ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 15 نخست 1234567813 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 223
  1. #31
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    نمی*رقصانمت چون دودی آبی*رنگ.






    نمی*گردانمت در بُرجِ ابریشم
    نمی*رقصانمت بر صحنه*هایِ عاج: ــ

    شبِ پاییز می*لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد

    سحر، با لحظه*هایِ دیرمانش، می*کشاند انتظارِ صبح را در خویش...

    دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه آیا خوابِ آتش می*کُنَدْشان گرم؟

    سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟
    صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟



    نمی*رقصانمت چون دودی آبی*رنگ

    نمی*لغزانمت بر خواب*هایِ مخملِ اندیشه*یی ناچیز: ــ
    حبابِ خنده*یی بی*رنگ می*ترکد به شب گرییدنِ پائیز اگر در جویبارِ تنگ،
    وگر عشقی کزو امید با من نیست
    درین تاریکیِ نومید ساید سر به درگاهم ــ
    دو کودک بر جلوخانِ سرایی خفته*اند اکنون
    سه کودک بر سریرِ سنگفرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مرده*یِ مرطوب.



    نمی*لغزانمت بر مخملِ اندیشه*یی بی*پای

    نمی*غلتانمت بر بسترِ نرمِ خیالی خام:

    اگر خواب آورست آهنگِ بارانی که می*بارد به بامِ تو

    وگر انگیزه*یِ عشق است رقصِ شعله*یِ آتش به دیوارِ اتاقِ من،

    اگر در جویبارِ خُرد، می*بندد حباب از قطره*هایِ سرد

    وگر در کوچه می*خواند به شوری عابرِ شبگرد ــ

    دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه با رویایِ آتش می*کنند تن گرم؟

    سه کودک بر کدامین سنگفرشِ سرد؟
    و صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟



    نمی*گردانمت بر پهنه*هایِ آرزویی دور

    نمی*رقصانمت در دودناکِ عنبرِ امید:

    میانِ آفتاب و شب برآورده*ست دیواری ز خاکستر سحر هرچند،

    دو کودک بر جلوخانِ سرایی مرده*اند اکنون
    سه کودک بر سریرِ سنگفرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مرده*یِ مرطوب.

    ۱۳۳۰

    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  2. #32
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    ساعت اعدام

    د
    ر قفلِ در کلیدی چرخید

    لرزید بر لبانش لبخندی
    چون رقصِ آب بر سقف
    از انعکاسِ تابشِ خورشید


    در قفلِ در کلیدی چرخید



    بیرون
    رنگِ خوشِ سپیده*دمان
    ماننده*یِ یکی نتِ گم*گشته
    می*گشت پرسه*پرسه*زنان روی
    سوراخ*های نی
    دنبالِ خانه*اش...



    در قفلِ در کلیدی چرخید
    رقصید بر لبانش لبخندی
    چون رقصِ آب بر سقف
    از انعکاسِ تابشِ خورشید



    در قفلِ در
    کلیدی چرخید.

    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  3. #33
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:3a33cde74c]



    ** شعری که زنده گی ست **






    موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین
    از زندگی نبود.
    در آسمانِ خشکِ خیالش، او
    جز با شراب و یار نمی*کرد گفت*وگو.

    او در خیال بود شب و روز
    در دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پای*بند،
    حال*آن*که دیگران
    دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار
    مستانه در زمینِ خدا نعره می*زدند!







    موضوعِ شعرِ شاعر
    چون غیر از این نبود
    تأثیرِ شعرِ او نیز
    چیزی جز این نبود:



    آن را به جایِ مته نمی*شد به کار زد؛
    در راه*هایِ رزم
    با دست*کارِ شعر
    هر دیوِ صخره را
    از پیش راهِ خلق
    نمی*شد کنار زد.



    یعنی اثر نداشت وجودش
    فرقی نداشت بود و نبودش
    آن را به جایِ دار نمی*شد به کار برد.



    حال آن*که من
    به*شخصه
    زمانی



    همراهِ شعرِ خویش
    هم*دوشِ شن*چوی کره*یی
    جنگ کرده*ام
    یک بار هم «حمیدیِ* شاعر» را
    در چند سالِ پیش
    بر دارِ شعر خویشتن
    آونگ کرده*ام...







    موضوعِ شعر
    امروز
    موضوعِ دیگری*ست...



    امروز
    شعر
    حربه*یِ خلق است
    زیرا که شاعران
    خود شاخه*یی ز جنگلِ خلق*اند
    نه یاسمین و سنبلِ گُلخانه*یِ فلان.

    بیگانه نیست
    شاعرِ امروز
    با دردهایِ مشترکِ خلق:
    او با لبانِ مردم
    لبخند می*زند،
    درد و امیدِ مردم را
    با استخوانِ خویش
    پیوند می*زند.



    امروز
    شاعر
    باید لباسِ خوب بپوشد
    کفشِ تمیزِ واکس*زده باید به پا کند،
    آن*گاه در شلوغ*ترین نقطه*هایِ شهر
    موضوع و وزن و قافیه*اش را، یکی*یکی
    با دقتی که خاصِ خودِ اوست،
    از بینِ عابرانِ خیابان جدا کند:
    «ــ همراهِ من بیایید، هم*شهریِ عزیز!
    دنبالِتان سه روزِ تمام است
    دربه*در
    همه جا سرکشیده*ام!»



    «ــ دنبالِ من؟
    عجیب است!
    آقا، مرا شما
    لابد به جایِ یک کسِ دیگر گرفته*اید؟»


    «ــ نه جانم، این محال است:
    من وزنِ شعرِ تازه*یِ خود را
    از دور می*شناسم»


    «ــ گفتی چه؟
    وزنِ شعر؟»


    «ــ تأمل بکن رفیق...
    وزن و لغات و قافیه*ها را
    همیشه من
    در کوچه جُسته*ام.
    آحادِ شعرِ من، همه افرادِ مردمند،
    از «زندگی» [که بیشتر «مضمونِ قطعه» است]
    تا «لفظ» و «وزن» و «قافیه*ی شعر»، جمله را
    من در میانِ مردم می*جویم...
    این طریق
    بهتر به شعر، زندگی و روح می*دهد...»







    اکنون
    هنگامِ آن رسیده که عابر را
    شاعر کند مُجاب
    با منطقی که خاصه*ی شعر است
    تا با رضا و رغبت گردن نهد به کار،
    ورنه، تمامِ زحمتِ او، می*رود ز دست...







    خُب،
    حالا که وزن یافته آمد
    هنگامِ جُست*وجویِ لغات است:



    هر لغت
    چندان*که بر می*آیدش از نام
    دوشیزه*یی*ست شوخ و دل*آرام...



    باید برایِ وزن که جُسته*ست
    شاعر لغاتِ درخورِ آن جُست*وجو کند.
    این کار، مشکل است و تحمل*سوز
    لیکن
    گریز
    نیست:



    آقایِ وزن و خانمِ ایشان لغت، اگر
    همرنگ و هم*تراز نباشند، لاجرم
    محصولِ زندگانیِشان دلپذیر نیست.
    مثلِ من و زنم:



    من وزن بودم، او کلمات [آسه*های وزن]
    موضوعِ شعر نیز
    پیوندِ جاودانه*ی لب*های مهر بود...



    با آن*که شادمانه در این شعر می*نشست
    لب*خندِ کودکانِ ما [این ضربه*هایِ شاد]
    لیکن چه سود! چون کلماتِ سیاه و سرد
    احساسِ شومِ مرثیه*واری به شعر داد:
    هم وزن را شکست
    هم ضربه*هایِ شاد را
    هم شعر بی*ثمر شد و مهمل
    هم خسته کرد بی*سببی اوستاد را!



    باری سخن دراز شد
    وین زخمِ دردناک را
    خونابه باز شد...







    اُلگویِ شعرِ شاعرِ امروز
    گفتیم:
    زندگی*ست!



    از رویِ زندگی*ست که شاعر
    با آب*ورنگِ شعر
    نقشی به روی نقشه*ی دیگر
    تصویر می*کند:



    او شعر می*نویسد،
    یعنی
    او دست می*نهد به جراحاتِ شهرِ پیر



    یعنی



    او قصه می*کند
    به شب
    از صبحِ دلپذیر



    او شعر می*نویسد،
    یعنی
    او دردهایِ شهر و دیارش را
    فریاد می*کند



    یعنی
    او با سرودِ خویش
    روان*های خسته را
    آباد می*کند.



    او شعر می*نویسد
    یعنی
    او قلب*هایِ سرد و تهی مانده را
    ز شوق
    سرشار می*کند



    یعنی
    او رو به صبحِ طالع، چشمانِ خفته را
    بیدار می*کند.



    او شعر می*نویسد
    یعنی
    او افتخارنامه*یِ انسانِ عصر را
    تفسیر می*کند.



    یعنی
    او فتح*نامه*هایِ زمانش را
    تقریر می*کند.







    این بحثِ خشکِ معنی* الفاظِ خاص نیز
    در کارِ شعر نیست...
    اگر شعر زندگی*ست،
    ما در تکِ سیاه*ترین آیه*هایِ آن
    گرمایِ آفتابیِ عشق وامید را
    احساس می*کنیم:



    کیوان
    سرود زندگی*اش را
    در خون سروده است
    وارتان
    غریوِ زندگی*اش را
    در قالبِ سکوت،
    اما، اگرچه قافیه*ی زندگی
    در آن
    چیزی به غیرِ ضربه*یِ کشدارِ مرگ نیست،
    در هر دو شعر
    معنیِ هر مرگ
    زند*گیست!



    زندان قصر ۱۳۳۳


    [/center:3a33cde74c]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  4. #34
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:d3b3a4850c]







    دوستان عزیز برای ارسال اشعار احمد شاملو به نکات زیر دقت کنید :

    نام مجموعه های این شاعر :

    آهن ها و احساس

    قطع نامه

    هوای تازه

    باغ آیینه

    لحظه ها و همیشه

    آیدا در آیینه

    آیدا:درخت و خنجر و خاطره

    ققنوس در باران

    مرثیه های خاک

    شکفتن در مه

    ابراهیم در آتش

    دشنه در دیس

    ترانه های کوچک غربت

    مدایح بی صله

    در آستانه

    حدیث بی قراری ماهان




    از اولین مجموعه این لیست شروع به نوشتن اشعار میکنیم و به ترتیب ادامه خواهیم داد

    اشعاری که علامت زده شده یک بار ارسال شده . لطفا اشعار بی علامت را به ترتیب از بالا ارسال کنید





    ادامه ی اشعار دفتر هوای تازه :

    طرح*

    در رزم زنده گی*

    مرد مجسمه*

    لعنت*

    دیوارها*

    کبود

    مرغ باران

    بودن[/center:d3b3a4850c]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  5. #35
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    طرح




    برای پروین دولت*آبادی


    شب
    با گلوی خونین
    خوانده*ست
    دیرگاه.


    دریا
    نشسته سرد.
    یک شاخه
    در سیاهیِ جنگل
    به سوی نور
    فریاد می*کشد.



    ۱۳۳۸
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  6. #36
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:584d64e5e8]
    ** در رزم زندگی **






    در زیرِ تاقِ عرش، بر سفره*ی زمین
    در نور و در ظلام
    در های*وهوی و شیونِ دیوانه*وارِ باد
    در چوبه*های دار

    در کوه و دشت و سبزه
    در لُجِّه*های ژرف، تالاب*های تار
    در تیک و تاکِ ساعت
    در دامِ دشمنان
    در پرده*ها و رنگ*ها، ویرانه*های شهر
    در زوزه*ی سگان
    در خون و خشم و لذت
    در بی*غمی و غم
    در بوسه و کنار، یا در سیاهچال
    در شادی و الم
    در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
    در برکه*های خون
    در منجلابِ یأس
    در چنبرِ فریب
    در لاله*های سُرخ
    در ریگزارِ داغ
    در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
    در چشم و در لبانِ زنانِ سیاه*موی
    در بود
    در نبود،

    هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص
    هر جا که مرگ هست
    هر جا که رنج می*بَرَد انسان ز روز و شب
    هر جا که بختِ سرکش فریاد می*کشد
    هر جا که درد روی کند سوی آدمی
    هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،

    بیرون کش از نیام
    از زور و ناتوانی* خود هر دو ساخته
    تیغی دو دَم!


    1327

    [/center:584d64e5e8]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  7. #37
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:b8bb99e7d5]

    ** مرد مجسمه **






    در چشمِ بی*نگاهش افسرده رازهاست
    اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش
    با گنج*هایِ رازِ درونش نیازهاست.







    می*کاود از دو چشم
    در رنگ*هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ هیچ
    ابهامِ پرسشی که نمی*داند.



    زین*روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم
    بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش]
    بنشسته
    سال*هاست که می*رانَد.







    مژگان به هم نمی*زند از دیده*گانِ باز.



    افسونِ نغمه*هایِ شبانگاهِ عابران
    اشباحِ بی*تکان و خموش و فسرده را
    از حجره*هایِ جِن*زده*یِ اندرونِ او
    یک دَم نمی*رمانَد.



    از آن بلندجایِ که کِبرش نهاده است ــ
    جز سویِ هیچ کورِ پلیدش نگاه نیست.
    و بر لبانِ او
    از سوزِ سرد و سرکشِ غارتگرِ زمان
    آهنگِ آه نیست...



    شب*ها سحر شده*ست
    رفته*ست روزها،
    او بی*خیال ازین همه لیکن
    از خلوتِ سیاهِ وجودی [که نیست*اش
    اسبابِ بودنی]
    پَر باز کرده است،
    وز چشمِ بی*نگاه
    سویِ بی*نهایتی
    پرواز کرده است.







    می*کاود از دو چشم
    در رنگ*هایِ درهم و مغشوش و کورِ هیچ
    زابهامِ پرسشی که نیارَد گرفت و گفت
    رنگی نهفته را.



    زین روست نیز شاید اگر گاه، چشمِ ما
    بیند به پرده*هایِ نگاهش ــ سپید و مات ــ
    وهمی شکفته را.



    یا گاه گوشِ ما بتواند عیان شنید
    هم از لبانِ خامُش و تودار و بسته*اش
    رازی نگفته را...
    [/center:b8bb99e7d5]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  8. #38
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض


    [center:3b6def2b8d]

    ** لعنت **






    در تمامِ شب چراغی نیست.
    در تمامِ شهر
    نیست یک فریاد.



    ای خداوندانِ خوف*انگیزِ شب*پیمانِ ظلمت*دوست!
    تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم
    در رواقِ هر شکنجه*گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم*آیین،
    تا نه این شب*هایِ بی*پایانِ جاویدانِ افسون*پایه*تان را من
    به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی*تر کنم نفرین، ــ
    ظلمت*آبادِ بهشتِ گندِتان را، در به رویِ من
    بازنگشایید!







    در تمامِ شب چراغی نیست
    در تمامِ روز
    نیست یک فریاد.



    چون شبانِ بی*ستاره قلبِ من تنهاست.
    تا ندانند از چه می*سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته*ست.
    راهِ من پیداست.
    پایِ من خسته*ست.
    پهلوانی خسته را مانم که می*گوید سرودِ کهنه*یِ فتحی قدیمی را.



    با تنِ بشکسته*اش،
    تنها
    زخمِ پُردردی به جا مانده*ست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:
    اشک، می*جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛
    خشمِ خونین، اشک می*خشکاندش در چشم.
    در شبِ بی*صبحِ خود تنهاست.



    از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دام
    دردناک و خشمناک از رنجِ زخم و نخوتِ خود می*زند فریاد:



    «ــ در تمامِ شب چراغی نیست
    در تمامِ دشت
    نیست یک فریاد...



    ای خداوندانِ ظلمت*شاد!
    از بهشتِ گندِتان، ما را
    جاودانه بی*نصیبی باد!



    باد تا فانوسِ شیطان را برآویزم
    در رواقِ هر شکنجه*گاهِ این فردوسِ ظلم*آیین!



    باد تا شب*هایِ افسون*مایه*تان را من
    به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی*تر کنم نفرین!»



    [/center:3b6def2b8d]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  9. #39
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:e0b0d4e379]
    [/center:e0b0d4e379][center:e0b0d4e379]دیوار ها
    [/center:e0b0d4e379][center:e0b0d4e379]
    [/center:e0b0d4e379][center:e0b0d4e379]
    [/center:e0b0d4e379][center:e0b0d4e379]دیوارها ــ مشخص و محکم ــ که با سکوت
    با بی*حیائی*یِ همه خط*هاش
    با هرچه*اش ز کنگره بر سر
    با قُبحِ گنگِ زاویه*هایش سیاه و تُند،
    در گوش*هایِ چشم
    گویایِ بی*گناهیِ خویش است...



    دیوارهایِ از خزه پوشیده، کاندر آن
    چون انعکاسِ چیزی زآیینه*هایِ دق،
    تصویرِ واقعیت تحقیر می*شود...

    دیوارها ــ مهابتِ مظنون ــ که در سکوت
    با تیغِ تیزِ خطِ نهایی*ش
    تا مرزهایِ تفکیک در جنگ با فضاست...
    همواره بادِ طاغی، با ناله*هایِ زار
    شلاق*ها به هیبتِ دیوار می*زند
    و برگ*هایِ خشک و مگس*هایِ خُرد را
    وآرامش و نوازش را
    همراه می*کشد
    همراه می*برد...



    عزمِ جدال دارد دیوار
    هم*چنین
    با مورهایِ باران
    با باخت*هایِ شوم.

    اما خورشید
    همواره قدرت است، توانایی*ست!



    بر بام*هایِ تشنه که برداشته شکاف،
    با هر درنگِ خویش
    آن پیکِ نورپیکر، داده*ست اشارتی؛
    کرده*ست فاش ازاین*سان
    با هر اشاره*اش
    رمزی، عبارتی:
    «ــ دیوارهایِ کهنه شکافد
    تا
    بر هر پیِ شکسته، برآید عمارتی!»

    او با شتاب می*گذرد از شکافِ بام
    می*گوید این سخن به لب آرام:
    «انتقام!»
    وآن*گه ز دردِ یافته تسکین
    با راهِ خویش می*گذرد آن شتاب*جوی.



    اما میانِ مزرعه، این دیوار
    حرفی*ست در سکوت!

    او می*تواند آیا
    معتاد شد به دیده*یِ هر انسان،
    یا آسمانِ شب را
    بینِ سطوحِ خود ندهد نقصان؟

    دیوارهایِ گنگ
    دیوارهایِ راز!
    ما را به باطنِ همه دیوار راه نیست.
    [بی*هیچ شک و ریب
    دیوارها و ما را وجهِ شباهتی*ست].

    لیکن کدام دغدغه، آیا
    با یک نگه به داخلِ دیوارهایِ راز
    تسکین نمی*پذیرد؟



    دیوارها
    بد منظرند!

    در بیست، در هزار
    این راه*ها که پای در آن می*کشیم ما،
    دیوارها می*آیند
    هم*راه
    پابه*پا

    دیوارهایِ عایق، خوددار، اخمناک!
    دیوارهایِ سرحد با ما و سرنوشت!
    اندوده با سیاهیِ بسیار سرگذشت
    دیوارهایِ زشت!

    دیوارهایِ بایر، چندان*که هیچ موش
    در آن به حرفِ آن سو پنهان نداده گوش،
    وز خامُشیِ آن همه در چارمیخ و بند
    پوسیده کتفِشان همه در زنجیر
    خشکیده بوسه*ها همه*شان بر لب،
    وز استقامتِ همه آن مردان
    که به لرزیدن پسِ «این دیوار»
    محق هستند،
    حرفی نمی*گوید!



    کو در میانِ این همه دیوارِ خشک و سرد
    دیوارِ یک امید
    تا سایه*هایِ شادی*یِ فردا بگسترد؟

    با این همه
    برایِ یکی مجروح
    دیوارِ یک امید
    آیا کفایت است؟

    و با وجودِ این
    در هر نبرد تکیه به دیوار می*کنیم
    همواره با یقین
    کز پُشت ضربه نیست، امیدی*ست بل
    کز آن
    پُرشورتر درین راه پیکار می*کنیم
    هر چند مرگ نیز
    فرمان گرفته باشد
    با فرصتِ مزید آزادیِ مزید!



    یک شیر
    مطمئناً
    خوف است دام را!
    هرگز نمی*نشیند او منکسر به جای:
    مطرودِ راه و دَر
    مطرودِ وقتِ کَر
    چشمش میانِ ظلمت جویایِ روشنی*ست
    می*پرورد به عمقِ دل، آرام
    انتقام!
    [/center:e0b0d4e379]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  10. #40
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض

    [center:ff770f2567]ܓܨミ کبود ミܓܨ





    زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر

    زیرِ شتابِ روز و شبِ موج
    در خلوتِ زننده*یِ عمقِ خلیجِ دور
    آن*جا که نور و ظلمت، آرام خفته*اند
    درهم، ولی گریخته از هم،

    آن*جا که راه بسته به فانوس*دارِ روز،
    آن*جا که سایه می*خورد از ظلمتش به روی
    رؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را ــ

    آن*جا کبود خفته
    نه غمگین نه شادمان...



    بی*انتهای رنگِ دو چشمِ کبودِ تو
    وقتی که مات می*بَرَدَت، با سکوتِ خویش
    خاموش و پُرخروش
    چون حمله*هایِ موج بر ساحل، به*گوشِ کر،
    آن*جا که نور و ظلمت داده به پُشت پُشت
    آشوب می*کند!



    ای شرم!
    ای کبود!
    تنها برایِ مردمکِ چشم*هایِ اوست
    گر می*پرستمت.



    خاموش*وار خفته*یِ این مردمِ کبود
    در نغمه*ی فسونگرِ جنجالِ چشمِ تو
    نُت*هایِ بی*شتابِ سکوت است.

    یا آن*که ناگهان در یک سوناتِ گرم
    بعد از شلوغ و همهمه*ی هرچه ساز و سنج
    بر شستی*یِ پیانو
    تک*ضربه*هایِ نرم.
    این رنگِ خواب*دار
    در والس*هایِ پُرهیجانِ دو چشمِ تو
    نُت*هایِ تُرد و نرمِ سکوت است.
    این ساکتِ کبود، جنونِ من است و من
    تنها برایِ مردمکِ چشم*هایِ تو
    سنگینِ نرمِ خفته*ی عمقِ خلیج را
    بُت*وار می*پرستم...



    ای شرم!
    ای کبود!
    تنها برایِ مردمکِ چشم*های اوست

    گر می*پرستمت.


    [/center:ff770f2567]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  11. #41
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض


    [center:147cfbf59a]
    ܓܨミ مرغ باران ミܓܨ







    در تلاشِ شب که ابرِ تیره می*بارد
    رویِ دریایِ هراس*انگیز



    وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران می*کشد فریادِ خشم*آمیز



    و سرودِ سرد و پُرتوفانِ دریایِ حماسه*خوان گرفته اوج
    می*زند بالای هر بام و سرایی موج



    و عبوسِ ظلمتِ خیسِ شبِ مغموم
    ثقلِ ناهنجارِ خود را بر سکوتِ بندرِ خاموش می*ریزد ــ



    می*کشد دیوانه*واری
    در چنین هنگامه
    رویِ گام*هایِ کُند و سنگینش
    پیکری افسرده را خاموش.
    مرغِ باران می*کشد فریاد دائم:



    ــ عابر! ای عابر!
    جامه*ات خیس آمد از باران.
    نیست*ات آهنگِ خفتن
    یا نشستن در برِ یاران؟...



    ابر می*گرید
    باد می*گردد
    و به زیرِ لب چنین می*گوید عابر:



    ــ آه!
    رفته*اند از من همه بیگانه*خو با من...
    من به هذیانِ تبِ رؤیایِ خود دارم
    گفت*وگو با یارِ دیگرسان
    کاین عطش جز با تلاشِ بوسه*یِ خونینِ او درمان نمی*گیرد.







    اندر آن هنگامه کاندر بندرِ مغلوب
    باد می*غلتد درونِ بسترِ ظلمت
    ابر می*غرد وز او هر چیز می*ماند به ره منکوب،
    مرغِ باران می*زند فریاد:



    ــ عابر! در شبی این*گونه توفانی
    گوشه*ی گرمی نمی*جویی؟
    یا بدین پُرسنده*یِ دلسوز
    پاسخِ سردی نمی*گویی؟



    ابر می*گرید
    باد می*گردد
    و به خود اینگونه در نجوایِ خاموش است عابر:



    ــ خانه*ام، افسوس!
    بی*چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.







    رعد می*ترکد به خنده از پسِ نجوایِ آرامی که دارد با شبِ چرکین
    وز پسِ نجوایِ آرامش
    سردخندی غمزده، دزدانه، از او بر لبِ شب می*گریزد
    می*زند شب با غمش لبخند...



    مرغِ باران می*دهد آواز:



    ــ ای شبگرد!
    از چنین بی*نقشه رفتن تن نفرسودت؟



    ابر می*گرید
    باد می*گردد
    و به خود اینگونه نجوا می*کند عابر:



    ــ با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
    در شبی که*ش وهم از پستانِ چونان قیر نوشد زهر،
    رهگذارِ مقصدِ فردایِ خویشم من...
    ورنه در اینگونه شب اینگونه باران اینچنین توفان
    که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟
    مرغِ مسکین! زندگی زیباست
    خُورد و خُفتی نیست بی*مقصود.



    می*توان هرگونه کشتی راند بر دریا:
    می*توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوتِ آرامِ دریا راند
    می*توان زیرِ نگاهِ ماه با آوازِ قایقران سه*تاری زد لبی بوسید.
    لیکن آن شب*خیزِ تن*پولاد ماهی*گیر
    که به زیرِ چشمِ توفان برمی*افرازد شراعِ کشتیِ خود را
    در نشیبِ پرتگاه مظلمِ خیزاب*هایِ هایلِ دریا
    تا بگیرد زاد و رودِ زندگی را از دهانِ مرگ،
    مانده با دندانش آیا طعمِ دیگرسان
    از تلاشِ بوسه*یی خونین
    که به گرماگرمِ وصلی کوته و پُردرد
    بر لبانِ زندگی داده است؟



    مرغِ مسکین! زندگی زیباست...
    من درین گودِ سیاه و سرد و توفانی نظر با جُست*وجویِ گوهری دارم
    تارکِ زیبایِ صبحِ روشنِ فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
    مرغِ مسکین! زندگی، بی*گوهری اینگونه، نازیباست!







    اندر آن سرمایِ تاریکی
    که چراغِ مردِ قایقچی به پُشتِ پنجره افسرده می*ماند
    و سیاهی می*مکد هر نور را در بطنِ هر فانوس
    وز ملالی گُنگ
    دریا
    در تب هذیانی*اش
    با خویش می*پیچد،



    وز هراسی کور
    پنهان می*شود
    در بسترِ شب
    باد،



    وز نشاطی مست
    رعد
    از خنده می*ترکد



    وز نهیبی سخت
    ابرِ خسته
    می*گرید، ــ
    درپناهِ قایقی وارون پیِ تعمیر بر ساحل
    بینِ جمعی گفت*وگوشان گرم
    شمعِ خُردی شعله*اش بر فرق می*لرزد.



    ابر می*گرید
    باد می*گردد



    وندرین هنگامه
    رویِ گام*هایِ کُند و سنگینش
    بازمی*اِستد ز راهش مَرد
    وزگلو می*خواند آوازی که
    ماهی*خوار می*خواند
    شباهنگام
    آن آواز
    بردریا



    پس، به زیرِ قایقِ وارون
    با تلاشش از پیِ به*زیستن، امید می*تابد به چشمش رنگ...







    می*زند باران به انگشتِ بلورین
    ضرب
    با وارون شده قایق



    می*کشد دریا غریوِ خشم
    می*خورد شب
    بر تن
    از توفان
    به تسلیمی که دارد
    مُشت



    می*گزد بندر
    با غمی انگشت.



    تا دلِ شب از امیدانگیزِ یک اختر تهی گردد
    ابر می*گرید
    باد می*گردد...
    [/center:147cfbf59a]


    بندر انزلی
    ۱۸ اسفندِ ۱۳۲۹


    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  12. #42
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,092
    23,750
    29,938

    پیش فرض

    [center:a62daaea6d]بودن[/center:a62daaea6d]
    [center:a62daaea6d]گر بدین*سان زیست باید پست
    من چه بی*شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم
    بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه*ی بن*بست.


    گر بدین*سان زیست باید پاک
    من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه
    یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی*بقایِ خاک.


    [/center:a62daaea6d]

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  13. #43
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:1d192235ea]




    دلتنگیـــــ هایــــ آدمیــــ را

    باد ترانه ایـــــــــ میــــ خواند

    رویاهایشـــــ را

    آسمانـــــــــ پر ستارهــــ

    نادیده میـــ گیرد

    و هر دانه برفیـــــــــــ

    به اشکیــــــــ نریخته میــ ماند

    سکوتـــــــــــ

    سرشار از سخنانــــــ ناگفته استــــــــ

    از حرکاتــــــــ ناکرده

    اعترافـــــــــ به عشقـــــــ هایـــــ نهانـــــــــ

    و شگفتیــــــــ بر زبانـــــــــ نیامده

    در این سکوتـــــــــ

    حقیقتـــــــــ ما نهفته استــــــــ

    حقیقتـــــــ تو

    و

    منــــــــــ

    [/center:1d192235ea]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  14. #44
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,918
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    روزگار غریبی*ست نازنین! (احمد شاملو)



    دهانت را می بویندمبادا که گفته باشی دوستت می دارم

    دلت را میبویند
    روزگار غریبیست نازنین
    و عشق را
    کنار تیرک راه بند
    تازیانه می زنند
    عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
    در این بن بست کج و پیچ سرما
    آتش را
    به سوخت بار سرود و شعر
    فروزان می دارند.
    به اندیشیدن خطر مکن.
    روزگار غریبیست نازنین
    آن که بر در می کوبد شباهنگام
    به کشتن چراغ آمده است.
    نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
    آنک قصابانند
    بر گذرگاه ها مستقر
    با کنده و ساتوری خون آلود
    روزگار غریبیست نازنین
    و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
    و ترانه را بر دهان.
    شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
    کباب قناری
    برآتش سوسن و یاس
    روزگار غریبیست نازنین
    ابلیس پیروز مست
    سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
    خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

    احمد شاملو
    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  15. #45
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    در آستانه - این شعر توسط زنده یاد احمد شاملو برای هوشنگ گلشیری سروده شده است.


    قناری گفت : کره ی ما کره قفسها با میله های زرین و چینه دان چینی

    ماهی سرخ هفت سینش به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متولد میشود

    کرکس گفت : سیاره من، سیاره بی همتایی که در آن مرگ مائده می آفریند

    کوسه گفت : زمین سفره برکت خیز اقیانوس ها

    انسان سخنی نگفت، تنها او بود که جامه به تن داشت و آستینش از اشک، تر بود......
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
صفحه 3 از 15 نخست 1234567813 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 223

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •