ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 15 12345611 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 223
  1. #1
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    Flower 23 32 業 احمد شاملو 業 +مـدایـح بـی صـلـه+

    [center:10ecc014ba]





    احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی*علیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ*نویس، ادیب، مترجم ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود.

    شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب*های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه*های عامیانه*است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد،اما برای اولین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به*صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده*اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می*دانند.

    شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته*شده*ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ*ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران می*باشد. آثار وی به زبان*های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی،کردی و ترکی ترجمه شده*است







    آثار من خود اتو بیوگرافی کاملی است.من به این حقیقت معتقدم که شعر
    برداشت هایی از زنده گی نیست
    بلکه یک سره خود زنده گی ست.
    احمد شاملو


    [/center:10ecc014ba]
    ویرایش توسط Pink Vision : 2013.08.09 در ساعت 17:45

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  2. #2
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:ebc96e2969]





    دوستان عزیز برای ارسال اشعار احمد شاملو به نکات زیر دقت کنید :

    نام مجموعه های این شاعر :

    آهن ها و احساس

    قطع نامه

    هوای تازه

    باغ آیینه

    لحظه ها و همیشه

    آیدا در آیینه

    آیدا:درخت و خنجر و خاطره

    ققنوس در باران

    مرثیه های خاک

    شکفتن در مه

    ابراهیم در آتش

    دشنه در دیس

    ترانه های کوچک غربت

    مدایح بی صله

    در آستانه

    حدیث بی قراری ماهان




    از اولین مجموعه این لیست شروع به نوشتن اشعار میکنیم و به ترتیب ادامه خواهیم داد

    اشعاری که علامت زده شده یک بار ارسال شده . لطفا اشعار بی علامت را به ترتیب از بالا ارسال کنید




    * آهن ها و احساس *



    مرغ دریا

    برای خون و ماتیک

    مرثیه
    ...

    **قطع نامه **






    تا شکوفه ی سرخ یک پیراهن

    قصیده برای انسان ماه بهمن

    سرود مردی که خودش را کشته است

    سرود بزرگ



    ** هوای تازه**




    بهار خاموش
    بازگشت
    رانده
    بیمار
    شعر گم شده
    رنج دیگر
    دیدار واپسین
    شعر ناتمام



    سفر

    گل کو

    صبر تلخ

    مه

    از زخم قلب ((آبایی))

    بادها

    غبار

    انتظار

    تردید

    احساس

    خفاش شب

    مرگ نازلی

    نمی رقصانم ات چون دودی آبی رنگ ...

    ساعت اعدام

    شعری که زنده گی ست








    [/center:ebc96e2969]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  3. #3
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:55176a387d]

    مرغ دریا







    خوابيد آفتاب و جهان خوابيد
    از برجِ فار، مرغکِ دريا، باز
    چون مادری به مرگِ پسر، ناليد.



    گريد به زيرِ چادرِ شب، خسته
    دريا به مرگ بخت من، آهسته.





    سر کرده باد سرد، شب آرام است.
    از تيره آب ـ در افقِ تاريک ـ
    با قارقارِ وحشی اردک*ها
    آهنگِ شب به گوشِ من آيد؛ ليک
    در ظلمتِ عبوسِ لطيفِ شب
    من در پیِ نوای گُمی هستم.
    زين*رو، به ساحلی که غم*افزای است
    از نغمه*های ديگر سرمستم.







    می*گيرَدَم ز زمزمه*ی تو، دل.
    دريا! خموش باش دگر!
    دريا،
    با نوحه*های زيرِ لبی، امشب
    خون می*کنی مرا به جگر...
    دريا!

    خاموش باش! من ز تو بيزارم
    وز آه*های سردِ شبانگاهت
    وز حمله*های موجِ کف*آلودت
    وز موج*های تيره*ی جانکاهت...







    ای ديده*ی دريده*ی سبزِ سرد!
    شب*های مه*گرفته*ی دم*کرده،
    ارواحِ دورمانده*ی مغروقین
    با جثه*ی کبودِ ورم* کرده
    بر سطحِ موج*دارِ تو می*رقصند...



    با ناله*های مرغِ حزينِ شب
    اين رقصِ مرگ، وحشی و جان*فرساست
    از لرزه*های خسته*ی اين ارواح
    عصيان و سرکشی و غضب پيداست.



    ناشادمان به* شادی محکومند.
    بيزار و بی*اراده و رُخ *درهم
    يکريز می*کشند ز دل فرياد
    یکريز می*زنند دو کف بر هم:



    ليکن ز چشم، نفرتشان پيداست
    از نغمه*هایشان غم و کين ريزد
    رقص و نشاطشان همه در خاطر
    جای طرب عذاب برانگيزد.



    با چهره*های گريان می*خندند،
    وين خنده*های شکلک نابينا
    بر چهره*های ماتم*شان نقش است
    چون چهره*ی جذامی، وحشت*زا.



    خندند مسخ*گشته و گيج و منگ،
    مانندِ مادری که به امرِ خان
    بر نعشِ چاک*چاکِ پسر خندد
    سايد ولی به دندان*ها، دندان!







    خاموش باش، مرغکِ دريايی!
    بگذار در سکوت بماند شب
    بگذار در سکوت بميرد شب
    بگذار در سکوت سرآيد شب.



    بگذار در سکوت به گوش آيد
    در نورِ رنگ*رفته و سردِ ماه
    فريادهای ذلّه*ی محبوسان
    از محبسِ سياه...







    خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
    امواجِ سرگران *شده بر آب،
    کاين خفتگان مُرده، مگر روزی
    فريادِشان برآورد از خواب.






    خاموش باش، مرغکِ دريایی!
    بگذار در سکوت بماند شب
    بگذار در سکوت بجنبد موج
    شايد که در سکوت سرآيد تب!




    خاموش شو، خموش! که در ظلمت
    اجساد رفته*رفته به جان آيند
    وندر سکوتِ مدهشِ زشتِ شوم
    کم*کم ز رنج*ها به زبان آيند.



    بگذار تا ز نورِ سياهِ شب
    شمشيرهای آخته ندرخشد.
    خاموش شو! که در دلِ خاموشی
    آوازشان سرور به دل بخشد.



    خاموش باش، مرغکِ دريایی!
    بگذار در سکوت بجنبد مرگ...
    [/center:55176a387d]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  4. #4
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:2019e6c196]

    ** برای خون و ماتیک **







    ـ «این بازوانِ اوست
    با داغ*های بوسه*ی بسیارها گناه*اش
    وینک خلیجِ ژرفِ نگاهش
    کاندر کبودِ مردمکِ بی*حیای آن
    فانوسِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ
    با شعله*ی لجاج و شکیبایی
    می*سوزد.

    وین، چشمه*سارِ جادویی* تشنگی*فزاست
    این چشمه*ی عطش
    که بر او هر دَم
    حرصِ تلاشِ گرمِ هم*آغوشی
    تب*خاله*ها رسوایی
    می*آورد به بار.




    شورِ هزار مستی* ناسیراب
    مهتاب*های گرمِ شراب*آلود
    آوازهای می*زده*ی بی*رنگ
    با گونه*های اوست،
    رقصِ هزار عشوه*ی دردانگیز
    با ساق*های زنده*ی مرمرتراشِ او.



    گنجِ عظیمِ هستی و لذت را
    پنهان به زیرِ دامنِ خود دارد
    و اژدهای شرم را
    افسونِ اشتها و عطش
    از گنجِ بی*دریغ*اش می*راند...»



    بگذار این*چنین بشناسد مرد
    در روزگارِ ما
    آهنگ و رنگ را
    زیبایی و شُکوه و فریبندگی را
    زندگی را.
    حال آن*که رنگ را
    در گونه*های زردِ تو می*باید جوید، برادرم!
    در گونه*های زردِ تو
    وندر
    این شانه*ی برهنه*ی خون*مُرده،
    از همچو خود ضعیفی
    مضرابِ تازیانه به تن خورده،
    بارِ گرانِ خفّتِ روحش را
    بر شانه*های زخمِ تنش بُرده!
    حال آن*که بی*گمان
    در زخم*های گرمِ بخارآلود
    سرخی شکفته*تر به نظر می*زند ز سُرخی لب*ها
    و بر سفیدناکی این کاغذ
    رنگِ سیاهِ زندگی دردناکِ ما
    برجسته*تر به چشمِ خدایان
    تصویر می*شود...



    هی!
    شاعر!
    هی!
    سُرخی، سُرخی*ست:
    لب*ها و زخم*ها!
    لیکن لبانِ یارِ تو را خنده هر زمان
    دندان*نما کند،
    زان پیش*تر که بیند آن را
    چشمِ علیلِ تو
    چون «رشته*یی ز لولوِ تر، بر گُلِ انار» ـ
    آید یکی جراحتِ خونین مرا به چشم
    کاندر میانِ آن
    پیداست استخوان؛
    زیرا که دوستانِ مرا
    زان پیش*تر که هیتلر ــ قصابِ«آوش ویتس»
    در کوره*های مرگ بسوزاند،
    هم*گامِ دیگرش
    بسیار شیشه*ها
    از صَمغِ سُرخِ خونِ سیاهان
    سرشار کرده بود
    در هارلم و برانکس
    انبار کرده بود
    کُنَد تا
    ماتیک از آن مهیا
    لابد برای یارِ تو، لب*های یارِ تو!




    بگذار عشقِ تو
    در شعرِ تو بگرید...



    بگذار دردِ من
    در شعرِ من بخندد...



    بگذار سُرخ خواهرِ همزادِ زخم*ها و لبان باد!
    زیرا لبانِ سُرخ، سرانجام
    پوسیده خواهد آمد چون زخم*هایِ سُرخ
    وین زخم*های سُرخ، سرانجام
    افسرده خواهد آمد چونان لبانِ سُرخ؛
    وندر لجاجِ ظلمتِ این تابوت
    تابد به ناگزیر درخشان و تابناک
    چشمانِ زنده*یی
    چون زُهره*یی به تارکِ تاریکِ گرگ و میش
    چون گرم*ْساز امیدی در نغمه*های من!





    بگذار عشقِ این*سان
    مُردارْوار در دلِ تابوت شعرِ تو
    ـ تقلیدکارِ دلقک قاآنی
    گندد هنوز و
    باز
    خود را
    تو لاف*زن
    بی*شرم*تر خدای همه شاعران بدان!



    لیکن من (این حرام،
    این ظلم*زاده، عمر به ظلمت نهاده،
    این بُرده از سیاهی و غم نام)
    بر پای تو فریب
    بی*هیچ ادعا
    زنجیر می*نهم!
    فرمان به پاره کردنِ این تومار می*دهم!
    گوری ز شعرِ خویش
    کندن خواهم
    وین مسخره*خدا را
    با سر
    درونِ آن
    فکندن خواهم
    و ریخت خواهمش به سر
    خاکسترِ سیاهِ فراموشی...





    بگذار شعرِ ما و تو
    باشد
    تصویرکارِ چهره*ی پایان*پذیرها:
    تصویرکارِ سُرخی* لب*های دختران
    تصویرکارِ سُرخی* زخمِ برادران!
    و نیز شعرِ من
    یک*بار لااقل
    تصویرکارِ واقعی چهره*ی شما
    دلقکان
    دریوزه*گان
    «شاعران!»
    [/center:2019e6c196]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  5. #5
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض




    مرثیه

    به جستجوی تو
    بر درگاه کوه می گریم ،
    در آستانه ی دریا و علف

    به جستجوی تو
    در معبر بادها می گریم،
    در چار راه فصول،
    در چار چوب شکسته پنجره ای
    که آسمان ابر آلوده را
    قابی کهنه می گیرد.

    به انتظار تصویر تو
    این دفتر خالی
    تا چند
    ورق خواهد خورد؟

    جریان باد را پذیرفتن
    و عشق را
    که خواهر مرگ است ـ
    و جاودانگی
    رازش را
    با تو درمیان نهاد

    پس به هیات گنجی درآمدی:
    بایسته و آز انگیز
    گنجی از آن دست
    که تملک خاک را و دیاران را
    از این سان
    دل پذیر کرده است !

    نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
    ـ متبرک باد نام تو! ـ

    و ما همچنان
    دوره می کنیم
    شب را و روز را
    هنوز را…
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  6. #6
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:9078647f29]


    ** تا شکوفه سرخ یک پیراهن **






    سنگ می*کشم بر دوش،
    سنگِ الفاظ
    سنگِ قوافی را.
    و از عرق*ریزانِ غروب، که شب را
    در گودِ تاریک*اش
    می*کند بیدار،

    و قیراندود می*شود رنگ
    در نابیناییِ تابوت،
    و بی*نفس می*ماند آهنگ
    از هراسِ انفجارِ سکوت،
    من کار می*کنم
    کار می*کنم
    کار
    و از سنگِ الفاظ
    بر می*افرازم
    استوار
    دیوار،
    تا بامِ شعرم را بر آن نهم
    تا در آن بنشینم
    در آن زندانی شوم...



    من چنین*ام. احمقم شاید!
    که می*داند
    که من باید
    سنگ*های زندانم را به دوش کشم
    به*سانِ فرزندِ مریم که صلیبش را،
    و نه به*سانِ شما
    که دسته*ی شلاقِ دژخیمِتان را می*تراشید
    از استخوانِ برادرِتان
    و رشته*ی تازیانه*ی جلادِتان را می*بافید
    از گیسوانِ خواهرِتان
    و نگین به دسته*ی شلاقِ خودکامگان می*نشانید
    از دندان*های شکسته*ی پدرِتان!







    و من سنگ*های گرانِ قوافی را بر دوش می*برم
    و در زندانِ شعر
    محبوس می*کنم خود را
    به*سانِ تصویری که در چارچوبش
    در زندانِ قابش.



    و ای بسا که
    تصویری کودن
    از انسانی ناپخته:
    از منِ سالیانِ گذشته
    گم*گشته
    که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد
    در چشمانش،
    و منِ کهنه*تر به جا نهاده است
    تبسمِ خود را
    بر لبانش،
    و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است
    که پشیمانی
    به گناهانش!



    تصویری بی*شباهت
    که اگر فراموش می*کرد لبخندش را
    و اگر کاویده می*شد گونه*هایش
    به جُست*وجوی زندگی
    و اگر شیار برمی*داشت پیشانی*اش
    از عبورِ زمان*های زنجیرشده با زنجیرِ بردگی
    می*شد من!



    می*شد من
    عیناً!
    می*شد من که سنگ*های زندانم را بر دوش
    می*کشم خاموش،
    و محبوس می*کنم تلاشِ روحم را
    در چاردیوارِ الفاظی که
    می*ترکد سکوتِشان
    در خلاءِ آهنگ*ها
    که می*کاود بی*نگاه چشمِشان
    در کویرِ رنگ*ها...



    می*شد من
    عیناً!



    می*شد من که لبخنده*ام را از یاد برده*ام،
    و اینک گونه*ام...
    و اینک پیشانی*ام...







    چنین*ام من
    ــ زندانیِ دیوارهای خوش*آهنگِ الفاظِ بی*زبان ــ.



    چنین*ام من!
    تصویرم را در قابش محبوس کرده*ام
    و نامم را در شعرم
    و پایم را در زنجیرِ زنم
    و فردایم را در خویشتنِ فرزندم
    و دلم را در چنگِ شما...



    در چنگِ هم*تلاشیِ با شما
    که خونِ گرمِتان را
    به سربازانِ جوخه*ی اعدام
    می*نوشانید
    که از سرما می*لرزند
    و نگاهِشان
    انجمادِ یک حماقت است.



    شما
    که در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمه*ی اکنونِ خویش*اید
    و تکیه می*دهید از سرِ اطمینان
    بر آرنج
    مِجریِ عاجِ جمجمه*تان را
    و از دریچه*ی رنج
    چشم*اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان را
    در مذاقِ حماسه*ی تلاشِتان مزمزه می*کنید.



    شما...



    و من...



    شما و من
    و نه آن دیگران که می*سازند



    دشنه
    برای جگرِشان
    زندان
    برای پیکرِشان
    رشته
    برای گردنِشان.



    و نه آن دیگرتران
    که کوره*ی دژخیمِ شما را می*تابانند
    با هیمه*ی باغِ من
    و نانِ جلادِ مرا برشته می*کنند
    در خاکسترِ زاد و رودِ شما.







    و فردا که فروشدم در خاکِ خون*آلودِ تب*دار،
    تصویرِ مرا به زیر آرید از دیوار
    از دیوارِ خانه*ام.



    تصویری کودن را که می*خندد
    در تاریکی*ها و در شکست*ها
    به زنجیرها و به دست*ها.



    و بگوییدش:
    «تصویرِ بی*شباهت!
    به چه خندیده*ای؟»
    و بیاویزیدش
    دیگربار
    واژگونه
    رو به دیوار!



    و من همچنان می*روم
    با شما و برای شما
    ــ برای شما که این*گونه دوستارِتان هستم. ــ



    و آینده*ام را چون گذشته می*روم سنگ بردوش:
    سنگِ الفاظ
    سنگِ قوافی،
    تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
    زندانِ دوست*داشتن.



    دوست*داشتنِ مردان
    و زنان



    دوست*داشتنِ نی*لبک*ها
    سگ*ها
    و چوپانان
    دوست*داشتنِ چشم*به*راهی،
    و ضرب*ْانگشتِ بلورِ باران
    بر شیشه*ی پنجره



    دوست*داشتنِ کارخانه*ها
    مشت*ها
    تفنگ*ها



    دوست*داشتنِ نقشه*ی یابو
    با مدارِ دنده*هایش
    با کوه*های خاصره*اش،
    و شطِ تازیانه
    با آبِ سُرخ*اش



    دوست*داشتنِ اشکِ تو
    بر گونه*ی من



    و سُرورِ من
    بر لبخندِ تو



    دوست*داشتنِ شوکه*ها
    گزنه*ها و آویشنِ وحشی،
    و خونِ سبزِ کلروفیل
    بر زخمِ برگِ لگد شده



    دوست*داشتنِ بلوغِ شهر
    و عشق*اش



    دوست*داشتنِ سایه*ی دیوارِ تابستان
    و زانوهای بی*کاری
    در بغل



    دوست*داشتنِ جقه
    وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
    و کلاه*ْخود
    وقتی که در آن دستمال بشویند



    دوست*داشتنِ شالی*زارها
    پاها و
    زالوها



    دوست*داشتنِ پیر*یِ سگ*ها
    و التماسِ نگاهِشان
    و درگاهِ دکه*ی قصابان،
    تیپا خوردن
    و بر ساحلِ دورافتاده*ی استخوان
    از عطشِ گرسنگی
    مردن



    دوست*داشتنِ غروب
    با شنگرفِ ابرهایش،
    و بوی رمه در کوچه*های بید



    دوست*داشتنِ کارگاهِ قالی*بافی
    زمزمه*ی خاموشِ رنگ*ها
    تپشِ خونِ پشم در رگ*های گره
    و جان*های نازنینِ انگشت
    که پامال می*شوند



    دوست*داشتنِ پاییز
    با سرب*ْرنگیِ آسمانش



    دوست*داشتنِ زنانِ پیاده*رو
    خانه*شان
    عشقِشان
    شرمِشان



    دوست*داشتنِ کینه*ها
    دشنه*ها
    و فرداها



    دوست*داشتنِ شتابِ بشکه*های خالیِ تُندر
    بر شیبِ سنگ*فرشِ آسمان



    دوست*داشتنِ بوی شورِ آسمانِ بندر
    پروازِ اردک*ها
    فانوسِ قایق*ها
    و بلورِ سبزرنگِ موج
    با چشمانِ شب*ْچراغش



    دوست*داشتنِ درو
    و داس*های زمزمه



    دوست*داشتنِ فریادهای دیگر



    دوست*داشتنِ لاشه*ی گوسفند
    بر قناره*ی مردکِ گوشت*فروش
    که بی*خریدار می*ماند
    می*گندد
    می*پوسد



    دوست*داشتنِ قرمزیِ ماهی*ها
    در حوضِ کاشی



    دوست*داشتنِ شتاب
    و تأمل



    دوست*داشتنِ مردم
    که می*میرند
    آب می*شوند
    و در خاکِ خشکِ بی*روح
    دسته*دسته
    گروه*گروه
    انبوه*انبوه
    فرومی*روند
    فرومی*روند و
    فرو
    می*روند



    دوست*داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد



    دوست*داشتنِ زندانِ شعر
    با زنجیرهای گران*اش:
    ــ زنجیرِ الفاظ
    زنجیرِ قوافی...







    و من همچنان می*روم:
    در زندانی که با خویش
    در زنجیری که با پای
    در شتابی که با چشم
    در یقینی که با فتحِ من می*رود دوش*بادوش
    از غنچه*ی لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز
    تا شکوفه*ی سُرخِ یک پیراهن
    بر بوته*ی یک اعدام:
    تا فردا!







    چنین*ام من:
    قلعه*نشینِ حماسه*های پُر از تکبر
    سم*ْضربه*ی پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم
    بر سنگ*فرش*ِکوچه*ی تقدیر
    کلمه*ی وزشی
    در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ
    محبوسی
    در زندانِ یک کینه
    برقی
    در دشنه*ی یک انتقام
    و شکوفه*ی سُرخِ پیراهنی
    در کنارِ راهِ فردای بردگانِ امروز.
    [/center:9078647f29]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  7. #7
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:a974b6bbf4]

    ** قصیده برای انسان ماه بهمن **








    تو نمی*دانی غریوِ یک عظمت
    وقتی که در شکنجه*ی یک شکست نمی*نالد
    چه کوهی*ست!
    تو نمی*دانی نگاهِ بی*مژه*ی محکومِ یک اطمینان
    وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می*شود
    چه دریایی*ست!



    تو نمی*دانی مُردن

    وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

    چه زندگی*ست!
    تو نمی*دانی زندگی چیست، فتح چیست
    تو نمی*دانی ارانی کیست



    و نمی*دانی هنگامی که
    گورِ او را از پوستِ خاک و استخوانِ آجُر انباشتی
    و لبانت به لبخندِ آرامش شکفت
    و گلویت به انفجارِ خنده*یی ترکید،
    و هنگامی که پنداشتی گوشتِ زندگیِ او را
    از استخوان*های پیکرش جدا کرده*ای
    چه*گونه او طبلِ سُرخِ زنده*گی*اش را به نوا درآورد
    در نبضِ زیراب
    در قلبِ آبادان،
    و حماسه*ی توفانیِ شعرش را آغاز کرد
    با سه دهان صد دهان هزار دهان
    با سیصد هزار دهان
    با قافیه*ی خون
    با کلمه*ی انسان،
    با کلمه*ی انسان کلمه*ی حرکت کلمه*ی شتاب
    با مارشِ فردا
    که راه می*رود
    می*افتد برمی*خیزد
    برمی*خیزد برمی*خیزد می*افتد
    برمی*خیزد برمی*خیزد

    و به*سرعتِ انفجارِ خون در نبض
    گام برمی*دارد
    و راه می*رود بر تاریخ، بر چین
    بر ایران و یونان
    انسان انسان انسان انسان... انسان*ها...
    و که می*دود چون خون، شتابان
    در رگِ تاریخ، در رگِ ویتنام، در رگِ آبادان
    انسان انسان انسان انسان... انسان*ها...
    و به مانندِ سیلابه که از سدْ،
    سرریز می*کند در مصراعِ عظیمِ تاریخ*اش
    از دیوارِ هزاران قافیه:
    قافیه*ی دزدانه
    قافیه*ی در ظلمت
    قافیه*ی پنهانی
    قافیه*ی جنایت
    قافیه*ی زندان در برابرِ انسان
    و قافیه*یی که گذاشت آدولف رضاخان
    به دنبالِ هر مصرع که پایان گرفت به «نون»:
    قافیه*ی لزج
    قافیه*ی خون!



    و سیلابِ پُرطبل
    از دیوارِ هزاران قافیه*ی خونین گذشت:
    خون، انسان، خون، انسان،
    انسان، خون، انسان...
    و از هر انسان سیلابه*یی از خون
    و از هر قطره*ی هر سیلابه هزار انسان:
    انسانِ بی*مرگ
    انسانِ ماهِ بهمن
    انسانِ پولیتسر
    انسانِ ژاک*دوکور
    انسانِ چین
    انسانِ انسانیت
    انسانِ هر قلب
    که در آن قلب، هر خون
    که در آن خون، هر قطره
    انسانِ هر قطره
    که از آن قطره، هر تپش
    که از آن تپش، هر زندگی
    یک انسانیتِ مطلق است.



    و شعرِ زندگیِ هر انسان
    که در قافیه*ی سُرخِ یک خون بپذیرد پایان
    مسیحِ چارمیخِ ابدیتِ یک تاریخ است.



    و انسان*هایی که پا درزنجیر
    به آهنگِ طبلِ خونِشان می*سرایند تاریخِشان را
    حواریونِ جهان*گیرِ یک دین*اند.



    و استفراغِ هر خون از دهانِ هر اعدام
    رضای خودرویی را می*خشکاند
    بر خرزهره*ی دروازه*ی یک بهشت.



    و قطره*قطره*ی هر خونِ این انسانی که در برابرِ من ایستاده است
    سیلی*ست
    که پُلی را از پسِ شتابندگانِ تاریخ
    خراب می*کند



    و سوراخِ هر گلوله بر هر پیکر
    دروازه*یی*ست که سه نفر صد نفر هزار نفر
    که سیصد هزار نفر

    از آن می*گذرند
    رو به بُرجِ زمردِ فردا.



    و معبرِ هر گلوله بر هر گوشت
    دهانِ سگی*ست که عاجِ گران*بهای پادشاهی را
    در انوالیدی می*جَوَد.



    و لقمه*ی دهانِ جنازه*ی هر بی*چیزْ پادشاه
    رضاخان!
    شرفِ یک پادشاهِ بی*همه*چیز است.



    و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق
    و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف
    و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده
    با قبا و نان و خانه*ی یک تاریخ چنان کند که تو کردی، رضاخان
    نامش نیست انسان.



    نه، نامش انسان نیست، انسان نیست
    من نمی*دانم چیست
    به جز یک سلطان!







    اما بهارِ سرسبزی با خونِ ارانی
    و استخوان ننگی در دهان سگ انوالید!







    و شعرِ زندگیِ او، با قافیه*ی خونش
    و زندگیِ شعرِ من
    با خونِ قافیه*اش.
    و چه بسیار
    که دفترِ شعرِ زندگی*شان را
    با کفنِ سُرخِ یک خون شیرازه بستند.
    چه بسیار
    که کُشتند بردگیِ زندگی*شان را
    تا آقاییِ تاریخِشان زاده شود.



    با سازِ یک مرگ، با گیتارِ یک لورکا
    شعرِ زندگی*شان را سرودند
    و چون من شاعر بودند
    و شعر از زندگی*شان جدا نبود.
    و تاریخی سرودند در حماسه*ی سُرخِ شعرِشان
    که در آن
    پادشاهان خلق
    با شیهه*ی حماقت یک اسب
    به سلطنت نرسیدند،
    و آن*ها که انسان*ها را با بندِ ترازوی عدالتِشان به دار آویختند
    عادل نام نگرفتند.



    جدا نبود شعرِشان از زندگی*شان
    و قافیه*ی دیگر نداشت
    جز انسان.



    و هنگامی که زندگیِ آنان را بازگرفتند
    حماسه*ی شعرِشان توفانی*تر آغاز شد
    در قافیه*ی خون.
    شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان
    با سیصد هزار دهان
    شعری با قافیه*ی خون
    با کلمه*ی انسان
    با مارشِ فردا
    شعری که راه می*رود، می*افتد، برمی*خیزد، می*شتابد
    و به سرعتِ انفجارِ یک نبض در یک لحظه*ی زیست
    راه می*رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران
    و می*کوبد چون خون
    در قلبِ تاریخ، در قلبِ آبادان
    انسان انسان انسان انسان... انسان*ها...







    و دور از کاروانِ بی*انتهای این همه لفظ، این همه زیست،
    سگ انوالید تو می*میرد
    با استخوانِ ننگ تو در دهانش ــ
    استخوان ننگ
    استخوانِ حرص
    استخوان یک قبا بر تن سه قبا در مِجری
    استخوان یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل
    استخوان یک خانه در شهر سه خانه در جهنم
    استخوان بی*تاریخی.
    [/center:a974b6bbf4]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  8. #8
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض


    [center:45ae8391a5]** سرود مردی که خودش را کشته است **







    نه آبش دادم
    نه دعایی خواندم،
    خنجر به گلویش نهادم
    و در احتضاری طولانی
    او را کُشتم.



    به او گفتم:
    «ــ به زبانِ دشمن سخن می*گویی!»



    و او را
    کُشتم!







    نامِ مرا داشت
    و هیچ*کس همچُنُو به من نزدیک نبود،
    و مرا بیگانه کرد
    با شما،
    با شما که حسرتِ نان
    پا می*کوبد در هر رگِ بی*تابِتان.



    و مرا بیگانه کرد
    با خویشتنم
    که تن*ْپوش*اش حسرتِ یک پیراهن است.



    و خواست در خلوتِ خود به چارمیخم بکشد.
    من اما مجالش ندادم
    و خنجر به گلویش نهادم.
    آهنگی فراموش شده را در تنبوشه*ی گلویش قرقره کرد
    و در احتضاری طولانی
    شد سَرد
    و خونی از گلویش چکید
    به زمین،
    یک قطره
    همین!



    خونِ آهنگ*های فراموش*شده
    نه خونِ «نه!»،
    خونِ قادیکلا
    نه خونِ «نمی*خواهم!»،
    خونِ «پادشاهی که چِل*تا پسر داشت»
    نه خونِ «ملتی که ریخت و تاجِ ظالمو از سرش ورداشت»،
    خونِ کَلپَتر
    یک قطره.
    خونِ شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،
    خونِ نظامی*ها ــ وقتی که منتظرِ فرمانِ آتش*اند ــ ،
    خونِ دیروز
    خونِ خواستنی به رنگِ ندانستن
    به رنگِ خونِ پدرانِ داروین
    به رنگِ خونِ ایمانِ گوسفندِ قربانی
    به رنگِ خونِ سرتیپ زنگنه
    و نه به رنگِ خونِ نخستین ماهِ مه
    و نه به رنگِ خونِ شما همه
    که عشقِتان را نسنجیده بودم!







    به زبانِ دشمن سخن می*گفت
    اگرچه نگاهش دوستانه بود،
    و همین مرا به کشتنِ او واداشت...







    در رؤیای خود بود...
    به من گفت او: «لرزشی باشیم در پرچم،
    پرچمِ نظامی*های ارومیه!»
    بدو گفتم من: «نه!
    خنجری باشیم
    بر حنجره*شان!»
    به من گفت او: «باید
    به دارِشان آویزیم!»
    بدو گفتم من: «بگذار
    از دار
    به زیرِمان آرند!»



    به من گفت او: « لبی باید بوسید.»
    بدو گفتم من: « لبِ مارِ شکست را، رسوایی را!»...



    لرزید و از رؤیایش به درآمد.
    من خندیدم
    او رنجید
    و پُشتش را به من کرد...



    فرانکو را نشانش دادم
    و تابوتِ لورکا را
    و خونِ تنتورِ او را بر زخمِ میدانِ گاوبازی.
    و او به رؤیای خود شده بود
    و به آهنگی می*خواند که دیگر هیچ*گاه
    به خاطره*ام بازنیامد.
    آن وقت، ناگهان خاموش ماند
    چرا که از بیگانگی*ِ صدای خود
    که طنینش به صدای زنجیرِ بردگان می*مانِست
    به شک افتاده بود.
    و من در سکوت
    او را کُشتم.
    آبش نداده، دعایی نخوانده
    خنجر به گلویش نهادم
    و در احتضاری طولانی
    او را کُشتم
    ــ خودم را ــ
    و در آهنگِ فراموش شده*اش
    کفنش کردم،
    در زیرزمینِ خاطره*ام
    دفنش کردم.







    او مُرد
    مُرد
    مُرد...



    و اکنون
    این منم
    پرستنده*ی شما
    ای خداوندانِ اساطیرِ من!



    اکنون این منم، ای سرهای نابه*سامان!
    نغمه*پردازِ سرود و درودِتان.



    اکنون این منم
    من
    بستریِ تخت*خوابِ بی*خوابی*ِ شما
    و شمایید
    شما
    رقاصِ شعله*یی بر فانوسِ آرزوی من.



    اکنون این منم
    و شما...



    و خونِ اصفهان
    خونِ آبادان
    در قلبِ من می*زند تنبور،
    و نَفَسِ گرم و شورِ مردانِ بندرِ معشور
    در احساسِ خشمگینم
    می*کشد شیپور.



    اکنون این منم
    و شما ــ مردانِ اصفهان! ــ
    که خونِتان را در سُرخیِ گونه*ی دخترِ پادشاه
    بر پرده*ی قلم*کارِ اتاقم پاشیده*اید.



    اکنون این منم
    و شما ــ بیمارانِ کار! ــ
    که زهرِ سُرخِ اعتصاب را
    جانشینِ داروی مزدِ خود می*کنید به*ناچار.



    اکنون این منم
    و شما ــ یارانِ آغاجاری! ــ
    که جوانه می*زند عرقِ فقر بر پیشانیِتان
    در فروکشِ تبِ سنگینِ بیکاری.







    اکنون این منم
    با گوری در زیرزمینِ خاطرم
    که اجنبیِ خویشتنم را در آن به خاک سپرده*ام
    در تابوتِ آهنگ*های فراموش شده*اش...



    اجنبی*ِ خویشتنی که
    من خنجر به گلویش نهاده*ام
    و او را کشته*ام در احتضاری طولانی،
    و در آن هنگام
    نه آبش داده*ام
    نه دعایی خوانده*ام!



    اکنون
    این
    منم!
    [/center:45ae8391a5]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  9. #9
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:e4acccc80a]سرود بزرگ


    شن ـ چو!
    …….. کجاست جنگ؟
    در خانه*ی تو
    …….. …….. در کره
    …….. …….. …….. در آسیای دور؟
    اما تو
    شن
    برادرک زردْپوست*ام !
    هرگز جدا مدان
    زان کلبه*ی حصیر سفالین *بام
    بام و سرای من.
    پیداست
    …….. شن
    …….. …….. که دشمن تو دشمن من است
    وان اجنبی که خوردن خون توراست مست
    از خون تیره*ی پسران من
    باری
    …….. به میل خویش
    …….. …….. نشوید دست!

    نی*زارهای درهم آن سوی رود هان ؟
    مرداب* های ساحل مرموز رود زرد؟
    شن ـ چو ! کجاست جای تو پس ، سنگر تو پس
    در مزرع نبرد؟
    کوه بلند این طرف جن *سان
    شن *زارهای پرخطر چو ـ زن
    یا حفظ شهر ساقط سوـ *وان؟
    در کشت*ْزار خواهی جنگید
    یا زیر بام* های سفالین
    …….. …….. که گوشه *هاش
    مانند چشم تازه *عروس*ات مورب است؟
    یا زیر آفتاب درخشان؟
    یا صبح*دم
    …….. …….. که مرغک باران
    بر شاخ دارچین کهن*سال
    فریاد می*زند؟
    یا نیمه*شب که در دل آتش
    …….. …….. درخت شونگ
    در جنگل هه* ـ *ای* ـ *جو دراند شکوفه* هاش؟
    هر جا که پیکر تو پناه است صلح را
    با توست قلب ما.
    آن دم که همچو پارچه *سنگی به آسمان
    از انفجار بمب
    پرتاب می*شوی،
    وان*گه که چون زباله به دریا می*افکنی
    بیگانه*ی پلید بشرخوار پست را،
    با توست قلب ما.

    لیکن
    …….. رفیق!
    …….. …….. شن ـ چو!
    هرگز مبر ز یاد و بخوان
    در فتح و در شکست
    هر جا که دست داد

    سرود بزرگ را
    آهنگ زنده*یی که رفیقان ناشناس
    یاران روسپید و دلیر فرانسه
    استاده مقابل جوخه*ی آتش سروده*اند ـ
    آهنگ زنده*یی که جوانان آتنی
    با ضرب تازیانه*ی دژخیم
    قصاب مرده*خوار، گریدی
    خواندند پرطنین ـ
    آهنگ زنده*یی که به زندان*ها
    زندانیان پردل و آزاده*ی جنوب
    با تارهای قلب پرامید و پرتپش
    پرشور می*نوازند ـ
    آهنگ زنده*یی
    کان در شکست و فتح
    بایست خواند و رفت
    بایست خواند و ماند!

    شن ـ چو
    …….. بخوان!
    …….. …….. بخوان!
    آواز آن بزرگْ*دلیران را
    آواز کارهای گران را
    آواز کارهای مربوط با بشر ، مخصوص با بشر
    آواز صلح را
    آواز دوستان فراوان گم*شده
    آوازهای فاجعه*ی بلزن و داخاو
    آوازهای فاجعه*ی وی* یون
    آوازهای فاجعه*ی مون واله ری* ین
    آواز مغزها که آدولف هیتلر
    بر مارهای شانه*ی فاشیسم می*نهاد ،
    آواز نیروی بشر پاسدار صلح
    کز مغزهای سرکش داونینگ استریت
    حلوای مرگ برده* فروشان قرن ما را
    آماده می*کنند ،
    آواز حرف آخر را
    …….. …….. نادیده دوست*ام
    شن ـ چو
    …….. بخوان
    …….. …….. برادرک زردْپوست*ام !


    [/center:e4acccc80a]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  10. #10
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:542da6fb90]
    ** بهار خاموش **





    بر آن فانوس که*ش دستی نیفروخت
    بر آن دوکی که بر رَف بی*صدا ماند
    بر آن آیینه*ی زنگار بسته
    بر آن گهواره که*ش دستی نجنباند


    بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
    بر آن در که*ش کسی نگشود دیگر
    بر آن پله که بر جا مانده خاموش
    کس*اش ننهاده دیری پای بر سر ــ

    بهارِ منتظر بی*مصرف افتاد!

    به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
    به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
    ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.

    نه دود از کومه*یی برخاست در ده
    نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
    نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
    نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.



    به صد امید آمد، رفت نومید
    بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
    درین ویران به رویش کس نخندید
    کس*اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.

    کسی از کومه سر بیرون نیاورد
    نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
    هوا با ضربه*های دف نجنبید
    گُلی خودروی برنامد ز باغی.

    نه آدم*ها، نه گاوآهن، نه اسبان
    نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
    نه کبک*انجیر می*خوانَد به دره
    نه بر پسته شکوفه می*زند جوش.

    به هیچ ارابه*یی اسبی نبستند
    سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
    کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
    سگِ گله به عوعو در نیامد.

    کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
    که پا بر جاده*ی خلوت گذارد
    کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
    که شادان یا غمین آهی بر آرد.

    غروبِ روزِ اول لیک، تنها
    درین خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
    به یادِ آن حکایت*ها که رفته*ست
    ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...



    بهار آمد، نبود اما حیاتی
    درین ویران*سرای محنت*آور
    بهار آمد، دریغا از نشاطی
    که شمع افروزد و بگشایدش در!


    [/center:542da6fb90]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  11. #11
    MehR
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    زیر سقف پر ستاره
    نوشته ها
    4,831
    133
    219

    پیش فرض

    [center:947fa4135e]




    بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

    از معبر فریادها و حماسه ها .

    چرا که هیچ چیز در کنار ِ من

    از تو عظیم تر نبوده است .

    که قلب ات

    چون پروانه یی

    ظریف و کوچک و عاشق است .



    ای معشوقی که سرشار از زنانه گی هستی

    و به جنسیت خویش غرّه ای

    به خاطر ِ عشق ات ! ـ

    ای صبور ! ای پرستار !

    ای مومن !

    پیروزی تو میوه ی حقیقت توست .



    رگبار ها و برف را

    توفان و آفتاب آتش بیز را

    به تحمل و صبر

    شکستی .

    باش تا میوه ی غرورت برسد .



    ای زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهن توست ،

    پیروزی عشق نصیب تو باد !






    در تاريكی چشمانت را جستم
    در تاريكی چشمهايت را يافتم
    و شبم پر ستاره شد
    .
    تو را صدا كردم
    در تاريكترين شب ها
    دلم صدايت كرد
    و تو با طنين صدايم به سوی من آمدی
    با دست هايت برای دست هايم آواز خواندی
    .
    با تنت برای تنم لالا گفتی
    چشم*های تو با من بود
    و من چشم*هايم را بستم
    چرا كه دست*های تو اطمينان بخش بود
    .
    صدايت می*زنم گوش بده
    قلبم صدايت می*زند
    .
    شب، گرداگردم حصار كشيده است
    و من به تو نگاه می*كنم
    .
    از پنجره*های دلم
    به ستاره*هايت نگاه می*كنم
    چرا كه هر ستاره آفتابی است
    .
    من آفتاب را باور دارم
    من دريا را باور دارم
    و چشم*های تو سرچشمه *درياهاست
    انسان سرچشمه دریاهاست






    کنون رَخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید .

    آسمان آخرین

    که ستاره ی تنهای آن

    تویی .



    آسمان روشن

    سرپوش بلورین باغی

    که تو تنها گُل آن ، تنها زنبور آنی .

    باغی که تو

    تنها درخت آنی

    و بر آن درخت

    گلی ست یگانه

    که تویی .



    ای آسمان و درخت و باغ من ، گُل و زنبور و کندوی من !

    با زمزمه ی تو

    اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

    که تنها رویای آن

    تویی .




    [/center:947fa4135e]

    دوست داشتن
    نام دیگر رسیدن است
    کافیست
    واگن اَت را دُرست سوار شَوی...!

  12. #12
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    رانده


    دست بردار ازین هیکلِ غم
    که ز ویرانیِ خویش است آباد.
    دست بردار که تاریکم و سرد
    چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.

    دست بردار، ز تو در عجبم

    به دَرِ بسته چه می*کوبی سر.
    نیست، می*دانی، در خانه کسی
    سر فرومی*کوبی باز به در.

    زنده، این*گونه به غم

    خفته*ام در تابوت.
    حرف*ها دارم در دل
    می*گزم لب به*سکوت.

    دست بردار که گر خاموشم

    با لبم هر نفسی فریاد است.
    به نظر هر شب و روزم سالی*ست
    گرچه خود عمر به چشمم باد است.



    رانده*اَندَم همه از درگهِ خویش.

    پای پُرآبله، لب پُرافسوس
    می*کشم پای بر این جاده*ی پرت
    می*زنم گام بر این راهِ عبوس.

    پای پُرآبله دل پُراندوه

    از رهی می*گذرم سر در خویش
    می*خزد هیکلِ من از دنبال
    می*دود سایه*ی من پیشاپیش.



    می*روم با رهِ خود

    سر فرو، چهره به*هم.
    با کس*ام کاری نیست
    سد چه بندی به رهم؟

    دست بردار! چه سود آید بار

    از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
    چه امید از دلِ تاریکِ کسی
    که نهادندش سر زنده به گور؟

    می*روم یکه به راهی مطرود

    که فرو رفته به آفاقِ سیاه.
    دست بردار ازین عابرِ مست
    یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!

    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  13. #13
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    بیمار


    بر سرِ این ماسه*ها دراز زمانی*ست
    کشتیِ فرسوده*یی خموش نشسته*ست
    لیک نه فرسوده آنچنان که دگر هیچ
    چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست.


    حوصله کردم بسی، که ماهی*گیران

    آیند از راه سویِ کشتیِ معیوب؛
    پُتک ببینم که می*فشارد با میخ
    ارّه ببینم که می*سراید با چوب.

    مانده به امید و انتظار که روزی

    این به شن*افتاده را بر آب ببینم ــ
    شادی بینم به روی ساحلِ آباد
    وین زغم*آباد را خراب ببینم.

    پاره ببینم سکوتِ مرگ به ساحل

    کآمده با خشّ و خِشِّ موجِ شتابان
    هم*نفس و، زیرِ کومه*ی منِ بیمار
    قصه*ی نابود می*سراید با آن...



    پنجره را باز می*کنم سوی دریا

    هر سحر از شوق، تا ببینم هستند؟

    مرغی پَر می*کشد ز صخره هراسان.


    چلّه نشسته قُرُق به ساحل اگر چند،

    با دلِ بیمارِ من عجیب امیدی*ست:

    از قُرُقِ هوشیار و موجِ تکاپوی

    بر دو لبش پوزخنده*یی*ست ظفرمند،
    وز سمجِ این قُرُق نمی*رود از روی!

    کرده چنانم امیدوار که دانم

    روزی ازین پنجره نسیمکِ دریا
    کلبه*ی چوبینِ من بیاکنَد از بانگ
    با تنِ بیمار برجهانَدَم از جا.

    خم شوم از این دریچه شسته ز باران

    قطره*یی آویزَدَم به مژه ز شادی:
    بینم صیادهای بحرِ خزر را
    گرم به تعمیرِ عیبِ کشتیِ بادی.



    نعره ز دل برکشم ز شادیِ بسیار

    پنجره برهم زنم ز خودشده، مفتون.
    کفش نجویم دگر، برهنه*سروپای
    جَست زنم از میانِ کلبه به بیرون!

    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  14. #14
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    شعر گمشده

    تا آخرین ستاره*ی شب بگذرد مرا

    بی*خوف و بی*خیال بر این بُرجِ خوف و خشم،
    بیدار می*نشینم در سردچالِ خویش
    شب تا سپیده خواب نمی*جنبدم به چشم،

    شب در کمینِ شعری گُمنام و ناسرود
    چون جغد می*نشینم در زیجِ رنجِ کور
    می*جویمش به کنگره*ی ابرِ شب*نورد
    می*جویمش به سوسوی تک*اخترانِ دور.

    در خون و در ستاره و در باد، روز و شب
    دنبالِ شعرِ گم*شده*ی خود دویده*ام
    بر هر کلوخ*پاره*ی این راهِ پیچ*پیچ
    نقشی ز شعرِ گم*شده*ی خود کشیده*ام.



    تا دوردستِ منظره، دشت است و باد و باد
    من بادْگردِ دشتم و از دشت رانده*ام
    تا دوردستِ منظره، کوه است و برف و برف
    من برف*کاوِ کوهم و از کوه مانده*ام.

    اکنون درین مغاکِ غم*اندود، شب*به*شب
    تابوت*های خالی در خاک می*کنم.
    موجی شکسته می*رسد از دور و من عبوس
    با پنجه*های درد بر او دست می*زنم.



    تا صبح زیرِ پنجره*ی کورِ آهنین
    بیدار می*نشینم و می*کاوم آسمان
    در راه*های گم*شده، لب*های بی*سرود
    ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

    ۱۳۳۳زندانِ قصر

    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  15. #15
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض


    رنج دیگر

    خنجرِ این بد، به قلبِ من نزدی زخم
    گر همه از خوب هیچ با دلِتان بود،
    دستِ نوازش به خونِ من نشدی رنگ
    ناخنِتان گر نبود دشمنی*آلود.

    ورنه چرا بوسه خون چکانَدَم از لب
    ورنه چرا خنده اشک ریزَدَم از چشم
    ورنه چرا پاک*چشمه آب دهد زهر
    ورنه چرا مِهربوته غنچه دهد خشم؟

    من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند
    قصه*ی این زخمِ دیرپای پُراز درد؟
    لابد باید که هیچ گویم، ورنه
    هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!

    ۱۳۳۴


    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



صفحه 1 از 15 12345611 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 223

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •