ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 8 نخست 1234567 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 118
  1. #16
    maryali87
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    کوچه عاشقی
    نوشته ها
    8,555
    1,312
    494

    پیش فرض

    [center:42baf0f8be][/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]
    [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]
    [/center:42baf0f8be]
    [center:42baf0f8be]دختري دلش شكست [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]رفت و هر چه پنجره [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]رو به نور بود [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]بست [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]* [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]رفت و هر چه داشت [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]يعني ان دل شكسته را [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]توي كيسه ي زباله ريخت [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]پشت در گذاشت [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]* [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]صبح روز بعد [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]رفتگر [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]لاي خاكروبه ها [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]يك دل شكسته ديد [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]ناگهان [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]توي سينه اش پرنده اي تپيد [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]چيزي از كنار چشم هاي خسته اش [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]قطره قطره بي صدا چكيد [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]رفتگر براي كفتر دلش [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]اب و دانه برد [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]رفت و تكه هاي ان دل شكسته را به [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]خانه برد [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]* [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]سال هاست [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]توي اين محله با طلوع افتاب [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]پشت هر دري [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]يك گل شقايق است [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]چون كه مرد رفتگر [/center:42baf0f8be][center:42baf0f8be]سال هاست عاشق است [/center:42baf0f8be]
    هر صبح، پلکهایت، فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند، سطر اول همیشه این است: “خدا همیشه با ماست”
  2. #17
    maryali87
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    کوچه عاشقی
    نوشته ها
    8,555
    1,312
    494

    پیش فرض

    [center:13d67b79c5]
    [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5][/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]
    [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]
    [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]جعبه اي از لبخند [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]
    [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]
    [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]با توام با تو خدا [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]يك كمي معجزه كن [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]چند تا دوست برايم بفرست [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]پاكتي از كلمه [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]جعبه اي از لبخند [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]نامه اي هم بفرست [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]* [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]كوچه هاي دل من [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]باز خلوت شده است [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]قبل از اينكه برسم [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]دوستي را بردند [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]يك نفر گفت به من [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]باز دير امده اي [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]دوست قسمت شده است [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]با توام با تو خدا [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]يك دل قلابي [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]يك دل خيلي بد [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]چقدر مي ارزد؟ [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]من كه هر جا رفتم [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]جار زدم: [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]شده اين قلب حراج [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]بدويد [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]يك دل مجاني [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]قيمتش يك لبخند [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]به همين ارزاني [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]* [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]هيچ وقت اما [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]هيچ كس قلب مرا قرض نكرد [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]هيچ كس دل نخريد [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]* [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]با توام با تو خدا [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]پس بيا اي دل من مال خودت [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]من كه ديگر رفتم اما [/center:13d67b79c5][center:13d67b79c5]ببر اين دل را دنبال خودت [/center:13d67b79c5]
    هر صبح، پلکهایت، فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند، سطر اول همیشه این است: “خدا همیشه با ماست”
  3. #18
    parisa_kocholo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    دنیایی که بمب و موشک نمیسازه،موشک روی خواب کودک نمیندا
    نوشته ها
    12,011
    2,650
    4,025

    پیش فرض

    [center:d870b04133]بال تازه،دل نو
    ★☆ ♥

    كرم ابريشم كوچك من
    خانه تازه نو مبارك
    آخرش بافتي پيله ات را؟
    بال تازه،دل نو مبارك
    ★☆ ♥
    آن لباس قديمي و پاره
    ديدي اندازه قد تو نيست
    ديگر آن را نبايد بپوشي
    واقعا اين كه در حد تو نيست
    ★☆ ♥
    آن خود كهنه ات را رها كن
    بيخيالش بيا زود بيرون
    يك خود تازه تر آن طرف هاست
    آن طرف پشت آن بيد مجنون
    ★☆ ♥
    بعد از اين آسمان پيله توست
    ابرها را تو پيراهنت كن
    زودتر وقت اصلا نداريم
    بال هاي نوات را تنت كن
    ★☆ ♥
    وعده ما همان جا كه گفتي
    پشت دروازه شهر جادو
    منتظر باش دارم ميايم
    واي رفتي!ولي بال من كو؟
    ★☆ ♥
    توبرو و
    من ولي كار دارم
    بال پرواز من پاره پاره است
    باز بايد ببافم خودم را
    پيله كوچكم نيمه كاره است[/center:d870b04133]
    چه تلخ است با بغض بنویسی....

    با خنده بخوانند!!!


  4. #19
    parisa_kocholo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    دنیایی که بمب و موشک نمیسازه،موشک روی خواب کودک نمیندا
    نوشته ها
    12,011
    2,650
    4,025

    پیش فرض

    [center:6d2cf54960]بادبادك عزيز

    ***
    تو آدمي
    ولي چقدر مثل بادبادكي
    نخ تو توي دست هاي من
    ولي هميشه بي اجازه ميروي
    سراغ ابرهاي پشمكي
    سراغ آفتاب تازه ميروي
    ***
    تو هم كلاسي پرنده اي
    تو هم اتاقي ستاره اي
    ورق ورق،سبك،جدا
    شبيه يك كتاب پاره پاره اي
    ***
    تو شكل قاصدك
    تو شكل باد
    تو شكل رفتني
    و راستش كمي شبيه من
    شبيه اين دل مني
    ***
    تو با پرنده ها
    تو با تمام بال هاي در به در
    چه زود جفت و جور ميشوي
    تو بي هوا
    تو بي خبر
    تو دور دور دور ميشوي
    ***
    آهاي بادبادك عزيز!
    بيا چقدر دير كرده اي
    بيا بيا ،فقط بگو
    كجاي آسمان
    دوباره گير كرده اي!
    [/center:6d2cf54960]
    چه تلخ است با بغض بنویسی....

    با خنده بخوانند!!!


  5. #20
    parisa_kocholo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    دنیایی که بمب و موشک نمیسازه،موشک روی خواب کودک نمیندا
    نوشته ها
    12,011
    2,650
    4,025

    پیش فرض

    [center:d5f8c5298a]او صورتش را قرض كرده بود

    من يك نفر را ميشناسم
    كه كودكي را قورت داده
    او شكل يك آدم بزرگ است
    اما خودش عين تو ساده
    ***
    او صورتش را قرض كرده
    چون صورتش مال خودش نيست
    او با خودش هم فرق دارد
    انگار هم سال خودش نيست
    ***
    او توي جيبش گاهي اوقات
    شيريني و گل ميگذارد
    توي دلش هم تا بخواهي
    شعر و خدا و نور دارد
    ***
    چشمان او لو داده اورا
    چون چشم هايش رنگ تيله است
    لبخندهايش خنده دار است
    از بس كه او بي شيله پيله است
    ***
    وقتي كه ميخندد نگاهش
    قل ميخورد اينجا و آنجا
    او ميرود دنبال چشمش
    در لابه لاي دست و پاها
    ***
    شايد كمي قدش بلند است
    يا يك كمي پايش دراز است
    اما دلش اندازه ماست
    او آرزوهايش بزرگ است
    ***
    من مطمئنم كودك او
    يك روز ميخندد دوباره
    شايد بماند توي دستش
    تنها نقابي پاره پاره
    [/center:d5f8c5298a]
    چه تلخ است با بغض بنویسی....

    با خنده بخوانند!!!


  6. #21
    parisa_kocholo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2009
    محل سکونت
    دنیایی که بمب و موشک نمیسازه،موشک روی خواب کودک نمیندا
    نوشته ها
    12,011
    2,650
    4,025

    پیش فرض

    [center:31ac75bbed]خاك خوشبخت

    سالها پيش از اين
    زير يك سنگ گوشه اي از زمين
    من فقط يه كمي خاك بودم همين
    يك كمي خاك كه دعايش
    پرزدن آن سوي پرده آسمان بود
    آرزويش هميشه
    ديدن آخرين قله كهكشان بود
    ***
    خاك هر شب دعا كرد
    از ته دل خدا را صدا كرد
    يك شب آخر دعايش اثر كرد
    يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
    و خدا تكه اي خاك برداشت
    آسمان را در آن كاشت
    خاك را
    توي دستان خود ورز داد
    روح خود را به او قرض داد
    خاك
    توي دست خدا نور شد
    پر گرفت از زمين دور شد
    راستي
    من همان خاك خوشبخت
    من همان نور هستم
    پس چرا گاهي اوقات
    اين همه از خدا دور هستم؟
    [/center:31ac75bbed]
    چه تلخ است با بغض بنویسی....

    با خنده بخوانند!!!


  7. #22
    mahbobeshab
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,839
    6,390
    3,025

    پیش فرض

    [center:22a463d5e9]یلدا نام یک فرشته است
    یلدا نام فرشته ای است بالا بلند.
    با تن پوشی از شب ودامنی از ستاره.
    یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود.
    با اولین شب پاییز وهر شب ردای
    سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان میکشید.
    تا آدم هازیر گنبد کبود آرام تر بخوابند.
    یلدا هر شب بر بام آسمان ودر حیاط خلوت
    خدا راه می رفت ولا به لای خواب های
    زمین لالایی اش رازمزمه می کرد.
    گیسوانش درباد می وزیدو
    شب به بوی او آغشته می شد

    یلداشبی از خداپاره ای آتش قرض گرفت.
    آتش که می دانی همان عشق است.
    یلداآتش رادردل شپ نهان کرد تا
    شیطان آن را ندزدد.
    آتش دریلدا بارور شد.

    فرشته ها به هم گفتند:«یلدا ابستن است.
    ابستن خورشید.وهرشب
    قطره قطره خونش را به خورشید
    می بخشیدوشبی که آخرین قطره
    را بخشید دیگرزنده نخواهد ماند»
    فرشته هاگفتند:«فرداکه خورشید
    به دنیابیاید یلداخواهد مرد.»

    یلداهمیشه همین کار را می کند
    می میرد وبه دنیا می آورد.
    یلداآفرینش را تکرار می کند.
    راستی فرداکه خورشید را دیدی
    به یاد بیاور که او دختر یلداست
    ویلدانام فرشته ای است که روزی
    از خدا پاره ای اتش قرض گرفت.

    [/center:22a463d5e9]
    گاهی کسی که همیشه کنار دیگران است .

    خودش هم نیازمند کسی است تا کنارش باشد

  8. #23
    lovmy

    کوچولووو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    November 2010
    محل سکونت
    کوچه ی عاشقی
    نوشته ها
    85
    0
    10

    پیش فرض

    لیلی زیر درخت انار
    لیلی زیر درخت انار نشست.
    درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.
    گل*ها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
    دانه*ها عاشق بودند.دانه*ها توی انار جا نمی*شدند.
    انار کوچک بود.دانه*ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
    خون انار روی دست لیلی چکید.
    لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
    خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.
    کافی است انار دلت ترک بخورد.
    این یکی از داستان*های کتاب است.
    زندگی مال تو , مرگ مال من.
    راحتی مال تو , گرفتاری مال من.
    شادی مال تو , غم مال من.
    همه مال تو ولی تو مال من.
  9. #24
    mahbobeshab
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,839
    6,390
    3,025

    پیش فرض

    متني بسيار زيبا و خواندني با عنوان

    قلبی بزرگترازجهان





    هزََاران سال بود كه مي خواست به دنيا بيايد . هزاران سال بود كه ذوق داشت. هزاران سال بود كه نوبتش نمي رسيد. و هر روز كسي به دنيا مي آمد و او غبطه مي خورد و همچنان منتظر نوبت خودش بود .

    و سرانجام روزي رسيد كه به او گفتند : ديگر ، نوبت توست . چمدانت را ببند و آماده رفتن باش .



    ***

    چمدانش كوچك بود. كوچكتر ازيك بند انگشت و او آنقدر داشت كه مي خواست با همان چمدان بند انگشتي برود ،كه گفتند : صبر كن ، سفرت دور است .





    سفرت طولاني گفتند : جاده ها منتظرند ، راه ها و بيراهه ها . چقدر پست و چقدر پشت . چقدر بالا و چقدر پائين . چقدر دور و چقدر نزديك . پس چيزي با خودت ببر، چيزي كه با آن بتواني آن همه بالا و پائين و دور و نزديك را بپيمائي.

    پس او دو پا براي خودش برداشت . براي رفتن ها و دويدن ها ، براي گشتن ها و پيمودن ها ، براي جستجو .

    ***

    بي تاب به دنيا آمدن بود مي خواست با همان دو پا برود كه گفتند : صبر كن ، آنجا كه مي روي تماشائي است ، چقدر سبز و چقدر سرخ ، چقدر زرد و بنفش و آبي ،؛ چقدر سياه و سفيد . چقدر ريز و درشت و كوچك و بزرگ و این و آن . چقدر زيبائي و شگفتي منتظرند تا براي تو باشند تا جزئي از تو شوند ، پس چيزي با خودت ببر كه به كار ديدن و تماشا بيايد . و گرنه دنيا تاريك است .

    و او دو چشم براي خودش برداشت .



    عجله داشت مي خواست زودتر به دنيا بيايد ، مي خواست با همان دو چشم و دو پا برود كه گفتند صبر كن . آنجا كه تو مي روي پر است از نغمه و ترانه و صوت و صدا ، پر آهنگ ونوا ، و همه منتظرند تا به تو برسند ، همه مي خواهند براي تو باشند . پس چيزي با خودت ببر كه ربط تو باشد با آنها و گرنه دنيا سوت و كور است .

    و او دو گوش براي خودش برداشت .



    ***



    و او هر روز چيزي بر مي داشت . لبي براي لبخند و زباني براي گفتن و دستي براي ساختن و چيزي كه با آن ببويد ، و چيزي كه با آن بنوشد و چيزي كه با آن بفهمد و چيزي كه با آن ...

    و هر روز چمدانش بزرگ و بزرگتر شد . نُه ماه ، روز و شب و شب و روز ، نُه ماه به هفته ها و به روزها ، نُه ماه به دقيقه ها و ثانيه ها چمدان بست . چمداني از خون و سلول و استخوان ، چمداني از جان ، چمداني از تن .



    گفتند : اينها ابزار توست، در سفر زندگي . از همه شان استفاده كن و بسيار مراقبشان باش كه همه به كارت آيد . اما وقتي خواستي برگردي ، چمدان را همان جا بگذار و سبك برگرد.



    و آن وقت به او صندوقچه اي دادند ، سرخ و كوچك ؛ و گفتند : بهترين و زيباترين و قيمتي ترين چيزها در اين است . هم خدا هم نور و هم بهشت . مراقب باش كه هرگز گمش نكني . نامش قلب است . و با اين است كه تو انسان مي شوي . و گرنه اين چمدان خون استخوان ، بي اين قلب ، هيچ ارزشي ندارد.



    و او رفت ؛ با شور و شتاب و نفهميد اين شتاب با او چه خواهد كرد .



    اما همين كه پا به اين دنيا گذاشت ، همين كه چشم باز كرد و همين كه دستهايش را گشود ، احساس كرد چيزي را جا گذاشته ، هي چندين بار چمدانش را زير و رو كرد ، همه چيز بود ، دوباره گشت و دوباره گشت و ناگهان فهميد ؛ فهميد كه آن صندوقچه سرخ را با خود نياورده است .



    آه ، او قلبش را جا گذاشته بود .



    و آنجا بود كه شروع كرد به گريه كردن . گريه مي كرد و هيچ كس نمي توانست آرام اش كند . زيرا هيچ كس نمي دانست او براي چه مي گريد.



    تا اينكه زمزمه اي آرام را در گوشش شنيد ، زمزمه اي كه مي گفت : عزيز كوچكم خوش آمدي به جهان ، اما حيف كه تو هم باشتاب آمدي و حيف كه تو هم قلبت را جا گذاشتي.



    آدم ها همه همين كار را مي كنند ، همه با عجله مي آيند و همه قلبشان را جا مي گذارند و همه همان لحظه** نخست از آن باخبر مي شوند و براي اين است كه همه وقتي به دنيا مي آيند ، گريه مي كنند ، اما بعدها يادشان مي رود ، يادشان مي رود كه چيزي را جا گذاشتند ،و فكر مي كنند اين كه در سينه شان است ؛ اين كه به اندازه مشت بسته شان است قلب است ، اما اين قلب نيست ! قلب چيز ديگري هست .



    حال ،عزيز كوچكم !ديگر گريه نكن ، زيرا زندگي تلاشي است كه هر كس براي پيدا كردن قلبش مي كند . براي پيدا كردن آن چيز ديگر.



    و براي اين است كه زندگي اين همه زيباست . اين همه ارزشمند ، اين هموار .



    دنيا پُر است از چيزهايي كه به تو مي گويد قلبت را چگونه مي تواني دوباره پيدا كني. شايد هر چيز كوچك و شايد هر چيز بزرگ. و بدان كه اين يك جستجوي بي پايان است .

    پس لبخند بزن و زندگي كن ؛ و او لبخند زد و زندگي شروع شد.



    ***



    و او در جستجوي قلبش به اينجا و آنجا رفت . به هر گوشه وبه هر كنار . به هر پايين و به هر بالا . تا ابنكه روزي به دانه اي رسيد و به او گفت : من دنبال قلبم مي گردم ، آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام . همه جا را مي گردم و نمي دانم از كجا پيدايش كنم ؟ تو مي تواني كمكم كني ؟



    دانه گفت : من نمي دانم آدم ها قلبشان را از كچا مي آورند. ولي خوب مي دانم دانه ها چگونه داراي قلب مي شوند . اگر دوست داري تا قلب مرا ببيني .



    و او همراه دانه رفت .



    دانه پنهان شد ، دانه درد كشيد ، دانه ترك خورد ، دانه ريشه زد ، دانه دستهايش را بلند كرد . دانه قد كشيد ، دانه ساقه شد . دانه شاخه شد . دانه جوانه زد . دانه برگ داد و شكوفه كرد و ميوه آورد.



    دانه سايه اش را به اين وآن بخشيد. دانه ميوه اش را به ابن و آن بخشيد. دانه ساقه و شاخه و همه خودش را بخشيد . و گفت : دانه ها اين گونه صاحب قلب مي شوند . آدم ها را اما نمي دانم .



    و آن وقت دانه ، درختش را به او داد .و او درختش را در سينه اش گذاشت . تا هميشه به ياد داشته باشد كه دانه ها ، قلبشان را از كجا مي آورند.



    و او با درختي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هر جا مي رفت ، تا به قطره اي رسيد ، به قطره اي كه در بركه اي كوچك بود . و به او گفت من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام، تو مي داني ازكجا مي توانم يك قلب ديگرپيدا كنم ؟ قطره گفت : من نمي دانم آدم ها قلبشان رااز كجا مي آ ورند ، اما ميدانم مي شود هر قطره چگونه صاحب قلبي بزرگ مي شود . و او همراه قطره به بركه رفت تا راز قلب قطره را بفهمد .



    و خورشيد ، داغ بر قطره تابيد ، قطره تاب آن همه داغي را نياورد . هيچ شد و چون هيچ شد ، سبك شد وچون سبك شد به آسمان رفت . قطره ابر شد ، قطره باران شد ، قطره چكيد، قطره جاري شد . قطره رود شد . قطره رفت به پاي هر درختي و هر بوته و هر گل . قطره زنده كرد ، قطره پاكي داد . قطر روياند ، قطره نوشاند ، قطره فرو رفت ، قطره فرا رفت . قطره گذشت و رسيد و تمام شد ، قطره دريا شد .



    و قطره دريا را به او داد تا او هميشه به ياد داشته باشدكه قطره ها چگونه صاحب قلب مي شوند ، قلبي بزرگ .



    او با درختي و دريايي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هر جا رفت .و به راهي باريك رسيد . به راه گفت : من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام تو مي داني من از چه راهي ميتوانم به قلبم برسم ؟ راه گفت : نه ، من اين را نمي دانم ، اما مي دانم راه ها از كجا مي روند تا به قلبشان مي رسند ، به آن قلبي كه گرداگرد زمين كشيده شده است . ؟



    اگر مي خواهي همراه من بيا ، و او همراه راه شد. راه ، باريك بود ، راه تنگ و تاريك بود . راه ، سخت بود و ناهموار . و راه هي رفت و هي رفت و هي رفت . راه ادامه داد، راه از پا ننشست . راه دنبال رسيدن نبود ، راه در آرزوي رساندن بود.

    راه جستجو مي كرد ، راه مي گشت ، راه پيدا مي كرد . اما نمي ايستاد ، همچنان مي رفت . او مقصدي نداشت ، مقصدش تنها رفتن بود .



    و راه ، جاده اي به او داد تا آنرا در سينه اش بگذارد و بداند كه قلب جاده ها هرگز نمي ايستد .



    ***



    و او با درختي و دريايي و جاده اي در سينه اش به اينجا و آنجا و به هرجا رفت . تا به آينه اي رسيد . به آينه گفت : من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشتم . تو مي داني من چگونه مي توانم دوباره قلبم را پيدا كنم ؟

    آينه گفت : قلبها و آينه ها به هم شبيه اند . آينه ها مي شكنند و قلبها هم .آينه ها غبار مي گيرند و قلبها هم . آينه ها نشان مي دهند و قلبها هم .



    من مي روم تا قلبم را پيدا كنم . و شايد آنجا كه قلب آينه اي هست ، قلب تو هم باشد .

    و آينه هر روز خودش را پاك كرد و پاك كرد و پاك كرد ، از هر غبار و هر ذره و هر لكه اي . و هر روز شفاف تر و هر روز زلال تر و هر روز صاف تر .



    آنوقت روبروي هر لبخندي نشست و روبروي هر اشكي و روبروي هر شكفتن و هر پژمردني ، روبروي هر طلوع و غروبي ، روبروي هر پائيز و بهاري . روبروي هر غم و شادي و ترانه و سوگي . آينه هيچ چيز نداشت و همه چيز داشت . آينه هيچ كس نبود و همه كس بود .



    آينه خودش را به او داد ، تا او بداند كه قلبها همان آينه ها هستند .



    ***



    و او با درختي و دريايي و جاده اي و آينه اي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هرجا رفت ، تا به ستاره اي رسيد و به سنگ ريزه اي و به نسيمي و به شعله اي و به پرنده اي و به گُلي . و به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگي . و ستاره به او كهكشاني داد و سنگريزه به او كوهي ؛ و نسيم به او طوفاني و شعله به او آتشفشاني و پرنده به او آسماني و گل باغي را ...



    و روزي رسيد كه در سينه اش دشتي بود كه پلنگان و آهوان در آن باهم مي دويدند ؛ و آسماني كه كبوتران و عقابان با هم در آن پرواز مي كردند و اقيانوسي كه در آن نهنگان و عروسان دريايي با هم مي رقصيدند .



    روزي رسيد كه در سينه اش جاده اي بود كه آرزوهاي دور و دعاهاي ناممكن را به مقصد مي رساند . و كهكشاني كه هر ستاره اش چراغ خانه اي را روشن مي كرد و باغي كه هر گلش لبخندي بود كه بر لبي مي نشست . بر لب هر كودك و هر پير و هر جواني . بر لب هر زرد و سفيد و سرخ و سياهي .



    ***



    و حالا او قلبش را پيدا كرده بود ، قلبي كه نامش جهان بود . جهان بزرگ بود اما او از جهان بزرگتر زيرا كه جهان را در سينه اش جا داده بود .



    او چمدان كوچكش را همينجا گذاشت ؛ زيرا ديگر نيازي به آن نداشت . اما قلبش را با خودش برد و اين زيباترين چيزي بود كه مي توانست با خود ببرد .






    عرفان نظرآهاري

    ویرایش توسط mahbobeshab : 2011.05.19 در ساعت 18:32
    گاهی کسی که همیشه کنار دیگران است .

    خودش هم نیازمند کسی است تا کنارش باشد

  10. #25
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    عشق، شیر شد

    آهوی دل مرا که دید

    آهو از میان سینه ام رمید

    هی دوید و هی دوید و هی دوید...

    شیر آخرش ولی به او رسید

    آهوی دل مرا درید





    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  11. #26
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي نام تمام دختران زمين است

    نام كتابي است از عرفان نظر اهاري كه چاپ اول ان در سال 83 بوده است

    و تا به حال به چاپ نهم خويش رسيده است كتابي است با موضوع زنان و موضوع عشق (عرفان)

    60 صفحه دارد و اندازه ان 15* 15 سانتي متر است

    فصل اول كتاب :

    ليلي ، خودش را به آتش كشيد




    خدا گفت : زمين سردش است چه كسي ميتواند زمين را گرم كند ؟

    ليلي گفت : من .

    خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت .

    سينه اش اتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .

    خدا گفت : شعله را خرج كن . زمينم را به اتش بكش .

    ليلي خودش را به اتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .

    ليلي گر مي گرفت . خدا حظ مي كرد .

    ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود .

    ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجالت كرد .

    مجنون سر رسيد . مجنون هيزم اتش ليلي شد .

    اتش زبانه كشيد . اتش ماند . زمين خدا گرم شد .

    خدا گفت :اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .







    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  12. #27
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي تشنه تر شد






    ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است ، زيادي تند است .

    خاكستر ليلي هم دارد ميسوزد ، امانتي ات را پس ميگيري ؟

    خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

    ليلي گفت : كاش مادر ميشدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .

    خدا گفت : مادري بهانه عشق است . بهانه سوختن ، تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه ميسوزي .

    ليلي گفت :*دلم زندگي ميخواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب .

    خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري ...

    ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟

    خدا گفت : پايان قصه ات اشك است ، اشك درياست ،

    دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟

    ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .

    خدا خنديد .







    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  13. #28
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي ، زير درخت انار



    ليلي زير درخت انار نشست .


    درخت انار عاشق شد ، گل داد، سرخ سرخ .

    گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناري هزار تا دانه داشت .

    دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نميشدند .

    انار كوچك بود . دانه ها تركيدند . انار ترك برداشت .

    خون انار روي دست ليلي چكيد.

    ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد .

    مجنون به ليلي اش رسيد .

    خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود.

    كافي است انار دلت ترك بخورد.






    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  14. #29
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي ، نام تمام دختران زمين است


    خدا مشتي خاك را برگرفت . مي خواست ليلي را بسازد ،

    از خود در او دميد . و ليلي پيش از انكه با خبر شود . عاشق شد .

    سالياني ست كه ليلي عشق مي ورزد . ليلي بايد عاشق باشد .

    زيرا خدا در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد ، عاشق ميشود .

    ليلي نام تمام دختران زمين است ، نام ديگر انسان .

    خدا گفت : به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد .

    آزمونتان تنها همين است : عشق . و هر كه عاشق تر آمد ،

    نزديكتر است . پس نزديكتر آييد ، نزديكتر .

    عشق ، كمند من است . كمندي كه شما را پيش من مي آورد . كمندم را بگيريد .

    و ليلي كمند خدا را گرفت .

    خدا گفت : عشق ، فرصت گفتگو است . گفتگو با من .

    با من گفتگو كنيد .

    و ليلي تمام كلمه هايش را به خدا داد . ليلي هم صحبت خدا شد .

    خدا گفت : عشق ، همان نام من است كه مشتي خاك را بدل به نور مي كند .

    و ليلي مشتي نور شد در دستان خدا .





    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  15. #30
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    شيطان از انتشار ليلي مي ترسد


    خدا به شيطان گفت : ليلي را سجده كن . شيطان غرور داشت ، سجده نكرد .

    گفت : من از آتشم و ليلي گِل است .

    خدا گفت : سجده كن . زيرا كه من چنين مي خواهم .

    شيطان سجده نكرد . سركشي كرد و رانده شد ؛ و كينه ليلي را به دل گرفت .

    شيطان قسم خورد كه ليلي را بي آبرو كند و تا واپسين روز حيات ، فرصت خواست . خدا مهلتش داد.

    اما گفت : نميتواني ، هرگز نميتواني .

    ليلي دُردانه من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من .

    گمراهي اش را نميتواني حتي تا واپسين روز حيات

    شيطان ميداند ليلي همان است كه از فرشته بالاتر ميرود .

    و مي كوشد بال ليلي را زخمي كند . عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.

    دستهايش پر از حقارت و وسوسه است .

    او بد نامي ليلي را مي خواهد . بهانه بودنش همين است .

    مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه كشد .

    نام ليلي ، رنج شيطان است . شيطان از انتشار ليلي ميترسد .

    ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.





    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


صفحه 2 از 8 نخست 1234567 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 118

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •