ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 8 نخست 1234567 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 118
  1. #31
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي رفتن است




    خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .

    ماجرايي كه بايد بسازيش .

    شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .

    آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستندو ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.

    مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .

    خدا گفت : ليلي درد است . درد زادني تو . تولدي به دست خويشتن.

    شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .

    خدا گفت : ليلي ، رفتن است . عبور است و رد شدن .

    شيطان گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود .

    خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن

    شيطان گفت :خواستن است . گرفتن و تملك .

    خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .

    شيطان گفت : ساده است . همين جايي و دم دست .

    دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي.

    ليلي هاي نزديك لحظه اي .

    خدا گفت : ليلي زندگي ست . زيستني از نوعي ديگر .

    ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .

    مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول ميكشد.






    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  2. #32
    mahbobeshab
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,839
    6,390
    3,026

    پیش فرض

    با من تماس بگیر خدا


    هر روز


    شیطان لعنتی
    خط های ذهن مرا
    اشغال می كند
    هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
    آن وقت من اشتباه می كنم و او
    با اشتباه های دلم حال می كند.
    دیروز یك فرشته به من می گفت:
    تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
    آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
    آخر چرا جواب ندادی
    چرا بر نداشتی؟!
    یادش به خیر
    آن روزها
    مكالمه با خورشید
    دفترچه های ذهن كوچك من را
    سرشار خاطره می كرد
    امروز پاره است
    آن سیم ها
    كه دلم را
    تا آسمان مخابره می كرد.
    ×××
    با من تماس بگیر ، خدایا
    حتی هزار بار
    وقتی كه نیستم
    لطفا پیام خودت را
    گاهی کسی که همیشه کنار دیگران است .

    خودش هم نیازمند کسی است تا کنارش باشد

  3. #33
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي نام ديگر آزادي


    دنيا كه شروع شد زنجير نداشت ، خدا دنياي بي زنجير آفريد . آدم بود كه زنجير را ساخت ، شيطان كمكش كرد .

    دل ، زنجير شد ، زن ، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري !

    خدا دنيا را بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .

    امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.

    خدا گفت : زنجيرهايتان را پاره كنيد . شايد نام زنجير شما عشق است .

    يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند .

    مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت .

    شيطان آدم را در زنجير مي خواست .

    ليلي ، مجنون را بي زنجير مي خواست .

    ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.

    ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند .

    ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.

    ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .





    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  4. #34
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي ، پروانه خدا


    شمع بود، اما كوچك بود. نور هم داشت اما كم بود.

    شمعي كه كوچك بودو كم ، براي سوختن پروانه بس بود .

    مردم گفتند : شمع عشق است وپروانه عاشق .

    و زمين پر از شمع و پروانه شد .

    پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند .

    خدا گفت : شمعي بايد دور ، شمعي كه نسوزد، شمعي كه بماند .

    پروانه اي كه به شمع نزديك مي سوزد ، عاشق نيست .

    شب بود ،* خدا شمع روشن كرد . شمع خدا ماه بود . شمع خدا دور بود .

    شمع خدا پروانه مي خواست . ليلي ، پروانه اش شد.

    بال پروانه هاي كوچك مي سوزد ، زيرا شمع ها ، زيادي نزديكند.

    بال ليلي هرگز نمي سوزد . ليلي پروانه شمع خداست .

    شمع خدا ماه است . ماه روشن است ؛ اما نمي سوزاند.

    ليلي تا ابد زير خنكاي شمع خدا مي رقصد .













    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  5. #35
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است


    اسب سركش در سينه ليلي




    ليلي گفت : موهايم مشكي ست ، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج ، دلت توي حلقه هاي موي من است .


    نميخواهي دلت را آزاد كني ؟ نميخواهي موج گيسوي ليلي را ببيني ؟


    مجنون دست كشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت : نه نميخواهم ، گيسوي مواج ليلي را نميخواهم . دلم را هم .


    ليلي گفت : چشمهايم جام شيشه اي عسل است ، شيرين،


    نمي خواهي عكس ات را توي جام عسل ببيني ؟ شيريني ليلي را ؟


    مجنون چشمهايش را بست و گفت : هزار سال است عكسم ته جام شوكران است ،


    تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري ؟


    ليلي گفت : لبخندم خرماي رسيده نخلستان است .


    خرما طعم تنهايي ات را عوض مي كند . نمي خواهي خرما بچيني ؟


    مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت : من خار را دوستتر دارم .


    ليلي گفت : دستهايم پل است . پلي كه مرا به تو مي رساند . بيا و از اين پل بگذر .


    مجنون گفت : اما من از اين پل گذشته ام . آنكه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.


    ليلي گفت : قلبم اسب سركش عربي ست . بي سوار و بي افسار . عنانش را خدا بريده ، اين اسب را با خودت مي
    بري ؟

    مجنون هيچ نگفت . ليلي كه نگاه كرد، مجنون ديگر نبود ، تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن .


    ليلي دست بر سينه اش گذاشت ، صداي تاختن مي آمد .


    اسب سركش اما در سينه ليلي نبود.











    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  6. #36
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي ، چشم به راه است


    ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني ست . اما ماند . چشم به راه و منتظر . هزار سال .


    ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد . مجنون نيامد . مجنون نيامدني ست

    خدا از پس هزار سال ليلي را مي نگريست . چراغاني دلش را . چشم به راهي اش را .

    خدا به مجنون مي گفت نرود . مجنون حرف خدا را گوش مي گرفت .

    خدا ثانيه ها را مي شمرد . صبوري ليلي را .

    عشق درخت بود. ريشه مي خواست . صبوري ليلي ريشه اش شد .

    خدا درخت ريشه دار را آب داد.

    درخت بزرگ شد . هزار شاخه ، هزاران برگ ، ستبر و تنومند.

    سايه اش خنكي زمين شد ، مردم خنكي اش را فهميدند ، مردم زير سايه درخت ليلي باليدند.

    ليلي چشم به راه است . درخت ليلي ريشه مي كند.

    خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد .

    مجنون نمي آيد . مجنون هرگز نمي آيد.

    زيرا كه مجنون نيامدني ست . زيرا كه درخت ريشه مي خواهد .













    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  7. #37
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي ، بچرخ





    ليلي گفت : بس است . ديگر ، بس است و از قصه بيرون آمد .

    مجنون دور خودش مي چرخيد . مجنون ليلي را نمي ديد رفتنش را هم .

    ليلي گفت : كاش مجنون اين همه خود خواه نبود. كاش ليلي را مي ديد.

    خدا گفت : ليلي بمان ، قصه بي ليلي را كسي نخواهد خواند .

    ليلي گفت : اين قصه نيست ، پايان ندارد . حكايت است . حكايت چرخيدن .

    خدا گفت : مثل حكايت زمين ، مثل حكايت ماه . ليلي ، بچرخ .

    ليلي گفت : كاش مجمون چرخيدنم را مي ديد. مثل زمين كه چرخيدن ماه را مي بيند.

    خدا گفت : چرخيدنت را من تماشا مي كنم . ليلي ، بچرخ

    ليلي چرخيد، چرخيد و چرخيد و چرخيد .

    دور ، دور ليلي است . ليلي مي گردد و قصه اش دايره است .

    هزار نقطه دوار . ديگر نه نقطه و نه ليلي .

    ليلي ! بگرد ، گرديدنت را من تماشا مي كنم .

    ليلي ! بگرد، تنها حكايت دايره باقي ست .














    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  8. #38
    sarina1111
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    February 2010
    محل سکونت
    تــــویــــ قــــلبـــشــــ !!!
    نوشته ها
    13,528
    5,880
    5,691

    پیش فرض

    دلم را سپردم به بنگاه دنیا
    و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
    و هر روز
    برای دلم
    مشتری آمد و رفت
    و هی این و آن
    سرسری آمد و رفت

    *
    ولی هیچ کس واقعا
    اتاق دلم را تماشا نکرد
    دلم قفل بود
    کسی قفل قلب مرا وا نکرد

    *
    یکی گفت:
    چرا این اتاق
    پر از دود و آه است
    یکی گفت:
    چه دیوارهایش سیاه است
    یکی گفت:
    چرا نور اینجا کم است
    و آن دیگری گفت:
    و انگار هر آجرش
    فقط از غم و غصه و ماتم است

    *
    و رفتند و بعدش
    دلم ماند بی مشتری
    ومن تازه آن وقت گفتم:
    خدایا تو قلب مرا می خری؟

    *
    و فردای آن روز
    خدا آمد و توی قلبم نشست
    و در را به روی همه
    پشت خود بست

    *
    و من روی آن در نوشتم:
    ببخشید، دیگر
    برای شما جا نداریم
    ا
    ز این پس به جز او
    کسی را نداریم.


    عرفان نظرآهاری
    تقصیر از ما نیست…
    بعضیا خودشون دلشون میخواد "یادگاری" باشن پشت در مستراح عمومی!!!

  9. #39
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي ، مرده بود




    قصه نبود، راه بود، خار بود و خون .

    ليلي ، قصه راه پر خون را مي نوشت . راه بود وليلي مي رفت ، مجنون نبود.

    دنيا ولي پر از نام مجنون بود.

    ليلي تنها بود. ليلي هميشه تنهاست .

    قصه نبود، معركه بود. ميدان بود؛ بازي چوكان و گوي .

    چوگان نبود؛ گوي بود. ليلي ؛ گوي ميدان بود؛ بي چوگان . مجنون نبود.

    ليلي زخم بر ميداشت ، اما شمشير نمي ديد. شمشير زن را نيز .

    حريفي نبود. ليلي تنها مي باخت . زيرا كه قصه ، قصه باختن بود.

    مجنون كلمه بود. ناپيدا و گم . قصه عشق اما همه از مجنون بود.

    مجنون نبود.

    ليلي قصه اش را تنها مي نوشت .

    قصه كه به آخر رسد . مجنون پيدا شد . ليلي مجنونش را ديد.

    ليلي گفت : پس قصه ، قصه من و توست .

    پس مجنون تويي !

    خدا گفت : قصه نيست . راز است . اين راز من و توست . بر ملا نميشود. الا به مرگ .

    ليلي ! تو مرده اي .

    ليلي مرده بود.








    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  10. #40
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    Gadid ليلي نام تمام دختران زمين است

    ليلي ، زندگي كن


    ليلي قصه اش را دوباره خواند. براي هزارمين بار و مثل هر بار ليلي قصه باز هم مرد .

    ليلي گريست و گفت : كاش اين گونه نبود .

    خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.

    ليلي! قصه ات را عوض كن .

    ليلي اما مي ترسيد . ليلي به مردن عادت داشت .

    تاريخ به مردن ليلي خو كرده بود .

    خدا گفت : ليلي عشق مي ورزد تا نميرد. دنيا ؛ ليلي زنده مي خواهد.

    ليلي آه نيست . ليلي اشك نيست . ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست . ليلي زندگي ست . ليلي ! زندگي كن .

    اگر ليلي بميرد ، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟

    چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟

    چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟


    ليلي ! قصه ات را دوباره بنويس .


    ليلي ، به قصه اش برگشت.


    اين بار اما نه به قصد مردن .


    كه به قصد زندگي .


    و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده گمنام .









    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  11. #41
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    پیش فرض

    خدایا تو قلب مرا می خری؟

    دلم را سپردم به بنگاه دنیا،و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

    و هی این و آن سرسری آمد و رفت

    ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد؛ دلم ،قفل بود؛کسی قفل قلبِ مرا وا نکرد

    یکی گفت:چرا این اتاق پر از دود و آه است؛یکی گفت:چه دیوارهایش سیاه است!

    یکی گفت:چرا نور اینجا کم است،و آن دیگری گفت:و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!

    و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟

    و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه، پشت خود بست

    و من روی آن در نوشتم:ببخشید دیگر برای شما جا نداریم

    از این پس به جز او کسی را نداریم.





    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  12. #42
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    پیش فرض

    خوش خیال کاغذی

    دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست یه کم از طلای خود حراج

    می
    کنی؟عاشقم با من ازدواج می کنی؟

    اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!تو چقدر ساده ای.خوش خیال کاغذی!

    توی
    ازدواج ما تو مچاله می شوی، چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی پس

    برو و بی
    خیال باش؛ عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش!

    دستمال کاغذی، دلش شکست ؛گوشه ای کنار جعبه اش نشست

    گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

    در تن سفید و نازکش دوید؛ خونِ درد

    آخرش دستمال کاغذی مچاله شد؛مثل تکه ای زباله شد؛ او ولی شبیه دیگران نشد

    چرک و زشت مثل این و آن نشد؛رفت اگرچه توی سطل آشغال؛ پاک بود و عاشق و

    زلال
    او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

    چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت.



    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  13. #43
    zhoana
    مدير بخش عكس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    زیرآسمون سه راه سرگردون!!!!!!!!!!!!!!!
    نوشته ها
    23,566
    11,330
    7,954

    پیش فرض

    دختر و درخت

    دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود. روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود. روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد. روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند.
    دختران دیگر اما غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران نازو دلشوره، دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان دختران رقصان، دختران پای کوبان، دختران زنان شدند و زنان مادران و مادران اندوه گزاران.




    دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد. سر انجام اما دختر روزی خواستگارش را شناخت. خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماهها و سالها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود
    .
    خواستگار دختر درخت بود.


    درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟

    دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها ... اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید
    . آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید .

    دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.

    درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است .

    درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم .

    دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندم بیاموزم.

    دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟

    درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.

    درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟

    دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری.

    دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی
    .
    درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست.

    درخت گفت: نه پدری نه مادری . من کس و کاری ندارم.

    دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.

    درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت. دختر خندید و گفت:
    سایه ات از سرم کم مباد !

    و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.

    آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند. زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد. فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان ، که قلمدوش بابا می نشست. درخت گفت: بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم.زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد شلوغ شد.

    زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود. زنها می گفتند خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است. درخت دست و دلبازست و درخت دروغ نمی گوید. درخت دشنام نمی دهد. درخت دنبال این و آن راه نمی افتد درخت ...

    از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد و هر روز زنی از محله کم می شد. زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود. و مردان سر به بیابان گذاشتند.

    درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند.




    نسل ما اینگونه بود
    نسل ما نسلی بود که هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد

    نسلی که یواشکی بوسید یواشکی نوشید

    یواشکی خندید یواشکی حرف زد

    یواشکی فکر کرد یواشکی اعتراض کرد

    یواشکی گریه کرد یواشکی آرزو کرد

    یواشکی دعا کرد یواشکی درد و دل کرد

    یواشکی انتخاب کرد یواشکی عاشق شد

    و یواشکی.........

    شکست خورد


    +++++

    ★ قوانین جدید بخش عکس و آموزش ★

  14. #44
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    پیش فرض

    تنهایی تنها دارایی آدم ها

    نامی نداشت .نامش تنها انسان بود و تنها داراییش تنهایی.گفت:تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم.

    کیست که از من قدری تنهایی بخرد.


    هیچ کس پاسخ نداد.گفت:تنهایی ام پر از رمز و راز است.رمز هایی از بهشت.

    راز هایی از خدا.با من گفت و گو کنید تا از حیرت برایتان بگویم.

    هیچ کس با او گفت و گو نکرد و او میان این همه تن تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت.

    غاری در حوالی دل.می دانست آنجا همیشه کسی هست.

    کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد.

    او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم و نمی دانیم که چه مدت آنجا بودسیصد سال و نه سال بر آن افزون؟یا نه.

    کمی بیش و کمی کم.او به غارش رفت و مانمی دانیم که چه کرد و چه گفت و چه شنید و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟


    اما زا غار که بیرون آمد بیدار بود.آنقدر بیدار که خواب آلودگی ما را بر ملا شد.چشم هایش دو خورشید بود.

    تابناک و روشن که ظلمت ما را می درید

    .از غار که بیرون آمد هنوز همان بود با تنی نحیف و رنجور.

    اما نمی دانم سنگینی اش را از کجا آورده بود که گمان می کردیم زمین تاب وقارش را نمی آورد و زیر پاهای رنجورش در هم خواهد شکست.

    از غار که بیرون آمد با شکوه بود.شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما دیگر سخن نگفت.

    انگار لبانش را دوخته بودند.انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.


    و این بار ما بودیم که به دنبالش می دویدیم برای جرعه ای نور.

    برای قطره ای حیرت و او بی آنکه چیزی بگوید می بخشید بی آنکه چیزی بخواهد.

    او نامی نداشت.نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی.



    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  15. #45
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,416

    پیش فرض

    قطاری به مقصد خدا


    قطاری که به مقصد خدا می رفت٬

    لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد

    و گفت: مقصد ما خداست، کیست که با ما سفر کند؟

    کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

    کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

    قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.

    از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد،

    کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد.

    زیرا سبکی قانون راه خداست.

    قطاری که به مقصد خدا می رفت٬ به ایستگاه بهشت رسید.

    پیامبر گفت:* اینجا بهشت است.

    مسافران بهشتی پیاده شوند. اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .

    مسافرانی که پیاده شدند٬ بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند،

    قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

    آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: دورو بر شما٬ راز من همین بود.

    آن که مرا می خواهد٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

    و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید،

    دیگر نه قطاری بود و نه مسافری




    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


صفحه 3 از 8 نخست 1234567 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 118

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •