ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 8 از 8 نخست ... 345678
نمایش نتایج: از 106 به 118 از 118
  1. #106
    f1370
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    May 2011
    نوشته ها
    7,499
    3,553
    8,073

    پیش فرض

    "دانه می کارم تا صبوری بیاموزم"
    از دفتر: هر قاصدکی یک پیامبر است



    دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت .

    اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب

    را برگزید و دیگری شکیبایی را .

    اولی گفت :

    - آدمیزاد در شتاب آفریده شده پس باید

    در جست و جوی حقیقت دوید .

    آن گاه دوید و فریاد برآورد :

    - من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است .

    او راست می گفت : زیرا حقیقت ،

    غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .

    اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ،

    دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود .

    همیشه او پیش از آن که چشم در چشم غزال قیقت بدوزد ،

    او راشته ود.

    خنه باورش ین به سر غزالان مرده بود .

    اما حقیقت ، غزالی است که نفس می کشد .

    این چیزی بود که او نمی دانست .

    دیگری نیز در پی صید حقیقت بود اما

    تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت :

    - خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است .

    پس دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .

    و دانه ای کاشت ، سال ها آبش داد

    و نورش داد و عشقش داد .

    زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید .

    زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید .

    زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد

    و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند ،

    بی بند و بی تیر و بی کمان .



    و آن روز ، آن مرد ،مردی که عمری به شتاب

    و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن

    و صبوری را فهمید .

    پس با دست های خونی اش دانه ای در خاک کاشت .


    ....
    انـــسان ، حــرفیست
    زده می شود،خـــوانده مـــی شود
    تــــــرانه می شـــود ، به یــــــاد می مــــانـــد …
    گاهـــی نــاله ای ست،تــــنها خــــاک خـــوب می فـــهمدش ….
  2. #107
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,228
    10,657
    26,324

    پیش فرض


    نام شعر:
    هر شاخه سوالی و هر برگی سوالی

    از دفتر:
    هر قاصدکی یک پیامبر است





    خوشبخت بود زیرا هیچ سوالی نداشت .

    اما روزی سوالی سراغش آمد و از آن پس

    خوشبختی ، دیگر چیزی کوچک بود .

    او از خدا معنی زندگی را پرسید اما خدا

    جوابش را با همان سوال داد .

    خدا گفت :

    - اجابت تو همین سوال تو ست .

    سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن

    که این دانه ای است که آب و نور می خواهد .

    او سوالش را کاشت ، آبش داد و نورش داد

    و سوال جوانه زد و شکفت و ریشه کرد .

    ساقه و شاخه و برگ . و هر ساقه سوالی شد

    و هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی .

    و او که زمانی تنها یک سوال داشت ،

    درختی شد که از هر سرانگشتش

    سوالی آویخته بود و هر برگ تازه ،

    دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر

    می رفت ، درد او نیز عمیق تر می شد .

    فرشته ها می ترسیدند .

    فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند .

    اما خدا می گفت :

    - نترسید ، درخت او میوه خواهد داد

    و باری که این درخت می آورد ، معرفت است .

    فصل ها گذشت و درد ها گذشت و درخت

    او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند

    اما در دل هر میوه ای باز دانه ای بود و هر دانه

    آغاز درختی و هر که میوه ای را برد ،

    در دل خود بذر سوال تازه ای را کاشت .



    عرفان نظرآهاری






    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  3. #108
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,228
    10,657
    26,324

    پیش فرض


    نام شعر:
    آن که عاشق است، دعا می کند

    از دفتر: هر قاصدکی یک پیامبر است





    بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی

    پشمی به تن داشت و چای می نوشید ،

    بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود

    و انگار حکایت می کرد از مزرعه ی چای

    و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش

    که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد

    و دست هایش که چه خسته بود و دامنش

    که چه قدر گل داشت .

    چای ، خوش طعم بود .

    پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن

    که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد ،

    دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

    پس دختر چایکار خدایی داشت .

    ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای

    ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوشفندان

    و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان

    که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد .

    و تنها بود و چشم می دوخت به دور

    دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .

    و آن که سوز دل دارد و نی می زند

    و چشم می دوزد و تنها ست ،

    حتما عاشق است و آن که عاشق است ،

    دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

    پس چوپان خدایی داشت .

    دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت .

    دست بر حافظه ی چوب و چوب ،

    نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت ،

    دهقان را و دهقان همان بود که سال های

    سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد

    و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .

    و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ،

    امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است

    و آن که عاشق است دعا می کند

    و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

    پس دهقان خدایی دارد .

    و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی

    به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت :

    - حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر

    خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .

    و چند لحظه ای بود آن لحظه که دانست

    از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان

    چای هم به خدا راهی است .














    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  4. #109
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,471
    6,688
    4,885

    پیش فرض

    نـام اثـر : روی مـاه و لای سـتـاره هـا

    دفـتـر : هـر قـاصـدکـی یـک پـیـامـبـر اسـت



    یک نفر دنبال خدا می گشت.
    شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری د یده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.
    پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت،
    ابر ها را کنار می زد ،
    چادر شب آسمان را می تکاند ،
    ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر و رو...
    او می گفت :
    "خدا حتما یک جایی همین جاهاست."
    و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش ؛
    که کسی بر آن تکیه زده باشد.
    او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی.
    نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها.

    از آسمان دست کشید ،
    از جستجوی آن آبی بزرگ هم.

    آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.
    زمین پهناور بود و عمیق.
    پس جا داشت که خدا را درون خود پیدا کند.

    زمین را کند ،
    ذره ذره و لایه لایه و هر روز فرو تر رفت و فروتر...

    خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود.

    نه پایین و نه بالا ،
    نه زمین و نه آسمان.
    خدا را پیدا نکرد.
    اما هنوز کوه ها مانده بود.
    دریاها و دشت ها هم.
    پس گشت و گشت و گشت.
    پشت کوه ها و قعر دریا را ،
    وجب به وجب دشت را.زیر تک تک همه ریگ ها را.
    لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را.
    اما خبری نبود ،
    از خدا خبری نبود...

    نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جستجو.

    آن وقت نسیمی وزیدن گرفت.
    شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است.
    هنوز مانده است ،
    وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است.
    سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست.

    نسیم دور او گشت و گفت :
    " اینجا مانده است ،این جا که نامش توئی."
    و تازه او خودش را دید ،
    سرزمین گمشده را دید.
    نسیم دریچه کوچک را گشود ،
    راه ورود تنها همین بود.
    و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.
    خدا آنجا بود.
    بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود ،
    همین جاست...

    سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت ،
    خدا همه جا بود ؛
    هم در آسمان و هم در زمین.
    هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه،
    هم لای ستاره ها و هم روی ماه...


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  5. #110
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,471
    6,688
    4,885

    پیش فرض

    دوستان عزیز برای ارسال اشعار به فهرست زیر توجه کنید و قوانین کلی بخش اشعار
    و فروم کوچولو را رعایت کنید. پیشاپیش از همکاری صمیمانه ی همگی سپاس گزارم.


    آثار عرفان نظر آهاری

    *** لیلی نام تمام دختران زمین است ***
    ***روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس***
    ***چای با طعم خدا***
    ***بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ ***
    هر قاصدکی یک پیامبر است (درحال ارسال)
    دو روز مانده به پایان جهان
    من هشتمین آن هفت نفرم
    جوانمرد نام دیگر تو
    در سینه ات نهنگی می تپد
    ز روزهای سادگی
    پشت کوچه های ابر
    کوله پشتی ات کجاست؟
    نامه های خط خطی
    راز مرواریدهای شهرزاد
    پیامبری از کنار خانه ما رد شد


    کتاب "هر قاصدکی یک پیامبر است"

    منبع پیشنهادی : وبسایت پیچک

    نثر/شعر ها:

    لینک کمکی بخش اول
    -دانه می کارم تا صبوری بیاموزم #
    -هر شاخه سوالی و هر برگی سوالی #
    -آن که عاشق است، دعا می کند #
    -روی ماه و لای ستاره ها #

    -وای اگر پرنده ای را بیازاری
    -هر قاصدکی یک پیامبر است
    لینک کمکی بخش دوم
    -ما همه آفتاب گردانیم
    -یلدا، نام یک فرشته است
    -عکس خدا در اشک عاشق است
    -درخت اسم خدارا زمزمه می کرد
    -قصه ای به زیبایی نان
    -دانه ای که سپیدار بود


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  6. #111
    Mahtabi
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    دالــانــ ِ بهشـتـــ
    نوشته ها
    8,271
    13,047
    10,718

    پیش فرض

    "وای اگــر پـرنـده ای را بیــــازاری"

    دفتــر : هـر قـاصـدکی یـک پیــامبــر است


    **

    پسرک بی آن که بداند چرا ،

    سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی

    آن که بداند چرا ، گنجشک کوچکی را نشانه رفت .

    پرنده افتاد ، بال هایش شکست و تنش خونی شد .

    پرنده می دانست که خواهد مرد

    اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت

    تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد .

    پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود

    تا شکار تازه ی خود را تماشا کند اما پرنده شکار نبود .

    پرنده پیام بود . پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت :

    - کاش می دانستی که زنجیر بلندی است

    زندگی که یک حلقه اش درخت است

    و یک حلقه اش پرنده ، یک حلقه اش انسان

    و یک حلقه سنگ ریزه ، حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید .

    و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است

    و هر حلقه پاره ای از زنجیر و کیست که در این

    حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد ؟

    و وای اگر شاخه ای را بشکنی ،

    خورشید هم خواهد گریست .

    وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ،

    ماه تب خواهد کرد . وای اگر پرنده ای را بیازاری ،

    انسانی خواهد مرد زیرا هر حلقه را که بشکنی ،

    زنجیر را گسسته ای و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی .

    پرنده این را گفت و جان داد .

    و پسرک آن قدر گریست تا عارف شد .
    آســــان تـــر نـگـاهـم کـُن؛

    مـن تـا
    عـشـق بـیـشـتـر نـخـوانـدهـ اَمـ .
  7. #112
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,471
    6,688
    4,885

    پیش فرض

    " هـر قـاصـدکـی یـک پـیـامـبـر اسـت "

    دفـتـر : هـر قـاصـدکـی یـک پـیـامـبـر اسـت



    ساکت و ساده و سبک بود ؛ قاصدکی که داشت می رفت .

    فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .

    قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید .

    قاصدک رو به فرشته کرد گفت :

    - اما شانه های من ظریف است .

    زیر بار این خبر می شکند من نازک تر از آنم

    که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم .

    فرشته گفت :

    _ درست است ، آن چه تو باید بر دوش بکشی

    نا ممکن است و سنگین ؛ حتی برای کوه

    اما تو می توانی زیرا قرار است تو بی قرار باشی .

    فرشته گفت :

    - فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر .

    آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت

    و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد .

    حالا هزاران سال است که قاصد می رود ،

    می چرخد و می رود ، می رقصد و می رود

    و همه می دانند که او با خود خبری دارد .

    دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود .

    خبری آورده بود و تو یادت رفته بود

    که هر قاصدک یک پیامبر است . پنجره بسته بود ،

    تو نشنیدی و او رد شد .

    اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ،

    دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود

    از او بپرس چه بود آن خبری که روزی

    فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  8. #113
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,471
    6,688
    4,885

    پیش فرض

    " مـا هـمـه آفـتـاب گـردانـیـم "

    دفـتـر : هـر قـاصـدکـی یـک پـیـامـبـر اسـت 2



    گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .

    ما همه آفتابگردانیم .

    اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ،

    دیگر آفتابگردان نیست .

    آفتابگردان کاشف معدن صبح است

    و با سیاهی نسبت ندارد .

    این ها را گل آفتابگردان به من گفت

    و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود

    در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود

    و دایره ای داغ در دلش می سوخت .

    آفتابگردان به من گفت :

    - وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد ،

    مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد .

    آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید

    اشتباه نمی گیرد اما انسان همه چیز

    را با خدا اشتباه می گیرد .

    آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند .

    او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد .

    او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند ،

    در نور به دنیا می آید و در نور می میرد

    ، نور می خورد و نور می زاید .

    دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است .

    آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا .

    بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد ، بدون خدا ، انسان .

    آفتابگردان گفت :

    - روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ،

    دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به

    خدا برسی ، دیگر " تویی " نمی ماند .

    و گفت :

    - من فاصله هایم را با نور پر می کنم ،

    تو فاصله ها را چگونه پر می کنی ؟

    آفتابگردان این را گفت و خاموش شد .

    گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند

    زیرا که او در آفتاب غرق شده بود .

    جلو رفتم ، بوییدمش ، بوی خورشید می داد .

    تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم .

    داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت :

    - نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد ،

    نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟

    آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  9. #114
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,471
    6,688
    4,885

    پیش فرض

    " یـلـدا ، نـام یـک فـرشـتـه اسـت "

    دفـتـر : هـر قـاصـدکـی یـک پـیـامـبـر اسـت 2



    یلدا نام فرشته ای است ، بالا بلند ،

    با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره .

    یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود ، با اولین شب پاییز

    و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر

    بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد

    کبود آرام تر بخوابند .

    یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا

    راه می رفت و لا به لای خواب های

    زمین لالایی اش را زمزمه می کرد .

    گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد .

    یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت .

    آتش که می دانی ، همان عشق است .

    یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد .

    آتش در یلدا بارور شد .

    فرشته ها به هم می گفتند ک

    - یلدا آبستن است ، آبستن خورشید .

    و هر شب قطره قطره خونش را به

    خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد ،

    دیگر زنده نخواهد ماند .

    فرشته ها گفتند :

    - فردا که خورشید به دنیا بیاید ، یلدا خواهد مرد .

    یلدا همیشه همین کار را می کند ؛

    می میرد و به دنیا می آورد . یلدا آفرینش را تکرار می کند .

    راستی ، فردا که خورشید را دیدی ،

    به یاد بیاور که او دختر یلدا ست و یلدا نام همان

    فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت .



    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  10. #115
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,471
    6,688
    4,885

    پیش فرض

    " عــکــس خــدا در اشــک عــاشــق اســت "

    دفــتــر : هـر قـاصـدکـی یـک پـیـامـبـر اسـت 2



    قطره ، دلش دریا می خواست .

    خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .

    هر بار خدا می گفت :

    - از قطره تا دریا راهی ست طولانی .

    راهی از رنج و عشق و صبوری .

    هر قطره را لیاقت دریا نیست .

    قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت .

    قطره ایستاد و منجمد شد ، قطره روان شد و راه افتاد .

    قطره از دست داد و به آسمان رفت

    و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت .

    تا روزی که خدا گفت :

    - امروز روز تو ست . روز دریا شدن .

    خدا قطره را به دریا رساند . قطره طعم دریا را چشید ،

    طعم دریا شدن را . اما ...

    روزی قطره به خدا گفت :

    - از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟

    خدا گفت :

    - هست

    قطره گفت :

    - پس من آن را می خواهم . بزرگترین را ، بی نهایت را .

    خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :

    - این جا بی نهایت است .

    آدم عاشق بود . دنبال کلمه می گشت

    تا عشق را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای

    توان سنگینی عشق را نداشت .

    آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت .

    قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی

    که از چشم عاشق چکید ، خدا گفت :

    - حالا تو بی نهایتی زیرا عکس من در اشک عاشق است .


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  11. #116
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,471
    6,688
    4,885

    پیش فرض

    " درخــت اســم خــدا را زمــزمـــه مــی کــرد "

    دفــتــر : هــر قــاصــدکــی یــک پــیــامــبــر اســت 2



    سال های سال درخت سیب اسم خدا

    را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد .

    سیب ها هر کدام یک کلمه بود ، کلمه های خدا .

    مردم کلمه های خدا را می گرفتند

    و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند ،

    درخت اما می دانست ، خدا هم .

    درخت اسم خدا را به هر کس

    که می رسید ، می بخشید .

    آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند ،

    بچه ها اما بیشتر و وقتی که سیب می خوردند ،

    خدا را مزه مزه می کردند و دهان شان بوی خدا می گرفت .

    درخت سیب زیادی پیر شده بود ، خسته بود ،

    می خواست بمیرد اما اجازه ی خدا لازم بود .

    درخت رو به خدا کرد و گفت :

    - همه ی عمر ، اسم شیرینت را بخشیدم ،

    اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها می داد .

    حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده ،

    بگذار زودتر به تو برسم .

    خدا گفت :

    - عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن .

    آخرین سیب ات سهم کودکی ست

    که دندان هایش هنوز جوانه نزده ،

    این آخرین هدیه را هم ببخش .

    صبر کن تا لبخندش را ببینی .

    و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند .

    برای دیدن آخرین لبخند ، و وقتی

    که کودک آخرین سیب را از شاخه چید ،

    خدا لبخند زد و درخت ، آرام در آغوش خدا جان داد .


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  12. #117
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,471
    6,688
    4,885

    پیش فرض

    " قــصــه ای بــه زیــبــایــی نــان "

    دفــتـــر : هــر قــاصــدکــی یــک پــیــامــبــر اســت 2



    یک مشت دانه ی گندم توی پارچه ای نمناک

    خیس خوردند ، جوانه زدند و سبز شدند .

    کمی که بالا آمدند ، دورشان را روبانی قرمز گرفت

    و همسایه ی سکه و سیب شدند .

    بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود .

    دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان

    پر بود از رقص گندم زار های طلایی .

    آن ها به پایان قصه فکر می کردند ،

    به قرص نانی در سفره و اشتیاق

    دستی که آن را می چیند .

    نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است .

    اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد

    و سیزدهمین برگ ، پایان دانه های گندم بود .

    روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم

    را از مزرعه ی کوچک شان جدا کرد .

    رویای نان و گندم تکه تکه شد و این آخر قصه بود .

    دانه ها دلخور بودند ، از قصه ای که خدا برای شان نوشته بود .

    پس به خدا گفتند :

    - این قصه ای نبود که دوستش داشتیم .

    این قصه ناتمام است و نان ندارد .

    خدا گفت :

    - قصه ی شما کوتاه بود اما ناتمام نبود .

    قصه ی شما ، قصه ی جوانه زدن بود و روییدن .

    قصه ی سبزی ، قصه ای که برای

    فهمیدنش عمری باید زیست . قصه ی شما ،

    قصه ی زندگی بود و کوتاهی اش . رسالت تان

    گفتن همین بود .

    خدا گفت :

    - قصه ی شما اگرچه نان نداشت اما زیبا بود ، به زیبایی نان .


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  13. #118
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,471
    6,688
    4,885

    پیش فرض

    " دانـه ای کـه سـپـیـدار بـود "

    دفـتـر : هـر قـاصـدکـی یـک پـیـامـبـر اسـت 2



    دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .

    سال های سال گذشته بود و او

    هنوز همان دانه ی کوچک بود .

    دانه دلش می خواست به چشم

    بیاید اما نمی دانست چگونه .

    گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت .

    گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها

    می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت :

    - من هستم ، من این جا هستم ، تماشایم کنید .

    اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش

    را داشتند یا حشره هایی که به چشم

    آذوغه ی زمستان به او نگاه می کردند ،

    کسی به او توجه نمی کرد .

    دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن

    و کوچکی خسته بود .

    یک روز رو به خدا کرد و گفت :

    - نه ، این رسمش نیست .

    من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگ تر ،

    کمی بزرگ تر مرا می آفریدی .

    خدا گفت :

    - اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ،

    بزرگ تر از آن چه فکر می کنی .

    حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .

    رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای .

    راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به

    چشم بیایی ، دیده نمی شوی .

    خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .

    دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب

    نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد .

    رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .

    سال ها بعد دانه ی کوچک ، سپیداری بلند

    و باشکوه بود که هیچ کس نمی توانست

    ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد .


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
صفحه 8 از 8 نخست ... 345678
نمایش نتایج: از 106 به 118 از 118

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •