ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 7 نخست 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 105
  1. #16
    Sonami021
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    سیدخندان تهران
    نوشته ها
    9,439
    4,074
    5,554

    پیش فرض

    ترا من چشم در راهم
    ترا من چشم در راهم شباهنگام
    که می گیرند در شاخ ” تلاجن” سایه ها رنگ سیاهی
    وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
    ترا من چشم در راهم
    شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرم یاد آوری یا نه
    من از یادت نمی کاهم
    ترا من چشم در راهم
    روزگار شنگولی جوانیم را برد.
    نه صدایشرا نازک کرده بود، نه دستانش را آردی!!
    ازکجا باید ،به گرگ بودنش شک میکردم...!!

  2. #17
    فرنوش
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    August 2012
    محل سکونت
    kashan
    نوشته ها
    2,353
    1,752
    765

    پیش فرض

    مفسده گل


    صبح چو انوار سرافكنده زد
    گل به دم باد وزان خنده زد
    چهره برافروخت چو اختر به دشت
    وز در دل ها به فسون می گذشت
    ز آنچه به هر جای به غمزه ربود
    بار نخستین دل پروانه بود
    راه سپارنده ی بالا و پست
    بست پر و بال و به گل بر نشست
    گاه مكیدیش لب سرخ رنگ
    گاه كشیدیش به بر تنگ تنگ
    نیز گهی بی خود و بی سر شدی
    بال گشادی به هوا بر شدی
    در دل این حادثه ناگه به دشت
    سرزده زنبوری از آنجا گذشت
    تیزپری ،* تندروی ،زرد چهر
    باخته با گلشن تابنده مهر
    آمد و از ره بر گل جا كشید
    كار دو خواهنده به دعوا كشید
    زین به جدل خست پر و بال ها
    زان همه بسترد خط و خال ها
    تا كه رسید از سر ره بلبلی
    سوختهای ، خسته ی روی گلی
    بر سر شاخی به ترنم نشست
    قصه ی دل را به سر نغمه بست
    لیك رهی از همه ناخوانده بیش
    دید هیاهوی رقیبان خویش
    یك دو نفس تیره و خاموش ماند
    خیره نگه كرد و همه گوش ماند
    خنده ی بیهوده ی گل چون بدید
    از دل سوزنده صفیری كشید
    جست ز شاخ و به هم آویختند
    چند تنه بر سر گل ریختند
    مدعیان كینه ور و گل پرست
    چرخ بدادند بی پا و دست
    تا ز سه دشمن یكی از جا گریخت
    و آن دگری را پر پر نقش ریخت
    و آن گل عاشق كش همواره مست
    بست لب از خنده و در هم شكست
    طالب مطلوب چو بسیار شد
    چند تنی كشته و بیمار شد
    طالب مطلوب چو بسیار شد
    چند تنی كشته و بیمار شد
    پس چو به تحقیق یكی بنگری
    نیست جز این عاقبت دلبری
    در خم این پرده ز بالا و پست
    مفسده گر هست ز روی گل است
    گل كه سر رونق هر معركه است
    مایه ی خونین دلی و مهلكه است
    كار گل این است و به ظاهر خوش است
    لیك به باطن دم آدم كش است
    گر به جهان صورت زیبا نبود
    تلخی ایام ،* مهیا نبود
    دردهایم هر روز حمام میگیرند...
    انگار نه انگار که مهمانند
    خیلى پررو شده اند!
  3. #18
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض



    دوستان عزیز هنگام ارسال به نکات زیر و فهرست اشعار دقت کنید.

    اشعار ارسال شده ، رنگ متفاوتی دارند.سایر اشعار را بر طبق فهرست و به ترتیب ارسال کنید.
    پست هارا با تزیینات جانبی همراه کنید و با رنگ بندی های زیبا ، اشعار را جذای تر کنید.
    میتوانید جهت ارسال اشعار از این منابع(1 . 2.) استفاده کنید.(همه ی اشعار در این منبع موجود نیستند !)
    مطمئن ترین منبع، وبسایت رسمی نیما یوشیج با نظارت شراگیم یوشیج است.

    پیشاپیش از همکاری همگی ممنون هستیم.




    مجموعه ی آثار نیما یوشیج

    فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ(ارسال شده)
    شعرمن(در حال ارسال)
    قلم انداز
    شهرشب و شهر صبح
    ماخ اولا
    ناقوس
    حکایات
    منظومه ها
    مجموعه ی غزلیات ، قصاید و قطعات





    نام دفتر : شعر من


    پانزده سال گذشت
    غراب
    یاد
    وای بر من
    همسایگان آتش
    مرغ غم
    مرغ آمین
    گل مهتاب
    ققنوس
    سایه ی خود
    خواب زمستانی
    خنده ی سرد
    خرمن ها
    تابناک من
    پریان
    پدرم
    بوجهل من
    بازگردان تن سرگشته
    آی آدمها
    اندوهناک شب


    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  4. #19
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر: پانزده سال گذشت

    از دفتر : شعر من






    پانزده سال گذشت
    روزش ازشب بدتر
    شبش ازروزسیه گشته سیه تر
    پانزده سال گذشت
    که تو رفتی زبرم
    من هنوزم سخنانی زتوآویزه ي گوش
    مانده بس نکته
    ای پدر، در نظرم
    آه از رفتنت اینگونه که بود.

    پانزده سال گذشت
    هر شبش سالی و هر روزش ماهی
    ولی از کار نکردم
    ذره ئی کوتاهی
    زجرها را همه برخود هموار
    کردم و ازقَبَل تنها ئی
    آنچه پروردم
    داشت از گنج توام زیبا ئی .

    پانزده سال گذشت
    زآشیان گر چه به دور
    گرچه چون مرغ ز توفان و زباد
    بودم آواره
    کردم از آن ره پرواز که بود
    در خورِهمچو منی.
    پسِرهمچو توئی.
    من در این مدت، ای دوراز من
    زشت گفتم به بدان
    کینه جستم ز ددان
    تیز کردم لب شمشیری کند
    سنگ بستم به پر جغدی زشت
    دائما بر لب من بوده ست این
    آی ! یکتای پدر
    پهلوانی کزتو
    مانده اینگونه پسر
    گوشه گیری که بشد
    خانه ات ویرانه
    نشد اما پسرت
    عاجز و بیگانه
    نشد از راه بدر
    به فریب دانه .
    آی ! بی باک پدر!
    پانزده سال گذشت.
    من هنوزم غم تو مانده به دل
    تازه می دارم اندوه کهن
    یاد چون می کنمت
    خیره می ماند چشمانم
    نگه من سوی توست .




    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  5. #20
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر: غُراب
    از دفتر : شعر من



    وقت غروب کز بر کهسار، آفتاب
    با رنگهای زردغمش هست در حجاب
    تنها نشسته بر سر ساحل یکی غزاب
    وز دور آبها
    همرنگ آسمان شده اند و یکی بلوط
    زرد از خزان
    کرده ست روی پارچه سنگی به سر سقوط
    زان نقطه های دور
    پیداست نقطه ی سیهی
    این آدمی بود به رهی
    جویای گوشه یی که زچشم کسان نهان
    با آن کند دمی غم پنهان دل بیان
    وقتی که یافت جای نهانی ز روی میل
    چشم غراب خیره از امواج مثل سیل
    بر سوی اوست دوخته بی هیچ اضطراب
    کز آن گذرگهان
    چه چیز می رسد،فرجی هست یا عذاب؟
    یک چیز مثل هر چیز که دیده ست دیده ست
    خطی به چشم اوست که در ره کشیده ست
    بنیادهای سوخته از دور
    ابری به روی ساحل مجهور

    هر دو بهم نگاه در این لحظه می کنند
    سر سوی هم ز ناحیه ی دور می کشند
    این شکل یک غراب و سیاهی
    و آن آدمی ،هر آنچه که خواهی
    چون مایه ی غم ست به چشمش غراب و زشت
    عنوان او حکایت غم ، رهزن بهشت
    بنشسته ست تا که به غم، غم فزاید او
    برآستان غم به خیالی در آید او
    در ، از غمی به روی خلایق گشاید او
    ویران کند سرا چه ی آن فکر ها که هست
    فریاد می زند به لباز دور: ای غراب !
    لیکن غراب
    فارغ ز خشک و تر
    بسته بر او نظر
    بنشسته سرد و بی حرکت آنچنان بجای
    و آن موج ها عبوس می آیند و می روند
    چیزی نهفته ست
    یک چیز می جوند
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  6. #21
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر: یاد
    از دفتر: شعر من



    یادم ازروزی سیه می آید و جای نموری
    درمیان جنگل بسیاردوری
    آخر فصل زمستان بود و یکسرهر کجا درزیرباران بود
    مثل این که هر چه کِز کرده به جائی
    بر نمی آید صدائی
    صف بیاراییده ازهرسوتمشک تیغ دارودورکرده
    جای دنجی را.


    یاد آن روز صفا بخشان
    مثل اینکه کنده بودندم تن ازهرچیز
    من شدم ازروی این بام سیه
    سوی آن خلوت گل آویز
    تا گذارم گوشه ئی ازقلب خود را اندر آنجا
    تا ازآنجا گوشه ئی ازدلربا ي خلوت غمناک روزی را
    آورم با خود.

    آه ! می گویند چون بگذشت روزی
    بگذرد هر چیز با آن روز
    باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
    زان نباید یاد کردن
    خاطر خود را.


    بی سبب ناشاد کردن
    برخلاف یاوه ي مردم
    پیش چشم من ولیکن
    نگذرد چیزی بدون سوز
    می کشم تصویر آن را
    یاد من می آید از آن روز !
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  7. #22
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! وای بـــــر مــــــن !



    کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها

    گشت بی سود و ثمر

    تنگنای خانه ام را یافت دشمن با نگاه حیله اندوزش

    وای برمن !

    می کند آماده بهر سینه ي من تیرهائی
    که به زهر کینه آلوده ست.

    پی به جاده های خونین کلّه های مردگان را

    به غبار قبرهای کهنه اندوده

    از پس دیوارمن بر خاک می چیند

    وز پی آزارِ دلِ آزردگان

    در میان کلّه های چیده بنشیند

    سر گذشت زجر را خواند.

    وای برمن !

    در شبی تاریک از اینسان
    برسراین کلّه ها جنبان
    چه کسی آیا ندانسته گذارد پا ؟
    از تکان کلّه ها آیا سکوت این شب سنگین
    (کاندران هر لحظه مطرودی فسون تازه می بافد)
    کی که بشکافد؟
    یک ستاره از فساد خاک وارسته
    روشنائی کی دهد آیا
    این شب تاریک دل را ؟

    عابرین ! ای عابرین !
    بگذرید از راه من بی هیچ گونه فکر
    دشمن من می رسد می کوبدم بردر
    خواهدم پرسید نام وهرنشان دیگر.
    وای برمن !

    به کجای این شب تیره بیاویزم قبا ي ژنده ي خود را

    تا کشم از سینه ی پر درد خود بیرون

    تیر های زهر را دلخون.

    وای بـــر مــن !
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  8. #23
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,221
    10,637
    26,316

    پیش فرض


    * وای بر من که دوبار ارسال شده..





    نام شعر: همسایگان ِ آتش

    از دفتر: شعر من






    همسایگانِ آتش مرداب و باد تند

    برآتشِ شکفته عبث دور می زنند

    باد : من می دمم که یکسره مرداب را

    با شعله های گرم تو

    دارم چو خشک رود.


    مرداب : من دردرونِ روشنِ گرم تو آب را

    جاری نمی کنم

    ره می دهم که برشوی ای آتش

    رونق فزای دلکش .

    سوزنده تر زیان کن و بی باک تردرآی

    اما به میلِ باد نتابی به روی من

    خشکی نه ره بیابد هرگز به سوی من

    تا آنکه غرقه ماند این زال گوژ پشت

    در گنده های آب دهانم .

    یک میوه ي درست به شاخی

    شیرین و خوش ننشانم .

    لیک آتش نهفته به هر دم شدید تر

    با هر تفی به لب

    دل پُرامید تر

    همرنگ بامدادان رویش سفید تر

    می سوزد آنچه هست در این ره پلید تر .

    در حالتی که باد براو تازیانه ها

    هردم کشیده ست .

    او در میان خشک و ترِ آشیانه ها

    سوزان دمیده ست

    لب های عاشقی ست گشاده به رنگ خون

    بیماردردها که بدان روی زرد گون

    روکرده ست سوی جهان پرازفسون .

    در حالتی که باد گریزنده می رود

    مرداب تیره دل

    هم خشک می شود

    درزیر شاخه های پرازمیوه

    زالی نشسته برگ و نوا جمله ساخته

    روی فلک زآتش تند ست تابناک .








    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  9. #24
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! مـــرغ غـــــم !


    روی این دیوارغم چون دود رفته بر ز بر
    دائما بنشسته مرغی پهن کرده بال و پر
    گه سرش می جنبد از بس فکر غم دارد به سر.


    پنجه هایش سوخته
    زیرخاکستر فرو
    خنده ها آموخته
    لیک غم بنیاد او.


    هر کجا شاخی ست برجا مانده و بی برگ و نوا
    دارد این مرغ گذر بر رهگذار آن صدا
    درهوای تیره ي وقت سحرسنگین بجا
    او نوای هرغمش برده ازاین دنیا بدر
    از دلی غمگین دراین ویرانه می گیرد خبر
    گه نمی جنباند از رنجی که دارد بال و پر.


    هیچکس اورا نمی بیند ، نمی داند که چیست !
    بر سردیوار این ویرانه جا فریاد کیست ؟
    و بجزاوهم در این ره مرغ دیگر راست زیست.


    می کشد این هیکل غم ازغمی هر لحظه ، آه
    می کند در تیرگی های نگاه من نگاه
    او مرا در این هوای تیره می جوید به راه.


    آه سوزان می کشم هردم در این ویرانه من
    گوشه بگرفته منم در بند خود بی دانه من
    شمع چه ؟ پروانه چه ؟ هرشمع هر پروانه من.


    من به پیچاپیچ این لوس و سمج دیوارها
    بر سرخطی سیه چون شب نهاده دست و پا
    دست و پائی می زنم چون نیمه جانان بی صدا.


    پس براین دیوارغم هر جاش بفشرده بهم
    می کشم تصوی های زیرو بالاهای غم
    می کشد هردم غمم ، من نیز غم را می کشم.


    تا کسی ما را نبیند
    تیرگی های شبی را
    که به دل ها می نشیند
    می کنم ازرنگ خود وا.


    زانتظار صبح با هم حرف هائی می زنیم
    با غباری زرد گونه پیله بر تن می تنیم
    من به دست ، او با نکُ خود چیز هائی می کنیم .
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  10. #25
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض



    ممنون مهتا جون. حواس یعنی اصلا پَر!


    ..•نام شعر: مرغ آمین•..


    •..از دفتر: شعر من..•



    مرغ آمین درد آلودی ست کآ واره بمانده
    رفته تا آنسوی این بیداد خانه
    بازگشته رغبتش دیگرزرنجوری نه سوی آب ودانهَ
    نوبت روزگشایش را
    در پی چاره بمانده.

    می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما )
    جوردیده مردمان را.
    با صدای هردم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد
    می دهد پیوندشان درهم
    می کند از یأس خسران بارآنان کم
    می نهد نزدیک با هم ، آرزوهای نهان را.



    بسته درراه گلویش او
    داستان مردمش را
    رشته دررشته کشیده ( فارغ ازهرعیب کاورا برزبان گیرند )
    برسرمنقاردارد رشته ي سردرگمش را.


    او نشان از روز بیدارظفرمندی ست
    با نهان تنگنای زندگانی دست دارد
    ازعروق زخمداراین غبارآلوده ره تصویربگرفته
    ازدرون استغاثه های رنجوران
    در شبانگاهی چنین دلتنگ می آید نمایان
    وندرآشوب نگاهش خیره براین زندگانی
    که ندارد لحظه ئی ازآن رهائی
    می دهد پوشیده خود را بر فراز بام مردم آشنائی
    رنگ می بندد
    شکل می گیرد
    گرم می خندد
    بال های پهن خود را برسردیوارشان می گستراند.



    چون نشان ازآتشی دردود خاکستر
    می دهد ازروی فهم رمزدرد خلق
    با زبان رمزدرد خود تکان درسر
    وزپی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره درگوش
    از کسان احوال می جوید
    چه گذشته ست وچه نگذشته ست
    سر گذشته های خود راهرکه با آن محرم هشیار می گوید.

    داستان از درد می رانند مردم
    درخیال استجابت های روزانی
    مرغ آمین را بدان نامی که اورا هست می خوانند مردم.


    زیرباران نواهائی که می گویند :
    « باد رنج ناروای خلق را پایان »
    (وبه رنج ناروای خلق هرلحظه می افزاید.)


    مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید
    بانگ برمی دارد:
    « آمین !



    باد پایان رنج های خلق را با جانشان درکین
    وزجا بگسیخته شالوده های خلق افسای
    وبه نام رستگاری دست اندرکار
    وجهان سرگرم ازحرفش درافسون فریبش.»


    خلق می گویند:

    « آمین !

    درشبی اینگونه با بیدادش آیین
    رستگاری بخش ، (ای مرغ شباهنگام) ما را !
    وبه بما نمای راه ما به سوی عافیتگاهی
    هرکه را، (ای آشنا پرور) ببخشا بهره ازروزی که می جوید.»


    « رستگاری روی خواهد کرد
    و شب تیره بدل با صبح روشن گشت خواهد» مرغ می گوید.


    خلق می گویند:
    « اما آن جهانخواره
    ( آدمی را دشمن دیرین ) جهان را خورد یکسر

    مرغ می گوید:

    « دردل اوآرزوی او محالش باد. »
    خلق می گویند:
    «اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
    همچنان هرلحظه می کوبد به طبلش. »
    مرغ می گوید:
    « زوالش باد !
    باد با مرگش پسین درمان
    ناخوشی آدمی خواری
    وزپس روزان عزّت بارشان
    باد با ننگ همین روزان نگونساری ! »

    خلق می گویند:
    « اما نادرستی گر گذارد
    ایمنی گرجز خیال زندگی کردن
    موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد
    ورنیاید ریخته های کج دیوارشان
    برسرما باززندانی
    واسیری را بود پایان
    ورسد مخلوق بی سامان به سامانی.»
    مرغ می گوید:
    « جدا شد نادرستی.»
    خلق می گویند:
    « باشد تا جدا گردد.»
    مرغ می گوید:
    «رها شد بندش ازهربند، زنجیری که برپا بود.»
    خلق می گویند:
    « باشد تا رها گردد.»
    مرغ می گوید:
    « به سامان باز آمد خلق بی سامان
    وبه پایان شب هولی
    که خیال روشنی می برد با غارت
    وره مقصود درآن بود گم، آمد سوی پایان
    ودرون تیرگی ها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان.
    این زمان با چشمه های روشنائی درگشوده ست
    وگریزانند گمراهان، کج اندازان
    دررهی کآمد خود آنان را کنون پی گیر

    وخراب وجوع، آنان را زجا برده ست

    وبلای جوع آنان را جا به جا خورده ست
    این زمان مانند زندان هایشان ویران
    باغشان را درشکسته
    وچو شمعی درتک گوری
    کورموذی چشمشان در کاسه ي سرازپریشانی
    هر تنی زانان
    از تحّیربرسکوي درنشسته
    وسرود مرگ آنان را تکاپوهایشان (بی سود) اینک می کشد در گوش.»


    خلق می گویند:
    « بادا باغشان را، درشکسته تر
    هرتنی زانان، جدا ازخانمانش، ، برسکوي در، نشسته تر
    وز سرود مرگ آنان، باد
    بیشتربرطاق ایوان هایشان قندیل ها خاموش.»

    «بادا !» یک صدا از دورمی گوید.
    وصدائی ازره نزدیک
    اندرانبوه صداهای به سوی ره دویده:
    « این سزای سازگاراشان
    باد درپایان دوران های شادی
    از پس دوران عشرت بار ایشان.»



    مرغ می گوید:
    «این چنین ویرانگی شان باد همخانه
    با چنان آبادشان ازروی بیدادی.»
    «بادشان !» ( سرمی دهد شوریده خاطرخلق آوا )
    « باد آمین !
    وزبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا ! »
    « باد آمین !
    وهرآن اندیشه درما مردگی آموزویران ! »
    « آمین ! آمین ! »
    وخراب آید درآوارغریو لعنت بیدارمحرومان
    هرخیال کج که خلق خسته را با آن نجواها نیست
    ودرزندان وزخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
    « اینک درد ، اینک زخم. »
    ( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
    ورنه محرومی بخواه از بیم زجرو حبس آنان آید )
    « آمین !
    درحساب دستمزد آن زمانی که به حق گویان
    بسته لب بودند
    وبدان مقبول
    ونکویان درتعب بودند.»
    « آمین !
    درحساب روزگارانی
    کزبرره، زیرکان و پیش بنیان را به لبخند تمسخر دور می کردند
    و به پاس خدمت و سود ایشان تاریک
    چشمه های روشنائی کورمی کردند.»
    « آمین ! »


    « با کجی آورده های آن بداندیشان
    که نه جز خواب جهانگیری ازآن می زاد
    این به کیفرباد !»
    « آمین ! »

    « با کجی آورده هاشان شوم
    که ازآن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
    وازآن خاموش می آمد چراغ خلق.»
    « آمین ! »

    « با کجی آورده هاشان زشت

    که ازآن پرهیزگاری بود مرده
    وازآن رحم آوری واخورده.»
    « آمین ! »

    « این به کیفرباد
    با کجی آورده هاشان ننگ
    که ازآن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نوگشاده در پی سود !
    وزآنان چون برسریرسینه ي مرداب ازما نقش برجا.»
    « آمین ! آمین ! »



    و به واریز طنینن هردم آمین گفتن مردم
    (چون صدای رودی ازجا کنده، اندر صفحه ي مرداب آنگه گم. )
    مرغ آمین گوی
    دورمی گردد
    ازفراز بام
    در بسیط خطّه ي آرام، می خواند خروس ازدور
    می شکافد جرم دیوارسحرگاهان
    وزبرآن سرد دوداندود خاموش
    هرچه با رنگ تجّلی رنگ در پیکرمی افزاید
    می گریزد شب
    صبح می آید.
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  11. #26
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! گـــل مهتـــابـــــــــ !


    وقتی که موج برزبرآب تیره تر
    می رفت و دور
    می ماند ازنظر
    شکلی مهیب در دل شب چشم می درید
    مردی بر اسب لخت
    با تازیانه ئی از آتش
    بر روی ساحل از دورمی دوید

    ودست های او چنان
    در کار چیره تر
    بودند و بود قایق ما شادمان بر آب
    از رنگ های درهم مهتاب
    رنگی شکفته تر به در آمد
    همچون سپیده دم
    در انتهای شب
    کاید ز عطسه های شبی تیره دل پدید.


    گل های (جیزر) از نفسی سرد گشت تر
    زافسانه ي غمین پراز چرک زندگی
    طرح دگر بساختند
    فانوس های مردم آمد به ره پدید
    جمعی به ره بتاختند
    وآن نو دمیده رنگ مصفا
    بشکفت همچنان گل و آکنده شد به نور
    برما نمود قامت خود را
    با گونه های سرد خود و پنجه های زرد
    نزدیک آمد از بر آن کوه ای دور
    چشمش به رنگ آب
    بر ما نگاه کرد.


    تا دیده بان گمره گرداب
    روشن ترش ببیند
    دست روندگان
    آسان ترش بچیند
    آمد به روی لانه ي چندین صدا فرود
    بر بال های پرصور مرغ لاجورد
    گرد طلا کشید .
    از یکسره حکایت ویرانه ي وجود
    زنگار غم زدود
    وز هر چه دید زرد
    یک چیز تازه کرد.


    آن وقت سوی ساحل راندیم با شتاب
    با حالتی که بود
    نه زندگی نه خواب
    می خواست همرهم که ببوسد زدست او
    می خواستم که او
    مانند من همیشه بود پای بست او
    می خواستم که با نگه سرد او دمی
    افسانه ئی دگر بخوانم از بیم ماتمی
    می خواستم که بر سر ساحل خموش
    در خواب خود شوم
    جز بر صدای او
    سوی صدای دیگر ندهم به یاوه گوش
    و آنجا جوار آتش همسایه ام
    یک آتش نهفته بیفروزم.


    اما به ناگهان
    تیره نمود رهگذر موج
    شکلی دوید از ره پائین
    آنگه بیافت بر زبری اوج
    در پیش روی ما گل مهتاب
    کمرنگ ماند و تیره نظر شد
    در زیرکاج و بر سر ساحل
    جادوگری شد از پی باطل
    وافسرده تر بشد گل دلجو
    هولی نشست و چیزی برخاست
    دوشیزه ئی به راه دگرشد !
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  12. #27
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر: ققنوس

    از دفتر: شعر من




    ققنوس، مرغ خوش خوان، آوازه ي جهان
    آواره مانده از وزش بادهای سرد
    بر شاخ خیزران
    بنشسته است فرد
    بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان .

    او ناله های گمشده ترکیب می کند
    از رشته های پاره ي صدها صدای دور
    در ابرهای مثل خّطی تیره روی کوه
    دیوار یک بنای خیالی
    می سازد .
    از آن زمان که زردی خورشید روی موج
    کمرنگ مانده ست و به ساحل گرفته اوج
    بانگ شغال و مرد دهاتی
    کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
    قرمز به چشم ، شعله ي خردی
    خط می کشد به زیردو چشم درشت شب
    وندر نقاط دور
    خلق اند در عبور.
    او، آن نوای نادره ، پنهان چنان که هست
    از آن مکان که جای گزیده ست می پرد
    در بین چیزها که گره خورده می شود
    با روشنی و تیرگی این شب دراز
    می گذرد
    یک شعله را به پیش
    می نگرد.
    جایی که نه گیاه درآنجاست ، نه دمی
    ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش
    نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش ست
    حس می کند که آرزوی دگر مرغ ها چو او
    تیره ست همچو دود اگر چند امیدشان
    چون خرمنی زآتش
    در چشم می نماید و صبح سفیدشان
    حس می کند که زندگی او چنان
    مرغان دیگرار بسرآید
    در خواب و خورد
    رنجی بود کز آن نتواند نام برد.
    آن مرغ نغزخوان
    درآن مکانِ زآتش تجلیل یافته
    اکنون به یک جهنم تبدیل یافته
    بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان
    چشمان تیزبین
    وزروی تپه
    ناگاه، چون به جای پرو بال می زند
    بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ
    که معنی اش نداند هر مرغ رهگذر
    آنگه زرنج های درونیش مست
    خود را به روی هیبت آتش می افکند
    باد ، شدید می دمد و سوخته ست مرغ
    خاکسترتنش را اندوخته ست مرغ
    پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.!
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  13. #28
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    سایـــــه ی خــــود

    در ساحتِ دهلیزِ سرای من و تو
    مردی ست نشسته ازبَرش مشعل نور
    هرروزو به هر شب از برای من و تو
    دربر بگشاده نقشه ئي زین شب دور.

    انگیخته از نهادش
    رگ های صدا
    یک خنده نه از لبانش
    یکدم شده وا .

    می بیند او به زیر ویرانه ي شب
    در روشنی شراره ئی سرد شده
    درشادی روزی نه درآن خورشید
    در گردش یک شب پرازدرد شده
    نو می کند اوهزاراندوه نهفت .

    اما چو به ناگهان نگاهش افتد
    بر سایه ي خود اگر چه ازاو نه جدا
    لبخند زده
    فریاد برآورد. بماند
    از چشم من و تو در زمان نا پیدا .
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  14. #29
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,221
    10,637
    26,316

    پیش فرض


    نام شعر:
    خواب زمستانی


    از دفتر: شعر من





    سرشکسته وار در بالش کشیده
    نه هوائی یاریش داده
    آفتابی نه دمی با بوسه ي گرمش به سوی او دویده
    تیزپروازی به سنگین خوابِ روزانش زمستانی
    خواب می بیند جهان زندگانی را
    درجهانی بین مرگ وزندگانی.

    همچنان با شربت نوشش
    زندگی درزهرهای ناگوارایش
    خواب می بیند فروبسته ست زرین بال وپرهایش
    ازبراوشورها برپاست
    می پرند از پیش روی او
    دل به دوجایانِ نا همرنگ
    وآفرین خلق برآنهاست.
    خواب می بیند( چه خواب دلگزای اورا)
    که به نوک آلوده مرغی زشت
    جوشِ آن دارد که بر گیرد زجای اورا
    واوست مانده با تن لخت وپرمفلوک و پای سرد.
    پوست می خواهد بدرّاند به تن بی تاب
    خاطراو تیرگی می گیرد ازاین خواب
    درغبارانگیزی ازاین گونه با ایّام
    چه بسا جاندارکاو ناکام
    چه بسا هوش و لیاقت ها نهان مانده
    رفته با بسیارها روی نشان بسیارها چه بی نشان مانده
    آتشی را روی پوشیده به خاکستر
    چه بسا خاکستر اورا گشته بستر.
    هیچ کس پایان این روزان نمی داند
    بَرد پرواز کدامین بال تا سوی کجا باشد
    کس نمی بیند
    ناگهان هولی بر انگیزد
    نا بجائی گرم بر خیزد
    هوشمندی سرد بنشیند.
    لیک با طبع خموش اوست
    چشم باش زندگانی ها
    سردی آرای درونِ گرم او با بالهایش نا روان رمزی ست
    از زمان های روانی ها
    سرگرانی نیستش با خواب سنکین زمستانی
    از پس سردي روزان زمستان ست روزانِ بهارانی.
    او جهان بینی ست نیروی جهان با او
    زیرمینای دوچشم بی فروغ وسرد او، تو سرد منگر
    رهگذار ! ای راهگذار
    دلگشا آینده روزی ست پیدا بی گمان با او.
    او شعاع گرم ازدستی به دستی کرده بر پیشانی روز و شب دلسرد می بندد
    مرده را ماند به خواب خود فرو رفته ست، اما
    بر رخ بیدارواراین گروه خفته می خندد
    زندگی ازاونشُسته دست
    زنده ست او، زنده ي بیدار
    گرکسی اورا بجوید، گرنجوید کس
    ورچه با او نه رگی هشیار.
    سرشکسته واردربالش کشیده
    نه هوائی یاریش داده
    آفتابی نه دمی با خنده اش دلگرم سوی او رسیده
    تیز پروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی
    خواب می بیند جهان زندگانی را
    در جهانی بین مرگ و زندگانی.






    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  15. #30
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    :..• نام شعر: خنده ی سرد •..:

    ...• از دفتر: شعر من •...




    صبحگاهان که بسته می ماند
    ماهی آبنوس درزنجیر
    دم طاووس پر می افشاند
    روی این بام تن بشسته زقیر.

    چهره سازان این سرای درشت
    رنگدان ها گرفته اند به کف
    می شتابد ددی شکافته پشت
    بر سر موج های همچو صدف.

    خنده ها می کنند از همه سو
    بر تکاپوی این سحر خیزان
    روشنان سر به سر در آب فرو
    به یکی موی گشته آویزان.

    دلربایان آب بر لب آب
    جای بگرفته اند .
    رهروان با شتاب و در تک و تاب
    پای گرفته اند.

    لیک بادِ دمنده می آید
    سرکشَ و تند
    لب ازین خنده بسته می ماند
    هیکلی ایستاده می پاید.

    صبح چون کاروانِ دزد زده
    می نشیند فسرده
    چشم بر دزد رفته می دوزد
    خنده ي سرد را می آموزد .

    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
صفحه 2 از 7 نخست 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 105

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •