ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 7 نخست 1234567 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 105
  1. #31
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    •.✦.• نام شعر: خرمن ها •.✦.•

    ...• از دفتر:شعر من •...



    گرچه میرد آنکه افشاند به خاکی تخم (می گوید کلاف)
    کودکان نوخاسته خرمنش را گرد آورند
    تا از آن گردند بهره ور.

    این سخن برجاست ، هنگام بهاران کشتزاران چون گل بشکفته می گردند
    درمیان کشتزاران ، کشتکاران شادمانه بهر کارآشفته می گردند
    خنده خواهد بست برلب، روی گندم ها شقایق ، آه ! بعد از ما
    می خرامند آن نگاران ، نازک اندامان ، میان ره ، به سوی کشتگاهان
    روز تابستان هلاک از خنده های گرم خواهد شد
    کشته ي گندم به زیر پای خرمنکوب دیگر نرم خواهد شد .

    لیک افسوس ! ازهرآن تخمی
    که به سنگستان شود پاشیده ، تنها از برای آن
    یک نفر گوید که تخم گندمی بوده ست
    دردرون سنگ ها می خواست روید ، لیک فرسوده ست .


    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  2. #32
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! تابنـــاکِ مـــن !


    تابناک من بشد دوش از بر من ، آه ! دیگر در جهان
    می برم آن رشته ها که بود بافیده زپهنای امید مانده روشن
    دیگرم برکس نخواهد ( آنچنان که خنده ناک ) خندد
    روی مانندان گلشن .
    من به زیراین درختِ خشکِ انجیر
    که به شاخی عنکبوت منزوی را تاربسته
    می نشینم آنقدرروزان شکسته
    که بخشکد برتن من پوست.
    ای که درخلوت سرای درد بارشاعری سرگشته داری جا
    کوله بارشعرهایم را بیاورتا به زیر سر نهاده
    ( روی زیرآسمان و پای دورم از دیاران )
    ازغم من گربکاهد یا نکاهد
    خواب سنگینم رباید آنچنان
    که دلم خواهد.
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  3. #33
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض



    دوستان عزیز هنگام ارسال به نکات زیر و فهرست اشعار دقت کنید.

    اشعار ارسال شده ، رنگ متفاوتی دارند.سایر اشعار را بر طبق فهرست و به ترتیب ارسال کنید.
    پست هارا با تزیینات جانبی همراه کنید و با رنگ بندی های زیبا ، اشعار را جذای تر کنید.
    میتوانید جهت ارسال اشعار از این منابع(1 . 2.) استفاده کنید.(همه ی اشعار در این منبع موجود نیستند !)
    مطمئن ترین منبع، وبسایت رسمی نیما یوشیج با نظارت شراگیم یوشیج است.

    پیشاپیش از همکاری همگی ممنون هستیم.




    مجموعه ی آثار نیما یوشیج

    فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ(ارسال شده)
    شعرمن(در حال ارسال)
    قلم انداز
    شهرشب و شهر صبح
    ماخ اولا
    ناقوس
    حکایات
    منظومه ها
    مجموعه ی غزلیات ، قصاید و قطعات





    نام دفتر : شعر من


    پانزده سال گذشت #
    غراب#
    یاد#
    وای بر من#
    همسایگان آتش#
    مرغ غم#
    مرغ آمین#
    گل مهتاب#
    ققنوس#
    سایه ی خود#
    خواب زمستانی#
    خنده ی سرد#
    خرمن ها#
    تابناک من#

    پریان
    پدرم
    بوجهل من
    بازگردان تن سرگشته
    آی آدمها
    اندوهناک شب


    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  4. #34
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! پــریــــان !


    هنگاِم غروبِ تیره کزگردش آب
    می غلتد موج روی موج نگران
    در پیش گریزگاه دریا به شتاب
    هر چیز بر آورده سراز جاي نهان
    آنجا ز بدی نمانده چیزی بر جا
    ام شده پهن ساحلی افسرده
    بر رهگذرِ تند روان دریا
    بنشسته پری پیکرکان پژمرده
    شیطان هم از انتظار طولانی موج
    بیرون شده از آب
    حیران به رهی خیال او یافته اوج
    خود را به نهان
    سوی پریان
    نزدیک رسانیده، سخن می گوید
    از مقصِد دنیائی خود با آنان
    من یک تن از این تند روان دریا
    هستم
    در آرزوی شما شده بیرون
    ای هوش ربا گروه خوبان پری پیکر
    با موی طلائی و به تن های سفید
    با چشم درشت و دلبر
    من با هوس بی ثمرتند روان
    دیگر سرو کاریم نخواهد بودن
    چه سود از آن هوس که چون تیرگی ئی
    بر سینه ي روشن سحرمانده ز شب
    تا آنکه به چشم مردمان تیره کند
    هر رنگ زمانه را
    می آید صبح خنده بر لب از در
    وینگونه هوس شود به ننگ آخر
    بارآور .
    وقتی که برون ریخت ولیکن دریا
    گنجینه ي دیرینه ي خود را
    تا که همگان بهره بیابند از آن
    هر جا زیَد جانوری شاد شود
    در گردش موج تیره حتی ماهی
    یا قوت شود تنش یکسر.

    چون این سخنان بگفت آن مطرود
    شد بر سر موج های غرّنده سوار
    مانند یکی چلچله از سردی موج
    بالا شد و باز آمد
    آنوقت صدای او
    بر خاست رساتر.

    بس گوهر می کشم ز دریا بیرون
    بس بافته ها که هست
    از حاصل زحمت پری رویانی
    که ساکن سرزمین زیر دریا
    هستند .
    وز حاصل دسترنج صدها
    مردان و هنروران
    آماده شده
    ای ماه رخان
    ازحلقه ي زنجیر تبسم هائی
    بشکسته فروریخته بر کنج لبان شیرین
    وز رنگ دراز آرزوهائی
    همچون خود آرزو عمیق
    رنگ سیهی برون می انگیزم
    تیره تر از این شبی که می آید
    از دور
    تا در دلِ صبحدمی گنجانم
    با ناخن برّاق سر انگشت بلور
    خورشید شکفته را بجنبانم .

    ها ! راست شد آنچه گفتم
    این کشتی کالا که رسید از رهِ دور
    درآن همه گونه خوردنی های زیاد
    این عطر گل شب صحرائی
    آمیخته در دماغ سردِ سحری
    گنجینه ي دیرین بن دریائی
    آویخته برموج ِشتابان گذری
    بنشسته برآن
    مردی نگران
    زین پس بکند جلوه ي دلجوتر
    در بیشه درخت مازو
    و قایق بر جای بمانده غمگین
    در ساحل خشک
    که هیچکسی درآن ندارد مسکن
    بر آب ز نو شود روان
    آید به نقاط سرد آن ساحل دور
    کآنجا پریانند به تن ها مستور
    و متظر صدای بادی تندند
    کز روی ستیغ کوه آید سوی زیر .

    آه !
    دل سوخت مرا
    ازاندُهِ این چشم به راهان
    بر صبح نظر بسته ولی صبح نهان
    از آن به جبین ستاره ي سرد نشان
    ماننده ي صبح روشنی یافته ام
    دیگر کجی از لوح دلم شد نابود
    از من بپذیرید که با همچو شما
    خوبان که نشسته اید اینسان تنها
    باشم همکار.
    اینک گل خرّمی شکفته
    این دهر در آرامش خود خفته
    آنان که نشان عهد خود بشکستند
    آیا نه دگر باره بهم پیوستند
    و روشنی شعف ز تاریکی غم
    آیا
    با زحمت بسیار نیامد پیدا ؟

    پس قایق پشت و روی بر آب افکند
    آن باطن مطرود و به لب ها لبخند
    بنشست برآن پی جواب پریان
    آهسته فقط این سخنش بود بر لب :
    آیا به دروغ ست که شد میوه چو خشک
    می افتد از شاخ بر خاک؟
    من خشک زده خیالم از بد کاری
    می افتم برخاک چنان بیماران
    این سیل سرشک ست ز چشمم باران
    اینک که من و شما بهم دوست شدیم
    گنجینه ي کشور بُن دریا را
    دادم به کف شما کلید
    وزهرچه خوشی که برره آن پیدا
    بستم گرهی که با سر انگشتِ شما
    بگشاید
    در کف تواناي شما ماند بجا
    از گودی دریا
    تا سطح پرآشوب فضا
    از رنج دل نکاسته ست آیا ؟
    پاسخ بدهید از یکی نقطه ي درد
    کاندوخته دست تیره ئی در شبِ سرد
    باید نگران شد ؟
    آیا سیهی هم به جهان
    انجام نمی دهد کاری را ؟
    وین زندگی آیا چو سحر
    همواره لکی ز تیرگی
    بر روی نخواهدش بودن ؟
    ای تند روانِ ساکن دریا
    از این پریان شما بپرسید این را
    ازهم بشکافید دل امواجی
    که روی همه مکان بپوشانیدند
    و شکل همه دگرگون کردند

    تا فاش شود بر ایشان

    اسرار جهان .

    لیک از پریان زجا نجنبید یکی
    اندیشه ي آن کارفزای مطرود
    تاثیر نکرد در نهادِ ایشان
    وآنان که همیشه کارشان خواندن بود
    با آنکه نهیب موج شد کمتر
    خواندند به لحن های خود غم آور.

    آوای حزینشان بشد
    بر موج سوار
    ورفت بدآنجانب دورامواج
    جائی که درآنجا هچوهمه کس شیطان
    بر قایق خود شتاب دارد که زموج
    آسان گذرد .

    او در کشش صدای پارویش باز
    می آمدش آوازه ي غمناک به گوش
    گنجینه ي زیر کشور دریائی
    اندر کف او بود و دگر قایق بانان
    وشب به دل همهمه ي دور، کزآن
    آنها خبری نبودشان
    ناقوس فراق می زد
    پس مرغ سفید (کرکوئی) با پرِ پهن
    آنقدر سبک پرشده همرنگ هوا
    از روی سرش آهسته گذشت .

    می گفت به دل نهفته ، جنس مطرود
    گنجینه این جهان
    خلوت طلبانِ ساحل دریا را
    خوشحال نمی کند ، آنها
    آوای حزین خود را
    از دست نمی دهند
    در ساحلِ خامشی ، که بررهگذرش
    بنشسته غرُاب
    یا آنکه درخت ماروئی تک رسته
    و آنجا همه چیز می نماید خسته
    آنها همه دلبسته ي آوای خودند
    دائم پریان
    هستند به آوای دگرگون خوانا .
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  5. #35
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! پـــــــدرم !


    صبحدم کز شعف خنده ي مهر

    می جهَم من ز برِ بستر خود
    همه خوابند و بیاسوده به چهر
    که من انده زده ام بردرخود.

    می گشایم درازاین تنگ مکان
    به سوی تازه نسیم جانبخش
    گوئی اوراست خبرها به زبان
    هر خبر در دل من درمانبخش.

    من وآن تازه نسیم دلکش
    می گشائیم سوی هم آغوش
    همچو دو مست ولی من آتش
    او به دل سرد و بیفتاده زجوش.

    رفته ست او ز دلِ ابر سیاه
    از بر قله ی کهسار سفید
    جَسته ام من ، سخنم هست گواه
    از خیالات غم انگیز پلید.

    آی مهمان منِ دلخسته
    ای نسیم ، ای به همه ره پویا
    مانده تنها چو من اما رَسته
    با دگرگونه زبانی گویا.

    او هم آنسان که تو سر مست و رها
    بود با ساحت کوهستان شاد
    همچو تو از همه ي خلق جدا
    سیر می کرد به هرسوی آزاد.

    اوهم آنگونه که تو چابک پی
    می شد از قله ي این کوه به زیر
    لیک پوینده به پشت سرِ وی
    دو پسرچه دو پسر چسُت و دلیر.

    دل ما بود و امید دلجو
    چو می آمد به ده آن دلبر ده
    تیره شب بود وجهان رفته فرو
    در خموشی هراس آورِ دِه.

    درهمه رهگذر درّه و دشت
    هر چه جزآتش چوپان خاموش
    باد در زمزمه ي سرد بگشت
    ده فرو بسته بر این زمزمه گوش.

    من مسلح مردی می دیدم
    سبلت آویخته، بردست عصا
    نقش لبخندش بر لب هر دم
    که می آمد تن خسته سوی ما.

    مادرم جَسته می افروخت چراغ
    سایه ئی می شد گوئی در قیر
    بسته بود اسبی آیا در باغ
    یا فرود آمده دیوار به زیر؟

    تا دم صبح به چشمِ بیدار
    صحبت از زحمت ره بود وسفر
    ما همه حلقه زنانش به کنار
    او به هردم به رخ ماش نظر.

    بود از حالت هر یک جویا
    پهلوان وار نشسته به زمین
    مهربان با همه اهل دنیا
    سخنانش خوش و گرم و شیرین .

    او هم آنگونه که تو زود گذر
    رفت بنهاد مرا درغم خود
    روی پوشید و سبک کرد سفر
    تا بفرسایدم ازماتم خود .

    من ولی چشم بر این ره بسته
    هر زمانیش ز ره می جویم
    تا می آئی تو به سویم خسته
    با دل غمزده ام می گویم:

    کاش می آمد، از این پنجره من
    بانگ می دادمش از دور بیا
    با زنم عالیه می گفتم : زن
    ( پدرم آمده در را بگشا.)
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  6. #36
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,221
    10,637
    26,313

    پیش فرض


    نام شعر:
    بوجهل من


    از دفتر: شعر من






    زنده ام تا من، مرا بوجهل من دررنج می دارد
    جسته از زیر دم گاوی چه آلوده
    رفته تا بالای این سیلاب خانه
    چون مگس های سگان ست او
    نه جزاین بوده تا بوده.
    او، آن آئین سماجت
    آن طفیلی تن بپرورده
    چومی پرد پی آن ست تا یک جای بنشیند
    برسرهرجانورشکلی
    روی گوش وزیرچشم وبرجبین پاک رویان
    برهرآن پاکیزگان بینی وهرآن آلودگان دانی.
    هرکجا کاوزنده می یابد یکی را زنده می بیند.

    می مکد بوجهل من خون ازتن این جانوران درهرگذرگاه
    نیست اوازکارمن آگاه
    می پرد تا یابدم یک باردیگر
    من ولی ازاو گریزانم
    تا مراگم کرده بنشیند
    بر سر دیوار دیگر.





    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  7. #37
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    کوچولوهای گل، این دفتر شعر که تموم شد، با اجازه ی شما دفتر بعدی رو قرار می دهم. پیشاپیش تشکر اگر تا دفعه ی بعدی تمومش کرده بودید.




    نام شعر: بازگردان تن سرگشته

    از دفتر: شعر من



    دوراز شهرودیارخود شدم با تیرگان همخانه ، آه ازاین بدانگیزی !
    داغ حسرت می گذارد باقی عمرمراهردم
    من زراه خود بدر بودستم آیا؟
    فاش کردم رازهائی را
    یا نگفتم آنچه کان شاید !


    شمعی آیا برسربالینشان روشن شد ازدستم؟
    زیرکله ي سرد شب در راه
    لکه ي خونی به کس دادم نشانی؟
    سخت می ترسم که این خاموش فرتوت
    سقف بشکافد
    برسرمن !
    خاکدان همچون دل عفریت مرده گنده دارد تن
    در برمن !
    هرزمان اندیشم از من در جهان چیزی نماند غیر آگاهی
    هم به همچند سری مو راه جستن
    در بساط خشک خارستان نیابم نقشه ي راهی
    ای رفیق روزرنج بینوائی
    از کدامین راه بر سوی فضای تیرگان این راه را دادی درازی؟
    ازهمان ره رو به گلگشت دیاران بازگردان این تن سرگشته ات را
    و « سناور» که طلای زرد را ماند به هنگام گل خود
    بگسلد از خنده هایش بر مزار تو گلوبند.
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  8. #38
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! آی آدمهــــا !


    آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
    یک نفر درآب دارد می سپارد جان
    یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
    روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
    آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
    آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
    که گرفتستید دست ناتوانی را
    تا توانایی بهتررا پدید آرید
    آن زمان که تنگ می بندید
    بر کمرهاتان کمربند
    در چه هنگامی بگویم من ؟
    یک نفردرآب دارد می کند بیهوده جان قربان!

    آی آدمها که برساحل بساط دلگشا دارید
    نان به سفره جامه تان بر تن
    یک نفردرآب می خواند شما را
    موج سنگین را به دست خسته می کوبد
    بازمی دارد دهان با چشم از وحشت دریده
    سایه هاتان را زراه دور دیده
    آب را بلعیده در گود کبود وهرزمان بی تابیش افزون
    می کند زین آب ها بیرون
    گاه سر، گه پا .

    آی آدم ها !
    او زراه دوراین کهنه جهان را باز می پاید
    می زند فریاد و امید کمک دارد
    آی آدم ها که روی ساحل آرام ، درکار تماشائید !
    موج می کوبد به روی ساحل خاموش
    پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
    می رود نعره زنان، وین بانگ بازازدورمی آید
    آی آدم ها !

    و صدای باد هر دم دلگزاتر
    در صدای باد بانگ او رهاتر
    از میان آب های دورونزدیک
    باز درگوش این نداها
    آی آدم ها !
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  9. #39
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! انـــدوهنــــاکـــــــــ شبــــــــ !


    هنگام شب که سایه ي هرچیز زیر و روست
    دریای منقلب
    در موج خود فروست
    هر سایه ئی رمیده به کنجی خزیده ست
    سوی شتاب های گریزندگان موج
    بنهفته سایه ئی
    سر بر کشیده زراهی .
    این سایه، از رهش
    بر سایه های دیگِر ساحل نگاه نیست
    او را اگرچه پیدا یک جایگاه نیست
    با هر شتاب موجش باشد شتاب ها
    او می شکافد این ره را کاندران
    بس سایه اند گریزان
    خم می شود به ساحل آشوب
    او انحنای این تن خشک ست از فلج
    آنجا، میان دورترین سایه های دور
    جا می گزیند
    دیده به ره نهفته نشیند.

    در این زمان
    بر سوی مانده های ساحل خاموش
    موجی شکسته می کند آرام ترعبور
    کوبیده موج های وزین تر
    افکنده موج های گریزان زراه دور
    بر کرده از درون موج دگر سر
    او گوش بسته بر سوی موج و ازآن نهان
    می کاودش دو چشم.

    آیا به خلوتی که کسی نیستش سکون
    و اشکالِ این جهان
    باشند اندران
    لرزان و واژگون
    شوریدگان این شبِ تاریک را ره ست ؟
    آیا کسان که زنده ولی زندگانشان
    از بهر زندگی
    راهی نداده اند
    وین زندگان به دیده ي آنان چو مرده اند
    در خلوتِ شبان مشوش
    با زندگانِ دیگرشان هست زندگی
    این راست ست ، زندگی اینسان پلید نیست
    پایان این شب
    چیزی به غیراز روشن روز سفید نیست
    وآنجا کسانِ دیگر هستند کان کسان
    از چشم مردمان
    دارند رخ نهان
    با حرف هایشان همه مردم نه آشناست.

    گویند روی ساحل خلوتگهان دور
    نا جور مردمی
    دارند زیست
    و پوست های پای آنها
    از زهر خارهای «کراد»
    آزرده نیست
    آنجا چو موج های سبک خیز
    آرام و خوش گذشته همه چیز
    مانند ما طبیعت
    نگرفته ست راه کجی پیش
    هر جانور
    باشد به میل خود
    بهره ور.

    این گفته ها ولیک سراسر درست نیست
    در خلوتی چنان هم
    هر دم گل سفید که مانند روی گل
    بگشاده ست روی
    با شب فسانه گوست
    مرغ طرب فتاده به تشویش
    با رنج های دگرگون
    هر دم به گفتگوست
    او باز می کند
    بالی به رنگِ خون
    وافسرده می نشیند
    برسنگ واژگون .

    چون ماه خنده می زند از دور روی موج
    درخرُده های خنده ي او یافته ست اوج
    موجی نحیف تر
    آن سایه ي دویده به ساحل
    گم گشته ست ورفته به راهی
    تنها بجاست بر سرِ سنگی
    بر جای او
    اندوهناک شب .

    موجی رسیده فکر جهان را به هم زده
    بر هر چه داشت هستی رنگ عدم زده
    اندوهناک شب
    با موی دلربایش بر جای او
    میلش نه تا که ره سپرد
    هیچش نه یک هوس که بخندد
    تنها نشسته درکشش این شب دراز
    وز چشم اشک خود سترد
    او از نبودِ گمشدگان
    افسوس می خورد
    این سهمگین دریده ي موج عبوس را
    افسرده می نگرد .

    در زیر اشک خود همه جا را
    بیند به لرزه تن
    پندارد اینکه کارهمه سایه ها چو او
    باشد گریستن .

    از هرکنارِ او
    سنگی گسیخته
    شکلی به ره گریخته
    خاموش های لرزان
    مست از نوای او
    استاده اند حیران
    خاکسترِ هوا
    بنشانده جغد را زبَرِ شاخه های خشک
    وآویخته به سقفِ سیه عنکبوت رنگ !
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  10. #40
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض






    دوستان عزیز دوباره همان توضیحات و تذکرات همیشه..

    اشعار ارسال شده ، رنگ متفاوتی دارند.سایر اشعار را بر طبق فهرست و به ترتیب ارسال کنید.
    پست هارا با تزیینات جانبی همراه کنید و با رنگ بندی های زیبا ، اشعار را جذاب تر کنید.

    مطمئن ترین منبع، وبسایت رسمی نیما یوشیج با نظارت شراگیم یوشیج است.

    پیشاپیش از همکاری همگی ممنون هستیم.




    مجموعه ی آثار نیما یوشیج

    فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ#
    شعرمن#
    قلم انداز ( در حال ارسال)
    شهرشب و شهر صبح
    ماخ اولا
    ناقوس
    حکایات
    منظومه ها
    مجموعه ی غزلیات ، قصاید و قطعات





    نام دفتر : قلم انداز


    می خندد
    مرگ کاکلی
    مردگان موت
    گندنا
    گمشدگان
    قو
    عود
    صدای چنگ
    شمع کرجی
    شب قورق
    شب دوش
    شاه کوهان
    داستانی نه تازه
    چراغ
    جوی می گرید
    جغدی پیر
    تلخ
    با غروبش
    از دور


    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  11. #41
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! می خنـــــدد !


    سحرهنگام کاین مرغ طلائی
    نهان کرده ست پرهاي زرافشان
    طلادرکنُج خود می کوبد، اما
    نه پیدا درسراسرچشم مردم.
    من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوارهاي نیلي شب
    درین راه درخشان ستیغ کوه هاي سترگ می شناسم
    می آید بر کنار ساحل خلوت و خاموش
    به حرف رهگذاران می دهد گوش.

    نسشته در میان زورق زرین
    برای آن که بار دیگرازمن دل رباید
    مرا درجای می پاید
    می آید چون پرنده
    سبک نزدیک می آید
    می آید، گیسوان آویخته
    زگردعارض مه ریخته خون
    می آید، خنده اش بر لب شکفته
    بهاری می نمایاند به پایان زمستان
    می آید، برسرچلهّ کمان بسته
    ولی چون دیده ي من می رود در او نگاهی تندتر بندد
    نسشته سایه ئی برساحلی تنها
    نگار من به او از دور می خندد.
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  12. #42
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! مرگـــــ کاکلــی !


    دردنج جای جنگل، مانند روز پیش
    هرگوشه ئی می آورد از صبحدم خبر
    وزخنده های تلخ دلش رنگ می برد
    نیلوفرکبود که پیچیده با « مَجر»


    مانند روز پیش هوا ایستاده سرد
    اندک نسیم اگرندود، وردویده ست
    برروی سنگ خارا مرده ست کاکلی
    چون نقشه ئی که شبنم ازاو کشیده ست.

    بیهوده مانده ست ازاوچشم نیم باز
    بیهوده تافته ست دراونورچون به سنگ
    باهر نواي خوش چودرنگی به کار داشت
    اینک پس نواش تن آورده زو درنگ.

    درمدفن نوایش ازهوش رفته ست
    بعد ازبسی زمان که بود گوش هوش
    یاد نوای صبحش بر جای با هوا
    می گیرد آن نوا را خاموشی ئی به گوش.

    نگرفته ست آبی از آبی تکان ولیک
    « مازو»ي پیرکرده سراز رخنه ئی بدر
    مانند روز پیش یک آرام « میمرز»
    پر برگ شاخه ایش به سنگی نهاده سر.
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  13. #43
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,221
    10,637
    26,313

    پیش فرض


    نام شعر:
    مردگان موت

    از دفتر:قلم انداز





    مردگان موت با هم بزم برپا کرده می خندند

    زنده پندارند خودشان را

    استخوان ها می درخشد هر کجا پهلو به پهلو روی دندان ها

    دنده برهردنده بگرفته ست پیشی.

    چشم رفته، کاسه ي سر کرده جای چشم ها خالی.

    چند دیوار شکسته

    مردگان موت می خندند، آن ها راست حالی

    می کشد انگشت بی جانشان

    در جهان زندگان هر دم خیالی

    بوی می آید، هیس

    هیس! ازآنجاخاسته یک مرده بر پا

    به سرودی که سروده ست

    سرد و نفرت زای برکرده ست آوا.

    مرده ئی بر خاسته

    نام دیگرمرده ي مشهورمی دارد

    مرده ئی یک زنده را با چشم های باز

    از ره در دور می دارد.

    پنجره ام را ببند ای زن !

    شیشه ها را گلِ فرو کش !

    منظراین جنب و جوش موت را در پیش چشم من بهم زن !

    من نمی خواهم کسم بیند

    یا بینم کس.

    در تمنای نگاه بی سئوالم

    وردیف رنج های بی شمار من

    درد های استخوانم بس.

    مردگان موت با هم شاد می خندند

    با عصیر غارت خود

    در جهان زندگانی

    می کنند آیا جدا از زندگي زندگان، یک زندگاني نهانی ؟

    در فتیله روغنی نیست

    سقف دارد می شکافد

    هست با هرمرده ئی، خش خش

    هیس ! تکان از جا مبادا !

    پنجره ام را به زیر گلِ فرو .








    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  14. #44
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر:گندنا

    از دفتر:قلم انداز



    بیشه بشکفته به دل بیدارست
    یاسمن خفته درآغوشش نرم
    سایه پرورده ي خلوت، توکا
    می خرامد به چراگاهش گرم.

    اندرآن لحظه که مریم مخمور
    می دهد عشوه، قد آرسته « لرَک » *
    در همان لحظه، کهن افرائی
    برگ انباشته در خرمن برگ.
    « گندنا» نیزدراین گیراگیر
    سربیفراشته، یعنی که منم !
    وندراندیشه ي این ست عبث
    که به شاخی بتنم یا نتنم.

    *لرُک : گیاهی جنگلی
    گندَنا: گیاهی درکنار شالیزاروبد بو
    افرَا: درخت جنگلی

    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  15. #45
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,892

    پیش فرض

    ! گمشـــدگان !


    درمَعرکه ي نهیب دریاي گران
    هرلحظه حکایتی ست کآغازشده ست
    آویخته با شب سیَه پیشه، به بغض
    گوئی زگلوئی گِرهی بازشده ست.

    درکارشتاب جوي دریای دمَان
    می جنبد باخروشش، ازموج به موج
    مانند خیال کینه ئی، هرشکنش
    بگرفته دراین معرکه با چهره اش اوج.

    می آید با چه شورو سوداست به کار
    سَربَرسَرساحل نگون می کوبد
    می کاودو می روبد ومی جوشد، دل
    ازهرتن آرمیده می آشوبد.

    می آیدازنشیب ره شوریده
    می گردد وهرچه افکنیده به فراز
    پایان حکایتی که درگردش اوست
    از گردش دیگرش گرفته ست آغاز.

    با چشم نه خواب دیده ي دریائیش
    برساحل وخفتگان آن می نگرد
    چون سایه می آرامد در خانه ي موج
    ازخانه ي ویرانه ي خود می گذرد.

    چون نیست زساحلش به فریاد جواب
    می ماند ازهربد و نیکی پنهان.
    می غلتد و می پیچد و می گردد دور
    گم می شود، اما نه ز یادِ همگان.
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
صفحه 3 از 7 نخست 1234567 آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 105

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •