ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 7 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 105
  1. #1
    kamal_n13
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    تهران ..
    نوشته ها
    1,463
    3,898
    809

    Flower 23 32 業اشعار نیما یوشیج業 +ماخ اولا+



    از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد


    من ندانم با که گویم شرح درد
    قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
    هر که با من همره و پیمانه شد
    عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
    قصه ام عشاق را دلخون کند
    عاقبت ، خواننده را مجنون کند
    آتش عشق است و گیرد در کسی
    کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
    قصه ای دارم من از یاران خویش
    قصه ای از بخت و از دوران خویش
    یاد می اید مرکز کودکی
    همره من بوده همواره یکی
    قصه ای دارم از این همراه خود
    همره خوش ظاهر بدخواه خود
    او مرا همراه بودی هر دمی
    سیرها می کردم اندر عالمی
    یک نگارستانم آمد در نظر
    اندرو هر گونه حس و زیب و فر
    هر نگاری را جمالی خاص بود
    یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
    هر یکی محنت زدا ،*خاطر نواز
    شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
    هر یکی با یک کرشمه ،*یک هنر
    هوش بردی و شکیبایی ز سر
    هر نگاری را به دست اندر کمند
    می کشیدی هر که افتادی به بند
    بهر ایشان عالمی گرد آمده
    محو گشته ، عاشق و حیرت زده
    من که در این حلقه بودم بیقرار
    عاقبت کردم نگاری اختیار
    مهر او به سرشت با بنیاد من
    کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
    رفت از من طاقت و صبر و قرار
    باز می جستم همیشه وصل یار
    هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
    بود آن همراه دیرین در پیم
    من نمی دانستم این همراه کیست
    قصدش از همراهی در کار چیست ؟
    بس که دیدم نیکی و یاری او
    مار سازی و مددکاری او
    گفتم : ای غافل بباید جست او
    هر که باشد دوستار توست او
    شادی تو از مدد کاری اوست
    بازپرس از حال این دیرینه دوست
    گفتمش : ای نازنین یار نکو
    همرها ،*تو چه کسی ؟ آخر بگو
    کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
    گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
    گفتمش : روی تو بزداید محن
    تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
    خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
    به به از کردار و رفتار خوشت
    به به از این جلوه های دلکشت
    بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
    خیر بینی ، باش در پایندگی
    باز ای و ره نما ، در پیش رو
    که منم آماده و مفتون تو
    در ره افتاد و من از دنبال وی
    شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
    در پی او سیرها کردم بسی
    از همه دور و نمی دیدیم کسی
    چون که در من سوز او تاثیر کرد
    عالمی در نزد من تغییر کرد
    عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
    بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
    روز درد و روز نکامی رسید
    عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
    ناگهان دیدم خطا کردم ،*خطا
    که بدو کردم ز خامی اقتفا
    آدم کم تجربه ظاهر پرست
    ز آفت و شر زمان هرگز نرست
    من ز خامی عشق را خوردم فریب
    که شدم از شادمانی بی نصیب
    در پشیمانی سر آمد روزگار
    یک شبی تنها بدم در کوهسار
    سر به زانوی تفکر برده پیش
    محو گشته در پریشانی خویش
    زار می نالیدم از خامی خود
    در نخستین درد و نکامی خود
    که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
    بی تأمل ،*بی خبر ،*بی مشورت
    من که هیچ از خوی او نشناختم
    از چه آخر جانب او تاختم ؟
    دیدم از افسوس و ناله نیست سود
    درد را باید یکی چاره نمود
    چاره می جستم که تا گردم رها
    زان جهان درد وطوفان بلا
    سعی می کردم بهر جیله شود
    چاره ی این عشق بد پیله شود
    عشق کز اول مرا درحکم بود
    س آنچه می گفتم بکن ،* آن می نمود
    من ندانستم چه شد کان روزگار
    اندک اندک برد از من اختیار
    هر چه کردم که از او گردم رها
    در نهان می گفت با من این ندا
    بایدت جویی همیشه وصل او
    که فکنده ست او تو را در جست و جو
    ترک آن زیبارخ فرخنده حال
    از محال است ، از محال است از محال
    گفتم : ای یار من شوریده سر
    سوختم در محنت و درد و خطر
    در میان آتشم آورده ای
    این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
    چند داری جان من در بند ، چند ؟
    بگسل آخر از من بیچاره بند
    هر چه کردم لابه و افغان و داد
    گوش بست و چشم را بر هم نهاد
    یعنی : ای بیچاره باید سوختن
    نه به آزادی سرور اندوختن
    بایدت داری سر تسلیم پیش
    تا ز سوز من بسوزی جان خویش
    چون که دیدم سرنوشت خویش را
    تن بدادم تا بسوزم در بلا
    مبتلا را چیست چاره جز رضا
    چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
    این سزای آن کسان خام را
    که نیندیشند هیچ انجام را
    سالها بگذشت و در بندم اسیر
    کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
    می کشد هر لحظه ام در بند سخت
    او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
    ای دریغا روزگارم شد سیاه
    آه از این عشق قوی پی آه ! آه
    کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
    تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
    چه شد آن رنگ من و آن حال من
    محو شد آن اولین آمال من
    شد پریده ،*رنگ من از رنج و درد
    این منم : رنگ پریده ،*خون سرد
    عشقم آخر در جهان بدنام کرد
    آخرم رسوای خاص و عام کرد
    وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
    که مرا با جلوه مغتون داشت او
    عاقبت آواره ام کرد از دیار
    نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
    می فزاید درد و آسوده نیم
    چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
    که شده ماننده ی دیوانگان
    می روم شیدا سر و شیون کنان
    می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
    خود نمی دانم چه دارم جست و جو
    سخت حیران می شوم در کار خود
    که نمی دانم ره و رفتار خود
    خیره خیره گاه گریان می شوم
    بی سبب گاهی گریزان می شوم
    زشت آمد در نظرها کار من
    خلق نفرت دارد از گفتار من
    دور گشتند از من آن یاران همه
    چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
    چه شد آن یاری که از یاران من
    خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
    من شنیدم بود از آن انجمن
    که ملامت گو بدند و ضد من
    چه شد آن یار نکویی کز فا
    دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
    گم شد از من ، گم شدم از یاد او
    ماند بر جا قصه ی بیداد او
    بی مروت یار من ، ای بی وفا
    بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
    بی مروت این جفاهایت چراست ؟
    یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
    چه شد آن یاری که با من داشتی
    دعوی یک باطنی و آشتی ؟
    چون مرا بیچاره و سرگشته دید
    اندک اندک آشنایی را برید
    دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
    بی تأمل روز من برتافت او
    دوستی این بود ز ابنای زمان
    مرحبا بر خوی یاران جهان
    مرحبا بر پایداری های خلق
    دوستی خلق و یاری های خلق
    بس که دیدم جور از یاران خود
    وز سراسر مردم دوران خود
    من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
    پس نشاید دوستی با خلق کرد
    وای بر حال من بدبخت!*وای
    کس به درد من مبادا مبتلای
    عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
    خلق را از درد بدبختی رهان
    خواستم تا ره نمایم خلق را
    تا ز نکامی رهانم خلق را
    می نمودم راهشان ، رفتارشان
    منع می کردم من از پیکارشان
    خلق صاحب فهم صاحب معرفت
    عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
    جمله می گفتند او دیوانه است
    گاه گفتند او پی افسانه است
    خلقم آخر بس ملامت ها نمود
    سرزنش ها و حقارت ها نمود
    با چنین هدیه مرا پاداش کرد
    هدیه ،*آری ، هدیه ای از رنج و درد
    که پریشانی من افزون نمود
    خیرخواهی را چنین پاداش بود
    عاقبت قدر مرا نشناختند
    بی سبب آزرده از خود ساختند
    بیشتر آن کس که دانا می نمود
    نفرتش از حق و حق آرنده بود
    آدمی نزدیک خود را کی شناخت
    دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
    آن که کمتر قدر تو داند درست
    در میانخویش ونزدیکان توست
    الغرض ، این مردم حق ناشناس
    بس بدی کردند بیرون از قیاس
    هدیه ها دادند از درد و محن
    زان سراسر هدیه ی جانسوز ،*من
    یادگاری ساختم با آه و درد
    نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
    مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
    مرحبا بر طینت و رفتار خلق
    مرحبا بر آدم نیکو نهاد
    حیف از اویی که در عالم فتاد
    خوب پاداش مرا دادند ،*خوب
    خوب داد عقل را دادند ، خوب
    هدیه این بود از خسان بی خرد
    هر سری یک نوع حق را می خرد
    نور حق پیداست ،* لیکن خلق کور
    کور را چه سود پیش چشم نور ؟
    ای دریفا از دل پر سوز من
    ای دریغا از من و از روز من
    که به غفلت قسمتی بگذشاتم
    خلق را حق جوی می پنداشتمن
    من چو آن شخصم که از بهر صدف
    کردم عمر خود به هر آبی تلف
    کمتر اندر قوم عقل پاک هست
    خودپرست افزون بود از حق پرست
    خلق خصم حق و من ، خواهان حق
    سخت نفرت کردم از خصمان حق
    دور گردیدم از این قوم حسود
    عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
    عاشقم من بر لقای روی دوست
    سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
    پس چرا جویم محبت از کسی
    که تنفر دارد از خویم بسی؟
    پس چرا گردم به گرد این خسان
    که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
    ای بسا شرا که باشد در بشر
    عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
    آفت و شر خسان را چاره ساز
    احتراز است ، احتراز است ، احتراز
    بنده ی تنهاییم تا زنده ام
    گوشه ای دور از همه جوینده ام
    می کشد جان را هوای روز یار
    از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
    من ندارم یار زین دونان کسی
    سالها سر برده ام تنها بسی
    من یکی خونین دلم شوریده حال
    که شد آخر عشق جانم را وبال
    سخت دارم عزلت و اندوه دوست
    گرچه دانم دشمن سخت من اوست
    من چنان گمنامم و تنهاستم
    گوییا یکباره ناپیداستم
    کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
    نه شنیده ست ایچ گفتار مرا
    اولین بار است اینک ، کانجمن
    ای می خواند از اندوه من
    شرح عشق و شرح نکامی و درد
    قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
    من از این دو نان شهرستان نیم
    خاطر پر درد کوهستانیم
    کز بدی بخت ،*در شهر شما
    روزگاری رفت و هستم مبتلا
    هر سری با عالم خاصی خوش است
    هر که را یک چیز خوب و دلکش است
    من خوشم با زندگی کوهیان
    چون که عادت دارم از صفلی بدان
    به به از آنجا که مأوای من است
    وز سراسر مردم شهر ایمن است
    اندر او نه شوکتی ،* نه زینتی
    نه تقید ،*نه فریب و حیلتی
    به به از آن آتش شب های تار
    در کنار گوسفند و کوهسار
    به به از آن شورش و آن همهمه
    که بیفتد گاهگاهی دررمه
    بانگ چوپانان ، صدای های های
    بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای
    زندگی در شهر فرساید مرا
    صحبت شهری بیازارد مرا
    خوب دیدم شهر و کار اهل شهر
    گفته ها و روزگار اهل شهر
    صحبت شهری پر از عیب و ضر است
    پر ز تقلید و پر از کید و شر است
    شهر باشد منبع بس مفسده
    بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
    تا که این وضع است در پایندگی
    نیست هرگز شهر جای زندگی
    زین تمدن خلق در هم اوفتاد
    آفرین بر وحشت اعصار باد
    جان فدای مردم جنگل نشین
    آفرین بر ساده لوحان ،*آفرین
    شهر درد و محنتم افزون نمود
    این هم از عشق است ، ای کاش او نبود
    من هراسانم بسی از کار عشق
    هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق
    او مرا نفرت بداد از شهریان
    وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟
    خانه ی من ،*جنگل من ، کو، کجاست ؟.
    حالیا فرسنگ ها از من جداست
    بخت بد را بین چه با من می کند
    س دورم از دیرینه مسکن می کند
    یک زمانم اندکی نگذاشت شاد
    کس گرفتار چنین بختی مباد
    تازه دوران جوانی من است
    که جهانی خصم جانی من است
    هیچ کس جز من نباشد یار من
    یار نیکوطینت غمخوار من
    باطن من خوب یاری بود اگر
    این همه در وی نبودی شور و شر
    آخر ای من ، تو چه طالع داشتی
    یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟
    از چو تو شوریده آخر چیست سود
    در زمانه کاش نقش تو نبود
    کیستی تو ! این سر پر شور چیست
    تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟
    تو نداری تاب درد و سوختن
    باز داری قصد درد اندوختن ؟
    پس چو درد اندوختی ،* افغان کنی
    خلق را زین حال خود حیران کنی
    چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟
    این همه خواهان درد و ماجرا
    چشم بگشای و به خود باز ای ، هان
    که تویی نیز از شمار زندگان
    دائما تنهایی و آوارگی
    دائما نالیدن و بیچارگی
    نیست ای غافل ! قرار زیستن
    حاصل عمر است شادی و خوشی
    س نه پریشان حالی و محنت کشی
    اندکی آسوده شو ، بخرام شاد
    چند خواهی عمر را بر باد داد
    چند ! چند آخر مصیبت بردنا
    لحظه ای دیگر بباید رفتنا
    با چنین اوصاف و حالی که تو راست
    گر ملامت ها کند خلقت رواست
    ای ملامت گو بیا وقت است ،* وقت
    که ملامت دارد این شوریده بخت
    گرد ایید و تماشایش کنید
    خنده ها بر حال و روز او زنید
    او خرد گم کرده است و بی قرار
    ای سر شهری ، از او پرهیزدار
    رفت بیرون مصلحت از دست او
    مشنوی این گفته های پست او
    او نداند رسم چه ،* آداب چیست
    که چگونه بایدش با خلق زیست
    او نداند چیست این اوضاع شوم
    این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
    او نداند هیچ وضع گفت و گو
    چون که حق را باشد اندر جست و جو
    ای بسا کس را که حاجت شد روا
    بخت بد را ای بسا باشد دوا
    ای بسا بیچاره را کاندوه و درد
    گردش ایام کم کم محو کرد
    جز من شوریده را که چاره نیست
    بایدم تا زنده ام در درد زیست
    عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
    عاشقی را لازم اید درد و غم
    راست گویند این که : من دیوانه ام
    در پی اوهام یا افسانه ام
    زان که بر ضد جهان گویم سخن
    یا جهان دیوانه باشد یا که من
    بلکه از دیوانگان هم بدترم
    زان که مردم دیگر و من دیگرم
    هر چه در عالم نظر می افکنم
    خویش را دذ شور و شر می افکنم
    جنبش دریا ،*خروش آب ها
    پرتو مه ،*طلعت مهتاب ها
    ریزش باران ، سکوت دره ها
    پرش و حیرانی شب پره ها
    ناله ی جغدان و تاریکی کوه
    های های آبشار باشکوه
    بانگ مرغان و صدای بالشان
    چون که می اندیشم از احوالشان
    گوییا هستند با من در سخن
    رازها گویند پر درد و محن
    گوییا هر یک مرا زخمی زنند
    گوییا هر یک مرا شیدا کنند
    من ندانم چیست در عالم نهان
    که مرا هرلحظه ای دارد زیان
    آخر این عالم همان ویرانه است
    که شما را مأمن است و خانه است
    پس چرا آرد شما را خرمی
    بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟
    آه! عالم ،* آتشم هر دم زنی
    بی سبب با من چه داری دشمنی
    من چه کردم با تو آخر ، ای پلید
    دشمنی بی سبب هرگز که دید
    چشم ، آخر چند در او بنگری
    می نبینی تو مگر فتنه گری
    تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش
    کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش
    لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست
    سوزش من از ره و رفتار توست
    زندگی با تو سراسر ذلت است
    غم ،*همیشه غم ،* همیشه محنت است
    هر چه هست از غم بهم آمیخته است
    و آن سراسر بر سر من ریخته است
    درد عالم در سرم پنهان بود
    در هر افغانم هزار افغان بود
    نیست درد من ز نوع درد عام
    این چنین دردی کجا گردد تمام ؟
    جان من فرسود از این اوهام فرد
    دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟
    ای بسا شب ها کنار کوهسار
    من به تنهایی شدم نالان و زار
    سوخته در عشق بی سامان خود
    شکوه ها کردم همه از جان خود
    آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو
    دور شو از جانب من ! دور شو
    عشق را در خانه ات پرورده ای
    خود نمی دانی چه با خود کرده ای
    قدرتش دادی و بینایی و زور
    تا که در تو و لوله افکند و شور
    گه ز خانه خواهدت بیرون کند
    گه اسیر خلق پر افسون کند
    گه تو را حیران کند در کار خویش
    گه مطیع و تابع رفتار خویش
    هر زمان رنگی بجوید ماجرا
    بهر خود خصی بپروردی چرا ؟
    ذلت تو یکسره از کار اوست
    باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟
    گر نگویی ترک این بد کیش را
    خود ز سوز او بسوزی خویش را
    چون که دشمن گشت در خانه قوی
    رو که در دم بایدت زانجا روی
    بایدت فانی شدن در دست خویش
    نه به دست خصم بدکردار و کیش
    نیستم شایسته ی یاری تو
    می رسد بر من همه خواری تو
    رو به جایی کت به دنیایی خزند
    بس نوازش ها ،*حمایت ها کنند
    چه شود گر تو رها سازی مرا
    رحم کن بر بیچارگان باشد روا
    کاش جان را عقل بود و هوش بود
    ترک این شوریده سرا را می نمود
    او شده چون سلسله بر گردنم
    وه ! چه ها باید که از وی بردنم
    چند باید باشم اندر سلسله
    رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
    من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب
    تا که داد این عشق سوزانم فریب
    سوختم تا عشق پر سوز و فتن
    کرد دیگرگون من و بنیاد من
    سوختم تا دیده ی من باز کرد
    بر من بیچاره کشف راز کرد
    سوختم من ، سوختم من ، سوختم
    کاش راه او نمی آموختم
    کی ز جمعیت گریزان می شدم
    کی به کار خویش حیران می شدم ؟
    کی همیشه با خسانم جنگ بود
    باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟
    کی ز خصم حق مرا بودی زیان
    گر نبودی عشق حق در من عیان ؟
    آفت جان من آخر عشق شد
    علت سوزش سراسر عشق شد
    هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد
    عشق را بازیچه نتوان فرض کرد
    ای دریغا روزگار کودکی
    که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
    فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
    شادمان با کودکان دم می زدم
    ای خوشا آن روزگاران ،*ای خوشا
    یاد باد آن روزگار دلگشا
    گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
    خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
    بگذرد آب روان جویبار
    تازگی و طلعت روز بهار
    گریه ی بیچاره ی شوریده حال
    خنده ی یاران و دوران وصال
    بگذرد ایام عشق و اشتیاق
    سوز خاطر ،*سوز جان ،*درد فراق
    شادمانی ها ، خوشی ها غنی
    وین تعصب ها و کین و دشمنی
    بگذرد درد گدایان ز احتیاج
    عهد را زین گونه بر گردد مزاج
    این چنین هرشادی و غم بگذرد
    جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
    خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
    بگذرد هم عمر این شوریده بخت
    حال ،* بین مردگان و زندگان
    قصه ام این است ،* ای ایندگان
    قصه ی رنگ پریده آتشی ست
    س در پی یک خاطر محنت کشی ست
    زینهار از خواندن این قصه ها
    که ندارد تاب سوزش جثه ها
    بیم آرید و بیندیشید ،*هان
    ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
    پند گیرید از من و از حال من
    پیروی خوش نیست از اعمال من
    بعد من آرید حال من به یاد
    آفرین بر غفلت جهال باد

    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 01:17
    گفته بودی گنج در ویرانه هاست
    راست گفت چون وجودت در دل ویران ماست.
  2. #2
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    :.:.: به نام او که مرا در بر گرفت ، تا خود را در او بهتر بشناسم :.:.:

    دوستان عزیز ، با همکاری شما قرار است در این تاپیک ، اشعار نیما یوشیج را قرار دهیم.
    با توجه به این که از نیما ، اشعار پراکنده و به قولی چرک نویس زیادی در دست است ، لذا با استناد
    به سایت ها یا کتاب های مختلف ، نمی توان مجموعه ی کاملی از اشعار نیما را بدست آورد.
    مطمئن ترین منبع ، کتاب مجموعه ی شعرهای نو ، غزل و قصیده ی نیما است که با نظارت پسرش
    (شراگیم یوشیج) به چاپ رسیده.من از همین منبع استفاده می کنم و فهرست رو قرار می دهم.ممکنه
    یه سری اشعار باشند که لازم باشد آن هارا تایپ کنم و با جست و جو در اینترنت بدست نیایند.
    درهر حال ، مطمئنا تعداد اشعاری که در اینترنت قرار گرفته آنقدر زیاد هست که همگی بتوانیم در این کار شرکت کنیم.

    با تشکر از کمال عزیز جهات ایجاد تاپیک ، از طرف مهسای عزیز مدیر بخش اشعار ، از همگی خواهش می کنم قوانین عادی
    و روتین سایر تاپیک هارو این جا هم رعایت کنند که نظم کار حفظ شود.


    1-اشعار ارسال شده ، رنگ متفاوتی دارند.سایر اشعار را بر طبق فهرست و به ترتیب ارسال کنید.
    2- پست هارا با تزیینات جانبی همراه کنید و با رنگ بندی های زیبا ، اشعار را جذای تر کنید.
    3-هرکاربر فقط 3 یا چهار ارسال در روز داشته باشد.
    4-میتوانید جهت ارسال اشعار از این منابع(1 . 2.) استفاده کنید.(همه ی اشعار در این منبع موجود نیستند !)
    5-برای آشنایی با نیما و سبک کاری وی ، به این تاپیک رجوع کنید.
    پیشاپیش از همکاری همگی ممنون هستم.




    مجموعه ی آثار نیما یوشیج

    فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ(درحال ارسال)

    شعرمن
    قلم انداز
    شهرشب و شهر صبح
    ماخ اولا
    ناقوس
    حکایات
    منظومه ها
    مجموعه ی غزلیات ، قصاید و قطعات



    نخست از کتاب فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ شروع می کنیم.

    فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ

    قصه ی رنگ پریده ، خونِ سرد(ارسال شده)

    ای شب
    عقاب نیل
    مرغ مجسمه
    وقت است...
    از عمارت پدرم
    در فروبند
    آنکه می گرید
    در بسته ام
    آهنگر
    در نخستین ساعت شب
    خون ریزی
    دل فولادم

    ویرایش توسط love-kh : 2011.09.07 در ساعت 23:11
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  3. #3
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : ای شب
    از دفتر : فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ



    هان ای شب شوم وحشت انگیز
    تا چند زنی به جانم آتش ؟
    یا چشم مرا ز جای برکن
    یا پرده ز روی خود فروکش

    یا بازگذار تا بمیرم
    کز دیدن روزگار سیرم
    دیری ست که در زمانه ی دون
    از دیده همیشه اشکبارم

    عمری به کدورت و الم رفت
    تا باقی عمر چون سپارم
    نه بخت بد مراست سامان
    و ای شب ، نه توراست هیچ پایان

    چندین چه کنی مرا ستیزه
    بس نیست مرا غم زمانه ؟
    دل می بری و قرار از من
    هر لحظه به یک ره و فسانه

    بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
    سرمایه ی درد و دشمن بخت
    این قصه که می کنی تو با من
    زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست

    خوبست ولیک باید از درد
    نالان شد و زار زار بگریست

    بشکست دلم ز بی قراری
    کوتاه کن این فسانه ، باری
    آنجا که ز شاخ گل فروریخت

    آنجا که بکوفت باد بر در
    و آنجا که بریخت آب مواج
    تابید بر او مه منور

    ای تیره شب دراز دانی
    کانجا چه نهفته بد نهانی ؟

    بودست دلی ز درد خونین
    بودست رخی ز غم مکدر
    بودست بسی سر پر امید
    یاری که گرفته یار در بر

    کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
    کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟

    در سایه ی آن درخت ها چیست
    کز دیده ی عالمی نهان است ؟
    عجز بشر است این فجایع
    یا آنکه حقیقت جهان است ؟

    در سیر تو طاقتم بفرسود
    زین منظره چیست عاقبت سود ؟

    تو چیستی ای شب غم انگیز
    در جست و جوی چه کاری آخر ؟
    بس وقت گذشت و تو همانطور
    استاده به شکل خوف آور

    تاریخچه ی گذشتگانی
    یا رازگشای مردگانی؟
    توآینه دار روزگاری
    یا در ره عشق پرده داری ؟

    یا شدمن جان من شدستی ؟
    ای شب بنه این شگفتکاری

    بگذار مرا به حالت خویش
    با جان فسرده و دل ریش

    بگذار فرو بگیرد دم خواب
    کز هر طرفی همی وزد باد
    وقتی ست خوش و زمانه خاموش
    مرغ سحری کشید فریاد

    شد محو یکان یکان ستاره
    تا چند کنم به تو نظاره ؟
    بگذار بخواب اندر آیم
    کز شومی گردش زمانه
    یکدم کمتر به یاد آرم
    و آزاد شوم ز هر فسانه

    بگذار که چشم ها ببندد
    کمتر به من این جهان بخندد
    ویرایش توسط love-kh : 2011.09.07 در ساعت 23:19
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  4. #4
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    " نام شعر : عقاب نیل "
    از دفتر : فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ




    در سرزمين نيل، عقابي است، كان عقاب
    همچو شب سياست، از پاي تا به سر

    چشمان او چنان، كه فروزندگان بر آب،
    منقارهاش خوف، رفتارهاش شر،

    توفنده اي شناور و، ابري ست تن گران
    در گشتگاه خود گشت آورد اگر.

    وندر گه قرارش، بر خاك داده تن،
    سيلي ست منجمد، ناگه به رهگذر

    ليكن چو افكنيدش پيري سوي شكست
    ماند ز چشم كور، وز گوشهاش كر.

    پرها فشاند از تنش آن آسمان نورد،
    پردازد او دل، از اميد پر ثمر.

    يك جا تپيده با غم و غم نزدلش برون
    مي كوبد از غمش، بر سنگ سخت، سر

    تا انكه جوجگانش، زي چشمه اي برند.
    آبش شفاي هر فرتوت جانور.

    وان مام پير را، تن شويند و بسترند
    وز نوجوان شود چونان كه پيشتر.

    زين گونه، يك عقاب دگر نيز مانده پير
    بگسسته از نهيب، دل بسته بر مقر.

    مانده به تن شكسته و، اندوهگين به دل
    چون چشم هاش گوش خالي ز هر خبر.

    از جا نمي رود، وگر از جاي مي رود
    واماندگي او، او را شده هنر.

    نه با تنش سلامت و، نه قوتش به طبع
    نز قوت دگر يك لحظه بهره ور؛

    پوسيده استخوان را ماند، چو آتشي ست
    كاو را نمانده جز خاكستري به سر.

    خو بسته با خراب و، خرابش در آرزو
    روز كمال اوست، خوابي به چشم تر.

    شوئيد بايدش همه اندام ناتميز
    از سرش تا به پا از پاي تا به سر.

    بسترد بايد، از تن با خواب رفته اش
    هر زخمدار جا هر جاي بي اثر.

    تا تن نوي بگيرد، از او بايدش بريد
    هر عضو نادرست، هر گونه كهنه پر.

    بايد به آب چشمه ي خود كردش آشنا
    با تنش سازگار، در جانش كارگر،

    با دستكار ديگر، اين پير مرده وار
    بايد شود جوان، بايد شود دگر.

    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  5. #5
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : مرغ مجسمه
    از دفتر : فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ


    مرغی نهفته بر سر بام سرای ما
    مرغی دگر نشسته به شاخ درخت کاج
    می خواند این به شورش گویی برای ما
    خاموشی یی ست آن یک، دودی به روی عاج.



    نه چشمها گشاده از او، بال از او نه وا
    سر تا به پای خشکی با جای و بی تکان
    منقارهایش آتش، پرهای او طلا
    شکل از مجسمه به نظر می نماید آن.



    وین مرغ دیگر، آن که همه کارش خواندن است
    از پای تا به سر همه می لرزد او به تن
    نه رغبتش به سایه ی آن کاج ماندن است
    نه طاقتش به رستن از آن جای دل شکن



    لیکن بر آن دو چون بری آرامتر نگاه
    خواننده مرده ای ست نه چیز دگر جز این
    مرغی که می نماید خشکی به جایگاه
    سرزنده ای ست با کشش زندگی قرین.


    مرغی نهفته بر سر بام سرای ما
    مبهم حکایت عجبی ساز می دهد
    از ما برسته ای ست ولی در هوای ما
    بر ما در این حکایت آواز می دهد.
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  6. #6
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : وقت است...
    از دفتر : فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ



    وقت است نعره ای به لب، آخر زمان کُشَد
    نیلی در این صحیفه، بر این دودمان کِشَد
    سیلی که ریخت خانه ی مردم ز هم، چنین
    اکنون سوی فرازگهی، سر چنان کشد.
    برکنده دارد این
    بنیان سست را
    بردارد از زمین
    هر نادرست را!
    وقت است ز آب دیده که دریا کند جهان
    هولی در این میانه، مهیا کند جهان
    پس دست های خسته در آغوش هم شوند
    شور و نشاط دیگر بر پا کند جهان …
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  7. #7
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : از عمارت پدرم
    دفتر : فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ



    مانده اسم از عمارت پدرم
    طرف يورد شمالی اش: تالار
    طرف يورد جنوبی اش :سردر

    طرف بيرون آن طويله سرا
    جغد را اندر ان قرار اکنون
    تخته ای بر درش به معنی در

    در گشاده است و خانه اش تاريک
    مردی افکنده اندرآن بستر
    سر خميده است از او به روی کتاب
    زانوان را به دامن آورده
    دست می گرددش روی دفتر

    شب و تاريکی و چراغ آن مرد
    به هم افتاده ، ليک ساخته اند
    روی دفتر عمارت ديگر

    دستش را نوشته بر ورقی
    مانده اسم از عمارت پدرم
    تن بی جانش، چون مرا پيکر.
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  8. #8
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : در فروبند..
    از دفتر : فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ

    در فرو بند که با من دیگر
    رغبتی نیست به دیدار کسی
    فکر کاین خانه چه وقت آبادان
    بود بازیچه ی دست هوسی
    ...
    هوسی آمد و خشتی بنهاد
    طعنه ای لیک به بی سامانی
    دیدمش؛ راه از او جستم و گفت:
    بعد از اینت شب و این ویرانی

    گفتم: آن وعده که با لعل لبت؟
    گفت: تصویر سرابی بود آن.

    گفتم: آن پیکر دیوار بلند؟
    گفت: اشارت ز خرابی بود آن.

    گفتم: آن نقطه که انگیخته دود؟
    گفت: آتش زده ی سوخته ای ست
    استخوان بندی بام و در او
    مرگ را لذت اندوخته ای ست.

    گفتمش: خنده نبندد پس از این
    آفتابی نه چراغی با من

    گفت: آن به که بپوشی از شرم
    چهره ی خویش به دست دامن.

    دست غمناکان - گفتم- اما
    از پس در به زمین می ساید

    - خنده آورد لبش- گفت: ولیک
    هولی استاده به ره می پاید.

    می درخشد گر افق اهرمنی ست
    نیمسوزیش به کف دود اندود
    مرد آن در که امیدش بگشاد
    با بیابان هلاکش ره آورد.

    جاده خالی ست؛ فسرده ست امرود
    هر چه می پژمرد از رنج دراز
    مرده هر بانگی در این ویران
    همچو کز سوی بیابان آواز.

    وز پس خفتن هر گل؛ نرگس
    روی می پوشد در نقشه ی خار
    در فرو بند دگر هیچ کسی
    نیستش با کس رای دیدار.
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  9. #9
    amirjonam
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    August 2011
    محل سکونت
    چالوس
    نوشته ها
    1,351
    405
    235

    New22

    تشکر ویژه
  10. #10
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : آنکه می گرید
    از دفتر : فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ



    آنکه می گريد با گردش شب
    گفت و گو دارد با من به نهان.
    از برای من خندان است،
    آنکه می آید خندان خندان.

    مردم چشمم در حلقه چشم من اسیر،
    می شتابد از پیش.
    رفته است از من، از آن گونه که هوش من از قالب سر،
    نگه دور اندیش.

    تا بیابم خندان چه کسی،
    و آنکه می گرید با او چه کسی ست.
    رفته هر محرم از خانه من
    با من غمزده یک محرم نیست.

    آب می غرد در مخزن کوه،
    کوه ها غمناکند.
    ابر می پیچد، دامانش تر.
    وز فراز دره، «اوجا»ی جوان،
    بیم آورده برفراشته سر.

    من بر آن خنده که او دارد می گریم.
    و بر آن گریه که اوراست به لب می خندم.
    و طراز شب را، سرد و خموش،
    بر خراب تن شب می بندم.

    چه به خامی به ره آمد کودک!
    چه نیابیده همه یافته دید!
    گفت: راهم بنما.
    گفتم او را که: بر اندازه بگو.
    پیش تر بایدت از راه شنید.

    هم چنان لیکن می غرد آب.
    زخمدارم به نهان مي خندد.

    خندناكي مي گريد

    خنده با گریه بیامیخته شکل
    گل دوانده است بر آب.
    هر چه می گردد از خانه بدر،
    هر چه می غلتد، مدهوش در آب.

    کوه ها غمناکاند.
    ابرها می پیچد.
    وز فراز دره ،اوجای جوان،
    بیم آورده برفراشته قد.


    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  11. #11
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : در بسته ام
    از دفتر : فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ



    در بسته ام شب است
    تاریک هم چو گور
    با آن که دور ازو نه چنانم
    او از من است دور.
    خاموش می گذارم من با شبی چنین
    هر لحظه ای چراغ
    می کاهم اش ز روغن
    تا در رهم نگیرد جز او کسی سراغ.

    روشن به دست آیدم آن لحظه کاندران
    چون بوی در دماغ گل او جای برده است.
    تن می فشارم از در و دیوار
    و تنگنای خانه من از من فشرده است.

    نجوای محرمانه می آغازد
    تاریک خانه من با من.
    دارد به گوش حرف مرا، او
    دارم به گوش حرف ورا، من.

    زین حرف کاو چه وقت می آید
    و هر جدار خاموش.
    در سایه گسسته جداری
    دارد به ما نگران گوش.
    و شب، عبوس و سرد،
    بر ما به کار می نگرد.
    یک دلفریب، با قدم اش لنگ،
    پنهان به راه می گذرد.

    و سنگ ها به کاسم بسته تن کبود
    سر بر سریر خار نشانده،
    چشمی شده اند، می نگرندش
    لیک ایستاده در ره مانده.
    آنگاه مانده با شب، آری
    و من به هر نشانی باریک،
    چون آتشی به خرمن خاکستر سیاه.
    خو بسته ام به خانه تاریک.

    خاموش می گذارم
    هر لحظه ای چراغ.
    می کاهم اش ز روغن
    تا در رهم نگیرد جز او کسی سراغ.
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  12. #12
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    نام شعر : آهنگر
    از دفتر : فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ


    در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر
    فرتوت
    دست او بر پتک
    و به فرمان عروقش دست
    دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
    « ـــ کی به دست من
    آهن من گرم خواهد
    شد
    و من او را نرم خواهم دید؟
    آهن سرسخت!
    قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!»

    زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
    چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
    خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
    او به هنگامی که تا دشمن از او
    در بیم باشد
    ( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
    و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
    ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...

    بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
    می گذارد او ( آن آهنگر)
    دست مردم را به جای دست های خود.

    او
    به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
    ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
    او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
    او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  13. #13
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : در نخستین ساعت شب
    از دفتر: فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ



    در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی
    در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:
    « بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را
    هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان
    مرده اش در لای دیوار است پنهان»
    آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
    او، روانش خسته و رنجور مانده است
    با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،
    در نخستین ساعت شب:
    ـــ « در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست
    آویزان
    همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من
    که ز من دور است و در کار است
    زیر دیوار بزرگ شهر.»

    *
    در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز
    در غم ناراحتی های کسانم؛
    همچنانی کان زن چینی
    بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،
    من سرودی آشنا را می کن در گوش
    من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش
    و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!

    *
    در نخستین ساعت شب،
    این چراغ رفته را خاموش تر کن
    من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی
    راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
    من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند
    وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر
    دیرگاهی هست می خوانم.
    در بطون عالم اعداد بیمر
    در دل تاریکی بیمار
    چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته
    که بزور دستهای ما به گرد ما
    می روند این بی زبان دیوارها بالا.
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  14. #14
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : خون ریزی
    از دفتر : فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ




    پا گرفته است زمانی است مدید
    نا خوش احوالی در پیکر من
    دوستانم، رفقای محرم!
    به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
    این دلاشوب چراغ
    روشنایی بدهد در بر من!
    من به تن دردم نیست
    یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
    و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
    که فرود آمده سوزان
    دم به دم در تن من.
    تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
    و به یک جور و صفت می دانم
    که در این معرکه انداخته اند.
    نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
    به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
    کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.
    یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
    به تب ذات الجنب
    و من اکنون در من
    تب ضعف است برآورده دمار.
    من نیازی به حکیمانم نیست
    « شرح اسباب » من تب زده در پیش من است
    به جز آسودن درمانم نیست
    من به از هر کس
    سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
    با تنم طوفان رفته ست
    تبم از ضعف من است
    تبم از خونریزی
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  15. #15
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    نام شعر : دل فولادم

    از دفتر : فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ



    ول کنید اسب مرا
    راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
    و مرا هرزه درا،
    که خیالی سرکش
    به در خانه کشاندست مرا.

    رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
    سرزمینهایی دور
    جای آشوبگران
    کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
    می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
    *
    فکر می کردم در ره چه عبث
    که ازین جای بیابان هلاک
    می تواند گذرش باشد هر راهگذر
    باشد او را دل فولاد اگر
    و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
    و بگیرد
    مشکلها آسان.
    و جهان را داند
    جای کین و کشتار
    و خراب و خذلان.

    ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
    بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
    خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
    چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
    هستیم را همه در آتش بر پا
    شده اش می سوزد.

    از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
    منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
    همه چیز از کف من رفته به در
    دل فولادم با من نیست
    همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
    دل فولادم مانده در راه.
    دل فولادم را بی شکی انداخته است
    دست آن قوم
    بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
    وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
    ـــ ناروا در خون پیچان
    بی گنه غلتان در خون ـــ
    دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.


    دوستان عزیز ، با همکاری شما ، اولین دفتر اشعار نیما در این تاپیک به پایان رسید.فهرست جدید برای دفتر بعدی
    به زودی در همین تاپیک قرار داده می شود.متشکرم از عنایت و توجه همگی.


    ویرایش توسط love-kh : 2012.06.22 در ساعت 06:37
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
صفحه 1 از 7 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 105

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •