ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 41 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 608
  1. #1
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,358

    Flower 32 32 ۞₪اشــعـآر فـیـض کـاشـانـی₪۞*غـزلـیـات*

    ملا محمد محسن فیض کاشانی شاعر قرن یازدهم و معاصر با شاه عباس دوم بوده است.

    او در سال ۱۰۰۷ هجری قمری در کاشان متولد شد و پس از پایان مقدمات علوم

    و دانشهای زمان خویش به شیراز رفت و به حلقهٔ شاگردان ملاصدرا پیوست و

    سرانجام با دختر وی ازدواج نمود. وی از علمای بزرگ عهد خویش محسوب

    می*شده و تألیفاتی در علوم عقلیه و نقلیه و حکمت و اخلاق دارد که مهمترین

    آنها عبارتند از: ابواب الجنان، تفسیر صافی، تفسیر اصفی، کتاب وافی (در شرح کافی)،

    شافی، مفاتیح الشرایع، اسرارالصلوة، علم الیقین در اصول دین، تشریح (در هیئت) سفینة

    النجاه، شرح صحیفه سجادیه، ترجمة الصلوه (به فارسی)، ترجمهٔ طهارت (به فارسی)،

    ترجمهٔ عقاید (به فارسی)، فهرست علوم و دیوان اشعار. اشعار فیض بالغ بر سیزده هزار

    بیت است. وی درسال ۱۰۹۰هجری قمری درگذشت و در کاشان به خاک سپرده شد.
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 01:13
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  2. #2
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,358

    پیش فرض

    ا

    غزل شماره ۱: فیض نور خداست در دل ما
    غزل شماره ۲: عشق گسترده است خوانی بهر خاصان خدا
    غزل شماره ۳: هشدار که هر ذره حسابست در اینجا
    غزل شماره ۴: هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا
    غزل شماره ۵: علم رسمی از کجا عرفان کجا
    غزل شماره ۶: هشدار که دیوان حسابست در اینجا
    غزل شماره ۷: میتوان برداشت دل از خویش و شد از جان جدا
    غزل شماره ۸: زخود سری بدرآرم چه خوش بود بخدا
    غزل شماره ۹: زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدا
    غزل شماره ۱۰: از عمر بسی نماند ما را
    غزل شماره ۱۱: از دل که برد آرام حسن بتان خدا را
    غزل شماره ۱۲: وصف تو چه میکنم نگارا
    غزل شماره ۱۳: یارا یارا ترا چه یارا
    غزل شماره ۱۴: اگر فضل خدای ما بجنبش جا دهد ما را
    غزل شماره ۱۵: شود شود که شود چشم من مقام ترا
    غزل شماره ۱۶: درآ در عالم معنی نظر کن سوی این صحرا
    غزل شماره ۱۷: بهل ذکر چشمان خونریز را
    غزل شماره ۱۸: بده ساقی آن جام لبریز را
    غزل شماره ۱۹: از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مرا
    غزل شماره ۲۰: از جمال مصطفی روئی بیاد آمد مرا
    غزل شماره ۲۱: وصل با دلدار میباید مرا
    غزل شماره ۲۲: آنچه را از بهر من او خواست آن آید مرا
    غزل شماره ۲۳: یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا
    غزل شماره ۲۴: آفتاب وصل جانان بر نمی آید مرا
    غزل شماره ۲۵: ای که در این خاکدان جان و جهانی مرا
    غزل شماره ۲۶: ترا سزاست خدائی نه جسم را و نه جانرا
    غزل شماره ۲۷: اگر خرند زعشاق جان سوخته را
    غزل شماره ۲۸: بنواز دل شکسته*ای را
    غزل شماره ۲۹: تجلی چون کند دلبر کنم شکران تجلی را
    غزل شماره ۳۰: هر که آگاه شد از فسانهٔ ما
    غزل شماره ۳۱: ای زتو خرّم دل آباد ما
    غزل شماره ۳۲: اشکهای گرم ما راههای سرد ما
    غزل شماره ۳۳: بوئی زگلشنی است بدل خارخار ما
    غزل شماره ۳۴: دارد شرف بر انجم و افلاک خاک ما
    غزل شماره ۳۵: غم زخوی خویش داردخاطر غمناک ما
    غزل شماره ۳۶: بالا رویم بس که زاندازه گذشتیم
    غزل شماره ۳۷: بررهگذر نفحهٔ یار است دل ما
    غزل شماره ۳۸: یا رب بریز شهد عبادت بکام ما
    غزل شماره ۳۹: یا رب تهی مکن زمی عشق جام ما
    غزل شماره ۴۰: آسمان را یکسر پرشور میدانیم ما
    غزل شماره ۴۱: جمال تست بروز آفتاب روزن ما
    غزل شماره ۴۲: ای دوای درد بیدرمان ما
    غزل شماره ۴۳: ای فدای عشق تو ایمان ما
    غزل شماره ۴۴: ای در هوای وصل تو گسترده جانها بالها
    غزل شماره ۴۵: هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزالها
    غزل شماره ۴۶: لذات نماند و المها
    غزل شماره ۴۷: ای کوی تو برتر از مکانها
    غزل شماره ۴۸: ای لال زوصف تو زبانها
    غزل شماره ۴۹: تو و آرام و پخته کاریها
    غزل شماره ۵۰: پژمرده شد دل زآلودگیها
    غزل شماره ۵۱: نکردیم کاری درین بندگیها
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  3. #3
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,358

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۱



    فیض نور خداست در دل ما
    از دل ماست نور منزل ما

    نقل ما نقل حرف شیرینش
    یاد آن روی شمع محفل ما

    در دل از دوست عقدهٔ مشکل
    در کف اوست حلّ مشکل ما

    تخم محنت بسینهٔ ما کشت
    آنکه مهرش سرشته در گل ما

    سالها در جوار او بودیم
    سایهٔ دوست بود منزل ما

    در محیط فراق افتادیم
    نیست پیدا کجاست ساحل ما

    مهر بود و وفا که میکشتیم
    از چه جور و جفاست حاصل ما

    دست و پا بس زدیم بیهوده
    داغ دل گشت سعی باطل ما

    دل بتیغ فراق شد بسمل
    چند خواهد طپید بسمل ما

    چونکه خواهد فکند در پایش
    سر ما دستمزد قاتل ما

    طپش دل زشوق دیدار است
    به از این چیست فیض حاصل ما

    در سفر تا بکی تپد دل ما
    نیست پیداکجاست منزل ما

    بوی جان میوزد در این وادی
    ساربانا بدار محمل ما

    هر کجا میرویم او با ماست
    اوست در جان ما و در دل ما

    جان چو هاروت و دل چو ماروتست
    زاسمان اوفتاده در گل ما

    زهرهٔ ماست زهرهٔ دنیا
    شهواتت چاه بابل ها

    از الم های این چه بابل
    نیست واق درون غافل ما

    کچک درد تا بسر نخورد
    نرود فیل نفس کاهل ما

    فیض از نفس خویشتن ما را
    نیست ره سوی شیخ کامل ما
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  4. #4
    Hanieh-94
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    زیــر این سقفــ کــبـ ـود
    نوشته ها
    10,070
    12,589
    7,982

    پیش فرض


    ممنونم بابت این تاپیک
    خیلی عالیه




    غزل شماره 2



    عشق گسترده است خوانی بهر خاصان خدا
    میزند هر دم صلائی سارعوا نحواللقا

    بر سرخوانش نشسته قدسیان ساغر بکف
    هین بیائید اهل دل اینجاست اکسیر بقا

    یا عبادالله تعالوا اشربوا هذا الرحیق
    یا عبادالله تعالوا مبتغاکم عندنا

    سوی ماآئید مخموران صهبای الست
    تا برون آریمتان از عهدهٔ قالوا بلی

    دلگشا بزمی زاسباب طرب آراسته
    بهرهر غمدیدهٔ اندوهگین مبتلا

    باده و نقلست و مطرب ساقیان مهربان
    ماه رویان جعد مویان نیکخویان خوشلقا

    هر یکی از دیگری در دلبری چالاکتر
    هر یکی بر دیگری سبقت گرفته در صفا

    میکنند از جان باستقبال اهل دل قیام
    خذ مداماً یا اخانا خیرمقدم مرحبا

    هر که نوشد ساغر می از کف آن ساقیان
    سیئّاتش میشود طاعات و طاعات ارتقا

    هر که نوشد جرعهٔ زان زنده گردد جاودان
    هر که گردد مست از آن یابد بقا اندرفنا

    جاهلان گردند دانا مردگان گردند حی
    عاقلان گردند مست و عارفان بی منتها

    الصلا ای باده نوشان می ازاین ساغر کشید
    تا بیک پیمانه بستاند شماه را از شما

    می براق عاشقان مستی بود معراجشان
    میبرد ارواحشان را از زمین سوی شما

    الصلا ای عاقلان با عشق سودائی کنید
    هر که نوشد باده اش گیرد زمستی سودها

    الصلا ای طالبان معرفت عاشق شوید
    تا بیاموزد شما را عشق حق اسرارها

    الصلا ای غافلان عشق آیت هشیاریست
    هر که خواند گردد او ذکر خدا سرتا بپا

    الصلا ای سالک گم کرده ره اینست ره
    الصلا ای کور گم کرده عصا اینک عصا

    آید از غیب این ندا هر دم بروح خاکیان
    سوی بزم عشق آید هر که میجوید خدا

    نیست عیشی در جهان مانند عیش بزم عشق
    فیض را یا رب ببزم عشق خود راهی نما

    گاهی فکر می کنم
    ولایت
    یعنی
    همیشه یک نفر منتظر است تا آن هایی که عقب افتاده اند برسند
    و آن هایی که جلوتر رفته اند برگردند ...


  5. #5
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,967
    8,762
    18,238

    پیش فرض

    مرسی بابت تایپک







    غزل شماره 3





    هشدار که هر ذره حسابست در اینجا

    دیوان حسابست و کتابست در اینجا


    حشرست و نشورست و صراطست و قیامت

    میزان ثوابست و عقابست در اینجا


    فردوس برین است یکی را و یکی را

    انکال و جحیمست و عذابست در اینچا


    آنرا که حساب عملش لحظه بلحظه است

    با دوست خطابست و عتابست در اینجا


    آنرا که گشوده است ز دل چشم بصیرت

    بیند چه حساب و چه کتابست در اینجا


    بیند همه پاداش عمل تازه بتازه

    باخویش مرآنرا که حسابست در اینجا


    با زاهدش ارهست خطائی بقیامت

    باماش هم امروز خطابست در اینجا


    امروز بپاداش شهیدان محبت

    زآن روی برافکنده نقابست دراینجا


    زاهد نکشد باده مگر دردی و آنجا

    صوفیست که اورامی نابست در اینجا


    آن را که قیامت خوش و نزدیک نماید

    از گرمی تعجیل دل آبست در اینجا


    دوری که نبیند مگر از دور قیامت

    در دیدهٔ تنگش چو سرابست در اینجا


    بیدار نگردد مگر از صور سرافیل

    مستغرق غفلت که بخوابست در اینجا


    هشیار که سنجد عمل خویشتن ای فیض

    سرسوی حق و پا برکابست در اینجا


    صد شکر که دلهای عزیزان همه آنجا

    معمور بود گرچه خرابست در اینجا



    KEEP CALM

    it's

    KONKOUR TIME

  6. #6
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,980
    19,216
    15,095

    پیش فرض

    غزل شماره 4

    هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا

    عمر شد در آشنائیها و خویشی ها هبا


    کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسد

    آشنایان در پی گنجینه های عمرها


    هیچ آزاری ندیدم هرگز از بیگانهٔ

    هر غمی کامد بدل از خویش بود و آشنا


    بحر دل را تیره گرداند چو خویشی بگذرد

    میزند بر دل بگد چون آشنا کرد آشنا


    خویش میخواهد نباشد خویش بر روی زمین

    تا بریزد روزی آن بر سر این از سما


    چون سلامی می کند سنگیست بر دل میخورد

    بی سلام ار بگذرد بر جان خلد زان خارها


    راحتی مر آشنا را زآشنائی کم رسد

    نیست راضی آشنائی از سلوک آشنا


    شکوه کم کن فیض از یاران ودر خودکن نظر

    تا چگونه میکنی در بحر دلها آشنا


    گر زمن پرسی زخویش و آشنا بیگانه شو

    با خدای خویش میباش آشنا و آشنا



    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  7. #7
    yasin0751
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    استان فارس،شهرستان آباده
    نوشته ها
    3,486
    7,353
    3,349

    پیش فرض




    غزل شمارهٔ ۵



    علم رسمی از کجا عرفان کجا

    دانش فکری کجا وجدان کجا

    عشق را با عقل نسبت کی توان

    شاه فرمان ده کجا دربان کجا

    دوست را داد او نشان دید این عیان

    کو نشان و دیدن جانان کجا

    کی بجانان میرسد بی عشق جان

    جان بی عشق از کجا جانان کجا

    کی دلی بی عشق بیند روی دوست

    قطرهٔ خون از کجا عمان کجا

    جان و دل هم عشق باشد در بدن

    زاهدان را دل کجا یا جان کجا

    دردها را عشق درمان میکند

    درد را بی عاشقی درمان کجا

    عشق این را این و این را آن کند

    گر نباشد عشق این و ان کجا

    هم سر ما عشق و هم سامان ما

    سر کجائی عشق یا سامان کجا

    عشق خان و مان هر بی خان و مان

    فیض را بی عشق، خان و مان کجا


    اینکه در سینه ام میکوبد قلب نیست ماهی کوچکی است
    که دارد نهنگ میشود.قلبها نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
    اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگ میتپد.
  8. #8
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,980
    19,216
    15,095

    پیش فرض

    غزل شماره 6

    هشدار که دیوان حسابست در اینجا

    با ماش خطابست و عتابست در اینجا


    تا آتش خشمش چکند بامن و با تو

    دلهای عزیزان همه آبست در اینجا


    آن یار که با درد کشانش نظری هست

    با صوفی صافیش عتابست در اینجا


    بر شعلهٔ دل زن شرری زآتش قهرش

    آنجا اگر آتش بود آبست در اینجا


    دشنامی از آن لب کندم تازه و خوشبو

    زآن گل سخن تلخ گلابست در اینجا


    هر چیز چنان کو بود آنجا بنماید

    آنجاست حمیم آنچه شرابست در اینجا


    رو دیده بدست آر که در دیدهٔ خونین

    آنجاست خطا آنچه صوابست در اینجا


    این بزم نه بزمیست که باشدمی و مطرب

    می خون دل احباب کبابست در اینجا


    آنجا مگرم جام شرابی بکف آید

    در چشم من این باده سرابست در اینجا


    با دوست در آید مگر آنجا زدر لطف

    با دشمن و با دوست عتابست در اینجا


    آید زسرافیل چو یک نفخه بکوشش

    بیدار شود هر که بخوابست در اینجا


    هر توشه سزاوار ره خلد نباشد

    نیکو بنگر فیض چه بابست در اینجا


    فردا مگر آنجا کندش لطف تو معمور

    آندل که زقهر تو خرابست در اینجا



    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  9. #9
    mahsajojo
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    September 2010
    محل سکونت
    دُنیـآیی که خـودم دآرمـ میسـآزمـِـش !
    نوشته ها
    13,967
    8,762
    18,238

    پیش فرض

    غزل 7



    میتوان برداشت دل از خویش و شد از جان جدا

    لیک مشکل میتوان شد از بر یاران جدا


    صحبت یاران خوشست و الفت یاران خوشست

    این دو با هم یارباید این جدائی آن جدا


    یار کلفت دیگرست و یار الفت دیگرست

    صحبت آنان جدا و صحبت اینان جدا


    صحبت آنان قرین خواندن تبت ید است

    صحبت اینان نشد از معنی قرآن جدا


    صحبت آنان بلای جان هر فهمیدهٔ

    صحبت اینان دوای درد از درمان جدا


    یار باید یار را در راه حق رهبر شود

    نه که سازد یار را از دین و از ایمان جدا


    یار باید یار باشد در فراق و در وصال

    نه بود در وصل یار و یار و در هجران جدا


    یار باید یار را غمخوار باشد در بلا

    زو جدا هرگز نگردد گر شود از جان جدا


    در غم و اندوه باشد یار با یاران شریک

    در نشاط و کامرانی نبود از ایشان جدا


    چون بگرید یار باید یار هم گریان شود

    نی که این گرید جدا گاه آن شود گریان جدا


    هر چه بپسندد بخود بپسندد آنرا بهر یار

    هر چه از خود دور خواهد خواهد از یاران جدا


    دشمنان یار را دشمن بود از جان و دل

    دوستش را دوست دار باشد از عدوان جدا


    مال اگر داری برو در راه یاران صرف کن

    ورنه خدمت کن مباش از نیکی و احسان جدا


    بگذر از راحت جفا و محنت اخوان بکش

    ورنه تنها مانی و بی یار و سرگردان جدا


    فیض میداند که در الفت چها بنهاده اند

    او چه داند کو بود از سنت و قرآن جدا





    KEEP CALM

    it's

    KONKOUR TIME

  10. #10
    maryam_sorena
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    August 2009
    محل سکونت
    زير گنبد كبود
    نوشته ها
    5,465
    4,643
    4,726

    پیش فرض

    غزل شماره ۸
    زخود سری بدرآرم چه خوش بود بخدا


    زخود سری بدرآرم چه خوش بود بخدا

    زپوست مغز برآرم چه خوش بود بخدا

    فکنده ام دل و جانرا بقلزم غم عشق

    اگر دری بکف آرم چه خوش بود بخدا

    کنم زخویش تهی خویشرا ازخود برهم

    زغم دمار بر آرم چه خوش بود بخدا

    زدیم از رخ جان زنک نقش هر دو جهان

    که روبروی توآرم چه خوش بود بخدا

    کنم زصورت هر چیز رو بمعنی آن

    عدد دگر نشمارم چه خوش بود بخدا

    بنور عشق کنم روشن آینه رخ جان

    مقابل تو بدارم چه خوش بود بخدا

    زپای تا سرمن گر تمام دیده شود

    بحسن دوست گمارم چه خوش بود بخدا

    بر آن خیال کنم وقف دیده و دل جان

    بجز تو یاد نیارم چه خوش بود بخدا

    درون خانهٔ دل روبم از غبار سوی

    بجز تو کس نگذارم چه خوش بود بخدا

    بود که رحم کنی بر دل شکستهٔ من

    بسوز سینه بزارم چه خوش بود به خدا

    نهم چین مذلّت بخاک درگه دوست

    زدیده اشک ببارم چه خوش بود بخدا

    برای سوختن فیض آتش غم عشق

    زجان خویش برآرم چه خوش بود بخدا



    آرایه هــآی ادبی همیشه هــم زیـبــآ نیستنـد
    مثلا پــارادوکس زیبا نیستـــ
    وقتــی قــدی بلنــد در قبـــری کوچکـــ باشــد ..
  11. #11
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,980
    19,216
    15,095

    پیش فرض

    غزل شماره 9

    زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدا

    برای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا


    رسا گر نیست دست من بقرب دوست یکتا

    زمهر دوستانش نردبانی کرده ام پیدا


    ولای آل پیغمبر بود معراج روح من

    بجز این آسمانها آسمانی کرده ام پیدا


    بحبل الله مهر اهل بیت است اعتصام من

    برای نظم ایمان ریسمانی کرده ام پیدا


    زمهر حق شناسان هر چه خواهم میشود حاصل

    درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا


    سخنهای امیرالمومنین دل میبرد ازمن

    ز اسرار حقایق دلستانی کرده ام پیدا


    جمال عالم آرایش اگر پنهان شد از چشمم

    جدیثش رازجان گوش و زبانی کرده ام پیدا


    کلامش بوی حق بخشدمشام اهل معنی را

    زگلزار الهی بوستانی کرده ام پیدا


    قدم در مهر او خم شد عصای مهر محکم شد

    برای دشمنش تیر و کمانی کرده ام پیدا


    عصا اینجا و عصیان را شفیع آنجاست مهر او

    دو عالم گشته ام تا مهربانی کرده ام پیدا


    بخاک درگه آل نبی پی برده ام چون فیض

    برای خود ز جنت آستانی کرده ام پیدا


    ازایشان وافی و صافی فقیهانرا بود کانی

    ازین رو بهر عقبی نردبانی کرده ام پیدا


    بکوی عشق عیش جاودانی کرده ام پیدا

    برای خویش نیکو آشیانی کرده ام پیدا


    مرا از دولت دل شد میسر هر چه میخواهم

    درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا


    زعکس روی او در هر دلی مهریست تابنده

    بکوی دوست از دلها نشانی کرده ام پیدا


    مشام اهل معنی بوی گل مییابد از الفت

    زیاران موافق بوستانی کرده ام پیدا


    چو در الفت فزاید صحبت اخوان برد حق دل

    میان جمع و یاران دلستانی کرده ام پیدا


    اگرچه در غم جانان دل از جان و جهان کندم

    ولی در دل زعکس او جهانی کرده ام پیدا


    زداغ عشق گلها چیده ام پهلوی یکدیگر

    درون سینهٔ خود گلستانی کرده ام پیدا


    زخان و مان اگر چه برگرفتم دل باو دادم

    بکوی عشق لیکن خان و مانی کرده ام پیدا


    اگر در پرده دارد یار طرز مهربانی را

    من از عشقش انیس مهربانی کرده ام پیدا


    کنم تا خویشرا قربان از آن ابرووان مژگان

    بدست آورده ام تیری کمانی کرده ام پیدا


    اگر جان در ره جانان فدا گردد فدا گردد

    زیمن عشق جان جاودانی کرده ام پیدا


    نجات فیض تا گردد مسجل نزد اهل حق

    ز داغ عشق بر جانم نشانی کرده ام پیدا



    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  12. #12
    maryam_sorena
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    August 2009
    محل سکونت
    زير گنبد كبود
    نوشته ها
    5,465
    4,643
    4,726

    پیش فرض

    غزل شماره ۱۰
    از عمر بسی نماند ما را




    از عمر بسی نماند ما را

    در سر هوسی نماند ما را

    رفتیم زدل غبار اغیار

    جز دوست کسی نماند ما را

    رفتیم بآشیانهٔ خویش

    رنج قفسی نماند ما را

    از بس که نفس زدیم بیجا

    جای نفسی نماند ما را

    یاران رفتند رفته رفته

    دمساز کسی نماند ما را

    گرمی بردند و روشنائی

    زایشان قبسی نماند ما را

    گلها رفتند زین گلستان

    جز خارو خسی نماند ما را

    دل واپسی دگر نداریم

    در دهر کسی نماند ما را

    کو خضر رهی درین بیابان

    بانک جرسی نماند ما را

    جز ناله که مونس دل ماست

    فریاد رسی نماند ما را

    بستیم چو فیض لب ز گفتار

    چون همنفسی نماند ما را



    آرایه هــآی ادبی همیشه هــم زیـبــآ نیستنـد
    مثلا پــارادوکس زیبا نیستـــ
    وقتــی قــدی بلنــد در قبـــری کوچکـــ باشــد ..
  13. #13
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۱۱

    از دل که برد آرام حسن بتان خدا را




    از دل که برد آرام حسن بتان خدا را
    ترسم دهد بغارت رندی صلاح ما را

    ساز و شراب و شاهد نی محتسب نه زاهد
    عیشی است بی کدورت بزمیست بی مدارا

    مجلس ببانک نی ساز مطرب سرود پرداز
    ساقی مهٔ دل افروز شاهد بت دل آرا

    با اینهمه چسان دین در دل قرار گیرد
    تقوی چگونه باشد در کام کس گوارا

    از محتسب که ما را منع از شراب فرمود
    ساغر گرفت بر کف میخورد آشکارا

    آن زاهدی که با ما خشم و ستیزه میکرد
    شاهد کشید در بر فی زمره السّکارا

    فهمید عشق زاهد شاهد گرفت عابد
    میخانه گشت مسجد واعظ بماند جا را

    چون طبع ما جوان شد با پیر کی توان بود
    کر چلّه را بماندیم معذور دار ما را

    فیض از کلام حافظ میخوان برای تعوید
    دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  14. #14
    yasin0751
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    استان فارس،شهرستان آباده
    نوشته ها
    3,486
    7,353
    3,349

    پیش فرض


    غزل شمارهٔ ۱۲




    وصف تو چه میکنم نگارا

    آن وصف بود ثنا خدا را

    از باده کیست نرگست مست

    رویت زکه دارد این صفا را

    شمشاد ترا که داد رفتار

    کز پای فکند سروها را

    از لطف که شد تن تو چون گل

    وزقهر که شد دلت چو خارا

    چشمان ترا که فتنه آموخت

    کز ما رمقی نماند ما را

    در مملکت خرد که سرداد

    آن غمزهٔ شوخ دلربا را

    در چشم خوش تو کیست ساقی

    کز ما پی می ربود ما را

    بر دانة خال عنبرینت

    آن دام که گسترید یارا

    آب رخت از کدام چشمه است

    کز چشم بریخت آب ما را

    تیر مژه از کمان ابرو

    بر دل که زند بگو خدا را

    این حسن و جمال دلفریبت

    از بهر که صید کرد ما را

    ازشیوه یار فیض آموخت

    در پرده ثنا کند خدا را

    اینکه در سینه ام میکوبد قلب نیست ماهی کوچکی است
    که دارد نهنگ میشود.قلبها نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
    اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگ میتپد.
  15. #15
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,980
    19,216
    15,095

    پیش فرض

    غزل شماره 13

    یارا یارا ترا چه یارا

    تا دل بربائی اذکیا را


    این دلبری از تو نیست بالله

    این فتنه زدیگریست یارا


    آنکسکه نگاشته است نقشت

    بر صفحهٔ نیکوئی نگارا


    در پردهٔ حسن تست پنهان

    دل میبرد از بر آشکارا


    از خال و خطت کتاب مسطور

    داده است بدست دیده مارا


    تا درنگریم و باز خوانیم

    در روی تو سورهٔ ثنا را


    هر جزو تو آیتی زقرآن

    هر شیوه ستایشی خدا را


    هر جلوهٔ تو کند ثنائی

    در پرده جناب کبریا را


    آئینهٔ حسن تو نماید

    بی صورت و بی جهت خدا را


    از فیض کسی دگر برد دل

    تو بیخبری ز دل نگارا



    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
صفحه 1 از 41 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 608

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •