ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 33 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 485
  1. #1
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    Flower 32 32 ۞₪اشــعـآر فــروغــی بــسـطــامــی₪۞*غـزلـیـات *

    میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار

    در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد.

    بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به

    مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می کرد ولی پس از ورود به دستگاه

    شجاع السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ الدوله از فرزندان او به

    «فروغی» تغییر داد.

    در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را درپیش گرفت و الحق به خوبی از عهده برآمد.

    وی با قاآنی شیرازی معاشر و مصاحب بوده است.

    فروغی در ۲۵ محرم ۱۲۷۴ هجری قمری در تهران درگذشت.
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 01:12
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  2. #2
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض


    ا

    غزل شماره ۱: صف مژگان تو بشکست چنان دل*ها را
    غزل شماره ۲: تا اختیار کردم سر منزل رضا را
    غزل شماره ۳: به جان تا شوق جانان است ما را
    غزل شماره ۴: در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را
    غزل شماره ۵: نگارم گر به چین با طرهٔ پرچین شود پیدا
    غزل شماره ۶: مکن حجاب وجودت لباس دیبا را
    غزل شماره ۷: زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را
    غزل شماره ۸: گر باغبان نظر به گلستان کند تو را
    غزل شماره ۹: کی رفته*ای زدل که تمنا کنم تو را
    غزل شماره ۱۰: گر در شمار آرم شبی نام شهیدان تو را
    غزل شماره ۱۱: من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را
    غزل شماره ۱۲: دوش به خواب دیده*ام روی ندیدهٔ تو را
    غزل شماره ۱۳: نازم خدنگ غمزهٔ آن دل*پذیر را
    غزل شماره ۱۴: میفشان جعد عنبر فام را
    غزل شماره ۱۵: اگر مردان نمی بردند امتحانش را
    غزل شماره ۱۶: چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
    غزل شماره ۱۷: باعث مردن بلای عشق باشد مرا
    غزل شماره ۱۸: طالب جانان به جان خریده الم را
    غزل شماره ۱۹: تا در پی دهانش بگذاشتم قدم را
    غزل شماره ۲۰: گرفت خط رخ زیبای گل عذار مرا
    غزل شماره ۲۱: شد وقت مرگ نوش لبی هم*نشین مرا
    غزل شماره ۲۲: وقت مردن پا نهاد آن شمع بالین مرا
    غزل شماره ۲۳: ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مرا
    غزل شماره ۲۴: گر به تیغت می*زند گردن بنه تسلیم را
    غزل شماره ۲۵: جان به لب آمد و بوسید لب جانان را
    غزل شماره ۲۶: ترک چشم تو بیارست صف مژگان را
    غزل شماره ۲۷: تا لعل تو باده داده یاران را
    غزل شماره ۲۸: به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
    غزل شماره ۲۹: دادیم به یک جلوهٔ رویت دل و دین را
    غزل شماره ۳۰: در قمار عشق آخر، باختم دل و دین را
    غزل شماره ۳۱: بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را
    غزل شماره ۳۲: من گرفته*ام بر کف نقد جان شیرین را
    غزل شماره ۳۳: چنان بر صد مرغ دل فکند آن زلف پرچین را
    غزل شماره ۳۴: جستیم راه میکده و خانقاه را
    غزل شماره ۳۵: غرق مهر شاه دیدم آفتاب و ماه را
    غزل شماره ۳۶: هر جا کشند صورت زیبای شاه را
    غزل شماره ۳۷: دی به رهش فکنده*ام طفل سرشک دیده را
    غزل شماره ۳۸: آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره را
    غزل شماره ۳۹: آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را
    غزل شماره ۴۰: کاش آن صنم آماده شدی جلوه*گری را
    غزل شماره ۴۱: نه دست آن که بگیریم زلف ماهی را
    غزل شماره ۴۲: هر چه کردم به ره عشق وفا بود، وفا
    غزل شماره ۴۳: تا به مستی نرسد بر لب ساقی لب ما
    غزل شماره ۴۴: آمد به جلوه شاهد بالا بلند ما
    غزل شماره ۴۵: چون خاک می*شود به رهت جان پاک ما
    غزل شماره ۴۶: خطت دمید از اثر دود آه ما
    غزل شماره ۴۷: چشم بیمار تو شد باعث بیماری ما
    غزل شماره ۴۸: ای زلف تو بر هم زن فرزانگی ما
    غزل شماره ۴۹: ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما
    غزل شماره ۵۰: یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما
    غزل شماره ۵۱: اولم رام نمودی به دل آرامی*ها
    ب

    غزل شماره ۵۲: پایه عمر گران*مایه بر آب است برآب
    غزل شماره ۵۳: اندوه تو شد وارد کاشانه*ام امشب
    غزل شماره ۵۴: دوش در آغوشم آمد آن مه نخشب
    ت

    غزل شماره ۵۵: از جلوه حسنت که بری از همه عیب است
    غزل شماره ۵۶: عمری که صرف عشق نگردد بطالت است
    غزل شماره ۵۷: هر گه که آن خسرو زرین کمر از جا برخاست
    غزل شماره ۵۸: تا طرف نقاب از رخ رخشان تو برخاست
    غزل شماره ۵۹: بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست
    غزل شماره ۶۰: دی در میان مستی خنجر کشیده برخاست
    غزل شماره ۶۱: به هر غمی که رسد از تو خاطرم شاد است
    غزل شماره ۶۲: آن که لبش مایهٔ حلاوت قند است
    غزل شماره ۶۳: یک اشارت و تو بر قتل جهان بسیار است
    غزل شماره ۶۴: طبیب اهل دل آن چشم مردم آزار است
    غزل شماره ۶۵: آن که مرادش تویی از همه جویاتر است
    غزل شماره ۶۶: ساقی فرخنده پی تاب کفش ساغر است
    غزل شماره ۶۷: دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است
    غزل شماره ۶۸: کیفیت نگاه تو از جام خوش*تر است
    غزل شماره ۶۹: بار محبت از همه باری گران*تر است
    غزل شماره ۷۰: از دل سخت تو کز سنگ سیه سخت*تر است
    غزل شماره ۷۱: تا خانهٔ تقدیر بساط چمن آراست
    غزل شماره ۷۲: ترک چشمش که مست و مخمور است
    غزل شماره ۷۳: تا حلقهٔ زنجیر دل آن زلف دراز است
    غزل شماره ۷۴: تا دیدن آن ماه فروزنده محال است
    غزل شماره ۷۵: مرگ بر بالین وجانان غافل است
    غزل شماره ۷۶: کف بر کف جانانه و لب بر لب جام است
    غزل شماره ۷۷: امشب ز روی مهر مهی در سرای ماست
    غزل شماره ۷۸: شربتی در دو لعل جانان است
    غزل شماره ۷۹: پیام باد بهار از وصال جانان است
    غزل شماره ۸۰: چونان ز وحشت عشقت دلم هراسان است
    غزل شماره ۸۱: شیوهٔ خوش منظران چهره نشان دادن است
    غزل شماره ۸۲: قاعدهٔ قد تو فتنه به پا کردن است
    غزل شماره ۸۳: همه جا جلوهٔ آن صاحب وجه حسن است
    غزل شماره ۸۴: کار من تا به زلف یار من است
    غزل شماره ۸۵: شب جدایی تو روز واپسین من است
    غزل شماره ۸۶: تو و آن قامتی که موزون است
    غزل شماره ۸۷: گر نه زلفش پی شبیخون است
    غزل شماره ۸۸: کسی که در سر او چشم مصلحت بین است
    غزل شماره ۸۹: دلم فارغ ز قید کفر و دین است
    غزل شماره ۹۰: قصد همه وصل حور و خلد برین است
    غزل شماره ۹۱: نخست نغمهٔ عشاق فصل گل این است
    غزل شماره ۹۲: حور تویی، بوستان بهشت برین است
    غزل شماره ۹۳: امشب ز رخش انجمنم خلد برین است
    غزل شماره ۹۴: مرا زمانه در آن آستانه جا داده*ست
    غزل شماره ۹۵: یا رب این عید همیون چه مبارک عید است
    غزل شماره ۹۶: هر دم ای گل از تو در گلشن فغان تازه است
    غزل شماره ۹۷: در سینه دلت مایل هر شعلهٔ آهی است
    غزل شماره ۹۸: طوطی وظیفه خوار لب نوشخند تست
    غزل شماره ۹۹: زین حلاوتها که در کنج لب شیرین تست
    غزل شماره ۱۰۰: ترک کمان کشیده دو چشم سیاه تست
    غزل شماره ۱۰۱: گرنه خورشید فلک خاک نشین ره تست
    غزل شماره ۱۰۲: هر سر موی تو را پیوندی از گیسوی تست
    غزل شماره ۱۰۳: کیفیتی که دیدم از آن چشم نیم مست
    غزل شماره ۱۰۴: چشم تماشای خلق در رخ زیبای اوست
    غزل شماره ۱۰۵: قطع نظر ز دشمن ما کرد چشم دوست
    غزل شماره ۱۰۶: ای خوشا وقتی که بگشایم نظر در روی دوست
    غزل شماره ۱۰۷: درد جانان عین درمان است گویی نیست هست
    غزل شماره ۱۰۸: کفر زلفش رهزن دین است گویی نیست هست
    غزل شماره ۱۰۹: ما و هوس شاهد و می تا نفسی هست
    غزل شماره ۱۱۰: خوش است اگر ز تو ما را دل غمینی هست
    غزل شماره ۱۱۱: تا بر اطراف رخت جعد چلیپایی هست
    غزل شماره ۱۱۲: هیچ سر نیست که با زلف تو در سودا نیست
    غزل شماره ۱۱۳: خوش*تر از دانهٔ اشکم گهری پیدا نیست
    غزل شماره ۱۱۴: از تو ای ترک ختن لعبت چین خوش*تر نیست
    غزل شماره ۱۱۵: تو و آن حسن دل آویز که تغییرش نیست
    غزل شماره ۱۱۶: مزرع امید را یک دانه به زان خال نیست
    غزل شماره ۱۱۷: کس نیست کاو به لعل تو خونش سبیل نیست
    غزل شماره ۱۱۸: پیکی مرا به سوی تو غیر از نسیم نیست
    غزل شماره ۱۱۹: بر سر راه تو افتاده سری نیست که نیست
    غزل شماره ۱۲۰: یار اگر جلوه کند دادن این همه نیست
    غزل شماره ۱۲۱: من کیم، پروانهٔ شمعی که در کاشانه نیست
    غزل شماره ۱۲۲: ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیست
    غزل شماره ۱۲۳: وصل تو نصیب دل صاحب نظری نیست
    غزل شماره ۱۲۴: غمش را غیر دل سر منزلی نیست
    غزل شماره ۱۲۵: گر نه آن ترک سیه چشم سر یغما داشت
    غزل شماره ۱۲۶: پیشتر زآن که مهی جلوه در این محفل داشت
    غزل شماره ۱۲۷: سر بیمار گر آن چشم دل آزار نداشت
    غزل شماره ۱۲۸: دی چو تیر از برم آن ترک کمان دار گذشت
    غزل شماره ۱۲۹: دلم به کوی تو هر شام تا سحر می*گشت
    غزل شماره ۱۳۰: چندی از صومعه در دیر مغان باید رفت
    غزل شماره ۱۳۱: عید مولود علی را تا شه والا گرفت
    غزل شماره ۱۳۲: یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
    غزل شماره ۱۳۳: کی دل از حلقهٔ آن زلف دو تا خواهد رفت
    غزل شماره ۱۳۴: هر جا سخنی از آن دهان رفت
    غزل شماره ۱۳۵: روز مردن سویم از رحمت نگاهی کرد و رفت
    غزل شماره ۱۳۶: رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفت
    غزل شماره ۱۳۷: امروز ندارم غم فردای قیامت
    غزل شماره ۱۳۸: هم به حرم هم به دیر بدر دجا دیدمت
    غزل شماره ۱۳۹: ای فتنهٔ هر دوری از قامت فتانت
    غزل شماره ۱۴۰: ای آب زندگانی یک نکته از دهانت
    غزل شماره ۱۴۱: عهد همه بشکستم در بستن پیمانت
    غزل شماره ۱۴۲: ای تنگ شکر تنگ دل از تنگ دهانت

    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  3. #3
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض


    غزل شمارهٔ ۱



    صف مژگان تو بشکست چنان دل*ها را
    که کسی نشکند این گونه صف اعدا را

    نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن

    کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را

    گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس

    ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را

    بی*بها جنس وفا ماند هزاران افسوس

    که ندانست کسی قیمت این کالا را

    حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش

    که نخورده*ست کس امروز غم فردا را

    کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر

    کز چه رو سوخته پروانهٔ بی*پروا را

    عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد

    که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را

    سیلی از گریهٔ من خاست ولی می*ترسم

    که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را

    به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد

    قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را

    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  4. #4
    sarae
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    shz
    نوشته ها
    2,258
    1,189
    1,298

    پیش فرض

    غزل شماره دو

    تا اختیار کردم سر منزل رضا را

    مملوک خویش دیدم فرماندهٔ قضا را



    تا ترک جان نگفتم آسوده*دل نخفتم

    تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را



    چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن

    چون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را



    دردا که کشت ما را شیرین لبی که می*گفت

    من داده*ام به عیسی انفاس جان*فزا را



    یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر

    خضر از حیا بپوشید سرچشمهٔ بقا را



    دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی

    کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را



    بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش

    بندی به پا توان زد صبر گریز پا را



    یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبت

    بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را



    آیینه رو نگارا از بی*بصر حذر کن

    ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را



    گر سوزن جفایت خون مرا بریزد

    نتوان ز دست دادن سر رشتهٔ وفا را



    تا دیده*ام فروغی روشن به نور حق شد

    کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را






    زندگی شاید همین باشد ....
  5. #5
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,535
    16,509
    24,281

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۳


    به جان تا شوق جانان است ما را

    چه آتشها که بر جان است ما را

    بلای سختی و برگشته بختی

    از آن برگشته مژگان است ما را

    از آن آلوده دامانیم در عشق

    که خون دل به دامان است ما را

    حدیث زلف جانان در میان است

    سخن زان رو پریشان است ما را

    چنان از درد خوبان زار گشتیم

    که بیزاری ز درمان است ما را

    ز ما ای ناصح فرزانه بگذر

    که با پیمانه پیمان است ما را

    ز بس خو با خیال او گرفتیم

    وصال و هجر یکسان است ما را

    سر کوی نگاری جان سپردیم

    که خاکش آب حیوان است ما را

    شبی بی روی آن مه روز کردن

    برون از حد امکان است ما را

    گریبان تو تا از دست دادیم

    اجل دست و گریبان است ما را

    به غیر از مشکل عشقش فروغی

    چه مشکلها که آسان است ما را

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  6. #6
    berahma_a
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,003
    1,701
    2,507

    پیش فرض

    غزل شماره 4





    در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را

    آن*جا که می*رساند پیغامهای ما را



    گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان

    خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را



    در پیش ماه*رویان سر خط بندگی ده

    کاین جا کسی نخوانده*ست فرمان پادشا را



    تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتم

    تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را



    بالای خوش*خرامی آمد به قصد جانم

    یا رب که برمگردان از جانم این بلا را



    ساقی سبو کشان را می خرمی نیفزود

    برجام می بیفزا لعل طرب فزا را



    دست فلک ز کارم وقتی گره گشاید

    کز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را



    در قیمت دهانت نقد روان سپردم

    یعنی به هیچ دادم جان گران*بها را



    تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزد

    گر در چمن چمانی آن قامت رسا را



    خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکین

    بر عارضت نظر کن گیسوی مشک*سا را



    جایی نشاندی آخر بیگانه را به مجلس

    کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را



    گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغی

    ایزد به من ندادی طبع غزل*سرا را



    شاه سریر تمکین شایسته ناصرالدین

    کز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را



    شاها بسوی خصمت تیر دعا فکندم
    از کردگار خواهم تاثیر این دعا را







    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  7. #7
    berahma_a
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,003
    1,701
    2,507

    پیش فرض

    غزل شماره 5



    نگارم گر به چین با طرهٔ پرچین شود پیدا

    ز چین طرهٔ او فتنه*ها در چین شود پیدا



    کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالع

    کی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا



    هر آن دل را که با زلف دل*آویزش بود الفت

    کجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا



    صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیفشاند

    که از هر حلقه*اش چندین دل مسکین شود پیدا



    شکار خویشتن سازد همه شیران عالم را

    گر از صحرای چین آن آهوی مشکین شود پیدا



    کجا فرهاد خواهد زنده شد از شورش محشر

    مگر شیرین به خاکش با لب شیرین شود پیدا



    من از خاک درش صبح قیامت دم نخواهم زد

    که ترسم رخنه*ها در قصر حورالعین شود پیدا



    نشاید توبه کرد از می*پرستی خاصه در بزمی

    که ترک ساده با جام می رنگین شود پیدا



    نخواهد در صف محشر شهیدی خون*بهایش را

    اگر از آستین آن ساعد سیمین شود پیدا



    دلم در سینه می*لرزد ز چین زلف او آری

    کبوتر می*تپد هر چا پر شاهین شود پیدا



    به غیر از روی او زیر عرق هرگز ندیدستم

    که خورشید از میان خوشهٔ پروین شود پیدا



    چنان گفتم غزل در خوبی رعنا غزال خود

    که گر بر سنگ بسرایم از آن تحسین شود پیدا



    سزد گر در بپاشد لعل او هر گه که در گیتی

    ز صلب ناصرالدین شه، معین الدین شود پیدا



    بلند اختر شهنشاهی که بهر جشن او هر شب

    مهی از پردهٔ گردون به صد آیین شود پیدا



    فروغی از دعای پادشه فارغ نباید شد
    دعا کن کز لب روح الامین آمین شود پیدا
















    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  8. #8
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    104,793
    19,843
    15,571

    پیش فرض

    غزل شماره 6

    مکن حجاب وجودت لباس دیبا را

    که نیست حاجت دیبا وجود زیبا را


    تو را برهنه در آغوش باید آوردن

    گرفتی از همه عضوت مراد اعضا را


    ز پای تا به سرت می مکم چو نیشکر

    به دستم ار بسپارند آن سر و پا را


    هنوز اهل صفا پرده در میان دارند

    بیار ساقی مجلس می مصفا را


    ز گریهٔ سحری گرد دیده پاک بشوی

    که در قدح نگری خنده های صهبا را


    شبانه جام جهان بین ز دست ساقی گیر

    که آشکار ببینی نهان فردا را


    چه شعله بود که سر زد ز خیمهٔ لیلی

    که سوخت خرمن مجنون دشت پیما را


    کمال حسن وی از چشم من تماشا کن

    ببین ز دیدهٔ وامق جمال عذرا را


    دلش هنوز نیامد به پرسش دل من

    مگر به دلها نشیند راه دلها را


    سحر فرشتهٔ فرخ سرشته ای دیدم

    که می نوشت به زر این سه بیت غرا را


    ستاره درگه مولود شاه ناصردین

    گرفت دامن اقبال مهد علیا را


    ستوده پرده نشینی که فر معجز او

    شکسته اختر پرویز و تاج دارا را


    خجسته کوکب بختش به آسمان می گفت

    که من خریدم خورشید عالم آرا را


    فروغی آن مه تابنده سوی خویشتنم

    چنان کشید که رخشنده مهر حربا را



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  9. #9
    berahma_a
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,003
    1,701
    2,507

    پیش فرض

    غزل شماره 7



    زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را

    به روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را


    سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنی

    که صف شکن مژهٔ لشگر افکن است تو را


    توان شناختن از چشم مست کافر تو

    که خون ناحق مردم به گردن است تو را


    چگونه روز جزا دامنت به دست آرم

    که دست خلق دو عالم به دامن است تو را


    به دوستی تو با عالمی شدم دشمن

    چه دشمنی است ندانم که با من است تو را


    دلم شکستی و چشم از دو عالمم بستی

    دو زلف پرشکن و چشم پر فن است تو را


    به سایهٔ تو خوشم ای همای زرین بال

    که بر صنوبر دلها نشیمن است تو را


    کجا ز وصل تو قطع نظر توان کردن

    که در میان دل و دیده مسکن است تو را


    چسان متاع دل و دین مردمان نبری

    که چشم کافر و مژگان رهزن است تو را


    ز بخت تیره فروغی بدان که دم نزند
    که تیره بختی عشاق روشن است تو را











    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  10. #10
    berahma_a
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,003
    1,701
    2,507

    پیش فرض

    غزل شماره 8

    ********************
    **************


    گر باغبان نظر به گلستان کند تو را

    بر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را


    گر صبح*دم به دامن گلشن گذر کنی

    دست نسیم، گل به سرافشان کند تو را


    مشرق هزار پاره کند جیب خویشتن

    گر یک نظر به چاک گریبان کند تو را


    ای کاش چهرهٔ تو سحر بنگرد سپهر

    تا قبله گاه مهر درخشان کند تو را


    دور فلک به چشم تو تعلیم سحر داد

    تا چشم بند مردم دوران کند تو را


    چون مار زخم خورده، دل افتد به پیچ و تاب

    هرگه که یاد طرهٔ پیچان کند تو را


    در هیچ حال خاطر ما از تو جمع نیست

    قربان حالتی که پریشان کند تو را


    با هیچ*کس به کشتن من مشورت مکن

    ترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را


    الحق سزد که تربیت خسرو عجم

    میر نظام لشکر ایران کند تو را


    جم احتشام ناصرالدین شه که عون او

    هم*داستان رستم دستان کند تو را


    داند هلاک جان فروغی به دست کیست
    هر کس که سیر نرگس فتان کند تو را














    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  11. #11
    berahma_a
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,003
    1,701
    2,507

    پیش فرض



    غزل شماره 9





    کی رفته*ای زدل که تمنا کنم تو را

    کی بوده*ای نهفته که پیدا کنم تو را


    غیبت نکرده*ای که شوم طالب حضور

    پنهان نگشته*ای که هویدا کنم تو را


    با صد هزار جلوه برون آمدی که من

    با صد هزار دیده تماشا کنم تو را


    چشمم به صد مجاهده آیینه*ساز شد

    تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را


    بالای خود در آینهٔ چشم من ببین

    تا با خبر زعالم بالا کنم تو را


    مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

    تا قبله*گاه مؤمن و ترسا کنم تو را


    خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم

    خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را


    گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

    چندین هزار سلسله در پا کنم تو را


    طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند

    یک*جا فدای قامت رعنا کنم تو را


    زیبا شود به کارگه عشق کار من

    هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را


    رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

    ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را


    با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی

    میر سپاه شاه صف*آرا کنم تو را


    جم دستگاه ناصردین شاه تاجور

    کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را


    شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت
    زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را
    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  12. #12
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۱۰


    گر در شمار آرم شبی نام شهیدان تو را
    فردای محشر هر کسی گیرد گریبان تو را

    گر سوی مصرت بردمی خون زلیخا خوردمی
    زندان یوسف کردمی چاه زنخدان تو را

    سرمایهٔ جان باختم تن را ز جان پرداختم
    آخر به مردن ساختم تدبیر هجران تو را

    هر چند بشکستی دلم از حسرت پیمانه*ای
    اما دل بشکسته*ام نشکست پیمان تو را

    هر گه که بهر کشتنم از غمزه فرمان داده*ای
    بوسیدم و بر سر زدم شاهانه فرمان تو را

    گر خون پاکم را فلک بر خاک خواهد ریختن
    حاشه که از چنگم کشد پاکیزه دامان تو را

    گر بخت در عشقت به من فرمان سلطانی دهد
    سالار هر لشگر کنم برگشته مژگان تو را

    اشک شب و آه سحر، خون دل و سوز جگر
    ترسم که سازد آشکار اسرار پنهان تو را

    آشفته خاطر کرده*ام جمعیت عشاق را
    هر شب که یاد آورده*ام زلف پریشان تو را

    دانی کدامین مست را بر لب توان زد بوسه*ها
    مستی که بوسد دم به دم لبهای خندان تو را

    زان رو فروغی می*دهد چشم جهان را روشنی
    کز دل پرستش می*کند خورشید تابان تو را
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  13. #13
    berahma_a
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    4,003
    1,701
    2,507

    پیش فرض

    غزل شماره 11




    من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را

    کی توانم برکشید از سینه پیکان تو را


    گر بدینسان نرگس مست تو ساغر می*دهد

    هوشیاری مشکل است البته مستان تو را


    وعده فردای زاهد قسمت امروز نیست

    بهر حور از دست نتوان داد دامان تو را


    جز سر زلف پریشانت نمی*بینم کسی

    کاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را


    ای دریغ از تیغ ابرویت که خون غیر ریخت

    سالها بیهوده رفتم خاک میدان تو را


    هرگز از جیب فلک سر بر نیارد آفتاب

    صبح*دم بیند اگر چاک گریبان تو را


    دامن آفاق را پر عنبر سارا کنند

    گر بر افشانند زلف عنبر افشان تو را


    چشم گریان مرا از گریه نتوان منع کرد

    تا به کام دل نبوسم لعل خندان تو را


    آه سوزان را فروغی اندکی آهسته تر

    ترسم آسیبی رسد شمع شبستان تو را










    يافته هايت را با باخته هايت مقايسه کن و بدان اگر خدا را
    يافته باشی...
    دیگر هرچه باخته ای مهم نيست !

  14. #14
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,535
    16,509
    24,281

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۱۲

    دوش به خواب دیده ام روی ندیدهٔ تو را

    وز مژه آب داده ام باغ نچیدهٔ تو را

    قطره خون تازه ای از تو رسیده بر دلم

    به که به دیده جا دهم تازه رسیدهٔ تو را

    با دل چون کبوترم انس گرفته چشم تو

    رام به خود نموده ام باز رمیدهٔ تو را

    من که به گوش خویشتن از تو شنیده ام سخن

    چون شنوم ز دیگران حرف شنیدهٔ تو را

    تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین

    پشت خمیده مرا، قد کشیدهٔ تو را

    قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی

    چنگ نمی توان زدن زلف خمیدهٔ تو را

    شام نمی شود دگر صبح کسی که هر سحر

    زان خم طره بنگرد صبح دمیدهٔ تو را

    خسته طرهٔ تو را چاره نکرد لعل تو

    مهره نداد خاصیت، مار گزیدهٔ تو را

    ای که به عشق او زدی خنده به چاک سینه ام

    شکر خدا که دوختم جیب دریدهٔ تو را

    دست مکش به موی او مات مشو به روی او

    تا نکشد به خون دل دامن دیدهٔ تو را

    باز فروغی از درت روی طلب کجا برد

    زان که کسی نمی خرد هیچ خریدهٔ تو را

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  15. #15
    snowlily
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    September 2012
    محل سکونت
    دیاربی کسی
    نوشته ها
    606
    1,602
    379

    پیش فرض

    غزل شماره 13

    نازم خدنگ غمزه ی آن دل پذیر را
    کر وی گزیر نیست دل ناگزیر را
    مایل کسی به شه پر فوج فرشته نیست
    چندان که من ز شست دل آرام تیر را
    منعم ز سیر صورت زیبای او مکن
    از حالت گرسنه خبر نیست سیر را
    وقتی به فکر حال پریشان فتاده ام
    کز دست داده ام دل و چشم و ضمیر را
    مقبول اهل راز نگردد نماز من
    گر در نظر نیاوردم آن بی نظیر را
    فرخنده منظری شده منظور چشم من
    کز جلوه میزند ره چندین بصیر را
    شد گیسوان سلسله مویی کمند من
    کز حلقه اش نجات نباشد اسیر را
    تا باد صبح دم زد از آن زلف و خط و خال
    آتش گرفت عنبر و عود و عبیر را
    هر دل که شد به گوشه ی چشم وی آشنا
    یک سو نهاد گوش نصیحت پذیر را
    بوسی نمی دهد به فروغی مگر لبش
    بوسیده درگه ملک ملک گیر را
    زیب کلاه و تخت محمد شه دلیر
    کار است ملک و ملت و تاج و سریر را
صفحه 1 از 33 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 485

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •