ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 14 از 14 نخست ... 491011121314
نمایش نتایج: از 196 به 200 از 200
  1. #196
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    104,674
    19,814
    15,502

    پیش فرض

    خردنامه اسکندری

    بخش 18

    سکندر چو نامه به مادر نوشت

    بجز (خبر) نامهٔ موعظت در نوشت،


    به یاران زبان نصیحت گشاد

    به هر سینه گنجی ودیعت نهاد


    وصیت چنین کرد با حاضران

    که: «ای از جهالت تهی خاطران


    چو بر داغ هجران من دل نهید

    تن ناتوانم به محمل نهید،


    گذارید دستم برون از کفن!

    کنید آشکارش بر مرد و زن!


    ز حالم دم نامرادی زنید!

    به هر مرز و بوم این منادی زنید!


    که: این دست، دستی*ست کز عز و جاه

    ربود از سر تاجداران کلاه


    کلید کرم بود در مشت او

    نگین خلافت در انگشت او


    ز شیر فلک، قوت پنجه یافت

    قوی*بازوان را بسی پنجه تافت


    ز حشمت زبردست هر دست بود

    همه دست*ها پیش او پست بود


    ز نقد گدایی و شاهنشهی

    ز عالم کند رحلت اینک تهی


    چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ،

    چه امکان ز وی این سفر را بسیچ؟


    چو ز اول تو را مادر دهر زاد

    بجز دست خالی*ت چیزی نداد


    ازین ورطه چون پای بیرون نهی،

    بود زاد راه تو دست تهی


    مکن در میان دست خود را گرو!

    به چیزی که گویند: بگذار و رو!


    بده هر چه داری! که این دادن است

    که از خویشتن بند بگشادن است



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  2. #197
    roze par par
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,637
    6,478
    6,238

    پیش فرض

    بخش 19

    مرگ اسکندر؛ و پایان داستان


    سکندر چو زد از وصیت نفس

    ز عالم نصیبش همان بود و بس!


    شد انفاس او با وصیت تمام

    به ملک دگر تافت عزم*اش زمام


    برفت او و ما هم بخواهیم رفت

    چه بی*غم چه با غم بخواهیم رفت


    درین کاخ دلکش نماند کسی

    رود عاقبت، گر چه ماند بسی


    چو اسپهبدان بی*سکندر شدند

    جدا زو، چو تن*های بی*سر شدند


    بکردند آنچ اهل ماتم کنند

    که بدرود شاهان عالم کنند


    ز جامه کبودان زمین می*نمود

    به چشم کواکب چو چرخ کبود


    چو دیدند آخر که از اشک و آه

    نیارند بر درد و غم بست راه


    ز آیین ماتم عنان تافتند

    به تدبیر تجهیز بشتافتند


    به مشک و گلابش بشستند تن

    ز خز و کتان ساختندش کفن


    ز تابوت زر محملش ساختند

    ز دیبای چین مفرش انداختند


    به روز سفید و به شام سیاه

    امیران لشکر، امینان راه


    ز جور زمن آه برداشتند

    به سوی وطن راه برداشتند


    دو منزل یکی کرده می*تاختند

    به تن*هایی آزرده، می*تاختند


    پس از چندگاهی از آن راه سخت

    به اقلیم خویش اوفگندند رخت


    رسید این خبر رومیان را به گوش

    رساندند بر اوج گردون خروش


    به اسکندریه درون مادرش

    که بودی فروغ خرد رهبرش


    چو بشنید این قصهٔ سینه*سوز،

    شد از شعلهٔ آه، گیتی*فروز


    ز رشح دل و دیده در خون نشست

    ز سرمنزل صبر بیرون نشست


    همی خواست تا جیب جان بردرد

    گریبان تاب و توان بردرد


    کند موی مشکین ز سر تارتار

    کند مویه بر خویشتن زارزار،


    ولی کرد مکتوب اسکندری

    در آن شیوه و شیونش یاوری


    به مضمون مکتوب او کار کرد

    به صبر و خرد، طبع را یار کرد


    بفرمود تا اهل آن مرز و بوم

    چه از شام و مصر و چه از روس و روم


    برفتند مستقبل لشکرش

    به گردن نهادند مهد زرش


    نهفتند دل ها پر اندوه و رنج

    در اسکندریه به خاکش، چو گنج


    چو از شغل دفنش بپرداختند

    حکیمان خردنامه*ها ساختند


    ز گنج خرد گوهر افشاندند

    پس پرده بر مادرش خواندند


    که ای مطلع نور اسکندری!

    بلندش ز تو پایهٔ سروری


    اگر ریخت گل، باغ پاینده باد!

    وگر رفت مه، مهر تابنده باد!


    رسد بانگ ازین طارم زرنگار

    که سخت است داغ جدایی ز یار


    بدین دایره هر که پا در نهد

    چو دورش به آخر رسد، سر نهد


    سپاس فراوان خداوند را

    که کرد این کرامت خردمند را


    که بیند در آغاز، انجام خویش

    برون ننهد از حکم حق گام خویش


    روان سکندر ز تو شاد باد!

    ز روح جنان، روحش آباد باد!


    چو آن در پس ستر عصمت مقیم

    شنید آنچه بشنید از هر حکیم،


    بر ایشان در معذرت باز کرد

    به پرده درون این نوا ساز کرد


    که: «ای رازدانان دانش پژوه

    گشایندهٔ مشکل هر گروه


    بنای خرد را اساس از شماست

    دل بخردان حق شناس از شماست


    زدید از کرم خیمه بر باغ من

    شدید از خرد مرهم داغ من


    بگفتید صد نکتهٔ دلکش*ام

    نشاندید ز آب سخن، آتش*ام


    ز انفاستان گشت حل، مشکلم

    به سر حد جمعیت آمد دلم


    جهان از شما مطرح نور باد!

    وز آن نور، چشم بدان دور باد!



    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  3. #198
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,460
    24,073
    30,369

    پیش فرض

    بخش ۲۰ - ساقی نامه منی نامه
    هفت اورنگ » خردنامه اسکندری

    بیا ساقی و، طرح نو درفکن!
    گلین خشت از طارم خم شکن!

    برآور به خلوتگه جست و جوی
    به آن خشت، بر من در گفت و گوی!

    بیا مطرب و، عود را ساز ده!
    ز تار وی*ام بر زبان بند نه!

    چو او پرده سازد شوم جمله گوش
    نشینم ز بیهوده گویی خموش

    بیا ساقی و، زآن می دلپسند
    که گردد از او سفله، همت بلند،

    فروریز یک جرعه در جام من!
    که دولت زند قرعه بر نام من

    بیا مطرب و ز آن نو آیین سرود
    که بر روی کار آرد آب*ام ز رود،

    درین کاخ زنگاری افکن خروش!
    فروبند از کوس شاهی*م گوش!

    بیا ساقیا، ساغر می بیار!
    فلک*وار دور پیاپی بیار!

    از آن می که آسایش دل دهد
    خلاصی ز آلایش گل دهد

    بیا مطربا! عود بنهاده گوش
    به یک گوشمال آورش در خروش!

    خروشی که دل را به هوش آورد
    به دانا پیام سروش آورد

    بیا ساقی! آن بادهٔ عیب*شوی
    که از خم فتاده به دست سبوی،

    بده! تا دمی عیب*شویی کنیم
    درون فارغ از عیب*جویی کنیم

    بیا مطرب و، پرده*ای خوش بساز!
    وز آن پرده کن چشم عیبم فراز!

    که تا گردم از عیب*جویی خموش
    شوم بر سر عیب*ها پرده*پوش

    بیا ساقی! آن جام غفلت*زدای
    به دل روزن هوشمندی گشای،

    بده! تا ز حال خود آگه شویم
    به آخرسفر، روی در ره شویم

    بیا مطرب و، ناله آغاز کن!
    شترهای ما را حدی ساز کن

    که تا این شترهای کاهل*خرام
    شوند اندرین مرحله تیزگام

    بیا ساقی! آب چو آذر بیار!
    نه می، بلکه کبریت احمر بیار!

    که بر مس ما کیمیایی کند
    به نقد خرد رهنمایی کند

    بیا مطرب! آغاز کن زیر و بم!
    که کرد از دلم مرغ آرام، رم

    پی حلق این مرغ ناگشته رام
    ز ابریشم چنگ کن حلقه دام!

    بیا ساقیا! در ده آن جام صاف!
    که شوید ز دل رنگ و بوی گزاف

    به هر جا که افتد ز عکسش فروغ
    به فرسنگ*ها رخت بندد دروغ

    بیا مطربا! زآنکه وقت نواست
    بزن این نوا را در آهنگ راست!

    که کج جز گرفتار خواری مباد!
    بجز راست را رستگاری مباد!

    بیا ساقی! آن جام گیتی*فروز
    که شب را نهد راز بر روی روز،

    بده! تا ز مکر آوران جهان
    نماند ز ما هیچ مکری نهان

    بیا مطربا! همچو دانا حکیم
    که می*داند از نبض حال سقیم،

    بنه بر رگ چنگ انگشت خویش!
    بدان، درد پنهان هر سینه*ریش

    بیا ساقیا! درده آن جام خاص!
    که سازد مرا یک دم از من خلاص

    ببرد ز من نسبت آب و گل
    به ارواح قدس*ام کند متصل

    بیا مطربا! در نی افکن خروش!
    که باشد خروشش پیام سروش

    کشد شایدم جذبهٔ آن پیام
    ازین دون*نشیمن به عالی*مقام

    بیا ساقی! آن می که سیری دهد
    درین بیشه*ام زور شیری دهد

    بده! تا درآیم چو شیر ژیان
    به هم برزنم کار سود و زیان

    بیا مطربا! وز کمان رباب
    که از رشتهٔ جان زهش برده تاب

    ز هر نغمهٔ زیر، تیری فکن!
    به من چوی شکاری نفیری فکن!

    بیا ساقیا! بین به دلتنگی*ام!
    ببخش از می لعل یکرنگی*ام!

    چو جام بلور از می لاله*گون
    برونم برآور به رنگ درون!

    بیا مطربا! برکش آهنگ را!
    ره صلح کن نوبت جنگ را!

    ز ترکیب*های موافق*نغم
    شود صد مخالف موافق به هم

    بیا ساقی! ای یار بی*چارگان!
    ده آن می! که در چشم میخوارگان

    درین زرکش آیینهٔ نقره کوب
    از او بد نماید بد و خوب، خوب

    بیا مطرب! از زخمه، زخم درشت
    بزن بر رگ پیر خم گشته پشت!

    که هر حرف دشوار و آسان که هست
    رساند به گوش من آن*سان که هست

    بیا ساقی! آن آتشین می بیار!
    که سوزد ز ما آنچه نید به کار

    زر ناب ما گردد افروخته
    شود هر چه نی*زر بود، سوخته

    بیا مطرب و، باد در دم به نی!
    که از خرمن هستی*ام باد وی،

    به دور افگند کاه بیگانه را
    گذارد پی مرغ جان، دانه را

    بیا ساقی! آن طلق محلول را
    که زیرک کند غافل گول را،

    بده! تا نشینم ز هر جفت، طاق
    دهم جفت و طاق جهان را طلاق

    بیا مطرب و، تاب ده گوش عود!
    به گوش حریفان رسان این سرود!

    که رندان آزاده را در نکاح
    نباشد بجز دختر رز، مباح

    بیا ساقیا! در ده آن جام عدل!
    که فیروزی آمد سرانجام عدل

    بکش بازوی مکنت از جور دور!
    که چندان بقا نیست در دور جور

    بیا مطربا! پرده*ای معتدل
    که آرام جان بخشد و انس دل،

    بزن! تا ز آشفته*حالی رهیم
    ز تشویق بی*اعتدالی رهیم

    بیا ساقیا! آن بلورینه*جام
    که از روشنی دارد آیینه نام،

    بده! تا علی*رغم هر خودنما
    نماید خرد عیب ما را به ما

    بیا مطربا! در نوا موشکاف!
    وز آن مو که بشکافتی، پرده باف!

    که تا پرده بر چشم خود گستریم
    چو خودبین حریفان به خود بنگریم

    بیا ساقیا! تا کی این بخردی؟
    بنه بر کفم مایهٔ بیخودی!

    چنان فارغم کن ز ملک و ملک!
    که سر در نیارم به چرخ فلک

    بیا مطربا! کز غم افسرده*ام
    ز پژمردگی گوییا مرده*ام

    چنان گرم کن در سماعم دماغ!
    که بخشد ز دور سپهرم فراغ

    بیا ساقیا! می روان*تر بده!
    سبک باش و جان گران*تر بده!

    به کف باده در ساغر زر، درآی!
    چو به دادی، از به به بهتر درآی!

    بیا مطربا! بر یکی پرده، ایست
    مکن! کین عجب جانفزا پرده*ایست

    به هر پرده رازی بود دلنواز
    که آن را ندانند جز اهل راز

    بیا ساقیا! لعل بگداخته
    به جام بلور تر انداخته،

    بده! تا به اقبال پایندگان
    بشوییم دست از نو آیندگان

    بیا مطربا! زخمه*ای برتراش!
    رگ چنگ را زین نوا ده خراش!

    که سرمایهٔ زندگانی، بسوخت
    هر آنکس که باقی به فانی فروخت

    بیا ساقیا! ز آن می راو کی
    که صید طرب را کند ناو کی

    بده! تا درین دام دل*ناشکیب
    ببندیم گوش از صفیر فریب

    بیا مطربا! وآن نی فارسی
    که بر رخش عشرت کند فارسی

    بزن! تا به همراهی آن سوار
    کنیم از بیابان محنت، گذار

    بیا ساقیا! می به کشتی فکن!
    کزین موج*زن بحر کشتی*شکن،

    سلامت کشم رخت خود بر کنار
    وز این بیقراری*م زاید قرار

    بیا مطربا! زخمه بر چنگ زن!
    وز آن پرده این دلکش آهنگ زن!

    که: خوش وقت آن بی*سروپا گدای
    که زد افسر شاه را پشت پای!

    بیا ساقیا! رطل سنگین بیار!
    که سازد سبک*بار را بردبار

    به رخسار امید رنگ آورد
    به عمر شتابان، درنگ آورد

    بیا مطربا، بر نی انگشت نه!
    ز کارش به انگشت بگشا گره!

    ز تو هر گشادش که خواهد فتاد،
    نباشد جز آن کارها را گشاد

    بیا ساقیا! تا به می برده پی
    کنیم از میان قاصد و نامه طی،

    ببندیم بار از مضیق خیال
    گشاییم در بارگاه وصال

    بیا مطربا! کز نوای نفیر
    ببندیم بر خامه صوت صریر،

    زنیم آتش از آه، هنگامه را
    بسوزیم هم خامه، هم نامه را

    بیا ساقیا! باده در جام کن!
    به رندان لب تشنه انعام کن!

    به هر کس که یک جرعه خواهی فشاند
    نخواهد جز آن از جهان با تو ماند

    بیا مطربا! پرده*ای ساز! لیک
    به هنجار نیکو و گفتار نیک

    به گیتی مزن جز به نیکی نفس
    که این است آیین نیکان و بس

    بیا ساقیا! تا جگر، خون کنیم
    وز این می قدح را جگرگون کنیم

    که غم*دیده را آه و زاری به است
    جگرخواری از می گساری به است

    بیا مطربا! کز طرب بگذریم
    ز چنگ طرب تارها بردریم

    ز چنگ اجل چون نشاید گریخت
    ز چنگ طرب تار باید گسیخت

    بیا ساقیا! جام دلکش بیار!
    می گرم و روشن چو آتش بیار!

    که تا لب بر آن جام دلکش نهیم
    همه کلک و دفتر بر آتش نهیم

    بیا مطربا! تیز کن چنگ را!
    بلندی ده از زخمه آهنگ را!

    که تا پنبه از گوش دل برکشیم
    همه گوش گردیم و دم در کشیم
    دلم برای تو تنگ است
    و این را نمی توانم بگویم
    مثل باد که از پشت
    پنجره ات می گذرد
    و یا درخت ها که
    خاموش اند
    سرنوشت عشق
    گاهی سکوت است
  4. #199
    roze par par
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,637
    6,478
    6,238

    پیش فرض

    بخــــش 21

    پـــــــــایــــــــــان کــــــتاب

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


    عجب اژدهایی ست کلک دو سر

    که ریزد برون گنج*های گهر


    کند اژدها بر در گنج، جای

    ولی کم بود اژدها گنج*زای


    شد آن اژدها، گنج در مشت تو

    بر او حلقه زد مار انگشت تو


    چه گوهر فشان*اند این گنج و مار

    که شد پرگهر دامن روزگار


    زهی طبع تو اوستاد سخن!

    ز مفتاح کلکت گشاد سخن


    سخن را که از رونق افتاده بود

    به کنج هوان رخت بنهاده بود،


    تو دادی دگر باره این آبروی

    کشیدی به جولانگه گفت و گوی


    که این مال و جاه ارچه جان*پرورست،

    کمال سخن از همه بهترست


    ز من این هنر بس که جان کاستم

    به نقش حقایق، دل آراستم


    بر این نخل نظمی که پرورده*ام

    به خون دل*اش در بر آورده*ام


    مصیقل شد آیینه*سان سینه*ام

    دو عالم مصور در آیینه*ام


    زبان سوده شد زین سخن، خامه را

    ورق شد سیه زین رقم، نامه را


    چه خوش گفت دانا که: «در خانه کس

    چو باشد، ز گوینده یک حرف بس!»


    همان به که در کوی دل ره کنیم

    زبان را بدین حرف، کوته کنیم


    حیات ابد رشح کلک تو باد!

    نظام ادب نظم سلک تو باد!



    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  5. #200
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    با تشکر از همه دوستانی که در گذاشتن مثنوی جامی ما رو همراهی کردن

    قفل
    .
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

صفحه 14 از 14 نخست ... 491011121314
نمایش نتایج: از 196 به 200 از 200

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •