ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 26 از 26 نخست ... 616212223242526
نمایش نتایج: از 376 به 381 از 381
  1. #376
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,045

    پیش فرض

    شماره ۷۵ - داستان در حک کردن نقش کفر به پلارک چند از دیباچه عشق خضر خان که شاهی از سواد هندوستان و حرفی خان خانان بود: کنون از فتح هندوستان دهم شرح

    شماره ۷۶ - آغاز انشعاب عشقهٔ عشق خضر خان از شاخ سبز و تر دول رانی
    : همیشه دور چرخ لاجوردی

    شماره ۷۷ - گرم شدن چشم «دول رانی» در روی شمس الحق و الدین خضر خان و از تاب مهر، آب در چشمش گشتن، و مهربان گشتن آن چشمهٔ مهر، بران نیلوفر هندی، و چون شعاع خورشید، از صفر ابر زمین افتادن
    : چه خوش باشد در آغاز جوانی

    شماره ۷۸ - صفت ماهتابی که پیش از مهر روشن پردهٔ ابر حیا بر رو کشیده
    : شبی داده جهان را زیور و روز

    شماره ۷۹ - صفت بهار، و گلگشت شجرهٔ بلند بالش مملکت والا خضر خان طوبی له، در باغ بهشت آسا، و بسوی گلهای کرنه گذشتن، و بوی دوست باز یافتن، و هوش به باد دادن
    : صبا چون باغ را پیرایه نو کرد

    شماره ۸۰ - جدائی افگندن تیغ زبان بد گویان میان عاشق و معشوق، و روان شدن دول رانی از خانهٔ دولت سوی کشک لعل، و در فراق خضر خان، از دود آه، کوشک لعل را سیاه گردانیدن
    : چو اصحاب غرض گفتند هر چیز

    شماره ۸۱ - صفت آرایش شهر و کشور، چون عروس، از برای تزویج شاه و شاهزادهٔ بی جفت، خضرخان، زادت خضره راسه، و شاهت وجه العدو بباسه!
    : زهی بستان آن شه را جمالی

    شماره ۸۲ - صفت داغهای جدائی، که دود از نهاد آن دو آتش زده فراق براورده
    : مبادا آسمان را خانه معمور

    شماره ۸۳ - صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتن
    : شبی چون سینهٔ عشاق پر دود

    شماره ۸۴ - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتن
    : چو خوش باشد که یابد تشنه دیر

    شماره ۸۵ - خراب گشتن مجلس خانی از گردش دور مدام، و خفتن بخت بیدار خضر خان، به پریشانی این دولت در واقعه دیدن و تعبیر آن خواب پریشان از دل خسرو خستن
    : بسی دیدم درین گردنده دولاب

    شماره ۸۶ - راز نامه عتاب آمیز ظل الله سوی شمس الحق خضر خان
    : سر فرمان سپاس باد شاهی

    شماره ۸۷ - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!
    : گرت در سینه چشمی هست روشن


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  2. 1
  3. #377
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,045

    پیش فرض

    شمارهٔ ۷۵ - داستان در حک کردن نقش کفر به پلارک چند از دیباچه عشق خضر خان که شاهی از سواد هندوستان و حرفی خان خانان بود

    کنون از فتح هندوستان دهم شرح
    کنم دیباچهٔ گرشاسپ را طرح

    بگویم آنچه کرد از کاردانی
    گهی لشکر کشی گه پهلوانی

    که چون شاه جهان شد عار باشد
    که ذکر او بدین مقدار باشد

    به جز یک فتح ملک «دیو گیری»
    که کرد این کار شاهان در امیری

    به دولت زان پسش کین چرخ خم پشت
    کلید فتح دهلی داد در مشت

    چو ملک سند هو کوهستان و دریا
    به طاعت گاه فرمان شد مهیا

    به قدرت رای زد بخت بلندش
    که رای «گوجرات» افتد به بندش

    خلل در سومنات افگند زانسان
    که شد بت خانهٔ گردون هراسان

    روان گشت از پی پیل و خزائن
    الغخان معظم سوی «جهائن»

    بسوی حصن «رنتهنبور» شد تیز
    کزان که لاله که لاله رویاند به خونریز

    از آن پس نامزد شد لشکر شاه
    که بر سمت «تلنگی» به سپر دراه

    از آن پس نامزد شد «بار بک» باز
    که سازد پیل معبر طعمهٔ باز

    کند بر دور لشکر دست بر دست
    دلیران را ز خون معبری مست

    سواحل تا حد «لنکا» بگیرد
    به قطره عرضهٔ دریا بگیرد

    همه خاک سواحل تا سر اندیب
    کند از بوی عنبرین طیب

    بدین گونه که باید پایه بالا
    مکر هم زادهٔ او شمس والا

    خضر خانی کز اقبال مبینش
    گواهی میدهد نور جبینش

    چو بخت خود جوان و پیر تدبیر
    چو نام خویش خورشید جهانگیر

    هنوزش تیغ فتح اندر نهفته است
    هنوزش یک گل از صد ناشگفته است


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  4. #378
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,045

    پیش فرض

    شمارهٔ ۷۶ - آغاز انشعاب عشقهٔ عشق خضر خان از شاخ سبز و تر دول رانی

    همیشه دور چرخ لاجوردی
    نداند پیشه ای جز ره نوردی

    ز دورش هر یکی گردش به کاریست
    به ریز هر یکی دیگر شماریست

    چونی امید پاینده است و نی بیم
    خوش آنکس کاونهد گردن به تسلیم

    چو نتوان رشتهٔ گردون گستن
    بباید دل درو ناچار بستن

    چه داند طوطی کافتاده در دام
    که از شکر دهندش طعمه در کام

    چه داند باز چون بندند پایش
    که دست شاه خواهد بود جایش

    دری کو خواست شد بر افسر خاص
    رسد در گنج شاه از دست غواص

    خدایا، هر که را نعمت دهی بیش
    در آموزش، سپاس نعمت خویش!

    چنین خواندم در آن دیباچهٔ راز
    که هر حرفی ازو می کرد صد ناز

    که چون شاهنشه جمشید مسند
    علاء الدین والد نیا محمد

    به ملک دهلی از عون الهی
    برامد بر سریر پادشاهی

    سری کز باد کین دیدش خطرناک
    باب تیغ کردش طعمهٔ خاک

    هم اندر هندرایان را رهی کرد
    هم از تاتار غزنین را تهی کرد

    الغخان معظم را بفرمود
    که لشکر جانب دریا کشد زود

    در آن حد «کرن رای» ای بود با نام
    به قدرت کامکار اندر همه کام

    ازو رایان ساحل در تف و تاب
    روان در بحر و بر فرمانش چون آب

    چو تیغ افشاند بر وی خان مغفور
    ز میدان تیره دل چو سایه از نور

    حرمهای مهین رای والا
    سرا پا غرقه در لولوی لالا

    به دست افتاد با پیل و خزانه
    جهانی پر شد از رانی و رانه

    بتانی ستاره بدیده نی ماه
    نه چشم بد در ایشان یافته راه

    سران جمله خوبان گل اندام
    پری روئی که «کنولادی» بدش نام

    چو دیده ز ارجمندی نازنین خوی
    چو جان پوشیده از بینندگان روی

    گرامی آفتابی سایه پرورد
    ولی خورشیدش از هیبت شده زرد

    امانت دار آن خان جهانگیر
    که از عصمت بران آهو نزد تیر

    به فیروزی چو باز آمد از آن فتح
    به پیش تخت شه زد بوسه بر سطح

    به عرض بارگاه آورد در پیش
    متاع و پیل و اسپ و زر ز حد بیش

    نهانی تحفهٔ کان پیشکش کرد
    هم آن نازک تنان ما هوش کرد

    سران جمله «کنولا دی را نی»
    سزای خدمت تخت کیانی

    چنان ماهی و آن انجم به دنبال
    به فرمان در حرم رفتند در حال

    چو آمد در شبستان شه آن شمع
    پریشان خاطرش گشت اندکی جمع

    چنان افشرد بهر بندگی پای
    که کرد اندر دل شاه جهان جای

    کسی کش بخت و دولت پای گیرد
    به چشم بختیاران جای گیرد

    غرض القصد «کنو لادی رانی»
    دو دختر داشت گاه کامرانی

    چو رانی، سوی حضرت شد سبک پای
    بماند آن هر دو گوهر در کف «رای»

    چنان افتاد حکم ایزد پاک
    که شد در بزرگ اندر دل خاک

    دویم را عمر شش مه بود رفته
    که بودان شش مهمه ماه دو هفته

    پری روی ز مردم حور زاده
    سپهرش نام «دیولدی» نهاده

    چو «کنولادی» در را صدف بود
    به خدمت پیش شاه بحر کف بود

    همی کرد آن چنان خدمت به درگاه
    که حاصل می شدش خوشنودی شاه

    شبی خوش دید دارای زمن را
    به عرض آورد راز خویشتن را

    که از شاخ جوانی بر درختم
    دو غنچه ناشگفته داشت بختم

    چو زینجا باد اقبال آن طرف تاخت
    مرا زانجا ربود این جانب انداخت

    شدم من خوش ز بخت روشن خویش
    ولی ماند ان دو گل در گلشن خویش

    یکی زان دو سپرد اندر جوانی
    پرستاران شه را زندگانی

    دوم مانده است و، چون پیوند خون است
    دل من بهر آن خون، بی سکون ست

    دمی گر مهر شه بر بنده تابد
    به گرمی خون به خون پیوند یابد

    چو شه را در شد این دیباچه در گوش
    نموداری دگر رو دادش از هوش

    به دل می گشت جستن هر زمانش
    پرستاری ز بهر خضر خانش

    موافق باز خواندش در دل آن گفت
    ستاره خواست تا مه را کند جفت

    برای کار دان فرمان فرستاد
    که ما را بخت آگاهی چنان داد

    که داری در سرای دولت خویش
    مبارک روی دختی دولت اندیش

    چو بر طغرای فرمان دیده سائی
    ز دو دیده فرست آن روشنائی

    که گردد بیت این خورشید معمور
    شود روشن شبستانش بدان نور

    سریر آرای ملک هندوان «کرن»
    که بد صاحب قران «رای» ای در آن قرن

    ازین شادی که آمد ناگهانش
    نگنجید اندرون پوست جانش

    کجا در ذره گنجد این که خورشید
    دهد نزد خودش پیوند جاوید

    چو با چشمه کند بحر آشنائی
    شود آن چشمه هم بحر از روانی

    بران شد کان طرب را کار سازد
    علم بر پشت پیلان بر فرازد

    متاع قیمتی صد پیل بالا
    ز دیبا و خز و لولوی لالا

    دگر کالای گوناگون نه چندان
    که گنجد در خیال هوشمندان

    پس آن که با هزار امیدواری
    نشاند نازنین را در عماری

    فرستد سوی دولت خانهٔ تخت
    که آن دولت رسد در خانهٔ بخت

    درین اثنا چنان شد شاه را رای
    که بستاند از آن رای «کرن» جای

    بران سو نامزد گشتند در دم
    الفغان معظم پنجمین هم

    امیران دگر باجیش و انبوه
    که از پامال اسپان سرمه شد کوه

    چو در «گجرات» رفت آن لشکر سخت
    بخاک افگند رای کاردان رخت

    چو آنجا، نی صلاح جان و تن دید
    هزیمت را سلاح خویشتن دید

    نبرد از هم دمان و خون و پیوند
    به جز خاص شبستان لعبتی چند

    نهان از دیدهٔ مردم پری وار
    بسوی «دیوگیر» افگند رهوار

    رسید انجا و گشت ایمن ز خون ریز
    عنان را نرم کرد از جنبش تیز

    چو «سنکهن دیو» پور رای رایان
    بشد آگاه ز آگاهی سرایان

    که «گرن» از «گوجرات» آمد برین سوی
    ز تاب تیغ ترکان تافته روی

    به پرده دختری دارد نهفته
    گلی پوشیده روی ناشگفته

    لطافت مایه ای چون آب باران
    سزای تخت گاه تاجداران

    طمع در بست «سنگهن» تا به صد جهد
    برد در برج خویش آن ماه را مهد

    برادر را که «بهلیم» بود نامش
    بخواند و گرد حمال پیامش

    بران سو رفت «بهلیم دیو» چون باد
    به مهمان راز مهمانی برون داد

    چو «کرن» از ردهٔ بخت پریشان
    حمایت جوی بود از سوی ایشان

    نیارست اندران پیغام نه کرد
    ضرورت باز حل پیوند مه کرد

    فرستادند بر بومی همای
    مه روشن به کام اژدهائی

    چو یک فرسنگ ماند اندر تگاپوی
    که اندر «دیو گیر» آرد پری روی

    سپاه شه که بود اندر پی «کرن»
    که کردی در زمانی کار یک قرن

    چو باد تند زد ناگه بر ایشان
    همه جمعیت خس شد پریشان

    به کوه و دشت سر زد «کرن» سر کش
    سپاهی در عقب چون کوه آتش

    چنان بگرفت زاندیشه سر خویش
    که چون اندیشه نا پیدا شد از پیش

    در آن جنبش «دولرانی» که بختش
    بری میخواست چیدن از درختش

    دوان می شد به پشت باد پائی
    چو گل کش باد بر گیرد ز جائی

    به پیکان گوش او کز اوج و از پست
    بسان تیر می شد شست در شست

    غرض ناگه رسید از غیب تیری
    که تیر چرخ زان بر زد نفیری

    بماند آن رخش آتش پای سرکش
    گرفت ماه شد در برج آتش

    الغفان در حرم میداشت مستور
    چو فرزند خودش در پردهٔ نور

    چو فرمان شد که آن ریحان فردوس
    به شهر آرند چون برجیس در قوس

    رسانیدند در ایوان جمشید
    به جلباب حیا پوشیده خورشید

    کنون بین کاختر هر هفت کرده
    چها بیرون دهد از هفت پرده

    بیا مطرب بساز ابریشمی چنگ
    برین شادی که آمد دوست در چنگ


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  5. #379
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,045

    پیش فرض

    شمارهٔ ۷۷ - گرم شدن چشم «دول رانی» در روی شمس الحق و الدین خضر خان و از تاب مهر، آب در چشمش گشتن، و مهربان گشتن آن چشمهٔ مهر، بران نیلوفر هندی، و چون شعاع خورشید، از صفر ابر زمین افتادن

    چه خوش باشد در آغاز جوانی
    دو بیدل را بهم سودای جانی

    خضر خان و دول رانی درین کار
    دو دل بودند یکدیگر گرفتار

    کنون حرفی که من خواندم درین لوح
    چنین بخشد به دلها راحت و روح

    که چون آمد دولرانی به درگاه
    بشارت یافت از بخت نکوخواه

    به رسم بندگی بر پای می بود
    به فرش خاص جبهت سای می بود

    به فرخ روزی اندر خلوت قصر
    خضر خان را بخواند اسکندر عصر

    اشارت کرد بانوی جهان را
    که بیرون افگند راز نهان را

    خلف را از خلیفه گوید این راز
    که گشت بخت و دولت کار پرداز

    دولرانی خجسته دختر کرن
    که نارد چرخ چون آمد مه به صد قرن

    شد است از بهر تزویجت مهیا
    که گردد خانه زان ماهت ثریا

    چو خان را آمد این دیباچه در گوش
    ز شرم شاه بانو ماند خاموش

    در آن شرمندگی ز ایوان برون رفت
    ولیکن مهرش اندر جان درون رفت

    در آن دم بود خان ده ساله راست
    که این هنگامه شادیش برخاست

    دول رانی به قدر هشت ساله
    دو هفته ماه را بسته کلاله

    همه دندانش مست شیر بدر است
    از آن مستی همی افتاد می خواست

    برادر داشت در هر وصف شایان
    چراغ افروز گوهرهای رایان

    به صورت اندکی با خان کشور
    مشابه بود همچون روی با رز

    ز هجران برادر در نهانش
    غمی می زاد هر دم توامانش

    چو دیدی روی خان چیزی از انسان
    از آن رو نقش خانش بود در جان

    چنان بی سلخ ماهی را ته پوست
    به مهر آن برادر داشتی دوست

    نمی دانست چون او نیک و بد را
    گمان بردی برادر جفت خود را

    ولیکن بود خان اعظم آگاه
    که از نه طاق جفت اوست آن ماه

    بدین خوش بود آن باز شکاری
    که زان اوست کبک مرغزاری

    برینسان مهر آن هر دو دل افروز
    چو ماه نو همی افزود هر روز

    به بازی بودشان عشقی که یک دم
    نبودندی جدا در بازی از هم

    نبد چون عشق در بازی مجازی
    شد آن بازی در آخر عشق بازی

    چو طفلانی که با هم لعب سازند
    بهم گه طاق و گاهی جفت بازند

    نهانی باختندی آن دو مشتاق
    ز طاق ابروان هم جفت و هم طاق

    به یکجا خوردشان بودی جدا خواب
    نخوردنی دمی بی یکدگر آب

    چنین تا هشت ساله دختر رای
    نهاد از دور گردون بر نهم پای

    خضر خان چون به سرسبزی چنان گشت
    که خواهد عالمی را سایبان گشت

    بباید کرد نخلی هم نشینش
    که برخوردار گردد میوه چینش

    پس آنگه عزم شد سلطان دین را
    هم آن معصومهٔ پرهٔ نشین را

    که چون خان خضر خان «الپخان» است
    که زیب چهرهٔ دولت بدان است

    به درج عصمتش دریست مستور
    که چون خورشید نتوان دیدش از نور

    کنندش با هزاران ارجمندی
    به عقد ان زمرد عقد بندی

    چو این اندیشه محکم گشت شه را
    نوید خواستگاری داده مه را

    بسوی «الپخان» فرمان فرستاد
    از آن اندیشهٔ خیرش خبر داد

    الپخان کان بلندی یافت از بخت
    بزیرفت آن مبارک مژده از تخت

    مهیا کرد با صد زینت و زین
    ز بهر چشم ملک آن قره العین

    شدند اهل حرم زین نکته آگاه
    درون رفتند پیش بانوی شاه

    به رسم بندگی و نیک خواهی
    نمودند اندران در گاه شاهی

    که دخت الپخان چون شد مقرر
    که گردد هم نشین با خان کشور

    نه او بیگانه شد از دور پیوند
    که او هم شاه بانو راست فرزند

    خضر خان کز بهار زندگانی
    بهر سو میزند شاخ جوانی

    نباید کان گلی کش بار گردد
    ز خار غیرتش افگار گرد

    از آن گاهی که دخت «کرن» گجرات
    حوالت کرد شاهنشه بدان ذات

    به گوش او که این گفتار در شد
    تو گوئی در تنش جان دگر شد

    برند از هم دو پیکر آشنائی
    میسر نیست ایشان را جدائی

    صواب آن شد که دو لولوی هم درج
    شود هر یک چراغی در دگر برج

    خوش آمد این سخن بانوی شه را
    دو منزل شد معین هر دو مه را

    بجای شه شد و جای دگر دوست
    دو جان یک جا و فارغ پوست از پوست

    همین شد رسم دوران ستم ساز
    که نتواند دو کس را دید دمساز

    کجا برج از دو کوکب کرد معمور
    که باز از یکدگر نفگندشان دور

    کجا دو مرغ را خانه بهم ساخت
    که باز اندر میان سنگی نینداخت

    غرض هر یک به خلوت جائی خود رفت
    به پای دیگران نز پای خود رفت

    پس از یک هفته آن ماه دو هفته
    به خدمت آمدی از تاب رفته

    خضرخان کردی از دورش نگاهی
    برآوردی ز دل دزدیده آهی

    دول رانی هم از دنبالهٔ چشم
    بدیدی و فگندی شعله در پشم

    خضرخان راست کردی موزه از پیش
    چنین کردی سلام دلبر خویش

    سمنبر خدمت دیگر گرفتی
    گل افگندی به خاک و بر گرفتی

    جسدها دور و جانها یکدگر یار
    زبان ها گنگ و ابروها به گفتار

    به پرسش، هر نظر زین سو بیانی
    به پاسخ، هر مژه زان سو زبانی

    به مهر این در درون او جگر وش
    به ناز آواز درون این جگر کش

    درون یکدگر در رفته پنهان
    نه قالب در میان گنجیده نی جان

    چو رفتندی دگر در خلوت آباد
    شدندی با خیال یکدگر شاد

    میان آن دو سر و پای در گل
    پرستاران بسی بودند یک دل

    غرض آن محرمان در شام و شبگیر
    شده جاسوس چشم فتنه چون تیر

    درون سو، راز جانها داشتندی
    برون، پاس زبانها داشتندی

    به غمها مونس دو یار جانی
    که بی مونس مبادا زندگانی

    غرض القصه چون بانوی آفاق
    به پرده بیخت راز آن دو مشتاق

    اشارت کرد تا خاصان درگاه
    برند آن ماه را ز آن جا شبانگاه

    به «قصر لعل» دارندش نهانی
    چنان که اندر خزینه لعل کانی

    ز من بشنو که خوی آسمان چیست
    به کاری کاسمان می گردد آن چیست

    ز بهر آنست این گردنده پر کار
    که یاری را جدا گرداند از یار

    کجا با هم دو تن را داد پیوند
    که از هم بازشان دوری نیفگند

    چو حال اینست آن به کادمی زاد
    دمی باشد بروی دوستان شاد

    دهد از روی یاران دیده را نور
    زمانی نبود از هم صحبتان دور

    چو خواهد عاقبت بودن جدائی
    غنیمت داشت باید آشنائی


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  6. #380
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,517
    8,498
    7,301

    پیش فرض

    شمارهٔ ۷۸ - صفت ماهتابی که پیش از مهر روشن پردهٔ ابر حیا بر رو کشیده



    شبی داده جهان را زیور و روز
    مهی چون آفتاب عالم افروز

    فلک نوری که گرد آورده از مهر
    از آن گلگونه کرده ماه را چهر

    مهی خورشید وام از نور جاوید
    دو چندان باز داده وام خورشید

    به خواب خوش جهانی آرمیده
    ازین خوشتر، جهان خوابی ندیده

    زمستان و هوای آنکه مشتاق
    نباشد یک نفش از جفت خود طاق

    نهانی وعده محکم گشت خان را
    که با هم یک تنی باشد دو جان را

    همان شب ز اتفاق بخت ناگاه
    طلب شد شاه بانو را به درگاه

    شد آن مستورهٔ عصمت برآن سوی
    به مسند کرده بهر بندگی روی

    ازین سو یافت فرصت عاشق مست
    خضر خان کاب خضر آرد فرادست

    به بی صبری شده زان شمع سرکش
    چو پروانه که پا کوبد بر آتش

    نه دل بر جا که غم را پای دارد
    نه صبران که دل بر جای دارد

    پرستاران محرم نیز زین درد
    دمیده، در چراغ جان، دم سرد

    چنان می خواست رفتن جانب ماه
    کزان عقرب دشی کم گردد آگاه

    چو دخت الپخان بد جفت این طاق
    برادرزادهٔ بانوی آفاق

    که گر در حضرت بانوی معصوم
    شود رمزی از آن دیباچه معلوم

    کند عون برادرزادهٔ خویش
    شود آزرده از فرزند دل ریش

    دهد دوری فزون تر همدمان را
    بود بیم سیاست محرمان را

    وز آن سو چشم در ره مانده دلبند
    که یارب کی به چشم آید خداوند

    به خود می گفت کشت این ماهتابم
    که شب رفت و نیامد آفتابم

    پرستاران او نیز اندرین غم
    چو مرغ کنده پر افتاده پر کم

    در آن مهتاب روشن، خان بی صبر
    همی جست آسمان را پاره ابر

    به درد دل تمنائی همی پخت
    به سوز سینه سودائی همی پخت

    نیازی از دل شوریده می کرد
    دعا می خواند و آب دیده می کرد

    از آن جا کاه عاشق فتح درهاست
    نیاز دردمندان را اثرهاست

    قبول افتاد در حضرت نیازش
    به کام دل شد اختر کار سازش

    برامد تیره ابری ناگه از غیب
    همه گل های انجم کرده در جیب

    گرفت از پیش گردون پرده داری
    نهان شد ماه در شبگون عماری

    کنیزی پاسبان را کرد بر راه
    که گر آید کسی از بانوی شاه

    بگوئی کاینک است آن بخت بیدار
    به خواب خوش چو بیداران خبر دار

    چو خان کرد این وصیت پاسبان را
    به پاس کار خود خوش کرد جان را

    در آن ظلمات شد عزم نهانی
    خضر را سوی آب زندگانی

    چو عاشق در رسید آنجا که دل خواست
    به خلوت وعده با دل خواه شد راست

    از آن سو در رسید آن دلستان نیز
    بهار تازه و سرو جوان نیز

    گل کر نه به نزدش بود چندی
    دهان هر گلی در نیم خندی

    نه تنها بوی گل بود آن ز گلزار
    که با آن بود بوی یار هم یار

    چو آن بو، در دماغ خان درون رفت
    نسیم جان به مغز جان درون رفت

    چو زنبوران گل زان بوی شد مست
    بدان نزدیک کافتد چون گل از دست

    نه اسباب صبوری مانده جان را
    نه یارای سخن گفتن زبان را

    ستاره هر دو چون دو سرو نوخیز
    به یکدیگر نظرها داشته تیز

    دو دیده چار گشته گاه دیدار
    بدیدن زیر منت مانده هر چار

    دو مردم در دو چشم یکدگر نور
    چو دو دیده به یک جا و ز هم دور

    دو طاوس جوان با هم رسیده
    ولی طاوس هر دو پر بریده

    دو گلبن، در یکی گلشن، شکر خند
    به بوی یکدگر از دور خرسند

    دو شمع شکر افشان شب افروز
    ز سوز یکدگر افتاده در سوز

    دو بی دل رو برو آورده مشتاق
    نظر ها جفت و، دلها جفت و، تن طاق

    به تاراج طبیعت حیرت و شرم
    کجا بازار رعنائی شود گرم

    عجب حالی زلال از چشمه جسته
    جگرها را تشنه، لبها مهر بسته

    کمان داران رغبت تیر در شست
    نه امکان زدن بر آهوی مست

    هوای دل همی کرد از درون جوش
    تحیر بانگ بر می زد که خاموش

    جوان شیری ز کار خویش خندان
    که صیدش پیش و او بربسته دندان

    وز آن سو نازنین با جان پر جوش
    ز حیرت ناز را کرده فراموش

    نشسته هر دو دلدار وفا جوی
    چو دو آیینه با هم روی در روی

    دل شیر ژیان تا قوتی داشت
    عنان شیری از پنجه نگزاشت

    چو طاقت طاق شد در سینهٔ چاک
    به بیهوشی فرو غلطید در خاک

    چو افتاد آن نهال تازه و تر
    صنم خود بود شاخ سبز بی بر

    سر اندر پای خضر نازنین سود
    ز سودای خضر، صفراش بربود

    پرستاران چو چشم آن سو فگندند
    به ناخن روی و وز سر موی کندند

    ز هول اندر پریشانی فتادند
    ز چشم اشک پشیمانی گشادند

    نمودند اندر آن حالت شتابی
    زدند آن سبزه و گل را گلابی

    چو زان صفرا دمی هشیار گشتند
    همان غم را دگر غم*خوا رگشتند

    شده هر دو بحال خویشتن گم
    که چون گردد ازینسان حال مردم

    کنیزان راهم آمد جان به تن باز
    که بد هر یک زبان بسته دهن باز

    بدینسان تا گذشت از شب دو پاسی
    نبود از کام دل جان را سپاسی

    بسوز سینه دو یار وفادار
    وداع یکدگر کردند ناچار

    ز دل بر چهره خون انداز گشتند
    پس از هم دیده پر خون باز گشتند

    جگر پر خون و جانها پر هوس بود
    قدم می رفت و روها باز پس بود

    خضر گوئی که اسکندر هوس گشت
    که تشنه ز آب حیوان باز پس گشت
    فقط با تـــــــــــــو

    دنیا ، دونفره اش خوبه ...
  7. #381
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,045

    پیش فرض

    شمارهٔ ۷۹ - صفت بهار، و گلگشت شجرهٔ بلند بالش مملکت والا خضر خان طوبی له، در باغ بهشت آسا، و بسوی گلهای کرنه گذشتن، و بوی دوست باز یافتن، و هوش به باد دادن


    صبا چون باغ را پیرایه نو کرد
    دل بلبل به روی گل گرو کرد

    درین موسم که از دل های پر سوز
    به شسته گرد غم باران نوروز

    دل شاه از جدائی ریش مانده
    گرفتار هوای خویش مانده

    اگر بشنیدی از مرغی نوائی
    برآوردی به درد از سینه وائی

    به هر سوی که ابری سر کشیدی
    چو ابراز دیده بارانش چکیدی

    تمام ار باز رانم شرح این حال
    نگوم حال یک شب تا به یک سال

    به فردوس حرم باغیت دلکش
    که فردوس ارم نبود چنان خوش

    به کشور، هر کجا، نادر نهالی
    درو نوشیده از کوثر زلالی

    ز گلهای خراسان گونه گونه
    نموده هر یکی دیگر نمونه

    دمیده برگ نازک یاسمین را

    لباس پرنیان داده زمین را

    بر آب نسترن نسرین شکرخند
    چو دو هم شیرهٔ نزدیک مانند

    ز گلهای تر هندوستان هم
    شده سر گشته با دو بوستان هم

    گل کوزه که دور چرخ گردان
    پدید از خاک پاک هند کرد آن

    گل صد برگ را خوبی ز حد بیش
    نموده صدق ورق دیباچهٔ خویش

    بسان دفتر شیرازه بسته
    ز هر برگش سرشک شیر جسته

    اگر چه پارسی نامند اینها
    ولی در هند زادند از زمینها

    گر این گل در دیار پارسی زاد،
    چرا زونیست در گفتارشان یاد؟

    بسی گلهای دیگر هندوی نام
    کز ایشان بود برد مشک خطا وام

    قرنفل هم ز هند ستانست ور دی
    که از نام عرب شد شهر گردی

    گل ما را به هندی نام زشت است
    و گر نه هر گلی باغ بهشت است

    گر این گل خواستی در روم یا شام
    که بودی پارسی یا تازیش نام

    کدامی گل چنین باشد که سالی
    دهد بو دور مانده از نهالی

    بتان هند را نسبت همین است
    به هر یک موی شان صد ملک چین است

    چه یاد آری سپید و سرخ را روی
    چو گلهای خراسان رنگ بی بوی

    و گر پرسی خبر از روم و از روس
    از ایشان نیز ناید لابه و لوس

    سپید و سرو همچون کندهٔ یخ
    کز ایشان رم خورد کانون دوزخ

    خطای تنگ چشم و پست بینی
    مغل را چشم و بینی خود نه بینی

    لب تا تار خود خندان نباشد
    ختن را خود نمک چندان نباشد

    به مصر و روم هم سیمین خدانند
    ولی چستی و چالاکی ندانند

    اگر چه بیشتر هندوستان زاد
    به سبزی می زند چون سرو آزاد

    ولی بسیار با شد سبزهٔ تر
    به لطف از لاله و نسرین نکوتر

    بسی زیبا کنیز سبز فام است
    که صد چون سرو آزادش غلام است

    نه چون طاوس بی دنبال زشت اند
    که در خوبی چو طاوس بهشت*اند

    سه گونه رنگ هندوستان زمین است
    سیاه وسبز گندم گون همین است

    به گندم گونست میل آدمی زاد
    که این فتنه ز آدم یافت بنیاد

    یکی گندم به کام اندر نمک ده
    ز صد قرص سپیدی بی نمک به

    سیه را خود بریده جایگاه است
    که اندر دیده هم مردم سیاه است

    ز بهر دیده با ید سرمه را سود
    سپیده عارضی رنگی است بی سود

    ازین هر دو نکوتر رنگ سبز است
    که زیب اختران ز او رنگ سبز است

    به رنگ سبز رحمت ها سرشت است
    که رنگ سبز پوشان بهشت است

    دل اندر سبزه ها بی گل شکیباست
    گلی بی سبزه در بستان نه زیباست

    به رنگ سبز زین بهتر چه مقدار
    که از نام خضر خان دارد آثار

    خدایا تا گیاها سبز رویست
    خضر در باغ و سبزه چشمه جویست

    خضر خان با دو دیولدی رانی
    به هم چو خضر و آب زندگانی

    خضر خانی که نورسته درختش
    به آب زندگی پرورده بختش

    گلش بی آب از تاب درونی
    جگر باران ز نرگسهای خونی

    در آن خرم بهار خاطر افروز
    بگردان چمن می گشت یک روز

    چو مرغان نالهای زار می کرد
    دل مرغان باغ افگار می کرد

    ز آهی کز دل غمناک می زد
    همه گلها گریبان چاک می زد

    گل کر نه شگفته بر درختان
    به بوی خوش چو خلق نیک بختان

    چو در رفت آن نسیم اندر دماغش
    به سینه تازه شد دیرینه داغش

    به زاری گفت کای گل کاشکی من
    گیاهی بودمی، چون تو، به گلشن

    که تو آنجا گذر داری و من نی
    گل آنجا محرم است و نارون نی

    از آن گل کاوست در صد پردهٔ مستور
    من مسکین به بوئی قانع از دور

    چه بختست این که تو از بخشش غیب
    خزی که در گریبان گاه در جیب

    جوابش را دهان کر نه بشگفت
    که آخر کرنه هم بشنوم گفت

    بدو گویم هر آن رازی که گویی
    بجویم زو هر آن حاجت که جوئی

    پس آنگه گفت شه با صد خرابی
    که هر باری که آنجا بار یابی

    بگوئی از من نادیده کامی
    به صد خون دل آلوده، سلامی


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


صفحه 26 از 26 نخست ... 616212223242526
نمایش نتایج: از 376 به 381 از 381

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •