ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 31 از 32 نخست ... 112126272829303132 آخرین
نمایش نتایج: از 451 به 465 از 466
  1. #451
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,548
    6,791
    9,125

    پیش فرض

    شماره ۲۱ - مطلع سوم: صبح دمان دوش خضر بر درم آمد به تاب

    شماره ۲۲ - مطلع چهارم
    : دوش برون شد ز دلو یوسف زرین نقاب

    شماره ۲۳ - سوگند نامه و مدح رضی الدین ابونصر نظام الملک وزیر شروان شاه: مرا ز هاتف همت رسد به گوش خطاب

    شماره ۲۴ - در تحسر و تالم از مرگ کافی افدین عمربن عثمان عموی خود گوید
    : راه نفسم بسته شد از آه جگر تاب


    ت


    شماره ۲۵ - در حسب حال و شکایت از استرداد ملکی که بوی داده بودند: شاه را تاج ثنا دادم نخواهم بازخواست

    شماره ۲۶ - در شکایت از زندان: راحت از راه دل چنان برخاست

    شماره ۲۷ - در فقر و گوشه نشینی و گله از سفر
    : قلم بخت من شکسته سر است


    شماره ۲۸ - در مدح عموی خود کافی الدین شروانی: طبع کافی که عسکر هنر است

    شماره ۲۹ - در مدح دستور اعظم مختار الدین
    : دل صید زلف اوست به خون در نکوتر است


    شماره ۳۰ - وله ایضا
    : رستم و بهرام را بهم چه مصاف است


    شماره ۳۱ - در مدح خواجه همام الدین حاجب و یاد کردن از مرگ منوچهر
    : شهری به فتنه شد که فلانی از آن ماست


    شماره ۳۲ - در مدح صفوة الدین بانوی شروان شاه
    : صبح تا آستین برافشانده است


    شماره ۳۳ - در مدح خاقان کبیر ابوالمظفر اخستان شروان شاه و ملکه
    : دل روی مراد از آن ندیده است


    شماره ۳۴ - در مدح صفوة الدین بانوی شروان شاه
    : این پرده کاسمان جلال آستان اوست


    شماره ۳۵ - در بی اعتنایی به دنیا
    : نه به دولت نظری خواهم داشت


    د


    شماره ۳۶ - قصیده: تا دل من دل به قناعت نهاد

    شماره ۳۷ - در مرثیهٔ سپهبد کیالواشیر
    : عهد عشق نیکوان بدرود باد


    شماره ۳۸ - در رثاء بهاء الدین احمد
    : دل ز راحت نشان نخواهد داد


    شماره ۳۹ - در ستایش صفوة الدین بانوی شروان شاه اخستان
    : بانوی تاجدار مرا طوقدار کرد


    شماره ۴۰ - قصیده
    : هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد


    شماره ۴۱ - قصیده
    : خسرو بدار ملک جم ایوان تازه کرد


    شماره ۴۲ - در تهنیت ولادت فرزند اخستان شاه
    : صبح چو کام قنینه خنده برآورد


    شماره ۴۳ - تجدید مطلع
    : آن مه نو بین که آفتاب برآورد


    شماره ۴۴ - دربارهٔ بیماری خود
    : عارضهٔ تازه بین که رخ به من آورد


    شماره ۴۵ - در ستایش عز الدوله
    : دست درافشان چو زی تیغ درفشان آورد


    شماره ۴۶ - در ستایش اتابک اعظم مظفر الدین قزل ارسلان عثمان بن ایلدگز
    : صبح چون زلف شب براندازد


    شماره ۴۷ - مطلع دوم
    : دل به سودای تو سر اندازد


    شماره ۴۸ - قصیده
    : منتظری تا ز روزگار چه خیزد

    ویرایش توسط Fereshte : 2016.04.20 در ساعت 11:40 دلیل: وسط نبودن پست


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  2. 1
  3. #452
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,548
    6,791
    9,125

    پیش فرض

    شمارهٔ ۲۱ - مطلع سوم

    صبح دمان دوش خضر بر درم آمد به تاب
    کرد به آواز نرم صبحک الله خطاب

    از قدمش چون فلک رقص کنان شد زمین
    هم چو ستاره به صبح خانه گرفت اضطراب

    پیک جهان رو چو چرخ، پیر جوان وش چو صبح
    یافته پیرانه سر رونق فصل شباب

    علم چهل صبح را مکتبی آراسته
    روح مثاله نویس نوح خلیفه کتاب

    نکهت و جوشش ز عشق مشک فشان از فقاع
    شیبت مویش به صبح برف نمای از سداب

    دید مرا مست صبح با دلم از هر دو کون
    عشق ببسته گرو فقر کشیده جناب

    آبلهٔ سینه دید زلزلهٔ آه من
    سقف فلک را به صبح کرد خراب و یباب

    گفت دمیده است صبح منشین خاقانیا
    حضرت خاقان شناس مقصد حسن المآب

    زادهٔ خاطر بیار کز دل شب زاد صبح
    کرد در این سبز طشت خایهٔ زرین عزاب

    خاطر تو مرغ وار هست به پرواز عقل
    یافته هر صبح دم دانهٔ اهل ثواب

    خیز به شمشیر صبح سر ببر این مرغ را
    تحفهٔ نوروز ساز پیش شه کامیاب

    شاه عراقین طراز کز پی توقیع او
    کاغذ شامی است صبح خامهٔ مصری شهاب


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  4. #453
    moh@mad
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2015
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    10,903
    2,400
    2,731

    پیش فرض


    شماره 22 مطلع چهارم

    دوش برون شد ز دلو يوسف زرين نقاب
    کرد بر آهنگ صبح جاي به جاي انقلاب

    يوسف رسته ز دلو مانده چو يونس به حوت
    صبح دم از هيبتش حوت بيفکند ناب

    باد بهاري فشاند عنبر بحري به صبح
    تا صدف آتشين کرد به ماهي شتاب

    تا که هوا شد به صبح کوره ماورد ريز
    بر سر سيل روان شيشه گر آمد حباب

    بوقلمون شد بهار از قلم صبح و شام
    راند مثالي بديع ساخت طلسمي عجاب

    از شکفه شاخسار جيب گشاده چو صبح
    ساخته گوي انگله دانه در خوشاب

    گشته زمين رنگ رنگ چون فلک از عکس خون
    کافسر شاهان کشيد تيغ چو صبح از قراب

    خسرو خورشيد چتر آنکه ز کلک و کفش
    پرچم شب يافت رنگ رايت صبح انتصاب

    راي ملک صبح خيز، بخت عدو روز خسب
    شبروي از رستم است خواب ز افراسياب

    صبح ظفر تيغ اوست حوروش و روضه رنگ
    روضه دوزخ اثر حور زباني عقاب

    مشرق دين راست صبح، صبح هدي را ضيا
    خانه? دين راست گنج، گنج هدي را نصاب

    شاه چو صبح دوم هست جهان گير از آنک
    هم دل بوالقاسم است هم جگر بوتراب

    زهره اعدا شکافت چون جگر صبح دم
    تا جگر آب را سده ببست از تراب

    گر بدرد صبح حشر سد سواد فلک
    ناخني از سد شاه نشکند از هيچ باب

    صبح دلش تا دميد عالم جافي نجست
    جيفه نجويد هماي پشه نگيرد عقاب

    از دل عالم مپرس حالت صبح دلش
    بر کر عنين مخوان قصه دعد و رباب

    اي کف تو جان جود، راي تو صبح وجود
    بخت تو خير الطيور، خصم تو شر الدواب

    دامن جاه تو راست پروز زرين صبح
    جيب جلال تو راست گوي زر از آفتاب

    چرخ بدوزد چو تير صبح بسوزد چو مهر
    رمح تو گاه طعان، تيغ تو گاه ضراب

    گرنه به کار آمدي خيمه خاص تورا
    صبح نکردي عمود، مه نتنيدي طناب

    تا شب تو گشت صبح، صبح تو عيد بقا
    جامه عيدي بدوخت بخت تو خير الثياب

    عدل تو چون صبح راست نايب فاروق گشت
    دين عرب تازه کرد در عجم از احتساب

    صبح نهد طرف زر بر کمر آسمان
    آب کند دانه هضم در جگر آسياب

    صبح ستاره نما خنجر توست اندر او
    گاه درخش جهان، گاه بدخش مذاب

    دهر شبانگه لقا تازه شد از تو چو صبح
    تا به زبان قبول يافت ز حضرت جواب

    هست چو صبح آشکار کز رخ يوسف برد
    ديده يعقوب کحل، فرق زليخا خضاب

    بهر ولي تو ساخت وز پي خصم تو کرد
    صبح لباس عروس شام پلاس مصاب

    مفخر خاقاني است مدح تو تا در جهان
    صبح برد آب ماه ميوه پزد ماه آب

    سحر دم او شکست رونق گويندگان
    چون دم مرغان صبح نيروي شيران غاب

    شمه اي از خاطرش گر بدمد صبح وار
    مهره نوشين کند در دم افعي لعاب

    تا نبود صبح را از سوي مغرب طلوع
    روز بقاي تو باد هفته يوم الحساب

    چار ملک در دو صبح داعي بخت تواند
    باد به آمين خضر دعوتشان مستجاب





  5. #454
    Fereshte

     

    مدیر کل فروم
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    15,827
    9,115
    8,036

    پیش فرض

    شمارهٔ ۲۳ - سوگند نامه و مدح رضی الدین ابونصر نظام الملک وزیر شروان شاه



    مرا ز هاتف همت رسد به گوش خطاب
    کزین رواق طنینی که می رود دریاب

    زبان مرغان خواهی طنین چرخ شنو
    در سلیمان جویی به صدر خواجه شتاب

    رواق چرخ همه پر صدای روحانی است
    در آن صدا همه صیت وزیر عرش جناب

    نظام کشور پنجم اجل رضی الدین
    رضای ثانی ابونصر بوتراب رکاب

    علی دلی که به ملک یزیدیان قلمش
    همان کند که به دین ذوالفقار نصرت یاب

    فلک به پیش رکاب وزیر هارون رای
    نطاق بسته به هارونی آید اینت عجاب

    ستاره بین که فلک را جلاجل کمر است
    که بر کمرگه هارون جلاجل است صواب

    زهی به دست فلک ظل چو آفتاب رحیم
    زهی به کلک زحل سر چو مشتری وهاب

    زکات دست تو توفیر سورة الانفال
    سفیر جان تو عنوان سورة الاحزاب

    دو دست و کلک تودیدم که در تمامی جود
    دو قله*اند ولیکن سه قبلهٔ طلاب

    به جان عاقلهٔ کائنات یعنی تو
    که کائنات قشور اند و حضرت تو لباب

    ولی و خصم تو مخصوص جنت و سقرند
    که این ندای قد افلح شنود و آن قدخاب

    ملک صفات وزیرا ملک نشان صدرا
    به توست قلب من ابریز سلب من ایجاب

    به صدر شاه رساندند ناقلان که فلان
    گذاشت طاعت این پادشاه رق رقاب

    خلاص بود و کنون قلب شد ز سکه بگشت
    مزور آمد و خائن چو سکهٔ قلاب

    میان تهی و سر و بن یکی است از همه روی
    چو شکل خاتم و چون حرف میم در همه باب

    به عز عز مهیمن به حق حق مهین
    به جان جان پیمبر به سر سر کتاب

    به مهر خاتم دل در اصابع الرحمن
    به مهر خاتم وحی از مطالع الاعراب

    به مکتب جبروت و به علم القرآن
    به مبدء ملکوت و به مبدء الارباب

    به خط احسن تقویم و آخرین تحویل
    به آفتاب هویت به چارم اسطرلاب

    ز میغ ها که سیه تر ز تخم پرپهن است
    چو تخم پرپهن آرد برون سپید لعاب

    به حق آنکه دهد بچگان بستان را
    سپید شیر ز پستان سر سیاه سحاب

    کند ز اهرمن دود رنگ خاکستر
    چو سازد آتش و وقاروره ز آسمان و شهاب

    چراغ علم فروزد چو خضر و اسکندر
    در آب ظلمت ارحام ز آتش اصلاب

    برنده ناخنهٔ چشم شب به ناخن روز
    کننده ناخن روز از حنای صبح خضاب

    به ناف قبهٔ عالم به صلب قائم کوه
    به پشت راکع چرخ و به سجدهٔ مهتاب

    به خال و زلف و لب و حجلهٔ عروس عرب
    که سنگ کعبه و حلقه است و آستان و حجاب

    به سر عطسهٔ آدم به سنة الحمد
    به هیکلش که ید الله سرشت از آب و تراب

    به یک قیام و چهار اصل و چل صباح که هست
    ازین سه معنی الف دال و میم بی اعراب

    به تخم بوالبشر و خشک سال هفت هزار
    به سال پانصد آخر که کرد فتح الباب

    به بهترین خلف و اربعین صباح پدر
    به صبح محشر و خمسین الف روز حساب

    به بزم احمد و جلاب خاص و حلق خواص
    بسی ستارهٔ پاکش گذشته بر جلاب

    به تاب یک سر ناخن قوارهٔ مه را
    دو شاخ چون سر ناخن برا نمود بتاب

    به سوز مجمر دین از بلال سوخته عود
    به عود سوخته دندان سپیدی اصحاب

    به یار محرم غار و به میر صاحب دلق
    به پیر کشتهٔ غوغا، به شیر شرزهٔ غاب

    به بوتراب که شاه بهشت قنبر اوست
    فدای کعب و ترابش کواعب و اتراب

    به هفت نوبت چرخ و به پنج نوبت فرض
    بدین دو صبح مدور ز آتش و سیماب

    به صوفیان بلادوست عافیت دشمن
    به حق عاقبت غم به جان غم برتاب

    به هفت مردان بر کوه جودی و لبنان
    همه سفینهٔ بی رخت و بحر بی پایاب

    به عنکبوت و کبوتر که پیش ترس شدند
    همای بیضهٔ دین را ز بیضه خوار غراب

    بدان سگی که وفا کرد و برد نام ابد
    به پشه ای که غزا کرد و یافت گنج ثواب

    به گوسپندی کو را کلیم بود شبان
    به گوسپندی کو را خلیل شد قصاب

    به کنیت ملک اشرق کاسمانش نبشت
    به سکهٔ رخ خورشید بر، به زر مذاب

    به سکه و به طراز ثنای او که بر آن
    خدیو اعظم و خاقان اکبر است القاب

    که بعد طاعت قرآن و کعبه، در سجده
    پس از درود رسول و صحابه در محراب

    نبردم و نبرم جز به بزم شاه سجود
    نکردم و نکنم جز به صدر خواجه ایاب

    وگر ز سکهٔ طاعت بگشته ام جانم
    چو سکه باد نگون سار زیر زخم عذاب

    چو خاتمم همه چشم و چو سکه ام همه روی
    اگرچه نقش کژم هست نیست جای عتاب

    که موم و زر به کژی نقش راستی یابند
    ز مهر خاتم سلطان و سکهٔ ضراب

    چو خاتمم به دروغی به دست چپ مفکن
    که دست مال توام پای بند مال و نصاب

    چو موم محرم گوش خزینه*دار توام
    نیم فسرده مرا زآتش عذاب متاب

    چو پشت آینه پیش تو حلقه در گوشم
    ز من چو آینهٔ زنگ خورده روی متاب

    وگر ز ظلم گله کرده ام مشو در خشم
    که منصفی قسمی نو شنو به فصل خطاب

    به چار نفس و سه روح و دو صحن و یک فطرت
    به یک رقیب ودو فرع و سه نوع و چار اسباب

    به تیز دستی نار و به کند پائی خاک
    به خاک پاشی باد و به باد ساری آب

    بدین دو خادم چالاک رومی و حبشی
    درم خرید دو خاتون خرگه سنجاب

    بهشت مهر بهشت اندرین سه غرفهٔ مغز
    به هفت حجلهٔ نور اندر این دو حجرهٔ خواب

    به رشتهٔ زر خورشید نور بافنده
    که بافت بر قد گیتی قبای گوهر تاب

    به چتر شام ز انفاس بحر کرده سواد
    به تیغ صبح ز کیمخت کوه کرده قراب

    به کوه برق مثانه ز سنگ پارهٔ لعل
    به بحر ماه مشیمه ز نور بچهٔ ناب

    به پری و به فرشته به حور و عین و وحوش
    به آدمی و به مرغ و به ماهی و به دواب

    بدان نفس که بر افرازد آن یتیم علم
    بدان زمان که بر اندازد این عروس نقاب

    به تاب آینهٔ دل در این سیاه غلاف
    به آب آینهٔ جان در این کبود سراب

    به مطلع خرد و مقطع نفس که در او
    خلاص جان خواص است از این خراس خراب

    به تیر ناوکی از شست آه یاوگیان
    که چار بالش سلطان درد به یک پرتاب

    به اشک چون نمک من که بر سه پایهٔ غم
    تنم زگال ودلم آتش است و سینه کباب

    به عدل تو که توئی نایب از خدا و خدیو
    به فضل تو که توئی تائب از شرور و شراب

    که بر من از فلک امسال ظلم ها رفته است
    که هم فلک خجل آید به بازپرس جواب

    برو که روز اذا الشمس کورت بینام
    بنات نعش فلک را بریده موی و مصاب

    همای کش تر از ین کرکسان جیفه نهاد
    ندیده ام که ز عنقا کنند طعمه عقاب

    بمانده ام ز نوا چون کمان حاجب راست
    نخورده چاشنی خوان حاجب الحجاب

    ز بند شاه ندارم گله معاذ الله
    اگرچه آب مه من ببرد در مه آب

    سیاه خانه وعیدان سرخ بر دل من
    حریف رضوان بود و حدائق اعناب

    ولی به جوشم ازین خام خای سگ سبلت
    قراطغان شه پشمین، گه طعان و ضراب

    که گفته است فلان می گریزد از پی آن
    که شاه بشنود و باز داردم به عقاب

    کجا گریزم سوی عراق یا اران
    کجا روم سوی ابخاز یا به باب الباب

    به شام یا به خراسان به مصر یا توران
    به روم یا حبشستان به هند یا سقلاب

    مرا گریز ز خانه به خانقاه بود
    چو طفل کو سوی مادر گریزد از بر باب

    به مهر مام و دو پستان و زقهٔ خرما
    به جان باب و دبستان و تختهٔ آداب

    به عید و نشره و ادینه و نماز دگر
    به حق مهر زبان و سر خلیفه کتاب

    به فرفره به مشاق و به کعب و سرمامک
    به خرد چاهک و چوگان و گوی در طبطاب

    به خایهای بط از نان خورده در دامن
    به شیشه های بلور از خیو به شکل حباب

    به کلبه و به سفال و ترازوی نارنج
    به جفت و طاق آلوی جنابه و به جناب

    به مشتگاه و به کشتی گه و به پیچیدن
    فراز لب لب جوی محله چون لبلاب

    به سر بزرگی حساد من که بودیشان
    دراز گوش ندیم و دراز دم بواب

    به باد فتق براهیم و غلمهٔ عثمان
    به دبهٔ علی موش گیر وقت دباب

    به دفهٔ جد و ماشوره و کلابهٔ چرخ
    به آب گیر و به مشتوت و میخ کوب و طناب

    به لوح پای و به پاچال و قرقر بکره
    به نایژه به مکوک و به تار و پود ثیاب

    به اره پدر و مثقب و کمانه و مقل
    به خط مهرهٔ گردون و پرهٔ دولاب

    به ریزه رندهٔ او هم چو جعد زنگی پیر
    به نوک تیشهٔ او هم چو زلف رومی شاب

    به دوستان دغل رنگ من که بیزارم
    به عهد ماضی از اسلاف و حال از اعقاب

    فلک برات برائت میان ما رانده است
    ز یوم ینفخ فی الصور تا فلا انساب

    به دنبهٔ بش بوسعد طفلی از بوشهر
    به قندز لب بونجم روبه از تلخاب

    به طبله های عقاقیر میر ابوالحارث
    به هیلهای بواسیر میر ابوالخطاب

    به طبل ناقهٔ مستسقیان بخورد جراد
    به باد رودهٔ قولنجیان به پشک ذباب

    به چار پارهٔ زنگی به باد هرزهٔ دزد
    به بانگ زنگل نباش و گم گم نقاب

    به ریش تیس و به بینی پیل و غبغب گاو
    به خرس رقص کن و بوزنینهٔ لعاب

    به سیر کوبهٔ رازی به دست حیدر رند
    به گو پیازهٔ بلخی بخوان جعفر باب

    به روی زال و به سر خاب پنبه و ابره
    به حیز و خشنی این زال گشته آن سرخاب

    به غلمهٔ طبقات طبق زنان سرای
    به آب گینه و مازو و کندرو و گلاب

    به زلف مقری مصروع و مؤذن بسطام
    به سر منارهٔ مؤذن به لب تنور قطاب

    به زر سفرهٔ پشت از فشارش امعا
    به سیم کان میان ران ز جنبش اعصاب

    به شرط بی بی شمس و به شرب بابا خمس
    به مصطکی و به بادام و پسته و عناب

    به باد نمرود از سهم کرکس پران
    به ریش فرعون از نظم لولوی خوشاب

    به حیض هند و بروت یزید و سبلت شمر
    به تیز عتبه و ریش مسیلمهٔ کذاب

    به زیبقی مقنع، به احمقی کیال
    به روز کوری صباح و شب روی احباب

    به عمر و خاص که عمرش سه باره کرد جهان
    به عمر و عاص که عمرش دوباره یافت شباب

    به گربزی کف نفط و سر بزی شیرو
    به خشک ریشهٔ یونان و شقشقه داراب

    به جان آنکه چو عیسیم برد بر سر دار
    نشست زیر و جهودانه می گریست به تاب

    به موش زیر برو گربهٔ خیانت کن
    که این هژبر به چنگ است آن پلنگ به ناب

    به ناب موش کز او سر فکنده ام چون چنگ
    به چنگ گربه کزو دست بر سرم چو رباب

    به ابن صبح که سرپنجه هاکند چو نجوم
    به ابن عرس که دم لابه ها کند چو کلاب

    به سام ابرص و حربا و خنفسا و جعل
    به جیفه گاه و بناووس و مستراح و خلاب

    کزاین نشیمن احسان و عدل نگریزم
    و گرچه بنگه عمرم شود خراب و یباب

    طریق هزل رها کن به جان شاه جهان
    که من گریختنی نیستم به هیچ ابواب

    ز من حکیمی سوگند نامه ای درخواست
    به نام شاه جهان قبلهٔ اولوالالباب

    ازین قصیده که گفتم سخنوران جهان
    به حیرتند چو از منطق طیور، غراب

    زهی تمیمهٔ حسان ثابت و اعشی
    زهی یتیمهٔ سحبان وائل و عتاب

    سخن که خیمه زند در ضمیر خاقانی
    طناب او همه حبل الله آید از اطناب

    بقای شاه جهان باد تا دهد سایه
    زمین به شکل صنوبر فلک به لون سداب

    ملک هر آینه آمین کند که بختش را
    دعوت قد سمع الله دعوتی و اجاب

    دعاش گفتم و اکنون امید من به خداست
    الیه ادعوا برخوانم و الیه اناب
    مــَـــن ، قــَـــهـــرمـــآن ِ زِندِگیـــمو تــُــو آیـــنــه مـــی بــینــَــم ...


  6. #455
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,548
    6,791
    9,125

    پیش فرض

    شمارهٔ ۲۴ - در تحسر و تالم از مرگ کافی افدین عمربن عثمان عموی خود گوید



    راه نفسم بسته شد از آه جگر تاب
    کو هم نفسی تا نفسی رانم ازین باب

    از هم نفسان نیست مرا روزی ازیراک
    در روزن من هم نرود صورت مهتاب

    بی هم نفسی خوش نتوان زیست به گیتی
    بی دست شناور نتوان رست ز غرقاب

    امید وفا دارم و هیهات که امروز
    در گوهر آدم بود این گوهر نایاب

    جز ناله کسی همدم من نیست ز مردم
    جز سایه کسی همره من نیست ز اصحاب

    آزردهٔ چرخم نکنم آرزوی کس
    آری نرود گرگ گزیده ز پی آب

    امروز منم روز فر رفته و شب نیز
    سرگشته ازین بخت سبک پای گران خواب

    نالنده و دل مرده تر از مرغ به شبگیر
    لرزنده و نالنده تر از تیر به پرتاب

    گرم است دمم چون نفس کورهٔ آهن
    تنگ است دلم چون دهن کوزهٔ سیماب

    با این همه امید به بهبود توان داشت
    کان قطرهٔ تلخ است که شد لل خوشاب

    راحت ز عنا زاید و شک نی که به نسبت
    زان حصرم خام است چنین پخته می ناب

    از دادهٔ دهر است همه زادهٔ سلوت
    از بخشش چاه است همه ریزش دولاب

    ای مرد سلامت چه شناسد روش دهر
    از مهر خلیفه که نویسد زر قلاب

    از حادثه سوزم که برآورد ز من دود
    وز نائبه نالم که فرو برد به من ناب

    سرگشته چه گویم که سر و پای ندارم
    خسته به گه خرط و شکسته گه طبطاب

    بیمارم و چون گل که نهی در دم کوره
    گه در عرقم غرقه و گه در تبم از تاب

    حاجت به جوال است و جوم نیست ولیکن
    دل هست بنفشه صفت و اشک چو عناب

    چون زال به طفلی شده ام پیر ز احداث
    زآن است که رد کردهٔ احرارم و احباب

    خرسندی من دل دهدم گر ندهد خلق
    سیمرغ غم زال خورد گر نخورد باب

    همت به سرم گفت که جاه آمد مپذیر
    عزلت به درم کوفت که فقر آمد دریاب

    زان دل که در او جاه بود ناید تسلیم
    زان نی که ازو نیشه کنی ناید جلاب

    مگزین در دونان چو بود صدر قناعت
    منگر مه نخشب چو بود ماه جهان تاب

    ایام به نقصان و تو را کوشش بیشی
    خورشید به سرطان و تو را پوشش سنجاب

    کی فربهی عیش دهد آخور ایام
    کی پرورش پیل بود جانب سقلاب

    تکیه نکند بر کرم دهر خردمند
    سکه ننهد بر درم ماهی ضراب

    دهرا چه کشی دهره به خون ریختن من
    خود ریخته گردد تو مکش دهره و مشتاب

    قصاب چه آری ز پی کشتن ماهی
    خود کشته شود ماهی بی حربهٔ قصاب

    هان ای دل خاقانی اگرچه ستم دهر
    برتافتنی نیست مشو تافته برتاب

    نقدی که قدر بخشد چه قلب، چه رایج
    لفظی که قضا راند چه سلب، چه ایجاب

    خط بر خط عالم کش و در خط مشو از کس
    دل طاق کن از هستی و بر طاق نه اسباب

    جاهل نرسد در سخن ژرف تو آری
    کف بر سر بحر آید پیدا نه به پایاب

    تحقیق سخن گوی نخیزد ز سخن دزد
    تعلیق رسن باز نیاید ز رسن تاب

    کو آنکه سخندان مهین بود به حکمت
    کو آنکه هنر بخش بهین بود به آداب

    کو صدر افاضل شرف گوهر آدم
    کو کافی دین واسطهٔ گوهر انساب

    کو آنکه ولی نعمت من بود و عم من
    عم نه که پدر بود و خداوند به هر باب

    آن فخر من و مفتخر ماضی اسلاف
    آن صدر من و مصدر مستقبل اعقاب

    آن خاتمهٔ کار مرا خاتم دولت
    آن فاتحهٔ طبع مرا فاتح ابواب

    در دولت عم بود مرا مادت طبعم
    آری ز دماغ است همه قوت اعصاب

    زو دیو گریزنده و او داعی انصاف
    زو حکمت نازنده و او منهی الباب

    زآن عقل بدو گفته که ای عمر عثمان
    هم عمر خیامی و هم عمر خطاب

    ادریس قضا بینش و عیسای شفا بخش
    داده لقبش در دو هنر واضح القاب

    از نعش هدی تختش و از تیر فلک میل
    وز قوس قزح زیجش وز ماه سطرلاب

    دانم که دگرباره گهر دزدد ازین عقد
    آن طفل دبستان من آن مردک کذاب

    هندو بچه ای سازد ازین ترک ضمیرم
    زآن تا نشناسند بگرداند جلباب

    چون خیمهٔ ابیات چهل پنج شد از نظم
    بگسست طناب سخن از غایت اطناب


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  7. #456
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,548
    6,791
    9,125

    پیش فرض

    شمارهٔ ۲۵ - در حسب حال و شکایت از استرداد ملکی که بوی داده بودند

    شاه را تاج ثنا دادم نخواهم بازخواست
    شه مرا نانی که داد ار باز می خواهد رواست

    شاه تاج یک دو کشور داشت لیک از لفظ من
    تاجدار هفت کشور شد به تاجی کز ثناست

    شه مرا نان داد و من جان دادمش یعنی سخن
    نان او تخمی است فانی جان من گنج بقاست

    گنج خانهٔ هشت خلد و نه فلک دادم بدو
    دادهٔ او چیست با من پنج خایهٔ روستاست

    آن قدر ده گانه ای کان پنج دهقان می دهند
    هم دعا گویانش را دادم که آن مزد دعاست

    من چراغم نور داده باز نستانم ز کس
    شاه خورشید است و اینک نور داده باز خواست

    آری آری ماه را خورشید اگر نوری دهد
    باز خواهد خواست آنک شاه خورشید سخاست

    طفل می نالید یعنی قرص رنگین کوچک است
    سگ دوید آن قرص از او بربود و آنک رفت راست

    بنده با افکندگی مشاطهٔ جاه شه است
    سیر با آن گندگی هم ناقد مشک ختاست

    روغن مصری و مشک تبتی را در دو وقت
    هم معرف سیر باشد هم مزکی گندناست

    گر به مدحی فرخی هر بیت را بستد دهی
    در مدیح بکر من هر بیت را شهری بهاست

    صد هزاراست این فضیلت گر رسد اندر شمار
    تا به چپ کردی حساب این فضیلت های راست

    مقتدای نظم و نثرم چون قلم گیرم به دست
    خود قلم گوید کرا این دست باشد مقتداست

    گر چه روز آمد به پیشین از همه پیشینیان
    بیش و پیشم در سخن داند کسی کو پیشواست

    موی معنی می شکافم دوستان را آگهی است
    دشمنان را نیز هر موئی بر این معنی گواست

    جزوی از اشعار من سلطان به کف می داشت باز
    مدحت شاه اخستان بر خواند و ز آتش رشک خاست

    گفت کاین مداح ما را خاص بایستی دریغ
    کاین چنین مدحت که ما خواندیم هم ما را رواست

    خاصگان گفتند کاین منت ز خاقانی است بس
    کافرین شاه شروان در کف سلطان ماست

    گفتم احسان شما بگذشت و احسان امیر
    جاودان مانده است و ای طغرای اقبال شماست


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  8. #457
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,548
    6,791
    9,125

    پیش فرض

    شمارهٔ ۲۶ - در شکایت از زندان




    راحت از راه دل چنان برخاست
    که دل اکنون ز بند جان برخاست


    نفسی در میان میانجی بود
    آن میانجی هم از میان برخاست

    سایه ای مانده بود هم گم شد
    وز همه عالمم نشان برخاست


    چار دیوار خانه روزن شد
    بام بنشست و آستان برخاست

    دل خاکی به دست خون افتاد
    اشک خونین دیت ستان برخاست


    آب شور از مژه چکید و ببست
    زیر پایم نمکستان برخاست

    بر دل من کمان کشید فلک
    لرز تیرم ز استخوان برخاست


    آه من دوش تیر باران کرد
    ابر خونبار از آسمان برخاست

    غصه ای بر سر دلم بنشست
    که بدین سر نخواهد آن برخاست


    آمد آن مرغ نامه آور دوست
    صبح گاهی کز آشیان برخاست

    دید کز جای برنخاستمش
    طیره بنشست و دل گران برخاست


    اژدها بود خفته بر پایم
    نتوانستم آن زمان برخاست

    پای من زیر کوه آهن بود
    کوه بر پای چون توان برخاست


    پای خاقانی ار گشادستی
    داندی از سر جهان برخاست

    مار ضحاک ماند بر پایم
    وز مژه گنج شایگان برخاست


    سوزش من چو ماهی از تابه
    زین دو مار نهنگ سان برخاست

    چون تنورم به گاه آه زدن
    کاتشین مارم از دهان برخاست

    در سیه خانه دل کبودی من
    از سپیدی پاسبان برخاست

    سگ دیوانه پاسبانم شد
    خوابم از چشم سیل ران برخاست


    سگ گزیده ز آب ترسد از آن
    ترسم از آب دیدگان برخاست

    در تموزم ببندد آب سرشک
    کز دمم باد مهرگان برخاست


    همه شب سرخ روی چون شفقم
    کز سرشک آب ناردان برخاست

    ساقم آهن بخورد و از کعبم
    سیل خونین به ناودان برخاست


    بل که آهن ز آه من بگداخت
    ز آهن آواز الامان برخاست

    تا چو بازم در آهنین خلخال
    چو جلاجل ز من فغان برخاست

    تن چو تار قز و بریشم وار
    ناله زین تار ناتوان برخاست

    رنگ رویم فتاد بر دیوار
    نام کهگل به زعفران برخاست


    خون دل زد به چرخ چندان موج
    که گل از راه کهکشان برخاست

    بلبلم در مضیق خارستان
    که امیدم ز گلستان برخاست


    چند نالم که بلبل انصاف
    زین مغیلان باستان برخاست

    جگر از بس که هم جگر خورد است
    معده را ذوق آب و نان برخاست


    جان شد اینجا چه خاک بیزد تن
    که دکان دار از دکان برخاست

    خاک شد هر چه خاک برد به دوش
    کابخوردش ز خاکدان برخاست


    جامهٔ گازر آب سیل ببرد
    شاید ار درزی ار دکان برخاست

    چرخ گوئی دکان قصابی است
    کز سر تیغ خون فشان برخاست


    بره زان سو ترازوی زینسو
    چرب و خشکی از این میان برخاست

    قسم هر ناکسی سبک فربه
    قسم من لاغر و گران برخاست


    هر سقط گردنی است پهلوسای
    زان ز دل طمع گرد ران برخاست

    گر برفت آبروی ترس برفت
    گله مرد و غم شبان برخاست


    کاروان منقطع شد از در شهر
    رصد از راه کاروان برخاست

    اشتر اندر وحل به برق بسوخت
    باج اشتر ز ترکمان برخاست


    نیک عهدی گمان همی بردم
    یار، بد عهد شد گمان برخاست

    دل خرد مرا غمان بزرگ
    از بزرگان خرده دان برخاست


    خواری من ز کینه توزی بخت
    از عزیزان مهربان برخاست

    ای برادر بلای یوسف نیز
    از نفاق برادران برخاست


    قوت روزم غمی است سال آورد
    که نخواهد به سالیان برخاست

    اینت کشتی شکاف طوفانی
    که ازین سبز بادبان برخاست


    قضی الامر کفت طوفان
    به بقای خدایگان برخاست

    نیست غم چون به خواستاری من
    خسرو صاحب القران برخاست


    بعد کشتن قصاص خاقانی
    از در شاه شه نشان برخاست


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  9. #458
    Fereshte

     

    مدیر کل فروم
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    15,827
    9,115
    8,036

    پیش فرض

    شمارهٔ ۲۷ - در فقر و گوشه نشینی و گله از سفر

    قلم بخت من شکسته سر است
    موی در سر ز طالع هنر است

    بخت نیک، آرزو رسان دل است
    که قلم نقش بند هر صور است

    نقش امید چون تواند بست
    قلمی کز دلم شکسته تر است

    دیده دارد سپید بخت سیاه
    این سپید آفت سیاه سر است

    بخت را در گلیم بایستی
    این سپیدی برص که در بصر است

    چشم زاغ است بر سیاهی بال
    گر سپیدی به چشم زاغ در است

    کوه را زر چه سود بر کمرش
    که شهان را زر از در کمر است

    تن چو ناخن شد استخوانم از آنک
    بخت را ناخته به چشم در است

    استخوان پیش کش کنم غم را
    زآنکه غم میهمان سگ جگر است

    روز دانش زوال یافت که بخت
    به من راست فعل کژ نگر است

    بس به پیشین ندیده ای خورشید
    که چو کژ سر نمود کژ نظر است

    چون نفس می زنم کژم نگرد
    چرخ کژ سیر کاهرمن سیر است

    چون صفیرش زنی کژت نگرد
    اسب کورا نظر بر آب خور است

    یا مگر راست می کند کژ من
    که مرا از کژی هنوز اثر است

    ترک آن کژ نگه کند در تیر
    تا شود راست کالت ظفر است

    همه روز اعور است چرخ ولیک
    احول است آن زمان که کینه ور است

    هر که را روی راست، بخت کژ است
    مار کژ بین که بر رخ سپر است

    بس نبالد گیابنی که کژ است
    بس نپرد کبوتری که تر است

    دهر صیاد و روز و شب دو سگ است
    چرخ باز کبود تیز پر است

    همه عالم شکارگه بینی
    کاین دو سگ زیر و باز بر زبر است

    عقل سگ جان هوا گرفت چو باز
    کاین سگ و باز چون شکارگر است

    من چو کبک آب زهره ریخته رنگ
    صید باز و سگی که بوی بر است

    نیک بد حال و سخت سست دلم
    حال و دل هر دو یک نه بر خطر است

    عافیت آرزو کنم هیهات
    این تمناست یافتن دگر است

    آرزو را ذخیره امید است
    وصل امید عمر جانور است

    آرزو چون نشاند شاخ طمع
    طلبش بیخ و یافت برگ و بر است

    طمع آسان ولی طلب صعب است
    صعبی یافت از طلب بتر است

    آرزویی که از جهان خواهم
    بدهد زآنکه مست و بی خبر است

    لیکن آن داده را به هشیاری
    واستاند که نیک بد گهر است

    در دبستان روزگار، مرا
    روز و شب لوح آرزو به بر است

    هیچ طفلی در این دبستان نیست
    که ورا سورهٔ وفا ز بر است

    چون برد آیت وفا از یاد؟
    کآخر اوفوا بعهدی از سور است

    خاطرم بکر و دهر نامرد است
    نزد نامرد، بکر کم خطر است

    نالش بکر خاطرم ز قضاست
    گلهٔ شهربانو از عمر است

    سایهٔ من خبر ندارد از آنک
    آه من چرخ سوز و کوه در است

    جوش دریا در دیده زهرهٔ کوه
    گوش ماهی بنشنود که کر است

    مر ما مر من حساب العمر
    چون به پنجه رسد حساب مر است

    ناودان مژه ز بام دماغ
    قطره ریز است و آرزو خضر است

    سبب آبروی آب مژه است
    صیقل تیغ کوه تیغ خور است

    نکنم زر طلب که طالب زر
    همچو زر نثار پی سپر است

    عاقبت هرکه سر فراخت به زر
    همچو سکه نگون و زخم خور است

    روی عقل از هوای زر همه را
    آبله خورده همچو روی زر است

    از شمار نفس فذلک عمر
    هم غم است ار چه غم نفس شمراست

    غم هم از عالم است و در عالم
    می*نگنجد که بس قوی حشر است

    عالم از جور مایهٔ زای غم است
    بتر از هیمه مایه شرر است

    چون شرر شد قوی همه عالم
    طعمه سازد چه حاجت تبر است

    لهو، یک جزو و غم هزار ورق
    غصه مجموع و قصه مختصر است

    قابل گل منم که گل همه تن
    رنگ خون است و خار نیشتر است

    غم ز دل زاد و خورد خون دلم
    خون مادر غذا ده پسر است

    آتشی کز دل شجر زاید
    طعمهٔ او هم از تن شجر است

    چرخ بازیچه گون چون بازیچه
    در کف هفت طفل جان شکر است

    بدو خیط ملون شب و روز
    در گشایش بسان باد فر است

    شب که ترکان چرخ کوچ کنند
    کاروان حیات بر حذر است

    خیل ترکان کنند بر سر کوچ
    غارت کاروان که بر گذر است

    خواجه چون دید دردمند دلم
    گفت کین دردناکی از سفر است

    هان کجائی چه می خوری؟ گفتم
    می خورم خون خود که ما حضر است

    چه خورش کو خورش کدام خورش
    دست خون مانده را چه جای خور است

    گوید آخر چه آرزو داری
    آرزو زهر و غم نه کام و گر است

    نیم جنسی و یک دلی خواهم
    آرزوم از جهان همین قدر است

    از دو یک دم که در جهان یابم
    ناگزیر است و از جهان گذر است

    نگذرد دیگ پایه را ز حجر
    نگذرد آتشی که در حجر است

    به مقامی رسیده ام که مرا
    خار و حنظل بجای گل شکر است

    کو سر تیغ کرزوی من است
    کانس وحشی به سبزه و شمر است

    بر سر تیغ به سری که سر است
    خرج قصاب به بزی که نر است

    ابله از چشم زخم کم رنج است
    اکمه از درد چشم کم ضرر است

    جاهل آسوده، فاضل اندر رنج
    فضل مجهول و جهل معتبر است

    سفله مستغنی و سخی محتاج
    این تغابن ز بخشش قدر است

    همه جور زمانه بر فضلاست
    بوالفضول از حفاش زاستر است

    سوس را با پلاس کینی نیست
    کین او با پرند شوشتر است

    حال مقلوب شد که بر تن دهر
    ابره کرباس و دیبه آستر است

    عالم از علم مشتق است و لیک
    جهل عالم به عالمی سمر است

    معنی از اشتقاق دور افتاد
    کز صلف کبر و از اصف کبر است

    قوت مرغ جان به بال دل است
    قیمت شاخ کز به زال زر است

    دل پاکان شکستهٔ فلک است
    زال دستان فکندهٔ پدر است

    جان دانا عجب بزرگ دل است
    تن ادریس بس بلند پر است

    در گلستان عمر و رستهٔ عهد
    پس گل، خار و بعد نفع، ضر است

    از پس هر مبارکی شومی است
    وز پی هر محرمی صفر است

    فقر کن نصب عین و پیش خسان
    رفع قصه مکن نه وقت جر است

    دهر اگر خوان زندگانی ساخت
    خورد هر چاشنی که کام و گر است

    سال کو خرمن جوانی دید
    سوخت هر خوشه ای که زیب و فر است

    درزیی صدرهٔ مسیح برید
    علمش برد و گفت گوش خر است

    کشت امید چون نرویاند
    گریه کو فتح باب هر نظر است

    وقت تب چون به نی نبرد تب
    شیر گر نیستانش مستقر است

    دفع عین الکمال چون نکند
    رنگ نیلی که بر رخ قمر است

    دی همی گفتم آه کز ره چشم
    دل من نیم کشتهٔ عبر است

    مرگ یاران شنیدم از ره گوش
    دلم امروز کشتهٔ فکر است

    هر که از راه گوش کشته شود
    زاندرون پوست خون او هدر است

    آری آری هم از ره گوش است
    کشتن قندزی که در خزر است

    نقطهٔ خون شد از سفر دل من
    خود سفر هم به نقطه ای سقر است

    تا به غربت فتاده ام همه سال
    نه مهم غیبت و سه مه حضر است

    نی نی از بخت شکرها دارم
    چند شکری که شوک بی ثمر است

    صورت بخت من طویلر الذیل
    در وفا چون قصیر با قصر است

    بخت ملاح کشتی طرب است
    بخت فلاح کشته بطر است

    چشم بد دور بر در بختم
    چرخ حلقه به گوش همچو در است

    بخت، مرغ نشیمن امل است
    روز، طفل مشیمهٔ سحر است

    هم ز بخت است کز مقالت من
    همه عالم غرائب و غرر است

    استراحت به بخت یا نعم است
    استطابت به آب یا مدر است

    فخر من یاد کرد شروان به
    که مباهات خور به باختر است

    لیک تبریز به اقامت را
    که صدف قطره را بهین مقر است

    هم به مولد قرار نتوان کرد
    که صدف حبس خانهٔ درر است

    گرچه تبریز شهره تر شهری است
    لیک شروان شریفتر ثغر است

    خاک شروان مگو که وان شر است
    کان شرفوان به خیر مشتهر است

    هم شرفوان نویسمش لیکن
    حرف علت از آن میان بدر است

    عیب شروان مکن که خاقانی
    هست از آن شهر کابتداش شر است

    عیب شهری چرا کنی به دو حرف
    کاول شرع و آخر بشر است

    جرم خورشید را چه جرم بدانک
    شرق و غرب ابتدا شراست و غر است

    گر چه ز اول غر است حرف غریب
    مرد نامی غریب بحر و بر است

    چه کنی نقص مشک کاشغری
    که غر آخر حروف کاشغر است

    گرچه هست اول بدخشان بد
    به نتیجه نکوترین گهر است

    نه تب اول حروف تبریز است
    لیک صحت رسان هر نفر است

    دیدی آن جانور که زاید مشک
    نامش آهو و او همه هنر است
    مــَـــن ، قــَـــهـــرمـــآن ِ زِندِگیـــمو تــُــو آیـــنــه مـــی بــینــَــم ...


  10. 1
  11. #459
    masuod70
    کاربر نمونه
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    April 2019
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,686
    1,263
    1,806

    پیش فرض





    طبع کافی که عسکر هنر است
    چون نی عسکری همه شکر است

    قطرهٔ کوثر و قمطرهٔ هند
    از شکرهای لفظ او اثر است

    نه کلکش به نیشکر ماند
    کز پی تب بریدن بشر است

    گل شکر را ز رشک نیشکرش
    زهر در حلق و خار در جگر است

    نی مصریش قند می*زاید
    تا سمرقند قند او سمر است

    در شکرریز نوعروس سخن
    نی مصریش خاطب هنر است

    بل عروس فلک ببرد دست
    کان نی مصر یوسف دگر است

    گر شکر زاد کلک او چه عجب
    پس شکر خواهد این عجب خبر است

    زعفران گرچه بیخ در آب است
    آرزومند ژالهٔ سحر است

    زین اشارت که کرد خاقانی
    سر فراز است بلکه تاجور است

    پشت خم راست دل به خدمت او
    همچو نون و القلم همه کمر است

    بختم از سرنگونی قلمش
    چون سخن*های او بلند سر است

    سیم و شکر فرستم و خجلم
    که چرا دسترس همین قدر است

    شکر و سیم پیش همت او
    از من و شعر، شرمسار تر است

    خود دل و طبع او ز سیم و شکر
    کان طمغاج و باغ شوشتر است

    شعر گفتم به عذر سیم و شکر
    مختصر عذر خواه مختصر است

    سیم سنگ است پیش دیده از آنک
    هم تراشش زط کلک او گهر است

    اتصال نجوم خاطر او
    فیض طبع مرا نویدگر است

    زین سپس ابروار پاشم جان
    کاین قدر فتح باب ماحضر است

    تا ابد نام او بر افسر عقل
    مهر بر سیم و نقش بر حجر است

    طبع کافی که عسکر هنر است
    چون نی عسکری همه شکر است


    قطرهٔ کوثر و قمطرهٔ هند
    از شکرهای لفظ او اثر است

    نه کلکش به نیشکر ماند
    کز پی تب بریدن بشر است

    گل شکر را ز رشک نیشکرش
    زهر در حلق و خار در جگر است

    نی مصریش قند می*زاید
    تا سمرقند قند او سمر است

    در شکرریز نوعروس سخن
    نی مصریش خاطب هنر است

    بل عروس فلک ببرد دست
    کان نی مصر یوسف دگر است

    گر شکر زاد کلک او چه عجب
    پس شکر خواهد این عجب خبر است

    زعفران گرچه بیخ در آب است
    آرزومند ژالهٔ سحر است

    زین اشارت که کرد خاقانی
    سر فراز است بلکه تاجور است

    پشت خم راست دل به خدمت او
    همچو نون و القلم همه کمر است

    بختم از سرنگونی قلمش
    چون سخن*های او بلند سر است

    سیم و شکر فرستم و خجلم
    که چرا دسترس همین قدر است

    شکر و سیم پیش همت او
    از من و شعر، شرمسار تر است

    خود دل و طبع او ز سیم و شکر
    کان طمغاج و باغ شوشتر است

    شعر گفتم به عذر سیم و شکر
    مختصر عذر خواه مختصر است

    سیم سنگ است پیش دیده از آنک
    هم تراشش زط کلک او گهر است

    اتصال نجوم خاطر او
    فیض طبع مرا نویدگر است

    زین سپس ابروار پاشم جان
    کاین قدر فتح باب ماحضر است

    تا ابد نام او بر افسر عقل
    مهر بر سیم و نقش بر حجر است

    دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
    و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است ...
  12. #460
    Fereshte

     

    مدیر کل فروم
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    15,827
    9,115
    8,036

    پیش فرض

    شمارهٔ ۲۹ - در مدح دستور اعظم مختار الدین



    دل صید زلف اوست به خون در نکوتر است
    وان صید کان اوست نگون سر نکوتر است

    برد آب سنگ من، من از آن سنگ دربرم
    عاشق چو آب و سنگ ببر در نکوتر است

    رنجور سینه ام لب و زلفش دوای من
    کاین درد را بنفشه به شکر نکوتر است

    در چشمش آب نی و رخ از شرم خوی زده
    بادم خشک خوش تر و گل، تر نکوتر است

    خوی بدش که بازستاند مرا ز من
    آن خوی بد ز هرچه نکوتر نکوتر است

    در تخته نرد عشق فتادم به دست خوش
    مهره به دست و خانه به ششدر نکوتر است

    امسال نوبر دل خاقانی است عشق
    خوش میوه ای است عشق و به نوبر نکوتر است

    خاقانیا زر و زر ازین شعر و شعر چند
    شعر ارچه کیمیاست ازو زر نکوتر است

    طبعت که کیمیای زر روزگار از اوست
    بر صدر روزگار ثناگر نکوتر است

    دستور اعظم افسر دارندگان ملک
    کز ظل عرش بر سرش افسر نکوتر است

    مختار دین نظام ممالک که رای او
    از آسمان قوی تر و ز اختر نکوتر است

    راز عقول و مشکل ارواح کشف اوست
    اسرار علم مطلقش از بر نکوتر است

    هست آفتاب دولت سلجوقیان به عدل
    اکسیر گنج ملک به گوهر نکوتر است

    در عهد این خلف دل اسلافش از شرف
    بر قبهٔ مسیح مجاور نکوتر است

    مختار، گوهر آمد و اسلافش آفتاب
    از آفتاب، زادن گوهر نکوتر است

    بر افسر ملوک نشاندش سپهر از آنک
    فرزند آفتاب بر افسر نکوتر است

    در خطبهٔ کرم لقبش صدر عالم است
    بر مهر ملک صدر مظفر نکوتر است

    سنگی است حلم او که نگردد ز سیل خشم
    آن سنگ در ترازوی محشر نکوتر است

    محضر کنم که او ظفر دین مصطفاست
    عدلش پی گواهی محضر نکوتر است

    دین چیست عدل پس تو در عدل کوب از آنک
    عدل از پی نجات تو رهبر نکوتر است

    عدل است و بس کلید در هشتم بهشت
    کز عدل بر گشادن این در نکوتر است

    عدل است و دین دوگانه ز یک مادر آمده
    فهرست ملک ازین دو برادر نکوتر است

    هرجا که عدل سایه کند رخت دین بنه
    کاین سایبان ز طوبی اخضر نکوتر است

    هرجا که عدل خیمه زند کوس دین بزن
    کاین نوبتی ز چرخ مدور نکوتر است

    هر که از تف سموم بیابان ظلم جست
    عدلش سقای برکهٔ کوثر نکوتر است

    سر سامی است عالم و عدل است نضج او
    نضج از دوای عافیت آور نکوتر است

    تاریخ کیقباد نخواندی که در سیر
    عدلش ز فضل عاطفه گستر نکوتر است

    احکام کسروی نشنیدی که در سمر
    عدلش ز عقل مملکه پرور نکوتر است

    افسانه شد حدیث فریدون و بیوراسب
    زآن هر دوان کدام به مخبر نکوتر است

    این داد کرد و آن ستم آورد عاقبت
    هم حال دادگر ز ستمگر نکوتر است

    امروز عدل بر در مختار دان و بس
    ایدر طلب که این طلب ایدر نکوتر است

    کسری و جعفری است که یک قطره همتش
    از هفت بحر کسری و جعفر نکوتر است

    از خواجهٔ زمین و درت هفتم آسمان
    در سایهٔ تو چارم کشور نکوتر است

    از خواجگی چه فخر تو را کز کمال قدر
    هر حاجبت ز خواجهٔ سنجر نکوتر است

    شهباز ملکی و ز پی نامه بردنت
    سیمرغ در محل کبوتر نکوتر است

    آذین باغ دولت و هارون درگهت
    از قصر قیصریه و قیصر نکوتر است

    ای حیدر زمانه به کلک چو ذوالفقار
    نام فلک به صدر تو قنبر نکوتر است

    خاقانیی که نایب حسان مصطفی است
    مداح بارگاه تو حیدر نکوتر است

    جاندار تو رضای حق است و دعای خلق
    کاین دو ز صد سریت لشکر نکوتر است

    در ناف عالمی دل ما جای مهر توست
    جای ملک میان معسکر نکوتر است

    از یاد کرد نام تو کام سخنوران
    چون نکهت مسیح معطر نکوتر است

    چون آستین مریمی و جیب عیسوی
    از خلق تو زمانه معنبر نکوتر است

    ای صدر ملک و صاحب عالم، ثنای تو
    از هر کسی نکوست ز چاکر نکوتر است

    تو داوری و ما همه مظلوم روزگار
    مظلوم در حمایت داور نکوتر است

    عادل غضنفری تو و پروانهٔ تو من
    پروانه در پناه غضنفر نکوتر است

    من خضر دانشم تو سکندر سیاستی
    هر چند خضر پیش سکندر نکوتر است

    لیکن چو آب روزی خضر از مسافری است
    عزم مسافران به سفر در نکوتر است

    دارد سر و تنم سر و پای دل و هوات
    تشریف تو سلاح تن و سر نکوتر است

    از رنگ رنگ خلعه که فرموده ای مرا
    خانه ام ز کارخانهٔ آزر نکوتر است

    دستار خز و جبهٔ خارا نکوست لیک
    تشریف وعده دادن استر نکوتر است

    آن بس بس غضایری از بخشش ملک
    اینجا ز هر معانی در خور نکوتر است

    بس بس گلاب جود که دریا فشانده ای
    غرقه شدم سفینه و معبر نکوتر است

    رهواری سفینه چه بینی که گاه غرق
    بهر صلاح لنگی لنگر نکوتر است

    سوگند می دهم به خدایت که بس کنی
    گرچه عطا چو عمر مکرر نکوتر است

    هرچند کن عطای موفا شگرف بود
    دانند کاین ثنای موفر نکوتر است

    گرچه نکوست بخشش و لطف و هوا و ابر
    شکر زبان لالهٔ احمر نکوتر است

    در شکر کردن از زر خورشید و سیم ماه
    آن زر و سیم بر سر عبهر نکوتر است

    گر ابر کرد مجمر زرین ز زرد گل
    احسنت مرغ از آن زر مجمر نکوتر است

    ساق گیاست شبه زبانی به شکر ابر
    شکر گیا ز ابر مکدر نکوتر است

    خوش طبعم از عطات ولی زرد رخ ز شرم
    حلوا بخوان خواجه مزعفر نکوتر است

    بیمارم از دل و دم سردم مزور است
    بیمار را مگو که مزور نکوتر است

    بیمار دل بخورد مزور نمی رسد
    کورا دوا مفرح اکبر نکوتر است

    گفتم به ترک این طرف و قبله ساختم
    عرضی که از یقین مصور نکوتر است

    راهب که دست داشت ز صد نور بر جهان
    شمع شبش ز چوب صنوبر نکوتر است

    گرچه نکوست رزق فراخ از قضا ولیک
    قانع شدن به رزق مقدر نکوتر است

    نی نی به دولت تو امیر سخن منم
    عسکر کش من این نی عسگر نکوتر است

    من در سخن عزیز جهانم به شرق و غرب
    کز شرق و غرب نام سخنور نکوتر است

    جانم به حشمت تو نه غم ناک، خرم است
    کارم به همت تو نه بدتر نکوتر است

    این شعر بر بدیهه ز من یادگار دار
    کز نوعروس با زر و زیور نکوتر است

    در غیبت آن قصیده که گفتم شگرف بود
    در حضرت این قصیدهٔ دیگر نکوتر است

    هستم عطارد این دو قصیده دو پیکر است
    لاف عطاردت ز دو پیکر نکوتر است

    جاوید عمر باش که ملک از تو یافت ساز
    معمار باغ ملک معمر نکوتر است

    باقی بمان که تا ابد از بخشش ازل
    ملک زمانه بر تو مقرر نکوتر است
    مــَـــن ، قــَـــهـــرمـــآن ِ زِندِگیـــمو تــُــو آیـــنــه مـــی بــینــَــم ...


  13. 1
  14. #461
    masuod70
    کاربر نمونه
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    April 2019
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    6,686
    1,263
    1,806

    پیش فرض

    شمارهٔ ۳۰ وله ایضا




    رستم و بهرام را بهم چه مصاف است
    این دو خلف را بهم چه خشم و خلاف است

    مایهٔ سودا در این صداع چه چیز است
    سود محاکا در این حدیث چه لاف است

    معجز این گر نهنگ بحر فشان است
    حجت آن اژدهای کوه شکاف است

    از پی یک صره ای ز سیم و زر زرد
    بر دو محک سپیدشان چه مصاف است

    هر دو چو صبح از عمود گنبد کافند
    صبح بلی از عمود گنبد کاف است

    آب زدند آسیای کام ز کینه
    کینه چه دارند کاسیا به کفاف است

    هر دو الوفند و از سر دو الفشان
    از پی میم است جنگ نز پی کاف است

    بر در تسعین کنند جنگ شبان روز
    درگه عشرین ز جنگ هر دو معاف است

    گر ز یک انگشتری خاصهٔ جمشید
    دیو چهارم به پیششان به طواف است

    دیو دلی می کنند بر سر خاتم
    خاتم جمشید داشتن نه گزاف است

    ناف بر این شغلشان زده است زمانه
    خاک چنین شغل خون آهوی ناف است

    بس کن خاقانیا مطایبه زیرا
    باطن او درد و ظاهرش همه صاف است

    ساحری از قاف تا به قاف تو داری
    مشرق و مغرب تو را دو نقطهٔ قاف است

    قبلهٔ هرکس کسی است قبلهٔ جانت
    تاج سر خاندان عبد مناف است

    بر شعرا نطق شد حرام به دورت
    سحر حلال آنکه با دم تو مضاف است

    بافتن ریسمان نه معجزه باشد
    معجز داود بین که آهن باف است
    دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
    و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است ...
  15. 1
  16. #462
    Fereshte

     

    مدیر کل فروم
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    15,827
    9,115
    8,036

    پیش فرض

    شمارهٔ ۳۱ - در مدح خواجه همام الدین حاجب و یاد کردن از مرگ منوچهر

    شهری به فتنه شد که فلانی از آن ماست
    ما عشق باز صادق و او عشق دان ماست
    آنجا که دست ماست درو حلقه زان اوست
    وانجا که پای اوست سر و سجده زان ماست
    هر دل که زیر سایهٔ زلفش نشان دهند
    مرغی است پر بریده که از آشیان ماست
    تا بر درش به داغ سگی نامزد شدیم
    گردون درم خرید سگ پاسبان ماست
    با ترک تاز شحنهٔ عشقش میان جان
    سلطان عقل هندوی جان بر میان ماست
    پیغام دادمش که نشانی بدان نشان
    کز گاز بر کنارهٔ لعلت نشان ماست
    مگذار کاتشی شده بر جان ما زند
    این هجر کافر تو که آفت رسان ماست
    هم خود ز روی لطف جوابم نوشت و گفت
    خاقانیا مترس که جان تو جان ماست
    ما طفل وار سر زده و مرده مادریم
    اقبال پهلوان عجم دایگان ماست
    ما بیدقیم و مات عری گشته شاه ما
    میر اجل نظارهٔ احوال دان ماست
    شروان و بای ظلم گرفته است و قحط عدل
    انصاف تاج بخش کیان میزبان ماست
    عادل همام دولت و دین مرزبان ملک
    کز عدل او مبشر مهدی زمان ماست
    دین لاف زد زمانک اسفاهدار گفت
    دولت زبان گشاد که این مرزبان ماست
    دولت به گوش عزم تو این رمز گفته است
    کاندر رکاب تو ملکان هم عنان ماست
    اسلام فخر کرد به دور همام و گفت
    ملت درست پهلو ازین پهلوان ماست
    نازند روشنان فلک در قران سعد
    کاین سعدها ز مهتر صاحب قران ماست
    لافند مادران گهر در مزاج صلح
    کاین صلح ما ز میر سپهر آستان ماست
    تا میر حاجب افسر حجاب روزگار
    برداشت آن حجاب که بند روان ماست
    ما زله خوار مائدهٔ میر حاجبیم
    نعمان روزگار طفیلی خوان ماست
    از مدحتش که زنده کن دوستان اوست
    تا نفخ صور صور دوم در دهان ماست
    خصم ار بزرجمهری یا فسردگی کند
    تایید میر باد که حرز امان ماست
    ما را چه باک مزدک و بیم بزرجمهر
    چون کیقباد قادر و نوشین روان ماست
    ما کاروان گنج روان را روان کنیم
    کاقبال میر بدرقهٔ کاروان ماست
    بخت همام گفت که ما را همای دان
    کز مغز کرکسان فلک استخوان ماست
    رمح همام گفت که عنقا ز زخم ما
    بریان شود که بابزن او سنان ماست
    تیغ همام گفت که ما اعجمی تنیم
    در معرکه زبان ظفر ترجمان ماست
    تیز همام گفت که ما اژدها سریم
    تا طاق گنج خانهٔ نصرت کمان ماست
    رخش همام گفت که ما باد صرصریم
    مفلوج گشته کوه ز زور و توان ماست
    گرز همام گفت که ما کوه آهنیم
    نقرس گرفته باد ز زخم گران ماست
    عدل همام گفت که ما حرز امتیم
    ما در ضمان خلق و خدا در ضمان ماست
    رای همام گفت که ما حصن دولتیم
    کز هشت چشم چار ملک دیده بان ماست
    دست همام گفت که ما ابر رحمتیم
    همت محیط ما و سخا آسمان ماست
    آن بلبل همای فر زاغ فرق بین
    کو خاص گلستان خواص بنان ماست
    روز و شب است ابلق دو رنگ و گفته*اند
    کز نام پهلوان عجم داغ ران ماست
    پرز پلاس آخور خاص همام دین
    دستارچهٔ معنبر و برگستوان ماست
    کیخسرو است شاه و همام است زال زر
    مهلان او تهمتن توران ستان ماست
    ما امتیم و شاه رسول است و او عمر
    فرزند او که فرخ علی کامران ماست
    ای مرزبان کشور پنجم که درگهت
    هفتم سپهر ما نه که هشتم جنان ماست
    بعد از هزار دور تو را یافت چرخ و گفت
    پیرانه سر وجود تو بخت جوان ماست
    از خاک درگهت به مکانی رسیده*ایم
    کامروز عرش را همه رشک از مکان ماست
    گر جان ما به مرگ منوچهر غم زده است
    تو دیر زی که دولت تو غم نشان ماست
    گر معتقدتر از تو شنیدیم هیچ میر
    پس اعتقاد رافضیان رسم و سان ماست
    گر شیردل از تو شناسیم هیچ مرد
    مندیل حیض سگ صفتان طیلسان ماست
    محمود همتی تو و ما مدح خوان تو
    شاید که جان عنصری اشعار خوان ماست
    مداح توست و مخلص توست و مرید توست
    تا طبع ما و سینهٔ ما و روان ماست
    هر چند این قصیده گواهی است راست گوی
    بر دعوی وفاق تو کاندر نهان ماست
    اخلاص و صدق و منقبه داریم و خود نداشت
    غدر و نفاق و منقصه تا خاندان ماست
    ما را گمان فتد که بمانی هزار سال
    معلوم صد هزار یقین در گمان ماست
    نوروز را به خدمت صدرت مبارکی است
    وز مدحتت مبارکی دودمان ماست
    منشور حاجبی و امیریت تازه گشت
    وین تازگی ز بهر صلاح جهان ماست
    گوئیم جاودانت بقاباد و این دعاست
    آمین پس از دعا مدد جاودان ماست
    مــَـــن ، قــَـــهـــرمـــآن ِ زِندِگیـــمو تــُــو آیـــنــه مـــی بــینــَــم ...


  17. #463
    Fereshte

     

    مدیر کل فروم
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    15,827
    9,115
    8,036

    پیش فرض

    شمارهٔ ۳۲ - در مدح صفوة الدین بانوی شروان شاه



    صبح تا آستین برافشانده است
    دامن عنبر تر افشانده است
    مگر آن عقد عنبرینهٔ شب
    برگشاده است و عنبر افشانده است
    روز یک اسبه بر قضا رانده است
    و آتش از روی خنجر افشانده است
    نعل آن نقره خنگ او از برق
    بر جهان خرمن زر افشانده است
    رقعه ها داشت چرخ بر چهره
    همه در خاک خاور افشانده است
    نقش شب پنج با یک افتاده است
    گوئی آن مهره ها بر افشانده است
    مرغ صبح از سماع بس کرده است
    زانکه دیری است تا پر افشانده است
    بلبله در سماع مرغ آسا
    از گلو عقد گوهر افشانده است
    ساقی آن عنبرین کمند امروز
    در گلوگاه ساغر افشانده است
    ابرش آفتاب بستهٔ اوست
    تا کمند معنبر افشانده است
    گوش ها پر نوای داودی است
    کز سر زخمه شکر افشانده است
    نان زرین چرخ دیده است ابر
    خوش نمک در برابر افشانده است
    نان زرین به ماهی آمد باز
    نمک خوش چه در خور افشانده است
    در زمستان نمک نبندد و ابر
    نمک بسته بی مر افشانده است
    نو عروسی است صورت نوروز
    که بر آفاق زیور افشانده است
    گنج نوروز هر چه گوهر داشت
    پیش بانوی کشور افشانده است
    صفوة الدین که شه سوار فلک
    درسم اسبش افسر افشانده است
    جفت خاقان اکبر آنکه سپهر
    بر سرش سعد اصغر افشانده است
    مریم مشتری فر است که عقل
    جان بران مشتری فر افشانده است
    تحفهٔ بزم اوست مریم وار
    هر چه طوبی به نوبر افشانده است
    آن خدیجه است کز ارادت حق
    مال و جان بر پیمبر افشانده است
    وان زبیده است کز سعادت بخت
    بهر کعبه سر و زر افشانده است
    بر سر هشت خلد مجلس او
    نه فلک هفت اختر افشانده است
    روز نو چون کبوتر زرین
    بر زمین پر اخضر افشانده است
    بهر آگین چار بالش اوست
    هر پری کاین کبوتر افشانده است
    جود معروف او به آب حیات
    خاک بر بخل منکر افشانده است
    ژالهٔ نعمت از هوای سخا
    بانوی ملک پرور افشانده است
    تخم اقبال در زمین بقا
    بانوی عدل گستر افشانده است
    گوئی از آتش شهاب فلک
    شعله در دیو کافر افشانده است
    سهم درگاه او خدنگ وبال
    بر پلنگان صفدر افشانده است
    نور ایمان او خوی خجلت
    بر رخ خلد انور افشانده است
    وقت توقیع، نوش داروی جان
    زان سر کلک لاغر افشانده است
    بر عدو زهر و بر ولی مهره است
    هر چه آن مار اسمر افشانده است
    دولت بانوان نثار ظفر
    بر سر بوالمظفر افشانده است
    همت بانوان جواهر سعد
    بر کلاه برادر افشانده است
    دولت او که پیکر شرف است
    آستین بر دو پیکر افشانده است
    همت او که گوهری گهر است
    دست بر چار گوهر افشانده است
    نعش در پای چار دختر او
    زیور هر سه دختر افشانده است
    از پی آن پسر که خواهد بود
    قرع ها سعد اکبر افشانده است
    فال سعد است گفت خاقانی
    کز نفس مشک اذفر افشانده است
    مــَـــن ، قــَـــهـــرمـــآن ِ زِندِگیـــمو تــُــو آیـــنــه مـــی بــینــَــم ...


  18. #464
    Fereshte

     

    مدیر کل فروم
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    15,827
    9,115
    8,036

    پیش فرض

    شمارهٔ ۳۳ - در مدح خاقان کبیر ابوالمظفر اخستان شروان شاه و ملکه

    دل روی مراد از آن ندیده است
    کز اهل دلی نشان ندیده است
    دل هر دو جهان سه باره پیمود
    یک اهل در این میان ندیده است
    در شیب و فراز این دو منزل
    یک پیک وفا روان ندیده است
    چرخ آمده کعبتین بی نقش
    کس نقش وفا از آن ندیده است
    جنسی که من از جهان ندیدم
    پیش از من هم جهان ندیده است
    از منقطعان راه امید
    یک تن رصد امان ندیده است
    روز آمد و روز شد جهان را
    کس یک پی کاروان ندیده است
    تا پشت وفا زمانه بشکست
    کس راستی از زمان ندیده است
    از پشت شکستهٔ وفا به
    بازوی فلک کمان ندیده است
    خاقانی سود و مایهٔ عمر
    الا ز زبان زیان ندیده است
    آویختگی سر ترازو
    الا ز سر زبان ندیده است
    عالم ز همه ملوک عالم
    جنس ملک اخستان ندیده است
    خاقان کبیر، کز جلالت
    آن دید که خضر خان ندیده است
    شروان شه آفتاب دولت
    کورا دوم آسمان ندیده است
    جمشید کیان که دین جز او را
    روئین تن هفت خوان ندیده است
    گو در ملک اخستان نگر آنک
    کیخسرو باستان ندیده است
    گو رایت بوالمظفری بین
    آنک اختر کاویان ندیده است
    گویند که مرز تور و ایران
    چون رستم پهلوان ندیده است
    آن کیست که در صف غلامانش
    صد رستم سیستان ندیده است
    بر نیزهٔ او سماک رامح
    کمتر ز زحل سنان ندیده است
    جز بانو و شاه کوه و دریا
    کس در یک دودمان ندیده است
    دو ابر و دو آفتاب و دو بحر
    کس جز کف هر دوان ندیده است
    دو روح و دو نور کس جز ایشان
    بر یک سر خوان و خان ندیده است
    گیتی افق سپهر عصمت
    جز حضرت بانوان ندیده است
    جمشید ملک نظیر بلقیس
    جز بانوی کامران ندیده است
    قیدافهٔ مملکت که دهرش
    جز رابعهٔ کیان ندیده است
    او رابعهٔ بنات نعش است
    خود رابعه کس چنان ندیده است
    جز نه زن سیدش به ده نوع
    کس مثل به صد قران ندیده است
    رح القدس آن صفا کز او دید
    از مریم پاک جان ندیده است
    بر پردهٔ مریم دوم چرخ
    جز قیصر پاسبان ندیده است
    از قصر جلالتش به صد دور
    خورشید یک آستان ندیده است
    یک خوان شرف نساخت کایام
    سیمرغش مورخوان ندیده است
    برخوان کفش طفیل امید
    جز رضوان میزبان ندیده است
    در مجلس و خوانش چاشنی گیر
    جز جنت نقلدان ندیده است
    هر سو که همای بخت پرید
    الا درش آشیان ندیده است
    تا نخل گرفت بوی عدلش
    کس در رطب استخوان ندیده است
    بیند قلمش به گاه توقیع
    هرک آتش در فشان ندیده است
    تا نامد مهد دولت او
    کس شروان خیروان ندیده است
    ملاح خرد به کشتی وهم
    در بحر دلش کران ندیده است
    در جنب سخاش بحر و کان را
    کس قوت امتحان ندیده است
    زین پس کفش آفتاب بخشد
    کاندر خور بخش کان ندیده است
    کس بی کف راد صفوة الدین
    در جسم کرم روان ندیده است
    در پرده نهان چو راز غیب است
    غیب از دل خود نهان ندیده است
    چون کعبه مجاور حجاب است
    آن کعبه که کس عیان ندیده است
    ذات ملکه است جنت عدن
    کس جنت بی گمان ندیده است
    شاه ادریس است و خود جز ادریس
    از مردان کس جنان ندیده است
    بر نه فلک او ستارهٔ قطب
    کس قطب سبک عنان ندیده است
    با قطب جز این دو قرة العین
    کس مرقد فرقدان ندیده است
    بر روس و حبش که روز و شب راست
    جز داغ ادب نشان ندیده است
    این روس و حبش دو خادمش دان
    کاین خادم روی آن ندیده است
    ای بانوی خاندان جمشید
    جم زین به خاندان ندیده است
    ای ساره صفات و آسیه زهد
    کس چون تو زبیده سان ندیده است
    هر کس که ثنات بر زبان راند
    جز کوثر در دهان ندیده است
    بر آتش هر که مدح راند
    جز طوبی و ضیمران ندیده است
    خاک در تو هر آنکه بوسید
    جز گوهر رایگان ندیده است
    چون تو ملکه نبود و چون من
    کس شاعر مدح خوان ندیده است
    من دانم داستان مدحت
    کس زین به داستان ندیده است
    آن دید ضمیرم از ثنایت
    کز نیسان بوستان ندیده است
    و آن بیند بزمت از زبانم
    کز بلبل گلستان ندیده است
    ذکر تو به باغ خاطر من
    شاخی است که مهرگان ندیده است
    این مدحت تازه بر در تو
    مشکی است که پرنیان ندیده است
    بنده ز دکان شعر برخاست
    چون بازاری در آن ندیده است
    حلاج، دکان گذاشت ایراک
    جز آتش در دکان ندیده است
    بانوی جهان نپرسدش حال
    کو حال دل نوان ندیده است
    از هیچ کسی به هیچ دردی
    تسکین شفارسان ندیده است
    از هر که علاج خواست الا
    درد دل ناتوان ندیده است
    قرب دو سه سال هست کز شاه
    یک حرمت و نیم نان ندیده است
    اقطاع و برات رفت و از کس
    یک پرسش غم نشان ندیده است
    شاه است گران سر ار چه رنجی
    زین بندهٔ جان گران ندیده است
    گفته است به ترک خدمت اکنون
    کانعام خدایگان ندیده است
    دستوری خواهد از خداوند
    کز درگه شه مکان ندیده است
    زنهاری توست و از تو بهتر
    یک داور مهربان ندیده است
    خواهد ز تو استعانت ایرا
    بهتر ز تو مستعان ندیده است
    دادش بده و فغانش بشنو
    کاندوخته جز فغان ندیده است
    این شعر وداعی از زبانم
    سحر است و کس این بیان ندیده است
    مرغ دو زبان چو کلک من کس
    بر گلبن ده بنان ندیده است
    بر نطق سوارم و عطارد
    این مرکب، زیر ران ندیده است
    باغی است بقای بانوی عصر
    کز باد فنا، خزان ندیده است
    بر لوح فرشته نامش ایام
    جز بانوی انس و جان ندیده است
    صد عید چنین ضمان کند عمر
    دولت به ازین ضمان ندیده است
    مــَـــن ، قــَـــهـــرمـــآن ِ زِندِگیـــمو تــُــو آیـــنــه مـــی بــینــَــم ...


  19. #465
    Fereshte

     

    مدیر کل فروم
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    15,827
    9,115
    8,036

    پیش فرض

    شمارهٔ ۳۴ - در مدح صفوة الدین بانوی شروان شاه

    این پرده کاسمان جلال آستان اوست
    ابری است کافتاب شرف در عنان اوست
    این ابر بین که معتکف اوست آفتاب
    وین آفتاب کابر کرم سایبان اوست
    این پرده گرنه صحن بهشت است پس چرا
    رضوان مجاور حرم روضه سان اوست
    این پرده گرنه بحر محیط است پس چرا
    اصداف ملک را گهر اندر نهان اوست
    این پرده گرنه عرش مجید است پس چرا
    ارواح قدس را قدم اندر میان اوست
    این پرده گرنه چرخ رفیع است پس چرا
    سعد السعود را شرف اندر قران اوست
    این پرده گرنه صخرهٔ کعبه است پس چرا
    لب های عرشیان همه بوسه ستان اوست
    برجیس موسوی کف و کیوان طور حلم
    هارون آستانهٔ گردون مکان اوست
    خورشید کرد میل زمین بوس او ازآنک
    سایه اش هزار میل بر از آسمان اوست
    خط امان ستانه ش و لب های خسروان
    العبد بر نوشته به خط امان اوست
    در صف و سجده از قد و پیشانی ملوک
    نون و القلم رقم زده بر آستان اوست
    خاک درش ز چشم و لب میر زادگان
    لاله ستان جنت و عبهرستان اوست
    ناهید زخمه زن گه چوبک زدن به شب
    چابک زن خراجی چوبک زنان اوست
    خورشید روم پرور و ماه حبش نگار
    سایه نشین ساحت طوبی نشان اوست
    تا روز و شب دو خادم رومی و نوبی اند
    هر یک به صدق عنبر جان بر میان اوست
    شاگرد خادمان در اوست روزگار
    کاستاد بحر دست جواهر فشان اوست
    شروان به عز شاه ز بغداد درگذشت
    تا شاهزاده صفوة دین بانوان اوست
    بانوی شرق و غرب که چون خوان نهد به بزم
    عنقا مگس مثال، طفیلی خوان اوست
    هست آسیه به زهد و زلیخا به ملک از آنک
    تسلیم مصر و قاهره بر قهرمان اوست
    باز سپید دولت و شیر سیاه ملک
    کاین پرده هم نشیمن و هم نیستان اوست
    این پرده سد دولت و خاقان سکندر است
    اسکندر دوم که دوم سد از آن اوست
    بلقیس بانوان و سلیمان شه اخستان
    کز عدل و دین مبشر مهدی زمان اوست
    جمشید پیل تن نه که خورشید نیل کف
    کافلاک تنگ مرکب انجم توان اوست
    در رزم یازده رخ و با دهر ده دله
    تا نه سپهر و هشت جنان هفت خوان اوست
    ز آن تیغ کو بنفش تر است از پر مگس
    منقار کرکسان فلک میهمان اوست
    گر چه به خاندانش سلاطین شرف کنند
    این بانوی جهان شرف خاندان اوست
    زیبد منیژه خادمهٔ بانوان چنانک
    افراسیاب نیزه کش اخستان اوست
    بر دست راست و چپ ملکان مادح ویند
    خاقانی از زبان ملک مدح خوان اوست
    پار آن قصیده گفت که تعویذ عقل بود
    و امسال این قصیده که هم حرز جان اوست
    گر مدح بانوان ز پی سیم و زر کند
    زنار کفر خوک خوران طیلسان اوست
    ور جز بقای بانو و شاه است کام او
    پس داستان سگ صفتان داستان اوست
    وردی است بر زبان همه کس را به صبح و شام
    وز مدح بانوان همه ورد زبان اوست
    یارب به تازگی شرف جاودانش ده
    کاسلام تازه از شرف جاودان اوست
    امیدوار باد به بخت ملک چنانک
    کامید چرخ پیر به بخت جوان اوست
    او سال را به دولت و تایید ضامن است
    نوروز تازه روی ز روی ضمان اوست
    مــَـــن ، قــَـــهـــرمـــآن ِ زِندِگیـــمو تــُــو آیـــنــه مـــی بــینــَــم ...


صفحه 31 از 32 نخست ... 112126272829303132 آخرین
نمایش نتایج: از 451 به 465 از 466

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •