ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 13 نخست 12345678 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 195
  1. #31
    zhoana
    مدير بخش عكس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    نوشته ها
    23,600
    11,345
    7,969

    پیش فرض

    غزل ۲۸

    نگارا دل همی خواهد که عشقت را نهان دارد

    ولیکن اشک را نطق است و رنگ رو زبان دارد


    اگر چه آتش مجمر ندارد شعلهٔ پیدا

    ولیکن عود نتواند که دود خود نهان دارد


    کسی کز درد عشق تو ندارد زندگی دل

    اگر جان در تنش ریزند چون زهرش زیان دارد


    کسی کز سوز عشق تو ندارد جان و دل زنده

    بسان خاک گورستان درون پرمردگان دارد


    طریق عشق جان بازی ست تا خود زین جوانمردان

    کرا دولت کند یاری، کرا همت بر آن دارد


    چو فرهاد از غم شیرین ز بهر دوست می میرم

    که این لیلی بهر جانب چو مجنون کشتگان دارد


    مرا با دوست این حال است و با هر کس نمی گویم

    اگر یک جان دو تن پرورد و گر یک تن دو جان دارد


    به جان قصدت کند دشمن چو داری دوستی در دل

    صدف مجروح از آن گردد که لؤلؤ در میان دارد


    همیشه فتنهٔ خوبان بود در شهر و کوی ما

    گل آنجا می شود پیدا که بلبل آشیان دارد


    اگر چون حلقه نتوانی که رویی بردرش مالی

    سری بر پای آن سگ نه که رو بر آستان دارد


    پناه و حرز عشاقند در دنیا خلایق را

    به جز بیدار نتواند که پاس خفتگان دارد


    بلندی جوی و در پستی ممان چون سیف فرغانی

    که بام قصر این کار از معالی نردبان دارد






    نسل ما اینگونه بود
    نسل ما نسلی بود که هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد

    نسلی که یواشکی بوسید یواشکی نوشید

    یواشکی خندید یواشکی حرف زد

    یواشکی فکر کرد یواشکی اعتراض کرد

    یواشکی گریه کرد یواشکی آرزو کرد

    یواشکی دعا کرد یواشکی درد و دل کرد

    یواشکی انتخاب کرد یواشکی عاشق شد

    و یواشکی.........

    شکست خورد


    +++++

    ★ قوانین جدید بخش عکس و آموزش ★

  2. #32
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    ..،• غزل شماره ی 29 •،..

    نور رخ تو قمر ندارد
    ذوق لب تو شکر ندارد

    در دور تو مادر زمانه
    مانند تو یک پسر ندارد

    بی بهره ز دولت غم تو
    از محنت ما خبر ندارد

    آن کس که چو من به روی خوبت
    دل می ندهد مگر ندارد

    دلدادهٔ صورت تو ای دوست
    جان را ز تو دوستر ندارد؟!

    جانا دل تو چو روزگار است
    کن را که فگند بر ندارد

    در سنگ اثر کند فغانم
    وندر دل تو اثر ندارد

    مگذار به دیگران کسی را
    کو جز تو کسی دگر ندارد

    از خون جگر کسی به جز سیف
    در عشق تو دیده تر ندارد




    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  3. #33
    roze par par
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,637
    6,478
    6,238

    پیش فرض

    غزل شماره 30

    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


    دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد

    جان طاقت هجر تو ازین بیش ندارد


    از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم

    دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد


    مه پیش تو از حسن زند لاف ولیکن

    او نوش لب و غمزهٔ چون نیش ندارد


    از مرهم وصل تو نصیبی نبود هیچ

    آن را که ز عشق تو دل ریش ندارد


    خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیند

    چون آینهٔ روی تو در پیش ندارد


    از دایرهٔ عشق دلا پای برون نه

    کن محتشم اکنون سر درویش ندارد


    چون سیف هر آن کس که تو را دید به یکبار

    بیگانه شد از خلق و سر خویش ندارد



    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  4. #34
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    غزل شماره ۳۱: کسی کو همچو تو جانان ندارد
    غزل شماره ۳۲: چشم تو کو جز دل سیاه ندارد
    غزل شماره ۳۳: مه نکویی ز روی او دارد
    غزل شماره ۳۴: در حلقهٔ زلف تو هر دل خطری دارد
    غزل شماره ۳۵: نگار من چو اندر من نظر کرد
    غزل شماره ۳۶: هر که در عشق نمیرد به بقایی نرسد
    غزل شماره ۳۷: این حسن و آن لطافت در حور عین نباشد
    غزل شماره ۳۸: قومی که جان به حضرت جانان همی برند
    غزل شماره ۳۹: آه درد مرا دوا که کند
    غزل شماره ۴۰: ای که در باغ نکویی به تو نبود مانند
    غزل شماره ۴۱: دردمندان غم عشق دوا می*خواهند
    غزل شماره ۴۲: دوشم اسباب عیش نیکو بود
    غزل شماره ۴۳: مشکل است این که کسی را به کسی دل برود
    غزل شماره ۴۴: رفتی و نام تو ز زبانم نمی*رود
    غزل شماره ۴۵: دلم بوسه ز آن لعل نوشین خوهد
    غزل شماره ۴۶: در شهر اگر زمانی آن خوش پسر برآید
    غزل شماره ۴۷: بیا که بی*تو مرا کار بر نمی*آید
    غزل شماره ۴۸: حدیث عشق در گفتن نیاید
    غزل شماره ۴۹: ای تو را تعبیه در تنگ شکر مروارید
    ر

    غزل شماره ۵۰: ای نامهٔ نو رسیده از یار
    غزل شماره ۵۱: ایا نموده دهانت ز لعل خندان در
    غزل شماره ۵۲: دوش در مجلس ما بود ز روی دلبر
    ز

    غزل شماره ۵۳: مست عشقت به خود نیاید باز
    غزل شماره ۵۴: ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز
    غزل شماره ۵۵: ایا به حسن چو شیرین به ملک چون پرویز
    ش

    غزل شماره ۵۶: جرعه*ای می نخورده از دستش
    غزل شماره ۵۷: گر چه جان می*دهم از آرزوی دیدارش
    غزل شماره ۵۸: قند خجل می*شود از لب چون شکرش
    غزل شماره ۵۹: شبی از مجلس مستان برآمد نالهٔ چنگش
    غزل شماره ۶۰: ترکی است یار من که نداند کس از گلش
    غزل شماره ۶۱: آنچه ز تست حال من گفت نمی*توانمش
    غزل شماره ۶۲: چو شد به خنده شکر بار پستهٔ دهنش
    غزل شماره ۶۳: چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش
    غزل شماره ۶۴: من ز عشق تو رستم از غم خویش
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  5. #35
    roze par par
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,637
    6,478
    6,238

    پیش فرض

    غزل شماره 31
    ________________________


    کسی کو همچو تو جانان ندارد

    اگر چه زنده باشد جان ندارد


    گل وصلت نبوید گر چو غنچه

    دلی پر خون لبی خندان ندارد


    شده چون تو توانگر را خریدار

    فقیری کز گدایی نان ندارد


    نخواهم بی تو ملک هر دو عالم

    که بی تو هر دو عالم آن ندارد


    غم ما خور دمی کآنجا که ماییم

    ولایت غیر تو سلطان ندارد


    تویی غمخوار درویشان و هرگز

    دل شادت غم ایشان ندارد


    گداپرور نباشد آن توانگر

    که همت همچو درویشان ندارد


    به من ده ز آن لب جان بخش بوسی

    که درد دل جز این درمان ندارد


    دلم چون جای عشق تست او را

    بگو تا جای خود ویران ندارد


    غم عشق تو را عنبر مثال است

    که عنبر بوی خود پنهان ندارد


    گل حسنی که تا امروز بشکفت

    به غیر از روی تو بستان ندارد


    امید سیف فرغانی به وصل است

    که مسکین طاقت هجران ندارد


    بفرمان تو صد درد است او را

    وگر ناله کند فرمان ندارد


    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  6. #36
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۳۲





    چشم تو کو جز دل سیاه ندارد
    دل برد از مردم و نگاه ندارد

    بی رخت ای آفتاب پرتو رویت
    روز من است آن شبی که ماه ندارد

    با همه ینبوع نور چشمهٔ خورشید
    با رخ تو شکل اشتباه ندارد

    با همه خیل ستاره ماه شب افروز
    لایق میدان تو سپاه ندارد

    بی رخ تو کاسب راند بر سر خورشید
    رقعهٔ شطرنج حسن شاه ندارد

    عاشق تو نزد خلق جای نجوید
    مردهٔ بی سر غم کلاه ندارد

    گر برود از بر تو راه نداند
    ور برود بر در تو راه ندارد

    بر در مردم رود چو سگ بزنندش
    هر که جزین آستان پناه ندارد

    درکه گریزد ز تو؟ که در همه عالم
    از تو به جز تو گریزگاه ندارد

    درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف است
    طاقت ناله، مجال آه ندارد

    وصل تو از خود نصیب ما نفرستاد
    خرمن مه بهر گاو کاه ندارد

    از بد و نیکی که سیف گفت در اشعار
    جز کرمت هیچ عذرخواه ندارد

    دل به غم تو سپرد از آنکه نگیرد
    ملک عمارت چو پادشاه ندارد
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  7. #37
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض


    غزل شمارهٔ ۳۳


    مه نکویی ز روی او دارد
    شب سیاهی ز موی او دارد

    خود بدین چشم چون توان دیدن
    آنچه از حسن روی او دارد

    از سر کوی او به کعبه مرو
    کعبه خانه به کوی او دارد

    گل به بستان جمال ازو گیرد
    مشک در نافه بوی او دارد

    نه تو تنهاش آرزومندی
    هر چه هست آرزوی او دارد

    ذره گر در هوا کند حرکت
    هوس جست و جوی او دارد

    نالهٔ بلبل از پی گل نیست
    روز و شب گفت و گوی او دارد

    من به جان مایلم بدان عاشق
    که دلش میل سوی او دارد

    سیف از گریه خاک را تر کرد
    آبها سر به جوی او دارد
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  8. #38
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    104,685
    19,818
    15,508

    پیش فرض

    غزل 34

    در حلقهٔ زلف تو هر دل خطری دارد

    زیرا که سر زلفت پر فتنه سری دارد


    بر آتش دل آبی از دیده همی ریزم

    تا باد هوای تو بر من گذری دارد


    من در حرم عشقت همخانهٔ هجرانم

    در کوی وصال آخر این خانه دری دارد


    تو زادهٔ ایامی مردم نبود زین سان

    این مادر دهر الحق شیرین پسری دارد


    از تو به نظر زین پس قانع نشوم می*دان

    زیرا که چو من هر کس با تو نظری دارد


    تلخی غمت خوردم باشد سخنم شیرین

    ای دوست ندانستم کاین نی شکری دارد


    جایی که غمت نبود شادی نبود آنجا

    انصاف غم عشقت نیکو هنری دارد


    در مذهب درویشان کذب است حدیث آن

    کز عشق سخن گوید وز خود خبری دارد


    کردم به سخن خود را مانند به عشاقت

    چون مرغ کجا باشد مور ارچه پری دارد


    من بنده بسی بودم در صحبت آن مردان

    عیبم نتوان کردن صحبت اثری دارد


    نومید مباش ای سیف از بوی گل وصلش

    در باغ امید آخر هر شاخ بری دارد



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  9. #39
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,894

    پیش فرض

    غــــزل 35



    نگار من چو اندر من نظر کرد
    همه احوال من بر من دگر کرد

    به پرسش درد جانم را دوا داد
    به خنده زهر عیشم را شکر کرد

    ز راه دیده ناگه در درونم
    درآمد نور و ظلمت را به در کرد

    به شب چون خانه گشتم روشن از شمع
    که چون خورشیدم از روزن نظر کرد

    زهر وصفی که بود او را و اسمی
    به قدر حال من در من اثر کرد

    به گوشم گوش شد با چشم شد چشم
    ز هر جایی به نسبت سر به در کرد

    به غمزه کشت و آنگاهم دگر بار
    به لب چون مرغ عیسی جانور کرد

    چو سایه هستیم را نور خود داد
    چو آن خورشید رخ بر من گذر کرد

    دلم روشن نگردد بی رخ او
    که بی آتش نشاید شمع برکرد

    برین سر راست ناید تاج وصلش
    ز بهر تاج باید ترک سر کرد

    بجان در زلفش آویزم چه باشد
    رسن بازی تواند این قدر کرد

    مرا از حال عشق و صبر پرسید
    چه گویم این مقیم است آن سفر کرد

    خمش کن سیف فرغانی کزین حال
    نمی شاید همه کس را خبر کرد
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  10. #40
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض


    غزل شمارهٔ 36






    هر که در عشق نمیرد به بقایی نرسد

    مرد باقی نشود تا به فنایی نرسد


    تو به خود رفتی، از آن کار به جایی نرسید

    هر که از خود نرود هیچ به جایی نرسد


    در ره او نبود سنگ و اگر باشد نیز

    جز گهر از سر هر سنگ به پایی نرسد


    عاشق از دلبر بی لطف نیابد کامی

    بلبل از گلشن بی گل به نوایی نرسد


    سعی کردی و جزا جستی و گفتی هرگز

    بی عمل مرد به مزدی و جزایی نرسد


    سعی بی عشق تو را فایده ندهد که کسی

    به مقامات عنایت به عنایی نرسد


    هر که را هست مقام از حرم عشق برون

    گر چه در کعبه نشیند به صفایی نرسد


    تندرستی که ندانست نجات اندر عشق

    اینت بیمار که هرگز به شفایی نرسد


    دلبرا چند خوهم دولت وصلت به دعا

    خود مرا دست طلب جز به دعایی نرسد


    خوان نهاده ست و گشاده در و بی خون جگر

    لقمه ای از تو توانگر به گدایی نرسد


    ابر بارنده و تشنه نشود زو سیراب

    شاه بخشنده و مسکین به عطایی نرسد


    سیف فرغانی دردی ز تو دارد در دل

    می پسندی که بمیرد به دوایی نرسد؟!








    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  11. #41
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۳۷

    سیف فرغانی
    سیف فرغانی » گزیده اشعار » غزلها


    این حسن و آن لطافت در حور عین نباشد

    وین لطف و آن حلاوت در ترک چین نباشد

    ماهی اگر چه مه را بر روی گل نروید

    جانی اگر چه جان را صورت چنین نباشد

    از جان و دل فزونی وز آب و گل برونی

    کاین آب و لطف هرگز در ماء و طین نباشد

    ای خدمت تو کردن بهتر زدین و دنیا!

    آنرا که تو نباشی دنیا و دین نباشد

    مشتاق وصلت ای جان دل در جهان نبندد

    انگشتری جم را ز آهن نگین نباشد

    چون دامن تو گیرد در پای تو چه ریزد

    بیچاره*ای که جانش در آستین نباشد

    هان تا گدا نخوانی درویش را اگرچه

    اندر طریق عشقش دنیا معین نباشد

    اندر روش نشاید شه را پیاده گفتن

    گر بر بساط شطرنج اسبی بزین نباشد

    مرده شناس دل را کز عشق نیست جانی

    عقرب شمر مگس را کش انگبین نباشد

    آن کو به عشق میرد اندر لحد نخسبد

    گور شهید دریا اندر زمین نباشد

    الا به عشق جانان مسپار سیف دل را

    کز بهر این امانت جبریل امین نباش
    د
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  12. #42
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,894

    پیش فرض

    غـــزل 38


    قومی که جان به حضرت جانان همی برند
    شور آب سوی چشمهٔ حیوان همی برند

    بی سیم و زر گدا و به همت توانگرند
    این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند

    جان بر طبق نهاده به دست نیاز دل
    پای ملخ به نزد سلیمان همی برند

    آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست
    خرما ببصره زیره بکرمان همی برند

    تمثال کارخانهٔ مانی نقش بند
    سوی نگارخانهٔ رضوان همی برند

    اندر قمارخانهٔ این قوم پاک باز
    دلق گدا و افسر سلطان همی برند

    این راه را که ترک سر است اولین قدم
    از سر گرفته اند و به پایان همی برند

    میدان وصل او ز پی عاشقان اوست
    وین گوی دولتی ست که ایشان همی برند

    بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست
    آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند

    گر گوهر است جان تو ای سیف زینهار
    آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  13. #43
    roze par par
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,637
    6,478
    6,238

    پیش فرض

    غزل شماره 39




    آه درد مرا دوا که کند؟

    چارهٔ کارم ای خدا که کند؟


    چون مرا دردمند هجرش کرد

    غیر وصلش مرا دوا که کند؟


    از خدا وصل اوست حاجت من

    حاجت من جز او روا که کند؟


    من به دست آورم وصالش لیک

    ملک عالم به من رها که کند؟


    دادن دل بدو صواب نبود

    در جهان جز من به این خطا که کند؟


    لایق است او به هر وفا که کنم

    راضیم من به هر جفا که کند


    دی مرا دید، داد دشنامی

    این چنین لطف دوست با که کند؟


    ای توانگر به حسن غیر از تو

    جود با همچو من گدا که کند؟


    وصل تو دولتی*ست، تا که برد؟

    ذکر تو طاعتی*ست، تا که کند


    جان به مرگ ار زتن جدا گردد

    مهرت از جان به من جدا که کند؟


    سیف فرغانی از سر این کوی

    چون تو رفتی حدیث ما که کند؟




    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  14. #44
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    104,685
    19,818
    15,508

    پیش فرض

    غزل 40


    ای که در باغ نکویی به تو نبود مانند

    گل به رخسار نکو سرو به بالای بلند


    هیچ کس نیست ز خوبان جهان همچون تو

    هرگز استاره به خورشید نباشد مانند


    با وجود تو که هستی ز شکر شیرین*تر

    نیست حاجت که کس از مصر به روم آرد قند


    کبر شاهانهٔ تو شاخ امیدم بشکست

    ناز مستانهٔ تو بیخ قرارم برکند


    ساقی عشق تو ما را به زبان شیرین

    شربتی داد خوش و شور تو درما افگند


    عاشق روی تو از خلق بود بیگانه

    مرد را عشق تو از خویش ببرد پیوند


    در جهان گر نبود هیچ کسی غم نخورد

    ز آنکه درویش تو نبود به کسی حاجتمند


    گر برو عرضه کنی هشت بهشت اندر وی

    نکند بی تو قرار و نکند جز تو پسند


    هر که را عشق تو بیمار کند جانش را

    ندهد شهد شفا و نکند زهر گزند


    دل او از غم تو تنگ نگردد زیرا

    نیست ممکن که از آتش کند اندیشه سپند


    دست تدبیر کسی پای گشاده نکند

    چون دلی را سر گیسوی تو آرد در بند


    هر چه غیر تو همه دشمن جانند مرا

    چون منی چون شود از دوست به دشمن خرسند


    سیف فرغانی بی روی تو در فصل بهار

    خوش همی گرید چون ابر، تو چون گل می*خند



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  15. #45
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    پیش فرض


    غزل شمارهٔ 41






    دردمندان غم عشق دوا می خواهند

    به امید آمده اند از تو تو را می خواهند


    روز وصل تو که عید است و منش قربانم

    هر سحر چون شب قدرش به دعا می خواهند


    اندراین مملکت ای دوست تو آن سلطانی

    که ملوک از در تو نان چو گدا می خواهند


    بلکه تا بر سر کوی تو گدایی کردیم

    پادشاهان همه نان از در ما می خواهند


    ز آن جماعت که ز تو طالب حورند و قصور

    در شگفتم که ز تو جز تو چرا می خواهند


    زحمتی دیده همه بر طمع راحت نفس

    طاعتی کرده و فردوس جزا می خواهند


    عمل صالح خود را شب و روز از حضرت

    چون متاعی که فروشند بها می خواهند


    عاشقان خاک سر کوی تو این همت بین

    که ولایت ز کجا تا به کجا می خواهند


    عاشقان مرغ و هوا عشق و جهان هست قفس

    با قفس انس ندارند هوا می خواهند


    تو به دست کرم خویش جدا کن از من

    طبع و نفسی که مرا از تو جدا می خواهند


    عالمی شادی دنیا و گروهی غم عشق

    عاقلان نعمت و عشاق بلا می خواهند


    سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی

    از خدا خواهد و این قوم خدا می خواهند


    در عزیزان ره عشق به خواری منگر

    بنگر این قوم کیانند و کرا می خواهند






    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





صفحه 3 از 13 نخست 12345678 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 195

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ۞₪ دو بیتی های باباطـاهـــر ₪۞كـآمـل شــده
    توسط elena در انجمن شاعران کهن و کلاسیک
    پاسخ: 41
    آخرين نوشته: 2013.07.21, 01:25
  2. ۞₪دیـوان اشــعـآر پـرویـن اعـتـصـامـی ₪۞كـآمـل شــده
    توسط Hanieh-94 در انجمن شاعران کهن و کلاسیک
    پاسخ: 246
    آخرين نوشته: 2013.07.21, 01:24
  3. ۞₪دیـواناشــعـآر ابـوسـعـیـد ابـوالخـیـر₪۞كـآمـل شــده
    توسط kamal_n13 در انجمن شاعران کهن و کلاسیک
    پاسخ: 120
    آخرين نوشته: 2013.07.10, 01:41
  4. 業 ∞اشــعـآر نـظـآمـی گـنـجـوی∞ ₪۞كـآمـل شــده
    توسط MELINA در انجمن شاعران کهن و کلاسیک
    پاسخ: 200
    آخرين نوشته: 2012.09.23, 21:01
  5. ۞₪اشــعـآر بـابـاطــاهـر₪۞كـآمـل شــده
    توسط MELINA در انجمن شاعران کهن و کلاسیک
    پاسخ: 19
    آخرين نوشته: 2012.06.24, 17:33

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •