ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 46 نخست 12345671222 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 683
  1. #16
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    9

    پیش فرض

    دلشده جان مژده اي دادي و رفتي ؟ ما منتظريم

    تلبيس وزير با نصاري

    پس بگويم من به سر نصرانيم
    اي خداي رازدان مي دانيم

    شاه واقف گشت از ايمان من
    وز تعصب كرد قصد جان من

    خواستم تا دين ز شه پنهان كنم
    آنكه دين اوست ظاهر آن كنم

    شاه بويي برد از اسرار من
    متهم شد پيش شه گفتار من

    گفت گفت تو چو در نان سوزنست
    از دل من تا دل تو روزنست

    من از آن روزن بديدم حال تو
    حال تو ديدم ٬ ننوشم قال تو

    گر نبودي جان عيسي چاره ام
    او چهودانه بكردي پاره ام

    بهر عيسي جان سپارم ٬ سردهم
    صد هزاران منتش بر خود نهم

    جان دريغم نيست از عيسي وليك
    واقفم بر علم دينش نيك نيك

    حيف مي آمد مرا كان دين پاك
    در ميان جاهلان گردد هلاك

    شكر ايزد را و عيسي را كه ما
    گشته ايم آن كيش حق را ره نما

    از جهود و از جهودي رسته ايم
    تا به زنار ميان را بسته ايم

    دور دور عيسيست اي مردمان
    بشنويد اسرار كيش او به جان

    كرد با وي شاه آن كاري كه گفت
    خلق حيران مانده زان مكر نهفت

    راند او را جانب نصرانيان
    كرد در دعوت شروع او بعد از آن

    ====
    تلبيس : مكر ٬ حيله
    زناري: رشته اي متصل به صليب كه مسيحيان به گردن مي آويزند ٬ كمربندي كه ذميان مسيحي در مشرق زمين ناگزير به كمر مي بستند
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است
  2. #17
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    9

    پیش فرض

    قبول كردن نصاري مكر وزير را

    صد هزاران مرد ترسا سوي او
    اندك اندك جمع شد در كوي او

    او بيان مي كرد با ايشان به راز
    سر انگليون و زنار و نماز

    او به ظاهر واعظ احكام بود
    ليك در باطن صفير و دام بود

    بهر اين بعضي صحابه از رسول
    ملتمس بودند مكر نفس غول

    كو چه آميزد ز اغراض نهان
    درعبادتها و در اخلاص جان؟

    فضل طاعت را نجستندي ازو
    عيب ظاهر را بجستندي كه كو؟

    مو به مو و ذره ذره مكر نفس
    مي شناسيدند چون گل از كرفس

    موشكافان صحابه هم در آن
    وعظ ايشان خيره گشتندي به جان

    ===
    انگليون: انجيل
  3. #18
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    متابعت نصاری وزیر را

    دل بدو دادند ترسایان تمام
    خود چه باش*د قوت تقلید عام
    در درون سینه مهرش کاشتند
    نایب عیسیش می*پنداشتند
    او بسر دجال یک چشم لعین
    ای خدا فریاد رس نعم المعین
    صد هزاران دام و دانه*ست ای خدا
    ما چو مرغان حریص بی*نوا
    دم بدم ما بسته*ی دام نویم
    هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
    می*رهانی هر دمی ما را و باز
    سوی دامی می*رویم ای بی*نیاز
    ما درین انبار گندم می*کنیم
    گندم جمع آمده گم می*کنیم
    می*نیندیشیم آخر ما بهوش
    کین خلل در گندمست از مکر موش
    موش تا انبار ما حفره زدست
    و از فنش انبار ما ویران شدست
    اول ای جان دفع شر موش کن
    وانگهان در جمع گندم جوش کن
    بشنو از اخبار آن صدر الصدور
    لا صلوة تم الا بالحضور
    گر نه موشی دزد در انبار ماست
    گندم اعمال چل ساله کجاست
    ریزه*ریزه صدق هر روزه چرا
    جمع می*ناید درین انبار ما
    بس ستاره*ی آتش از آهن جهید
    وان دل سوزیده پذرفت و کشید
    لیک در ظلمت یکی دزدی نهان
    می*نهد انگشت بر استارگان
    می*کشد استارگان را یک به یک
    تا که نفروزد چراغی از فلک
    گر هزاران دام باشد در قدم
    چون تو با مایی نباشد هیچ غم
    چون عنایاتت بود با ما مقیم
    کی بود بیمی از آن دزد لیم
    هر شبی از دام تن ارواح را
    می*رهانی می*کنی الواح را
    می*رهند ارواح هر شب زین قفس
    فارغان نه حاکم و محکوم کس
    شب ز زندان بی*خبر زندانیان
    شب ز دولت بی*خبر سلطانیان
    نه غم و اندیشه*ی سود و زیان
    نه خیال این فلان و آن فلان
    حال عارف این بود بی*خواب هم
    گفت ایزد هم رقود زین مرم
    خفته از احوال دنیا روز و شب
    چون قلم در پنجه*ی تقلیب رب
    آنک او پنجه نبیند در رقم
    فعل پندارد بجنبش از قلم
    شمه*ای زین حال عارف وا نمود
    عقل را هم خواب حسی در ربود
    رفته در صحرای بی*چون جانشان
    روحشان آسوده و ابدانشان
    وز صفیری باز دام اندر کشی
    جمله را در داد و در داور کشی
    چونک نور صبحدم سر بر زند
    کرکس زرین گردون پر زند
    فالق الاصباح اسرافیل*وار
    جمله را در صورت آرد زان دیار
    روحهای منبسط را تن کند
    هر تنی را باز آبستن کند
    اسپ جانها را کند عاری ز زین
    سر النوم اخ الموتست این
    لیک بهر آنک روز آیند باز
    بر نهد بر پایشان بند دراز
    تا که روزش واکشد زان مرغزار
    وز چراگاه آردش در زیر بار
    کاش چون اصحاب کهف این روح را
    حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
    تا ازین طوفان بیداری و هوش
    وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش
    ای بسی اصحاب کهف اندر جهان
    پهلوی تو پیش تو هست این زمان
    یار با او غار با او در سرود
    مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  4. #19
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    قصه*ی دیدن خلیفه لیلی را

    گفت لیلی را خلیفه کان توی
    کز تو مجنون شد پریشان و غوی
    از دگر خوبان تو افزون نیستی
    گفت خامش چون تو مجنون نیستی
    هر که بیدارست او در خواب*تر
    هست بیداریش از خوابش بتر
    چون بحق بیدار نبود جان ما
    هست بیداری چو در بندان ما
    جان همه روز از لگدکوب خیال
    وز زیان و سود وز خوف زوال
    نی صفا می*ماندش نی لطف و فر
    نی بسوی آسمان راه سفر
    خفته آن باشد که او از هر خیال
    دارد اومید و کند با او مقال
    دیو را چون حور بیند او به خواب
    پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
    چونک تخم نسل را در شوره ریخت
    او به خویش آمد خیال از وی گریخت
    ضعف سر بیند از آن و تن پلید
    آه از آن نقش پدید ناپدید
    مرغ بر بالا و زیر آن سایه*اش
    می*دود بر خاک پران مرغ*وش
    ابلهی صیاد آن سایه شود
    می*دود چندانک بی*مایه شود
    بی*خبر کان عکس آن مرغ هواست
    بی*خبر که اصل آن سایه کجاست
    تیر اندازد به سوی سایه او
    ترکشش خالی شود از جست و جو
    ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
    از دویدن در شکار سایه تفت
    سایه*ی یزدان چو باشد دایه*اش
    وا رهاند از خیال و سایه*اش
    سایه*ی یزدان بود بنده*ی خدا
    مرده او زین عالم و زنده*ی خدا
    دامن او گیر زوتر بی*گمان
    تا رهی در دامن آخر زمان
    کیف مد الظل نقش اولیاست
    کو دلیل نور خورشید خداست
    اندرین وادی مرو بی این دلیل
    لا احب افلین گو چون خلیل
    رو ز سایه آفتابی را بیاب
    دامن شه شمس تبریزی بتاب
    ره ندانی جانب این سور و عرس
    از ضیاء الحق حسام الدین بپرس
    ور حسد گیرد ترا در ره گلو
    در حسد ابلیس را باشد غلو
    کو ز آدم ننگ دارد از حسد
    با سعادت جنگ دارد از حسد
    عقبه*ای زین صعب*تر در راه نیست
    ای خنک آنکش حسد همراه نیست
    این جسد خانه*ی حسد آمد بدان
    از حسد آلوده باشد خاندان
    گر جسد خانه*ی حسد باشد ولیک
    آن جسد را پاک کرد الله نیک
    طهرا بیتی بیان پاکیست
    گنج نورست ار طلسمش خاکیست
    چون کنی بر بی*حسد مکر و حسد
    زان حسد دل را سیاهیها رسد
    خاک شو مردان حق را زیر پا
    خاک بر سر کن حسد را همچو ما
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  5. #20
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    بیان حسد وزیر

    آن وزیرک از حسد بودش نژاد
    تا به باطل گوش و بینی باد داد
    بر امید آنک از نیش حسد زهر
    او در جان مسکینان رسد
    هر کسی کو از حسد بینی کند
    خویش را بی*گوش و بی بینی کند
    بینی آن باشد که او بویی برد
    بوی او را جانب کویی برد
    هر که بویش نیست بی بینی بود
    بوی آن بویست کان دینی بود
    چونک بویی برد و شکر آن نکرد
    کفر نعمت آمد و بینیش خورد
    شکر کن مر شاکران را بنده باش
    پیش ایشان مرده شو پاینده باش
    چون وزیر از ره*زنی مایه مساز
    خلق را تو بر میاور از نماز
    ناصح دین گشته آن کافر وزیر
    کرده او از مکر در گوزینه سیر
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  6. #21
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را

    هر که صاحب ذوق بود از گفت او
    لذتی می*دید و تلخی جفت او
    نکته*ها می*گفت او آمیخته
    در جلاب قند زهری ریخته
    ظاهرش می*گفت در ره چست شو
    وز اثر می*گفت جان را سست شو
    ظاهر نقره گر اسپیدست و نو
    دست و جامه می سیه گردد ازو
    آتش ار چه سرخ رویست از شرر
    تو ز فعل او سیه کاری نگر
    برق اگر نوری نماید در نظر
    لیک هست از خاصیت دزد بصر
    هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود
    گفت او در گردن او طوق بود
    مدتی شش سال در هجران شاه
    شد وزیر اتباع عیسی را پناه
    دین و دل را کل بدو بسپرد خلق
    پیش امر و حکم او می*مرد خلق
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  7. #22
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    پیغام شاه پنهان با وزیر

    در میان شاه و او پیغامها
    شاه را پنهان بدو آرامها
    آخر الامر از برای آن مراد
    تا دهد چون خاک ایشان را به باد
    پیش او بنوشت شه کای مقبلم
    وقت آمد زود فارغ کن دلم
    گفت اینک اندر آن کارم شها
    کافکنم در دین عیسی فتنه*ها
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  8. #23
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    چرا ديگه كم پست ميدين تو اين تاپيك
    هنوز دفتر اول از مثنوي معنوي هستيم
    كم نيارين ديگه
    اينم مثنوي بعدي

    بیان دوازده سبط از نصاری

    قوم عیسی را بد اندر دار و گیر
    حاکمانشان ده امیر و دو امیر
    هر فریقی مر امیری را تبع
    بنده گشته میر خود را از طمع
    این ده و این دو امیر و قومشان
    گشته بند آن وزیر بد نشان
    اعتماد جمله بر گفتار او
    اقتدای جمله بر رفتار او
    پیش او در وقت و ساعت هر امیر
    جان بدادی گر بدو گفتی بمیر
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  9. #24
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    تخلیط وزیر در احکام انجیل

    ساخت طوماری به نام هر یکی
    نقش هر طومار دیگر مسلکی
    حکمهای هر یکی نوعی دگر
    این خلاف آن ز پایان تا به سر
    در یکی راه ریاضت را و جوع
    رکن توبه کرده و شرط رجوع
    در یکی گفته ریاضت سود نیست
    اندرین ره مخلصی جز جود نیست
    در یکی گفته که جوع و جود تو
    شرک باشد از تو با معبود تو
    جز توکل جز که تسلیم تمام
    در غم و راحت همه مکرست و دام
    در یکی گفته که واجب خدمتست
    ور نه اندیشه*ی توکل تهمتست
    در یکی گفته که امر و نهیهاست
    بهر کردن نیست شرح عجز ماست
    تا که عجز خود بینیم اندر آن
    قدرت او را بدانیم آن زمان
    در یکی گفته که عجز خود مبین
    کفر نعمت کردنست آن عجز هین
    قدرت خود بین که این قدرت ازوست
    قدرت تو نعمت او دان که هوست
    در یکی گفته کزین دو بر گذر
    بت بود هر چه بگنجد در نظر
    در یکی گفته مکش این شمع را
    کین نظر چون شمع آمد جمع را
    از نظر چون بگذری و از خیال
    کشته باشی نیم شب شمع وصال
    در یکی گفته بکش باکی مدار
    تا عوض بینی نظر را صد هزار
    که ز کشتن شمع جان افزون شود
    لیلی*ات از صبر تو مجنون شود
    ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش
    بیش آید پیش او دنیا و بیش
    در یکی گفته که آنچت داد حق
    بر تو شیرین کرد در ایجاد حق
    بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر
    خویشتن را در میفکن در زحیر
    در یکی گفته که بگذار آن خود
    کان قبول طبع تو ردست و بد
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  10. #25
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه

    او ز یک رنگی عیسی بو نداشت
    وز مزاج خم عیسی خو نداشت
    جامه*ی صد رنگ از آن خم صفا
    ساده و یک*رنگ گشتی چون صبا
    نیست یک*رنگی کزو خیزد ملال
    بل مثال ماهی و آب زلال
    گرچه در خشکی هزاران رنگهاست
    ماهیان را با یبوست جنگهاست
    کیست ماهی چیست دریا در مثل
    تا بدان ماند ملک عز و جل
    صد هزاران بحر و ماهی در وجود
    سجده آرد پیش آن اکرام و جود
    چند باران عطا باران شده
    تا بدان آن بحر در افشان شده
    چند خورشید کرم افروخته
    تا که ابر و بحر جود آموخته
    پرتو دانش زده بر خاک و طین
    تا که شد دانه پذیرنده زمین
    خاک امین و هر چه در وی کاشتی
    بی*خیانت جنس آن برداشتی
    این امانت زان امانت یافتست
    کفتاب عدل بر وی تافتست
    تا نشان حق نیارد نوبهار
    خاک سرها را نکرده آشکار
    آن جوادی که جمادی را بداد
    این خبرها وین امانت وین سداد
    مر جمادی را کند فضلش خبیر
    عاقلان را کرده قهر او ضریر
    جان و دل را طاقت آن جوش نیست
    با که گویم در جهان یک گوش نیست
    هر کجا گوشی بد از وی چشم گشت
    هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت
    کیمیاسازست چه بود کیمیا
    معجزه بخش است چه بود سیمیا
    این ثنا گفتن ز من ترک ثناست
    کین دلیل هستی و هستی خطاست
    پیش هست او بباید نیست بود
    چیست هستی پیش او کور و کبود
    گر نبودی کور زو بگداختی
    گرمی خورشید را بشناختی
    ور نبودی او کبود از تعزیت
    کی فسردی همچو یخ این ناحیت
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  11. #26
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    بیان خسارت وزیر درین مکر

    همچو شه نادان و غافل بد وزیر
    پنجه می*زد با قدیم ناگزیر
    با چنان قادر خدایی کز عدم
    صد چو عالم هست گرداند بدم
    صد چو عالم در نظر پیدا کند
    چونک چشمت را به خود بینا کند
    گر جهان پیشت بزرگ و بی*بنیست
    پیش قدرت ذره*ای می*دان که نیست
    این جهان خود حبس جانهای شماست
    هین روید آن سو که صحرای شماست
    این جهان محدود و آن خود بی*حدست
    نقش و صورت پیش آن معنی سدست
    صد هزاران نیزه*ی فرعون را
    در شکست از موسی با یک عصا
    صد هزاران طب جالینوس بود
    پیش عیسی و دمش افسوس بود
    صد هزاران دفتر اشعار بود
    پیش حرف امیی*اش عار بود
    با چنین غالب خداوندی کسی
    چون نمیرد گر نباشد او خسی
    بس دل چون کوه را انگیخت او
    مرغ زیرک با دو پا آویخت او
    فهم و خاطر تیز کردن نیست راه
    جز شکسته می*نگیرد فضل شاه
    ای بسا گنج آگنان کنج*کاو
    کان خیال*اندیش را شد ریش گاو
    گاو که بود تا تو ریش او شوی
    خاک چه بود تا حشیش او شوی
    چون زنی از کار بد شد روی زرد
    مسخ کرد او را خدا و زهره کرد
    عورتی را زهره کردن مسخ بود
    خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود
    روح می*بردت سوی چرخ برین
    سوی آب و گل شدی در اسفلین
    خویشتن را مسخ کردی زین سفول
    زان وجودی که بد آن رشک عقول
    پس ببین کین مسخ کردن چون بود
    پیش آن مسخ این به غایت دون بود
    اسپ همت سوی اختر تاختی
    آدم مسجود را نشناختی
    آخر آدم*زاده*ای ای ناخلف
    چند پنداری تو پستی را شرف
    چند گویی من بگیرم عالمی
    این جهان را پر کنم از خود همی
    گر جهان پر برف گردد سربسر
    تاب خور بگدازدش با یک نظر
    وزر او و صد وزیر و صدهزار
    نیست گرداند خدا از یک شرار
    عین آن تخییل را حکمت کند
    عین آن زهراب را شربت کند
    آن گمان*انگیز را سازد یقین
    مهرها رویاند از اسباب کین
    پرورد در آتش ابراهیم را
    ایمنی روح سازد بیم را
    از سبب سوزیش من سوداییم
    در خیالاتش چو سوفسطاییم
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  12. #27
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم

    مکر دیگر آن وزیر از خود ببست
    وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست
    در مریدان در فکند از شوق سوز
    بود در خلوت چهل پنجاه روز
    خلق دیوانه شدند از شوق او
    از فراق حال و قال و ذوق او
    لابه و زاری همی کردند و او
    از ریاضت گشته در خلوت دوتو
    گفته ایشان نیست ما را بی تو نور
    بی عصاکش چون بود احوال کور
    از سر اکرام و از بهر خدا
    بیش ازین ما را مدار از خود جدا
    ما چو طفلانیم و ما را دایه تو
    بر سر ما گستران آن سایه تو
    گفت جانم از محبان دور نیست
    لیک بیرون آمدن دستور نیست
    آن امیران در شفاعت آمدند
    وان مریدان در شناعت آمدند
    کین چه بدبختیست ما را ای کریم
    از دل و دین مانده ما بی تو یتیم
    تو بهانه می*کنی و ما ز درد
    می*زنیم از سوز دل دمهای سرد
    ما به گفتار خوشت خو کرده*ایم
    ما ز شیر حکمت تو خورده*ایم
    الله الله این جفا با ما مکن
    خیر کن امروز را فردا مکن
    می*دهد دل مر ترا کین بی*دلان
    بی تو گردند آخر از بی*حاصلان
    جمله در خشکی چو ماهی می*طپند
    آب را بگشا ز جو بر دار بند
    ای که چون تو در زمانه نیست کس
    الله الله خلق را فریاد رس
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  13. #28
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    دفع گفتن وزیر مریدان را

    گفت هان ای سخرگان گفت و گو
    وعظ و گفتار زبان و گوش جو
    پنبه اندر گوش حس دون کنید
    بند حس از چشم خود بیرون کنید
    پنبه*ی آن گوش سر گوش سرست
    تا نگردد این کر آن باطن کرست
    بی*حس و بی*گوش و بی*فکرت شوید
    تا خطاب ارجعی را بشنوید
    تا به گفت و گوی بیداری دری
    تو زگفت خواب بویی کی بری
    سیر بیرونیست قول و فعل ما
    سیر باطن هست بالای سما
    حس خشکی دید کز خشکی بزاد
    عیسی جان پای بر دریا نهاد
    سیر جسم خشک بر خشکی فتاد
    سیر جان پا در دل دریا نهاد
    چونک عمر اندر ره خشکی گذشت
    گاه کوه و گاه دریا گاه دشت
    آب حیوان از کجا خواهی تو یافت
    موج دریا را کجا خواهی شکافت
    موج خاکی وهم و فهم و فکر ماست
    موج آبی محو و سکرست و فناست
    تا درین سکری از آن سکری تو دور
    تا ازین مستی از آن جامی نفور
    گفت و گوی ظاهر آمد چون غبار
    مدتی خاموش خو کن هوش*دار
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  14. #29
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن

    جمله گفتند ای حکیم رخنه*جو
    این فریب و این جفا با ما مگو
    چارپا را قدر طاقت با رنه
    بر ضعیفان قدر قوت کار نه
    دانه*ی هر مرغ اندازه*ی ویست
    طعمه*ی هر مرغ انجیری کیست
    طفل را گر نان دهی بر جای شیر
    طفل مسکین را از آن نان مرده گیر
    چونک دندانها بر آرد بعد از آن
    هم بخود گردد دلش جویای نان
    مرغ پر نارسته چون پران شود
    لقمه*ی هر گربه*ی دران شود
    چون بر آرد پر بپرد او بخود
    بی*تکلف بی*صفیر نیک و بد
    دیو را نطق تو خامش می*کند
    گوش ما را گفت تو هش می*کند
    گوش ما هوشست چون گویا توی
    خشک ما بحرست چون دریا توی
    با تو ما را خاک بهتر از فلک
    ای سماک از تو منور تا سمک
    بی*تو ما را بر فلک تاریکیست
    با تو ای ماه این فلک باری کیست
    صورت رفعت بود افلاک را
    معنی رفعت روان پاک را
    صورت رفعت برای جسمهاست
    جسمها در پیش معنی اسمهاست
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  15. #30
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی*شکنم

    گفت حجتهای خود کوته کنید
    پند را در جان و در دل ره کنید
    گر امینم متهم نبود امین
    گر بگویم آسمان را من زمین
    گر کمالم با کمال انکار چیست
    ور نیم این زحمت و آزار چیست
    من نخواهم شد ازین خلوت برون
    زانک مشغولم باحوال درون
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
صفحه 2 از 46 نخست 12345671222 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 683

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •