ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 46 از 46 نخست ... 2636414243444546
نمایش نتایج: از 676 به 683 از 683
  1. #676
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,054

    پیش فرض


    بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش

    بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی

    بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شهزاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمیبچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده


    بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق میمردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست


    بخش ۱۲۴ -
    بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کلست چون با عقل کل بکژروی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان


    بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه*السلام کی از پدر احوال پدر میپرسیدند میگفت آری دیدمش میآید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند میگفتند خود مژدهای داد این بیهوش شدن چیست


    بخش ۱۲۶ - تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة


    بخش ۱۲۷ - بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست


    بخش ۱۲۸ -
    بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نهای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش


    بخش ۱۲۹ - قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو میافتم در راه رفتن تو کم در روی میآیی این چراست و جواب گفتن شتر او را


    بخش ۱۳۰ -
    تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه


    بخش ۱۳۱ -
    لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است


    بخش ۱۳۲ - در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین وارحم الراحمین


    بخش ۱۳۳ - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبن مینماید ترا کی چنینها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آی تا آن خیالها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد میدید خیال نبود و جواب این مثالیست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت


    بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیهالسلام


    بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا

    ویرایش توسط Fereshte : 2016.04.20 در ساعت 13:04 دلیل: وسط نبودن پست


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  2. 1
  3. #677
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,054

    پیش فرض

    بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش

    مادر شه زاده گفت از نقص عقل
    شرط کفویت بود در عقل نقل

    تو ز شح و بخل خواهی وز دها
    تا ببندی پور ما را بر گدا

    گفت صالح را گدا گفتن خطاست
    کو غنی القلب از داد خداست

    در قناعت می گریزد از تقی
    نه از لیمی و کسل هم چون گدا

    قلتی کان از قناعت وز تقاست
    آن ز فقر و قلت دونان جداست

    حبه ای آن گر بیابد سر نهد
    وین ز گنج زر به همت می جهد

    شه که او از حرص قصد هر حرام
    می کند او را گدا گوید همام

    گفت کو شهر و قلاع او را جهاز
    یا نثار گوهر و دینار ریز

    گفت رو هر که غم دین برگزید
    باقی غمها خدا از وی برید

    غالب آمد شاه و دادش دختری
    از نژاد صالحی خوش جوهری

    در ملاحت خود نظیر خود نداشت
    چهره اش تابان تر از خورشید چاشت

    حسن دختر این خصالش آنچنان
    کز نکویی می نگنجد در بیان

    صید دین کن تا رسد اندر تبع
    حسن و مال و جاه و بخت منتفع

    آخرت قطار اشتر دان به ملک
    در تبع دنیاش هم چون پشم و پشک

    پشم بگزینی شتر نبود ترا
    ور بود اشتر چه قیمت پشم را

    چون بر آمد این نکاح آن شاه را
    با نژاد صالحان بی مرا

    از قضا کمپیرکی جادو که بود
    عاشق شه زادهٔ با حسن و جود

    جادوی کردش عجوزهٔ کابلی
    کی برد زان رشک سحر بابلی

    شه بچه شد عاشق کمپیر زشت
    تا عروس و آن عروسی را بهشت

    یک سیه دیوی و کابولی زنی
    گشت به شه زاده ناگه ره زنی

    آن نودساله عجوزی گنده کس
    نه خرد هشت آن ملک را و نه نس

    تا به سالی بود شه زاده اسیر
    بوسه جایش نعل کفش گنده پیر

    صحبت کمپیر او را می درود
    تا ز کاهش نیم جانی مانده بود

    دیگران از ضعف وی با درد سر
    او ز سکر سحر از خود بی خبر

    این جهان بر شاه چون زندان شده
    وین پسر بر گریه شان خندان شده

    شاه بس بیچاره شد در برد و مات
    روز و شب می کرد قربان و زکات

    زانک هر چاره که می کرد آن پدر
    عشق کمپیرک همی شد بیشتر

    پس یقین گشتش که مطلق آن سریست
    چاره او را بعد از این لابه گریست

    سجده می کرد او که هم فرمان تراست
    غیر حق بر ملک حق فرمان کراست

    لیک این مسکین همی سوزد چو عود
    دست گیرش ای رحیم و ای ودود

    تا ز یا رب یا رب و افغان شاه
    ساحری استاد پیش آمد ز راه


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  4. #678
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,054

    پیش فرض

    بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی

    او شنیده بود از دور این خبر
    که اسیر پیرزن گشت آن پسر

    کان عجوزه بود اندر جادوی
    بی نظیر و آمن از مثل و دوی

    دست بر بالای دستست ای فتی
    در فن و در زور تا ذات خدا

    منتهای دستها دست خداست
    بحر بی شک منتهای سیلهاست

    هم ازو گیرند مایه ابرها
    هم بدو باشد نهایت سیل را

    گفت شاهش کین پسر از دست رفت
    گفت اینک آمدم درمان زفت

    نیست همتا زال را زین ساحران
    جز من داهی رسیده زان کران

    چون کف موسی به امر کردگار
    نک برآرم من ز سحر او دمار

    که مرا این علم آمد زان طرف
    نه ز شاگردی سحر مستخف

    آمدم تا بر گشایم سحر او
    تا نماند شاه زاده زردرو

    سوی گورستان برو وقت سحور
    پهلوی دیوار هست اسپید گور

    سوی قبله باز کاو آنجای را
    تا ببینی قدرت و صنع خدا

    بس درازست این حکایت تو ملول
    زبده را گویم رها کردم فضول

    آن گره های گران را بر گشاد
    پس ز محنت پور شه را راه داد

    آن پسر با خویش آمد شد دوان
    سوی تخت شاه با صد امتحان

    سجده کرد و بر زمین می زد ذقن
    در بغل کرده پسر تیغ و کفن

    شاه آیین بست و اهل شهر شاد
    وآن عروس ناامید بی مراد

    عالم از سر زنده گشت و پر فروز
    ای عجب آن روز روز امروز روز

    یک عروسی کرد شاه او را چنان
    که جلاب قند بد پیش سگان

    جادوی کمپیر از غصه بمرد
    روی و خوی زشت فا مالک سپرد

    شاه زاده در تعجب مانده بود
    کز من او عقل و نظر چون در ربود

    نو عروسی دید هم چون ماه حسن
    که همی زد بر ملیحان راه حسن

    گشت بیهوش و برو اندر فتاد
    تا سه روز از جسم وی گم شد فؤاد

    سه شبان روز او ز خود بیهوش گشت
    تا که خلق از غشی او پر جوش گشت

    از گلاب و از علاج آمد به خود
    اندک اندک فهم گشتش نیک و بد

    بعد سالی گفت شاهش در سخن
    کای پسر یاد آر از آن یار کهن

    یاد آور زان ضجیع و زان فراش
    تا بدین حد بی وفا و مر مباش

    گفت رو من یافتم دار السرور
    وا رهیدم از چه دار الغرور

    هم چنان باشد چومؤمنراه یافت
    سوی نور حق ز ظلمت روی تافت


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  5. #679
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,054

    پیش فرض

    بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده

    ای برادر دانک شه زاده توی
    در جهان کهنه زاده از نوی

    کابلی جادو این دنیاست کو
    کرد مردان را اسیر رنگ و بو

    چون در افکندت دریغ آلوده روذ
    دم به دم می خوان و می دم قل اعوذ

    تا رهی زین جادوی و زین قلق
    استعاذت خواه از رب الفلق

    زان نبی دنیات را سحاره خواند
    کو به افسون خلق را در چه نشاند

    هین فسون گرم دارد گنده پیر
    کرده شاهان را دم گرمش اسیر

    در درون سینه نفاثات اوست
    عقده های سحر را اثبات اوست

    ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیست
    حل سحر او به پای عامه نیست

    ور گشادی عقد او را عقلها
    انبیا را کی فرستادی خدا

    هین طلب کن خوش دمی عقده گشا
    رازدان یفعل الله ما یشا

    هم چو ماهی بسته است او به شست
    شاه زاده ماند سالی و تو شصت

    شصت سال از شست او در محنتی
    نه خوشی نه بر طریق سنتی

    فاسقی بدبخت نه دنیات خوب
    نه رهیده از وبال و از ذنوب

    نفخ او این عقده ها را سخت کرد
    پس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد

    تا نفخت فیه من روحی ترا
    وا رهاند زین و گوید برتر آ

    جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر
    نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر

    رحمت او سابقست از قهر او
    سابقی خواهی برو سابق بجو

    تا رسی اندر نفوس زوجت
    کای شه مسحور اینک مخرجت

    با وجود زال ناید انحلال
    در شبیکه و در بر آن پر دلال

    نه بگفتست آن سراج امتان
    این جهان و آن جهان را ضرتان

    پس وصال این فراق آن بود
    صحت این تن سقام جان بود

    سخت می آید فراق این ممر
    پس فراق آن مقر دان سخت تر

    چون فراق نقش سخت آید ترا
    تا چه سخت آید ز نقاشش جدا

    ای که صبرت نیست از دنیای دون
    چونت صبرست از خدا ای دوست چون

    چونک صبرت نیست زین آب سیاه
    چون صبوری داری از چشمهٔ اله

    چونک بی این شرب کم داری سکون
    چون ز ابراری جدا وز یشربون

    گر ببینی یک نفس حسن ودود
    اندر آتش افکنی جان و وجود

    جیفه بینی بعد از آن این شرب را
    چون ببینی کر و فر قرب را

    هم چو شه زاده رسی در یار خویش
    پس برون آری ز پا تو خار خویش

    جهد کن در بی خودی خود را بیاب
    زودتر والله اعلم بالصواب

    هر زمانی هین مشو با خویش جفت
    هر زمان چون خر در آب و گل میفت

    از قصور چشم باشد آن عثار
    که نبیند شیب و بالا کور وار

    بوی پیراهان یوسف کن سند
    زانک بویش چشم روشن می کند

    صورت پنهان و آن نور جبین
    کرده چشم انبیا را دوربین

    نور آن رخسار برهاند ز نار
    هین مشو قانع به نور مستعار

    چشم را این نور حالی بین کند
    جسم و عقل و روح را گرگین کند

    صورتش نورست و در تحقیق نار
    گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار

    دم به دم در رو فتد هر جا رود
    دیده و جانی که حالی بین بود

    دور بیند دوربین بی هنر
    هم چنانک دور دیدن خواب در

    خفته باشی بر لب جو خشک لب
    می دوی سوی سراب اندر طلب

    دور می بینی سراب و می دوی
    عاشق آن بینش خود می شوی

    می زنی در خواب با یاران تو لاف
    که منم بینادل و پرده شکاف

    نک بدان سو آب دیدم هین شتاب
    تا رویم آنجا و آن باشد سراب

    هر قدم زین آب تازی دورتر
    دو دوان سوی سراب با غرر

    عین آن عزمت حجاب این شده
    که به تو پیوسته است و آمده

    بس کسا عزمی به جایی می کند
    از مقامی کان غرض در وی بود

    دید و لاف خفته می ناید به کار
    جز خیالی نیست دست از وی بدار

    خوابناکی لیک هم بر راه خسپ
    الله الله بر ره الله خسپ

    تا بود که سالکی بر تو زند
    از خیالات نعاست بر کند

    خفته را گر فکر گردد هم چو موی
    او از آن دقت نیابد راه کوی

    فکر خفته گر دوتا و گر سه تاست
    هم خطا اندر خطا اندر خطاست

    موج بر وی می زند بی احتراز
    خفته پویان در بیابان دراز

    خفته می بیند عطشهای شدید
    آب اقرب منه من حبل الورید


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  6. #680
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,054

    پیش فرض

    بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

    هم چنان کن زاهد اندر سال قحط
    بود او خندان و گریان جمله رهط

    پس بگفتندش چه جای خنده است
    قحط بیخ مؤمنان بر کنده است

    رحمت از ما چشم خود بر دوختست
    ز آفتاب تیز صحرا سوختست

    کشت و باغ و رز سیه استاده است
    در زمین نم نیست نه بالا نه پست

    خل می میرند زین قحط و عذاب
    ده ده و صد صد چو ماهی دور از آب

    بر مسلمانان نمی آری تو رحم
    مؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم

    رنج یک جزوی ز تن رنج همه ست
    گر دم صلحست یا خود ملحمه ست

    گفت در چشم شما قحطست این
    پیش چشمم چون بهشتست این زمین

    من همی بینم بهر دشت و مکان
    خوشه ها انبه رسیده تا میان

    خوشه ها در موج از باد صبا
    پر بیابان سبزتر از گندنا

    ز آزمون من دست بر وی می زنم
    دست و چشم خویش را چون بر کنم

    یار فرعون تنید ای قوم دون
    زان نماید مر شما را نیل خون

    یار موسی خرد گردید زود
    تا نماند خون بینید آب رود

    با پدر از تو جفایی می رود
    آن پدر در چشم تو سگ می شود

    آن پدر سگ نیست تاثیر جفاست
    که چنان حرمت نظر را سگ نماست

    گرگ می دیدند یوسف را به چشم
    چونک اخوان را حسودی بود و خشم

    با پدر چون صلح کردی خشم رفت
    آن سگی شد گشت بابا یار تفت


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  7. #681
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,054

    پیش فرض

    بخش ۱۲۴ - بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کلست چون با عقل کل بکژروی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان

    کل عالم صورت عقل کلست
    کوست بابای هر آنک اهل قل است

    چون کسی با عقل کل کفران فزود
    صورت کل پیش او هم سگ نمود

    صلح کن با این پدر عاقی بهل
    تا که فرش زر نماید آب و گل

    پس قیامت نقد حال تو بود
    پیش تو چرخ و زمین مبدل شود

    من که صلحم دایما با این پدر
    این جهان چون جنتستم در نظر

    هر زمان نو صورتی و نو جمال
    تا ز نو دیدن فرو میرد ملال

    من همی بینم جهان را پر نعیم
    آبها از چشمه ها جوشان مقیم

    بانگ آبش می رسد در گوش من
    مست می گردد ضمیر و هوش من

    شاخه ها رقصان شده چون تایبان
    برگها کف زن مثال مطربان

    برق آیینه ست لامع از نمد
    گر نماید آینه تا چون بود

    از هزاران می نگویم من یکی
    ز آنک آکندست هر گوش از شکی

    پیش وهم این گفت مژده دادنست
    عقل گوید مژده چه نقد منست


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  8. #682
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,637
    8,543
    7,370

    پیش فرض

    بخش ۱۲۵ -
    قصهٔ فرزندان عزیر علیه السلام کی از پدر احوال پدر می پرسیدند می گفت آری دیدمش می آید
    بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می گفتند خود مژده ای داد این بیهوش شدن چیست



    هم چو پوران عزیز اندر گذر
    آمده پرسان ز احوال پدر

    گشته ایشان پیر و باباشان جوان
    پس پدرشان پیش آمد ناگهان

    پس بپرسیدند ازو کای ره گذر
    از عزیر ما عجب داری خبر

    که کسی مان گفت که امروز آن سند
    بعد نومیدی ز بیرون می رسد

    گفت آری بعد من خواهد رسید
    آن یکی خوش شد چو این مژده شنید

    بانگ می زد کای مبشر باش شاد
    وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد

    که چه جای مژده است ای خیره سر
    که در افتادیم در کان شکر

    وهم را مژده ست و پیش عقل نقد
    ز انک چشم وهم شد محجوب فقد

    کافران را درد و مؤمن را بشیر
    لیک نقد حال در چشم بصیر

    زانک عاشق در دم نقدست مست
    لاجرم از کفر و ایمان برترست

    کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست
    کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست

    کفر قشر خشک رو بر تافته
    باز ایمان قشر لذت یافته

    قشرهای خشک را جا آتش است
    قشر پیوسته به مغز جان خوش است

    مغز خود از مرتبهٔ خوش برترست
    برترست از خوش که لذت گسترست

    این سخن پایان ندارد باز گرد
    تا برآرد موسیم از بحر گرد

    درخور عقل عوام این گفته شد
    از سخن باقی آن بنهفته شد

    زر عقلت ریزه است ای متهم
    بر قراضه مهر سکه چون نهم

    عقل تو قسمت شده بر صد مهم
    بر هزاران آرزو و طم و رم

    جمع باید کرد اجزا را به عشق
    تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

    جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه
    پس توان زد بر تو سکهٔ پادشاه

    ور ز مثقالی شوی افزون تو خام
    از تو سازد شه یکی زرینه جام

    پس برو هم نام و هم القاب شاه
    باشد و هم صورتش ای وصل خواه

    تا که معشوقت بود هم نان هم آب
    هم چراغ و شاهد و نقل شراب

    جمع کن خود را جماعت رحمتست
    تا توانم با تو گفتن آنچ هست

    زانک گفتن از برای باوریست
    جان شرک از باوری حق بریست

    جان قسمت گشته بر حشو فلک
    در میان شصت سودا مشترک

    پس خموشی به دهد او را ثبوت
    پس جواب احمقان آمد سکوت

    این همی دانم ولی مستی تن
    می گشاید بی مراد من دهن

    آنچنان که از عطسه و از خامیاز
    این دهان گردد بناخواه تو باز
    فقط با تـــــــــــــو

    دنیا ، دونفره اش خوبه ...
  9. #683
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,406
    6,747
    9,054

    پیش فرض

    بخش ۱۲۶ - تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة

    هم چو پیغامبر ز گفتن وز نثار
    توبه آرم روز من هفتاد بار
    لیک آن مستی شود توبه شکن
    منسی است این مستی تن جامه کن
    حکمت اظهار تاریخ دراز
    مستیی انداخت در دانای راز
    راز پنهان با چنین طبل و علم
    آب جوشان گشته از جف القلم
    رحمت بی حد روانه هر زمان
    خفته اید از درک آن ای مردمان
    جامهٔ خفته خورد از جوی آب
    خفته اندر خواب جویای سراب
    می رود آنجا که بوی آب هست
    زین تفکر راه را بر خویش بست
    زانک آنجا گفت زینجا دور شد
    بر خیالی از حقی مهجور شد
    دوربینانند و بس خفته روان
    رحمتی آریدشان ای ره روان
    من ندیدم تشنگی خواب آورد
    خواب آرد تشنگی بی خرد
    خود خرد آنست کو از حق چرید
    نه خرد کان را عطارد آورید



    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


صفحه 46 از 46 نخست ... 2636414243444546
نمایش نتایج: از 676 به 683 از 683

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •