ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 46 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 683
  1. #1
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    9

    Flower 32 32 ۞₪اشــعـآر مـــولـآنـا ₪۞*مثنوی معنوی دفتر چهارم *

    به شوقي كه مي جوشيد بر آن شدم تا اشعار شعله ور و شعله كش مولانا جلال الدين را اينجا برايتان بگذارم كه هركدام حكايتي بس زيبا و پرمعنا و درس آموز است. كه چه زيبا اول كتاب را با اين شعر شروع مي نمايد باشد كه همه ما جزو رهروانش باشيم .

    اگر اين بخش بازديد كننده زياد داشته باشد اين بنده مشتاقتر خواهم شد كه ادامه اشعار را در اين قسمت بگذارم و كبود علاقه شما مرا در تنهايي لذت بردن از اشعار باقي خواهد گذاشت
    باشد تا همگي با هم در اين لذت جان سوز سهيم باشيم.


    بشنو از ني چون شكايت مي كند
    از جداييها حكايت مي كند
    كز نيستان تا مرا ببريده اند
    از نفيرم مرد و زن ناليده اند
    سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
    تا بگويم شرح درد اشتياق
    هر كسي تو دور ماند از اصل خويش
    باز جويد روزگار وصل خويش
    من به هر جمعيتي نالان شدم
    جفت بدحالان و خوش حالان شدم
    هر كسي از ظن خود شد يار من
    از درون من نجست اسرار من
    سر من از ناله من دور نيست
    ليك چشم و گوش را آن نور نيست
    تن زجان و جان زتن مستور نيست
    ليك كس را ديد جان دستور نيست
    آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
    هر كه اين آتش ندارد نيست باد
    آتش عشقست كاندر ني فتاد
    جوشش عشقست كاندر مي فتاد
    ني حريف هر كه از ياري بريد
    پرده هااش پرده هاي ما دريد
    همچو ني زهري و ترياقي كه ديد؟
    همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد؟
    ني حديث راه پر خون مي كند
    قصه هاي عشق مجنون مي ند
    محرم اين هوش جز بيهوش نيست
    مر زبان را مشتري جز گوش نيست
    در غم ما روزها بيگاه شد
    روزها با سوزها همراه شد
    روزها گر رفت گو رو باك نيست
    تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست
    هر كه جز ماهي ز آبش سير شد
    هر كه بي روزيست روزش دير شد
    در نيابد حال پخته هيچ خام
    پس سخن كوتاه بايد والسلام
    بند بگسل باش آزاد اي پسر
    چند باشي بند سسيم و بند زر؟
    گر بريزي بحر را در كوزه يي
    چند گنجد؟ قسمت يك روزه يي
    هر كه را جامه ز غشقي چاك شد
    او ز حرص و عيب كلي پاك شد
    شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
    اي طبيب جمله علتهاي ما
    اي دواي نخوت و ناموس ما
    اي تو افلاطون و جالينوس ما
    جسم خاك از عشق بر افلاك شد
    كوه در رقص آمد و چالاك شد
    عشق جان طور آمد عاشقا
    طور مست و خر موسي صاعقا
    با لب دمساز خود گر جفتمي
    همچون ني من گفتنيها گفتمي
    هر كه او از هم زباني شد جدا
    بي زبان شد گرچه دارد صد نوا
    چونكه گل رفت و گلستان درگذشت
    نشنوي زان پس زبلبل سرگذشت
    جمله معشوقست و عاشق پرده ي
    زنده معشوقست و عاشق مرده يي
    چون نباشد عشق را پرواي او
    او چو مرغي ماند برپر واي او
    من چگونه هوش دارم پيش و پس
    چون نباشد نور يارم پيش و پس ؟
    عشق خواهد كين سخن بيرون بود
    آينه غماز نبود چون بود؟
    آينت داني چرا غماز نيست؟
    زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست


    ============
    چاك چاك : پاره پاره
    پادزهر: داروي مخدر و مسكن
    مجنون: قيس بن ملوح عامري از عشاق ناكام عرب كه عشق او به ليلي شهره است ٬ عاشق
    جالينوس: پزشك يوناني
    طور : كوهي در شبه جزيره يي ميان خليج سوپز و عقبه
    صاعقا: موسي بيهوش افتاد
    پرواي : رغبت ٬ ميل ٬ التفات
    غماز: شفاف ٬ منعكس كننده


    اين شعر گوياي همه سخن بود كه نظر مولانا از شاه كه در اشعار بكار مي برد نه ان شاه ستمگر است كه شاه والا مقام و برخوردار از مقام معنوي است

    دفعه بعد عاشق شدن پادشاه بر كنيزك رنجور و تدبير كردن در صحت او را برايت مي نويسم باشد كه پند گيريم.......
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 01:11
  2. #2
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    ببخشيد antinio با اجازه شما من عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور مي نويسم مي خواستم چيز ديگه بنوسيم ولي گفتم به ترتيب باشه.


    عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او

    بشنوید ای دوستان این داستان
    خود حقیقت نقد حال ماست آن
    بود شاهی در زمانی پیش ازین
    ملک دنیا بودش و هم ملک دین
    اتفاقا شاه روزی شد سوار
    با خواص خویش از بهر شکار
    یک کنیزک دید شه بر شاه*راه
    شد غلام آن کنیزک پادشاه
    مرغ جانش در قفص چون می*طپید
    داد مال و آن کنیزک را خرید
    چون خرید او را و برخوردار شد
    آن کنیزک از قضا بیمار شد
    آن یکی خر داشت و پالانش نبود
    یافت پالان گرگ خر را در ربود
    کوزه بودش آب می*نامد بدست
    آب را چون یافت خود کوزه شکست
    شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
    گفت جان هر دو در دست شماست
    جان من سهلست جان جانم اوست
    دردمند و خسته*ام درمانم اوست
    هر که درمان کرد مر جان مرا
    برد گنج و در و مرجان مرا
    جمله گفتندش که جانبازی کنیم
    فهم گرد آریم و انبازی کنیم
    هر یکی از ما مسیح عالمیست
    هر الم را در کف ما مرهمیست
    گر خدا خواهد نگفتند از بطر
    پس خدا بنمودشان عجز بشر
    ترک استثنا مرادم قسوتیست
    نه همین گفتن که عارض حالتیست
    ای بسا ناورده استثنا بگفت
    جان او با جان استثناست جفت
    هرچه کردند از علاج و از دوا
    گشت رنج افزون و حاجت ناروا
    آن کنیزک از مرض چون موی شد
    چشم شه از اشک خون چون جوی شد
    از قضا سرکنگبین صفرا فزود
    روغن بادام خشکی می*نمود
    از هلیله قبض شد اطلاق رفت
    آب آتش را مدد شد همچو نفت
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  3. #3
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  4. #4
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    شرح مختصري بر تفسير ني

    از همان ابتدا که مولوی سرودن مثنوی را آغاز کرد و گفت بشنو این نی چونشکایت میکند از جداییها حکایت میکند وصف خود و تصیر خود را باز نمود به ولیق ترین وجهی گفت من چون نیی هستم بر دهان نی زنی اوست که در من میدمد

    با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی

    مرحم این هوش چون بی هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    نم که مرداندر نایی کرد در خور نای است نه در خور مرگ

    این تصویر که ما چون نیی هستیم بر لبان خداوند در کلام مولانا و در تجربه های او حاضر است حقیقتا خود را چنین میدید و چنین میافت لذا عجب نبود اگر میگفت از جایی دیگر و کس دیگری در من میدمد

    و مرا در سخن گفتن وا میدارد باز در مثنوی موارد مختلف اشاره میکند

    چونکه چاوش میکنم من از رشد او به صد نوعم به گفتن میکشد

    کس دیگری هست که مرا به گفتن وامیدارد

    لی تقاضا در درون همچون جنین چون تقاضا میکنی اتمام این

    سهل گردان ره نما توفیق ده یا تقاضا را بهل از مامنه

    کسی بود که از درون تقاضا میکرد و بر او فشار میاورد و او را به گفتن وا میداشت و او را خاموش نمی پسندید .
    مثنوی معنوی اصول اصول اصول دین است. دربارهء کشف رازهای وصول به حقیقت ورسیدن به مرتبهءیقین است.راه روشن خداپرستی وآشکارترین برهان خداشناسی است.روشنایی آن مانند فانوسی است که در آن چراغی باشد،چراغی که روشن تر از بامدادان نور بیفشاند.این کتاب به مانند رودنیل است برای شکیبایان نوشیدنی گوارا و برای فرعونیان رشک و حسد.

    بشنو این نی چون شکایت میکند ازجدایی ها حکایت میکند

    کز نیستان تا مرا ببریده اند درنفیرم مردوزن نالیده اند

    که این بیت اینطور هم آمده

    بشنو از نی چون حکایت میکند از جدایی ها شکایت میکند

    کزنیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد وزن نالیده اند

    این نی که شکایت میکند و از جدایی ها سخن میگوید خود مولویست بعنوان نمونهء یک انسان آگاه و عارف به حقایق و معانی بلندی که هر ذهنی گنجایش آن را ندارد.و بارها در مثنوی ویا دیوان شمس خود را به نی و چنگ تشبیه کرده و عشق که در او آواز میآفریند .این نی از جدایی ها سخن میگوید :جدایی انسان ازخدایی که مبداء و سرانجام اوست.جدایی جهان مادی از حقایق الهی ،جدایی آحاد این هستی مادی از یکدیگر وجدایی همه ءآنان از مبداءهستی.

    این نی میگوید در نفیرم تو نالهءهمه را میشنوی و تا هنگامی که ما از نیستان حقیقت خدا جدا هستیم این نالهء مرد و زن را در نفیرم خواهی شنید.

    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق

    هر کس کو دورماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

    این نی اگر بخواهد درد اشتیاق خود را به پروردگارش بر زبان آورد باید با کسی بگوید که دلی درد آشنا داشته باشد. سینهءشرحه شرحه یعنی دلی پاره پاره از غم و گرفتار عشق و فراق.

    دور ماندگان از اصل خویش در صورتی میتوانند روزگار وصل خویش را باز جویند که اصل خویش را شناخته باشند و به همین دلیل است که هر نی ای نمی نالد و در هر آفریده ای درد اشتیاق نیست.

    من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم

    هر کسی ازِِظّن خود شد یار من از درون من نجست اسرارمن

    بدحالان کسانی هستند که احول قلبی و روحانی آنها کم است و به کمال نرسیده و در مقابل خوش حالان کسانی هستند که واردات قلبی عالی دارند.مولانا با همه سخن میگوید زیرا می پندارد که از هر دلی راهی به حق میتوان یافت.ناله نی بدحالان را به خیالات مادی خود سرگرم و خشنود میکند و خوش حالان را درطریق معرفت پیش می برد و هر یک از آن دو از ظٌن خود و بر پایهء زمینه های ذهنی و روحانی خود بانگ نی را دوست دارند.(همه حاضران مجلس مولانا خود را موافق و همراز مولانا میدیدند اما همهءآنها او را چنان که بوده است نمی شناختند.)

    سٌر من از نالهء من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
    تن زجان و جان زتن مستورنیست لیک کس را دید جان دستورنیست

    راز و رمزی که توی گفتار مولانا نهفته است به نالهء این نی بسیار نزدیک است اما هر کسی که این ناله را میشنود آن راز را در نمی یابد.جان روح انسان است که بر تن تسلط دارد و اگر نباشد ،از تن هیچ کاری ساخته نیست . جان و تن هر دو یکدیگر را ادراک میکنند.اما آنچه دیده میشود تن است.جان که جوهرهء مجٌرد است با چشم دیده نمی شود.رابطه مولانا و نالهء مولانا هم اینچنین است و چشم و گوش ظاهری تنها جسم نی و نوای آن را میبیند و میشنود در حالی که راز نی را در نمیابد.

    آتش است این بانگ نای و نیست باد هرکه این آتش ندارد،نیست باد
    آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندرمی فتاد

    آنانکه اسیر جنبه های مادی زندگی اند ،فکر میکنند که صدای نی نتیجهءجریان باد یا نفس است ،اما بانگ نی(سخن مولانا)آتش است و حیات مردان حق بسته به این است که چنین آتشی دردرون خود داشته باشند.نابود باد هر کسی که این آتش را ندارد.

    عشق است که این نی را می نوازد.و سخن مولانا تعبیری است از عشق او به حقیقت.به ظاهر نی ویا به خود نی والفاظ مثنوی نباید دل بست بلکه راز را باید یافت و جان را باید دید.این سوز درون و آتش عشق سرمایهء زندگی معنوی و سیر به سوی تکامل است .نی با ناله "روزگار وصل خویش را می جوید" و و می با جوشش "می" میشود.


    با تشکر از استاد دکتر محمد استعلامی
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  5. #5
    hasanbn

    کوچولو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    62
    0
    4

    پیش فرض

    سلام .
    حالا كه دارين به ترتيب ميرين جلو :

    [SIZE=3:0e994c914e]ظاهر شدن عجز طبیبان از معالجۀ كنیزك بر پادشاه و رو آوردن بدرگاه پادشاه حقیقی[/SIZE]

    شه چو عجز آن طبیبان را بدید
    پا برهنه جانب مسجد دوید

    رفت در مسجد، سوی محراب شد
    سجده گاه از اشك شه پر آب شد

    چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
    خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا

    كای كمینه بخششت ملك جهان
    من چه گویم؟ چون تو میدانی نهان

    حال ما و این طبیبان، سر بسر
    پیش لطفِ عام ِ تو باشد هدر

    ای همیشه حاجت ما را پناه
    بار دیگر ما غلط كردیم راه

    لیك گفتی: گر چه میدانم سِرَت
    زود هم پیدا كنش بر ظاهرت

    چون بر آورد از میان جان خروش
    اندر آمد بحر بخشایش به جوش

    در میان گریه خوابش در ربود
    دید در خواب او، كه پیری رو نمود

    گفت: ای شه مژده، حاجاتت رواست
    گر غریبی آیدت فردا ز ماست

    چونكه آید، او حكیم ِ حاذق است
    صادقش دان، کاو امین و صادق است

    در علاجش سحر مطلق را ببین
    در مزاجش قدرت حق را ببین

    خفته بود، آن خواب دید، آگاه شد
    گشته مملوک کنیزک، شاه شد

    چون رسید آن وعده گاه و روز شد
    آفتاب از شرق، اختر سوز شد

    بود اندر منظره شه منتظر
    تا ببیند آنچه بنمودند سر

    دید شخصی، کاملی، پُر مایه ای
    آفتابی در میان سایه ای

    میرسید از دور مانند هلال
    نیست بود و هست، بر شكل خیال

    نیست وش باشد خیال اندر جهان
    تو جهانی بر خیالی بین روان

    بر خیالی صلحشان و جنگشان
    واز خیالی فخرشان و ننگشان

    آن خیالاتی كه دام اولیاست
    عكس مه رویان بُستان خداست

    آن خیالی را كه شه در خواب دید
    در رُخ مهمان همی آمد پدید

    نور حق ظاهر بود اندر ولی
    نیک بین باشی، اگر اهل دلی

    آن ولی حق چو پیدا شد ز دور
    از سر و پایش همی میتافت نور

    شه به جای حاجیان واپیش رفت
    پیش آن مهمان غیب خویش رفت

    ضیف غیبی را چو استقبال کرد
    چون شکر گوئی که پیوست او بورد

    هر دو بحری آشنا آموخته
    هر دو جان، بی دوختن بر دوخته

    آن یکی چون تشنه، وآندیگر چو آب
    آن یکی مخمور و، آن دیگر شراب

    گفت: معشوقم تو بودستی نه آن
    لیك كار از كار خیزد در جهان

    ای مرا تو مصطفی، من چون عمر
    از برای خدمتت بندم كمر
  6. #6
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    اينم از چهارمين مثنوي دفتر اول

    از خداوند ولی*التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی*ادبی

    از خدا جوییم توفیق ادب
    بی*ادب محروم گشت از لطف رب
    بی*ادب تنها نه خود را داشت بد
    بلک آتش در همه آفاق زد
    مایده از آسمان در می*رسید
    بی*شری و بیع و بی*گفت و شنید
    درمیان قوم موسی چند کس
    بی*ادب گفتند کو سیر و عدس
    منقطع شد خوان و نان از آسمان
    ماند رنج زرع و بیل و داس*مان
    باز عیسی چون شفاعت کرد حق
    خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
    باز گستاخان ادب بگذاشتند
    چون گدایان زله*ها برداشتند
    لابه کرده عیسی ایشان را که این
    دایمست و کم نگردد از زمین
    بدگمانی کردن و حرص*آوری
    کفر باشد پیش خوان مهتری
    زان گدارویان نادیده ز آز
    آن در رحمت بریشان شد فراز
    ابر بر ناید پی منع زکات
    وز زنا افتد وبا اندر جهات
    هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
    آن ز بی*باکی و گستاخیست هم
    هر که بی*باکی کند در راه دوست
    ره*زن مردان شد و نامرد اوست
    از ادب بر نور گشتست این فلک
    وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
    بد ز گستاخی کسوف آفتاب
    شد عزازیلی ز جرات رد باب
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  7. #7
    hasanbn

    کوچولو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    September 2007
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    62
    0
    4

    پیش فرض

    و اما پنجمين مثنوي دفتر اول(البته با اجازه ي AS و Antonio ي عزيز)

    [SIZE=3:89480c7c2e]ملاقات پادشاه با آن طبیب الهی که در خوابش بشارت بملاقات او داده بودند[/SIZE]

    شه چو پیش میهمان خویش رفت
    شاه بود او، لیک بس درویش رفت

    دست بگشاد و كنارانش گرفت
    همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

    دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
    از مقام و راه پرسیدن گرفت

    پرس پرسان می كشیدش تا به صدر
    گفت: گنجی یافتم آخر به صبر

    صبر تلخ آمد، ولیکن عاقبت
    میوۀ شیرین دهد، پر منفعت

    گفت: ای نور حق و دفع حرج
    معنی "الصبر مفتاح الفرج"

    ای لقای تو جواب هر سؤال
    مشكل از تو حل شود بی قیل و قال

    ترجمانی هر چه ما را در دل است
    دست گیری هر كه پایش در گِل است

    مرحبا یا مجتبی یا مرتضی
    إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا"

    أنت مولی القوم من لا یشتهی
    قد ردی كَلَّا لَئِنْ لَمْ ینته
  8. #8
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    9

    پیش فرض

    جاي بسي خوشحالي است

    خوشحالم در اين مسير كه اشعار استاد حق مولانا را مي نويسم و خواندنش هر فردي را از خود بي خود مي كند مسرورم كه همراهاني چونين دارم.

    حق تعالي و مولانا يارتان

    بردن پادشاه آن طببيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند

    قصه رنجور و رنجوري بخواند
    بعد از آن در پيش رنجورش نشاند

    رنگ روي و نبص و قاروره بديد
    هم علاماتش هم اسبابش شنيد

    گفت هر دارو كه ايشان كرده اند
    آن عمارت نيست ويران كرده اند

    بي خبر بودند از حال درون
    استعيذ الله مما يفترون

    ديد رنج و كشف شد بر وي نهفت
    ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت

    رنجش از صفرا و از سودا نبود
    بوي هر هيزم پديد آيد ز دود

    ديد از زاريش كو زار دلست
    تن خوشست و او گرفتار دلست

    عاشقي پيداست از زاري دل
    نيست بيماري چو بيماري دل

    علت عاشق ز علتها جداست
    عشق اصطرلاب اسرار خداست

    عاشقي گر زين سر و گر زآن سرست
    عاقبت ما را بدان سر رهبرست

    هر چه گويم عشق ر ا شرح و بيان
    چون به عشق آيم خجل باشم از از آن

    گر چه تفسير زبان روشنگر ست
    ليك عشق بي زبان روشنترست

    چون قلم اندر نوشتن مي شتافت
    چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

    عقل در شرحش چون خر در جگل بخفت
    شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

    آفتاب آمد دليل آفتاب
    گر دليلت بايد از وي رو متاب

    از وي ار سايه نشاني مي دهد
    شمس هر دم نور جاني مي دهد

    سايه خواب آرد ترا همچون سمر
    چون برآيد شمس انشق القمر

    خود غريبي در جهان چون شمس نيست
    شمس جان باقيي كش امس نيست

    شمس در خارج اگر چه هست فرد
    مي توان هم مثل او تصوير كرد

    شمس جان كو خارج آمد از اثير
    نبودش در ذهن و در خارج نظير

    در تصور ذات او را گنج كو
    تا در آيد در تصور مثل او

    در تصور ذات او را گنج كو
    تا در آيد در تصور مثل او؟

    چون حديث روي شمس الدين رسيد
    شمس چارم آسمان سر دركشيد

    واجب آيد چونكه آمد نام او
    شرح كردن رمزي از انعام او

    اين نفس جان دامنم برتافتست
    بوي پيراهان يوسف يافتست

    كز براي حق صحبت سالها
    بازگو حالي از آن خوش حالها

    تا زمين و آسمان خندان شود
    عقل و روح و ديده صد چندان شود

    لاتكلفني فاني في الفنا
    كلت افهامي فلا احصي ثنا

    گل شي قاله غيرامفيق
    ان تكلف او تصلف لايليق

    من چه گويم يك رگم هشيار نيست
    شرح آن ياري كه او را يار نيست

    شرح اين هجران و اين خون جگر
    اين زمان بگذار تا وقت درگ

    قال اطعمني فاني جايع
    واعتجل فالوقت سيف قاطع

    صوفي ابن الوقت باشد اين رفيق
    نيست فردا گفتن از شرط طريق

    تو مگر خود مرد صوفي نيستي ؟
    هست را از نسيه خيزد نيستي

    گفتمش پوشيده خوشتر سر يار
    خود تو در ضمن حكايت گوش دار

    خوشتر آن باشد كه سر دلبران
    گفته آيد در حديث ديگران

    گفت مكشوف و برهنه ٬ بي غلول
    بازگو دفعم مده اي بوالفضول

    پرزده بردار و برهنه گو كه من
    مي نخسپم با صنم با پيرهن

    گفتم ار عريان شود او در عيان
    نه تو ماني نه كنارت نه ميان

    آرزو مي خواه ليك اندازه خواه
    برنتابد كوه را يك برگ كاه

    آفتابي كز وي اين عالم فروخت
    اندكي گر پيش آيد جلمه سوخت

    فتنه و آشوب و خن ريزي مجوي
    بيش از ين از شمس تبريزي مگوي

    اين ندارد آخر از آغاز گوي
    رو تمام اين حكايت بازگوي


    ===========
    يفترون : از دروغ هاي آنان به خدا پناه مي برم
    سمر: افسانه
    انشق القمر: ماه شكافته شد
    امس : ديروز ٬ زمان گذشته
    اثير: كره آتش
    ثنا: برايم تكليف ممكن كه من در حال فنا هستم ٬ فهم و دركم از كار افتاده ٬ حتي ثناي او را نيز نمي توانم بر شمارم
    لايليق: هر چيزي كه او بگويد غيرصحيح خواهدبود ٬ خواه متكلفانه سخن بگويد ٬ خواه خطا كند ٬ به حقيقت دست نخواهد يافت
    قاطع : گفت سرم كن كه وجودم گرسنه ثناي توست ٬ بشتاب كه وقت شمشير بران است
    ابن الوقت: كسي كه فرصت را از دست ندهد
    بي غلول: بي كم و كاست
    بوالفضول : ياوه گوي ٬ بيهوده گوي


    راستي كسي وجود دارد معشوقش را به خاطر رازي بودن او ٬ ببخشد؟
    عشقهاي واقعي وجود دارد؟
    عشقهايي كز پي رنگي بود
    عشق نبود عاقبت ننگي بود

    عشقهاي اين دنيايي همه مملو از رنگهاي مختلف است . كو ان سرسپردگي ؟ كو آن عشق بدون توقع .......
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است
  9. #9
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    هفتمين مثنوي از دفتر اول مثنوي معنوي حضرت مولانا

    خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک

    گفت ای شه خلوتی کن خانه را
    دور کن هم خویش و هم بیگانه را
    کس ندارد گوش در دهلیزها
    تا بپرسم زین کنیزک چیزها
    خانه خالی ماند و یک دیار نه
    جز طبیب و جز همان بیمار نه
    نرم نرمک گفت شهر تو کجاست
    که علاج اهل هر شهری جداست
    واندر آن شهر از قرابت کیستت
    خویشی و پیوستگی با چیستت
    دست بر نبضش نهاد و یک بیک
    باز می*پرسید از جور فلک
    چون کسی را خار در پایش جهد
    پای خود را بر سر زانو نهد
    وز سر سوزن همی جوید سرش
    ور نیابد می*کند با لب ترش
    خار در پا شد چنین دشواریاب
    خار در دل چون بود وا ده جواب
    خار در دل گر بدیدی هر خسی
    دست کی بودی غمان را بر کسی
    کس به زیر دم خر خاری نهد
    خر نداند دفع آن بر می*جهد
    بر جهد وان خار محکم*تر زند
    عاقلی باید که خاری برکند
    خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
    جفته می*انداخت صد جا زخم کرد
    آن حکیم خارچین استاد بود
    دست می*زد جابجا می*آزمود
    زان کنیزک بر طریق داستان
    باز می*پرسید حال دوستان
    با حکیم او قصه*ها می*گفت فاش
    از مقام و خواجگان و شهر و باش
    سوی قصه گقتنش می*داشت گوش
    سوی نبض و جستنش می*داشت هوش
    تا که نبض از نام کی گردد جهان
    او بود مقصود جانش در جهان
    دوستان و شهر او را برشمرد
    بعد از آن شهری دگر را نام برد
    گفت چون بیرون شدی از شهر خویش
    در کدامین شهر بودستی تو بیش
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  10. #10
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    9

    پیش فرض

    نام شهري گفت و زان هم درگذشت
    رنگ روي و نبض او ديگر نگشت

    خواجگان و شهرها را يك به يك
    باز گفت از جاي و از نان و نمك

    شهر شهر و خانه خانه قصه كرد
    نه رگش جنبيد و نه رخ گشت زرد

    نبض او بر حال خود بد بي گزند
    تا بپرسيد از سمرقند چون قند

    نبض جست و روي سرخ و زرد شد
    كز سمرقندي زرگر فرد شد

    چون زرنجور آن حكيم اين راز يافت
    اصل آن درد و بلا را بازيافت

    گفت كوي او كدامست در گذر؟
    او سر پل گفت و كوي غاتفر

    گفت دانستم كه رنجت چيست زود
    در خلاصت سحرها خواهم نمود

    شاد باش و فارغ و آمن كه من
    آن كنم با تو كه باران با چمن

    من غم تو مي خورم تو غم مخور
    بر تو من مشفق ترم از صد پدر

    هان و هان اين راز را با كس مگو
    گر چه از تو شه كند بس جست و جو

    گورخانه راز تو چون دل شود
    آن مراد ت زودتر حاصل شود

    گفت پيغامبر كه هر كه سر نهفت
    زود گردد با مراد خويش جفت

    دانه چون اندر زمين پنهان شود
    سر او سرسبزي بستان شود

    زر و نقره گر نبودندي نهان
    پرورش كي يافتندي زير كان؟

    وعده ها و لطفهاي آن حكيم
    كرد آن رنجور را آمن ز بيم

    وعده ها باشد حقيقي دل پذير
    وعده ها باشد مجازي تاسه گير

    وعده اهل كرم گنج روان
    وعده نااهل شد رنج روان


    دريافتن آن ولي رنج را و عرض كردن رنج او را پيش پادشان
    ================================

    بعد از آن برخاست و عزم شاه كرد
    شاه را زان شمه يي آگاه كرد
    گفت تدبير آن بود كان مرد را
    حاضر آريم از پي اين درد را
    مرد زرگر را بخوان زان شهر دور
    با زر و خلعت بده او را غرور
    (چونكه سلطان از حكيم آن را شنيد
    پند او را از دل و جان برگزيد)


    ===========
    غاتفر: از محلات سمرقند
    آمن : ايمن، در امان
    تاسه گير: خفقان آور
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است
  11. #11
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    9

    پیش فرض

    فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر


    پس فرستاد آن طرف يك دو رسول
    حاذقان و كافيان بس عدول

    تا سمرقند آمدند آن دو امير
    پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير

    كاي لطيف استاد كامل معرفت
    فاش اندر شهرها از تو صفت

    نك فلان شه از براي زرگي
    اختيارت كرد ٬ زيرا مهتري

    اينك اين خلعت بگير و زر و سيم
    چون بيايي ٬ خاص باشي و نديم

    مرد مال و خلعت بسيار ديد
    غره شد ٬ از شهر و فرزندان بريد

    اندر آمد شادمان در راه مرد
    بي خبر كان شاه قصد جانش كرد

    اسب تازي برنشست و شاد تاخت
    خونبهاي خويش را خلعت شناخت

    اي شده اندر سفر با صد رضا
    خود به پاي خويش تا سوءالقضا

    در خيالش ملك و عز و مهتري
    گفت عزراييل رو ٬ آزس يزس

    چون رسيد از راه آن مرد غريب
    اندر آوردش به پيش شه طبيب

    سوي شاهنشاه بردندش به ناز
    تا بسوزد بر سر شمع طراز

    شاه ديد او را بسي تعظيم كرد
    مخزن زر را بدو تسليم كرد

    پس حكيمش گفت كاي سلطان مه
    آن كنيزك را بدين خواجه بده

    تا كنيزك در وصالش خوش شود
    آب وصلش دفع آن آتش شود

    شه بدو بخشيد آن مه روي را
    جفت كرد آن هر دو صحبت جوي را

    مدت شش ماه مي راندند كام
    تا به صحت آمد آن دختر تمام

    بعد از آن از بهر او شربت بساخت
    تا بخورد و پيش دختر مي گذاخت

    چون ز رنجوري جمال او نماند
    جان دختر در وبال او نماند

    چونكه زشت و ناخوش و رخ زرد شد
    اندك اندك در دل او سرد شد

    عشقهايي كز پي رنگي بود
    عشق نبود عاقبت ننگي بود

    كاش كان هم ننگ بودي يكسري
    تا نرفتي بر وي آن بد داوري

    خون دويد از چشم همچون جوي او
    دشمن جان وي آمد روي او

    دشمن طاووس آمد پر او
    اي بسي شه را بكشته فر او

    گفت من آن آهوم كز ناف من
    ريخت اين صياد خون صاف من

    اي من آن روباه صحرا كز كمين
    سر بريدندش براي پوستين

    اي من آن پيلي كه زخم پيلبان
    ريخت خونم از براي استخوان

    آنكه كشتستم پي مادون من
    مي نداند كه نخسپد خون من؟

    بر منست امروز و فردا بر ويست
    خون چون من كس چنين ضايع كيست؟

    گر چه ديوار افكند سايه دراز
    باز گردد سوي او آن سايه باز

    اين جهان كوهست و فعل ماندا
    سوي ما آيد نداها را صدا

    اين بگفت و رفت دردم زير خاك
    آن كنيزك شد ز عشق و رنج پاك

    زآنكه عشق مردگان پاينده نيست
    زآنكه مرده سوي ما آينده نيست

    عشق زنده در روان و در بصر
    هر دمي باشد ز غنچه تازه تر

    عشق آن زنده گزين كو باقيست
    كز شراب جان فزايت ساقيست

    عشق آن بگزين كه جمله انبيا
    يافتند از عشق او كار و كيا

    تو مگو ما را بدان شه بار نيست
    با كريمان كارها دشوار نيست
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است
  12. #12
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    9

    پیش فرض

    آقا رضا ما كه پيشنهاد داديم و رفتيم سراغ كارمون ولي حرف آخر را مدير بخش مي زنده ديگه ما هم مي گيم چشم 8)

    بيان آنكه كشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهي بود نه به هواي نفس و تامل فاسد



    كشتن آن مرد بر دست حكيم
    نه پي اوميد بود و نه ز بيم

    او نكشتش از براي طبع شاه
    تا نيامد امر و الهام اله

    آن پسر را كش خضر ببريد حلق
    سر آن را در نيابد عام خلق

    آنكه از حق يابد او وحي و جواب
    هر چه فرمايد بود عين صواب

    آنكه جان بخشد اگر بكشد رواست
    نايبست و دست او دست خداست

    همچو اسماعيل پيشش سر بنه
    شاد و خندان پيش تيغش جان بده

    تا بماند جانت خندان تا ابد
    همچو جان پاك احمد با احد

    عاشقان آنگه شراب جان كشند
    كه به دست خويش خوبانشان كشند

    شاه آن خون از پي شهوت نكرد
    تو رها كن بدگماني و نبرد

    تو گمان بردي كه كرد آلودگي
    در صفا غش كي هلد پالودگي ؟

    بهر آنست اين رياضيت وين جفا
    تا برآرد كوره از نقره جفا

    بهر آنست امتحان نيك و بد
    تا بجوشد بر سر آرد زر زبد

    گر نبودي كارش الهام اله
    او سگي بودي دراننده نه شاه

    پاك بود از شهوت و حرص و هوا
    نيك كرد او ليك نيك بدنما

    گر خضر در بحر كشتي را شكست
    صد درستي در شكست خضر هست

    وهم موسي با همه نور و هنر
    شد از آن محجوب تو بي پر مپر

    آن گل سرخست تو خونش مخوان
    مست عقلست او تو مجنونش مخوان

    گر بدي خون مسلمان كام او
    كافرم گر بردمي من نام او

    مي بلرزد عرض از مدح شقي
    بدگمان گردد ز مدحش متقي

    شاه بود و شاه بس آگاه بود
    خاص بود و خاصه الله بود

    آن كسي را كش چنين شاهي كشد
    سوي بخت و بهترين جاهي كشد

    گر نديدي سود او درقهر او
    كي شدي آن لطف مطلق قهرجو؟

    بچه مي لزد از آن نيش حجام
    مادر مشفق در آن دم شادكام

    نيم جان بستاند و صد جان دهد
    آنچه در وهمت نيايد آن دهد

    تو قياس از خويش مي گيري وليك
    دور دور افتاده اي بنگر تو نيك

    اينهم پايان داستان شاه و كنيزك - انشاءالله مورد قبول و لذت خوانندگان واقع شده باشد.

    حكايت بعدي بقال و طوطي و روغن ريختن طوي در دكان
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است
  13. #13
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    دوستان چون اين حكايت خيلي زياد هست در هر سطر يك بيت گذاشتم

    حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

    بود بقالی و وی را طوطیی خوش*نوایی سبز و گویا طوطیی
    بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران
    در خطاب آدمی ناطق بدی در نوای طوطیان حاذق بدی
    جست از سوی دکان سویی گریخت شیشه*های روغن گل را بریخت
    از سوی خانه بیامد خواجه*اش بر دکان بنشست فارغ خواجه*وش
    دید پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب
    روزکی چندی سخن کوتاه کرد مرد بقال از ندامت آه کرد
    ریش بر می*کند و می*گفت ای دریغ کافتاب نعمتم شد زیر میغ
    دست من بشکسته بودی آن زمان که زدم من بر سر آن خوش زبان
    هدیه*ها می*داد هر درویش را تا بیابد نطق مرغ خویش را
    بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بد نومیدوار
    می*نمود آن مرغ را هر گون نهفت تا که باشد اندر آید او بگفت
    جولقیی سر برهنه می*گذشت با سر بی مو چو پشت طاس و طشت
    آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان
    کز چه ای کل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی
    از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
    کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
    جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
    همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند
    گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته*ی خوابیم و خور
    این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی درمیان بی*منتهی
    هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
    هر دو گون آهو گیا خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
    هر دو نی خوردند از یک آب*خور این یکی خالی و آن پر از شکر
    صد هزاران این چنین اشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین
    این خورد گردد پلیدی زو جدا آن خورد گردد همه نور خدا
    این خورد زاید همه بخل و حسد وآن خورد زاید همه نور احد
    این زمین پاک و آن شوره*ست و بد این فرشته*ی پاک و آن دیوست و دد
    هر دو صورت گر به هم ماند رواست آب تلخ و آب شیرین را صفاست
    جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب او شناسد آب خوش از شوره آب
    سحر را با معجزه کرده قیاس هر دو را بر مکر پندارد اساس
    ساحران موسی از استیزه را برگرفته چون عصای او عصا
    زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
    لعنة الله این عمل را در قفا رحمة الله آن عمل را در وفا
    کافران اندر مری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع
    هرچه مردم می*کند بوزینه هم آن کند کز مرد بیند دم بدم
    او گمان برده که من کردم چو او فرق را کی داند آن استیزه*رو
    این کند از امر و او بهر ستیز بر سر استیزه*رویان خاک ریز
    آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید نه نیاز
    در نماز و روزه و حج و زکات با منافق ممنان در برد و مات
    ممنان را برد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت
    گرچه هر دو بر سر یک بازی*اند هر دو با هم مروزی و رازی*اند
    هر یکی سوی مقام خود رود هر یکی بر وفق نام خود رود
    ممنش خوانند جانش خوش شود ور منافق تیز و پر آتش شود
    نام او محبوب از ذات وی است نام این مبغوض از آفات وی است
    میم و واو و میم و نون تشریف نیست لطف ممن جز پی تعریف نیست
    گر منافق خوانیش این نام دون همچو کزدم می*خلد در اندرون
    گرنه این نام اشتقاق دوزخست پس چرا در وی مذاق دوزخست
    زشتی آن نام بد از حرف نیست تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
    حرف ظرف آمد درو معنی چون آب بحر معنی عنده ام الکتاب
    بحر تلخ و بحر شیرین در جهان در میانشان برزخ لا یبغیان
    وانگه این هر دو ز یک اصلی روان بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن
    زر قلب و زر نیکو در عیار بی محک هرگز ندانی ز اعتبار
    هر که را در جان خدا بنهد محک هر یقین را باز داند او ز شک
    در دهان زنده خاشاکی جهد آنگه آرامد که بیرونش نهد
    در هزاران لقمه یک خاشاک خرد چون در آمد حس زنده پی ببرد
    حس دنیا نردبان این جهان حس دینی نردبان آسمان
    صحت این حس بجویید از طبیب صحت آن حس بجویید از حبیب
    صحت این حس ز معموری تن صحت آن حس ز تخریب بدن
    راه جان مر جسم را ویران کند بعد از آن ویرانی آبادان کند
    کرد ویران خانه بهر گنج زر وز همان گنجش کند معمورتر
    آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آب خورد
    پوست را بشکافت و پیکان را کشید پوست تازه بعد از آنش بر دمید
    قلعه ویران کرد و از کافر ستد بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
    کار بی*چون را که کیفیت نهد اینک گفتم این ضرورت می*دهد
    گه چنین بنماید و گه ضد این جز که حیرانی نباشد کار دین
    نه چنان حیران که پشتش سوی اوست بل چنان حیران و غرق و مست دوست
    آن یکی را روی او شد سوی دوست وان یکی را روی او خود روی اوست
    روی هر یک می*نگر می*دار پاس بوک گردی تو ز خدمت روشناس
    چون بسی ابلیس آدم*روی هست پس بهر دستی نشاید داد دست
    زانک صیاد آورد بانگ صفیر تا فریبد مرغ را آن مرغ*گیر
    بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش از هوا آید بیاید دام و نیش
    حرف درویشان بدزدد مرد دون تا بخواند بر سلیمی زان فسون
    کار مردان روشنی و گرمیست کار دونان حیله و بی*شرمیست
    شیر پشمین از برای کد کنند بومسیلم را لقب احمد کنند
    بومسیلم را لقب کذاب ماند مر محمد را اولوا الالباب ماند
    آن شراب حق ختامش مشک ناب باده را ختمش بود گند و عذاب
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  14. #14
    As
    As

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    طهران
    نوشته ها
    2,641
    6
    318

    پیش فرض

    داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می*کشت از بهر تعصب

    بود شاهی در جهودان ظلم*ساز
    دشمن عیسی و نصرانی گداز
    عهد عیسی بود و نوبت آن او
    جان موسی او و موسی جان او
    شاه احول کرد در راه خدا
    آن دو دمساز خدایی را جدا
    گفت استاد احولی را کاندر آ
    زو برون آر از وثاق آن شیشه را
    گفت احول زان دو شیشه من کدام
    پیش تو آرم بکن شرح تمام
    گفت استاد آن دو شیشه نیست رو
    احولی بگذار و افزون*بین مشو
    گفت ای استا مرا طعنه مزن
    گفت استا زان دو یک را در شکن
    چون یک بشکست هر دو شد ز چشم
    مرد احول گردد از میلان و خشم
    شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
    چون شکست او شیشه را دیگر نبود
    خشم و شهوت مرد را احول کند
    ز استقامت روح را مبدل کند
    چون غرض آمد هنر پوشیده شد
    صد حجاب از دل به سوی دیده شد
    چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
    کی شناسد ظالم از مظلوم زار
    شاه از حقد جهودانه چنان
    گشت احول کالامان یا رب امان
    صد هزاران ممن مظلوم کشت
    که پناهم دین موسی را و پشت
    آن چه به پروردگار مدیونیم , دوست داشتن دیگران است

    http://pic.kocholo.org
    AmooAbbas@kocholo.org
  15. #15
    antonio
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    186
    0
    9

    پیش فرض

    عباس آقا و دلشده عزيز متشكرم از همراهيتون و گرم كردن بيشتر اين محفل.

    آموختن وزير مكر پادشاه را

    او وزيري داشت گبر و عشوه ده
    كو بر آب از مكر بر بستي گره

    گفت ترسايان پناه جان كنند
    دين خود را از ملك پنهان كنند

    كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست
    دين ندارد بوي مشك و عود نيست

    سر پنهانست اندر صد غلاف
    ضاهرش با تست و باطن بر خلاف

    شاه گفتش پس بگو تدبير چيست
    چاره آن مكر و آن تزوير چيست؟

    تا نماند در جهان نصرانيي
    ني هويدا دين و نه پنهانيي

    گفت اي شه گوش و دستم را ببر
    بيني ام بشكاف و لب در حكم مر

    بعد از آن در زير دار آور مرا
    تا بخواهد يك شفاعت گر مرا

    بر منادي گاه كن اين كار تو
    بر سرراهي كه باشد چارسو

    آنگهم از خود بران تا شهر دور
    تا دراندازم دريشان شر و شور

    =====
    مر : تلخ
    مرد را دردی اگر باشد خوش است
    درد بی دردی علاجش آتش است
صفحه 1 از 46 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 683

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •