ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 22 از 22
  1. #16
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    (( رباعیات 131 تا 140 خیام ))



    من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
    یا از غم رسوایی و مستی نخورم

    من می ز برای خوشدلی میخوردم
    اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم




    من بی می ناب زیستن نتوانم
    بی باده کشید بارتن نتوانم

    من بنده آن دمم که ساقی گوید
    یک جام دگر بگیر و من نتوانم




    هر یک چندی یکی برآید که منم
    با نعمت و با سیم و زر آید که منم

    چون کارک او نظام گیرد روزی
    ناگه اجل از کمین برآید که منم




    یک چند بکودکی باستاد شدیم
    یک چند به استادی خود شاد شدیم

    پایان سخن شنو که ما را چه رسید
    از خاک در آمدیم و بر باد شدیم




    یک روز ز بند عالم آزاد نیم
    یک دمزدن از وجود خود شاد نیم

    شاگردی روزگار کردم بسیار
    در کار جهان هنوز استاد نیم




    از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
    فردا که نیامده ست فریاد مکن

    برنامده و گذشته بنیاد مکن
    حالی خوش باش و عمر بر باد مکن




    ای دیده اگر کور نی گور ببین
    وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

    شاهان و سران و سروران زیر گلند
    روهای چو مه در دهن مور بین




    برخیز و مخور غم جهان گذران
    بنشین و دمی به شادمانی گذران

    در طبع جهان اگر وفایی بودی
    نوبت بتو خود نیامدی از دگران




    چون حاصل آدمی در این شورستان
    جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

    خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
    و آسوده کسی که خود نیامد به جهان



    رفتم که در این منزل بیداد بدن
    در دست نخواهد بر خنگ از باد بدن

    آن را باید به مرگ من شاد بدن
    کز دست اجل تواند آزاد بدن
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  2. #17
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    رباعيات خيام 141 تا 150



    رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
    نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

    نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
    اندر دو جهان کرا بود زهره این



    قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
    به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن

    با نان جوین خویش حقا که به است
    کالوده و پالوده هر خس بودن


    قومی متفکرند اندر ره دین
    قومی به گمان فتاده در راه یقین

    میترسم از آن که بانگ آید روزی
    کای بیخبران راه نه آنست و نه این


    گاویست در آسمان و نامش پروین
    یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

    چشم خردت باز کن از روی یقین
    زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین


    گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
    برداشتمی من این فلک را ز میان

    از نو فلکی دگر چنان ساختمی
    کازاده بکام دل رسیدی آسان



    مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
    می خواه مروق به طراز آمدگان

    رفتند یکان یکان فراز آمدگان
    کس می ندهد نشان ز بازآمدگان

    می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
    به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن

    گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
    پس روی بهشت کس نخواهد دیدن


    نتوان دل شاد را به غم فرسودن
    وقت خوش خود بسنگ محنت سودن

    کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
    می باید و معشوق و به کام آسودن


    آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
    بر درگه آن شهان نهادندی رو

    دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
    بنشسته همی گفت که کوکوکوکو


    از آمدن و رفتن ما سودی کو
    وز تار امید عمر ما پودی کو

    چندین سروپای نازنینان جهان
    می سوزد و خاک می شود دودی کو








    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  3. #18
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    رباعيات خيام 151 تا 160





    از تن چو برفت جان پاک من و تو
    خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

    و آنگاه برای خشت گور دگران
    در کالبدی کشند خاک من و تو



    می خور که فلک بهر هلاک من و تو
    قصدی دارد بجان پاک من و تو

    در سبزه نشین و می روشن میخور
    کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو


    از هر چه بجر می است کوتاهی به
    می هم ز کف بتان خرگاهی به

    مستی و قلندری و گمراهی به
    یک جرعه می ز ماه تا ماهی به


    بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
    بلبل ز جمال گل طربناک شده

    در سایه گل نشین که بسیار این گل
    در خاک فرو ریزد و ما خاک شده




    تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
    وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

    پرکن قدح باده که معلومم نیست
    کاین دم که فرو برم برآرم یا نه



    یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
    وز هرچه نه می طریق بیرون شو به

    در دست به از تخت فریدون صد بار
    خشت سر خم ز ملک کیخسرو به



    آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
    معذوری اگر در طلبش میکوشی

    باقی همه رایگان نیرزد هشدار
    تا عمر گرانبها بدان نفروشی



    از آمدن بهار و از رفتن دی
    اوراق وجود ما همی گردد طی

    می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم
    غمهای جهان چو زهر و تریاقش می




    از کوزه گری کوزه خریدم باری
    آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

    شاهی بودم که جام زرینم بود
    اکنون شده ام کوزه هر خماری










    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  4. #19
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض



    رباعیات خیام 161 تا...آخر !

    ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی
    وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

    می خور که هزار بار بیشت گفتم
    باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی


    ایدل تو به اسرار معما نرسی
    در نکته زیرکان دانا نرسی

    اینجا به می لعل بهشتی می ساز
    کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

    ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
    با باده لعل باش و با سیم تنی

    کانکس که جهان کرد فراغت دارد
    از سبلت چون تویی و ریش چو منی


    ای کاش که جای آرمیدن بودی
    یا این ره دور را رسیدن بودی

    کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
    چون سبزه امید بر دمیدن بودی


    بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
    سرمست بدم که کردم این عیاشی

    با من بزبان حال می گفت سبو
    من چو تو بدم تو نیز چون من باشی


    بر شاخ امید اگر بری یافتمی
    هم رشته خویش را سری یافتمی

    تا چند ز تنگنای زندان وجود
    ای کاش سوی عدم دری یافتمی


    بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
    فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی

    بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی
    صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی


    پیری دیدم به خانه ی خماری
    گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

    گفتا می خور که همچو ما بسیاری
    رفتند و خبر باز نیامد باری


    تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
    مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

    خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی
    بادیم همه باده بیار ای ساقی


    چندان که نگاه می کنم هر سویی
    در باغ روانست ز کوثر جویی

    صحرا چو بهشت است ز کوثر گم گوی
    بنشین به بهشت با بهشتی رویی


    خوش باش که پخته اند سودای تو دی
    فارغ شده اند از تمنای تو دی

    قصه چه کنم که به تقاضای تو دی
    دادند قرار کار فردای تو دی


    در کارگه کوزه گری کردم رای
    در پایه چرخ دیدم استاد بپای

    میکرد دلیر کوزه را دسته و سر
    از کله پادشاه و از دست گدای


    در گوش دلم گفت فلک پنهانی
    حکمی که قضا بود ز من میدانی

    در گردش خویش اگر مرا دست بدی
    خود را برهاندمی ز سرگردانی



    دوستان ممنونم از همکاری خوب همگی.
    چیزی ارسال نشه تا اگر شعر دیگه ای هست ، آماده کنیم و فهرستشو قرار بدیم.
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  5. #20
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    رباعی شماره ۱۷۳: زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
    رباعی شماره ۱۷۴: گر آمدنم بخود بدی نامدمی
    رباعی شماره ۱۷۵: گر دست دهد ز مغز گندم نانی
    رباعی شماره ۱۷۶: گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
    رباعی شماره ۱۷۷: هان کوزه*گرا بپای اگر هشیاری
    رباعی شماره ۱۷۸: هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  6. #21
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض


    رباعی شمارهٔ ۱۷۳


    زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
    پر کن قدحی بخور بمن ده دگری

    زان پیشتر ای صنم که در رهگذری
    خاک من و تو کوزه*کند کوزه*گری



    رباعی شمارهٔ ۱۷۴


    گر آمدنم بخود بدی نامدمی
    ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

    به زان نبدی که اندر این دیر خراب
    نه آمدمی نه شدمی نه بدمی



    رباعی شمارهٔ ۱۷۵


    گر دست دهد ز مغز گندم نانی
    وز می دو منی ز گوسفندی رانی

    با لاله رخی و گوشه بستانی
    عیشی بود آن نه حد هر سلطانی



    رباعی شمارهٔ ۱۷۶


    گر کار فلک به عدل سنجیده بدی

    احوال فلک جمله پسندیده بدی

    ور عدل بدی بکارها در گردون

    کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی




    رباعی شمارهٔ ۱۷۷


    هان کوزه*گرا بپای اگر هشیاری
    تا چند کنی بر گل مردم خواری

    انگشت فریدون و کف کیخسرو
    بر چرخ نهاده ای چه می*پنداری



    رباعی شمارهٔ ۱۷۸


    هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
    برساز ترانه*ای و پیش*آور می

    کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
    این آمدن تیرمه و رفتن دی


    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  7. #22
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    با تشکر از همه عزیزانی که در این بخش فعالیت کردن

    قفل
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 22 از 22

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •