ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 22
  1. #1
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    Lock ۞₪ ربـاعـیـات خـیـام ₪۞كـآمـل شــده



    حکیم عمر خیام



    حکيم عمر خيام ، دانشمند ، شاعر ، ستاره شناس و ریاضیدان بزرگ ایرانی درحدود سال 1050 در شهر نیشابور به دنیا آمد .

    می گویند خیام در کودکی با خواجه نظام الملک و حسن صباح همکلاس بوده است .

    خواجه نظام الملک وزیر دربار سلجوقی ، حسن صباح رئیس و بنیانگذار گروه اسماعیله و خیام یک دانشمند ستاره شناس و ریاضیدان شد.

    خیام به خواهش سلطان ملکشاه سلجوقی و وزیر دانشمند او که همان نظام الملک دوست دوران کودکی خیام بود ، تقویم جلالی را درست کرد. این تقویم که در سال 1079 میلادی تهیه شد آنقدر دقیق است که هنوز هم مورد استفاده ی ما ایرانیان است و هنگام نوروز را با استفاده از آن محاسبه می کنند.


    خيام برای اولين بار فاصله ی زمين تا ماه را با استفاده از هندسه ، جبر و ستاره شناسی ( نجوم ) محاسبه کرد.

    مثلث خيام که به مثلث عروس هم معروف است سالها در معماری و غيره که احتياج به زاويه ی 90 درجه بوده ، مورد استفاده قرار می گرفته است. اضلاع اين مثلث قائم الزاويه 3 و 4 و 5 هستند.

    خيام دانشمند بزرگی بود که تمام عمر خود را به تحقيق و کسب علم و دانش گذراند. او همچنين تحقيقاتی در فلسفه کرده است.




    اما خیلی ها عمر خیام را از روی شعرهایش که ساده و پر معنی است می شناسند . می گويند وقتی عمر خيام از تحقيقات خسته می شده است و می خواسته استراحت کند، به شعر گفتن می پرداخته است و اغلب نتيجه ی تحقيقات فلسفی خود را در دو بيت به صورت رباعی می نوشته است.

    رباعی شعری است که از چهار مصرع ( دو بيت ) تشکيل شده است. مصرع های اول ، دوم و چهارم با هم ، همقافيه اند.

    رباعیات خیام به زبان های سوئدی ، انگلیسی ، فرانسوی ، آلمانی و بسیاری از زبان های زنده ی دنیا ترجمه شده است . [/center:8164bd451a][center:8164bd451a]

    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 00:21



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  2. #2
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض


    :.•:*:•.: رباعیات ۱ تا ۵ :.•:*:•.:


    برخیز و بیا بتا برای دل ما
    حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

    یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
    زان پیش که کوزه*ها کنند از گل ما



    چون عهده نمی*شود کسی فردا را
    حالی خوش دار این دل پر سودا را

    می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
    بسیار بتابد و نیابد ما را



    قرآن که مهین کلام خوانند آن را
    گه گاه نه بر دوام خوانند آن را

    بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
    کاندر همه جا مدام خوانند آن را



    گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
    بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

    تو غره بدان مشو که می مینخوری
    صد لقمه خوری که می غلام*ست آنرا



    هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
    چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

    معلوم نشد که در طربخانه خاک
    نقاش ازل بهر چه آراست مرا

    ویرایش توسط reza1362 : 2011.07.29 در ساعت 19:22



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  3. #3
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض


    :.•:*:•.: رباعیات ۶ تا ۱۰ :.•:*:•.:



    ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
    جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

    فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
    آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب



    آن قصر که جمشید در او جام گرفت
    آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

    بهرام که گور می*گرفتی همه عمر
    دیدی که چگونه گور بهرام گرفت



    ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
    بی بادهٔ گلرنگ نمی*باید زیست

    این سبزه که امروز تماشاگه ماست
    تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست



    اکنون که گل سعادتت پربار است
    دست تو ز جام می چرا بیکار است

    می*خور که زمانه دشمنی غدار است
    دریافتن روز چنین دشوار است



    امروز ترا دسترس فردا نیست
    و اندیشه فردات بجز سودا نیست

    ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
    کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

    ویرایش توسط reza1362 : 2011.07.29 در ساعت 19:22



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  4. #4
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض


    :.•:*:•.: رباعیات ۱۱ تا ۲۰ :.•:*:•.:



    ای آمده از عالم روحانی تفت
    حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

    می نوش ندانی ز کجا آمده*ای
    خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت



    ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
    بیدادگری شیوه دیرینه تست

    ای خاک اگر سینه تو بشکافند
    بس گوهر قیمتی که در سینه تست



    ایدل چو زمانه می*کند غمناکت
    ناگه برود ز تن روان پاکت

    بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
    زان پیش که سبزه بردمد از خاکت



    این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
    کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

    هر کس سخنی از سر سودا گفتند
    زآن روی که هست کس نمی*داند گفت



    این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
    در بند سر زلف نگاری بوده*ست

    این دسته که بر گردن او می*بینی
    دستی*ست که برگردن یاری بوده*ست



    این کوزه که آبخواره مزدوری است
    از دیده شاهست و دل دستوری است

    هر کاسه می که بر کف مخموری است
    از عارض مستی و لب مستوری است



    این کهنه رباط را که عالم نام است
    و آرامگه ابلق صبح و شام است

    بزمی*ست که وامانده صد جمشید است
    قصریست که تکیه*گاه صد بهرام است



    این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
    چون آب به جویبار و چون باد به دشت

    هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
    روزی که نیامده*ست و روزی که گذشت



    بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
    در صحن چمن روی دل*افروز خوش است

    از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
    خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است



    پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
    گردنده فلک نیز بکاری بوده است

    هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
    آن مردمک چشم*نگاری بوده است


    ویرایش توسط reza1362 : 2011.07.29 در ساعت 19:22



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  5. #5
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,835
    30,051

    پیش فرض

    رباعیات 20 تا 30


    تا چند زنم بروی دریاها خشت بیزار شدم ز بت*پرستان کنشت
    خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت



    .................................................. ..................................

    ترکیب پیاله*ای که درهم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست
    چندین سر و پای نازنین از سر و دست از مهر که پیوست و به کین که شکست

    .................................................. ..................................

    ترکیب طبایع چون بکام تو دمی است رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
    با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و غباری و دمی است

    .................................................. ..................................

    چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و بجام باده کن عزم درست
    کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست فردا همه از خاک تو برخواهد رست

    .................................................. ..................................

    چون بلبل مست راه در بستان یافت روی گل و جام باده را خندان یافت
    آمد به زبان حال در گوشم گفت دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

    .................................................. ..................................

    چون چرخ بکام یک خردمند نگشت خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
    چون باید مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت

    .................................................. ..................................


    چون لاله بنوروز قدح گیر بدست با لاله رخی اگر ترا فرصت هست
    می نوش بخرمی که این چرخ کهن ناگاه ترا چون خاک گرداند پست

    .................................................. ..................................

    چون نیست حقیقت و یقین اندر دست نتوان به امید شک همه عمر نشست
    هان تا ننهیم جام می از کف دست در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

    .................................................. ..................................


    چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
    انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست

    .................................................. ..................................

    خاکی که بزیر پای هر نادانی است کف صنمی و چهره*ی جانانی است
    هر خشت که بر کنگره ایوانی است انگشت وزیر یا سلطانی است

    ویرایش توسط reza1362 : 2011.07.29 در ساعت 19:21

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  6. #6
    niniche

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    August 2010
    نوشته ها
    17
    0
    2

    پیش فرض

    رباعیات 31 تا 40

    دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
    گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ورنیک نیامد این صور عیب کراست


    در پرده اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
    جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور که چنین فسانه*ها کوته نیست


    در خواب بدم مرا خردمندی گفت کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
    کاری چکنی که با اجل باشد جفت می خور که بزیر خاک میباید خفت


    در دایره*ای که آمد و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست
    کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست


    در فصل بهار اگر بتی حور سرشت یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
    هرچند بنزد عامه این باشد زشت سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت


    دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت
    می نوش ندانی از کجا آمده*ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


    ساقی گل و سبزه بس طربناک شده*ست دریاب که هفته دگر خاک شده*ست
    می نوش و گلی بچین که تا درنگری گل خاک شده*ست و سبزه خاشاک شده*ست


    عمریست مرا تیره و کاریست نه راست محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
    شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست ما را ز کس دگر نمیباید خواست


    فصل گل و طرف جویبار و لب کشت با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت
    پیش آر قدح که باده نوشان صبوح آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت


    گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است ور بر تن تو عمر لباسی چست است
    در خیمه تن که سایبانی*ست ترا هان تکیه مکن که چارمیخش سست است
    ویرایش توسط reza1362 : 2011.07.29 در ساعت 19:18
    بخند تا دنیا بهت بخنده
  7. #7
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,835
    30,051

    پیش فرض

    رباعیات 41-50

    قسمت اول
    گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش است
    این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است


    گویند مرا که دوزخی باشد مست قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
    گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست


    من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
    جامی و بتی و بربطی بر لب کشت این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت


    مهتاب بنور دامن شب بشکافت می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
    خوش باش و میندیش که مهتاب بسی اندر سر خاک یک بیک خواهد تافت


    می خوردن و شاد بودن آیین منست فارغ بودن ز کفر و دین دین منست
    گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین منست


    می لعل مذابست و صراحی کان است جسم است پیاله و شرابش جان است
    آن جام بلورین که ز می خندان است اشکی است که خون دل درو پنهان است


    می نوش که عمر جاودانی اینست خود حاصلت از دور جوانی اینست
    هنگام گل و باده و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی اینست


    نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است
    با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره*تر است


    در هر دشتی که لاله*زاری بوده*ست از سرخی خون شهریاری بوده*ست
    هر شاخ بنفشه کز زمین میروید خالی است که بر رخ نگاری بوده*ست


    هر ذره که در خاک زمینی بوده است پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است
    گرد از رخ نازنین به آزرم فشان کانهم رخ خوب نازنینی بوده است

    ویرایش توسط reza1362 : 2011.07.29 در ساعت 19:17

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  8. #8
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,835
    30,051

    پیش فرض

    رباعیات 51-60



    هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
    گویی ز لب فرشته خویی رسته است

    پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی
    کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است



    یک جرعه می ز ملک کاووس به است
    از تخت قباد و ملکت طوس به است

    هر ناله که رندی به سحرگاه زند
    از طاعت زاهدان سالوس به است



    چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ
    پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ

    می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
    از سلخ به غره آید از غره به سلخ



    آنانکه محیط فضل و آداب شدند
    در جمع کمال شمع اصحاب شدند

    ره زین شب تاریک نبردند برون
    گفتند فسانه*ای و در خواب شدند




    آن را که به صحرای علل تاخته*اند
    بی او همه کارها بپرداخته*اند

    امروز بهانه*ای در انداخته*اند
    فردا همه آن بود که در ساخته*اند



    آنها که کهن شدند و اینها که نون
    د هر کس بمراد خویش یک تک بدوند

    این کهنه جهان بکس نماند باقی
    رفتند و رویم دیگر آیند و روند



    آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
    بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

    بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک
    در طبل زمین و حقه خاک نهاد



    آرند یکی و دیگری بربایند
    بر هیچ کسی راز همی نگشایند

    ما را ز قضا جز این قدر ننمایند
    پیمانه عمر ما است می*پیمایند



    اجرام که ساکنان این ایوانند
    اسباب تردد خردمندانند

    هان تاسر رشته خرد گم نکنی
    کانان که مدبرند سرگردانند




    از آمدنم نبود گردون را سود
    وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

    وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
    کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

    ویرایش توسط reza1362 : 2011.07.29 در ساعت 19:17

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  9. #9
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    ((رباعیات 61 تا70 ))

    ز رنج کشیدن آدمی حر گردد
    قطره چو کشد حبس صدف در گردد

    گر مال نماند سر بماناد
    بجای
    پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد



    افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
    در پای اجل بسی جگرها خون شد

    کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
    کاحوال مسافران عالم چون شد



    افسوس که نامه جوانی طی شد
    و آن تازه بهار زندگانی دی شد

    آن مرغ طرب که نام او بود شباب
    افسوس ندانم که کی آمد کی شد



    ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
    نی نام زما و نی نشان خواهد بود

    زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
    زین پس چو نباشیم همان خواهد بود



    این عقل که در ره سعادت پوید
    روزی صد بار خود ترا می گوید
    دریاب تو این یکدم وقتت
    که نی
    آن تره که بدروند و دیگر روید



    این قافله عمر عجب میگذرد
    دریاب دمی که با طرب میگذرد

    ساقی غم فردای حریفان چه خوری
    پیش آر پیاله را که شب میگذرد


    بر پشت من از زمانه تو میاید
    وز من همه کار نانکو میاید
    جان
    عزم رحیل کرد و گفتم
    بمرو
    گفتا چکنم خانه فرو میاید



    بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
    وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

    مغرور بدانی که نخورده ست ترا
    تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد



    بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
    مگرای بدان که عاقلان نگرایند

    بسیار چو تو روند و بسیار آیند
    بربای نصیب خویش کت بربایند



    بر من قلم قضا چو بی من رانند
    پس نیک و بدش ز من چرا میدانند

    دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
    فردا به چه حجتم به داور خوانند
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  10. #10
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    " رباعیات 71 تا 80 "



    تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
    چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

    گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
    آخر به دل خاک فرو خواهی شد

    تا راه قلندری نپویی نشود
    رخساره بخون دل نشویی نشود

    سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان
    آزاد به ترک خود نگویی نشود

    تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
    بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

    من در عجبم ز میفروشان کایشان
    به زانکه فروشند چه خواهند خرید

    چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
    دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد

    کار من و تو چنانکه رای من و تست
    از موم بدست خویش هم نتوان کرد

    حیی که بقدرت سر و رو می سازد
    همواره هم او کار عدو می سازد

    گویند قرابه گر مسلمان نبود
    او را تو چه گویی که کدو می سازد

    در دهر چو آواز گل تازه دهند
    فرمای بتا که می به اندازه دهند

    از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
    فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

    در دهر هر آن که نیم نانی دارد
    از بهر نشست آشیانی دارد

    نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
    گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

    دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
    غم خوردن بیهوده نمیدارد سود

    پر کن قدح می به کفم درنه زود
    تا باز خورم که بودنیها همه بود

    روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
    ابر از رخ گلزار همی شوید گرد

    بلبل به زبان پهلوی با گل زرد
    فریاد همی کند که می باید خورد

    زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
    فرمای که تا باده گلگون آرند

    تو زر نی ای غافل نادان که ترا
    در خاک نهند و باز بیرون آرند
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  11. #11
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    رباعیات 81 تا 90 خیام



    عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
    یا در پی نیستی و هستی گذرد

    می نوش که عمریکه اجل در پی اوست
    آن به که به خواب یا به مستی گذرد




    کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
    کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد

    من می نگرم ز مبتدی تا استاد
    عجز است به دست هر که از مادر زاد




    کم کن طمع از جهان و میزی خرسند
    از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

    می در کف و زلف دلبری گیر
    که زود هم بگذرد و نماند این روزی چند




    گرچه غم و رنج من درازی دارد
    عیش و طرب تو سرفرازی دارد

    بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
    در پرده هزار گونه بازی دارد




    گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
    کش نشکند و هم به زمین نسپارد

    گر ابر چو آب خاک را بردارد
    تا حشر همه خون عزیزان بارد




    گر یک نفست ز زندگانی گذرد
    مگذار که جز به شادمانی گذرد

    هشدار که سرمایه سودای جهان
    عمرست چنان کش گذرانی گذرد




    گویند بهشت و حورعین خواهد بود
    آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

    گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
    چون عاقبت کار چنین خواهد بود




    گویند بهشت و حور و کوثر باشد
    جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

    پر کن قدح باده و بر دستم نه
    نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد




    گویند هر آن کسان که با پرهیزند
    زانسان که بمیرند چنان برخیزند

    ما با می و معشوقه از آنیم مدام
    باشد که به حشرمان چنان انگیزند




    می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
    و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

    پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
    یک جرعه خوری هزار علت ببرد

    ویرایش توسط love-kh : 2011.08.02 در ساعت 19:55
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  12. #12
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    رباعیات خیام 91 تا 100



    هر راز که اندر دل دانا باشد
    باید که نهفته تر ز عنقا باشد

    کاندر صدف از نهفتگی گردد در
    آن قطره که راز دل دریا باشد



    هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
    بالای بنفشه در چمن خم گیرد

    انصاف مرا ز غنچه خوش می آید
    کو دامن خویشتن فراهم گیرد




    هرگز دل من ز علم محروم نشد
    کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

    هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
    معلومم شد که هیچ معلوم نشد



    هم دانه امید به خرمن ماند
    هم باغ و سرای بی تو و من ماند

    سیم و زر خویش از درمی تا بجوی
    با دوست بخور گر نه بدشمن ماند



    یاران موافق همه از دست شدند
    در پای اجل یکان یکان پست شدند

    خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
    دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند



    یک جام شراب صد دل و دین ارزد
    یک جرعه می مملکت چین ارزد

    جز باده لعل نیست در روی زمین
    تلخی که هزار جان شیرین ارزد



    یک قطره آب بود با دریا شد
    یک ذره خاک با زمین یکتا شد

    آمد شدن تو اندرین عالم چیست
    آمد مگسی پدید و ناپیدا شد



    یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
    از کوزه شکسته ای دمی آبی سرد

    مامور کم از خودی چرا باید بود
    یا خدمت چون خودی چرا باید کرد



    آن لعل در آبگینه ساده بیار
    و آن محرم و مونس هر آزاده بیار

    چون میدانی که مدت عالم خاک
    باد است که زود بگذرد باده بیار



    از بودنی ایدوست چه داری تیمار
    وزفکرت بیهوده دل و جان افکار

    خرم بزی و جهان بشادی گذران
    تدبیر نه با تو کرده اند اول کار
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  13. #13
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    رباعیات 101 تا 110 خیام



    افلاک که جز غم نفزایند دگر
    ننهند بجا تا نربایند دگر

    ناآمدگان اگر بدانند که ما
    از دهر چه میکشیم نایند دگر


    ایدل غم این جهان فرسوده مخور
    بیهوده نی غمان بیهوده مخور

    چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
    خوش باش غم بوده و نابوده مخور


    ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
    باغ طربت به سبزه آراسته گیر

    و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم
    بنشسته و بامداد برخاسته گیر

    این اهل قبور خاک گشتند و غبار
    هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار

    آه این چه شراب است که تا روز شمار
    بیخود شده و بی خبرند از همه کار


    خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
    بوی قدح از غذای مریم خوشتر

    آه سحری ز سینه خماری
    از ناله بوسعید و ادهم خوشتر

    در دایره سپهر ناپیدا غور
    جامی ست که جمله را چشانند بدور

    نوبت چو به دور تو رسد آه مکن
    می نوش به خوشدلی که دور است نه جور

    دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
    بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

    و آن گل بزبان حال با او می گفت
    من همچو تو بوده ام مرا نیکودار


    ز آن می که حیات جاودانیست بخور
    سرمایه لذت جوانی است بخور

    سوزنده چو آتش است لیکن غم را
    سازنده چو آب زندگانی است بخور


    گر باده خوری تو با خردمندان خور
    یا با صنمی لاله رخی خندان خور

    بسیار مخور و رد مکن فاش مساز
    اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور


    وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
    پر باده لعل کن بلورین ساغر

    کاین یکدم عاریت در این گنج فنا
    بسیار بجوئی و نیابی دیگر
    ویرایش توسط love-kh : 2011.08.11 در ساعت 23:21
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  14. #14
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    رباعیات خیام 111 تا 120



    از جمله رفتگان این راه دراز

    باز آمده کیست تا بما گوید باز

    پس بر سر این دو راهه ی آز و نیاز
    تا هیچ نمانی که نمی آیی باز

    ***

    ای پیر خردمند پگه تر برخیز
    و آن کودک خاکبیز را بنگر تیز

    پندش ده گو که نرم نرمک می بیز
    مغز سر کیقباد و چشم پرویز

    ***

    وقت سحر است خیز ای مایه ناز
    نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

    کانها که بجایند نپایند بسی
    و آنها که شدند کس نمیاید باز

    ***

    مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
    در پیش نهاده کله کیکاووس

    با کله همی گفت که افسوس افسوس
    کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس

    ***

    جامی است که عقل آفرین میزندش
    صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

    این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
    می سازد و باز بر زمین میزندش

    ***

    خیام اگر ز باده مستی خوش باش
    با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

    چون عاقبت کار جهان نیستی است
    انگار که نیستی چو هستی خوش باش

    ***

    در کارگه کوزه گری رفتم دوش
    دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

    ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
    کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

    ***

    ایام زمانه از کسی دارد ننگ
    کو در غم ایام نشیند دلتنگ

    می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
    زان پیش که آبگینه آید بر سنگ

    ***

    از جرم گل سیاه تا اوج زحل
    کردم همه مشکلات کلی را حل

    بگشادم بندهای مشکل به حیل
    هر بند گشاده شد بجز بند اجل

    ***

    با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
    از دست منه جام می و دامن گل

    زان پیش که ناگه شود از باد اجل
    پیراهن عمر ما چو پیراهن گل

    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  15. #15
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    رباعیات خیام 121 تا 130



    ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
    وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

    فردا که ازین دیر فنا درگذریم
    با هفت هزار سالگان سر بسریم



    این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
    فانوس خیال از او مثالی دانیم

    خورشید چراغداران و عالم فانوس
    ما چون صوریم کاندر او حیرانیم



    برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
    زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

    کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
    چندان ندهد زمان که آبی بخوریم



    برخیزم و عزم باده ناب کنم
    رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم

    این عقل فضول پیشه را مشتی می
    بر روی زنم چنانکه در خواب کنم



    بر مفرش خاک خفتگان می بینم
    در زیرزمین نهفتگان می بینم

    چندانکه به صحرای عدم می نگرم
    ناآمدگان و رفتگان می بینم



    تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
    در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم

    در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما
    در کارگه کوزه*گران کوزه شویم



    چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
    پس بی می و معشوق خطاییست عظیم

    تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم
    چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم



    خورشید به گل نهفت می نتوانم
    و اسراز زمانه گفت می نتوانم

    از بحر تفکرم برآورد خرد
    دری که ز بیم سفت می نتوانم



    دشمن به غلط گفت من فلسفیم
    ایزد داند که آنچه او گفت نیم

    لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
    آخر کم از آنکه من بدانم که کیم



    ماییم که اصل شادی و کان غمیم
    سرمایه ی دادیم و نهاد ستمیم

    پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
    آئینه ی زنگ خورده و جام جمیم


    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 22

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •