ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 20 نخست 123456712 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 295
  1. #16
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,869
    19,106
    14,997

    پیش فرض

    [center:cc9dd96b91]کیومرث قسمت ۱


    سخن گوی دهقان چه گوید نخست

    که نامی بزرگی به گیتی که جست

    که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد

    ندارد کس آن روزگاران به یاد

    مگر کز پدر یاد دارد پسر

    بگوید ترا یک به یک در به در

    که نام بزرگی که آورد پیش

    کرا بود از آن برتران پایه بیش

    پژوهندهٔ نامهٔ باستان

    که از پهلوانان زند داستان

    چنین گفت کآیین تخت و کلاه

    کیومرث آورد و او بود شاه

    چو آمد به برج حمل آفتاب

    جهان گشت با فر و آیین و آب

    بتابید ازآن سان ز برج بره

    که گیتی جوان گشت ازآن یکسره

    کیومرث شد بر جهان کدخدای

    نخستین به کوه اندرون ساخت جای

    سر بخت و تختش برآمد به کوه

    پلنگینه پوشید خود با گروه

    ازو اندر آمد همی پرورش

    که پوشیدنی نو بد و نو خورش

    به گیتی درون سال سی شاه بود

    به خوبی چو خورشید بر گاه بود

    همی تافت زو فر شاهنشهی

    چو ماه دو هفته ز سرو سهی

    دد و دام و هر جانور کش بدید

    ز گیتی به نزدیک او آرمید

    دوتا می*شدندی بر تخت او

    از آن بر شده فره و بخت او

    به رسم نماز آمدندیش پیش

    وزو برگرفتند آیین خویش

    پسر بد مراورا یکی خوبروی

    هنرمند و همچون پدر نامجوی

    سیامک بدش نام و فرخنده بود

    کیومرث را دل بدو زنده بود

    به جانش بر از مهر گریان بدی

    ز بیم جداییش بریان بدی

    برآمد برین کار یک روزگار

    فروزنده شد دولت شهریار

    به گیتی نبودش کسی دشمنا

    مگر بدکنش ریمن آهرمنا

    به رشک اندر آهرمن بدسگال

    همی رای زد تا ببالید بال

    یکی بچه بودش چو گرگ سترگ

    دلاور شده با سپاه بزرگ

    جهان شد برآن دیوبچه سیاه

    ز بخت سیامک وزآن پایگاه

    سپه کرد و نزدیک او راه جست

    همی تخت و دیهیم کی شاه جست

    همی گفت با هر کسی رای خویش

    جهان کرد یکسر پرآوای خویش

    کیومرث زین خودکی آگاه بود

    که تخت مهی را جز او شاه بود

    یکایک بیامد خجسته سروش

    بسان پری پلنگینه پوش

    بگفتش ورا زین سخن دربه*در

    که دشمن چه سازد همی با پدر

    سخن چون به گوش سیامک رسید

    ز کردار بدخواه دیو پلید

    دل شاه بچه برآمد به جوش

    سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش

    بپوشید تن را به چرم پلنگ

    که جوشن نبود و نه آیین جنگ

    پذیره شدش دیو را جنگجوی

    سپه را چو روی اندر آمد به روی

    سیامک بیامد برهنه تنا

    برآویخت با پور آهرمنا

    بزد چنگ وارونه دیو سیاه

    دوتا اندر آورد بالای شاه

    فکند آن تن شاهزاده به خاک

    به چنگال کردش کمرگاه چاک

    سیامک به دست خروزان دیو

    تبه گشت و ماند انجمن بی*خدیو

    چو آگه شد از مرگ فرزند شاه

    ز تیمار گیتی برو شد سیاه

    فرود آمد از تخت ویله کنان

    زنان بر سر و موی و رخ را کنان

    دو رخساره پر خون و دل سوگوار

    دو دیده پر از نم چو ابر بهار

    خروشی برآمد ز لشکر به زار

    کشیدند صف بر در شهریار

    همه جامه*ها کرده پیروزه رنگ

    دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ

    دد و مرغ و نخچیر گشته گروه

    برفتند ویله کنان سوی کوه

    برفتند با سوگواری و درد

    ز درگاه کی شاه برخاست گرد

    نشستند سالی چنین سوگوار

    پیام آمد از داور کردگار

    درود آوریدش خجسته سروش

    کزین بیش مخروش و بازآر هوش

    سپه ساز و برکش به فرمان من

    برآور یکی گرد از آن انجمن

    از آن بد کنش دیو روی زمین

    بپرداز و پردخته کن دل ز کین

    کی نامور سر سوی آسمان

    برآورد و بدخواست بر بدگمان

    بر آن برترین نام یزدانش را

    بخواند و بپالود مژگانش را

    وزان پس به کین سیامک شتافت

    شب و روز آرام و خفتن نیافت

    [/center:cc9dd96b91]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  2. #17
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:f599705c02] کیومرث بخش 2



    خجسته سیامک یکی پور داشت

    که نزد نیا جاه دستور داشت

    گرانمایه را نام هوشنگ بود

    تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

    به نزد نیا یادگار پدر

    نیا پروریده مراو را به بر

    نیایش به جای پسر داشتی

    جز او بر کسی چشم نگماشتی

    چو بنهاد دل کینه و جنگ را

    بخواند آن گرانمایه هوشنگ را

    همه گفتنیها بدو بازگفت

    همه رازها بر گشاد از نهفت

    که من لشکری کرد خواهم همی

    خروشی برآورد خواهم همی

    ترا بود باید همی پیشرو

    که من رفتنی*ام تو سالار نو

    پری و پلنگ انجمن کرد و شیر

    ز درندگان گرگ و ببر دلیر

    سپاهی دد و دام و مرغ و پری

    سپهدار پرکین و کندآوری

    پس پشت لشکر کیومرث شاه

    نبیره به پیش اندرون با سپاه

    بیامد سیه دیو با ترس و باک

    همی به آسمان بر پراگند خاک

    ز هرای درندگان چنگ دیو

    شده سست از خشم کیهان خدیو

    به هم برشکستند هردو گروه

    شدند از دد و دام دیوان ستوه

    بیازید هوشنگ چون شیر چنگ

    جهان کرد بر دیو نستوه تنگ

    کشیدش سراپای یکسر دوال

    سپهبد برید آن سر بی*همال

    به پای اندر افگند و بسپرد خوار

    دریده برو چرم و برگشته کار

    چو آمد مر آن کینه را خواستار

    سرآمد کیومرث را روزگار

    برفت و جهان مردری ماند ازوی

    نگر تا کرا نزد او آبروی

    جهان فریبنده را گرد کرد

    ره سود بنمود و خود مایه خورد

    جهان سربه*سر چو فسانست و بس

    نماند بد و نیک بر هیچ*کس

    [/center:f599705c02]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  3. #18
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,869
    19,106
    14,997

    پیش فرض

    [center:7401348e9d]هوشنگ قسمت ۱

    جهاندار هوشنگ با رای و داد

    به جای نیا تاج بر سر نهاد

    بگشت از برش چرخ سالی چهل

    پر از هوش مغز و پر از رای دل

    چو بنشست بر جایگاه مهی

    چنین گفت بر تخت شاهنشهی

    که بر هفت کشور منم پادشا

    جهاندار پیروز و فرمانروا

    به فرمان یزدان پیروزگر

    به داد و دهش تنگ بستم کمر

    وزان پس جهان یکسر آباد کرد

    همه روی گیتی پر از داد کرد

    نخستین یکی گوهر آمد به چنگ

    به آتش ز آهن جدا کرد سنگ

    سر مایه کرد آهن آبگون

    کزان سنگ خارا کشیدش برون
    [/center:7401348e9d]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  4. #19
    sansor
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    5,377
    0
    17

    پیش فرض

    [center:17caeec36a]داستان هوشنگ
    (قسمت دوم)



    یکی روز شاه جهان سوی کوه
    گذر کرد با چند کس همگروه

    پدید آمد از دور چیزی دراز
    سیه رنگ و تیره*تن و تیزتاز

    دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون
    ز دود دهانش جهان تیره*گون

    نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
    گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ

    به زور کیانی رهانید دست
    جهانسوز مار از جهانجوی جست

    برآمد به سنگ گران سنگ خرد
    همان و همین سنگ بشکست گرد

    فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
    دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

    نشد مار کشته ولیکن ز راز
    ازین طبع سنگ آتش آمد فراز

    جهاندار پیش جهان آفرین
    نیایش همی کرد و خواند آفرین

    که او را فروغی چنین هدیه داد
    همین آتش آنگاه قبله نهاد

    بگفتا فروغیست این ایزدی
    پرستید باید اگر بخردی

    شب آمد برافروخت آتش چو کوه
    همان شاه در گرد او با گروه

    یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
    سده نام آن جشن فرخنده کرد

    ز هوشنگ ماند این سده یادگار
    بسی باد چون او دگر شهریار

    کز آباد کردن جهان شاد کرد
    جهانی به نیکی ازو یاد کرد
    [/center:17caeec36a]
    آدما مثل کتابند تا وقتی تموم نشدن برای دیگران جالبند پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی چون اگه تموم شی میرن سراغ یک کتاب دیگه ( نیچه )
  5. #20
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,869
    19,106
    14,997

    پیش فرض

    [center:ebf0173eef]داستان هوشنگ قسمت ۳

    چو بشناخت آهنگری پیشه کرد

    از آهنگری اره و تیشه کرد

    چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت

    ز دریای*ها رودها را بتاخت

    به جوی و به رود آبها راه کرد

    به فرخندگی رنج کوتاه کرد

    چراگاه مردم بدان برفزود

    پراگند پس تخم و کشت و درود

    برنجید پس هر کسی نان خویش

    بورزید و بشناخت سامان خویش

    بدان ایزدی جاه و فر کیان

    ز نخچیر گور و گوزن ژیان

    جدا کرد گاو و خر و گوسفند

    به ورز آورید آنچه بد سودمند

    ز پویندگان هر چه مویش نکوست

    بکشت و به سرشان برآهیخت پوست

    چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم

    چهارم سمورست کش موی گرم

    برین گونه از چرم پویندگان

    بپوشید بالای گویندگان

    برنجید و گسترد و خورد و سپرد

    برفت و به جز نام نیکی نبرد

    بسی رنج برد اندران روزگار

    به افسون و اندیشهٔ بی*شمار

    چو پیش آمدش روزگار بهی

    ازو مردری ماند تخت مهی

    زمانه ندادش زمانی درنگ

    شد آن هوش هوشنگ بافر و سنگ

    نپیوست خواهد جهان با تو مهر

    نه نیز آشکارا نمایدت چهر
    [/center:ebf0173eef]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  6. #21
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    [center:0f81bfcca4]
    داستان طهمورث




    پسر بد مراو را یکی هوشمند [/center:0f81bfcca4][center:0f81bfcca4]
    گرانمایه طهمورث دیوبند

    بیامد به تخت پدر بر نشست

    به شاهی کمر برمیان بر ببست

    همه موبدان را ز لشکر بخواند

    به خوبی چه مایه سخنها براند

    چنین گفت کامروز تخت و کلاه

    مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه

    جهان از بدیها بشویم به رای

    پس آنگه کنم درگهی گرد پای

    ز هر جای کوته کنم دست دیو

    که من بود خواهم جهان را خدیو

    هر آن چیز کاندر جهان سودمند

    کنم آشکارا گشایم ز بند

    پس از پشت میش و بره پشم و موی

    برید و به رشتن نهادند روی

    به کوشش ازو کرد پوشش به رای

    به گستردنی بد هم او رهنمای

    ز پویندگان هر چه بد تیزرو

    خورش کردشان سبزه و کاه و جو

    رمنده ددان را همه بنگرید

    سیه گوش و یوز از میان برگزید

    به چاره بیاوردش از دشت و کوه

    به بند آمدند آنکه بد زان گروه

    ز مرغان مر آن را که بد نیک تاز

    چو باز و چو شاهین گردن فراز

    بیاورد و آموختن*شان گرفت

    جهانی بدو مانده اندر شگفت

    چو این کرده شد ماکیان و خروس

    کجا بر خروشد گه زخم کوس

    بیاورد و یکسر به مردم کشید

    نهفته همه سودمندش گزید

    بفرمودشان تا نوازند گرم

    نخوانندشان جز به آواز نرم

    چنین گفت کاین را ستایش کنید

    جهان آفرین را نیایش کنید

    که او دادمان بر ددان دستگاه

    ستایش مراو را که بنمود راه

    مر او را یکی پاک دستور بود

    که رایش ز کردار بد دور بود

    خنیده به هر جای شهرسپ نام

    نزد جز به نیکی به هر جای گام

    همه روزه بسته ز خوردن دو لب

    به پیش جهاندار برپای شب

    چنان بر دل هر کسی بود دوست

    نماز شب و روزه آیین اوست

    سر مایه بد اختر شاه را

    در بسته بد جان بدخواه را

    همه راه نیکی نمودی به شاه

    همه راستی خواستی پایگاه

    چنان شاه پالوده گشت از بدی

    که تابید ازو فرهٔ ایزدی

    برفت اهرمن را به افسون ببست

    چو بر تیزرو بارگی برنشست

    زمان تا زمان زینش برساختی

    همی گرد گیتیش برتاختی

    چو دیوان بدیدند کردار او

    کشیدند گردن ز گفتار او

    شدند انجمن دیو بسیار مر

    که پردخته مانند ازو تاج و فر

    چو طهمورث آگه شد از کارشان

    برآشفت و بشکست بازارشان

    به فر جهاندار بستش میان

    به گردن برآورد گرز گران

    همه نره دیوان و افسونگران

    برفتند جادو سپاهی گران

    دمنده سیه دیوشان پیشرو

    همی به آسمان برکشیدند غو

    جهاندار طهمورث بافرین

    بیامد کمربستهٔ جنگ و کین

    یکایک بیاراست با دیو چنگ

    نبد جنگشان را فراوان درنگ

    ازیشان دو بهره به افسون ببست

    دگرشان به گرز گران کرد پست

    کشیدندشان خسته و بسته خوار

    به جان خواستند آن زمان زینهار

    که ما را مکش تا یکی نو هنر

    بیاموزی از ما کت آید به بر

    کی نامور دادشان زینهار

    بدان تا نهانی کنند آشکار

    چو آزاد گشتند از بند او

    بجستند ناچار پیوند او

    نبشتن به خسرو بیاموختند

    دلش را به دانش برافروختند

    نبشتن یکی نه که نزدیک سی

    چه رومی چه تازی و چه پارسی

    چه سغدی چه چینی و چه پهلوی

    ز هر گونه*ای کان همی بشنوی

    جهاندار سی سال ازین بیشتر

    چه گونه پدید آوریدی هنر

    برفت و سرآمد برو روزگار

    همه رنج او ماند ازو یادگار

    [/center:0f81bfcca4]
    shirin.baran.x
  7. #22
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    [center:45c2e3f3d2][/center:45c2e3f3d2]

    [center:45c2e3f3d2]بخش پنجم

    داستان جمشید که 4 بخشه

    [/center:45c2e3f3d2][center:45c2e3f3d2]
    بخش ششم

    داستان ضحاک 12 بخش[/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2]
    [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2]بخش هفتم [/center:45c2e3f3d2]

    [center:45c2e3f3d2]داستان فریدون 20بخش[/center:45c2e3f3d2]


    [center:45c2e3f3d2]بخش هشتم [/center:45c2e3f3d2]

    [center:45c2e3f3d2]منوچهر 28 بخش [/center:45c2e3f3d2]

    [center:45c2e3f3d2]بخش نهم [/center:45c2e3f3d2]

    [center:45c2e3f3d2]پادشاهی نوذر 13 بخش[/center:45c2e3f3d2]


    [center:45c2e3f3d2]بخش دهم
    [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2] [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2] [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2]پادشاهی زوطهماسب 1 بخش[/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2] [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2] [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2]بخش یازدهم [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2] [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2] [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2]پادشاهی گرشاسب 5 بخش
    [/center:45c2e3f3d2]
    [center:45c2e3f3d2]
    [/center:45c2e3f3d2][center:45c2e3f3d2][/center:45c2e3f3d2]
    shirin.baran.x
  8. #23
    sansor
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2008
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    5,377
    0
    17

    پیش فرض

    [center:8cb4aaec0f]داستان جمشید
    (بخش اول)


    گرانمایه جمشید فرزند او
    کمر بست یکدل پر از پند او

    برآمد برآن تخت فرخ پدر
    به رسم کیان بر سرش تاج زر

    کمر بست با فر شاهنشهی
    جهان گشت سرتاسر او را رهی

    زمانه بر آسود از داوری
    به فرمان او دیو و مرغ و پری

    جهان را فزوده بدو آبروی
    فروزان شده تخت شاهی بدوی

    منم گفت با فرهٔ ایزدی
    همم شهریاری همم موبدی

    بدان را ز بد دست کوته کنم
    روان را سوی روشنی ره کنم

    نخست آلت جنگ را دست برد
    در نام جستن به گردان سپرد

    به فر کیی نرم کرد آهنا
    چو خود و زره کرد و چون جو شنا

    چو خفتان و تیغ و چو برگستوان
    همه کرد پیدا به روشن روان

    بدین اندرون سال پنجاه رنج
    ببرد و ازین چند بنهاد گنج

    دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد
    که پوشند هنگام ننگ و نبرد

    ز کتان و ابریشم و موی قز
    قصب کرد پرمایه دیبا و خز

    بیاموختشان رشتن و تافتن
    به تار اندرون پود را بافتن

    چو شد بافته شستن و دوختن
    گرفتند ازو یکسر آموختن

    چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
    زمانه بدو شاد و او نیز شاد

    ز هر انجمن پیشه*ور گرد کرد
    بدین اندرون نیز پنجاه خورد

    گروهی که کاتوزیان خوانی*اش
    به رسم پرستندگان دانی*اش

    جدا کردشان از میان گروه
    پرستنده را جایگه کرد کوه

    بدان تا پرستش بود کارشان
    نوان پیش روشن جهاندارشان

    صفی بر دگر دست بنشاندند
    همی نام نیساریان خواندند

    کجا شیر مردان جنگ آورند
    فروزندهٔ لشکر و کشورند

    کزیشان بود تخت شاهی به جای
    وزیشان بود نام مردی به پای

    بسودی سه دیگر گره را شناس
    کجا نیست از کس بریشان سپاس

    بکارند و ورزند و خود بدروند
    به گاه خورش سرزنش نشنوند

    ز فرمان تن*آزاده و ژنده*پوش
    ز آواز پیغاره آسوده گوش

    تن آزاد و آباد گیتی بروی
    بر آسوده از داور و گفتگوی

    چه گفت آن سخن*گوی آزاده مرد
    که آزاده را کاهلی بنده کرد

    چهارم که خوانند اهتو خوشی
    همان دست*ورزان اباسرکشی

    کجا کارشان همگنان پیشه بود
    روانشان همیشه پراندیشه بود

    بدین اندرون سال پنجاه نیز
    بخورد و بورزید و بخشید چیز

    ازین هر یکی را یکی پایگاه
    سزاوار بگزید و بنمود راه

    که تا هر کس اندازهٔ خویش را
    ببیند بداند کم و بیش را

    بفرمود پس دیو ناپاک را
    به آب اندر آمیختن خاک را

    هرانچ از گل آمد چو بشناختند
    سبک خشک را کالبد ساختند

    به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد
    نخست از برش هندسی کار کرد

    چو گرمابه و کاخهای بلند
    چو ایوان که باشد پناه از گزند

    ز خارا گهر جست یک روزگار
    همی کرد ازو روشنی خواستار

    به چنگ آمدش چندگونه گهر
    چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر

    ز خارا به افسون برون آورید
    شد آراسته بندها را کلید

    دگر بویهای خوش آورد باز
    که دارند مردم به بویش نیاز

    چو بان و چو کافور و چون مشک ناب
    چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب

    پزشکی و درمان هر دردمند
    در تندرستی و راه گزند

    همان رازها کرد نیز آشکار
    جهان را نیامد چنو خواستار

    گذر کرد ازان پس به کشتی برآب
    ز کشور به کشور گرفتی شتاب

    چنین سال پنجه برنجید نیز
    ندید از هنر بر خرد بسته چیز

    همه کردنیها چو آمد به جای
    ز جای مهی برتر آورد پای

    به فر کیانی یکی تخت ساخت
    چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

    که چون خواستی دیو برداشتی
    ز هامون به گردون برافراشتی

    چو خورشید تابان میان هوا
    نشسته برو شاه فرمانروا

    جهان انجمن شد بر آن تخت او
    شگفتی فرومانده از بخت او

    به جمشید بر گوهر افشاندند
    مران روز را روز نو خواندند

    سر سال نو هرمز فرودین
    برآسوده از رنج روی زمین

    بزرگان به شادی بیاراستند
    می و جام و رامشگران خواستند

    چنین جشن فرخ ازان روزگار
    به ما ماند ازان خسروان یادگار

    چنین سال سیصد همی رفت کار
    ندیدند مرگ اندران روزگار

    ز رنج و ز بدشان نبد آگهی
    میان بسته دیوان بسان رهی

    به فرمان مردم نهاده دو گوش
    ز رامش جهان پر ز آوای نوش

    چنین تا بر آمد برین روزگار
    ندیدند جز خوبی از کردگار

    جهان سربه*سر گشت او را رهی
    نشسته جهاندار با فرهی

    یکایک به تخت مهی بنگرید
    به گیتی جز از خویشتن را ندید

    منی کرد آن شاه یزدان شناس
    ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

    گرانمایگان را ز لشگر بخواند
    چه مایه سخن پیش ایشان براند

    چنین گفت با سالخورده مهان
    که جز خویشتن را ندانم جهان

    هنر در جهان از من آمد پدید
    چو من نامور تخت شاهی ندید

    جهان را به خوبی من آراستم
    چنانست گیتی کجا خواستم

    خور و خواب و آرامتان از منست
    همان کوشش و کامتان از منست

    بزرگی و دیهیم شاهی مراست
    که گوید که جز من کسی پادشاست

    همه موبدان سرفگنده نگون
    چرا کس نیارست گفتن نه چون

    چو این گفته شد فر یزدان از وی
    بگشت و جهان شد پر از گفت*وگوی

    منی چون بپیوست با کردگار
    شکست اندر آورد و برگشت کار

    چه گفت آن سخن*گوی با فر و هوش
    چو خسرو شوی بندگی را بکوش

    به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس
    به دلش اندر آید ز هر سو هراس

    به جمشید بر تیره*گون گشت روز
    همی کاست آن فر گیتی*فروز
    [/center:8cb4aaec0f]
    آدما مثل کتابند تا وقتی تموم نشدن برای دیگران جالبند پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی چون اگه تموم شی میرن سراغ یک کتاب دیگه ( نیچه )
  9. #24
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,869
    19,106
    14,997

    پیش فرض

    [center:bd7573c259]داستان جمشید قسمت۲


    یکی مرد بود اندر آن روزگار

    ز دشت سواران نیزه گذار

    گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد

    ز ترس جهاندار با باد سرد

    که مرداس نام گرانمایه بود

    به داد و دهش برترین پایه بود

    مراو را ز دوشیدنی چارپای

    ز هر یک هزار آمدندی به جای

    همان گاو دوشابه فرمانبری

    همان تازی اسب گزیده مری

    بز و میش بد شیرور همچنین

    به دوشیزگان داده بد پاکدین

    به شیر آن کسی را که بودی نیاز

    بدان خواسته دست بردی فراز

    پسر بد مراین پاکدل را یکی

    کش از مهر بهره نبود اندکی

    جهانجوی را نام ضحاک بود

    دلیر و سبکسار و ناپاک بود

    کجا بیور اسپش همی خواندند

    چنین نام بر پهلوی راندند

    کجا بیور از پهلوانی شمار

    بود بر زبان دری ده*هزار

    ز اسپان تازی به زرین ستام

    ورا بود بیور که بردند نام

    شب و روز بودی دو بهره به زین

    ز روی بزرگی نه از روی کین

    چنان بد که ابلیس روزی پگاه

    بیامد بسان یکی نیکخواه

    دل مهتر از راه نیکی ببرد

    جوان گوش گفتار او را سپرد

    بدو گفت پیمانت خواهم نخست

    پس آنگه سخن برگشایم درست

    جوان نیکدل گشت فرمانش کرد

    چنان چون بفرمود سوگند خورد

    که راز تو با کس نگویم ز بن

    ز تو بشنوم هر چه گویی سخن

    بدو گفت جز تو کسی کدخدای

    چه باید همی با تو اندر سرای

    چه باید پدرکش پسر چون تو بود

    یکی پندت را من بیاید شنود

    زمانه برین خواجهٔ سالخورد

    همی دیر ماند تو اندر نورد

    بگیر این سر مایه*ور جاه او

    ترا زیبد اندر جهان گاه او

    برین گفتهٔ من چو داری وفا

    جهاندار باشی یکی پادشا

    چو ضحاک بشنید اندیشه کرد

    ز خون پدر شد دلش پر ز درد

    به ابلیس گفت این سزاوار نیست

    دگرگوی کین از در کار نیست

    بدوگفت گر بگذری زین سخن

    بتابی ز سوگند و پیمان من

    بماند به گردنت سوگند و بند

    شوی خوار و ماند پدرت ارجمند

    سر مرد تازی به دام آورید

    چنان شد که فرمان او برگزید

    بپرسید کین چاره با من بگوی

    نتابم ز رای تو من هیچ روی

    بدو گفت من چاره سازم ترا

    به خورشید سر برفرازم ترا

    مر آن پادشا را در اندر سرای

    یکی بوستان بود بس دلگشای

    گرانمایه شبگیر برخاستی

    ز بهر پرستش بیاراستی

    سر و تن بشستی نهفته به باغ

    پرستنده با او ببردی چراغ

    بیاورد وارونه ابلیس بند

    یکی ژرف چاهی به ره بر بکند

    پس ابلیس وارونه آن ژرف چاه

    به خاشاک پوشید و بسترد راه

    سر تازیان مهتر نامجوی

    شب آمد سوی باغ بنهاد روی

    به چاه اندر افتاد و بشکست پست

    شد آن نیکدل مرد یزدان*پرست

    به هر نیک و بد شاه آزاد مرد

    به فرزند بر نازده باد سرد

    همی پروریدش به ناز و به رنج

    بدو بود شاد و بدو داد گنج

    چنان بدگهر شوخ فرزند او

    بگشت از ره داد و پیوند او

    به خون پدر گشت همداستان

    ز دانا شنیدم من این داستان

    که فرزند بد گر شود نره شیر

    به خون پدر هم نباشد دلیر

    مگر در نهانش سخن دیگرست

    پژوهنده را راز با مادرست

    فرومایه ضحاک بیدادگر

    بدین چاره بگرفت جای پدر

    به سر برنهاد افسر تازیان

    بریشان ببخشید سود و زیان
    [/center:bd7573c259]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  10. #25
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:f02cd03f70]جمشید بخش ۳ [/center:f02cd03f70]
    [center:f02cd03f70]
    [/center:f02cd03f70]
    [center:f02cd03f70][/center:f02cd03f70]
    [center:f02cd03f70]چو ابلیس پیوسته دید آن سخن

    یکی بند بد را نو افگند بن

    بدو گفت گر سوی من تافتی

    ز گیتی همه کام دل یافتی

    اگر همچنین نیز پیمان کنی

    نپیچی ز گفتار و فرمان کنی

    جهان سربه*سر پادشاهی تراست

    دد و مردم و مرغ و ماهی تراست

    چو این کرده شد ساز دیگر گرفت

    یکی چاره کرد از شگفتی شگفت

    جوانی برآراست از خویشتن

    سخنگوی و بینادل و رایزن

    همیدون به ضحاک بنهاد روی

    نبودش به جز آفرین گفت و گوی

    بدو گفت اگر شاه را در خورم

    یکی نامور پاک خوالیگرم

    چو بشنید ضحاک بنواختش

    ز بهر خورش جایگه ساختش

    کلید خورش خانهٔ پادشا

    بدو داد دستور فرمانروا

    فراوان نبود آن زمان پرورش

    که کمتر بد از خوردنیها خورش

    ز هر گوشت از مرغ و از چارپای

    خورشگر بیاورد یک یک به جای

    به خویش بپرورد برسان شیر

    بدان تا کند پادشا را دلیر

    سخن هر چه گویدش فرمان کند

    به فرمان او دل گروگان کند

    خورش زردهٔ خایه دادش نخست

    بدان داشتش یک زمان تندرست

    بخورد و برو آفرین کرد سخت

    مزه یافت خواندش ورا نیکبخت

    چنین گفت ابلیس نیرنگساز

    که شادان زی ای شاه گردنفراز

    که فردات ازان گونه سازم خورش

    کزو باشدت سربه*سر پرورش

    برفت و همه شب سگالش گرفت

    که فردا ز خوردن چه سازد شگفت

    خورشها ز کبک و تذرو سپید

    بسازید و آمد دلی پرامید

    شه تازیان چون به نان دست برد

    سر کم خرد مهر او را سپرد

    سیم روز خوان را به مرغ و بره

    بیاراستش گونه گون یکسره

    به روز چهارم چو بنهاد خوان

    خورش ساخت از پشت گاو جوان

    بدو اندرون زعفران و گلاب

    همان سالخورده می و مشک ناب

    چو ضحاک دست اندر آورد و خورد

    شگفت آمدش زان هشیوار مرد

    بدو گفت بنگر که از آرزوی

    چه خواهی بگو با من ای نیکخوی

    خورشگر بدو گفت کای پادشا

    همیشه بزی شاد و فرمانروا

    مرا دل سراسر پر از مهر تست

    همه توشهٔ جانم از چهرتست

    یکی حاجتستم به نزدیک شاه

    و گرچه مرا نیست این پایگاه

    که فرمان دهد تا سر کتف اوی

    ببوسم بدو بر نهم چشم و روی

    چو ضحاک بشنید گفتار اوی

    نهانی ندانست بازار اوی

    بدو گفت دارم من این کام تو

    بلندی بگیرد ازین نام تو

    بفرمود تا دیو چون جفت او

    همی بوسه داد از بر سفت او

    ببوسید و شد بر زمین ناپدید

    کس اندر جهان این شگفتی ندید

    دو مار سیه از دو کتفش برست

    عمی گشت و از هر سویی چاره جست

    سرانجام ببرید هر دو ز کفت

    سزد گر بمانی بدین در شگفت

    چو شاخ درخت آن دو مار سیاه

    برآمد دگر باره از کتف شاه

    پزشکان فرزانه گرد آمدند

    همه یک*بهٔک داستانها زدند

    ز هر گونه نیرنگها ساختند

    مر آن درد را چاره نشناختند

    بسان پزشکی پس ابلیس تفت

    به فرزانگی نزد ضحاک رفت

    بدو گفت کین بودنی کار بود

    بمان تا چه گردد نباید درود

    خورش ساز و آرامشان ده به خورد

    نباید جزین چاره*ای نیز کرد

    به جز مغز مردم مده*شان خورش

    مگر خود بمیرند ازین پرورش

    نگر تا که ابلیس ازین گفت*وگوی

    چه*کردوچه خواست اندرین جستجوی

    مگر تا یکی چاره سازد نهان

    که پردخته گردد ز مردم جهان

    [/center:f02cd03f70]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  11. #26
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,869
    19,106
    14,997

    پیش فرض

    [center:d76a7ec8d3]جمشید قسمت ۴


    از آن پس برآمد ز ایران خروش

    پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش

    سیه گشت رخشنده روز سپید

    گسستند پیوند از جمشید

    برو تیره شد فرهٔ ایزدی

    به کژی گرایید و نابخردی

    پدید آمد از هر سویی خسروی

    یکی نامجویی ز هر پهلوی

    سپه کرده و جنگ را ساخته

    دل از مهر جمشید پرداخته

    یکایک ز ایران برآمد سپاه

    سوی تازیان برگفتند راه

    شنودند کانجا یکی مهترست

    پر از هول شاه اژدها پیکرست

    سواران ایران همه شاهجوی

    نهادند یکسر به ضحاک روی

    به شاهی برو آفرین خواندند

    ورا شاه ایران زمین خواندند

    کی اژدهافش بیامد چو باد

    به ایران زمین تاج بر سر نهاد

    از ایران و از تازیان لشکری

    گزین کرد گرد از همه کشوری

    سوی تخت جمشید بنهاد روی

    چو انگشتری کرد گیتی بروی

    چو جمشید را بخت شد کندرو

    به تنگ اندر آمد جهاندار نو

    برفت و بدو داد تخت و کلاه

    بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه

    چو صدسالش اندر جهان کس ندید

    برو نام شاهی و او ناپدید

    صدم سال روزی به دریای چین

    پدید آمد آن شاه ناپاک دین

    نهان گشته بود از بد اژدها

    نیامد به فرجام هم زو رها

    چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ

    یکایک ندادش زمانی درنگ

    به ارش سراسر به دو نیم کرد

    جهان را ازو پاک بی*بیم کرد

    شد آن تخت شاهی و آن دستگاه

    زمانه ربودش چو بیجاده کاه

    ازو بیش بر تخت شاهی که بود

    بران رنج بردن چه آمدش سود

    گذشته برو سالیان هفتصد

    پدید آوریده همه نیک و بد

    چه باید همه زندگانی دراز

    چو گیتی نخواهد گشادنت راز

    همی پروراندت با شهد و نوش

    جز آواز نرمت نیاید به گوش

    یکایک چو گیتی که گسترد مهر

    نخواهد نمودن به بد نیز چهر

    بدو شاد باشی و نازی بدوی

    همان راز دل را گشایی بدوی

    یکی نغز بازی برون آورد

    به دلت اندرون درد و خون آورد

    دلم سیر شد زین سرای سپنج

    خدایا مرا زود برهان ز رنج
    [/center:d76a7ec8d3]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  12. #27
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:7362dc00e2]ضخاک بخش ۱[/center:7362dc00e2]
    [center:7362dc00e2]
    [/center:7362dc00e2]
    [center:7362dc00e2]
    [/center:7362dc00e2]
    [center:7362dc00e2][/center:7362dc00e2]
    [center:7362dc00e2]
    [/center:7362dc00e2]
    [center:7362dc00e2]چو ضحاک شد بر جهان شهریار

    برو سالیان انجمن شد هزار

    سراسر زمانه بدو گشت باز

    برآمد برین روزگار دراز

    نهان گشت کردار فرزانگان

    پراگنده شد کام دیوانگان

    هنر خوار شد جادویی ارجمند

    نهان راستی آشکارا گزند

    شده بر بدی دست دیوان دراز

    به نیکی نرفتی سخن جز به راز

    دو پاکیزه از خانهٔ جمشید

    برون آوریدند لرزان چو بید

    که جمشید را هر دو دختر بدند

    سر بانوان را چو افسر بدند

    ز پوشیده*رویان یکی شهرناز

    دگر پاکدامن به نام ارنواز

    به ایوان ضحاک بردندشان

    بران اژدهافشن سپردندشان

    بپروردشان از ره جادویی

    بیاموختشان کژی و بدخویی

    ندانست جز کژی آموختن

    جز از کشتن و غارت و سوختن
    [/center:7362dc00e2]
    [center:7362dc00e2][/center:7362dc00e2]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  13. #28
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,869
    19,106
    14,997

    پیش فرض

    [center:2b05e01c9e]ضحاک قسمت۲


    چنان بد که هر شب دو مرد جوان

    چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان

    خورشگر ببردی به ایوان شاه

    همی ساختی راه درمان شاه

    بکشتی و مغزش بپرداختی

    مران اژدها را خورش ساختی

    دو پاکیزه از گوهر پادشا

    دو مرد گرانمایه و پارسا

    یکی نام ارمایل پاکدین

    دگر نام گرمایل پیشبین

    چنان بد که بودند روزی به هم

    سخن رفت هر گونه از بیش و کم

    ز بیدادگر شاه و ز لشکرش

    وزان رسمهای بد اندر خورش

    یکی گفت ما را به خوالیگری

    بباید بر شاه رفت آوری

    وزان پس یکی چاره*ای ساختن

    ز هر گونه اندیشه انداختن

    مگر زین دو تن را که ریزند خون

    یکی را توان آوریدن برون

    برفتند و خوالیگری ساختند

    خورشها و اندازه بشناختند

    خورش خانهٔ پادشاه جهان

    گرفت آن دو بیدار دل در نهان

    چو آمد به هنگام خون ریختن

    به شیرین روان اندر آویختن

    ازان روز بانان مردم*کشان

    گرفته دو مرد جوان راکشان

    زنان پیش خوالیگران تاختند

    ز بالا به روی اندر انداختند

    پر از درد خوالیگران را جگر

    پر از خون دو دیده پر از کینه سر

    همی بنگرید این بدان آن بدین

    ز کردار بیداد شاه زمین

    از آن دو یکی را بپرداختند

    جزین چاره*ای نیز نشناختند

    برون کرد مغز سر گوسفند

    بیامیخت با مغز آن ارجمند

    یکی را به جان داد زنهار و گفت

    نگر تا بیاری سر اندر نهفت

    نگر تا نباشی به آباد شهر

    ترا از جهان دشت و کوهست بهر

    به جای سرش زان سری بی*بها

    خورش ساختند از پی اژدها

    ازین گونه هر ماهیان سی*جوان

    ازیشان همی یافتندی روان

    چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست

    بران سان که نشناختندی که کیست

    خورشگر بدیشان بزی چند و میش

    سپردی و صحرا نهادند پیش

    کنون کرد از آن تخمه داد نژاد

    که ز آباد ناید به دل برش یاد

    پس آیین ضحاک وارونه خوی

    چنان بد که چون می*بدش آرزوی

    ز مردان جنگی یکی خواستی

    به کشتی چو با دیو برخاستی

    کجا نامور دختری خوبروی

    به پرده درون بود بی*گفت*گوی

    پرستنده کردیش بر پیش خویش

    نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
    [/center:2b05e01c9e]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  14. #29
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:8f0a8a2a5c]ضحاک بخش ۳


    [/center:8f0a8a2a5c][center:8f0a8a2a5c][/center:8f0a8a2a5c]
    [center:8f0a8a2a5c]
    [/center:8f0a8a2a5c]
    [center:8f0a8a2a5c]
    [/center:8f0a8a2a5c]
    [center:8f0a8a2a5c]چو از روزگارش چهل سال ماند

    نگر تا بسر برش یزدان چه راند

    در ایوان شاهی شبی دیر یاز

    به خواب اندرون بود با ارنواز

    چنان دید کز کاخ شاهنشهان

    سه جنگی پدید آمدی ناگهان

    دو مهتر یکی کهتر اندر میان

    به بالای سرو و به فر کیان

    کمر بستن و رفتن شاهوار

    بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار

    دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ

    نهادی به گردن برش پالهنگ

    همی تاختی تا دماوند کوه

    کشان و دوان از پس اندر گروه

    بپیچید ضحاک بیدادگر

    بدریدش از هول گفتی جگر

    یکی بانگ برزد بخواب اندرون

    که لرزان شد آن خانهٔ صدستون

    بجستند خورشید رویان ز جای

    از آن غلغل نامور کدخدای

    چنین گفت ضحاک را ارنواز

    که شاها چه بودت نگویی به راز

    که خفته به آرام در خان خویش

    برین سان بترسیدی از جان خویش

    زمین هفت کشور به فرمان تست

    دد و دام و مردم به پیمان تست

    به خورشید رویان جهاندار گفت

    که چونین شگفتی بشاید نهفت

    که گر از من این داستان بشنوید

    شودتان دل از جان من ناامید

    به شاه گرانمایه گفت ارنواز

    که بر ما بباید گشادنت راز

    توانیم کردن مگر چاره*ای

    که بی*چاره*ای نیست پتیاره*ای

    سپهبد گشاد آن نهان از نهفت

    همه خواب یک یک بدیشان بگفت

    چنین گفت با نامور ماهروی

    که مگذار این را ره چاره چوی

    نگین زمانه سر تخت تست

    جهان روشن از نامور بخت تست

    تو داری جهان زیر انگشتری

    دد و مردم و مرغ و دیو و پری

    ز هر کشوری گرد کن مهتران

    از اخترشناسان و افسونگران

    سخن سربه سر موبدان را بگوی

    پژوهش کن و راستی بازجوی

    نگه کن که هوش تو بر دست کیست

    ز مردم شمار ار ز دیو و پریست

    چو دانسته شد چاره ساز آن زمان

    به خیره مترس از بد بدگمان

    شه پر منش را خوش آمد سخن

    که آن سرو سیمین برافگند بن

    جهان از شب تیره چون پر زاغ

    هم آنگه سر از کوه برزد چراغ

    تو گفتی که بر گنبد لاژورد

    بگسترد خورشید یاقوت زرد

    سپهبد به هرجا که بد موبدی

    سخن دان و بیداردل بخردی

    ز کشور به نزدیک خویش آورید

    بگفت آن جگر خسته خوابی که دید

    نهانی سخن کردشان آشکار

    ز نیک و بد و گردش روزگار

    که بر من زمانه کی آید بسر

    کرا باشد این تاج و تخت و کمر

    گر این راز با من بباید گشاد

    و گر سر به خواری بباید نهاد

    لب موبدان خشک و رخساره تر

    زبان پر ز گفتار با یکدیگر

    که گر بودنی باز گوییم راست

    به جانست پیکار و جان بی*بهاست

    و گر نشنود بودنیها درست

    بباید هم اکنون ز جان دست شست

    سه روز اندرین کار شد روزگار

    سخن کس نیارست کرد آشکار

    به روز چهارم برآشفت شاه

    برآن موبدان نماینده راه

    که گر زنده*تان دار باید بسود

    و گر بودنیها بباید نمود

    همه موبدان سرفگنده نگون

    پر از هول دل دیدگان پر ز خون

    از آن نامداران بسیار هوش

    یکی بود بینادل و تیزگوش

    خردمند و بیدار و زیرک بنام

    کزان موبدان او زدی پیش گام

    دلش تنگتر گشت و ناباک شد

    گشاده زبان پیش ضحاک شد

    بدو گفت پردخته کن سر ز باد

    که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

    جهاندار پیش از تو بسیار بود

    که تخت مهی را سزاوار بود

    فراوان غم و شادمانی شمرد

    برفت و جهان دیگری را سپرد

    اگر بارهٔ آهنینی به پای

    سپهرت بساید نمانی به جای

    کسی را بود زین سپس تخت تو

    به خاک اندر آرد سر و بخت تو

    کجا نام او آفریدون بود

    زمین را سپهری همایون بود

    هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد

    نیامد گه پرسش و سرد باد

    چو او زاید از مادر پرهنر

    بسان درختی شود بارور

    به مردی رسد برکشد سر به ماه

    کمر جوید و تاج و تخت و کلاه

    به بالا شود چون یکی سرو برز

    به گردن برآرد ز پولاد گرز

    زند بر سرت گرزهٔ گاوسار

    بگیردت زار و ببنددت خوار

    بدو گفت ضحاک ناپاک دین

    چرا بنددم از منش چیست کین

    دلاور بدو گفت گر بخردی

    کسی بی*بهانه نسازد بدی

    برآید به دست تو هوش پدرش

    از آن درد گردد پر از کینه سرش

    یکی گاو برمایه خواهد بدن

    جهانجوی را دایه خواهد بدن

    تبه گردد آن هم به دست تو بر

    بدین کین کشد گرزهٔ گاوسر

    چو بشنید ضحاک بگشاد گوش

    ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش

    گرانمایه از پیش تخت بلند

    بتابید روی از نهیب گزند

    چو آمد دل نامور بازجای

    بتخت کیان اندر آورد پای

    نشان فریدون بگرد جهان

    همی باز جست آشکار و نهان

    نه آرام بودش نه خواب و نه خورد

    شده روز روشن برو لاژورد
    [/center:8f0a8a2a5c]
    [center:8f0a8a2a5c]
    [/center:8f0a8a2a5c]
    [center:8f0a8a2a5c]
    [/center:8f0a8a2a5c]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  15. #30
    BARAN-X
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2007
    نوشته ها
    1,119
    0
    31

    پیش فرض

    [center:7932f3a805]*** ضحاک 4 ***[/center:7932f3a805][center:7932f3a805]
    برآمد برین روزگار دراز

    کشید اژدهافش به تنگی فراز

    خجسته فریدون ز مادر بزاد

    جهان را یکی دیگر آمد نهاد


    ببالید برسان سرو سهی

    همی تافت زو فر شاهنشهی


    جهانجوی با فر جمشید بد

    به کردار تابنده خورشید بود


    جهان را چو باران به بایستگی

    روان را چو دانش به شایستگی


    بسر بر همی گشت گردان سپهر

    شده رام با آفریدون به مهر


    همان گاو کش نام بر مایه بود

    ز گاوان ورا برترین پایه بود


    ز مادر جدا شد چو طاووس نر

    بهر موی بر تازه رنگی دگر


    شده انجمن بر سرش بخردان

    ستاره*شناسان و هم موبدان


    که کس در جهان گاو چونان ندید

    نه از پیرسر کاردانان شنید


    زمین کرده ضحاک پر گفت و گوی

    به گرد جهان هم بدین جست و جوی


    فریدون که بودش پدر آبتین

    شده تنگ بر آبتین بر زمین


    گریزان و از خویشتن گشته سیر

    برآویخت ناگاه بر کام شیر


    از آن روزبانان ناپاک مرد

    تنی چند روزی بدو باز خورد


    گرفتند و بردند بسته چو یوز

    برو بر سر آورد ضحاک روز


    خردمند مام فریدون چو دید

    که بر جفت او بر چنان بد رسید


    فرانک بدش نام و فرخنده بود

    به مهر فریدون دل آگنده بود


    پر از داغ دل خستهٔ روزگار

    همی رفت پویان بدان مرغزار


    کجا نامور گاو برمایه بود

    که بایسته بر تنش پیرایه بود


    به پیش نگهبان آن مرغزار

    خروشید و بارید خون بر کنار


    بدو گفت کاین کودک شیرخوار

    ز من روزگاری بزنهار دار


    پدروارش از مادر اندر پذیر

    وزین گاو نغزش بپرور به شیر


    و گر باره خواهی روانم تراست

    گروگان کنم جان بدان کت هواست


    پرستندهٔ بیشه و گاو نغز

    چنین داد پاسخ بدان پاک مغز


    که چون بنده در پیش فرزند تو

    بباشم پرستندهٔ پند تو


    سه سالش همی داد زان گاو شیر

    هشیوار بیدار زنهارگیر


    [/center:7932f3a805]
    shirin.baran.x
صفحه 2 از 20 نخست 123456712 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 295

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •