ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 20 نخست 1234567813 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 295
  1. #31
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,728
    19,079
    14,990

    پیش فرض

    [center:5017d37d22]ضحاک ۵


    نشد سیر ضحاک از آن جست جوی

    شد از گاو گیتی پر از گفت*گوی

    دوان مادر آمد سوی مرغزار

    چنین گفت با مرد زنهاردار

    که اندیشه*ای در دلم ایزدی

    فراز آمدست از ره بخردی

    همی کرد باید کزین چاره نیست

    که فرزند و شیرین روانم یکیست

    ببرم پی از خاک جادوستان

    شوم تا سر مرز هندوستان

    شوم ناپدید از میان گروه

    برم خوب رخ را به البرز کوه

    بیاورد فرزند را چون نوند

    چو مرغان بران تیغ کوه بلند

    یکی مرد دینی بران کوه بود

    که از کار گیتی بی*اندوه بود

    فرانک بدو گفت کای پاک دین

    منم سوگواری ز ایران زمین

    بدان کاین گرانمایه فرزند من

    همی بود خواهد سرانجمن

    ترا بود باید نگهبان او

    پدروار لرزنده بر جان او

    پذیرفت فرزند او نیک مرد

    نیاورد هرگز بدو باد سرد

    خبر شد به ضحاک بدروزگار

    از آن گاو برمایه و مرغزار

    بیامد ازان کینه چون پیل مست

    مران گاو برمایه را کرد پست

    همه هر چه دید اندرو چارپای

    بیفگند و زیشان بپرداخت جای

    سبک سوی خان فریدون شتافت

    فراوان پژوهید و کس را نیافت

    به ایوان او آتش اندر فگند

    ز پای اندر آورد کاخ بلند
    [/center:5017d37d22]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  2. #32
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:9d4b47c90d]ضحاک ۶[/center:9d4b47c90d]
    [center:9d4b47c90d]
    [/center:9d4b47c90d]
    [center:9d4b47c90d][/center:9d4b47c90d]
    [center:9d4b47c90d]چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت

    ز البرز کوه اندر آمد به دشت

    بر مادر آمد پژوهید و گفت

    که بگشای بر من نهان از نهفت

    بگو مر مرا تا که بودم پدر

    کیم من ز تخم کدامین گهر

    چه گویم کیم بر سر انجمن

    یکی دانشی داستانم بزن

    فرانک بدو گفت کای نامجوی

    بگویم ترا هر چه گفتی بگوی

    تو بشناس کز مرز ایران زمین

    یکی مرد بد نام او آبتین

    ز تخم کیان بود و بیدار بود

    خردمند و گرد و بی*آزار بود

    ز طهمورث گرد بودش نژاد

    پدر بر پدر بر همی داشت یاد

    پدر بد ترا و مرا نیک شوی

    نبد روز روشن مرا جز بدوی

    چنان بد که ضحاک جادوپرست

    از ایران به جان تو یازید دست

    ازو من نهانت همی داشتم

    چه مایه به بد روز بگذاشتم

    پدرت آن گرانمایه مرد جوان

    فدی کرده پیش تو روشن روان

    ابر کتف ضحاک جادو دو مار

    برست و برآورد از ایران دمار

    سر بابت از مغز پرداختند

    همان اژدها را خورش ساختند

    سرانجام رفتم سوی بیشه*ای

    که کس را نه زان بیشه اندیشه*ای

    یکی گاو دیدم چو خرم بهار

    سراپای نیرنگ و رنگ و نگار

    نگهبان او پای کرده بکش

    نشسته به بیشه درون شاهفش

    بدو دادمت روزگاری دراز

    همی پروردیدت به بر بر به ناز

    ز پستان آن گاو طاووس رنگ

    برافراختی چون دلاور پلنگ

    سرانجام زان گاو و آن مرغزار

    یکایک خبر شد سوی شهریار

    ز بیشه ببردم ترا ناگهان

    گریزنده ز ایوان و از خان و مان

    بیامد بکشت آن گرانمایه را

    چنان بی*زبان مهربان دایه را

    وز ایوان ما تا به خورشید خاک

    برآورد و کرد آن بلندی مغاک

    فریدون چو بشنید بگشادگوش

    ز گفتار مادر برآمد به جوش

    دلش گشت پردرد و سر پر ز کین

    به ابرو ز خشم اندر آورد چین

    چنین داد پاسخ به مادر که شیر

    نگردد مگر ز آزمایش دلیر

    کنون کردنی کرد جادوپرست

    مرا برد باید به شمشیر دست

    بپویم به فرمان یزدان پاک

    برآرم ز ایوان ضحاک خاک

    بدو گفت مادر که این رای نیست

    ترا با جهان سر به سر پای نیست

    جهاندار ضحاک با تاج و گاه

    میان بسته فرمان او را سپاه

    چو خواهد ز هر کشوری صدهزار

    کمر بسته او را کند کارزار

    جز اینست آیین پیوند و کین

    جهان را به چشم جوانی مبین

    که هر کاو نبید جوانی چشید

    به گیتی جز از خویشتن را ندید

    بدان مستی اندر دهد سر بباد

    ترا روز جز شاد و خرم مباد
    [/center:9d4b47c90d]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  3. #33
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,728
    19,079
    14,990

    پیش فرض

    [center:e1ee47537a]ضحاک ۷


    چنان بد که ضحاک را روز و شب

    به نام فریدون گشادی دو لب

    بران برز بالا ز بیم نشیب

    شده ز آفریدون دلش پر نهیب

    چنان بد که یک روز بر تخت عاج

    نهاده به سر بر ز پیروزه تاج

    ز هر کشوری مهتران را بخواست

    که در پادشاهی کند پشت راست

    از آن پس چنین گفت با موبدان

    که ای پرهنر با گهر بخردان

    مرا در نهانی یکی دشمن*ست

    که بربخردان این سخن روشن است

    به سال اندکی و به دانش بزرگ

    گوی بدنژادی دلیر و سترگ

    اگر چه به سال اندک ای راستان

    درین کار موبد زدش داستان

    که دشمن اگر چه بود خوار و خرد

    نبایدت او را به پی بر سپرد

    ندارم همی دشمن خرد خوار

    بترسم همی از بد روزگار

    همی زین فزون بایدم لشکری

    هم از مردم و هم ز دیو و پری

    یکی لشگری خواهم انگیختن

    ابا دیو مردم برآمیختن

    بباید بدین بود همداستان

    که من ناشکبیم بدین داستان

    یکی محضر اکنون بباید نوشت

    که جز تخم نیکی سپهبد نکشت

    نگوید سخن جز همه راستی

    نخواهد به داد اندرون کاستی

    زبیم سپهبد همه راستان

    برآن کار گشتند همداستان

    بر آن محضر اژدها ناگزیر

    گواهی نوشتند برنا و پیر

    هم آنگه یکایک ز درگاه شاه

    برآمد خروشیدن دادخواه

    ستم دیده را پیش او خواندند

    بر نامدارانش بنشاندند

    بدو گفت مهتر بروی دژم

    که بر گوی تا از که دیدی ستم

    خروشید و زد دست بر سر ز شاه

    که شاها منم کاوهٔ دادخواه

    یکی بی*زیان مرد آهنگرم

    ز شاه آتش آید همی بر سرم

    تو شاهی و گر اژدها پیکری

    بباید بدین داستان داوری

    که گر هفت کشور به شاهی تراست

    چرا رنج و سختی همه بهر ماست

    شماریت با من بباید گرفت

    بدان تا جهان ماند اندر شگفت

    مگر کز شمار تو آید پدید

    که نوبت ز گیتی به من چون رسید

    که مارانت را مغز فرزند من

    همی داد باید ز هر انجمن

    سپهبد به گفتار او بنگرید

    شگفت آمدش کان سخن*ها شنید

    بدو باز دادند فرزند او

    به خوبی بجستند پیوند او

    بفرمود پس کاوه را پادشا

    که باشد بران محضر اندر گوا

    چو بر خواند کاوه همه محضرش

    سبک سوی پیران آن کشورش

    خروشید کای پای مردان دیو

    بریده دل از ترس گیهان خدیو

    همه سوی دوزخ نهادید روی

    سپر دید دلها به گفتار اوی

    نباشم بدین محضر اندر گوا

    نه هرگز براندیشم از پادشا

    خروشید و برجست لرزان ز جای

    بدرید و بسپرد محضر به پای

    گرانمایه فرزند او پیش اوی

    ز ایوان برون شد خروشان به کوی

    مهان شاه را خواندند آفرین

    که ای نامور شهریار زمین

    ز چرخ فلک بر سرت باد سرد

    نیارد گذشتن به روز نبرد

    چرا پیش تو کاوهٔ خام*گوی

    بسان همالان کند سرخ روی

    همه محضر ما و پیمان تو

    بدرد بپیچد ز فرمان تو

    کی نامور پاسخ آورد زود

    که از من شگفتی بباید شنود

    که چون کاوه آمد ز درگه پدید

    دو گوش من آواز او را شنید

    میان من و او ز ایوان درست

    تو گفتی یکی کوه آهن برست

    ندانم چه شاید بدن زین سپس

    که راز سپهری ندانست کس

    چو کاوه برون شد ز درگاه شاه

    برو انجمن گشت بازارگاه

    همی بر خروشید و فریاد خواند

    جهان را سراسر سوی داد خواند

    ازان چرم کاهنگران پشت پای

    بپوشند هنگام زخم درای

    همان کاوه آن بر سر نیزه کرد

    همانگه ز بازار برخاست گرد

    خروشان همی رفت نیزه بدست

    که ای نامداران یزدان پرست

    کسی کاو هوای فریدون کند

    دل از بند ضحاک بیرون کند

    بپویید کاین مهتر آهرمنست

    جهان آفرین را به دل دشمن است

    بدان بی*بها ناسزاوار پوست

    پدید آمد آوای دشمن ز دوست

    همی رفت پیش اندرون مردگرد

    جهانی برو انجمن شد نه خرد

    بدانست خود کافریدون کجاست

    سراندر کشید و همی رفت راست

    بیامد بدرگاه سالار نو

    بدیدندش آنجا و برخاست غو

    چو آن پوست بر نیزه بر دید کی

    به نیکی یکی اختر افگند پی

    بیاراست آن را به دیبای روم

    ز گوهر بر و پیکر از زر بوم

    بزد بر سر خویش چون گرد ماه

    یکی فال فرخ پی افکند شاه

    فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش

    همی خواندش کاویانی درفش

    از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه

    به شاهی بسر برنهادی کلاه

    بران بی*بها چرم آهنگران

    برآویختی نو به نو گوهران

    ز دیبای پرمایه و پرنیان

    برآن گونه شد اختر کاویان

    که اندر شب تیره خورشید بود

    جهان را ازو دل پرامید بود

    بگشت اندرین نیز چندی جهان

    همی بودنی داشت اندر نهان

    فریدون چو گیتی برآن گونه دید

    جهان پیش ضحاک وارونه دید

    سوی مادر آمد کمر برمیان

    به سر برنهاده کلاه کیان

    که من رفتنی*ام سوی کارزار

    ترا جز نیایش مباد ایچ کار

    ز گیتی جهان آفرین را پرست

    ازو دان بهر نیکی زور دست

    فرو ریخت آب از مژه مادرش

    همی خواند با خون دل داورش

    به یزدان همی گفت زنهار من

    سپردم ترا ای جهاندار من

    بگردان ز جانش بد جاودان

    بپرداز گیتی ز نابخردان

    فریدون سبک ساز رفتن گرفت

    سخن را ز هر کس نهفتن گرفت

    برادر دو بودش دو فرخ همال

    ازو هر دو آزاده مهتر به سال

    یکی بود ازیشان کیانوش نام

    دگر نام پرمایهٔ شادکام

    فریدون بریشان زبان برگشاد

    که خرم زئید ای دلیران و شاد

    که گردون نگردد بجز بر بهی

    به ما بازگردد کلاه مهی

    بیارید داننده آهنگران

    یکی گرز فرمود باید گران

    چو بگشاد لب هر دو بشتافتند

    به بازار آهنگران تاختند

    هر آنکس کزان پیشه بد نام جوی

    به سوی فریدون نهادند روی

    جهانجوی پرگار بگرفت زود

    وزان گرز پیکر بدیشان نمود

    نگاری نگارید بر خاک پیش

    همیدون بسان سر گاومیش

    بر آن دست بردند آهنگران

    چو شد ساخته کار گرز گران

    به پیش جهانجوی بردند گرز

    فروزان به کردار خورشید برز

    پسند آمدش کار پولادگر

    ببخشیدشان جامه و سیم و زر

    بسی کردشان نیز فرخ امید

    بسی دادشان مهتری را نوید

    که گر اژدها را کنم زیر خاک

    بشویم شما را سر از گرد پاک
    [/center:e1ee47537a]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  4. #34
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:7275ad1cf6]بخش ۸ [/center:7275ad1cf6]
    [center:7275ad1cf6]
    [/center:7275ad1cf6]
    [center:7275ad1cf6]
    [/center:7275ad1cf6]
    [center:7275ad1cf6][/center:7275ad1cf6]
    [center:7275ad1cf6]
    [/center:7275ad1cf6]
    [center:7275ad1cf6]
    [/center:7275ad1cf6]
    [center:7275ad1cf6]فریدون به خورشید بر برد سر

    کمر تنگ بستش به کین پدر

    برون رفت خرم به خرداد روز

    به نیک اختر و فال گیتی فروز

    سپاه انجمن شد به درگاه او

    به ابر اندر آمد سرگاه او

    به پیلان گردون کش و گاومیش

    سپه را همی توشه بردند پیش

    کیانوش و پرمایه بر دست شاه

    چو کهتر برادر ورا نیک خواه

    همی رفت منزل به منزل چو باد

    سری پر ز کینه دلی پر ز داد

    به اروند رود اندر آورد روی

    چنان چون بود مرد دیهیم جوی

    اگر پهلوانی ندانی زبان

    بتازی تو اروند را دجله خوان

    دگر منزل آن شاه آزادمرد

    لب دجله و شهر بغداد کرد
    [/center:7275ad1cf6]
    [center:7275ad1cf6]
    [/center:7275ad1cf6]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  5. #35
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,728
    19,079
    14,990

    پیش فرض

    [center:a4200258a0]ضحاک ۹


    چو آمد به نزدیک اروندرود

    فرستاد زی رودبانان درود

    بران رودبان گفت پیروز شاه

    که کشتی برافگن هم اکنون به راه

    مرا با سپاهم بدان سو رسان

    از اینها کسی را بدین سو ممان

    بدان تا گذر یابم از روی آب

    به کشتی و زورق هم اندر شتاب

    نیاورد کشتی نگهبان رود

    نیامد بگفت فریدون فرود

    چنین داد پاسخ که شاه جهان

    چنین گفت با من سخن در نهان

    که مگذار یک پشه را تا نخست

    جوازی بیابی و مهری درست

    فریدون چو بشنید شد خشمناک

    ازان ژرف دریا نیامدش باک

    هم آنگه میان کیانی ببست

    بران بارهٔ تیزتک بر نشست

    سرش تیز شد کینه و جنگ را

    به آب اندر افگند گلرنگ را

    ببستند یارانش یکسر کمر

    همیدون به دریا نهادند سر

    بر آن باد پایان با آفرین

    به آب اندرون غرقه کردند زین

    به خشکی رسیدند سر کینه جوی

    به بیت*المقدس نهادند روی

    که بر پهلوانی زبان راندند

    همی کنگ دژهودجش خواندند

    بتازی کنون خانهٔ پاک دان

    برآورده ایوان ضحاک دان

    چو از دشت نزدیک شهر آمدند

    کزان شهر جوینده بهر آمدند

    ز یک میل کرد آفریدون نگاه

    یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه

    فروزنده چون مشتری بر سپهر

    همه جای شادی و آرام و مهر

    که ایوانش برتر ز کیوان نمود

    که گفتی ستاره بخواهد بسود

    بدانست کان خانهٔ اژدهاست

    که جای بزرگی و جای بهاست

    به یارانش گفت آنکه بر تیره خاک

    برآرد چنین بر ز جای از مغاک

    بترسم همی زانکه با او جهان

    مگر راز دارد یکی در نهان

    بیاید که ما را بدین جای تنگ

    شتابیدن آید به روز درنگ

    بگفت و به گرز گران دست برد

    عنان بارهٔ تیزتک را سپرد

    تو گفتی یکی آتشستی درست

    که پیش نگهبان ایوان برست

    گران گرز برداشت از پیش زین

    تو گفتی همی بر نوردد زمین

    کس از روزبانان بدر بر نماند

    فریدون جهان آفرین را بخواند

    به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ

    جهان ناسپرده جوان سترگ
    [/center:a4200258a0]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  6. #36
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:8a38f81f41]ضحاک بخش ۱۰[/center:8a38f81f41]
    [center:8a38f81f41]
    [/center:8a38f81f41]
    [center:8a38f81f41]
    [/center:8a38f81f41]
    [center:8a38f81f41][/center:8a38f81f41]
    [center:8a38f81f41]
    [/center:8a38f81f41]
    [center:8a38f81f41]طلسمی که ضحاک سازیده بود

    سرش به آسمان برفرازیده بود

    فریدون ز بالا فرود آورید

    که آن جز به نام جهاندار دید

    وزان جادوان کاندر ایوان بدند

    همه نامور نره دیوان بدند

    سرانشان به گرز گران کرد پست

    نشست از برگاه جادوپرست

    نهاد از بر تخت ضحاک پای

    کلاه کئی جست و بگرفت جای

    برون آورید از شبستان اوی

    بتان سیه*موی و خورشید روی

    بفرمود شستن سرانشان نخست

    روانشان ازان تیرگیها بشست

    ره داور پاک بنمودشان

    ز آلودگی پس بپالودشان

    که پروردهٔ بت پرستان بدند

    سراسیمه برسان مستان بدند

    پس آن دختران جهاندار جم

    به نرگس گل سرخ را داده نم

    گشادند بر آفریدون سخن

    که نو باش تا هست گیتی کهن

    چه اختر بد این از تو ای نیک*بخت

    چه باری ز شاخ کدامین درخت

    که ایدون به بالین شیرآمدی

    ستمکاره مرد دلیر آمدی

    چه مایه جهان گشت بر ما ببد

    ز کردار این جادوی بی*خرد

    ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت

    بدین پایگه از هنر بهره داشت

    کش اندیشهٔ گاه او آمدی

    و گرش آرزو جاه او آمدی

    چنین داد پاسخ فریدون که تخت

    نماند به کس جاودانه نه بخت

    منم پور آن نیک*بخت آبتین

    که بگرفت ضحاک ز ایران زمین

    بکشتش به زاری و من کینه جوی

    نهادم سوی تخت ضحاک روی

    همان گاو بر مایه کم دایه بود

    ز پیکر تنش همچو پیرایه بود

    ز خون چنان بی*زبان چارپای

    چه آمد برآن مرد ناپاک رای

    کمر بسته*ام لاجرم جنگجوی

    از ایران به کین اندر آورده روی

    سرش را بدین گرزهٔ گاو چهر

    بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر

    چو بشنید ازو این سخن ارنواز

    گشاده شدش بر دل پاک راز

    بدو گفت شاه آفریدون تویی

    که ویران کنی تنبل و جادویی

    کجا هوش ضحاک بر دست تست

    گشاد جهان بر کمربست تست

    ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک

    شده رام با او ز بیم هلاک

    همی جفت*مان خواند او جفت مار

    چگونه توان بودن ای شهریار

    فریدون چنین پاسخ آورد باز

    که گر چرخ دادم دهد از فراز

    ببرم پی اژدها را ز خاک

    بشویم جهان را ز ناپاک پاک

    بباید شما را کنون گفت راست

    که آن بی*بها اژدهافش کجاست

    برو خوب رویان گشادند راز

    مگر که اژدها را سرآید به گاز

    بگفتند کاو سوی هندوستان

    بشد تا کند بند جادوستان

    ببرد سر بی*گناهان هزار

    هراسان شدست از بد روزگار

    کجا گفته بودش یکی پیشبین

    که پردختگی گردد از تو زمین

    که آید که گیرد سر تخت تو

    چگونه فرو پژمرد بخت تو

    دلش زان زده فال پر آتشست

    همه زندگانی برو ناخوشست

    همی خون دام و دد و مرد و زن

    بریزد کند در یکی آبدن

    مگر کاو سرو تن بشوید به خون

    شود فال اخترشناسان نگون

    همان نیز از آن مارها بر دو کفت

    به رنج درازست مانده شگفت

    ازین کشور آید به دیگر شود

    ز رنج دو مار سیه نغنود

    بیامد کنون گاه بازآمدنش

    که جایی نباید فراوان بدنش

    گشاد آن نگار جگر خسته راز

    نهاده بدو گوش گردن*فراز
    [/center:8a38f81f41]
    [center:8a38f81f41]
    [/center:8a38f81f41]
    [center:8a38f81f41]
    [/center:8a38f81f41]
    [center:8a38f81f41][/center:8a38f81f41]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  7. #37
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,728
    19,079
    14,990

    پیش فرض

    [center:2e798f384c]ضحاک ۱۱


    چوکشور ز ضحاک بودی تهی

    یکی مایه ور بد بسان رهی

    که او داشتی گنج و تخت و سرای

    شگفتی به دل سوزگی کدخدای

    ورا کندرو خواندندی بنام

    به کندی زدی پیش بیداد گام

    به کاخ اندر آمد دوان کند رو

    در ایوان یکی تاجور دید نو

    نشسته به آرام در پیشگاه

    چو سرو بلند از برش گرد ماه

    ز یک دست سرو سهی شهرناز

    به دست دگر ماه*روی ار نواز

    همه شهر یکسر پر از لشکرش

    کمربستگان صف زده بر درش

    نه آسیمه گشت و نه پرسید راز

    نیایش کنان رفت و بردش نماز

    برو آفرین کرد کای شهریار

    همیشه بزی تا بود روزگار

    خجسته نشست تو با فرهی

    که هستی سزاوار شاهنشهی

    جهان هفت کشور ترا بنده باد

    سرت برتر از ابر بارنده باد

    فریدونش فرمود تا رفت پیش

    بکرد آشکارا همه راز خویش

    بفرمود شاه دلاور بدوی

    که رو آلت تخت شاهی بجوی

    نبیذ آر و رامشگران را بخوان

    بپیمای جام و بیارای خوان

    کسی کاو به رامش سزای منست

    به دانش همان دلزدای منست

    بیار انجمن کن بر تخت من

    چنان چون بود در خور بخت من

    چو بنشنید از او این سخن کدخدای

    بکرد آنچه گفتش بدو رهنمای

    می روشن آورد و رامشگران

    همان در خورش باگهر مهتران

    فریدون غم افکند و رامش گزید

    شبی کرد جشنی چنان چون سزید

    چو شد رام گیتی دوان کندرو

    برون آمد از پیش سالار نو

    نشست از بر بارهٔ راه جوی

    سوی شاه ضحاک بنهاد روی

    بیامد چو پیش سپهبد رسید

    سراسر بگفت آنچه دید و شنید

    بدو گفت کای شاه گردنکشان

    به برگشتن کارت آمد نشان

    سه مرد سرافراز با لشکری

    فراز آمدند از دگر کشوری

    ازان سه یکی کهتر اندر میان

    به بالای سرو و به چهر کیان

    به سالست کهتر فزونیش بیش

    از آن مهتران او نهد پای پیش

    یکی گرز دارد چو یک لخت کوه

    همی تابد اندر میان گروه

    به اسپ اندر آمد بایوان شاه

    دو پرمایه با او همیدون براه

    بیامد به تخت کئی بر نشست

    همه بند و نیرنگ تو کرد پست

    هر آنکس که بود اندر ایوان تو

    ز مردان مرد و ز دیوان تو

    سر از پای یکسر فروریختشان

    همه مغز با خون برامیختشان

    بدو گفت ضحاک شاید بدن

    که مهمان بود شاد باید بدن

    چنین داد پاسخ ورا پیشکار

    که مهمان ابا گرزهٔ گاوسار

    به مردی نشیند به آرام تو

    زتاج و کمر بسترد نام تو

    به آیین خویش آورد ناسپاس

    چنین گر تو مهمان شناسی شناس

    بدو گفت ضحاک چندین منال

    که مهمان گستاخ بهتر به فال

    چنین داد پاسخ بدو کندرو

    که آری شنیدم تو پاسخ شنو

    گرین نامور هست مهمان تو

    چه کارستش اندر شبستان تو

    که با دختران جهاندار جم

    نشیند زند رای بر بیش و کم

    به یک دست گیرد رخ شهرناز

    به دیگر عقیق لب ارنواز

    شب تیره گون خود بترزین کند

    به زیر سر از مشک بالین کند

    چومشک آن دو گیسوی دو ماه تو

    که بودند همواره دلخواه تو

    بگیرد ببرشان چو شد نیم مست

    بدین گونه مهمان نباید بدست

    برآشفت ضحاک برسان کرگ

    شنید آن سخن کارزو کرد مرگ

    به دشنام زشت و به آواز سخت

    شگفتی بشورید با شوربخت

    بدو گفت هرگز تو در خان من

    ازین پس نباشی نگهبان من

    چنین داد پاسخ ورا پیشکار

    که ایدون گمانم من ای شهریار

    کزان بخت هرگز نباشدت بهر

    به من چون دهی کدخدایی شهر

    چو بی*بهره باشی ز گاه مهی

    مرا کار سازندگی چون دهی

    چرا تو نسازی همی کار خویش

    که هرگز نیامدت ازین کار پیش

    ز تاج بزرگی چو موی از خمیر

    برون آمدی مهترا چاره*گیر

    ترا دشمن آمد به گه برنشست

    یکی گرزهٔ گاوپیکر به دست

    همه بند و نیرنگت از رنگ برد

    دلارام بگرفت و گاهت سپرد
    [/center:2e798f384c]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  8. #38
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:bea2a86b7c]ضحاک بخش ۱۲



    جهاندار ضحاک ازان گفت*گوی

    به جوش آمد و زود بنهاد روی

    چو شب گردش روز پرگار زد

    فروزنده را مهره در قار زد

    بفرمود تا برنهادند زین

    بران باد پایان باریک بین

    بیامد دمان با سپاهی گران

    همه نره دیوان جنگ آوران

    ز بی*راه مر کاخ را بام و در

    گرفت و به کین اندر آورد سر

    سپاه فریدون چو آگه شدند

    همه سوی آن راه بی*ره شدند

    ز اسپان جنگی فرو ریختند

    در آن جای تنگی برآویختند

    همه بام و در مردم شهر بود

    کسی کش ز جنگ آوری بهر بود

    همه در هوای فریدون بدند

    که از درد ضحاک پرخون بدند

    ز دیوارها خشت و ز بام سنگ

    به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ

    ببارید چون ژاله ز ابر سیاه

    پئی را نبد بر زمین جایگاه

    به شهر اندرون هر که برنا بدند

    چه پیران که در جنگ دانا بدند

    سوی لشکر آفریدون شدند

    ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند

    خروشی برآمد ز آتشکده

    که بر تخت اگر شاه باشد دده

    همه پیر و برناش فرمان بریم

    یکایک ز گفتار او نگذریم

    نخواهیم برگاه ضحاک را

    مرآن اژدهادوش ناپاک را

    سپاهی و شهری به کردار کوه

    سراسر به جنگ اندر آمد گروه

    از آن شهر روشن یکی تیره گرد

    برآمد که خورشید شد لاجورد

    پس آنگاه ضحاک شد چاره جوی

    ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی

    به آهن سراسر بپوشید تن

    بدان تا نداند کسش ز انجمن

    به چنگ اندرون شست یازی کمند

    برآمد بر بام کاخ بلند

    بدید آن سیه نرگس شهرناز

    پر از جادویی با فریدون به راز

    دو رخساره روز و دو زلفش چو شب

    گشاده به نفرین ضحاک لب

    به مغز اندرش آتش رشک خاست

    به ایوان کمند اندر افگند راست

    نه از تخت یاد و نه جان ارجمند

    فرود آمد از بام کاخ بلند

    به دست اندرش آبگون دشنه بود

    به خون پری چهرگان تشنه بود

    ز بالا چو پی بر زمین برنهاد

    بیامد فریدون به کردار باد

    بران گرزهٔ گاوسر دست برد

    بزد بر سرش ترگ بشکست خرد

    بیامد سروش خجسته دمان

    مزن گفت کاو را نیامد زمان

    همیدون شکسته ببندش چو سنگ

    ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ

    به کوه اندرون به بود بند او

    نیاید برش خویش و پیوند او

    فریدون چو بنشنید ناسود دیر

    کمندی بیاراست از چرم شیر

    به تندی ببستش دو دست و میان

    که نگشاید آن بند پیل ژیان

    نشست از بر تخت زرین او

    بیفگند ناخوب آیین او

    بفرمود کردن به در بر خروش

    که هر کس که دارید بیدار هوش

    نباید که باشید با ساز جنگ

    نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ

    سپاهی نباید که به پیشه*ور

    به یک روی جویند هر دو هنر

    یکی کارورز و یکی گرزدار

    سزاوار هر کس پدیدست کار

    چو این کار آن جوید آن کار این

    پرآشوب گردد سراسر زمین

    به بند اندرست آنکه ناپاک بود

    جهان را ز کردار او باک بود

    شما دیر مانید و خرم بوید

    به رامش سوی ورزش خود شوید

    شنیدند یکسر سخنهای شاه

    ازان مرد پرهیز با دستگاه

    وزان پس همه نامداران شهر

    کسی کش بد از تاج وز گنج بهر

    برفتند با رامش و خواسته

    همه دل به فرمانش آراسته

    فریدون فرزانه بنواختشان

    براندازه بر پایگه ساختشان

    همی پندشان داد و کرد آفرین

    همی یاد کرد از جهان آفرین

    همی گفت کاین جایگاه منست

    به نیک اختر بومتان روشنست

    که یزدان پاک از میان گروه

    برانگیخت ما را ز البرز کوه

    بدان تا جهان از بد اژدها

    بفرمان گرز من آید رها

    چو بخشایش آورد نیکی دهش

    به نیکی بباید سپردن رهش

    منم کدخدای جهان سر به سر

    نشاید نشستن به یک جای بر

    وگرنه من ایدر همی بودمی

    بسی با شما روز پیمودمی

    مهان پیش او خاک دادند بوس

    ز درگاه برخاست آوای کوس

    دمادم برون رفت لشکر ز شهر

    وزان شهر نایافته هیچ بهر

    ببردند ضحاک را بسته خوار

    به پشت هیونی برافگنده زار

    همی راند ازین گونه تا شیرخوان

    جهان را چو این بشنوی پیر خوان

    بسا روزگارا که بر کوه و دشت

    گذشتست و بسیار خواهد گذشت

    بران گونه ضحاک را بسته سخت

    سوی شیر خوان برد بیدار بخت

    همی راند او را به کوه اندرون

    همی خواست کارد سرش را نگون

    بیامد هم آنگه خجسته سروش

    به خوبی یکی راز گفتش به گوش

    که این بسته را تا دماوند کوه

    ببر همچنان تازیان بی*گروه

    مبر جز کسی را که نگزیردت

    به هنگام سختی به بر گیردت

    بیاورد ضحاک را چون نوند

    به کوه دماوند کردش ببند

    به کوه اندرون تنگ جایش گزید

    نگه کرد غاری بنش ناپدید

    بیاورد مسمارهای گران

    به جایی که مغزش نبود اندران

    فرو بست دستش بر آن کوه باز

    بدان تا بماند به سختی دراز

    ببستش بران گونه آویخته

    وزو خون دل بر زمین ریخته

    ازو نام ضحاک چون خاک شد

    جهان از بد او همه پاک شد

    گسسته شد از خویش و پیوند او

    بمانده بدان گونه در بند او





    [/center:bea2a86b7c]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  9. #39
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:ca4d9ba9f2]فریدون بخش ۱



    فریدون چو شد بر جهان کامگار

    ندانست جز خویشتن شهریار

    به رسم کیان تاج و تخت مهی

    بیاراست با کاخ شاهنشهی

    به روز خجسته سر مهرماه

    به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

    زمانه بی*اندوه گشت از بدی

    گرفتند هر کس ره ایزدی

    دل از داوریها بپرداختند

    به آیین یکی جشن نو ساختند

    نشستند فرزانگان شادکام

    گرفتند هر یک ز یاقوت جام

    می روشن و چهرهٔ شاه نو

    جهان نو ز داد و سر ماه نو

    بفرمود تا آتش افروختند

    همه عنبر و زعفران سوختند

    پرستیدن مهرگان دین اوست

    تن آسانی و خوردن آیین اوست

    اگر یادگارست ازو ماه مهر

    بکوش و به رنج ایچ منمای چهر

    ورا بد جهان سالیان پانصد

    نیفکند یک روز بنیاد بد

    جهان چون برو بر نماند ای پسر

    تو نیز آز مپرست و انده مخور

    نماند چنین دان جهان برکسی

    درو شادکامی نیابی بسی

    فرانک نه آگاه بد زین نهان

    که فرزند او شاه شد بر جهان

    ز ضحاک شد تخت شاهی تهی

    سرآمد برو روزگار مهی

    پس آگاهی آمد ز فرخ پسر

    به مادر که فرزند شد تاجور

    نیایش کنان شد سر و تن بشست

    به پیش جهانداور آمد نخست

    نهاد آن سرش پست بر خاک بر

    همی خواند نفرین به ضحاک بر

    همی آفرین خواند بر کردگار

    برآن شادمان گردش روزگار

    وزان پس کسی را که بودش نیاز

    همی داشت روز بد خویش راز

    نهانش نوا کرد و کس را نگفت

    همان راز او داشت اندر نهفت

    یکی هفته زین گونه بخشید چیز

    چنان شد که درویش نشناخت نیز

    دگر هفته مر بزم را کرد ساز

    مهانی که بودند گردن فراز

    بیاراست چون بوستان خان خویش

    مهان را همه کرد مهمان خویش

    وزان پس همه گنج آراسته

    فراز آوریده نهان خواسته

    همان گنجها راگشادن گرفت

    نهاده همه رای دادن گرفت

    گشادن در گنج را گاه دید

    درم خوار شد چون پسر شاه دید

    همان جامه و گوهر شاهوار

    همان اسپ تازی به زرین عذار

    همان جوشن و خود و زوپین و تیغ

    کلاه و کمر هم نبودش دریغ

    همه خواسته بر شتر بار کرد

    دل پاک سوی جهاندار کرد

    فرستاد نزدیک فرزند چیز

    زبانی پر از آفرین داشت نیز

    چو آن خواسته دید شاه زمین

    بپذرفت و بر مام کرد آفرین

    بزرگان لشگر چو بشناختند

    بر شهریار جهان تاختند

    که ای شاه پیروز یزدانشناس

    ستایش مر او را زویت سپاس

    چنین روز روزت فزون باد بخت

    بد اندیشگان را نگون باد بخت

    ترا باد پیروزی از آسمان

    مبادا بجز داد و نیکی گمان

    وزان پس جهاندیدگان سوی شاه

    ز هر گوشه*ای برگرفتند راه

    همه زر و گوهر برآمیختند

    به تاج سپهبد فرو ریختند

    همان مهتران از همه کشورش

    بدان خرمی صف زده بر درش

    ز یزدان همی خواستند آفرین

    بران تاج و تخت و کلاه و نگین

    همه دست برداشته به آسمان

    همی خواندندش به نیکی گمان

    که جاوید بادا چنین شهریار

    برومند بادا چنین روزگار

    وزان پس فریدون به گرد جهان

    بگردید و دید آشکار و نهان

    هران چیز کز راه بیداد دید

    هر آن بوم و برکان نه آباد دید

    به نیکی ببست از همه دست بد

    چنانک از ره هوشیاران سزد

    بیاراست گیتی بسان بهشت

    به جای گیا سرو گلبن بکشت

    از آمل گذر سوی تمیشه کرد

    نشست اندر آن نامور بیشه کرد

    کجا کز جهان گوش خوانی همی

    جز این نیز نامش ندانی همی


    [/center:ca4d9ba9f2]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  10. #40
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,728
    19,079
    14,990

    پیش فرض

    [center:09a3f60403]فریدون بخش ۲


    ز سالش چو یک پنجه اندر کشید

    سه فرزندش آمد گرامی پدید

    به بخت جهاندار هر سه پسر

    سه خسرو نژاد از در تاج زر

    به بالا چو سرو و به رخ چون بهار

    به هر چیز مانندهٔ شهریار

    از این سه دو پاکیزه از شهرناز

    یکی کهتر از خوب چهر ارنواز

    پدر نوز ناکرده از ناز نام

    همی پیش پیلان نهادند گام

    فریدون از آن نامداران خویش

    یکی را گرانمایه*تر خواند پیش

    کجا نام او جندل پرهنر

    بخ هر کار دلسوز بر شاه بر

    بدو گفت برگرد گرد جهان

    سه دختر گزین از نژاد مهان

    سه خواهر ز یک مادر و یک پدر

    پری چهره و پاک و خسرو گهر

    به خوبی سزای سه فرزند من

    چنان چون بشاید به پیوند من

    به بالا و دیدار هر سه یکی

    که این را ندانند ازان اندکی

    چو بشنید جندل ز خسرو سخن

    یکی رای پاکیزه افگند بن

    که بیدار دل بود و پاکیزه مغز

    زبان چرب و شایستهٔ کار نغز

    ز پیش سپهبد برون شد به راه

    ابا چند تن مر ورا نیکخواه

    یکایک ز ایران سراندر کشید

    پژوهید و هرگونه گفت و شنید

    به هر کشوری کز جهان مهتری

    به پرده درون داشتن دختری

    نهفته بجستی همه رازشان

    شنیدی همه نام و آوازشان

    ز دهقان پر مایه کس را ندید

    که پیوستهٔ آفریدون سزید

    خردمند و روشن*دل و پاک*تن

    بیامد بر سرو شاه یمن

    نشان یافت جندل مر اورا درست

    سه دختر چنان چون فریدون بجست

    خرامان بیامد به نزدیک سرو

    چنان چون به پیش گل اندر تذرو

    زمین را ببوسید و چربی نمود

    برآن کهتری آفرین برفزود

    به جندل چنین گفت شاه یمن

    که بی*آفرینت مبادا دهن

    چه پیغام داری چه فرمان دهی

    فرستاده*ای گر گرامی رهی

    بدو گفت جندل که خرم بدی

    همیشه ز تو دور دست بدی

    از ایران یکی کهترم چون شمن

    پیام آوریده به شاه یمن

    درود فریدون فرخ دهم

    سخن هر چه پرسند پاسخ دهم

    ترا آفرین از فریدون گرد

    بزرگ آنکسی کو نداردش خرد

    مرا گفت شاه یمن را بگوی

    که بر گاه تا مشک بوید ببوی

    بدان ای سر مایهٔ تازیان

    کز اختر بدی جاودان بی*زیان

    مرا پادشاهی آباد هست

    همان گنج و مردی و نیروی دست

    سه فرزند شایستهٔ تاج و گاه

    اگر داستان را بود گاه ماه

    ز هر کام و هر خواسته بی*نیاز

    به هر آرزو دست ایشان دراز

    مر این سه گرانمایه را در نهفت

    بباید کنون شاهزاده سه جفت

    ز کار آگهان آگهی یافتم

    بدین آگهی تیز بشتافتم

    کجا از پس پرده پوشیده روی

    سه پاکیزه داری تو ای نامجوی

    مران هرسه را نوز ناکرده نام

    چو بشنیدم این دل شدم شادکام

    که ما نیز نام سه فرخ نژاد

    چو اندر خور آید نکردیم یاد

    کنون این گرامی دو گونه گهر

    بباید برآمیخت با یکدگر

    سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی

    سزا را سزاوار بی*گفت*وگوی

    فریدون پیامم بدین گونه داد

    تو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد

    پیامش چو بشنید شاه یمن

    بپژمرد چون زاب کنده سمن

    همی گفت گر پیش بالین من

    نبیند سه ماه این جهان*بین من

    مرا روز روشن بود تاره شب

    بباید گشادن به پاسخ دو لب

    سراینده را گفت کای نامجوی

    زمان باید اندر چنین گفت*گوی

    شتابت نباید بپاسخ کنون

    مرا چند رازست با رهنمون

    فرستاده را زود جایی گزید

    پس آنگه به کار اندرون بنگرید

    بیامد در بار دادن ببست

    به انبوه اندیشگان در نشست

    فراوان کس از دشت نیزه*وران

    بر خویش خواند آزموده سران

    نهفته برون آورید از نهفت

    همه رازها پیش ایشان بگفت

    که ما را به گیتی ز پیوند خویش

    سه شمع*ست روشن به دیدار پیش

    فریدون فرستاد زی من پیام

    بگسترد پیشم یکی خوب دام

    همی کرد خواهد ز چشمم جدا

    یکی رای بایدزدن با شما

    فرستاده گوید چنین گفت شاه

    که ما را سه شاهست زیبای گاه

    گراینده هر سه به پیوند من

    به سه روی پوشیده فرزند من

    اگر گویم آری و دل زان تهی

    دروغم نه اندر خورد با مهی

    وگر آرزوها سپارم بدوی

    شود دل پر آتش پر از آب روی

    وگر سر بپیچم ز فرمان او

    به یک سو گرایم ز پیمان او

    کسی کو بود شهریار زمین

    نه بازیست با او سگالید کین

    شنیدستم از مردم راه*جوی

    که ضحاک را زو چه آمد بروی

    ازین در سخن هر چه دارید یاد

    سراسر به من بر بباید گشاد

    جهان آزموده دلاور سران

    گشادند یک*یک به پاسخ زبان

    که ما همگنان آن نبینیم رای

    که هر باد را تو بجنبی ز جای

    اگر شد فریدون جهان شهریار

    نه ما بندگانیم با گوشوار

    سخن*گفتن و کوشش آیین ماست

    عنان و سنان تافتن دین ماست

    به خنجر زمین را میستان کنیم

    به نیزه هوا را نیستان کنیم

    سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند

    سربدره بگشای و لب را ببند

    و گر چارهٔ کار خواهی همی

    بترسی ازین پادشاهی همی

    ازو آرزوهای پرمایه جوی

    که کردار آنرا نبینند روی

    چو بشنید از آن نامداران سخن

    نه سردید آن را به گیتی نه بن
    [/center:09a3f60403]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  11. #41
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:2183b0dd54]فریدون بخش ۳



    فرستادهٔ شاه را پیش خواند

    فراوان سخن را به خوبی براند

    که من شهریار ترا کهترم

    به هرچ او بفرمود فرمانبرم

    بگویش که گرچه تو هستی بلند

    سه فرزند تو برتو بر ارجمند

    پسر خود گرامی بود شاه را

    بویژه که زیبا بود گاه را

    سخن هر چه گفتی پذیرم همی

    ز دختر من اندازه گیرم همی

    اگر پادشا دیده خواهد ز من

    و گر دشت گردان و تخت یمن

    مرا خوارتر چون سه فرزند خویش

    نبینم به هنگام بایست پیش

    پس ار شاه را این چنین است کام

    نشاید زدن جز به فرمانش گام

    به فرمان شاه این سه فرزند من

    برون آنگه آید ز پیوند من

    کجا من ببینم سه شاه ترا

    فروزندهٔ تاج و گاه ترا

    بیایند هر سه به نزدیک من

    شود روشن این شهر تاریک من

    شود شادمان دل به دیدارشان

    ببینم روانهای بیدارشان

    ببینم کشان دل پر از داد هست

    به زنهارشان دست گیرم به دست

    پس آنگه سه روشن جهان*بین خویش

    سپارم بدیشان بر آیین خویش

    چو آید بدیدار ایشان نیاز

    فرستم سبکشان سوی شاه باز

    سراینده جندل چو پاسخ شنید

    ببوسید تختش چنان چون سزید

    پر از آفرین لب ز ایوان اوی

    سوی شهریار جهان کرد روی

    بیامد چو نزد فریدون رسید

    بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید

    سه فرزند را خواند شاه جهان

    نهفته برون آورید از نهان

    از آن رفتن جندل و رای خویش

    سخنها همه پاک بنهاد پیش

    چنین گفت کاین شهریار یمن

    سر انجمن سرو سایه فکن

    چو ناسفته گوهر سه دخترش بود

    نبودش پسر دختر افسرش بود

    سروش ار بیابد چو ایشان عروس

    دهد پیش هر یک مگر خاک*بوس

    ز بهر شما از پدر خواستم

    سخنهای بایسته آراستم

    کنون تان بباید بر او شدن

    به هر بیش و کم رای فرخ زدن

    سراینده باشید و بسیارهوش

    به گفتار او برنهاده دوگوش

    به خوبی سخنهاش پاسخ دهید

    چو پرسد سخن رای فرخ نهید

    ازیرا که پروردهٔ پادشا

    نباید که باشد بجز پارسا

    سخن*گوی و روشن دل و پاک*دین

    به کاری که پیش آیدش پیش*بین

    زبان راستی را بیاراسته

    خرد خیره کرده ابر خواسته

    شما هر چه گویم ز من بشنوید

    اگر کار بندید خرم بوید

    یکی ژرف*بین است شاه یمن

    که چون او نباشد به هرانجمن

    گرانمایه و پاک هرسه پسر

    همه دل*نهاده به گفت پدر

    ز پیش فریدون برون آمدند

    پر از دانش و پرفسون آمدند

    بجز رای و دانش چه اندرخورد

    پسر را که چونان پدر پرورد

    [/center:2183b0dd54]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  12. #42
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,728
    19,079
    14,990

    پیش فرض

    [center:0c2a1c9fe8]فریدون بخش ۴


    سوی خانه رفتند هر سه چوباد

    شب آمد بخفتند پیروز و شاد

    چو خورشید زد عکس برآسمان

    پراگند بر لاژورد ارغوان

    برفتند و هر سه بیاراستند

    ابا خویشتن موبدان خواستند

    کشیدند با لشکری چون سپهر

    همه نامداران خورشیدچهر

    چو از آمدنشان شد آگاه سرو

    بیاراست لشکر چو پر تذرو

    فرستادشان لشکری گشن پیش

    چه بیگانه فرزانگان و چه خویش

    شدند این سه پرمایه اندر یمن

    برون آمدند از یمن مرد و زن

    همی گوهر و زعفران ریختند

    همی مشک با می برآمیختند

    همه یال اسپان پر از مشک و می

    پراگنده دینار در زیر پی

    نشستن گهی ساخت شاه یمن

    همه نامداران شدند انجمن

    در گنجهای کهن کرد باز

    گشاد آنچه یک چند گه بود راز

    سه خورشید رخ را چو باغ بهشت

    که موبد چو ایشان صنوبر نکشت

    ابا تاج و با گنج نادیده رنج

    مگر زلفشان دیده رنج شکنج

    بیاورد هر سه بدیشان سپرد

    که سه ماه نو بود و سه شاه گرد

    ز کینه به دل گفت شاه یمن

    که از آفریدون بد آمد به من

    بد از من که هرگز مبادم میان

    که ماده شد از تخم نره کیان

    به اختر کس آن*دان که دخترش نیست

    چو دختر بود روشن اخترش نیست

    به پیش همه موبدان سرو گفت

    که زیبا بود ماه را شاه جفت

    بدانید کین سه جهان بین خویش

    سپردم بدیشان بر آیین خویش

    بدان تا چو دیده بدارندشان

    چو جان پیش دل بر نگارندشان

    خروشید و بار غریبان ببست

    ابر پشت شرزه هیونان مست

    ز گوهر یمن گشت افروخته

    عماری یک اندردگر دوخته

    چو فرزند را باشد آئین و فر

    گرامی به دل بر چه ماده چه نر

    به سوی فریدون نهادند روی

    جوانان بینادل راه جوی
    [/center:0c2a1c9fe8]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  13. #43
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:d2307f4774]فریـــــــــــــــــــدون بخــــــــــش ۵



    نهفته چو بیرون کشید از نهان

    به سه بخش کرد آفریدون جهان

    یکی روم و خاور دگر ترک و چین

    سیم دشت گردان و ایران*زمین

    نخستین به سلم اندرون بنگرید

    همه روم و خاور مراو را سزید

    به فرزند تا لشکری برگزید

    گرازان سوی خاور اندرکشید

    به تخت کیان اندر آورد پای

    همی خواندندیش خاور خدای

    دگر تور را داد توران زمین

    ورا کرد سالار ترکان و چین

    یکی لشکری نا مزد کرد شاه

    کشید آنگهی تور لشکر به راه

    بیامد به تخت کئی برنشست

    کمر بر میان بست و بگشاد دست

    بزرگان برو گوهر افشاندند

    همی پاک توران شهش خواندند

    از ایشان چو نوبت به ایرج رسید

    مر او را پدر شاه ایران گزید

    هم ایران و هم دشت نیزه*وران

    هم آن تخت شاهی و تاج سران

    بدو داد کورا سزا بود تاج

    همان کرسی و مهر و آن تخت عاج

    نشستند هر سه به آرام و شاد

    چنان مرزبانان فرخ نژاد

    [/center:d2307f4774]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



  14. #44
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    103,728
    19,079
    14,990

    پیش فرض

    [center:90724de322]
    فریدون بخش ۶

    برآمد برین روزگار دراز

    زمانه به دل در همی داشت راز

    فریدون فرزانه شد سالخورد

    به باغ بهار اندر آورد گرد

    برین گونه گردد سراسر سخن

    شود سست نیرو چو گردد کهن

    چو آمد به کاراندرون تیرگی

    گرفتند پرمایگان خیرگی

    بجنبید مر سلم را دل ز جای

    دگرگونه*تر شد به آیین و رای

    دلش گشت غرقه به آزاندرون

    به اندیشه بنشست با رهنمون

    نبودش پسندیده بخش پدر

    که داد او به کهتر پسر تخت زر

    به دل پر زکین شد به رخ پر ز چین

    فرسته فرستاد زی شاه چین

    فرستاد نزد برادر پیام

    که جاوید زی خرم و شادکام

    بدان ای شهنشاه ترکان و چین

    گسسته دل روشن از به گزین

    ز نیکی زیان کرده گویی پسند

    منش پست و بالا چو سرو بلند

    کنون بشنو ازمن یکی داستان

    کزین گونه نشنیدی از باستان

    سه فرزند بودیم زیبای تخت

    یکی کهتر از ما برآمد به بخت

    اگر مهترم من به سال و خرد

    زمانه به مهر من اندر خورد

    گذشته ز من تاج و تخت و کلاه

    نزیبد مگر بر تو ای پادشاه

    سزد گر بمانیم هر دو دژم

    کزین سان پدر کرد بر ما ستم

    چو ایران و دشت یلان و یمن

    به ایرج دهد روم و خاور به من

    سپارد ترا مرز ترکان و چین

    که از تو سپهدار ایران زمین

    بدین بخشش اندر مرا پای نیست

    به مغز پدر اندرون رای نیست

    هیون فرستاده بگزارد پای

    بیامد به نزدیک توران خدای

    به خوبی شنیده همه یاد کرد

    سر تور بی*مغز پرباد کرد

    چو این راز بشنید تور دلیر

    برآشفت ناگاه برسان شیر

    چنین داد پاسخ که با شهریار

    بگو این سخن هم چنین یاد دار

    که ما را به گاه جوانی پدر

    بدین گونه بفریفت ای دادگر

    درختیست این خود نشانده بدست

    کجا آب او خون و برگش کبست

    ترا با من اکنون بدین گفت*گوی

    بباید بروی اندر آورد روی

    زدن رای هشیار و کردن نگاه

    هیونی فگندن به نزدیک شاه

    زبان*آوری چرب گوی از میان

    فرستاد باید به شاه جهان

    به جای زبونی و جای فریب

    نباید که یابد دلاور شکیب

    نشاید درنگ اندرین کار هیچ

    کجا آید آسایش اندر بسیچ

    فرستاده چون پاسخ آورد باز

    برهنه شد آن روی پوشیده*راز

    برفت این برادر ز روم آن ز چین

    به زهر اندر آمیخته انگبین

    رسیدند پس یک به دیگر فراز

    سخن راندند آشکارا و راز

    گزیدند پس موبدی تیزویر

    سخن گوی و بینادل و یادگیر

    ز بیگانه پردخته کردند جای

    سگالش گرفتند هر گونه رای

    سخن سلم پیوند کرد از نخست

    ز شرم پدر دیدگان را بشست

    فرستاده را گفت ره برنورد

    نباید که یابد ترا باد و گرد

    چو آیی به کاخ فریدون فرود

    نخستین ز هر دو پسر ده درود

    پس آنگه بگویش که ترس خدای

    بباید که باشد به هر دو سرای

    جوان را بود روز پیری امید

    نگردد سیه*موی گشته سپید

    چه سازی درنگ اندرین جای تنگ

    که شد تنگ بر تو سرای درنگ

    جهان مرترا داد یزدان پاک

    ز تابنده خورشید تا تیره خاک

    همه برزو ساختی رسم و راه

    نکردی به فرمان یزدان نگاه

    نجستی به جز کژی و کاستی

    نکردی به بخشش درون راستی

    سه فرزند بودت خردمند و گرد

    بزرگ آمدت تیره بیدار خرد

    ندیدی هنر با یکی بیشتر

    کجا دیگری زو فرو برد سر

    یکی را دم اژدها ساختی

    یکی را به ابر اندار افراختی

    یکی تاج بر سر ببالین تو

    برو شاد گشته جهان*بین تو

    نه ما زو به مام و پدر کمتریم

    نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم

    ایا دادگر شهریار زمین

    برین داد هرگز مباد آفرین

    اگر تاج از آن تارک بی*بها

    شود دور و یابد جهان زو رها

    سپاری بدو گوشه*ای از جهان

    نشیند چو ما از تو خسته نهان

    و گرنه سواران ترکان و چین

    هم از روم گردان جوینده کین

    فراز آورم لشگر گرزدار

    از ایران و ایرج برآرم دمار

    چو بشنید موبد پیام درشت

    زمین را ببوسید و بنمود پشت

    بر آنسان به زین اندر آورد پای

    که از باد آتش بجنبد ز جای

    به درگاه شاه آفریدون رسید

    برآورده*ای دید سر ناپدید

    به ابر اندر آورده بالای او

    زمین کوه تا کوه پهنای او

    نشسته به در بر گرانمایگان

    به پرده درون جای پرمایگان

    به یک دست بربسته شیر و پلنگ

    به دست دگر ژنده پیلان جنگ

    ز چندان گرانمایه گرد دلیر

    خروشی برآمد چو آوای شیر

    سپهریست پنداشت ایوان به جای

    گران لشگری گرد او بر به پای

    برفتند بیدار کارآگهان

    بگفتند با شهریار جهان

    که آمد فرستاده*ای نزد شاه

    یکی پرمنش مرد با دستگاه

    بفرمود تا پرده برداشتند

    بر اسپش ز درگاه بگذاشتند

    چو چشمش به روی فریدون رسید

    همه دیده و دل پر از شاه دید

    به بالای سرو و چو خورشید روی

    چو کافور گرد گل سرخ موی

    دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم

    کیانی زبان پر ز گفتار نرم

    نشاندش هم آنگه فریدون ز پای

    سزاوار کردش بر خویش جای

    بپرسیدش از دو گرامی نخست

    که هستند شادان دل و تن*درست

    دگر گفت کز راه دور و دراز

    شدی رنجه اندر نشیب و فراز

    فرستاده گفت ای گرانمایه شاه

    ابی تو مبیناد کس پیش*گاه

    ز هر کس که پرسی به کام تواند

    همه پاک زنده به نام تواند

    منم بنده*ای شاه را ناسزا

    چنین بر تن خویش ناپارسا

    پیامی درشت آوریده به شاه

    فرستنده پر خشم و من بیگناه

    بگویم چو فرمایدم شهریار

    پیام جوانان ناهوشیار

    بفرمود پس تا زبان برگشاد

    شنیده سخن سر به سر کرد یاد

    فریدون بدو پهن بگشاد گوش

    چو بشنید مغزش برآمد به جوش

    فرستاده را گفت کای هوشیار

    بباید ترا پوزش اکنون به کار

    که من چشم از ایشان چنین داشتم

    همی بر دل خویش بگذاشتم

    که از گوهر بد نیاید مهی

    مرا دل همی داد این آگهی

    بگوی آن دو ناپاک بیهوده را

    دو اهریمن مغز پالوده را

    انوشه که کردید گوهر پدید

    درود از شما خود بدین سان سزید

    ز پند من ار مغزتان شد تهی

    همی از خردتان نبود آگهی

    ندارید شرم و نه بیم از خدای

    شما را همانا همین*ست رای

    مرا پیشتر قیرگون بود موی

    چو سرو سهی قد و چون ماه روی

    سپهری که پشت مرا کرد کوز

    نشد پست و گردان بجایست نوز

    خماند شما را هم این روزگار

    نماند برین گونه بس پایدار

    بدان برترین نام یزدان پاک

    به رخشنده خورشید و بر تیره خاک

    به تخت و کلاه و به ناهید و ماه

    که من بد نکردم شما را نگاه

    یکی انجمن کردم از بخردان

    ستاره شناسان و هم موبدان

    بسی روزگاران شدست اندرین

    نکردیم بر باد بخشش زمین

    همه راستی خواستم زین سخن

    به کژی نه سر بود پیدا نه بن

    همه ترس یزدان بد اندر میان

    همه راستی خواستم در جهان

    چو آباد دادند گیتی به من

    نجستم پراگندن انجمن

    مگر همچنان گفتم آباد تخت

    سپارم به سه دیدهٔ نیک بخت

    شما را کنون گر دل از راه من

    به کژی و تاری کشید اهرمن

    ببینید تا کردگار بلند

    چنین از شما کرد خواهد پسند

    یکی داستان گویم ار بشنوید

    همان بر که کارید خود بدروید

    چنین گفت باما سخن رهنمای

    جزین است جاوید ما را سرای

    به تخت خرد بر نشست آزتان

    چرا شد چنین دیو انبازتان

    بترسم که در چنگ این اژدها

    روان یابد از کالبدتان رها

    مرا خود ز گیتی گه رفتن است

    نه هنگام تندی و آشفتن است

    ولیکن چنین گوید آن سالخورد

    که بودش سه فرزند آزاد مرد

    که چون آز گردد ز دلها تهی

    چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی

    کسی کو برادر فروشد به خاک

    سزد گر نخوانندش از آب پاک

    جهان چون شما دید و بیند بسی

    نخواهد شدن رام با هر کسی

    کزین هر چه دانید از کردگار

    بود رستگاری به روز شمار

    بجویید و آن توشهٔ ره کنید

    بکوشید تا رنج کوته کنید

    فرستاده بشنید گفتار اوی

    زمین را ببوسید و برگاشت روی

    ز پیش فریدون چنان بازگشت

    که گفتی که با باد انباز گشت

    [/center:90724de322]
    من یک زنــم نه جنس دوم…

    نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه

    نه یک تابلوی نقاشـی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،


    نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت، نه یک دستگاه جوجـه کشـی

    من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

    بی آنکه دیگری را بیـازارم

    فرای تمام تصورات کـور،

    هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

    باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانـت کنم،

    بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم، بی ادب و شنیـع باشم،

    بی مبـالات و کثیـف باشم اگر نبوده ام و نیستـم ،

    نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!
  15. #45
    masoudobodane
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    آبادان.obodan0631
    نوشته ها
    9,346
    552
    295

    پیش فرض

    [center:8bbb773325]فریــــــــــــــــــــــ ـدون بخش ۷



    فرستادهٔ سلم چون گشت باز

    شهنشاه بنشست و بگشاد راز

    گرامی جهانجوی را پیش خواند

    همه گفتها پیش او بازراند

    ورا گفت کان دو پسر جنگجوی

    ز خاور سوی ما نهادند روی

    از اختر چنین استشان بهره خود

    که باشند شادان به کردار بد

    دگر آنکه دو کشور آبشخورست

    که آن بومها را درشتی برست

    برادرت چندان برادر بود

    کجا مر ترا بر سر افسر بود

    چو پژمرده شد روی رنگین تو

    نگردد دگر گرد بالین تو

    تو گر پیش شمشیر مهرآوری

    سرت گردد آشفته از داوری

    دو فرزند من کز دو دوش جهان

    برینسان گشادند بر من زبان

    گرت سر بکارست بپسیچ کار

    در گنج بگشای و بربند بار

    تو گر چاشت را دست یازی به جام

    و گر نه خورند ای پسر بر تو شام

    نباید ز گیتی ترا یار کس

    بی*آزاری و راستی یار بس

    نگه کرد پس ایرج نامور

    برآن مهربان پاک فرخ پدر

    چنین داد پاسخ که ای شهریار

    نگه کن بدین گردش روزگار

    که چون باد بر ما همی بگذرد

    خردمند مردم چرا غم خورد

    همی پژمراند رخ ارغوان

    کند تیره دیدار روشن*روان

    به آغاز گنج است و فرجام رنج

    پس از رنج رفتن ز جای سپنچ

    چو بستر ز خاکست و بالین ز خشت

    درختی چرا باید امروز کشت

    که هر چند چرخ از برش بگذرد

    تنش خون خورد بار کین آورد

    خداوند شمشیر و گاه و نگین

    چو ما دید بسیار و بیند زمین

    از آن تاجور نامداران پیش

    ندیدند کین اندر آیین خویش

    چو دستور باشد مرا شهریار

    به بد نگذرانم بد روزگار

    نباید مرا تاج و تخت و کلاه

    شوم پیش ایشان دوان بی*سپاه

    بگویم که ای نامداران من

    چنان چون گرامی تن و جان من

    به بیهوده از شهریار زمین

    مدارید خشم و مدارید کین

    به گیتی مدارید چندین امید

    نگر تا چه بد کرد با جمشید

    به فرجام هم شد ز گیتی بدر

    نماندش همان تاج و تخت و کمر

    مرا با شما هم به فرجام کار

    بباید چشیدن بد روزگار

    دل کینه ورشان بدین آورم

    سزاوارتر زانکه کین آورم

    بدو گفت شاه ای خردمند پور

    برادر همی رزم جوید تو سور

    مرا این سخن یاد باید گرفت

    ز مه روشنایی نیاید شگفت

    ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزید

    دلت مهر پیوند ایشان گزید

    ولیکن چو جانی شود بی*بها

    نهد پر خرد در دم اژدها

    چه پیش آیدش جز گزاینده زهر

    کش از آفرینش چنین است بهر

    ترا ای پسر گر چنین است رای

    بیارای کار و بپرداز جای

    پرستنده چند از میان سپاه

    بفرمای کایند با تو به راه

    ز درد دل اکنون یکی نامه من

    نویسم فرستم بدان انجمن

    مگر باز بینم ترا تن درست

    که روشن روانم به دیدار تست

    [/center:8bbb773325]
    چراغ روشن شب بود
    برایم چشم های تو
    پر ازدلشوره ام... بی تاب ودلگیرم
    کجا ماندی که من بی تو هزاران بار،در هرلحظه میمیرم



صفحه 3 از 20 نخست 1234567813 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 295

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •