ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 13 از 59 نخست ... 3891011121314151617182333 ... آخرین
نمایش نتایج: از 181 به 195 از 871
  1. #181
    yasin0751
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    استان فارس،شهرستان آباده
    نوشته ها
    3,488
    7,353
    3,350

    پیش فرض




    بوستان

    باب هفتم در عالم تربیت

    حکایت




    شنیدم که در بزم ترکان مست

    مریدی دف و چنگ مطرب شکست

    چو چنگش کشیدند حالی به موی

    غلامان و چون دف زدندش به روی

    شب از درد چوگان و سیلی نخفت

    دگر روز پیرش به تعلیم گفت

    نخواهی که باشی چو دف روی ریش

    چو چنگ، ای برادر، سر انداز پیش

    اینکه در سینه ام میکوبد قلب نیست ماهی کوچکی است
    که دارد نهنگ میشود.قلبها نهنگانند در اشتیاق اقیانوس
    اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگ میتپد.
  2. #182
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,584
    19,982
    15,761

    پیش فرض

    بوستان/باب هفتم در عالم تربیت

    حکایت
    .................................................. .................................................. .........

    دوکس گرد دیدند و آشوب و جنگ

    پراگنده نعلین و پرنده سنگ


    یکی فتنه دید از طرف بر شکست

    یکی در میان آمد و سر شکست


    کسی خوشتر از خویشتن دار نیست

    که با خوب و زشت کسش کار نیست


    تو را دیده در سر نهادند و گوش

    دهن جای گفتار و دل جای هوش


    مگر بازدانی نشیب از فراز

    نگویی که این کوته است، آن دراز



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  3. #183
    saita

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,548
    6,791
    9,121

    پیش فرض

    بوستان
    باب هفتم در عالم تربیت

    حکایت در فضیلت خاموشی و آفت بسیار سخنی




    چنین گفت پیری پسندیده دوش
    خوش آید سخنهای پیران به گوش

    که در هند رفتم به کنجی فراز

    چه دیدم؟ پلیدی سیاهی دراز

    تو گفتی که عفریت بلقیس بود

    به زشتی نمودار ابلیس بود

    در آغوش وی دختری چون قمر

    فرو برده دندان به لبهاش در

    چنان تنگش آورده اندر کنار

    که پنداری اللیل یغشی النهار

    مرا امر معروف دامن گرفت

    فضول آتشی گشت و در من گرفت

    طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ

    که ای ناخدا ترس بی نام و ننگ

    به تشنیع و دشمنام و آشوب و زجر

    سپید از سیه فرق کردم چوفجر

    شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ

    پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

    ز لا حولم آن دیو هیکل بجست

    پری پیکر اندر من آویخت دست

    که ای زرق سجادهٔ زرق پوش

    سیه*کار دنیاخر دین فروش

    مرا عمرها دل ز کف رفته بود

    بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

    کنون پخته شد لقمه خام من

    که گرمش بدر کردی از کام من

    تظلم برآورد و فریاد خواند

    که شفقت برافتاد و رحمت نماند

    نماند از جوانان کسی دستگیر

    که بستاندم داد از این مرد پیر؟

    که شرمش نیاید ز پیری همی

    زدن دست در ستر نامحرمی

    همی کرد فریاد و دامن به چنگ

    مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

    فرو گفت عقلم به گوش ضمیر

    که از جامه بیرون روم همچو سیر

    نه خصمی که با او برآیی به داو

    بگرداندت گرد گیتی به گاو

    برهنه دوان رفتم از پیش زن

    که در دست او جامه بهتر که من

    پس از مدتی کرد بر من گذار

    که می*دانیم؟ گفتمش زینهار!

    که من توبه کردم به دست تو بر

    که گرد فضولی نگردم دگر

    کسی را نیاید چنین کار پیش

    که عاقل نشیند پس کار خویش

    از آن شنعت این پند برداشتم

    دگر دیده نادیده انگاشتم

    زبان در کش ار عقل داری و هوش

    چو سعدی سخن گوی ورنه خموش



    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  4. #184
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,584
    19,982
    15,761

    پیش فرض

    بوستان
    باب هفتم در عالم تربیت
    حکایت در خاصیت پرده پوشی و سلامت خاموشی
    .................................................. .................................................. ..............................

    یکی پیش داود طائی نشست

    که دیدم فلان صوفی افتاده مست


    قی آلوده دستار و پیراهنش

    گروهی سگان حلقه پیرامنش


    چو پیر از جوان این حکایت شنید

    به آزار از او روی در هم کشید


    زمانی برآشفت و گفت ای رفیق

    بکار آید امروز یار شفیق


    برو زان مقام شنیعش بیار

    که در شرع نهی است و در خرقه عار


    به پشتش درآور چو مردان که مست

    عنان سلامت ندارد به دست


    نیوشنده شد زین سخن تنگدل

    به فکرت فرو رفت چون خر به گل


    نه زهره که فرمان نگیرد به گوش

    نه یارا که مست اندر آرد به دوش


    زمانی بپیچید و درمان ندید

    ره سرکشیدن ز فرمان ندید


    میان بست و بی اختیارش به دوش

    درآورد و شهری بر او عام جوش


    یکی طعنه می*زد که درویش بین

    زهی پارسایان پاکیزه دین!


    یکی صوفیان بین که می*خورده*اند

    مرقع به سیکی گرو کرده*اند


    اشارت کنان این و آن را به دست

    که آن سرگران است و این نیم مست


    به گردن بر از جور دشمن حسام

    به از شنعت شهر و جوش عوام


    بلا دید و روزی به محنت گذاشت

    به ناکام بردش به جایی که داشت


    شب از فکرت و نامرادی نخفت

    دگر روز پیرش به تعلیم گفت


    مریز آبروی برادر به کوی

    که دهرت نریزد به شهر آبروی



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  5. #185
    Hanieh-94
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    زیــر این سقفــ کــبـ ـود
    نوشته ها
    10,070
    12,589
    7,982

    پیش فرض

    بوستان
    باب هفتم در عالم تربیت

    گفتار اندر غیبت و خللهایی که از وی صادر شود





    بد اندر حق مردم نیک و بد
    مگوی ای جوانمرد صاحبت خرد

    که بد مرد را خصم خود می*کنی
    وگر نیکمردست بد می*کنی

    تو را هر که گوید فلان کس بدست
    چنان دان که در پوستین خودست

    که فعل فلان را بباید بیان
    وز این فعل بد می*برآید عیان

    به بد گفتن خلق چون دم زدی
    اگر راست گویی سخن هم بدی

    زبان کرد شخصی به غیبت دراز
    بدو گفت داننده*ای سرفراز

    که یاد کسان پیش من بد مکن
    مرا بدگمان در حق خود مکن

    گرفتم ز تمکین او کم ببود
    نخواهد به جاه تو اندر فزود

    کسی گفت و پنداشتم طیبت است
    که دزدی بسامان تر از غیبت است

    بدو گفتم ای یار آشفته هوش
    شگفت آمد این داستانم به گوش

    به ناراستی در چه بینی بهی
    که بر غیبتش مرتبت می*نهی؟

    بلی گفت دزدان تهور کنند
    به بازوی مردی شکم پر کنند

    ز غیبت چه می*خواهد آن ساده مرد
    که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد!

    گاهی فکر می کنم
    ولایت
    یعنی
    همیشه یک نفر منتظر است تا آن هایی که عقب افتاده اند برسند
    و آن هایی که جلوتر رفته اند برگردند ...


  6. #186
    zhoana
    مدير بخش عكس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    نوشته ها
    23,600
    11,345
    7,969

    پیش فرض

    بوستان
    باب هفتم در عالم تربیت

    حکایت



    مرا در نظامیه ادرار بود

    شب و روز تلقین و تکرار بود


    مر استاد را گفتم ای پر خرد

    فلان یار بر من حسد می*برد


    شنید این سخن پیشوای ادب

    به تندی برآشفت و گفت ای عجب!


    حسودی پسندت نیامد ز دوست

    که معلوم کردت که غیبت نکوست؟


    گر او راه دوزخ گرفت از خسی

    از این راه دیگر تو در وی رسی






    نسل ما اینگونه بود
    نسل ما نسلی بود که هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد

    نسلی که یواشکی بوسید یواشکی نوشید

    یواشکی خندید یواشکی حرف زد

    یواشکی فکر کرد یواشکی اعتراض کرد

    یواشکی گریه کرد یواشکی آرزو کرد

    یواشکی دعا کرد یواشکی درد و دل کرد

    یواشکی انتخاب کرد یواشکی عاشق شد

    و یواشکی.........

    شکست خورد


    +++++

    ★ قوانین جدید بخش عکس و آموزش ★

  7. #187
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,584
    19,982
    15,761

    پیش فرض

    بوستان/باب هفتم در عالم تربیت
    حکایت
    .................................................. .................................................. .............

    کسی گفت حجاج خون خواره ای است

    دلش همچو سنگ سیه پاره ای است


    نترسد همی ز آه و فریاد خلق

    خدایا تو بستان از او داد خلق


    جهاندیده ای پیر دیرینه زاد

    جوان را یکی پند پیرانه داد


    کز او داد مظلوم مسکین او

    بخواهند وز دیگران کین او


    تو دست از وی و روزگارش بدار

    که خود زیر دستش کند روزگار


    نه بیداد از او بهره مند آیدم

    نه نیز از تو غیبت پسند آیدم


    به دوزخ برد مدبری را گناه

    که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه


    دگر کس به غیبت پیش می دود

    مبادا که تنها به دوزخ رود



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  8. #188
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض

    بــوستــان
    بابـــ هفتــم در عالــم تربیتـــ
    حکایتـــ

    شنیدم که از پارسایان یکی
    به طیبت بخندید با کودکی

    دگر پارسایان خلوت نشین
    به عیبش فتادند در پوستین

    به آخر نماند این حکایت نهفت
    به صاحب نظر بازگفتند و گفت

    مدر پرده بر یار شوریده حال
    نه طیبت حرام است و غیبت حلال!

    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  9. #189
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,584
    19,982
    15,761

    پیش فرض

    بوستان/باب هفتم در عالم تربیت

    حکایت روزه در حال طفولیت
    .................................................. .................................................. ...........................

    به طفلی درم رغبت روزه خاست

    ندانستمی چپ کدام است و راست


    یکی عابد از پارسایان کوی

    همی شستن آموختم دست و روی


    که بسم الله اول به سنت بگوی

    دوم نیت آور، سوم کف بشوی


    پس آنگه دهن شوی و بینی سه بار

    مناخر به انگشت کوچک بخار


    به سبابه دندان پیشین بمال

    که نهی است در روزه بعد از زوال


    وز آن پس سه مشت آب بر روی زن

    ز رستنگه موی سر تا ذقن


    دگر دستها تا به مرفق بشوی

    ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی


    دگر مسح سر، بعد از آن غسل پای

    همین است و ختمش به نام خدای


    کس از من نداند در این شیوه به

    نبینی که فرتوت شد پیر ده؟


    بگفتند با دهخدای آنچه گفت

    فرستاد پیغامش اندر نهفت


    که ای زشت کردار زیبا سخن

    نخست آنچه گویی به مردم بکن


    نه مسواک در روزه گفتی خطاست

    بنی آدم مرده خوردن رواست؟


    دهن گو ز ناگفتنیها نخست

    بشوی ای که از خوردنیها بشست


    کسی را که نام آمد اندر میان

    به نیکوترین نام و نعتش بخوان


    چو همواره گویی که مردم خرند

    مبر ظن که نامت چو مردم برند


    چنان گوی سیرت به کوی اندرم

    که گفتن توانی به روی اندرم


    وگر شرمت از دیدهٔ ناظرست

    نه ای بی*بصر، غیب دان حاضرست؟


    نیاید همی شرمت از خویشتن

    کز او فارغ و شرم داری ز من؟



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  10. #190
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض

    ::: بـــوستـــان :::
    بابـــ هفتــم در عـــالـم تربـیتـــ
    حکـــایتــ

    طریقت شناسان ثابت قدم
    به خلوت نشستند چندی به هم

    یکی زان میان غیبت آغاز کرد
    در ذکر بیچاره ای باز کرد

    کسی گفتش ای یار شوریده رنگ
    تو هرگز غزا کرده ای در فرنگ؟

    بگفت از پس چار دیوار خویش
    همه عمر ننهاده ام پای پیش

    چنین گفت درویش صادق نفس
    ندیدم چنین بخت برگشته کس

    که کافر ز پیکارش ایمن نشست
    مسلمان ز جور زبانش نرست

    چه خوش گفت دیوانهٔ مرغزی
    حدیثی کز او لب به دندان گزی

    من ار نام مردم بزشتی برم
    نگویم بجز غیبت مادرم

    که دانند پروردگان خرد
    که طاعت همان به که مادر برد

    رفیقی که غایب شد ای نیک نام
    دو چیزست از او بر رفیقان حرام

    یکی آن که مالش به باطل خورند
    دوم آن که نامش به غیبت برند

    هر آن کو برد نام مردم به عار
    تو خیر خود از وی توقع مدار

    که اندر قفای تو گوید همان
    که پیش تو گفت از پس مردمان

    کسی پیش من در جهان عاقل است
    که مشغول خود وز جهان غافل است

    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  11. #191
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,584
    19,982
    15,761

    پیش فرض

    بوستان//باب هفتم در عالم تربیت

    گفتار اندر کسانیکه غیبت ایشان روا باشد
    .................................................. .................................................. ......................

    سه کس را شنیدم که غیبت رواست

    وز این درگذشتی چهارم خطاست


    یکی پادشاهی ملامت پسند

    کز او بر دل خلق بینی گزند


    حلال است از او نقل کردن خبر

    مگر خلق باشند از او بر حذر


    دوم پرده بر بی حیائی متن

    که خود می*درد پرده بر خویشتن


    ز حوضش مدار ای برادر نگاه

    که او می*درافتد به گردن به چاه


    سوم کژ ترازوی ناراست خوی

    ز فعل بدش هرچه دانی بگوی



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  12. #192
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,477
    24,147
    30,426

    پیش فرض

    بوستان ((باب هفتم در عالم تربیت))
    حکایت دزد و سیستانی


    شنیدم که دزدی درآمد ز دشت
    به دروازهٔ سیستان برگذشت

    بدزدید بقال از او نیم دانگ
    برآورد دزد سیهکار بانگ:

    خدایا تو شب رو به آتش مسوز
    که ره می*زند سیستانی به روز
  13. #193
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,584
    19,982
    15,761

    پیش فرض

    بوستان/باب هفتم در عالم تربیت

    حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان
    .................................................. .................................................. .................................

    یکی گفت با صوفیی در صفا

    ندانی فلانت چه گفت از قفا؟


    بگفتا خموش، ای برادر، بخفت

    ندانسته بهتر که دشمن چه گفت


    کسانی که پیغام دشمن برند

    ز دشمن همانا که دشمن ترند


    کسی قول دشمن نیارد به دوست

    جز آن کس که در دشمنی یار اوست


    نیارست دشمن جفا گفتنم

    چنان کز شنیدن بلرزد تنم


    تو دشمن تری کاوری بر دهان

    که دشمن چنین گفت اندر نهان


    سخن چین کند تازه جنگ قدیم

    به خشم آورد نیکمرد سلیم


    ازان همنشین تا توانی گریز

    که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز


    سیه چال و مرد اندر او بسته پای

    به از فتنه از جای بردن به جای


    میان دو تن جنگ چون آتش است

    سخن چین بدبخت هیزم کش است



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  14. #194
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,596
    16,534
    24,292

    پیش فرض

    بوستان

    باب هفتم در عالم تربیت

    حکایت فریدون و وزیر و غماز


    فریدون وزیری پسندیده داشت

    که روشن دل و دوربین دیده داشت

    رضای حق اول نگه داشتی

    دگر پاس فرمان شه داشتی

    نهد عامل سفله بر خلق رنج

    که تدبیر ملک است و توفیر گنج

    اگر جانب حق نداری نگاه

    گزندت رساند هم از پادشاه

    یکی رفت پیش ملک بامداد

    که هر روزت آسایش و کام باد

    غرض مشنو از من نصیحت پذیر

    تو را در نهان دشمن است این وزیر

    کس از خاص لشکر نمانده ست و عام

    که سیم و زر از وی ندارد به وام

    به شرطی که چون شاه گردن فراز

    بمیرد، دهند آن زر و سیم باز

    نخواهد تو را زنده این خودپرست

    مبادا که نقدش نیاید به دست

    یکی سوی دستور دولت پناه

    به چشم سیاست نگه کرد شاه

    که در صورت دوستان پیش من

    به خاطر چرایی بد اندیش من؟

    زمین پیش تختش ببوسید و گفت

    نشاید چو پرسیدی اکنون نهفت

    چنین خواهم ای نامور پادشاه

    که باشند خلقت همه نیک خواه

    چو موتت بود وعدهٔ سیم من

    بقا بیش خواهندت از بیم من

    نخواهی که مردم به صدق و نیاز

    سرت سیر خواهند و عمرت دراز؟

    غنیمت شمارند مردان دعا

    که جوشن بود پیش تیر بلا

    پسندید از او شهریار آنچه گفت

    گل رویش از تازگی برشکفت

    ز قدر و مکانی که دستور داشت

    مکانش بیفزود و قدرش فراشت

    بد اندیش را زجر و تأدیب کرد

    پشیمانی از گفتهٔ خویش خورد

    ندیدم ز غماز سرگشته تر

    نگون طالع و بخت برگشته تر

    ز نادانی و تیره رایی که اوست

    خلاف افگند در میان دو دوست

    کنند این و آن خوش دگر باره دل

    وی اندر میان کور بخت و خجل

    میان دو کس آتش افروختن

    نه عقل است و خود در میان سوختن

    چو سعدی کسی ذوق خلوت چشید

    که از هر که عالم زبان درکشید

    بگوی آنچه دانی سخن سودمند

    وگر هیچ کس را نیاید پسند

    که فردا پیشمان برآرد خروش

    که آوخ چرا حق نکردم به گوش؟


    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  15. #195
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,584
    19,982
    15,761

    پیش فرض

    بوستان باب هفتم در عالم تربیت

    گفتار اندر پرورش زنان و ذکر صلاح و فساد ایشان
    .................................................. .................................................. .............................

    زن خوب فرمانبر پارسا

    کند مرد درویش را پادشا


    برو پنج نوبت بزن بر درت

    چو یاری موافق بود در برت


    همه روز اگر غم خوری غم مدار

    چو شب غمگسارت بود در کنار


    کرا خانه آباد و همخوابه دوست

    خدا را به رحمت نظر سوی اوست


    چو مستور باشد زن و خوبروی

    به دیدار او در بهشت است شوی


    کسی بر گرفت از جهان کام دل

    که یک*دل بود با وی آرام دل


    اگر پارسا باشد و خوش سخن

    نگه در نکویی و زشتی مکن


    زن خوش منش دل نشان تر که خوب

    که آمیزگاری بپوشد عیوب


    ببرد از پری چهرهٔ زشت خوی

    زن دیو سیمای خوش طبع، گوی


    چو حلوا خورد سرکه از دست شوی

    نه حلوا خورد سرکه اندوده روی


    دلارام باشد زن نیک خواه

    ولیکن زن بد، خدایا پناه!


    چو طوطی کلاغش بود هم نفس

    غنیمت شمارد خلاص از قفس


    سر اندر جهان نه به آوردگی

    وگرنه بنه دل به بیچارگی


    تهی پای رفتن به از کفش تنگ

    بلای سفر به که در خانه جنگ


    به زندان قاضی گرفتار به

    که در خانه دیدن بر ابرو گره


    سفر عید باشد بر آن کدخدای

    که بانوی زشتش بود در سرای


    در خرمی بر سرایی ببند

    که بانگ زن از وی برآید بلند


    چون زن راه بازار گیرد بزن

    وگرنه تو در خانه بنشین چو زن


    اگر زن ندارد سوی مرد گوش

    سراویل کحلیش در مرد پوش


    زنی را که جهل است و ناراستی

    بلا بر سر خود نه زن خواستی


    چو در کیله یک جو امانت شکست

    از انبار گندم فرو شوی دست


    بر آن بنده حق نیکویی خواسته است

    که با او دل و دست زن راست است


    چو در روی بیگانه خندید زن

    دگر مرد گو لاف مردی مزن


    زن شوخ چون دست در قلیه کرد

    برو گو بنه پنجه بر روی مرد


    چو بینی که زن پای بر جای نیست

    ثبات از خردمندی و رای نیست


    گریز از کفش در دهان نهنگ

    که مردن به از زندگانی به ننگ


    بپوشانش از چشم بیگانه روی

    وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی


    زن خوب خوش طبع رنج است و بار

    رها کن زن زشت ناسازگار


    چه نغز آمد این یک سخن زان دوتن

    که بودند سرگشته از دست زن


    یکی گفت کس را زن بد مباد

    دگر گفت زن در جهان خود مباد


    زن نو کن ای دوست هر نوبهار

    که تقویم پاری نیاید بکار


    کسی را که بینی گرفتار زن

    مکن سعدیا طعنه بر وی مزن


    تو هم جور بینی و بارش کشی

    اگر یک سحر در کنارش کشی



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
صفحه 13 از 59 نخست ... 3891011121314151617182333 ... آخرین
نمایش نتایج: از 181 به 195 از 871

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •