ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 58 نخست 12345678132353 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 870
  1. #31
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب 1 یک بوستان: در عدل و تدبیر و رای
    حکایت شحنه مردم آزار



    گزیری به چاهی در افتاده بود
    که از هول او شیر نر ماده بود

    بداندیش مردم بجز بد ندید
    بیفتاد و عاجزتر از خود ندید

    همه شب ز فریاد و زاری نخفت
    یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت:

    تو هرگز رسیدی به فریاد کس
    که می*خواهی امروز فریادرس؟

    همه تخم نامردمی کاشتی
    ببین لاجرم بر که برداشتی

    که بر جان ریشت نهد مرهمی
    که دلها ز ریشت بنالد همی؟

    تو ما را همی چاه کندی به راه
    بسر لاجرم در فتادی به چاه

    دو کس چه کنند از پی خاص و عام
    یکی نیک محضر، دگر زشت نام

    یکی تشنه را تاکند تازه حلق
    دگر تا بگردن درافتند خلق

    اگر بد کنی چشم نیکی مدار
    که هرگز نیارد گز انگور بار

    نپندارم ای در خزان کشته جو
    که گندم ستانی به وقت درو

    درخت زقوم ار به جان پروری
    مپندار هرگز کز او برخوری

    رطب ناور چوب خر زهرهٔ بار
    چو تخم افگنی، بر همان چشم*دار


    ممنونم از همکاری خوب و مفید دوستان عزیز در صفحات قبل.بخش اشعار همچین تاپیک فعالی رو کم دیده بود تو این سه سال !
    دوستان عزیز جهت نظم و ترتیب در ارسال اشعار ، لطفا به فهرست زیر مراجعه کنید.

    اشعار علامت خورده ، قبلا ارسال شده اند.لذا فقط اقدام به ارسال اشعار بی علامت نمایید.
    جهت ایجاد ظاهری بهتری برای پست هایتان ، خواهشا ستاره های * احتمالی را از متن اشعار حذف نمایید.

    آثار سعدی

    دیوان اشعار
    گلستان سعدی
    بوستان سعدی(درحال ارسال)
    مواعظ سعدی


    کتاب بوستان سعدی :

    آغاز : در نیایش خداوند پوزش پذیر(ارسال شده)
    باب یک بوستان در عدل و تدبیر و رای(درحال ارسال)
    باب دوم بوستان در احسان
    باب سوم بوستان در عشق و مستی و شور
    باب چهارم بوستان در تواضع
    باب پنجم بوستان در رضا
    باب ششم بوستان در قناعت
    باب هفتم بوستان در عالم تربیت
    باب هشتم بوستان در شکر بر عافیت
    باب نهم بوستان در توبه و راه صواب
    باب دهم بوستان در مناجات و ختم کتاب


    ((سعدی شیرازی-بوستان سعدی-باب اول : در عدل و تدبیر رای))

    ۱. سر آغاز **
    ۲. حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست ***
    ۳. گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان ***
    ۴. در معنی شفقت بر حال رعیت ***
    ۵. حکایت در شناختن دوست و دشمن را ***
    ۶. گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم ***
    ۷. هم در این معنی
    ***
    ۸. حکایت در معنی شفقت
    ***
    ۹. حکایت اتابک تکله
    ***
    ۱۰. حکایت ملک روم با دانشمند
    ***
    ۱۱. حکایت مرزبان ستمگار با زاهد
    ***
    ۱۲. گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان
    ***
    ۱۳. حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی
    ***
    ۱۴. حکایت
    ***
    ۱۵. اندر معنی عدل و ظلم و ثمره ی آن
    ***
    ۱۶. حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان
    ***
    ۱۷. صفت جمعیت اوقات درویشان راضی
    ***
    ۱۸. حکایت عابد و استخوان پوسیده
    ***
    ۱۹. گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها
    ***
    ۲۰. حکایت شحنه مردم آزار ***

    ۲۱. حکایت حجاج یوسف
    ۲۲. در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان
    ۲۳. حکایت در این معنی
    ۲۴. گفتار اندر بی وفائی دنیا
    ۲۵. در تغیر روزگار و انتقال مملکت
    ۲۶. حکایت قزل ارسلان با دانشمند
    ۲۷. حکایت
    ۲۸. حکایت پادشاه غور با روستایی
    ۲۹. حکایت مأمون با کنیزک
    ۳۰. حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر
    ۳۱. حکایت زورآزمای تنگدست
    ۳۲. حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد
    ۳۳. گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکر کشی
    ۳۴. گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن
    ۳۵. گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده
    ۳۶. گفتار اندر دلداری هنرمندان
    ۳۷. گفتار اندر حذر کردن از دشمنان
    ۳۸. گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر
    ۳۹. گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی
    ۴۰. گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید
    ۴۱. گفتار اندر پوشیدن راز خویش



    ویرایش توسط love-kh : 2011.08.20 در ساعت 16:56
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  2. #32
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض

    بـوستـان سعــدی » بـاب 1 یک بـوستان: در عدل و تدبیـر و رای

    حکایـت حجـاج یـوسف



    حکایت کنند از یکی نیکمرد
    که اکرام حجاج یوسف نکرد

    به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز
    که نطعش بینداز و خونش بریز

    چو حجت نماند جفا جوی را
    بپرخاش در هم کشد روی را

    بخندید و بگریست مرد خدای
    عجب داشت سنگین دل تیره رای

    چو دیدش که خندید و دیگر گریست
    بپرسید کاین خنده و گریه چیست؟

    بگفتا همی گریم از روزگار
    که طفلان بیچاره دارم چهار

    همی خندم از لطف یزدان پاک
    که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک

    پسر گفتش: ای نامور شهریار
    یکی دست از این مرد صوفی بدار

    که خلقی بدو روی دارند و پشت
    نه رای است خلقی به یک بار کشت

    بزرگی و عفو و کرم پیشه کن
    ز خردان اطفالش اندیشه کن

    شنیدم که نشنید و خونش بریخت
    ز فرمان داور که داند گریخت؟

    بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت
    به خواب اندرش دید و پرسید و گفت:

    دمی بیش بر من سیاست نراند
    عقوبت بر او تا قیامت بماند

    نترسی که پاک اندرونی شبی
    برآرد ز سوز جگر یا ربی؟

    نخفته ست مظلوم از آهش بترس
    ز دود دل صبحگاهش بترس

    نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید؟
    بر پاک ناید ز تخم پلید

    مزن بانگ بر شیرمردان درشت
    چو با کودکان بر نیایی به مشت

    یکی پند می گفت فرزند را
    نگه دار پند خردمند را

    مکن جور بر خردکان ای پسر
    که یک روزت افتد بزرگی به سر

    نمی ترسی ای گرگ ناقص خرد
    که روزی پلنگیت بر هم درد؟

    به خردی درم زور سرپنجه بود
    دل زیردستان ز من رنجه بود

    بخوردم یکی مشت زورآوران
    نکردم دگر زور با لاغران



    ویرایش توسط neginalmas : 2011.08.20 در ساعت 22:26
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  3. #33
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب یک بوستان در عدل و تدبیر و رای » در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان

    الا تا بغفلت نخفتی که نوم
    حرام است بر چشم سالار قوم

    غم زیردستان بخور زینهار
    بترس از زبردستی روزگار

    نصیحت که خالی بود از غرض
    چو داروی تلخ است، دفع مرض









    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  4. #34
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب یک بوستان در عدل و تدبیر و رای »
    حکایت در این معنی


    یکی را حکایت کنند از ملوک
    که بیماری رشته کردش چو دوک

    چنانش در انداخت ضعف حسد
    که می برد بر زیردستان حسد

    که شاه ارچه بر عرصه نام آورست
    چو ضعف آمد از بیدقی کمترست

    ندیمی زمین ملک بوسه داد
    که ملک خداوند جاوید باد

    در این شهر مردی مبارک دم است
    که در پارسایی چنویی کم است

    نبردند پیشش مهمات کس
    که مقصود حاصل نشد در نفس

    نرفته ست هرگز بر او ناصواب
    دلی روشن و دعوتی مستجاب

    بخوان تا بخواند دعائی بر این
    که رحمت رسد ز آسمان برین

    بفرمود تا مهتران خدم
    بخواندند پیر مبارک قدم

    برفتند و گفتند و آمد فقیر
    تنی محتشم در لباسی حقیر

    بگفتا دعائی کن ای هوشمند
    که در رشته چون سوزنم پای*بند

    شنید این سخن پیر خم بوده پشت
    بتندی برآورد بانگی درشت

    که حق مهربان است بر دادگر
    ببخشای و بخشایش حق نگر

    دعای منت کی شود سودمند
    اسیران محتاج در چاه و بند؟

    تو ناکرده بر خلق بخشایشی
    کجا بینی از دولت آسایشی؟

    ببایدت عذر خطا خواستن
    پس از شیخ صالح دعا خواستن

    کجا دست گیرد دعای ویت
    دعای ستمدیدگان در پیت؟

    شنید این سخن شهریار عجم
    ز خشم و خجالت برآمد بهم

    برنجید و پس با دل خویش گفت
    چه رنجم؟ حق است اینچه درویش گفت

    بفرمود تا هر که در بند بود
    به فرمانش آزاد کردند زود

    جهاندیده بعد از دو رکعت نماز
    به داور برآورد دست نیاز

    که ای بر فرازندهٔ آسمان
    به جنگش گرفتی به صلحش بمان

    ولی همچنان بر دعا داشت دست
    که شه سر برآورد و بر پای جست

    تو گویی ز شادی بخواهد پرید
    چو طاووس، چون رشته در پا ندید

    بفرمود گنجینهٔ گوهرش
    فشاندند در پای و زر بر سرش

    حق از بهر باطل نشاید نهفت
    ازان جمله دامن بیفشاند و گفت

    مرو با سر رشته بار دگر
    مبادا که دیگر کند رشته سر

    چو باری فتادی نگه دار پای
    که یک بار دیگر نلغزد ز جای

    ز سعدی شنو کاین سخن راست است
    نه هر باری افتاده برخاسته ست

    ویرایش توسط neginalmas : 2011.08.21 در ساعت 16:01
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  5. #35
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب یک بوستان : در عدل و تدبیر و رای
    گفتار اندر بی وفائی دنیا


    جهان ای پسر ملک جاوید نیست
    ز دنیا وفاداری امید نیست

    نه بر باد رفتی سحرگاه و شام
    سریر سلیمان علیه السلام؟


    به آخر ندیدی که بر باد رفت؟
    خنک آن که با دانش و داد رفت

    کسی زین میان گوی دولت ربود

    که در بند آسایش خلق بود


    بکار آمد آنها که برداشتند
    نه گرد آوریدند و بگذاشتند
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  6. #36
    Alix2000
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2011
    محل سکونت
    mashhad
    نوشته ها
    353
    158
    110

    Icon16 سعدی

    در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری
    هفت کشور نمی*کنند امروز بی مقالات سعدی انجمنی
    من*آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت هنوز آواز می*آید به معنی از گلستانم
    هر متاعی ز مخزنی خیزد شکر از مصر و سعدی از شیراز
    منم امروز و تو انگشت*نمای همه خلق من به شیرین سخنی و تو به خوبی مشهور
    اگر شربتی بایدت سودمند ز سعدی ستان تلخداروی پند
    بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همین است سخندانی و زیبایی را
    سعدی اندازه ندارد که په شیرین سخنی باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند
    خانه زندان است و تنهایی ضلال هرکه چون سعدی گلستانیش نیست
    درین معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل
    هنر بیار و زبان‏آوری مکن سعدی چه حاجت است بگوید شکر که شیرینم
    قلم است این به دست سعدی دُر یا هزار آستین دُرّ دَری
    دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی که یحتمل که اجابت بود دعایی را
    ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید هزار سال پس از مرگ او گرش بویی

    [img][/img]
  7. #37
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب یک بوستان: در عدل و تدبیر و رای
    در تغیر روزگار و انتقال مملکت


    شنیدم که در مصر میری اجل
    سپه تاخت بر روزگارش اجل

    جمالش برفت از رخ دل فروز
    چو خور زرد شد بس نماند ز روز

    گزیدند فرزانگان دست فوت
    که در طب ندیدند داروی موت

    همه تخت و ملکی پذیرد زوال
    بجز ملک فرمانده لایزال

    چو نزدیک شد روز عمرش به شب
    شنیدند می گفت در زیر لب

    که در مصر چون من عزیزی نبود
    چو حاصل همین بود چیزی نبود

    جهان گرد کردم نخوردم برش
    برفتم چو بیچارگان از سرش

    پسندیده رایی که بخشید و خورد
    جهان از پی خویشتن گرد کرد

    در این کوش تا با تو ماند مقیم
    که هرچ از تو ماند دریغ است و بیم

    کند خواجه بر بستر جان گداز
    یکی دست کوتاه و دیگر دراز

    در آن دم تو را می نماید به دست
    که دهشت زبانش ز گفتن ببست

    که دستی به جود و کرم کن دراز
    دگر دست کوته کن از ظلم و آز

    کنونت که دست است خاری بکن
    دگر کی برآری تو دست از کفن؟

    بتابد بسی ماه و پروین و هور
    که سر بر نداری ز بالین گور
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  8. #38
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    بوستان سعدی باب یک بوستان: در عدل و تدبیر و رای حکایت قزل ارسلان با دانشمند
    حکایت قزل ارسلان با دانشمند



    قزل ارسلان قلعه ای سخت داشت
    که گردن به الوند بر می فراشت

    نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ
    چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ

    **بیت حذف شده است**

    شنیدم که مردی مبارک حضور
    به نزدیک شاه آمد از راه دور

    حقایق شناسی، جهاندیده ای
    هنرمندی، آفاق گردیده ای؟

    بزرگی، زبان آوری کاردان
    حکیمی، سخنگوی بسیاردان

    قزل گفت چندین که گردیده ای
    چنین جای محکم دگر دیده ای؟

    بخندید کاین قلعه ای خرم است
    ولیکن نپندارمش محکم است

    نه پیش از تو گردن کشان داشتند
    دمی چند بودند و بگذاشتند؟

    نه بعد از تو شاهان دیگر برند
    درخت امید تو را برخورند؟

    ز دوران ملک پدر یاد کن
    دل از بند اندیشه آزاد کن

    چنان روزگارش به کنجی نشاند
    که بر یک پشیزش تصرف نماند

    چو نومید ماند از همه چیز و کس
    امیدش به فضل خدا ماند و بس

    بر مرد هشیار دنیا خس است
    که هر مدتی جای دیگر کس است

    چنین گفت شوریده ای در عجم
    به کسری که ای وارث ملک جم

    اگر ملک بر جم بماندی و بخت
    تو را چون میسر شدی تاج و تخت؟

    اگر گنج قارون به چنگ آوری
    نماند مگر آنچه بخشی، بری
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  9. #39
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب یک بوستان در عدل و تدبیر و رای » حکایت


    چو الپ ارسلان جان به جان بخش داد
    پسر تاج شاهی به سر برنهاد


    به تربت سپردندش از تاجگاه
    نه جای نشستن بد آماجگاه

    چنین گفت دیوانه ای هوشیار
    چو دیدش پسر روز دیگر سوار


    زهی ملک و دوران سر در نشیب
    پدر رفت و پای پسر در رکیب

    چنین است گردیدن روزگار
    سبک سیر و بدعهد و ناپایدار


    چو دیرینه روزی سرآورد عهد
    جوان دولتی سر برآرد ز مهد

    منه بر جهان دل که بیگانه ای است
    چو مطرب که هر روز در خانه ای است


    نه لایق بود عیش با دلبری
    که هر بامدادش بود شوهری

    نکویی کن امسال چون ده تو راست
    که سال دگر دیگری دهخداست











    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  10. #40
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب یک بوستان : در عدل و تدبیر و رای
    حکایت پادشاه غور با روستایی



    شنیدم که از پادشاهان غور
    یکی پادشه خر گرفتی بزور

    خران زیر بار گران بی علف
    به روزی دو مسکین شدندی تلف

    چو منعم کند سفله را، روزگار
    نهد بر دل تنگ درویش، بار

    چو بام بلندش بود خودپرست
    کند بول و خاشاک بر بام پست

    شنیدم که باری به عزم شکار
    برون رفت بیدادگر شهریار

    تگاور به دنبال صیدی براند
    شبش درگرفت از حشم دور ماند

    بتنها ندانست روی و رهی
    بینداخت ناکام شب در دهی

    یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم
    ز پیران مردم شناس قدیم

    پسر را همی گفت کای شادبهر
    خرت را مبر بامدادان به شهر

    که آن ناجوانمرد برگشته بخت
    که تابوت بینمش بر جای تخت

    کمر بسته دارد به فرمان دیو
    به گردون بر از دست جورش غریو

    در این کشور آسایش و خرمی
    ندید و نبیند به چشم آدمی

    مگر این سیه نامهٔ بی صفا
    به دوزخ برد لعنت اندر قفا

    پسر گفت: راه درازست و سخت
    پیاده نیارم شد ای نیکبخت

    طریقی بیندیش و رایی بزن
    که رای تو روشن تر از رای من

    پدر گفت: اگر پند من بشنوی
    یکی سنگ برداشت باید قوی

    زدن بر خر نامور چند بار
    سر و دست و پهلوش کردن فگار

    مگر کان فرومایهٔ زشت کیش
    به کارش نیاید خر لنگ ریش

    چو خضر پیمبر که کشتی شکست
    وز او دست جبار ظالم ببست

    به سالی که در بحر کشتی گرفت
    بسی سالها نام زشتی گرفت

    تفو بر چنان ملک و دولت که راند
    که شنعت بر او تا قیامت بماند

    پسر چون شنید این حدیث از پدر
    سر از خط فرمان نبردش بدر

    فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ
    خر از دست عاجز شد از پای لنگ

    پدر گفتش اکنون سر خویش گیر
    هر آن ره که می بایدت پیش گیر

    پسر در پی کاروان اوفتاد
    ز دشنام چندان که دانست داد


    وز این سو پدر روی در آستان
    که یارب به سجادهٔ راستان

    که چندان امانم ده از روزگار
    کز این نحس ظالم برآید دمار

    اگر من نبینم مر او را هلاک
    شب گور چشمم نخسبد به خاک

    اگر مار زاید زن باردار
    به از آدمی زادهٔ دیوسار

    زن از مرد موذی ببسیار به
    سگ از مردم مردم آزار به

    مخنث که بیداد با خود کند
    ازان به که با دیگری بد کند

    شه این جمله بشنید و چیزی نگفت
    ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت

    همه شب به بیداری اختر شمرد
    ز سودا و اندیشه خوابش نبرد

    چو آواز مرغ سحر گوش کرد
    پریشانی شب فراموش کرد

    سواران همه شب همی تاختند
    سحرگه پی اسب بشناختند

    بر آن عرصه بر اسب دیدند و شاه
    پیاده دویدند یکسر سپاه

    به خدمت نهادند سر بر زمین
    چو دریا شد از موج لشکر، زمین

    یکی گفتش از دوستان قدیم
    که شب حاجبش بود و روزش ندیم

    رعیت چه نزلت نهادند دوش؟
    که ما را نه چشم آرمید و نه گوش

    شهنشه نیارست کردن حدیث
    که بر وی چه آمد ز خبث خبیث

    هم آهسته سر برد پیش سرش
    فرو گفت پنهان به گوش اندرش

    کسم پای مرغی نیاورد پیش
    ولی دست خر رفت از اندازه بیش

    بزرگان نشستند و خوان خواستند
    بخوردند و مجلس بیاراستند

    چو شور و طرب در نهاد آمدش
    ز دهقان دوشینه یاد آمدش

    بفرمود و جستند و بستند سخت
    بخواری فگندند در پای تخت

    سیه دل برآهخت شمشیر تیز
    ندانست بیچاره راه گریز

    سر ناامیدی برآورد و گفت
    نشاید شب گور در خانه خفت

    نه تنها منت گفتم ای شهریار
    که برگشته بختی و بد روزگار

    چرا خشم بر من گرفتی و بس؟
    منت پیش گفتم، همه خلق پس

    چو بیداد کردی توقع مدار
    که نامت به نیکی رود در دیار

    ور ایدون که دشخوارت آمد سخن
    دگر هرچه دشخوارت آید مکن

    تو را چاره از ظلم برگشتن است
    نه بیچاره بی گنه کشتن است

    مرا پنج روز دگر مانده گیر
    دو روز دگر عیش خوش رانده گیر

    نماند ستمگار بد روزگار
    بماند بر او لعنت پایدار

    تو را نیک پندست اگر بشنوی
    وگر نشنوی خود پشیمان شوی

    بدان کی ستوده شود پادشاه
    که خلقش ستایند در بارگاه؟

    چه سود آفرین بر سر انجمن
    پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟

    همی گفت و شمشیر بالای سر
    سپر کرده جان پیش تیر قدر

    نبینی که چون کارد بر سر بود
    قلم را زبانش روان تر بود

    شه از مستی غفلت آمد به هوش
    به گوشش فرو گفت فرخ سروش

    کز این پیر دست عقوبت بدار
    یکی کشته گیر از هزاران هزار

    زمانی سرش در گریبان بماند
    پس آنگه به عفو آستین برفشاند

    به دستان خود بند از او برگرفت
    سرش را ببوسید و در بر گرفت

    بزرگیش بخشید و فرماندهی
    ز شاخ امیدش برآمد بهی

    به گیتی حکایت شد این داستان
    رود نیکبخت از پی راستان

    بیاموزی از عاقلان حسن خوی
    نه چندان که از جاهل عیب جوی

    ز دشمن شنو سیرت خود که دوست
    هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست

    وبال است دادن به رنجور قند
    که داروی تلخش بود سودمند

    ترش روی بهتر کند سرزنش
    که یاران خوش طبع شیرین منش

    از این به نصیحت نگوید کست
    اگر عاقلی یک اشارت بست
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  11. #41
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب یک بوستان : در عدل و تدبیر و رای
    حکایت مأمون با کنیزک


    چو دور خلافت به مأمون رسید
    یکی ماه پیکر کنیزک خرید

    به چهر آفتابی، به تن گلبنی
    به عقل خردمند بازی کنی

    به خون عزیزان فرو برده چنگ
    سر انگشتها کرده عناب رنگ

    بر ابروی عابد فریبش خضاب
    چو قوس قزح بود بر آفتاب

    شب خلوت آن لعبت حور زاد
    مگر تن در آغوش مأمون نداد

    گرفت آتش خشم در وی عظیم
    سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم

    بگفتا سر اینک به شمشیر تیز
    بینداز و با من مکن خفت و خیز

    بگفت از که بر دل گزند آمدت؟
    چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟

    بگفت ار کشی ور شکافی سرم
    ز بوی دهانت به رنج اندرم

    کشد تیر پیکار و تیغ ستم
    به یک بار و بوی دهن دم به دم

    شنید این سخن سرور نیکبخت
    برآشفت نیک و برنجید سخت

    همه شب در این فکر بود و نخفت
    دگر روز با هوشمندان بگفت

    طبیعت شناسان هر کشوری
    سخن گفت با هر یک از هر دری

    دلش گرچه در حال از او رنجه شد
    دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد

    پری چهره را همنشین کرد و دوست
    که این عیب من گفت، یار من اوست

    به نزد من آن کس نکوخواه تست
    که گوید فلان خار در راه تست

    به گمراه گفتن نکو می روی
    جفائی تمام است و جوری قوی

    هر آنگه که عیبت نگویند پیش
    هنردانی از جاهلی عیب خویش

    مگو شهد شیرین شکر فایق است
    کسی را که سقمونیا لایق است

    چه خوش گفت یک روز دارو فروش:
    شفا بایدت داروی تلخ نوش

    اگر شربتی بایدت سودمند
    ز سعدی ستان تلخ داروی پند

    به پرویزن معرفت بیخته
    به شهد عبارت برآمیخته

    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  12. #42
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,099
    23,774
    29,956

    پیش فرض

    حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر


    شنیدم که از نیکمردی فقیر
    دل آزرده شد پادشاهی کبیر
    مگر بر زبانش حقی رفته بود
    ز گردن*کشی بر وی آشفته بود
    به زندان فرستادش از بارگاه
    که زورآزمای است بازوی جاه
    ز یاران یکی گفتش اندر نهفت
    مصالح نبود این سخن گفت، گفت
    رسانیدن امر حق طاعت است
    ز زندان نترسم که یک ساعت است
    همان دم که در خفیه این راز رفت
    حکایت به گوش ملک باز رفت
    بخندید کو ظن بیهوده برد
    نداند که خواهد در این حبس مرد
    غلامی به درویش برد این پیام
    بگفتا به خسرو بگو ای غلام
    مرا بار غم بر دل ریش نیست
    که دنیا همین ساعتی بیش نیست
    نه گر دستگیری کنی خرمم
    نه گر سر بری در دل آید غمم
    تو گر کامرانی به فرمان و گنج
    دگر کس فرومانده در ضعف و رنج
    به دروازه*ی مرگ چون در شویم
    به یک هفته با هم برابر شویم
    منه دل بدین دولت پنج روز
    به دود دل خلق، خود را مسوز
    نه پیش از تو بیش از تو اندوختند
    به بیداد کردن جهان سوختند؟
    چنان زی که ذکرت به تحسین کنند
    چو مردی، نه بر گور نفرین کنند
    نباید به رسم بد آیین نهاد
    که گویند لعنت بر آن، کاین نهاد
    وگر بر سرآید خداوند زور
    نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟
    بفرمود دلتنگ روی از جفا
    که بیرون کنندش زبان از قفا
    چنین گفت مرد حقایق شناس
    کز این هم که گفتی ندارم هراس
    من از بی زبانی ندارم غمی
    که دانم که ناگفته داند همی
    اگر بینوایی برم ور ستم
    گرم عاقبت خیر باشد چه غم؟
    عروسی بود نوبت ماتمت
    گرت نیکروزی بود خاتمت
    ویرایش توسط NiniAshegh : 2011.08.29 در ساعت 11:54

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  13. #43
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض

    :::: یکی مشت زن بخت روزی نداشت::::

    یکی مشت زن بخت روزی نداشت

    نه اسباب شامش مهیا نه چاشت

    ز جور شکم گل کشیدی به پشت
    که روزی محال است خوردن به مشت

    مدام از پریشانی روزگار
    دلش پر ز حسرت، تنش سوکوار

    گهش جنگ با عالم خیره کش
    گه از بخت شوریده، رویش ترش

    گه از دیدن عیش شیرین خلق
    فرو می شدی آب تلخش به حلق

    گه از کار آشفته بگریستی
    که کس دید از این تلخ تر زیستی؟

    کسان شهد نوشند و مرغ و بره
    مرا روی نان می نبیند تره

    گر انصاف پرسی نه نیکوست این
    برهنه من و گربه را پوستین

    چه بودی که پایم در این کار گل
    به گنجی فرو رفتی از کام دل!

    مگر روزگاری هوس راندمی
    ز خود گرد محنت بیفشاندمی

    شنیدم که روزی زمین می شکافت
    عظام زنخدان پوسیده یافت

    به خاک اندرش عقد بگسیخته
    گهرهای دندان فرو ریخته

    دهان بی زبان پند می گفت و راز
    که ای خواجه با بینوایی بساز

    نه این است حال دهن زیر گل!
    شکر خورده انگار یا خون دل

    غم از گردش روزگاران مدار
    که بی ما بگردد بسی روزگار
    ویرایش توسط neginalmas : 2011.08.29 در ساعت 14:27
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  14. #44
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    نگین جان اسم حکایتی که نوشتی زور آزمای تنگدست هست و اینکه حکایت رو کامل ننوشتی!من دوباره می نویسمش!مدیر که اومد پاکش می کنه!

    بوستان سعدی : باب یک بوستان : در عدل و تدبیر رای
    حکایت زور آزمای تنگدست



    یکی مشت زن بخت روزی نداشت
    نه اسباب شامش مهیا نه چاشت

    ز جور شکم گل کشیدی به پشت
    که روزی محال است خوردن به مشت

    مدام از پریشانی روزگار
    دلش پر ز حسرت، تنش سوکوار

    گهش جنگ با عالم خیره کش
    گه از بخت شوریده، رویش ترش

    گه از دیدن عیش شیرین خلق
    فرو می شدی آب تلخش به حلق

    گه از کار آشفته بگریستی
    که کس دید از این تلخ تر زیستی؟

    کسان شهد نوشند و مرغ و بره
    مرا روی نان می نبیند تره

    گر انصاف پرسی نه نیکوست این
    برهنه من و گربه را پوستین

    چه بودی که پایم در این کار گل
    به گنجی فرو رفتی از کام دل!

    مگر روزگاری هوس راندمی
    ز خود گرد محنت بیفشاندمی

    شنیدم که روزی زمین می شکافت
    عظام زنخدان پوسیده یافت

    به خاک اندرش عقد بگسیخته
    گهرهای دندان فرو ریخته

    دهان بی زبان پند می گفت و راز
    که ای خواجه با بینوایی بساز

    نه این است حال دهن زیر گل!
    شکر خورده انگار یا خون دل

    غم از گردش روزگاران مدار
    که بی ما بگردد بسی روزگار

    همان لحظه کاین خاطرش روی داد
    غم از خاطرش رخت یک سو نهاد

    که ای نفس بی رای و تدبیر و هش
    بکش بار تیمار و خود را مکش

    اگر بنده ای بار بر سر برد
    وگر سر به اوج فلک بر برد

    در آن دم که حالش دگرگون شود
    به مرگ از سرش هر دو بیرون شود

    غم و شادمانی نماند ولیک
    جزای عمل ماند و نام نیک

    کرم پای دارد، نه دیهیم و تخت
    بده کز تو این ماند ای نیکبخت

    مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم
    که پیش از تو بوده ست و بعد از تو هم

    خداوند دولت غم دین خورد
    که دنیا به هر حال می بگذرد

    نخواهی که ملکت برآید بهم
    غم ملک و دین خورد باید بهم

    زرافشان، چو دنیا بخواهی گذاشت
    که سعدی درافشاند اگر زر نداشت

    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  15. #45
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض

    ممنـونم عزيــزم نميدونـم چـرا دقت نكـردم !

    بوستان سعدی : باب یک بوستان : در عدل و تدبیر رای
    حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد

    حکایت کنند از جفا گستری
    که فرماندهی داشت بر کشوری

    در ایام او روز مردم چو شام
    شب از بیم او خواب مردم حرام

    همه روز نیکان از او در بلا
    به شب دست پاکان از او بر دعا

    گروهی بر شیخ آن روزگار
    ز دست ستمگر گرستند زار

    که ای پیر دانای فرخنده رای
    بگوی این جوان را بترس از خدای

    بگفتا دریغ آیدم نام دوست
    که هر کس نه در خورد پیغام اوست

    کسی را که بینی ز حق بر کران
    منه با وی، ای خواجه، حق در میان

    دریغ است با سفله گفت از علوم
    که ضایع شود تخم در شوره بوم

    چو در وی نگیرد عدو داندت
    برنجد به جان و برنجاندت

    تو را عادت، ای پادشه، حق روی است
    دل مرد حق گوی از این جا قوی است

    نگین خصلتی دارد ای نیکبخت
    که در موم گیرد نه در سنگ سخت

    عجب نیست گر ظالم از من به جان
    برنجد که دزدست و من پاسبان

    تو هم پاسبانی به انصاف و داد
    که حفظ خدا پاسبان تو باد

    تو را نیست منت ز روی قیاس
    خداوند را من و فضل و سپاس

    که در کار خیرت به خدمت بداشت
    نه چون دیگرانت معطل گذاشت

    همه کس به میدان کوشش درند
    ولی گوی بخشش نه هر کس برند

    تو حاصل نکردی به کوشش بهشت
    خدا در تو خوی بهشتی سرشت

    دلت روشن و وقت مجموع باد
    قدم ثابت و پایه مرفوع باد

    حیاتت خوش و رفتنت بر صواب
    عبادت قبول و دعا مستجاب
    ویرایش توسط neginalmas : 2011.08.31 در ساعت 10:12
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
صفحه 3 از 58 نخست 12345678132353 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 870

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •