ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 4 از 59 نخست 123456789142454 ... آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 871
  1. #46
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,477
    24,147
    30,426

    پیش فرض

    ...: بوستان سعدی ::: باب یک بوستان در عدل و تدبیر و رای :...

    گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکر کشی


    همی تا برآید به تدبیر کار
    مدارای دشمن به از کارزار


    چو نتوان عدو را به قوت شکست

    به نعمت بباید در فتنه بست


    گر اندیشه باشد ز خصمت گزند

    به تعویذ احسان زبانش ببند


    عدو را بجای خسک در بریز

    که احسان کند کند، دندان تیز


    چو دستی نشاید گزیدن، ببوس

    که با غالبان چاره زرق است و لوس


    به تدبیر رستم درآید به بند

    که اسفندیارش نجست از کمند


    عدو را به فرصت توان کند پوست

    پس او را مدارا چنان کن که دوست


    حذر کن ز پیکار کمتر کسی

    که از قطره سیلاب دیدم بسی


    مزن تا توانی بر ابرو گره

    که دشمن اگرچه زبون، دوست به


    بود دشمنش تازه و دوست ریش

    کسی کش بود دشمن از دوست بیش


    مزن با سپاهی ز خود بیشتر

    که نتوان زد انگشت با نیشتر


    وگر زو تواناتری در نبرد

    نه مردی است بر ناتوان زور کرد


    اگر پیل زوری وگر شیر چنگ

    به نزدیک من صلح بهتر که جنگ


    چو دست از همه حیلتی در گسست

    حلال است بردن به شمشیر دست


    اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ

    وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ


    که گروی ببندد در کارزار

    تو را قدر و هیبت شود یک، هزار


    ور او پای جنگ آورد در رکاب

    نخواهد به حشر از تو داور حساب


    تو هم جنگ را باش چون کینه خاست

    که با کینه ور مهربانی خطاست


    چو با سفله گویی به لطف و خوشی

    فزون گرددش کبر و گردن کشی


    به اسبان تازی و مردان مرد

    برآر از نهاد بداندیش گرد


    و گر می برآید به نرمی و هوش

    به تندی و خشم و درشتی مکوش


    چو دشمن به عجز اندر آمد ز در

    نباید که پرخاش جویی دگر


    چو زنهار خواهد کرم پیشه کن

    ببخشای و از مکرش اندیشه کن


    ز تدبیر پیر کهن بر مگرد

    که کارآزموده بود سالخورد


    در آرند بنیاد رویین ز پای

    جوانان به نیروی و پیران به رای


    بیندیش در قلب هیجا مفر

    چه دانی کران را که باشد ظفر؟


    چو بینی که لشکر ز هم دست داد

    به تنها مده جان شیرین به باد


    اگر بر کناری به رفتن بکوش

    وگر در میان لبس دشمن بپوش


    وگر خود هزاری و دشمن دویست

    چو شب شد در اقلیم دشمن مایست


    شب تیره پنجه سوار از کمین

    چو پانصد به هیبت بدرد زمین


    چو خواهی بریدن به شب راهها

    حذر کن نخست از کمینگاهها


    میان دو لشکر چو یک روزه راه

    بماند، بزن خیمه بر جایگاه


    گر او پیشدستی کند غم مدار

    ور افراسیاب است مغزش برآر


    ندانی که لشکر چو یک روزه راند

    سر پنجهٔ زورمندش نماند


    تو آسوده بر لشکر مانده زن

    که نادان ستم کرد بر خویشتن


    چو دشمن شکستی بیفگن علم

    که بازش نیاید جراحت به هم


    بسی در قفای هزیمت مران

    نباید که دور افتی از یاوران


    هوابینی از گرد هیجا چو میغ

    بگیرند گردت به زوبین و تیغ


    به دنبال غارت نراند سپاه

    که خالی بماند پس پشت شاه


    سپه را نگهبانی شهریار

    به از جنگ در حلقهٔ کارزار
    ویرایش توسط NiniAshegh : 2011.08.31 در ساعت 16:38
  2. #47
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    دوست عزیزم ، niniekhaste، لطفا نام کتاب، باب و شماره ی شعر رو در ابتدای پستت ذکر
    کن که همه ی ارسال ها یک دست باشند.خوشحالم از همکاری ات.



    ...: بوستان سعدی ::: باب یک بوستان در عدل و تدبیر و رای :...

    " گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن "



    دلاور که باری تهور نمود
    بباید به مقدارش اندر فزود

    که بار دگر دل نهد بر هلاک
    ندارد ز پیکار یأجوج باک

    سپاهی در آسودگی خوش بدار
    که در حالت سختی آید به کار

    کنون دست مردان جنگی ببوس
    نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس

    سپاهی که کارش نباشد به برگ
    چرا روز هیجا نهد دل به مرگ؟

    نواحی ملک از کف بدسگال
    به لشکر نگه دار و لشکر به مال

    ملک را بود بر عدو دست، چیر
    چو لشکر دل آسوده باشند و سیر

    بهای سر خویشتن می خورد
    نه انصاف باشد که سختی برد

    چو دارند گنج از سپاهی دریغ
    دریغ آیدش دست بردن به تیغ

    چه مردی کند در صف کارزار
    که دستش تهی باشد و کار، زار؟
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  3. #48
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,477
    24,147
    30,426

    پیش فرض

    بوستان سعدی : باب یک بوستان : در عدل و تدبیر رای
    گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده

    به پیکار دشمن دلیران فرست
    هزبران به آورد شیران فرست

    به رای جهاندیدگان کار کن
    که صید آزموده*ست گرگ کهن

    مترس از جوانان شمشیر زن
    حذر کن ز پیران بسیار فن

    جوانان پیل افگن شیر گیر
    ندانند دستان روباه پیر

    خردمند باشد جهاندیده مرد
    که بسیار گرم آزموده*ست و سرد

    جوانان شایستهٔ بخت ور
    ز گفتار پیران نپیچند سر

    گرت مملکت باید آراسته
    مده کار معظم به نوخاسته

    سپه را مکن پیشرو جز کسی
    که در جنگها بوده باشد بسی

    به خردان مفرمای کار درشت
    که سندان نشاید شکستن به مشت

    رعیت نوازی و سر لشکری
    نه کاری است بازیچه و سرسری

    نخواهی که ضایع شود روزگار
    به ناکاردیده مفرمای کار

    نتابد سگ صید رو پلنگ
    ز روبه رمد شیر نادیده جنگ

    چو پرورده باشد پسر در شکار
    نترسد چو پیش آیدش کارزار

    به کشتی و نخچیر و آماج و گوی
    دلاور شود مرد پرخاشجوی

    به گرمابه پرورده و خیش و ناز
    برنجد چو بیند در جنگ باز

    دو مردش نشانند بر پشت زین
    بود کش زند کودکی بر زمین

    یکی را که دیدی تو در جنگ پشت
    بکش گر عدو در مصافش نکشت

    مخنث به از مرد شمشیر زن
    که روز وغا سر بتابد چو زن

    چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش
    چو بربست قربان پیکار و کیش

    اگر چون زنان جست خواهی گریز
    مرو آب مردان جنگی مریز

    سواری که بنمود در جنگ پشت
    نه خود را که نام آوران را بکشت

    شجاعت نیاید مگر زان دو یار
    که افتند در حلقهٔ کارزار

    دو همجنس همسفرهٔ همزبان
    بکوشند در قلب هیجا به جان

    که ننگ آیدش رفتن از پیش تیر
    برادر به چنگال دشمن اسیر

    چو بینی که یاران نباشند یار
    هزیمت ز میدان غنیمت شمار
    ویرایش توسط NiniAshegh : 2011.08.31 در ساعت 16:48
  4. #49
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,477
    24,147
    30,426

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب یک بوستان : در عدل و تدبیر و رای
    گفتار اندر دلداری هنرمندان


    دو تن، پرور ای شاه کشور گشای
    یکی اهل بازو، دوم اهل رای

    ز نام آوران گوی دولت برند
    که دانا و شمشیر زن پرورند


    هر آن کو قلم را نورزید و تیغ
    بر او گر بمیرد مگو ای دریغ


    قلم زن نکودار و شمشیر زن
    نه مطرب که مردی نیاید ز زن


    نه مردی است دشمن در اسباب جنگ
    تو مدهوش ساقی و آواز چنگ


    بسا اهل دولت به بازی نشست
    که ملکت برفتش به بازی ز دست
  5. #50
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض

    بــوستــان سعــدی
    :::: بــاب یک بـوستان در عدل و تدبـیــر و رای ::::
    گفتــار اندر حــذر کردن از دشمنــان

    نگویم ز جنگ بد اندیش ترس
    در آوازهٔ صلح از او بیش ترس

    بسا کس به روز آیت صلح خواند
    چو شب شد سپه بر سر خفته راند

    زره پوش خسبند مرد اوژنان
    که بستر بود خوابگاه زنان

    به خیمه درون مرد شمشیر زن
    برهنه نخسبد چو در خانه زن

    بباید نهان جنگ را ساختن
    که دشمن نهان آورد تاختن

    حذر کار مردان کار آگهاست
    یزک سد رویین لشکر گه است
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  6. #51
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    "بوسـتان ســعدی ::: بـاب یک بوسـتان در عدل و تدبیـر رای"
    "گفتـار اندر دفع دشـمن به رای و تدبیـر"


    میان دو بد خواه کوتاه دست
    نه فرزانگی باشد ایمن نشست

    که گر هر دو باهم سگالند راز
    شود دست کوتاه ایشان دراز

    یکی را به نیرنگ مشغول دار
    دگر را برآور ز هستی دمار

    اگر دشمنی پیش گیرد ستیز
    به شمشیر تدبیر خونش بریز

    برو دوستی گیر با دشمنش
    که زندان شود پیرهن بر تنش

    چو در لشکر دشمن افتد خلاف
    تو بگذار شمشیر خود در غلاف

    چو گرگان پسندند بر هم گزند
    بر آساید اندر میان گوسفند

    چو دشمن به دشمن بود مشتغل
    تو با دوست بنشین به آرام دل

    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  7. #52
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    " بوستان سعدی » باب یک بوستان : در عدل و تدبیر و رای "
    (( گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی ))


    چو شمشیر پیکار برداشتی
    نگه دار پنهان ره آشتی

    که لشکر کشوفان مغفر شکاف
    نهان صلح جستند و پیدا مصاف

    دل مرد میدان نهانی بجوی
    که باشد که در پایت افتد چو گوی

    چو سالاری از دشمن افتد به چنگ
    به کشتن برش کرد باید درنگ

    که افتد کز این نیمه هم سروری
    بماند گرفتار در چنبری

    اگر کشتی این بندی ریش را
    نبینی دگر بندی خویش را

    نترسد که دورانش بندی کند
    که بر بندیان زورمندی کند؟

    کسی بندیان را بود دستگیر
    که خود بوده باشد به بندی اسیر

    اگر سرنهد بر خطت سروری
    چو نیکش بداری، نهد دیگری

    اگر خفیه ده دل بدست آوری
    از آن به که صدره شبیخون بری
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  8. #53
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    بوستان سعدی» باب یک بوستان در عدل و تدبیر و رای » گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید




    گرت خویش دشمن شود دوستدار
    ز تلبیسش ایمن مشو زینهار

    که گردد درونش به کین تو ریش
    چو یاد آیدش مهر پیوند خویش

    بد اندیش را لفظ شیرین مبین
    که ممکن بود زهر در انگبین

    کسی جان از آسیب دشمن ببرد
    که مر دوستان را به دشمن شمرد

    نگه دارد آن شوخ در کیسه در
    که بیند همه خلق را کیسه بر

    سپاهی که عاصی شود در امیر
    ورا تا توانی بخدمت مگیر

    ندانست سالار خود را سپاس
    تو را هم ندارد، ز غدرش هراس

    به سوگند و عهد استوارش مدار
    نگهبان پنهان بر او بر گمار

    نو آموز را ریسمان کن دراز
    نه بگسل که دیگر نبینیش باز

    چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار
    گرفتی، به زندانیانش سپار

    که بندی چو دندان به خون در برد
    ز حلقوم بیدادگر خون خورد

    چو برکندی از چنگ دشمن دیار
    رعیت به سامان تر از وی بدار

    که گر باز کوبد در کار زار
    بر آرند عام از دماغش دمار

    وگر شهریان را رسانی گزند
    در شهر بر روی دشمن مبند

    مگو دشمن تیغ زن بر درست
    که انباز دشمن به شهر اندرست






    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  9. #54
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    بوستان سعدی ::: باب یک بوستان در عدل و تدبیر رای
    گفتار اندر پوشیدن راز خویش


    به تدبیر جنگ بد اندیش کوش
    مصالح بیندیش و نیت بپوش

    منه در میان راز با هر کسی
    که جاسوس همکاسه دیدم بسی

    سکندر که با شرقیان حرب داشت
    درخیمه گویند در غرب داشت

    چو بهمن به زاولستان خواست شد
    چپ آوازه افگند و از راست شد

    اگر جز تو داند که عزم تو چیست
    بر آن رای و دانش بباید گریست

    کرم کن، نه پرخاش و کین*آوری
    که عالم به زیر نگین آوری

    چو کاری برآید به لطف و خوشی
    چه حاجت به تندی و گردن کشی؟

    نخواهی که باشد دلت دردمند
    دل درمندان برآور زبند

    به بازو توانا نباشد سپاه
    برو همت از ناتوانان بخواه

    دعای ضعیفان امیدوار
    ز بازوی مردی به آید به کار

    هر آن کاستعانت به درویش برد
    اگر بر فریدون زد از پیش برد
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  10. #55
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,477
    24,147
    30,426

    پیش فرض

    از همکاریتون ممنونم عزیزان باب اول سعدی تموم شد

    اینم فهرست باب دوم (در احسان) و سر اغاز

    1. سر آغاز*
    2. گفتار اندر نواخت ضعيفان
    3. حكايت ابراهيم عليه السلام
    4. گفتار اندر احسان با نيك و بد
    5. حكايت عابد با شوخ ديده
    6. حكايت ممسك و فرزند ناخلف
    7. حكايت
    8. حكايت
    9. حكايت
    10. حكايت كرم مردان صاحبدل
    11. حكايت
    12. گفتار اندر گردش روزگار
    13. حكايت در معنى رحمت بر ضعيفان و انديشه در عاقبت
    14. حكايت
    15. گفتار اندر ثمره جوانمردى
    16. حكايت در معنى صيد كردن دلها به احسان
    17. حكايت درويش با روباه
    18. حكايت
    19. حكايت حاتم طائى و صفت جوانمردى او
    20. حكايت در آزمودن پادشاه يمن حاتم را به آزاد مردى
    21. حكايت دختر حاتم در روزگار پيغمبر(ص)
    22. حكايت حاتم طائى
    23. حكايت
    24. حكايت
    25. حكايت
    26. حكايت
    27. حكايت پدر بخيل و پسر لاابالى
    28. حكايت
    29. حكايت در معنى ثمرات نكوكارى در آخرت
    30. حكايت


    سر آغاز

    اگر هوشمندی به معنی گرای
    که معنی بماند ز صورت بجای

    که را دانش وجود و تقوی نبود
    به صورت درش هیچ معنی نبود

    کسی خسبد آسوده در زیر گل
    که خسبند از او مردم آسوده دل

    غم خویش در زندگی خور که خویش
    به مرده نپردازد از حرص خویش

    زر و نعمت اکنون بده کان تست
    که بعد از تو بیرون ز فرمان تست

    نخواهی که باشی پراگنده دل
    پراگندگان را ز خاطر مهل

    پریشان کن امروز گنجینه چست
    که فردا کلیدش نه در دست تست

    تو با خود ببر توشه خویشتن
    که شفقت نیاید ز فرزند و زن

    کسی گوی دولت ز دنیا برد
    که با خود نصیبی به عقبی برد

    به غمخوارگی چون سرانگشت من
    نخارد کس اندر جهان پشت من

    مکن، بر کف دست نه هرچه هست
    که فردا به دندان بری پشت دست

    به پوشیدن ستر درویش کوش
    که ستر خدایت بود پرده پوش

    مگردان غریب از درت بی نصیب
    مبادا که گردی به درها غریب

    بزرگی رساند به محتاج خیر
    که ترسد که محتاج گردد به غیر

    به حال دل خستگان در نگر
    که روزی دلی خسته باشی مگر

    درون فروماندگان شاد کن
    ز روز فروماندگی یاد کن

    نه خواهنده*ای بر در دیگران
    به شکرانه خواهنده از در مران
    ویرایش توسط NiniAshegh : 2011.09.04 در ساعت 12:48
  11. #56
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض




    پدرمرده را سایه بر سر فکن
    غبارش بیفشان و خارش بکن

    ندانی چه بودش فرو مانده سخت؟
    بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟

    چو بینی یتیمی سر افگنده پیش
    مده بوسه بر روی فرزند خویش

    یتیم ار بگرید که نازش خرد؟
    وگر خشم گیرد که بارش برد؟

    الا تا نگرید که عرش عظیم
    بلرزد همی چون بگرید یتیم

    به رحمت بکن آبش از دیده پاک
    به شفقت بیفشانش از چهره خاک

    اگر سایه خود برفت از سرش
    تو در سایه خویشتن پرورش

    من آنگه سر تاجور داشتم
    که سر بر کنار پدر داشتم

    اگر بر وجودم نشستی مگس
    پریشان شدی خاطر چند کس

    کنون دشمنان گر برندم اسیر
    نباشد کس از دوستانم نصیر

    مرا باشد از درد طفلان خبر
    که در طفلی از سر برفتم پدر

    یکی خار پای یتیمی بکند
    به خواب اندرش دید صدر خجند

    همی گفت و در روضه ها می چمید
    کزان خار بر من چه گلها دمید

    مشو تا توانی ز رحمت بری
    که رحمت برندت چو رحمت بری

    چو انعام کردی مشو خود پرست
    که من سرورم دیگران زیر دست

    اگر تیغ دورانش انداخته ست
    نه شمشیر دوران هنوز آخته ست؟

    چو بینی دعا گوی دولت هزار
    خداوند را شکر نعمت گزار

    که چشم از تو دارند مردم بسی
    نه تو چشم داری به دست کسی

    کرم خوانده ام سیرت سروران
    غلط گفتم، اخلاق پیغمبران
    ویرایش توسط neginalmas : 2011.09.04 در ساعت 22:56
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  12. #57
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب دوم بوستان : در احسان
    " حکایت ابراهیم علیه السلام "



    شنیدم که یک هفته ابن السبیل
    نیامد به مهمان سرای خلیل

    ز فرخنده خویی نخوردی بگاه
    مگر بینوایی در آید ز راه

    برون رفت و هر جانبی بنگرید
    بر اطراف وادی نگه کرد و دید

    به تنها یکی در بیایان چو بید
    سر و مویش از برف پیری سپید

    به دلداریش مرحبایی بگفت
    برسم کریمان صلایی بگفت

    که ای چشمهای مرا مردمک
    یکی مردمی کن به نان و نمک

    نعم گفت و بر جست و برداشت گام
    که دانست خلقش، علیه*السلام

    رقبیان مهمان سرای خلیل
    به عزت نشاندند پیر ذلیل

    بفرمود و ترتیب کردند خوان
    نشستند بر هر طرف همگنان

    چو بسم الله آغاز کردند جمع
    نیامد ز پیرش حدیثی به سمع

    چنین گفتش: ای پیر دیرینه روز
    چو پیران نمی بینمت صدق و سوز

    نه شرط است وقتی که روزی خوری
    که نام خداوند روزی بری؟

    بگفتا نگیرم طریقی به دست
    که نشنیدم از پیر آذرپرست

    بدانست پیغمبر نیک فال
    که گبرست پیر تبه بوده حال

    بخواری براندش چو بیگانه دید
    که منکر بود پیش پاکان پلید

    سروش آمد از کردگار جلیل
    به هیبت ملامت کنان کای خلیل

    منش داده صد سال روزی و جان
    تو را نفرت آمد از او یک زمان

    گر او می برد پیش آتش سجود
    تو با پس چرا می بری دست جود؟
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  13. #58
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب دوم بوستان :: در احسان
    گفتار اندر احسان با نیک و بد


    گره بر سر بند احسان مزن
    که این زرق و شیدست و آن مکر و فن

    زیان می کند مرد تفسیردان
    که علم و ادب می فروشد به نان

    کجا عقل یا شرع فتوی دهد
    که اهل خرد دین به دنیا دهد؟

    ولیکن تو بستان که صاحب خرد
    از ارزان فروشان به رغبت خرد

    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  14. #59
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب دوم بوستان :: در احسان


    حکایت ممسک و فرزند ناخلف


    یکی رفت و دینار از او صد هزار
    خلف برد صاحبدلی هوشیار

    نه چون ممسکان دست بر زر گرفت
    چو آزادگان دست از او بر گرفت

    ز درویش خالی نبودی درش
    مسافر به مهمان سرای اندرش

    دل خویش و بیگانه خرسند کرد
    نه همچون پدر سیم و زر بند کرد

    ملامت کنی گفتش ای باد دست
    به یک ره پریشان مکن هرچه هست

    به سالی توان خرمن اندوختن
    به یک دم نه مردی بود سوختن

    چو در دست تنگی نداری شکیب
    نگه دار وقت فراخی حسیب

    به دختر چه خوش گفت بانوی ده
    که روز نوا برگ سختی بنه

    همه وقت بردار مشک و سبوی
    که پیوسته در ده روان نیست جوی

    به دنیا توان آخرت یافتن
    به زر پنجه شیر بر تافتن

    اگر تنگدستی مرو پیش یار
    وگر سیم داری بیا و بیار

    اگر روی بر خاک پایش نهی
    جوابت نگوید به دست تهی

    خداوند زر برکند چشم دیو
    به دام آورد صخر جنی به ریو

    تهی دست در خوبرویان مپیچ
    که بی هیچ مردم نیرزند هیچ

    به دست تهی بر نیاد امید
    به زر برکنی چشم دیو سپید

    به یک بار بر دوستان زر مپاش
    وز آسیب دشمن به اندیشه باش

    اگر هرچه یابی به کف برنهی
    کفت وقت حاجت بماند تهی


    گدایان به سعی تو هرگز قوی
    نگردند، ترسم تو لاغر شوی

    چو مناع خیر این حکایت بگفت
    ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت

    پراگنده دل گشت از آن عیب جوی
    بر آشفت و گفت ای پراگنده گوی

    مرا دستگاهی که پیرامن است
    پدر گفت میراث جد من است

    نه ایشان به خست نگه داشتند
    بحسرت بمردندو بگذاشتند؟

    به دستم نیفتاد مال پدر
    که بعد از من افتد به دست پسر؟

    همان به که امروز مردم خورند
    که فردا پس از من به یغما برند

    خور و پوش و بخشای و راحت رسان
    نگه می چه داری ز بهر کسان؟

    برند از جهان با خود اصحاب رای
    فرو مایه ماند به حسرت بجای

    زر و نعمت اکنون بده کان تست
    که بعد از تو بیرون ز فرمان تست

    به دنیا توانی که عقبی خری
    بخر، جان من، ورنه حسرت بری
    ویرایش توسط neginalmas : 2011.09.06 در ساعت 22:08
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  15. #60
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    بوستان سعدی » باب دوم بوستان : در احسان
    حکایت(1)


    بزارید وقتی زنی پیش شوی
    که دیگر مخر نان ز بقال کوی

    به بازار گندم فروشان گرای
    که این جو فروش است گندم نمای

    نه از مشتری کز ز حام مگس
    به یک هفته رویش ندیده ست کس

    به دلداری آن مرد صاحب نیاز
    به زن گفت کای روشنایی، بساز

    به امید ما کلبه این جا گرفت
    نه مردی بود نفع از او وا گرفت

    ره نیکمردان آزاده گیر
    چو استاده ای دست افتاده گیر

    ببخشای کانان که مرد حقند
    خریدار دکان بی رونقند

    جوانمرد اگر راست خواهی ولی است
    کرم پیشهٔ شاه مردان علی است
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
صفحه 4 از 59 نخست 123456789142454 ... آخرین
نمایش نتایج: از 46 به 60 از 871

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •