ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 59 از 59 نخست ... 93949545556575859
نمایش نتایج: از 871 به 878 از 878
  1. #871
    تاریخ عضویت
    March 2008
    محل سکونت
    هر کجا باشم آسمان مال من است
    نوشته ها
    32,548
    9,125

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    غزل ۴۳۹

    ما گدایان خیل سلطانیم
    شهربند هوای جانانیم

    بنده را نام خویشتن نبود
    هر چه ما را لقب دهند آنیم

    گر برانند و گر ببخشایند
    ره به جای دگر نمی دانیم

    چون دلارام می زند شمشیر
    سر ببازیم و رخ نگردانیم

    دوستان در هوای صحبت یار
    زر فشانند و ما سر افشانیم

    مر خداوند عقل و دانش را
    عیب ما گو مکن که نادانیم

    هر گلی نو که در جهان آید
    ما به عشقش هزاردستانیم

    تنگ چشمان نظر به میوه کنند
    ما تماشاکنان بستانیم

    تو به سیمای شخص می نگری
    ما در آثار صنع حیرانیم

    هر چه گفتیم جز حکایت دوست
    در همه عمر از آن پشیمانیم

    سعدیا بی وجود صحبت یار
    همه عالم به هیچ نستانیم

    ترک جان عزیز بتوان گفت
    ترک یار عزیز نتوانیم


    عشق یعنی منو دخترم مثل هم لباس بپوشیم ...
    باباش تا چشمش بهمون بیفته بگه: ای جووووونم.. تو رو خدا دخترامو ببین ...
    حالا اول کدومتونو ببوسم؟!
    ما هم یه چشمک به هم بزنیم و دوتایی بپریم بغلش ...


  2. #872
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    16,410
    8,318

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    غزل ۴۴۰



    کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم
    بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
    ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویم
    چه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم
    تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزم
    تا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم
    دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی او
    تا چه دید از من مسکین که ملول است ز خویم
    لب او بر لب من این چه خیال است و تمنا
    مگر آن گه که کند کوزه گر از خاک سبویم
    همه بر من چه زنی زخم فراق ای مه خوبان
    نه منم تنها کاندر خم چوگان تو گویم
    هر کجا صاحب حسنیست ثنا گفتم و وصفش
    تو چنان صاحب حسنی که ندانم که چه گویم
    دوش می گفت که سعدی غم ما هیچ ندارد
    می نداند که گرم سر برود دست نشویم
    پرندگان پشت ِ بـــآم را دوست دآرم
    برایشــــــآن هر روز دانه می ریزم.
    در میــآن ِ آن ها ، یک پرنده ی بی معرفت هست
    که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت و بر نمی گردد،
    من او را بیشتـــــر دوست دارم ....
  3. #873
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    16,410
    8,318

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    غزل ۴۴۱

    عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
    بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم
    بوستان خانه عیش است و چمن کوی نشاط
    تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم
    دیگران با همه کس دست در آغوش کنند
    ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم
    نتوان رفت مگر در نظر یار عزیز
    ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم
    گر به خواری ز در خویش براند ما را
    به امیدش بنشینیم و به درها نرویم
    گر به شمشیر احبا تن ما پاره کنند
    به تظلم به در خانه اعدا نرویم
    پای گو بر سر و بر دیده ما نه چو بساط
    که اگر نقش بساطت برود ما نرویم
    به درشتی و جفا روی مگردان از ما
    که به کشتن برویم از نظرت یا نرویم
    سعدیا شرط وفاداری لیلی آن است
    که اگر مجنون گویند به سودا نرویم
    پرندگان پشت ِ بـــآم را دوست دآرم
    برایشــــــآن هر روز دانه می ریزم.
    در میــآن ِ آن ها ، یک پرنده ی بی معرفت هست
    که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت و بر نمی گردد،
    من او را بیشتـــــر دوست دارم ....
  4. #874
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    16,410
    8,318

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    غزل ۴۴۲

    گر غصه روزگار گویم
    بس قصه بی شمار گویم
    یک عمر هزارسال باید
    تا من یکی از هزار گویم
    چشمم به زبان حال گوید
    نی آن که به اختیار گویم
    بر من دل انجمن بسوزد
    گر درد فراق یار گویم
    مرغان چمن فغان برآرند
    گر فرقت نوبهار گویم
    یاران صبوحیم کجایند
    تا درد دل خمار گویم
    کس نیست که دل سوی من آرد
    تا غصه روزگار گویم
    درد دل بی قرار سعدی
    هم با دل بی قرار گویم
    پرندگان پشت ِ بـــآم را دوست دآرم
    برایشــــــآن هر روز دانه می ریزم.
    در میــآن ِ آن ها ، یک پرنده ی بی معرفت هست
    که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت و بر نمی گردد،
    من او را بیشتـــــر دوست دارم ....
  5. #875
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    16,410
    8,318

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    غزل ۴۴۳

    بکن چندان که خواهی جور بر من
    که دستت بر نمی دارم ز دامن
    چنان مرغ دلم را صید کردی
    که بازش دل نمی خواهد نشیمن
    اگر دانی که در زنجیر زلفت
    گرفتار است در پایش میفکن
    به حسن قامتت سروی در آفاق
    نپندارم که باشد غالب الظن
    الا ای باغبان این سرو بنشان
    و گر صاحب دلی آن سرو برکن
    جهان روشن به ماه و آفتاب است
    جهان ما به دیدار تو روشن
    تو بی زیور محلایی و بی رخت
    مزکایی و بی زینت مزین
    شبی خواهم که مهمان من آیی
    به کام دوستان و رغم دشمن
    گروهی عام را کز دل خبر نیست
    عجب دارند از آه سینه من
    چو آتش در سرای افتاده باشد
    عجب داری که دود آید ز روزن
    تو را خود هر که بیند دوست دارد
    گناهی نیست بر سعدی معین
    پرندگان پشت ِ بـــآم را دوست دآرم
    برایشــــــآن هر روز دانه می ریزم.
    در میــآن ِ آن ها ، یک پرنده ی بی معرفت هست
    که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت و بر نمی گردد،
    من او را بیشتـــــر دوست دارم ....
  6. #876
    تاریخ عضویت
    April 2019
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    7,522
    2,014
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    پیش فرض

    غزل شماره 444


    یا رب آن روی است یا برگ سمن
    یا رب آن قد است یا سرو چمن

    بر سمن کس دید جعد مشکبار
    در چمن کس دید سرو سیمتن

    عقل چون پروانه گردید و نیافت
    چون تو شمعی در هزاران انجمن

    سخت مشتاقیم پیمانی بکن
    سخت مجروحیم پیکانی بکن

    وه کدامت زین همه شیرین تر است
    خنده یا رفتار یا لب یا سخن

    گر سر ما خواهی اینک جان و سر
    ور سر ما داری اینک مال و تن

    گر نوازی ور کشی فرمان تو راست
    بنده ایم اینک سر و تیغ و کفن

    صعقه می خواهی حجابی در گذار
    فتنه می جویی نقابی بر فکن

    من کیم کانجا که کوی عشق توست
    در نمی گنجد حدیث ما و من

    ای ز وصلت خانه ها دار الشفا
    وی ز هجرت بیت ها بیت الحزن

    وقت آن آمد که خاک مرده را
    باد ریزد آب حیوان در دهن

    پاره گرداند زلیخای صبا
    صبحدم بر یوسف گل پیرهن

    نطفه شبنم در ارحام زمین
    شاهد گل گشت و طفل یاسمن

    فیح ریحان است یا بوی بهشت
    خاک شیراز است یا باد ختن

    بر گذر تا خیره گردد سروبن
    در نگر تا تیره گردد نسترن

    بارگاه زاهدان در هم نورد
    کارگاه صوفیان بر هم شکن

    شاهدان چستند ساقی گو بیار
    عاشقان مستند مطرب گو بزن

    سغبه خلقم چو صوفی در کنش
    شهره شهرم چو غازی بر رسن

    تربیت را حله گو در ما مپوش
    عافیت را پرده گو بر ما متن

    چرخ با صد چشم چون روی تو دید
    صد زبان می خواست تا گوید حسن

    ناسزا خواهم شنید از خاص و عام
    سرزنش خواهم کشید از مرد و زن

    سعدیا گر عاشقی پایی بکوب
    عاشقا گر مفلسی دستی بزن
    دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
    و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است ...
  7. #877
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    16,410
    8,318

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    غزل ۴۴۵

    در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن
    این است که دور از لب و دندان من است آن
    عارض نتوان گفت که دور قمر است این
    بالا نتوان خواند که سرو چمن است آن
    در سرو رسیده ست ولیکن به حقیقت
    از سرو گذشته ست که سیمین بدن است آن
    هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت
    گویی همه روح است که در پیرهن است آن
    خال است بر آن صفحه سیمین بناگوش
    یا نقطه ای از غالیه بر یاسمن است آن
    فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق
    در چشم تو پیداست که باب فتن است آن
    گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم
    ترسم نرهانم که شکن بر شکن است آن
    هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد
    دشوار برآید که محقر ثمن است آن
    مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد
    در کوی وفا مرد مخوانش که زن است آن
    گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی
    عیبش نتوان گفت که بی خویشتن است آن
    نزدیک من آن است که هر جرم و خطایی
    کز صاحب وجه حسن آید حسن است آن
    سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش
    هر جامه که عیار بپوشد کفن است آن
    پرندگان پشت ِ بـــآم را دوست دآرم
    برایشــــــآن هر روز دانه می ریزم.
    در میــآن ِ آن ها ، یک پرنده ی بی معرفت هست
    که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت و بر نمی گردد،
    من او را بیشتـــــر دوست دارم ....
  8. #878
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    16,410
    8,318

     

    مدیر کل فروم

    پیش فرض

    غزل ۴۴۶

    ای کودک خوبروی حیران
    در وصف شمایلت سخندان
    صبر از همه چیز و هر که عالم
    کردیم و صبوری از تو نتوان
    دیدی که وفا به سر نبردی
    ای سخت کمان سست پیمان
    پایان فراق ناپدیدار
    و امید نمی رسد به پایان
    هرگز نشنیده ام که کرده ست
    سرو آنچه تو می کنی به جولان
    باور که کند که آدمی را
    خورشید برآید از گریبان
    بیمار فراق به نباشد
    تا بو نکند به زنخدان
    وین گوی سعادت است و دولت
    تا با که در افکنی به میدان
    ترسم که به عاقبت بماند
    در چشم سکندر آب حیوان
    دل بود و به دست دلبر افتاد
    جان است و فدای روی جانان
    عاقل نکند شکایت از درد
    مادام که هست امید درمان
    بی مار به سر نمی رود گنج
    بی خار نمی دمد گلستان
    گر در نظرت بسوخت سعدی
    مه را چه غم از هلاک کتان
    پروانه بکشت خویشتن را
    بر شمع چه لازم است تاوان
    پرندگان پشت ِ بـــآم را دوست دآرم
    برایشــــــآن هر روز دانه می ریزم.
    در میــآن ِ آن ها ، یک پرنده ی بی معرفت هست
    که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت و بر نمی گردد،
    من او را بیشتـــــر دوست دارم ....
صفحه 59 از 59 نخست ... 93949545556575859
نمایش نتایج: از 871 به 878 از 878

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •