ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 3 از 25 نخست 123456781323 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 372
  1. #31
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما


    خجلت ز عشق پاک گهر می*بریم ما
    از آفتاب دامن تر می*بریم ما

    یک طفل شوخ نیست درین کشور خراب
    دیوانگی به جای دگر می*بریم ما

    فیضی که خضر یافت ز سرچشمه*ی حیات
    دلهای شب ز دیده*ی تر می*بریم ما

    حیرت مباد پرده*ی بینایی کسی!
    در وصل، انتظار خبر می*بریم ما

    با مشربی ز ملک سلیمان وسیع*تر
    در چشم تنگ مور بسر می*بریم ما

    هر کس به ما کند ستمی، همچو عاجزان
    دیوان خود به آه سحر می*بریم ما

    صائب ز بس تردد خاطر، که نیست باد!
    در خانه*ایم و رنج سفر می*بریم ما

    ویرایش توسط jooje : 2011.08.02 در ساعت 15:01
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  2. #32
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    بسیار سپاسگزارم از همکاری خوب همه ی دوستان!


    غزلیات صائب تبریزی را با توجه به فهرست زیر ، به ترتیب ، با فونتی زیبا و تزیینات جانبی ارسال می کنیم.

    مجددا تاکید می کنم ، اشعار نه بنا بر سلیقه ی شخصی ، بلکه بر اساس فهرست زیر و به ترتیب ارسال می شوند.
    اشعار که کنار آن ها علامت خورده ؛ قبلا در سایت قرار گرفته اند! سایر اشعار را به ترتیب از بالا ارسال کنید.
    برای اینکار می توانید از این منبع کمک بگیرید.

    نکته : پست هایتان را در وسط قرار دهید. از ارسال های ساده بپرهیزید.حتما بر اساس فهرست عمل کنید.از ارسال های خارج از موضوع خودداری کنید.

    فهرست غزلیات صائب تبریزی :



    یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا

    آنچنان کز رفتن گل خار می ماند به جا

    بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را

    نداد عشق گریبان به دست کس ما را

    اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا
    یک بار بی خبر به شبستان من درآ
    دانسته ام غرور خریدار خویش را
    نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا

    سودا به کوه و دشت صلا می دهد مرا
    گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا
    ساقی از رطل گرانسنگی سبکدل کن مرا
    دل ز هر نقش گشته ساده مرا
    نه دل ز عالم پر وحشت آرمیده مرا

    طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟

    چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما

    هر که دولت یافت، شست از لوح خاطر نام ما
    عمری است حلقه ی در میخانه ایم ما
    یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما
    خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما
    خار در پیراهن فرزانه می*ریزیم ما
    چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما
    دایم ز خود سفر چو شرر می*کنیم ما
    ای دفتر حسن ترا، فهرست خط و خالها
    هوا چکیده*ی نورست در شب مهتاب
    عرق*فشانی آن گلعذار را دریاب
    درون گنبد گردون فتنه بار مخسب
    حضور دل نبود با عبادتی که مراست
    از زمین اوج گرفته است غباری که مراست
    دیوانه*ی خموش به عاقل برابرست
    با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است
    به غم نشاط من خاکسار نزدیک است
    دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است
    مرگ سبکروان طلب، آرمیدن است
    باد بهار مرهم دلهای خسته است
    از جوانی داغها بر سینه*ی ما مانده است

    مهربانی از میان خلق دامن چیده است
    زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است
    موج شراب و موجه*ی آب بقا یکی است
    روی کار دیگران و پشت کار من یکی است
    آب خضر و می شبانه یکی است
    مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است
    چون سرو بغیر از کف افسوس، برم نیست
    مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست
    بار غم از دلم می گلرنگ برنداشت
    کنون که از کمر کوه، موج لاله گذشت
    از سر خرده*ی جان سخت دلیرانه گذشت
    تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
    دنبال دل کمند نگاه کسی مباد
    هر ذره ازو در سر، سودای دگر دارد
    خوش آن که از دو جهان گوشه ی غمی دارد

    آزاده*ی ما برگ سفر هیچ ندارد
    جویای تو با کعبه*ی گل کار ندارد
    از فسون عالم اسباب خوابم می*برد
    مکتوب من به خدمت جانان که می*برد؟
    تا به کی درخواب سنگین روزگارم بگذرد

    چاره*ی دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد
    دل را به زلف پرچین، تسخیر می*توان کرد
    نه پشت پای بر اندیشه می*توانم زد
    جذبه*ی شوق اگر از جانب کنعان نرسد
    گردنکشی به سرو سرافراز می*رسد
    هر ساغری به آن لب خندان نمی*رسد
    شوق می از بهار گل*اندام تازه شد
    زان سفله حذر کن که توانگر شده باشد
    به زیر چرخ دل شادمان نمی*باشد
    از جلوه*ی تو برگ ز پیوند بگسلد
    آبها آیینه*ی سرو خرامان تواند
    نه آسمان سبوکش میخانه*ی تواند
    دل را کجا به زلف رسا می*توان رساند؟
    هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند
    طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند
    نه گل، نه لاله درین خارزار می*ماند
    فلک به آبله*ی خار دیده می*ماند
    سبکروان به زمینی که پا گذاشته*اند
    این غافلان که جود فراموش کرده*اند
    دل را نگاه گرم تو دیوانه می*کند
    دیده*ی ما سیر چشمان، شان دنیا بشکند
    از پختگی است گر نشد آواز ما بلند
    کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند؟
    نیستم غمگین که خالی چون کدویم می*کنند
    هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود
    می*کند یادش دل بیتاب و از خود می*رود
    دل از مشاهده*ی لاله*زار نگشاید
    پیرانه*سر همای سعادت به من رسید
    خواری از اغیار بهر یار می*باید کشید
    چون صراحی رخت در میخانه می*باید کشید
    من نمی*آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار
    سینه*ای چاک نکردیم درین فصل بهار
    شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس
    صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس
    ز خار زار تعلق کشیده دامان باش
    پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش
    از هر صدا نبازم، چون کوه*ی لنگر خویش
    سیراب در محیط شدم ز آبروی خویش
    در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع
    تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل؟
    رفتی و در رکاب تو رفت آبروی گل
    روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده*ام
    در نمود نقشها بی*اختیار افتاده*ام
    از جنون این عالم بیگانه را گم کرده*ام
    ماه مصرم، در حجاب چاه کنعان مانده*ام
    شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم
    از سر کوی تو گر عزم سفر می*داشتم
    نه آن جنسم که در قحط خریدار از بها افتم
    ترک سر کردم، ز جیب آسمان سر بر زدم
    دست در دامن رنگین بهاری نزدم
    مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارم
    نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می*لرزم
    ز خال عنبرین افزون ز زلف یار می*ترسم
    از روی نرم، سرزنش خار می*کشم
    با تجرد چون مسیح آزار سوزن می*کشم
    به دامن می*دود اشکم، گریبان می*درد هوشم
    دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم
    بیخود ز نوای دل دیوانه*ی خویشم
    سیه مست جنونم، وادی و منزل نمی*دانم
    به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
    می*کنم دل خرج، تا سیمین بری پیدا کنم
    چه بود هستی فانی که نثار تو کنم؟
    دلم ز پاس نفس تار می*شود، چه کنم
    ما از امیدها همه یکجا گذشته*ایم
    ما هوش خود با باده*ی گلرنگ داده*ایم
    ما نقش دلپذیر ورق*های ساده*ایم
    ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده*ایم
    ما نقل باده را ز لب جام کرده*ایم
    ما گل به دست خود ز نهالی نچیده*ایم
    ما رخت خود به گوشه*ی عزلت کشیده*ایم
    ما گر چه در بلندی فطرت یگانه*ایم
    ازباد دستی خود، ما میکشان خرابیم
    ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
    ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم
    ما خنده را به مردم بی*غم گذاشتیم
    از یار ز ناسازی اغیار گذشتیم
    خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم
    ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم
    جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟
    صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم
    گر چه از وعده*ی احسان فلک پیر شدیم
    ما تازه روی چون صدف از دانه*ی خودیم
    ما در شکست گوهر یکدانه*ی خودیم
    چندان که چو خورشید به آفاق دویدیم
    چشم امید به مژگان*تر خود داریم
    ما گرانی از دل صحرای امکان می*بریم
    ما درد را به ذوق می ناب می*کشیم
    ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم
    گردباد دامن صحرای بی*سامانیم
    اشک است، درین مزرعه، تخمی که فشانیم
    بده می که بر قلب گردون زنیم!
    ما کنج دل به روضه*ی رضوان نمی*دهیم
    تا از خودی خود نبریدند عزیزان
    موج دریا را نباشد اختیار خویشتن
    توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟
    بوی گل و نسیم صبا می*توان شدن
    مکن منع تماشایی ز دیدن
    خدایا قطره*ام را شورش دریا کرامت کن
    ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
    با حلقه*ی ارادت ساغر به گوش کن
    ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
    ز بی*عشقی بهار زندگی دامن کشید از من
    عاشق سلسله*ی زلف گرهگیرم من
    زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من

    عقل سالم ز می ناب نیاید بیرون
    ز گل فزود مرا خارخار خنده*ی تو
    زبان چو پسته شود سبز در دهن بی*تو
    عقده*ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو
    به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته
    یارب از عرفان مرا پیمانه*ای سرشار ده
    صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده
    یارب آشفتگی زلف به دستارش ده
    بهار گشت، ز خود عارفانه بیرون آی
    در کدامین چمن ای سرو به بار آمده*ای؟
    دلربایانه دگر بر سر ناز آمده ای

    ای جهانی محو رویت، محو سیمای که*ای؟
    ای شمع طور از آتش حسنت زبانه*ای
    گر درد طلب رهبر این قافله بودی
    یک روز گل از یاسمن نچیدی
    سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی
    حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی
    به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی
    چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی
    زهی رویت بهار زندگانی
    دایم ستیزه با دل افگار می*کنی



    ویرایش توسط love-kh : 2011.08.02 در ساعت 19:39
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  3. #33
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    ¸¸.•`: خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما :`•.¸¸




    خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما
    گل به دامن بر سر دیوانه می ریزیم ما

    قطره گوهر می شود در دامن بحر کرم
    آبروی خویش در میخانه می ریزیم ما

    در خطرگاه جهان فکر اقامت می کنیم
    در گذار سیل، رنگ خانه می ریزیم ما

    در دل ما شکوه ی خونین نمی گردد گره
    هر چه در شیشه است، در پیمانه می ریزیم ما

    انتظار قتل، نامردی است در آیین عشق
    خون خود چون کوهکن مردانه می ریزیم ما

    هر چه نتوانیم با خود برد ازین عبرت سرا
    هست تا فرصت، برون از خانه می ریزیم ما

    در حریم زلف اگر نگشاید از ما هیچ کار
    آبی از مژگان به دست شانه می ریزیم ما

    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  4. #34
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    November 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض

    ::::چشــم مســت یــار شــد مخمــور و مدهــوشیــم مــا::::



    چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما
    باده از جوش نشاط افتاد و در جوشیم ما

    ناله*ی ما حلقه در گوش اجابت می*کشد
    کز سحرخیزان آن صبح بناگوشیم ما

    فتنه*ی صد انجمن، آشوب صد هنگامه*ایم
    گر به ظاهر چون شراب کهنه خاموشیم ما

    نامه*ی پیچیده را چون آب خواندن حق ماست
    کز سخن فهمان آن لبهای خاموشیم ما

    بی تامل چون عرق بر روی خوبان می*دویم
    چون کمند زلف، گستاخ بر و دوشیم ما

    از شراب مارگ خامی است صائب موج زن
    گر چه عمری شد درین میخانه در جوشیم ما
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  5. #35
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    **دایم ز خود سفر چو شرر می کنیم ما**

    دایم ز خود سفر چو شرر می*کنیم ما
    نقد حیات صرف سفر می*کنیم ما

    سالی دو عید مردم هشیار می*کنند
    در هر پیاله عید دگر می*کنیم ما

    در پاکی گهر ز صدف دست برده*ایم
    آبی که می*خوریم گهر می*کنیم ما

    چون گردباد، نیش دو صد خار می*خوریم
    گر جامه از غبار به بر می*کنیم ما

    وا می*کنیم غنچه*ی دل را به زور آه
    خون در دل نسیم سحر می*کنیم ما

    از رخنه*ی دل است، رهی گر به دوست هست
    زین راه اختیار سفر می*کنیم ما

    صائب فریب نعمت الوان نمی*خوریم
    روزی خود ز خون جگر می*کنیم ما

    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  6. #36
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    **ای دفتر حسن ترا،فهرست خط و خالها**

    ای دفتر حسن ترا، فهرست خط و خالها
    تفصیلها پنهان شده، در پرده*ی اجمالها

    پیشانی عفو ترا، پرچین نسازد جرم ما
    آیینه کی برهم خورد، از زشتی تمثالها؟

    با عقل گشتم همسفر، یک کوچه راه از بیکسی
    شد ریشه ریشه دامنم، از خار استدلالها

    هر شب کواکب کم کنند، از روزی ما پاره*ای
    هر روز گردد تنگتر، سوراخ این غربالها

    حیران اطوار خودم، درمانده*ی کار خودم
    هر لحظه دارم نیتی، چون قرعه*ی رمالها

    هر چند صائب می*روم، سامان نومیدی کنم
    زلفش به دستم می*دهد، سررشته*ی آمالها

    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  7. #37
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    غزلیاتی که قافیه ی آن ها با الف خاتمه میافت به پایان رسیدند.



    (( هوا چکیده ی نورست در شب مهتاب ))




    هوا چکیده ی نورست در شب مهتاب

    ستاره خنده ی حورست در شب مهتاب


    سپهر جام بلوری است پر می روشن

    زمین قلمرو نورست در شب مهتاب


    زمین زخنده ی لبریز مه نمکدانی است

    زمانه بر سر شورست در شب مهتاب


    ر
    سان به دامن صحرای بیخودی خود را
    که خانه دیده ی مورست در شب مهتاب


    بغیر باده ی روشن، نظر به هر چه کنی

    غبار چشم شعورست در شب مهتاب


    براق راهروان است روشنایی راه

    سفر ز خویش ضرورست در شب مهتاب
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  8. #38
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض


    ++=عرق فشانی آن گلعذار را دریاب
    =++

    ()()()()()()()()()

    عرق فشانی آن گلعذار را دریاب
    ستاره ریزی صبح بهار را دریاب

    درون خانه خزان و بهار یکرنگ است
    ز خویش خیمه برون زن، بهار را دریاب

    ز گاهوارهٔ تسلیم کن سفینهٔ خویش
    میان بحر حضور کنار را دریاب

    ز فیض صبح مشو غافل ای سیاه درون
    صفای این نفس بی غبار را دریاب

    عقیق در دهن تشنه کار آب کند
    به وعده ای جگر داغدار را دریاب

    تو کز شراب حقیقت هزار خم داری
    به یک پیاله من خاکسار را دریاب
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  9. #39
    jooje
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    مسافر شب های تنهایی
    نوشته ها
    5,245
    1,504
    994

    پیش فرض

    **درون گنبد گردون فتنه بار مخسب**

    درون گنبد گردون فتنه بار مخسب
    به زیر سایه*ی پل موسم بهار مخسب

    فلک ز کاهکشان تیغ بر کف استاده است
    به زیر سایه*ی شمشیر آبدار مخسب

    ز چار طاق عناصر شکست می*بارد
    میان چار مخالف به اختیار مخسب

    ستاره زنده*ی جاوید شد ز بیداری
    تو نیز در دل شب ای سیاهکار مخسب

    به شب ز حلقه*ی اهل گناه کن شبگیر
    دلی چو آینه داری، به زنگبار مخسب

    به نیم چشم زدن پر ز آب می*گردد
    درین سفینه*ی پر رخنه زینهار مخسب

    گرفت دامن گل شبنم از سحرخیزی
    تو هم شبی رخی از اشک تازه دار مخسب

    به ذوق مطرب و می روزها به شب کردی
    شبی به ذوق مناجات کردگار مخسب

    بر آر یوسف جان را ز چاه تیره*ی تن
    تو نور چشم وجودی، درین غبار مخسب

    ز نوبهار به رقص است ذره ذره*ی خاک
    تو نیز جزو زمینی، درین بهار مخسب

    به ذوق رنگ حنا کودکان نمی*خسبند
    چه می*شود، تو هم از بهر آن نگار مخسب

    جواب آن غزل مولوی است این صائب
    ز عمر یکشبه کم گیر و زنده*دار، مخسب
    در گذر از جاده ی زندگی آموختم
    کسانی را که بیشتر دوست می داری
    زودتر از دست می دهی
  10. #40
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض


    حضور دل نبود با عبادتی که مراست




    حضور دل نبود با عبادتی که مراست
    تمام سجدهٔ سهوست طاعتی که مراست


    نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه؟
    ز عمر رفته به غفلت ندامتی که مراست

    ز داغ گمشده فرزند جانگدازترست

    ز فوت وقت به دل داغ حسرتی که مراست


    اگر به قدر سفر فکر توشه باید کرد
    نفس چگونه کند راست، فرصتی که مراست؟

    ز گرد لشکر بیگانه مملکت را نیست
    ز آشنایی مردم کدورتی که مراست


    چو کوتهی نبود در رسایی قسمت
    چرا دراز شود دست حاجتی که مراست؟

    سراب را ز جگر تشنگان بادیه نیست
    ز میزبانی مردم خجالتی که مراست


    به هم، چو شیر و شکر، سنگ و شیشه می جوشد
    اگر برون دهم از دل محبتی که مراست

    چو غنچه سر به گریبان کشیده ام صائب

    نسیم راه نیابد به خلوتی که مراست


    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  11. #41
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    دیوانهٔ خموش به عاقل برابرست

    دیوانهٔ خموش به عاقل برابرست
    دریای آرمیده به ساحل برابرست

    در وصل و هجر، سوختگان گریه می کنند
    از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست

    دست از طلب مدار که دارد طریق عشق
    از پافتادنی که به منزل برابرست

    گردی که خیزد از قدم رهروان عشق
    با سرمهٔ سیاهی منزل برابرست

    دلگیر نیستم که دل از دست داده ام
    دلجویی حبیب به صد دل برابرست

    صائب ز دل به دیدهٔ خونبار صلح کن
    یک قطره اشک گرم به صد دل برابرست
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  12. #42
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    از زمین اوج گرفته است غباری که مراست

    از زمین اوج گرفته است غباری که مراست
    ایمن از سیلی موج است کناری که مراست

    چشم پوشیده ام از هر چه درین عالم هست
    چه کند سیل حوادث به حصاری که مراست؟

    کار زنگار کند با دل چون آینه ام
    گر چه هست از دگران، نقش و نگاری که مراست

    جان غربت زده را زود به پابوس وطن
    می رساند نفس برق سواری که مراست


    نیست از خاک گرانسنگ به دل قارون را
    بر دل از رهگذر جسم غباری که مراست

    می کنم خوش دل خود را به تمنای وصال
    سایهٔ مرغ هوایی است شکاری که مراست

    نیست در عالم ایجاد، فضایی صائب
    که نفس راست کند مشت غباری که مراست
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  13. #43
    somaie
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    زیر آسمون کبود...
    نوشته ها
    3,068
    3,561
    1,930

    پیش فرض

    ***** آنچنان کز رفتن گل خار می ماند به جا *****


    آنچنان کز رفتن گل خار می ماند به جا
    از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا


    آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
    آنچه از عمر سبک رفتار می ماند به جا


    کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
    در کف گلچین ز گلشن، خار می ماند به جا


    جسم خاکی مانع عمر سبک رفتار نیست
    پیش این سیلاب، کی دیوار می ماند به جا؟


    هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
    وقت آن کس خوش کزو آثار می ماند به جا


    زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
    از شمار درهم و دینار می ماند به جا


    نیست از کردار ما بی حاصلان را بهره ای
    چون قلم از ما همین گفتار می ماند به جا


    عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
    برگ صائب بیشتر از بار می ماند به جا
    ویرایش توسط somaie : 2011.08.15 در ساعت 10:31
    بر سنگ قبر من بنویسید: کلّ عمر
    پشت دری که باز نمی*شد، نشسته بود...
  14. #44
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    سمیه ی عزیز ! به فهرست توجه کنید!


    با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است



    با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است
    با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است

    نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق
    آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

    هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می کنند
    چهرهٔ امروز در آیینهٔ فردا خوش است

    برق را در خرمن مردم تماشا کرده است
    آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

    فکر شنبه تلخ دارد جمعهٔ اطفال را
    عشرت امروز بی اندیشهٔ فردا خوش است

    هیچ کاری بی تامل گرچه صائب خوب نیست
    بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است
    ویرایش توسط love-kh : 2011.08.17 در ساعت 16:42
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  15. #45
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    به غم نشاط من خاکسار نزدیک است



    به غم نشاط من خاکسار نزدیک است
    خزان من چو حنا با بهار نزدیک است

    یکی است چشم فرو بستن و گشادن من
    به مرگ، زندگیم چون شرار نزدیک است

    به چشم کم منگر جسم خاکسار مرا
    که این غبار به دامان یار نزدیک است

    چه غم ز دوری راه است بیقراران را؟
    به موج های سبکرو کنار نزدیک است

    به آفتاب رسید از کنار گل شبنم
    به وصل، دیدهٔ شب زنده دار نزدیک است

    چو سوخت تشنه لبی دانهٔ مرا صائب
    چه سود ازین که به من نوبهار نزدیک است؟
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
صفحه 3 از 25 نخست 123456781323 ... آخرین
نمایش نتایج: از 31 به 45 از 372

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •