ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 12 از 14 نخست ... 27891011121314 آخرین
نمایش نتایج: از 166 به 180 از 201
  1. #166
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,596
    16,534
    24,292

    پیش فرض

    مخزن الاسرار

    بخش ۲۵
    حکایت سلیمان با دهقان



    روزی از آنجا که فراغی رسید

    باد سلیمان به چراغی رسید

    مملکتش رخت به صحرا نهاد

    تخت بر این تخته مینا نهاد

    دید بنوعی که دلش پاره گشت

    برزگری پیر در آن ساده دشت

    خانه ز مشتی غله پرداخته

    در غله دان کرم انداخته

    دانه فشان گشته بهر گوشه ای

    رسته ز هر دانه او خوشه ای

    پرده آن دانه که دهقان گشاد

    منطق مرغان ز سلیمان گشاد

    گفت جوانمرد شو ای پیرمرد

    کاینقدرت بود ببایست خورد

    دام نه ای دانه فشانی مکن

    با چو منی مرغ زبانی مکن

    بیل نداری گل صحرا مخار

    آب نیابی جو دهقان مکار

    ما که به سیراب زمین کاشتیم

    زانچه بکشتیم چه برداشتیم

    تا تو درین مزرعه دانه سوز

    تشنه و بی آب چه آری بروز

    پیر بدو گفت مرنج از جواب

    فارغم از پرورش خاک و آب

    با تر و خشک مرا نیست کار

    دانه ز من پرورش از کردگار

    آب من اینک عرق پشت من

    بیل من اینک سرانگشت من

    نیست غم ملک و ولایت مرا

    تا منم این دانه کفایت مرا

    آنکه بشارت به خودم میدهد

    دانه یکی هفتصدمم میدهد

    دانه به انبازی شیطان مکار

    تا ز یکی هفتصد آید به بار

    دانه شایسته بباید نخست

    تا گره خوشه گشاید درست

    هر نظری را که برافروختند

    جامه باندازه تن دوختند

    رخت مسیحا نکشد هر خری

    محرم دولت نبود هر سری

    کرگدنی گردن پیلی خورد

    مور ز پای ملخی نگذرد

    بحر به صد رود شد آرام گیر

    جوی به یک سیل برآرد نفیر

    هست در این دایره لاجورد

    مرتبه مرد بمقدار مرد

    دولتیی باید صاحبدرنگ

    کز قدری ناز نیاید بتنگ

    هر نفسی حوصله ناز نیست

    هر شکمی حامله راز نیست

    ناز نگویم که ز خامی بود

    ناز کشی کار نظامی بود

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  2. #167
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,589
    19,984
    15,764

    پیش فرض

    مخزن الاسرار
    بخش 26
    مقالت چهارم در رعایت از رعیت
    .................................................. .................................................. ........................

    ای سپهر افکنده ز مردانگی

    غول تو بیغوله بیگانگی


    غره به ملکی که وفائیش نیست

    زنده به عمری که بقائیش نیست


    پی سپر جرعه میخوارگان

    دستخوش بازی سیارگان


    مصحف و شمشیر بینداخته

    جام و صراحی عوضش ساخته


    آینه و شانه گرفته به دست

    چون زن رعنا شده گیسو پرست


    رابعه با رابع آن هفت مرد

    گیسوی خود را بنگر تا چه کرد


    ای هنر از مردی تو شرمسار

    از هنر بیوه زنی شرم دار


    چند کنی دعوی مرد افکنی

    کم زن و کم زن که کم از یکزنی


    گردن عقل از هنر آزاد نیست

    هیچ هنر خوبتر از داد نیست


    تازه شد این آب و نه در جوی تست

    نغز شد این خال و نه بر روی تست


    چرخ نه*ای محضر نیکی پسند

    نیک دراندیش ز چرخ بلند


    جز گهر نیک نباید نمود

    سود توان کرد بدین مایه سود


    نیست مبارک ستم انگیختن

    آب خود و خون کسان ریختن


    رفت بسی دعوی از این پیشتر

    تا دو سه همت بهم آید مگر


    داد کن از همت مردم بترس

    نیمشب از تیر تظلم بترس


    همت از آنجا که نظرها کند

    خوار مدارش که اثرها کند


    همت آلوده آن یک دو مرد

    با تن محمود ببین تا چه کرد


    همت چندین نفس بی*غبار

    با تو ببین تا چه کند روز کار


    راهروانی که ملایک پیند

    در ره کشف از کشفی کم نیند


    تیغ ستم دور کن از راهشان

    تا نخوری تیر سحرگاهشان


    دادگری شرط جهانداریست

    شرط جهان بین که ستمگاریست


    هر که در این خانه شبی داد کرد

    خانه فردای خود آباد کرد




    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  3. #168
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,596
    16,534
    24,292

    پیش فرض

    مخزن الاسرار

    بخش ۲۷ - داستان پیر زن با سلطان سنجر



    پیرزنی را ستمی درگرفت

    دست زد و دامن سنجر گرفت

    کای ملک آزرم تو کم دیده ام

    وز تو همه ساله ستم دیده ام

    شحنه مست آمده در کوی من

    زد لگدی چند فرا روی من

    بیگنه از خانه برویم کشید

    موی کشان بر سر کویم کشید

    در ستم آباد زبانم نهاد

    مهر ستم بر در خانم نهاد

    گفت فلان نیم شب ای کوژپشت

    بر سر کوی تو فلانرا که کشت

    خانه من جست که خونی کجاست

    ای شه ازین بیش زبونی کجاست

    شحنه بود مست که آن خون کند

    عربده با پیرزنی چون کند

    رطل زنان دخل ولایت برند

    پیره زنان را به جنایت برند

    آنکه درین ظلم نظر داشتست

    ستر من و عدل تو برداشتست

    کوفته شد سینه مجروح من

    هیچ نماند از من و از روح من

    گر ندهی داد من ای شهریار

    با تو رود روز شمار این شمار

    داوری و داد نمی بینمت

    وز ستم آزاد نمی بینمت

    از ملکان قوت و یاری رسد

    از تو به ما بین که چه خواری رسد

    مال یتیمان ستدن ساز نیست

    بگذر ازین غارت ابخاز نیست

    بر پله پیره زنان ره مزن

    شرم بدار از پله پیره زن

    بنده ای و دعوی شاهی کنی

    شاه نه ای چونکه تباهی کنی

    شاه که ترتیب ولایت کند

    حکم رعیت برعایت کند

    تا همه سر بر خط فرمان نهند

    دوستیش در دل و در جان نهند

    عالم را زیر و زبر کرده ای

    تا توئی آخر چه هنر کرده ای

    دولت ترکان که بلندی گرفت

    مملکت از داد پسندی گرفت

    چونکه تو بیدادگری پروری

    ترک نه ای هندوی غارتگری

    مسکن شهری ز تو ویرانه شد

    خرمن دهقان ز تو بیدانه شد

    زامدن مرگ شماری بکن

    میرسدت دست حصاری بکن

    عدل تو قندیل شب افروز تست

    مونس فردای تو امروز تست

    پیرزنانرا بسخن شاد دار

    و این سخن از پیرزنی یاد دار

    دست بدار از سر بیچارگان

    تا نخوری پاسخ غمخوارگان

    چند زنی تیر بهر گوشه ای

    غافلی از توشه بی توشه ای

    فتح جهان را تو کلید آمدی

    نز پی بیداد پدید آمدی

    شاه بدانی که جفا کم کنی

    گرد گران ریش تو مرهم کنی

    رسم ضعیفان به تو نازش بود

    رسم تو باید که نوازش بود

    گوش به دریوزه انفاس دار

    گوشه نشینی دو سه را پاس دار

    سنجر کاقلیم خراسان گرفت

    کرد زیان کاینسخن آسان گرفت

    داد در این دور برانداختست

    در پر سیمرعغ وطن ساختست

    شرم درین طارم ازرق نماند

    آب درین خاک معلق نماند

    خیز نظامی ز حد افزون گری

    بر دل خوناب شده خون گری

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  4. #169
    MiSs_RoZ
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    June 2012
    محل سکونت
    دلِ خاک
    نوشته ها
    47,191
    3,457
    2,321

    پیش فرض

    مخزن الاسرار
    بخش ۲۸ - مقالت پنجم در وصف پیری


    روز خوش عمر به شبخوش رسید
    خاک به باد آب به آتش رسید

    صبح برآمد چه شوی مست خواب
    کز سر دیوار گذشت آفتاب

    بگذر از این پی که جهانگیریست
    حکم جوانی مکن این پیریست

    خشک شد آندل که زغم ریش بود
    کان نمکش نیست کزین پیش بود

    شیفته شد عقل و تبه گشت رای
    آبله شد دست و ز من گشت پای

    با تو زمین را سر بخشایشست
    پای فروکش گه آسایشست

    نیست درین پاکی و آلودگی
    خوشتر از آسودگی آسودگی

    چشمه مهتاب تو سردی گرفت
    لاله سیراب تو زردی گرفت

    موی به مویت ز حبش تا طراز
    تازی و ترک آمده در ترکتاز

    پیر دو موئی که شب و روز تست
    روز جوانی ادب*آموز تست

    کز تو جوانتر به جهان چند بود
    خود نشود پیر درین بند بود

    پره گل باد خزانیش برد
    آمد پیری و جوانیش برد

    غیب جوانی نپذیرفته*اند
    پیری و صد عیب، چنین گفته*اند

    دولت اگر دولت جمشیدیست
    موی سپید آیت نومیدیست

    موی سپید از اجل آرد پیام
    پشت خم از مرگ رساند سلام

    ملک جوانی و نکوئی کراست
    نیست مرا یارب گوئی کراست

    رفت جوانی به تغافل به سر
    جای دریغست دریغی بخور

    گم شده هر که چو یوسف بود
    گم شدنش جای تأسف بود

    فارغی از قدر جوانی که چیست
    تا نشوی پیر ندانی که چیست

    شاهد باغست درخت جوان
    پیر شود بشکندش باغبان

    گرچه جوانی همه خود آتشست
    پیری تلخست و جوانی خوشست

    شاخ*تر از بهر گل نوبرست
    هیزم خشک از پی خاکسترست

    موی سیه غالیه سر بود
    سنگ سیه صیرفی زر بود

    عهد جوانی بسر آمد مخسب
    شب شد و اینک سحر آمد مخسب

    آتش طبع تو چو کافور خورد
    مشک ترا طبع چو کافور کرد

    چونکه هوا سرد شود یکدو ماه
    برف سپید آورد ابر سیاه

    گازری از رنگرزی دور نیست
    کلبه خورشید و مسیحا یکیست

    گازر کاری صفت آب شد
    رنگرزی پیشه مهتاب شد

    رنگ خرست این کره لاجورد
    عیسی ازان رنگرزی پیشه کرد

    تا پی ازین رنگی و رومی تراست
    داغ جهولی و ظلومی تراست

    در کمر کوه ز خوی دو رنگ
    پشت بریده است میان پلنگ

    تا چو عروسان درخت از قیاس
    گاه قصب پوشی و گاهی پلاس

    داری از این خوی مخالف بسیچ
    گرمی و صد جبه و سردی و هیچ

    آن خور و آن پوش چو شیر و پلنگ
    کاوری آنرا همه ساله به چنگ

    تا شکمی نان و دمی آب هست
    کفچه مکن بر سر هر کاسه دست

    نان اگر آتش ننشاند ز تو
    آب و گیا را که ستاند ز تو

    زانکه زنی نان کسان را صلا
    به که خوری چون خر عیسی گیا

    آتش این خاک خم باد کرد
    نان ندهد تا نبرد آب مرد

    گر نه درین دخمه زندانیان
    بی تبشست آتش روحانیان

    گرگ دمی یوسف جانش چراست
    شیر دلی گربه خوانش چراست

    از پی مشتی جو گندم نمای
    دانه دل چون جو و گندم مسای

    نانخورش از سینه خود کن چو آب
    وز دل خود ساز چو آتش کباب

    خاک خور و نان بخیلان مخور
    خاک نه*ای زخم ذلیلان مخور

    بر دل و دستت همه خاری بزن
    تن مزن و دست به کاری بزن

    به که به کاری بکنی دستخوش
    تا نشوی پیش کسان دستکش
    جــزایــی بـالاتــر از ایــن نیسـت كـه بـه كسـی یـا چیـزی كـه
    قسمـت تــو نیسـت ،
    دلــ ღــღــღ ببنــدی ....!!!
  5. #170
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,596
    16,534
    24,292

    پیش فرض

    مخزن الاسرار

    بخش ۲۹ - داستان پیر خشت زن


    در طرف شام یکی پیر بود

    چون پری از خلق طرف گیر بود

    پیرهن خود ز گیا بافتی

    خشت زدی روزی از آن یافتی

    تیغ زنان چون سپر انداختند

    در لحد آن خشت سپر ساختند

    هرکه جز آن خشت نقابش نبود

    گرچه گنه بود عذابش نبود

    پیر یکی روز در این کار و بار

    کار فزائیش در افزود کار

    آمد از آنجا که قضا ساز کرد

    خوب جوانی سخن آغاز کرد

    کاین چه زبونی و چه افکندگیست

    کاه و گل این پیشه خر بندگیست

    خیز و مزن بر سپر خاک تیغ

    کز تو ندارند یکی نان دریغ

    قالب این خشت در آتش فکن

    خشت تو از قالب دیگر بزن

    چند کلوخی بتکلف کنی

    در گل و آبی چه تصرف کنی

    خویشتن از جمله پیران شمار

    کار جوانان بجوانان گذار

    پیر بدو گفت جوانی مکن

    درگذر از کار و گرانی مکن

    خشت زدن پیشه پیران بود

    بارکشی کار اسیران بود

    دست بدین پیشه کشیدم که هست

    تا نکشم پیش تو یکروز دست

    دستکش کس نیم از بهر گنج

    دستکشی میخورم از دست رنج

    از پی این رزق وبالم مکن

    گر نه چنینست حلالم مکن

    با سخن پیر ملامتگرش

    گریان گریان بگذشت از برش

    پیر بدین وصف جهاندیده بود

    کز پی این کار پسندیده بود

    چند نظامی در دنیی زنی

    خیز و در دین زن اگر میزنی

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  6. #171
    zhoana
    مدير بخش عكس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    نوشته ها
    23,600
    11,345
    7,969

    پیش فرض

    مخزن الاسرار

    بخش30


    مقالت ششم در اعتبار موجودات

    لعبت بازی پس این پرده هست

    گرنه بر او این همه لعبت که بست


    دیده دل محرم این پرده ساز

    تا چه برون آید از این پرده راز


    در پس این پرده زنگار گون

    عاریتانند ز غایت برون


    گوهر چشم از ادب افروخته

    بر کمر خدمت دل دوخته


    هیچ در این نقطه پرگار نیست

    کز خط این دایره بر کار نیست


    این دو سه مرکب که به زین کرده*اند

    از پی ما دست گزین کرده*اند


    پیشتر از جنبش این تازگان

    نوسفران و کهن آوازگان


    پایگه عشق نه ما کرده*ایم؟

    دستکش عشق نه ما خورده*ایم؟


    در دو جهان عیب و هنر بسته*اند

    هر دو به فتراک تو بربسته*اند


    نیست جهانرا چو تو همخانه*ای

    مرغ زمین را ز تو به دانه*ای


    بگذر از این مرغ طبیعت خراش

    بر سر اینمرغ چو سیمرغ باش


    مرغ قفس پر که مسیحای تست

    زیر تو پر دارد و بالای تست


    یا ز قفس چنگل او کن جدا

    یا قفس خویش بدو کن رها


    تا بنه چون سوی ولایت برد

    در پر خویشت بحمایت برد


    چون گذری زین دو سه دهلیز خاک

    لوح*تر از تو بشویند پاک


    ختم سپیدی و سیاهی شوی

    محرم اسرار الهی شوی


    سهل شوی بر قدم انبیا

    اهل شوی در حرم کبریا


    راه دو عالم که دو منزل شدست

    نیم ره یکنفس دل شدست


    آنکه اساس تو بر این گل نهاد

    کعبه جان در حرم دل نهاد


    نقش قبول از دل روشن پذیر

    گرد گلیم سیه تن مگیر


    سرمه کش دیده نرگس صباست

    رنگرز جامه مس کیمیاست


    تن چه بود ریزش مشتی گلست

    هم دل و هم دل که سخن با دلست


    بنده دل باش که سلطان شوی

    خواجه عقل و ملک جان شوی


    نرمی دل میطلبی نیفه*وار

    نافه صفت تن بدرشتی سپار


    ایکه ترابه ز خشن جامه نیست

    حکم بر ابریشم بادامه نیست


    خوبی آهو ز خشن پوستیست

    رقش از آن نامزد دوستیست


    مشک بود در خشن آرام گیر

    گردد پر کنده چو پو شد حریر


    گر شکری با نفس تنگ ساز

    ور گهری با صدف سنگ ساز


    گاه چو شب نعل سحرگاه باش

    گه چو سحر زخمه گه آه باش


    بار عنا کش به شب قیرگون

    هر چه عنا بیش عنایت فزون


    ز اهل وفا هرکه بجائی رسید

    بیشتر از راه عنائی رسید


    نزل بلا عافیت انبیاست

    وانچه ترا عافیت آید بلاست


    زخم بلا مرهم خودبینیست

    تلخی می مایه شیرینست


    حارسی اژدرها گنج راست

    خازنی راحتها رنج راست


    سرو شو از بند خود آزاد باش

    شمع شو از خوردن خود شاد باش


    رنج ز فریاد بری ساحتست

    در عقب رنج رسی راحتست


    چرخ نبندد گرهی بر سرت

    تا نگشاید گرهی دیگرت


    در سفری کان ره آزادیست

    شحنه غم پیش رو شادیست






    نسل ما اینگونه بود
    نسل ما نسلی بود که هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد

    نسلی که یواشکی بوسید یواشکی نوشید

    یواشکی خندید یواشکی حرف زد

    یواشکی فکر کرد یواشکی اعتراض کرد

    یواشکی گریه کرد یواشکی آرزو کرد

    یواشکی دعا کرد یواشکی درد و دل کرد

    یواشکی انتخاب کرد یواشکی عاشق شد

    و یواشکی.........

    شکست خورد


    +++++

    ★ قوانین جدید بخش عکس و آموزش ★

  7. #172
    MiSs_RoZ
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    June 2012
    محل سکونت
    دلِ خاک
    نوشته ها
    47,191
    3,457
    2,321

    پیش فرض

    مخزن الاسرار
    بخش ۳۱
    داستان سگ و صیاد و روباه


    صید گری بود عجب تیز بین
    بادیه پیمای و مراحل گزین

    شیر سگی داشت که چون پو گرفت
    سایه خورشید بر آهو گرفت

    سهم زده کرگدن از گردنش
    گور ز دندان گوزن افکنش

    در سفرش مونس و یار آمده
    چند شبانروز به کار آمده

    بود دل مهر فروزش بدو
    پاس شب و روزی روزش بدو

    گشت گم آن شیر سگ از شیر مرد
    مرد بر آندل که جگر گربه خورد

    گفت در اینره که میانجی قضاست
    پای سگی را سر شیری بهاست

    گرچه در آن غم دلش از جان گرفت
    هم جگر خویش به دندان گرفت

    صابریی کان نه به او بود کرد
    هر جو صبرش درمی سود کرد

    طنزکنان روبهی آمد ز دور
    گفت صبوری مکن ای ناصبور

    میشنوم کان به هنر تک نماند
    باد بقای تو گر آن سگ نماند

    دی که ز پیش تو به نخجیر شد
    تیز تکی کرد و عدم گیر شد

    اینکه سگ امروز شکار تو کرد
    تا دو مهت بس بود ای شیر مرد

    خیز و کبابی به دل خوش ده
    مغز تو خور پوست به درویش ده

    چرب خورش بود ترا پیش ازین
    روبه فربه نخوری بیش ازین

    ایمنی از روغن اعضای ما
    رست مزاج تو ز صفرای ما

    دروی ازو این چه وفاداریست
    غم نخوری این چه جگر خواریست

    صید گرش گفت شب آبستنست
    این غم یکروزه برای منست

    شاد بر آنم که درین دیر تنگ
    شادی و غم هردو ندارد درنگ

    اینهمه میری و همه بندگی
    هست درین قالب گردندگی

    انجم و افلاک به گشتن درند
    راحت و محنت به گذشتن درند

    شاد دلم زانکه دل من غمیست
    کامدن غم سبب خرمیست

    گرگ مرا حالت یوسف رسید
    گرگ نیم جامه نخواهم درید

    گر ستدندش ز من ای حیله*ساز
    با چو تو صیدی به من آرند باز

    او به سخن در که برآمد غبار
    گشت سگ از پرده گرد آشکار

    آمد و گردش دو سه جولان گرفت
    نیفه روباه به دندان گرفت

    گفت بدین خرده که دیر آمدم
    روبه داند که چو شیر آمدم

    طوق من آویزش دین تو شد
    کنده روباه یقین تو شد

    هرکه یقینش به ارادت کشد
    خاتم کارش به سعادت کشد

    راه یقین جوی ز هر حاصلی
    نیست مبارکتر ازین منزلی

    پای به رفتار یقین سر شود
    سنگ بپندار یقین زر شود

    گر قدمت شد به یقین استوار
    گرد ز دریا نم از آتش برار

    هر که یقین را به توکل سرشت
    بر کرم الزوق علی*الله نوشت

    پشه خوان و مگس کس نشد
    هر چه به پیش آمدش از پس نشد

    روزی تو باز نگردد ز در
    کار خدا کن غم روزی مخور

    بر در او رو که از اینان به اوست
    روزی ازو خواه که روزی ده اوست

    از من و تو هرکه بدان درگذشت
    هیچکسی بیغرضی وا نگشت

    اهل یقین طایفه دیگرند
    ما همه پائیم گر ایشان سرند

    چون سر سجاده بر آب افکنند
    رنگ عسل بر می*ناب افکنند

    عمر چو یکروزه قرارت نداد
    روزی صد ساله چه باید نهاد

    صورت ما را که عمل ساختند
    قسمت روزی به ازل ساختند

    روزی از آنجاست فرستاده*اند
    آن خوری اینجا که ترا داده*اند

    گرچه در این راه بسی جهد کرد
    بیشتر از روزی خود کس نخورد

    جهد بدین کن که بر اینست عهد
    روزی و دولت نفزاید به جهد

    تا شوی از جمله عالم عزیز
    جهد تو میباید و توفیق نیز

    جهد نظامی نفسی بود سرد
    گرمی توفیق به چیزیش کرد
    جــزایــی بـالاتــر از ایــن نیسـت كـه بـه كسـی یـا چیـزی كـه
    قسمـت تــو نیسـت ،
    دلــ ღــღــღ ببنــدی ....!!!
  8. #173
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,596
    16,534
    24,292

    پیش فرض

    مخزن الاسرار

    بخش ۳۲ - مقالت هفتم در فضیلت آدمی بر حیوانات

    ای به زمین بر چو فلک نازنین

    نازکشت هم فلک و هم زمین

    کار تو زانجا که خبر داشتی

    برتر از آن شد که تو پنداشتی

    اول از آن دایه که پرورده ای

    شیر نخوردی که شکر خورده ای

    نیکوئیت باید کافزون بود

    نیکوئی افزونتر ازین چون بود

    کز سر آن خامه که خاریده اند

    نغز نگاریت نگاریده اند

    رشته جان بر جگرت بسته اند

    گوهر تن بر کمرت بسته اند

    به که ضعیفی که درین مرغزار

    آهوی فربه ندود با نزار

    جانورانی که غلام تواند

    مرغ علف خواره دام تواند

    چون تو همائی شرف کار باش

    کم خور و کم گوی و کم آزار باش

    هر که تو بینی ز سپید و سیاه

    بر سر کاریست در این کارگاه

    جغد که شومست به افسانه در

    بلبل گنجست به ویرانه در

    هر که در این پرده نشانیش هست

    در خور تن قیمت جانیش هست

    گرچه ز بحر توبه گوهر کمند

    چون تو همه گوهری عالمند

    بیش و کمی را که کشی در شمار

    رنج به قدر دیتش چشم دار

    نیک و بد ملک به کار تواند

    در بد و نیک آینه دار تواند

    کفش دهی باز دهندت کلاه

    پرده دری پرده درندت چو ماه

    خیز و مکن پرده دری صبح وار

    تا چو شبت نام بود پرده دار

    پرده زنبور گل سوریست

    وان تو این پرده زنبوریست

    چند پری چون مگس از بهر قوت

    در دهن این تنه عنکبوت

    پردگیانی که جهان داشتند

    راز تو در پرده نهان داشتند

    از ره این پرده فزون آمدی

    لاجرم از پرده برون آمدی

    دل که نه در پرده وداعش مکن

    هر چه نه در پرده سماعش مکن

    شعبده بازی که در این پرده هست

    بر سرت این پرده به بازی نبست

    دست جز این پرده به جائی مزن

    خارج از این پرده نوائی مزن

    بشنو از این پرده و بیدار شو

    خلوتی پرده اسرار شو

    جسمت را پاکتر از جان کنی

    چونکه چهل روز به زندان کنی

    مرد به زندان شرف آرد به دست

    یوسف ازین روی به زندان نشست

    قدر دل و پایه جان یافتن

    جز به ریاضت نتوان یافتن

    سیم طبایع به ریاضت سپار

    زر طبیعت به ریاضت برآر

    تا ز ریاضت به مقامی رسی

    کت به کسی درکشد این ناکسی

    توسنی طبع چو رامت شود

    سکه اخلاص به نامت شود

    عقل و طبیعت که ترا یار شد

    قصه آهنگر و عطار شد

    کاین ز تبش آینه رویت کند

    وان ز نفس غالیه بویت کند

    در بنه طبع نجات اندکیست

    در قفس مرغ حیات اندکیست

    هر چه خلاف آمد عادت بود

    قافله سالار سعادت بود

    سر ز هوا تافتن از سروریست

    ترک هوا قوت پیغمبریست

    گر نفسی نفس به فرمان تست

    کفش بیاور که بهشت آن تست

    از جرس نفس برآور غریو

    بنده دین باش نه مزدور دیو

    در حرم دین به حمایت گریز

    تا رهی ازکش مکش رستخیز

    زاتش دوزخ که چنان غالبست

    بوی نبی شحنه بوطالبست

    هست حقیقت نظر مقبلان

    درع پناهنده روشن دلان

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  9. #174
    zhoana
    مدير بخش عكس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    نوشته ها
    23,600
    11,345
    7,969

    پیش فرض

    مخزن الاسرار

    بخش33


    داستان فریدون با آهو


    صبحدمی با دو سه اهل درون

    رفت فریدون به تماشا برون


    چون به شکار آمد در مرغزار

    آهوکی دید فریدون شکار


    گردن و گوشی ز خصومت بری

    چشم و سرینی به شفاعت گری


    گفتی از آنجا که نظر جسته بود

    از نظر شاه برون رسته بود


    شاه بدان صید چنان صید شد

    کش همگی بسته آن قید شد


    رخش برو چون جگرش گرم کرد

    پشت کمان چون شکمش نرم کرد


    تیر بدان پایه ازو درگذشت

    رخش بدان پویه به گردش نگشت


    گفت به تیر آن پر کینت کجاست

    گفت به رخش آن تک دینت کجاست


    هر دو درین باره نه پسباره*اید

    خرده آن خرد گیا خواره*اید


    تیر زبان شد همه کای مرزبان

    هست نظرگاه تو این بی*زبان


    در کنف درع تو جولان زند

    بر سر درع تو که پیکان زند


    خوش نبود با نظر مهتران

    بر رق آهو کف خنیاگران


    داغ بلندان طلب ای هوشمند

    تا شوی از داغ بلندان بلند


    صورت خدمت صفت مردمیست

    خدمت کردن شرف آدمیست


    نیست بر مردم صاحب نظر

    خدمتی از عهد پسندیده*تر


    دست وفا در کمر عهد کن

    تا نشوی عهدشکن جهدکن


    گنج نشین مار که درویش نیست

    از سر تا دم کمری بیش نیست


    از پی آن گشت فلک تاج سر

    کز سر خدمت همه تن شد کمر


    هر که زمام هنری می*کشد

    در ره خدمت کمری می*کشد


    شمع که او خواجگی نور یافت

    از کمر خدمت زنبور یافت


    خیز نظامی که نه بر بسته*ای

    از پی خدمت چه کمر بسته*ای



    ویرایش توسط zhoana : 2012.08.29 در ساعت 17:10



    نسل ما اینگونه بود
    نسل ما نسلی بود که هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد

    نسلی که یواشکی بوسید یواشکی نوشید

    یواشکی خندید یواشکی حرف زد

    یواشکی فکر کرد یواشکی اعتراض کرد

    یواشکی گریه کرد یواشکی آرزو کرد

    یواشکی دعا کرد یواشکی درد و دل کرد

    یواشکی انتخاب کرد یواشکی عاشق شد

    و یواشکی.........

    شکست خورد


    +++++

    ★ قوانین جدید بخش عکس و آموزش ★

  10. #175
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,596
    16,534
    24,292

    پیش فرض

    مخزن الاسرار

    بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بیاین آفرینش


    پیشتر از پیشتران وجود

    کاب نخوردند ز دریای جود

    در کف این ملک یساری نبود

    در ره این خاک غباری نبود

    وعده تاریخ به سر نامده

    لعبتی از پرده به در نامده

    روز و شب آویزش پستی نداشت

    جان و تن آمیزش هستی نداشت

    کشمکش جور در اعضا هنوز

    کن مکن عدل نه پیدا هنوز

    فیض کرم کرد مواسای خویش

    قطره ای افکند ز دریای خویش

    حالی از آن قطره که آمد برون

    گشت روان این فلک آبگون

    زاب روان گرد برانگیختند

    جوهر تو ز آن عرض آمیختند

    چونکه تو برخیزی ازین کارگاه

    باشد برخاسته گردی ز راه

    ای خنک آنشب که جهان بیتو بود

    نقش تو بیصورت و جان بیتو بود

    چشم فلک فارغ ازین جستجوی

    گوش زمین رسته ازین گفتگوی

    تا تو درین ره ننهادی قدم

    شکر بسی داشت وجود از عدم

    فارغ از آبستنیت روز و شب

    نامیه عنین و طبیعت عزب

    باغ جهان زحمت خاری نداشت

    خاک سراسیمه غباری نداشت

    طالع جوزا که کمر بسته بود

    از ورم رگ زدنت رسته بود

    مه که سیه روی شدی در زمین

    طشت تو رسواش نکردی چنین

    زهره هنوز آب درین گل نریخت

    شهپر هاروت به بابل نریخت

    از تو مجرد زمی و آسمان

    توبه کنار و غم تو در میان

    تا به تو طغرای جهان تازه گشت

    گنبد پیروزه پر آوازه گشت

    از بدی چشم تو کوکب نرست

    کوکبه مهد کواکب شکست

    بود مه و سال ز گردش بری

    تا تو نکردیش تعرف گری

    روی جهان کاینه پاک شد

    زین نفسی چند خلل ناک شد

    مشعله صبح تو بردی به شام

    صادق و کاذب تو نهادیش نام

    خاک زمین در دهن آسمان

    تا که چرا پیش تو بندد میان

    بر فلکت میوه جان گفته اند

    میشنوش کان به زبان گفته اند

    تاج تو افسوس که از سر بهست

    جل از سگ و توبره از خر بهست

    لاف بسی شد که درین لافگاه

    بر تو جهانی بجوی خاک راه

    خود تو کفی خاک به جانی دهی

    یک جو کهگل به جهانی دهی

    ای ز تو بالای زمین زیر رنج

    جای تو هم زیر زمین به چو گنج

    روغن مغز تو که سیمابیست

    سرد بدین فندق سنجابیست

    تات چو فندق نکند خانه تنگ

    بگذر ازین فندق سنجاب رنگ

    روز و شب از قاقم و قندز جداست

    این دله پیسه پلنگ اژدهاست

    گربه نه ای دست درازی مکن

    با دله ده دله بازی مکن

    شیر تنید است درین ره لعاب

    سر چو گوزنان چه نهی سوی آب

    گر فلکت عشوه آبی دهد

    تا نفریبی که سرابی دهد

    تیز مران کاب فلک دیده ای

    آب دهن خور که نمک دیده ای

    تا نشوی تشنه به تدبیر باش

    سوخته خرمن چو تباشیر باش

    یوسف تو تا ز بر چاه بود

    مصر الهیش نظرگاه بود

    زرد رخ از چرخ کبود آمدی

    چونکه درین چاه فرود آمدی

    اینهمه صفرای تو بر روی زرد

    سرکه ابروی تو کاری نکرد

    پیه تو چون روغن صد ساله بود

    سرکه ده ساله بر ابرو چه سود

    خون پدر دیده درین هفتخوان

    آب مریز از پی این هفت نان

    آتش در خرمن خود میزنی

    دولت خود را به لگد میزنی

    می تک و می تاز که میدان تراست

    کار بفرمای که فرمان تراست

    این دو سه روزی که شدی جام گیر

    خوشخور و خوشخسب و خوش آرام گیر

    هم به تو بر سخت جفا کرده اند

    زان رسنت سست رها کرده اند

    لنگ شده پای و میان گشته کوز

    سوخته روغن خویشی هنوز

    لاجرم اینجا دغل مطبخی

    روز قیامت علف دوزخی

    پر شده گیر این شکم از آب و نان

    ای سبک آنگاه نباشی گران؟

    گر بخورش بیش کسی زیستی

    هر که بسی خورد بسی زیستی

    عمر کمست از پی آن پر بهاست

    قیمت عمر از کمی عمر خاست

    کم خور و بسیاری راحت نگر

    بیش خور و بیش جراحت نگر

    عقل تو با خورد چه بازار داشت

    حرص ترا بر سر اینکار داشت

    حرص تو از فتنه بود ناشکیب

    بگذر ازین ابله زیرک فریب

    حرص تو را عقل بدان داده اند

    کان نخوری کت نفرستاده اند

    ترسم ازین پیشه که پیشت کند

    رنگ پذیرنده خویشت کند

    هر به دو نیکی که درین محضرند

    رنگ پذیرنده یکدیگرند


    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  11. #176
    MiSs_RoZ
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    June 2012
    محل سکونت
    دلِ خاک
    نوشته ها
    47,191
    3,457
    2,321

    پیش فرض

    مخزن الاسرار
    بخش ۳۵
    داستان میوه فروش و روباه


    میوه فروشی که یمن جاش بود
    روبهکی خازن کالاش بود

    چشم ادب بر سر ره داشتی
    کلبه بقال نگه داشتی

    کیسه*بری چند شگرفی نمود
    هیچ شگرفیش نمی*کرد سود

    دیده به هم زد چو شتابش گرفت
    خفت و به خفتن رگ خوابش گرفت

    خفتن آن گرگ چو روبه بدید
    خواب در او آمد و سر درکشید

    کیسه بر آن خواب غنیمت شمرد
    آمد و از کیسه غنیمت ببرد

    هر که در این راه کند خوابگاه
    یا سرش از دست رود یا کلاه

    خیز نظامی نه گه خفتن است
    وقت به ترک همگی گفتن است
    جــزایــی بـالاتــر از ایــن نیسـت كـه بـه كسـی یـا چیـزی كـه
    قسمـت تــو نیسـت ،
    دلــ ღــღــღ ببنــدی ....!!!
  12. #177
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,596
    16,534
    24,292

    پیش فرض

    مخزن الاسرار

    بخش ۳۶ - مقالت نهم در تک مونات دنیوی


    ای ز شب وصل گرانمایه تر

    وز علم صبح سبک سایه تر

    سایه صفت چند نشینی به غم

    خیز که بر پای نکوتر علم

    چون ملکان عزم شد آمد کنند

    نقل بنه پیشتر از خود کنند

    گر ملکی عزم ره آغاز کن

    زین به نوا تر سفری ساز کن

    پیشتر از خود بنه بیرون فرست

    توشه فردای خود اکنون فرست

    خانه زنبور پر از انگبین

    از پی آنست که شد پیش بین

    مور که مردانه صفی میکشد

    از پی فردا علفی میکشد

    هر که جهان خواهد کاسانخورد

    تابستان برگ زمستان خورد

    جز من و تو هر که در این طاعتند

    صیرفی گوهر یکساعتند

    همت کس عاقبت اندیش نیست

    بینش کس تا نفسی بیش نیست

    منزل ما کز فلکش بیشیست

    منزلت عاقبت اندیشیست

    نیست بهر نوع که بینم بسی

    عاقبت اندیشتر از ما کسی

    کامه وقت ارچه ز جان خوشترست

    عاقبت اندیشی ازان خوشترست

    ما که ز صاحب خبران دلیم

    گوهرییم ار چه ز کان گلیم

    ز آمدنی آمده ما را اثر

    وز شدنیها شده صاحب نظر

    خوانده به جان ریزه اندیشناک

    ابجد نه مکتب ازین لوح خاک

    کس نه بدین داغ تو بودی و من

    نوبر این باغ تو بودی و من

    خاک تو آنروز که میبیختند

    از پی معجون دل آمیختند

    خاک تو آمیخته رنجهاست

    در دل این خاک بسی گنجهاست

    قیمت این خاک به واجب شناس

    خاکسپاسی بکن ای ناسپاس

    منزل خود بین که کدامست راه

    وامدن و رفتن از این جایگاه

    زامدن این سفرت رای چیست

    باز شدن حکمت از اینجای چیست

    اول کاین ملک بنامت نبود

    وین ده ویرانه مقامت نبود

    فر همای حملی داشتی

    اوج هوای ازلی داشتی

    گرچه پر عشق تو غایت نداشت

    راه ابد نیز نهایت نداشت

    مانده شدی قصد زمین ساختی

    سایه بر این آب و گل انداختی

    باز چو تنگ آیی ازین تنگنای

    دامن خورشید کشی زیر پای

    گرچه مجرد شوی از هر کسی

    بر سر آن نیز نمانی بسی

    جز بتردد سر و کاریت نیست

    بر سر یک رشته قراریت نیست

    مفلس بخشنده توئی گاه جود

    تازه دیرینه توئی در وجود

    بگذر از این مادر فرزند کش

    آنچه پدر گفت بدان دار هش

    در پدر خود نگر ای ساده مرد

    سنت او گیر و نگر تا چه کرد

    منتظر راحت نتوان نشست

    کان به چنین عمر نیاید بدست

    گر نفسی طبع نواز آمدی

    عمر به بازی شده باز آمدی

    غم خور و بنگر ز کدامین گلی

    شاد نشسته به کدامین دلی

    آنکه بدو گفت فلک شاد باش

    آن نه منم وان نه تو آزاد باش

    ما ز پی رنج پدید آمدیم

    نز جهت گفت و شنید آمدیم

    تا ستد و داد جهانی که هست

    راست نداریم به جانی که هست

    زامدنت رنگ چرا چون میست

    کامدنی را شدنی در پیست

    تا کی و تا کی بود این روزگار

    وامدن و رفتن بی اختیار

    شک نه در آنشد که عدم هیچ نیست

    شک به وجودست که هم هیچ نیست

    تیز مپر چون به درنگ آمدی

    زود مرو دیر به چنگ آمدی

    وقت بیاید که روا رو زنند

    سکه ما بر درمی نو زنند

    تازه کنند این گل افکنده را

    باز هم آرند پراکنده را

    ای که از امروز نه ای شرمسار

    آخر از آنروز یکی شرم دار

    اینهمه محنت که فراپیش ماست

    اینت صبورا که دل ریش ماست

    مرکب این بادیه دینست و بس

    چاره این کار همین است و بس

    سختی ره بین و مشو سست ران

    سست گمانی مکن ای سخت جان

    آینه جهد فرا پیش دار

    درنگر و پاس رخ خویش دار

    عذر ز خود دار و قبول از خدای

    جمله ز تسلیم قدر در میای

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  13. #178
    MiSs_RoZ
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    June 2012
    محل سکونت
    دلِ خاک
    نوشته ها
    47,191
    3,457
    2,321

    پیش فرض

    مخزن الاسرار
    بخش ۳۷ - داستان زاهد توبه شکن


    مسجدیئی بسته آفات شد
    معتکف کوی خرابات شد

    می به دهن برد و چو می می*گریست
    کای من بیچاره مرا چاره چیست

    مرغ هوا در دلم آرام گرد
    دانه تسبیح مرا دام کرد

    کعبه مرا رهزن اوقات بود
    خانه اصلیم خرابات بود

    طالع بد بود و بد اختر شدم
    نامزد کوی قلندر شدم

    چشم ادب زیر نقاب از منست
    کوی خرابات خراب از منست

    تنگ جهان بر من مهجور باد
    گرد من ازدامن من دور باد

    گر نه قضا بود من و لات کی
    مسجدی و کوی خرابات کی

    همت از آنجا که نظر کرده بود
    گفت جوابی که در آن پرده بود

    کاین روش از راه قضا دور دار
    چون تو قضا را بجوی صد هزار

    بر در عذر آی و گنه را بشوی
    آنگه ازین شیوه حدیثی بگوی

    چون تو روی عذر پذیرت برند
    ورنه خود آیند و اسیرت برند

    سبزه چریدن ز سر خاک بس
    نیشکر سبز تو افلاک بس

    تا نبرد خوابت ازو گوشه کن
    اندکی از بهر عدم توشه کن

    خوش نبود دیده به خوناب در
    زنده و مرده به یکی خواب در

    دین که ترا دید چنین مست خواب
    چهره نهان کرد به زیر نقاب

    خیز نظامی که ملک بر نشست
    همسر اینجا چه شوی پای بست
    جــزایــی بـالاتــر از ایــن نیسـت كـه بـه كسـی یـا چیـزی كـه
    قسمـت تــو نیسـت ،
    دلــ ღــღــღ ببنــدی ....!!!
  14. #179
    memol61

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2009
    محل سکونت
    گورستان آرزوها
    نوشته ها
    105,589
    19,984
    15,764

    پیش فرض

    مخزن الاسرار
    بخش 38
    مقالت دهم در نمودار آخرالزمان
    .................................................. .................................................. ....................

    ای فلک آهسته*تر این دور چند

    وی ز می آسوده*تر اینجور چند


    از پس هر شامگهی چاشتیست

    آخر برداشت فرو داشتیست


    در طبقات زمی افکنده بیم

    زلزله الساعه شئی عظیم


    شیفتن خاک سیاست نمود

    حلقه زنجیر فلک را بسود


    باد تن شیفته درهم شکست

    شیفته زنجیر فراهم گسست


    با که گرو بست زمین کز میان

    باز گشاید کمر آسمان


    شام ز رنگ و سحر از بوی رست

    چرخ ز چوگان ز می*از گوی رست


    خاک در چرخ برین میزند

    چرخ میان بسته کمین میزند


    حادثه چرخ کمین برگشاد

    یک به یک اندام زمین برگشاد


    پیر فلک خرقه بخواهد درید

    مهره گل رشته بخواهد برید


    چرخ به زیر آید و یکتا شود

    چرخ زنان خاک به بالا شود


    رسته شود هر دو سر از درد ما

    پاک شود هر دو ره از گرد ما


    هم فلک از شغل تو ساکن شود

    هم زمی از مکر تو ایمن شود


    شرم گرفت انجم و افلاک را

    چند پرستند کفی خاک را


    مار صفت شد فلک حلقه*وار

    خاک خورد مار سرانجام کار


    ای جگر خاک به خون از شما

    کیست در این خاک برون از شما


    خاک در این خنبره غم چراست

    رنگ خمش ازرق ماتم چراست


    گر بتوانید کمین ساختن

    این گل ازین خم به در انداختن


    دامن ازین خنبره دودناک

    پاک بشوئید به هفت آب و خاک


    خرقه انجم ز فلک برکشید

    خط خرابی به جهان درکشید


    بر سر خاک از فلک تیز گشت

    واقعه تیز بخواهد گذشت


    تعبیه*ای را که درو کارهاست

    جنبش افلاک نمودارهاست


    سر بجهد چونکه بخواهد شکست

    وینجهش امروز درینخاک هست


    دشمن تست این صدف مشک رنگ

    دیده پر از گوهر و دل پر نهنگ


    این نه صدف گوهر دریائیست

    وین نه گهر معدن بینائیست


    هر که در او دید دماغش فسرد

    دیده چو افعی به زمرد سپرد


    لاجرمش نور نظر هیچ نیست

    دیده هزارست و بصر هیچ نیست


    راه عدم را نپسندیده*ای

    زانکه به چشم دگران دیده*ای


    پایت را درد سری میرسان

    ره نتوان رفت به پای کسان


    گر به فلک برشود از زر و زور

    گور بود بهره بهرام گور


    در نتوان بستن ازین کوی در

    بر نتوان کردن ازین بام سر


    باش درین خانه زندانیان

    روزن و دربسته چو بحرانیان


    چند حدیث فلک و یاد او

    خاک تهی بر سر پر باد او


    از فلک و راه مجره*اش مرنج

    کاهکشی را به یکی جومسنج


    بر پر از این گنبد دولاب رنگ

    تا رهی از گردش پرگار تنگ


    وهم که باریکترین رشته*ایست

    زین ره باریک خجل گشته*ایست


    عاجزی و هم خجل روی بین

    موی به موی این ره چون موی بین


    بر سر موئی سر موئی مگیر

    ورنه برون آی چو موی از خمیر


    چون به ازین مایه به دست آوری

    بد بود اینجا که نشست آوری


    پشته این گل چو وفادار نیست

    روی بدو مصلحت کار نیست


    هر علمی جای افکندگیست

    هر کمر آلوده صد بندگیست


    هر هنری طعنه شهری درو

    هر شکری زحمت زهری درو


    آتش صبحی که در این مطبخست

    نیم شراری ز تف دوزخست


    مه که چراغ فلکی شد تنش

    هست ز دریوزه خور روغنش


    ابر که جانداروی پژمردگیست

    هم قدری بلغم افسردگیست


    آب که آسایش جانها دروست

    کشتی داند چه زیانها در اوست


    خانه پر عیب شد این کارگاه

    خود نکنی هیچ به عیبش نگاه


    چشم فرو بسته*ای از عیب خویش

    عیب کسان را شده آیینه پیش


    عیب نویسی مکن آیینه*وار

    تا نشوی از نفسی عیب*دار


    یا به درافکن از جیب خویش

    یا بشکن آینه عیب خویش


    دیده ز عیب دگران کن فراز

    صورت خود بین و درو عیب ساز


    در همه چیزی هنر و عیب هست

    عیب مبین تا هنر آری بدست


    می نتوان یافت به شب در چراغ؟

    در قفس روز تواندید زاغ؟


    در پر طاوس که زر پیکرست

    سرزنش پای کجا درخورست


    زاغ که او را همه تن شد سیاه

    دیده سپیدست درو کن نگاه



    گناهانم را دوست دارم
    بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام
    چون آنها واقعی ترین انتخاب*های منند
  15. #180
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,596
    16,534
    24,292

    پیش فرض

    مخزن الاسرار

    بخش ۳۹ - داستان عیسی

    پای مسیحا که جهان مینبشت

    بر سر بازارچهای میگذشت

    گرگ سگی بر گذر افتاده دید

    یوسفش از چه بدر افتاده دید

    بر سر آن جیفه گروهی نظار

    بر صفت کرکس مردار خوار

    گفت یکی وحشت این در دماغ

    تیرگی آرد چو نفس در چراغ

    وان دگری گفت نه بس حاصلست

    کوری چشمست و بلای دلست

    هر کس ازان پرده نوائی نمود

    بر سر آن جیفه جفائی نمود

    چون به سخن نوبت عیسی رسید

    عیب رها کرد و به معنی رسید

    گفت ز نقشی که در ایوان اوست

    در بسپیدی نه چو دندان اوست

    وان دو سه تن کرده ز بیم و امید

    زان صدف سوخته دندان سپید

    عیب کسان منگر و احسان خویش

    دیده فرو کن به گریبان خویش

    آینه روزی که بگیری به دست

    خود شکن آنروز مشو خودپرست

    خویشتن آرای مشو چون بهار

    تا نکند در تو طمع روزگار

    جامه عیب تو تنگ رشته اند

    زان بتو نه پرده فروهشته اند

    چیست درین حلقه انگشتری

    کان نبود طوق تو چون بنگری

    گر نه سگی طوق ثریا مکش

    گر نه خری بار مسیحا مکش

    کیست فلک پیر شده بیوه

    چیست جهان دود زده میوهٔ

    جمله دنیا ز کهن تا به نو

    چون گذرندست نیرزد دو جو

    انده دنیا مخور ای خواجه خیز

    ور تو خوری بخش نظامی بریز

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
صفحه 12 از 14 نخست ... 27891011121314 آخرین
نمایش نتایج: از 166 به 180 از 201

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •