ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 14 12345611 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 201
  1. #1
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    Lock 業 ∞اشــعـآر نـظـآمـی گـنـجـوی∞ ₪۞كـآمـل شــده

    [center:50415d6eff]
    جمال* الدین ابومحمد الیاس بن یوسف نظامی





    نظامی گنجه*ای (گنجوی)، جمال*الدین ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی متخلص به نظامی (زادهٔ ۵۳۵ در گنجه - درگذشتهٔ ۶۰۷-۶۱۲) شاعر و داستان*سرای ایرانی*تبار[۱] پارسی*گوی قرن ششم هجری، که به*عنوان پیشوای داستان*سرایی در ادب فارسی شناخته شده است.[۲]

    از زندگانی نظامی اطلاعات دقیق در دست نیست و در بارهٔ سال تولد و وفات او نقل*های تذکره*نویسان مختلف است. آنچه مسلم در شهر گنجه می*زیست و در همین شهر وفات یافت.

    مادر او از اشراف کرد بوده و این بر پایهٔ یک بیت از دیباچهٔ لیلی و مجنون («گر مادر من رئیسهٔ کرد...») دانسته شده است[۳]. در باره زادگاه پدری او آنچه در تذکره*ها آمده گمانه*زنی*هایی بر پایۀ برخی از شعرهای اوست.[۴] [۵].

    از اشاره*های موجود در خسرو و شیرین دانسته می*شود که اولین همسر او، کنیزکی که دارای دربند به عنوان هدیه* برایش فرستاده بود، زمانی که نظامی سرودن خسرو و شیرین را به پایان رساند و پسرشان محمد هفت سال بیشتر نداشت، از دنیا رفته بوده است.[۶] [۷] در لابلای شعرهای نظامی اشاره*هایی به دو همسر بعدی او نیز دیده می*شود که هر دو در زمان حیات شاعر درگذشته*اند.[۸]

    نظامی از دانش*های رایج روزگار خویش (علوم ادبی، نجوم، علوم اسلامی و زبان عرب) آگاهی وسیع داشته و این خصوصیت از شعر او به*روشنی دانسته می*شود. از معاصران خود با خاقانی دوستی داشت، و در مرثیهٔ او سرود:

    همی گفتم که خاقانی دریغاگوی من باشد دریغا من شدم آخر دریغاگوی خاقانی

    نظامی همه عمر خود را در گنجه در زهد و عزلت بسر برد و تنها در ۵۸۱ سفری کوتاه به دعوت سلطان قزل ارسلان (درگذشتهٔ ۵۸۷) به سی فرسنگی گنجه رفت و از آن پادشاه عزت و حرمت دید. نظامی هرچند شاعری مدح*پیشه نبوده، با تعدادی از فرمانروایان معاصر مربوط بوده است، از جمله: فخرالدین بهرامشاه پادشاه ارزنگان از دست*نشاندگان قلج ارسلان سلطان سلجوقی روم که کتاب مخزن الاسرار را به نام او کرده است، اتابک شمس*الدین محمد جهان پهلوان که منظومه خسرو و شیرین به او تقدیم شده است، طغرل بن ارسلان سلجوقی و قزل ارسلان بن ایلدگز که در همین منظومه از ایشان نام برده است، ابوالمظفر اخستان بن منوچهر شروانشاه که لیلی و مجنون را به نام او کرده است.

    نظامی در فاصلهٔ سال*های ۶۰۲ تا ۶۱۲ در گنجه درگذشت و آرامگاهی به او در همان شهر منسوب است...
    [/center:50415d6eff]
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.04 در ساعت 15:50
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  2. #2
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    [center:3174c610db]اين شعر كه مناظره ي خسرو و فرهاد هست رو براي اولين پست قرار ميدم كه مربوط ميشه به داستان خسرو و شيرين
    محشره...پيشنهاد ميكنم بخونيد...

    خسرو شيرين


    داستان خسرو و شیرین با تولد خسرو پرویز فرزند هرمز آغاز می شود. هنگامی که خسرو در جوانی به عیش و نوش می پردازد پدرش او را تنبیه می کند. اما در نهایت با وساطت پیران قوم وی را می بخشد. شاپور از شبدیز و شیرین برای خسرو پرویز سخن می گوید. شاپور چهره پرویز را تصویر می کند و نزد شیرین می رود. شیرین تصویر خسروپرویز را می بیند و به او دل می بندد و از پیش مهین بانو می گریزد. پرویز شیرین را هنگام آبتنی می بیند و به او دل می بندد. در نهایت با کش و قوس فراوان این دو با هم ازدواج نمی کنند و خسرو با مریم پیوند زناشویی می بندد.
    فرهاد سنگ تراشی بود که با شاپور نزد استادان هنر می آموخته، شاپور تصویرگر می شود و فرهاد سنگ تراش. هنگامی که شیرین می خواهد حوضی برای شیر داشته باشد، شاپور فرهاد را پیدا می کند و به شیرین معرفی می کند. به گفته نظامی شیرین علاوه بر زیبایی بسیار سخن دان بوده و فرهاد در همان ملاقات اول عاشق شیرین می شود. او حوض را درست می کند و دستمزد خود را می گیرد و می رود. اما چه رفتنی که دلش جا مانده بود. فرهاد آن قدر از عشق می گوید که عالم و آدم از عشق او خبردار می شوند و داستان به گوش خسرو پرویز می رسد. پرویز هم خوشحال می شود چون عاشق وقتی کسی را پیدا می کند که مانند او عاشق است احساس هم دردی و همکاری می کند و ناراحت می شود چون رگ غیرتش به جوش می آید. با اطرافیان مشورت می کند که چه کنم؟ به او می گویند فرهاد را نزد خود بخوان و با پول عشق او را بخر. فرهاد نزد خسرو می آید و نظامی به زیباترین شکل ممکن مناظره این دو را نقل می کند:



    (خسرو)نخستین بار گفتش کز کجایی؟
    (فرهاد)بگفت از دار ملک آشنایی

    بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
    بگفت انده خرند و جان فروشند

    بگفتا جان فروشی در ادب نیست
    بگفت از عشق بازان این عجب نیست

    بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
    بگفت از دل تو می گویی، من از جان

    بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
    بگفت از جان شیرینم فزون است

    بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
    بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟

    بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
    بگفت آن گه که باشم خفته در خاک

    بگفتا گر خرامی در سرایش
    بگفت اندازم این سر زیر پایش

    بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
    بگفت این شم دیگر دارمش پیش

    بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟
    بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

    بگفتا گر نیابی سوی او راه؟
    بگفت از دور شاید دید در ماه

    بگفتا دوری از مه نیست در خور
    بگفت آشفته از مه دور بهتر

    بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟
    بگفت این از خدا خواهم به زاری

    بگفتا گر به سر یابیش خشنود ؟
    بگفت از گردن این وام افکنم زود

    بگفتا دوستیش از طبع بگذار
    بگفت از دوستان ناید چنین کار

    بگفتا رو صبوری کن در این درد
    بگفت از جان صبوری چون توان کرد ؟

    بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
    بگفت این ٬ دل تواند کرد ٬ دل نیست

    بگفت از عشق کارت سخت زار است
    بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است ؟

    بگفتا جان مده بس دل که با اوست
    بگفتا دشمن اند این هر دو بی دوست

    چو عاجز گشت خسرو در جوابش
    نیامد بیش پرسیدن صوابش

    به یاران گفت کز خاکی و آبی
    ندیدم من به این حاضر جوابی



    این گفت و شنود ادامه می یابد و خسرو در حاضر جوابی فرهاد متحیر می ماند. وقتی می بیند که فرهاد با زر و ثروت دست از عشق شیرین نمی شوید مسأله جدیدی مطرح می کند که این کوه [بیستون] مسیر ما را دور کرده است، اگر تو با تیشه ات این کوه را برداری من بی خیال شیرین می شوم. فرهاد می پذیرد و با چشم گریان کوه تراشی را آغاز می کند. او همچنان از عشق شیرین می گوید و کوه را می تراشد. کم کم به این نتیجه می رسد که امکان اتمام کار وجود ندارد و ناامید می شود تا این که ...


    شیرین برای تفریح به بیستون می آید و فرهاد را می بیند. فرهاد با شدت مشغول تراشیدن کوه است و شیرین تحت تأثیر قرار می گیرد. وقتی اسب شیرین سقط می شود، فرهاد او را بر روی دستان قدرتمندش می گیرد و به قصر شیرین می برد. دوباره فرهاد نیرو می گیرد و با هر ضربت تیشه سنگی را با خاک یکسان می کند. خبر به خسروپرویز می رسد که چه نشسته ای که شیرین به بیستون رفته و چنین و چنان شده است. خسرو با اطرافیان مشورت می کند و تصمیم می گیرند تا با مکر فرهاد را از بین ببرند. سفله ای را می یابند و به او پولی می دهند تا نزد فرهاد برود و به او بگوید که شیرین مرده است. مرد سفله چنین می کند. فرهاد وقتی این گفته را می شنود تیشه اش را چنان به زمین می کوبد که در زمین فرو می رود و بعدها تیشه درخت انار پرباری می شود که در افسانه ها آمده هر کس از آن انار بخورد، بیماری هایش علاج می شود.

    اگر یک دم زنی بی عشق مرده است/ که بر ما یک به یک دمها شمرده است

    به باید عشق را فرهاد بودن/ پس آن گاهی به مردن شاد بودن

    فرهاد خودکشی می کند


    نظامی گنجوی منظومه خسرو و شیرین را ادامه می دهد. فکر می کنم این منظومه ارزش چندین بار خواندن را دارد، هم به دلیل مضمون زیبا و هم به دلیل قدرت بیان کم نظیر نظامی که به حق یکی از بهترین شاعران پارسی زبان است. اما من ترجیح می دهم که بر اساس دیده ها، شنیده ها و تخیلم داستان را تغییر دهم و افسانه جدیدی بسازم. داستانی برای شروین کوچک و همه بچه های دوست داشتنی برای مواقعی که احساس می کنند همه مضامین را پیشینیان گفته اند و در نتیجه مضامین کهنه اند تا به یادشان بیاید این ماییم که نو و کهنه می شویم و نه مضامین؛ شاید هم داستانی برای خودم که فراموش نکنم که ادبیات فولکور ارزش چندین بار شنیدن را دارد.

    خسرو پرویز پادشاه خوشگذران دوره ساسانی بود که با مریم ازدواج کرد. اما تصویر چهره شیرین بانو را در می بیند و شیفته زیبایی و جذابیت خاتون خوزستانی می شود. به آنجا لشگرکشی می کند و شیرین و سرزمین خوزستان را تصاحب می کند. شیرین را به منطقه ای با نخلستان های زیبا می آورد و زیباترین قصر ممکن را برایش می سازد. نام آنجا زان پس می شود قصر شیرین. پرویز برای آن که شیرین بتواند به راحتی خرید کند بازاری در کنار قصر می سازد که در یک سوی آن آتشکده ای برای عبادت بندگان خدا وجود دارد. اما شیرین باید حمام می کرد پس خسرو پرویز دستور داد بهترین سنگ تراش برای ساخت وان حمام به قصر شیرین آورده شود و این چنین فرهاد شیرین را می بیند

    فرهاد قصر شیرین را ترک می کند اما همچنان در فکر شیرین است. به عبادتگاه ریجاب می رود تا با اهورامزدا خلوتی کند. به جنگل می رسد، به پا می افتد، زانوزنان تا معبد می رود. هر 10 قدم شمعی روشن می*کند، تنها به عشق می اندیشد. هیچ برایش باقی نمانده است. سه روز و سه شب در آنجا می ماند تا آن که مغ پیر به او می گوید باید استراحتگاهی در کنار جاده برای زائران درست کنی. اگر تا ده روز آن ساخت آن را به پایان رساندی، دل بد مکن اهورامزدا با توست، نزد شیرین برگرد. فرهاد به پایین کوه می آید و در ده روز زائرسرایی نو می سازد. حالا دیگر می داند که دل شیرین با اوست

    فرهاد نزد شیرین می رود و تمام مکنونات قلبی خود را به او می گوید. شیرین شرطی برای وصال می گذارد، فرهاد باید در بیستون صخره ای را صاف کند و نقش شیرین را در آنجا حک کند تا شیرین جاودانه شود.


    فرهاد در مسیر تنها به شیرین فکر می کند.

    فرهاد به بیستون می رسد، کتیبه داریوش هخامنشی را پیدا می کند و دویست قدم به سمت غرب می رود. صخره ای سترگ آنجا می یابد، تیشه را تیز می کند و کندن را آغاز. در پیش چشمش تنها صورت شیرین را می بیند.


    شیرین پس از رفتن فرهاد متوجه می شود که عاشق فرهاد است . بنابراین به سمت بیستون می رود. خسرو پرویز مطلع می شود و با تعدادی سرباز از پی شیرین حرکت می کند. شیرین خود را به فرهاد می رساند و با هم به سمت معبد آناهیتای کنگاور می روند. در معبد آناهیتا متحصن می شوند و پرویز به آنها می رسد. پرویز که خون جلوی چشمانش را گرفته است حرمت معبد را نادیده می گیرد و دستور می دهد تا آن دو را از معبد بیرون بیاورند و معبد را با خاک یکسان کنند (این قسمت به سبک فیلم فارسی هاست). به دستور خسروپرویز فرهاد و شیرین در ملاء عام به جرم خیانت به پادشاه اعدام می شوند. پس از اعدام دو دلداده که آوازه آنها در همه شهرها پیچیده است مردم شورش می کنند و خسرو پرویز را سرنگون می کنند (این قسمت به سبک فیلم های هالیوودی است). سپس پیکر دو عاشق را به صحنه می آورند و در دخمه های مشهور این دو شهر قرار می دهند.[/center:3174c610db]
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  3. #3
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    [center:d1b26bbab0]به نزهت بود روزی با دل*افروز
    سخن در داد و دانش می*شد آن روز

    زمین بوسید شیرین کای خداوند
    ز رامش سوی دانش کوش یک چند

    بسی کوشیده*ای در کامرانی
    بسی دیگر به کام دل برانی

    جهان را کرده*ای از نعمت آباد
    خرابش چون توان کردن به بیداد

    چو آن گاوی که ازوی شیر خیزد
    لگد در شیر گیرد تا بریزد

    حذر کن زانکه ناگه در کمینی
    دعای بد کند خلوت*نشینی

    زنی پیر از نفسهای جوانه
    زند تیری سحرگه بر نشانه

    ندارد سودت آنگه بانگ و فریاد
    که نفرین داده باشد ملک بر باد

    بسا آیینه کاندر دست شاهان
    سه گشت از نفیر داد خواهان

    چو دولت روی برگرداند از راه
    همه کاری نه بر موقع کند شاه

    چو برگ باغ گیرد ناتوانی
    خبر پیشین برد باد خزانی

    چو دور از حاضران میرد چراغی
    کشندش پیش از آن در دیده داغی

    چو سیلی ریختن خواهد به انبوه
    بغرد کوهه ابر از سر کوه

    تگرگی کو زند گشنیز بر خاک
    رسد خود بوی گشنیزش بر افلاک

    درختی کاول از پیوند کژ خاست
    نشاید جز به آتش کردنش راست

    جهانسوزی بد است و جور سازی
    ترا به گر رعیت را نوازی

    از آن ترسم که گرد این مثل راست
    که آن شه گفت کو را کس نمی*خواست

    کهن دولت چو باشد دیر پیوند
    رعیت را نباشد هیچ در بند

    ز مثل خود جهان را طاق بیند
    جهان خود را به استحقاق بیند

    ز مغروری که در سر ناز گیرد
    مراعات از رعیت باز گیرد

    نو اقبالی بر آرد دست ناگاه
    کند دست دراز از خلق کوتاه

    خلایق را چو نیکو خواه گردد
    باجماع خلایق شاه گردد

    خردمندی و شاهی هر دو داری
    سپیدی و سیاهی هر دو داری

    نجات آخرت را چاره*گر باش
    در این منزل ز رفتن با خبر باش

    کسی کو سیم و زر ترکیب سازد
    قیامت را کجا ترتیب سازد

    ببین دور از تو شاهانی که مردند
    ز مال و ملک و شاهی هیچ بردند؟

    بمانی، مال بد خواه تو باشد
    ببخشی، شحنه راه تو باشد

    فرو خوان قصه دارا و جمشید
    که با هر یک چه بازی کرد خورشید

    در این نه پرده آهنگ آنچنان ساز
    که دانی پردهٔ پوشیده را راز
    [/center:d1b26bbab0]
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  4. #4
    Fati-90
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    June 2011
    نوشته ها
    7,497
    6,168
    5,917

    پیش فرض

    خدايا چون گل ما را سرشتي

    شاعر : نظامي گنجوي


    وثيقت نامه*اي بر ما نوشتي خدايا چون گل ما را سرشتي
    جزاي آن به خود بر فرض کردي به ما بر خدمت خود عرض کردي
    که بگزاريم خدمت تا توانيم چو ما با ضعف خود دربند آنيم
    ضعيفان را کجا ضايع گذاري تو با چندان عنايت*ها که داري
    کرم*هاي تو ما را کرد گستاخ بدين اميدهاي شاخ در شاخ
    که از ديوار تو رنگي تراشيم و گرنه ما کدامين خاک باشيم
    به خدمت کردنت توفيق يابيم خلاصي ده که روي از خود بتابيم
    که شادروان عزت را بشايد ز ما خود خدمتي شايسته نايد
    ز خدمت بندگان را ناگزير است ولي چون بندگيمان گوشه گير است
    ز فرمانت که يارد سر کشيدن اگر خواهي به ما خط در کشيدن
    ترا نبود زيان ما را بود سود و گر گردي ز مشتي خاک خشنود
    ز بخشايش فرو مگذار موئي در آن ساعت که مامانيم و هوئي
    کرامت کن لقاي خويش ما را بيامرز از عطاي خويش ما را
    بدين شمعي دلم پروانه تست من آن خاکم که مغزم دانه تست
    به فضلم زافرينش بر گزيدي توئي کاول ز خاکم آفريدي
    چو نعمت داديم شکرم در آموز چو روي افروختي چشمم برافروز
    در آساني مکن فرموش کارم به سختي صبر ده تا پاي دارم
    برافکن برقع غفلت ز پيشم شناسا کن به حکمتهاي خويشم
    چو اول دادي آخر باز مستان هدايت را ز من پرواز مستان
    خجالت را شفيع خويش کردم به تقصيري که از حد بيش کردم
    قلم در کش کزين بسيار افتد بهر سهوي که در گفتارم افتد
    از آن يکره گل و هفتاد و دوخار رهي دارم بهفتاد و دو هنجار
    که هست آن راه راه رستگاري عقيدم را در آن ره کش عماري
    تو مقصودي ز هر حرفي که خوانم تو را جويم ز هر نقشي که دانم
    بهر نااهل و اهلي مي*زنم دست ز سرگرداني تست اينکه پيوست
    گر از ره ياوه گشتم راه بنماي بعزم خدمتت برداشتم پاي
    اگر در باديه ميرم ندانم نيت بر کعبه آورد است جانم
    کرم بر تست و انديگر بهانه است بهر نيک و بدي کاندر ميانه است
    يکي را بال و پردادي و راندي يکي را پاي بشکستي و خواندي
    ز محرومان و مقبولان چه نامم ندانم تا من مسکين کدامم
    بيامرزم بهر نوعي که هستم اگر دين دارم و گر بت پرستم
    به عدل خود مکن با فعل من کار به فضل خويش کن فضلي مرا يار
    که با عدل تو باشد هم ترازو ندارد فعل من آن زور بازو
    اگر بنوازيم بر جاي خويش است بلي از فعل من فضل تو نيش است
    بکس مگذار حاجت منديم را به خدمت خاص کن خرسنديم را
    چنان باشم کزو باشي تو خشنود چنان دارم که در نابود و در بود
    چو افتد کار با تو خود تو داني فراغم ده ز کار اين جهاني
    بقدر زور من نه بار بر من منه بيش از کشش تيمار بر من
    سرم را زاستان خود مکن دور چراغم را ز فيض خويش ده نور
    ز خواب غفلتم بيدار گردان دل مست مرا هشيار گردان
    که گر ريزد گلم ماند گلابم چنان خسبان چو آيد وقت خوابم
    که باشد ختم کارم بر سعادت زبانم را چنان ران بر شهادت
    مزاجم را بطاعت معتدل دار تنم را در قناعت زنده دل دار
    به تسليم آفرين در من رضائي چو حکمي راند خواهي يا قضائي
    دواش از خاک پاي مصطفي کن دماغ دردمندم را دوا کن
    بــــعد از " تــــــــ ـــــو " شبیهِ هـــمه چـــیز هستــــم

    جـــــز خـــــودم !
  5. #5
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    خمسه ی نظامی-مخزن الاسرار – بخش۱

    آغاز سخن



    بسم الله الرحمن الرحیم
    هست کلید در گنج حکیم

    فاتحه فکرت و ختم سخن
    نام خدایست بر او ختم کن

    پیش وجود همه آیندگان
    بیش بقای همه پایندگان

    سابقه سالار جهان قدم
    مرسله پیوند گلوی قلم

    پرده گشای فلک پرده دار
    پردگی پرده شناسان کار

    مبدع هر چشمه که جودیش هست
    مخترع هر چه وجودیش هست

    لعل طراز کمر آفتاب
    حله گر خاک و حلی بند آب

    پرورش آموز درون پروران
    روز برآرنده روزی خوران

    مهره کش رشته باریک عقل
    روشنی دیده تاریک عقل

    داغ نه ناصیه داران پاک
    تاج ده تخت نشینان خاک

    خام کن پخته تدبیرها
    عذر پذیرنده تقصیرها

    شحنه غوغای هراسندگان
    چشمه تدبیر شناسندگان

    اول و آخر بوجود و صفات
    هست کن و نیست کن کاینات

    با جبروتش که دو عالم کمست
    اول ما آخر ما یکدمست

    کیست درین دیر گه دیر پای
    کو لمن الملک زند جز خدای

    بود و نبود آنچه بلندست و پست
    باشد و این نیز نباشد که هست

    پرورش آموختگان ازل
    مشکل این کار نکردند حل

    کز ازلش علم چه دریاست این
    تا ابدش ملک چه صحراست این

    اول او اول بی ابتداست
    آخر او آخر بی انتهاست

    روضه ترکیب ترا حور ازوست
    نرگس بینای ترا نور ازوست

    کشمکش هر چه در و زندگیست
    پیش خداوندی او بندگیست

    هر چه جز او هست بقائیش نیست
    اوست مقدس که فنائیش نیست

    منت او راست هزار آستین
    بر کمر کوه و کلاه زمین

    تا کرمش در تتق نور بود
    خار زگل نی زشکر دور بود

    چون که به جودش کرم آباد شد
    بند وجود از عدم آزاد شد

    در هوس این دو سه ویرانه ده
    کار فلک بود گره در گره

    تا نگشاد این گره وهم سوز
    زلف شب ایمن نشد از دست روز

    چون گهر عقد فلک دانه کرد
    جعد شب از گرد عدم شانه کرد

    زین دو سه چنبر که بر افلاک زد
    هفت گره بر کمر خاک زد

    کرد قبا جبه خورشید و ماه
    زین دو کله وار سپید و سیاه

    زهره میغ از دل دریا گشاد
    چشمه خضر از لب خضرا گشاد

    جام سحر در گل شبرنگ ریخت
    جرعه آن در دهن سنگ ریخت

    زاتش و آبی که بهم در شکست
    پیه در و گرده یاقوت بست

    خون دل خاک زبحران باد
    در جگر لعل جگرگون نهاد

    باغ سخا را چو فلک تازه کرد
    مرغ سخن را فلک آوازه کرد

    نخل زبانرا رطب نوش داد
    در سخن را صدف گوش داد

    پرده*نشین کرد سر خواب را
    کسوت جان داد تن آب را

    زلف زمین در بر عالم فکند
    خال (عصی) بر رخ آدم فکند

    روی زر از صورت خواری بشست
    حیض گل از ابر بهاری بشست

    زنگ هوا را به کواکب سترد
    جان صبا را به ریاحین سپرد

    خون جهان در جگر گل گرفت
    نبض خرد در مجس دل گرفت

    خنده به غمخوارگی لب کشاند
    زهره به خنیاگری شب نشاند

    ناف شب از مشک فروشان اوست
    ماه نو از حلقه به گوشان اوست

    پای سخنرا که درازست دست
    سنگ سراپرده او سر شکست

    وهم تهی پای بسی ره نبشت
    هم زدرش دست تهی بازگشت

    راه بسی رفت و ضمیرش نیافت
    دیده بسی جست و نظیرش نیافت

    عقل درآمد که طلب کردمش
    ترک ادب بود ادب کردمش

    هر که فتاد از سر پرگار او
    جمله چو ما هست طلبگار او

    سدره نشینان سوی او پر زدند
    عرش روان نیز همین در زدند

    گر سر چرخست پر از طوق اوست
    ور دل خاکست پر از شوق اوست

    زندهٔ نام جبروتش احد
    پایه تخت ملکوتش ابد

    خاص نوالش نفس خستگان
    پیک روانش قدم بستگان

    دل که زجان نسبت پاکی کند
    بر در او دعوی خاکی کند

    رسته خاک در او دانه ایست
    کز گل باغش ارم افسانه ایست

    خاک نظامی که بتایید اوست
    مزرعه دانه توحید اوست

    ویرایش توسط love-kh : 2011.08.12 در ساعت 15:47
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  6. #6
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    خمسه ی نظامی-مخزن الاسرار
    بخش۲
    (مناجات اول) در سیاست و قهر یزدان



    ای همه هستی زتو پیدا شده
    خاک ضعیف از تو توانا شده

    زیرنشین علمت کاینات
    ما بتو قائم چو تو قائم بذات


    هستی تو صورت پیوند نی
    تو بکس و کس بتو مانند نی

    آنچه تغیر نپذیرد توئی
    وانکه نمردست و نمیرد توئی


    ما همه فانی و بقا بس تراست
    ملک تعالی و تقدس تراست

    خاک به فرمان تو دارد سکون
    قبه خضرا تو کنی بیستون


    جز تو فلکرا خم چوگان که داد
    دیک جسد را نمک جان که داد

    چون قدمت بانک بر ابلق زند
    جز تو که یارد که اناالحق زند


    رفتی اگر نامدی آرام تو
    طاقت عشق از کشش نام تو

    تا کرمت راه جهان برگرفت
    پشت زمین بار گران برگرفت


    گرنه زپشت کرمت زاده بود
    ناف زمین از شکم افتاده بود

    عقد پرستش زتو گیرد نظام
    جز بتو بر هست پرستش حرام


    هر که نه گویای تو خاموش به
    هر چه نه یاد تو فراموش به

    ساقی شب دستکش جام تست
    مرغ سحر دستخوش نام تست


    پرده برانداز و برون آی فرد
    گر منم آن پرده بهم در نورد

    عجز فلک را به فلک وانمای
    عقد جهانرا زجهان واگشای


    نسخ کن این آیت ایام را
    مسخ کن این صورت اجرام را

    حرف زبانرا به قلم بازده
    وام زمین را به عدم بازده

    ظلمتی آن را بنه بی نور کن
    جوهری آن را زعرض دور کن

    کرسی شش گوشه بهم در شکن
    منبر نه پایه بهم درفکن


    حقه مه بر گل این مهره زن
    سنگ زحل بر قدح زهره زن

    دانه کن این عقد شب افروز را
    پر بشکن مرغ شب و روز را


    از زمی این پشته گل بر تراش
    قالب یکخشت زمین گومباش

    گرد شب از جبهت گردون بریز
    جبهه بیفت اخبیه گو برمخیز


    تا کی ازین راه نوروزگار
    پرده ای از راه قدیمی بیار

    طرح برانداز و برون کش برون
    گردن چرخ از حرکات و سکون


    آب بریز آتش بیداد را
    زیرتر از خاک نشان باد را

    دفتر افلاک شناسان بسوز
    دیده خورشید پرستان بدوز


    صفر کن این برج زطوق هلال
    باز کن این پرده ز مشتی خیال

    تا به تو اقرار خدائی دهند
    بر عدم خویش گوائی دهند


    غنچه کمر بسته که ما بنده ایم
    گل همه تن جان که به تو زنده ایم

    بی دیتست آنکه تو خونریزیش
    بی بدلست آنکه تو آویزیش


    منزل شب را تو دراز آوری
    روز فرو رفته تو بازآوری

    گرچه کنی قهر بسی را ز ما
    روی شکایت نه کسی را ز ما


    روشنی عقل به جان داده ای
    چاشنی دل به زبان داده ای

    چرخ روش قطب ثبات از تو یافت
    باغ وجود آب حیات از تو یافت


    غمزه نسرین نه ز باد صباست
    کز اثر خاک تواش توتیاست

    پرده سوسن که مصابیح تست
    جمله زبان از پی تسبیح تست


    بنده نظامی که یکی گوی تست
    در دو جهان خاک سر کوی تست

    خاطرش از معرفت آباد کن
    گردنش از دام غم آزاد کن
    ویرایش توسط love-kh : 2011.08.15 در ساعت 09:19
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  7. #7
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    خمسه ی نظامی -- مخزن الاسرار
    بخش۳
    (مناجات دوم) در بخشایش و عفو یزدان

    ای به ازل بوده و نابوده ما
    وی به ابد زنده و فرسوده ما

    دور جنیبت کش فرمان تست
    سفت فلک غاشیه گردان تست

    حلقه زن خانه به دوش توایم
    چون در تو حلقه به گوش توایم

    داغ تو داریم و سگ داغدار
    می نپذیرند شهان در شکار

    هم تو پذیری که زباغ توایم
    قمری طوق و سگ داغ توایم

    بی طمعیم از همه سازنده ای
    جز تو نداریم نوازنده ای

    از پی تست اینهمه امید و بیم
    هم تو ببخشای و ببخش ای کریم

    چاره ما ساز که بی داوریم
    گر تو برانی به که روی آوریم

    این چه زبان وین چه زبان را نیست
    گفته و ناگفته پشیمانیست

    دل ز کجا وین پر و بال از کجا
    من که و تعظیم جلال از کجا

    جان به چه دل راه درین بحر کرد
    دل به چه گستاخی ازین چشمه خورد

    در صفتت گنگ فرو مانده ایم
    من عرف الله فرو خوانده ایم

    چون خجلیم از سخن خام خویش
    هم تو بیامرز به انعام خویش

    پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
    هم به امید تو خدای آمدیم

    یارشو ای مونس غمخوارگان
    چاره کن ای چاره بیچاره گان

    قافله شد واپسی ما ببین
    ای کس ما بیکسی ما ببین

    بر که پناهیم توئی بی نظیر
    در که گریزیم توئی دستگیر

    جز در تو قبله نخواهیم ساخت
    گر ننوازی تو که خواهد نواخت

    دست چنین پیش که دارد که ما
    زاری ازین بیش که دارد که ما

    درگذر از جرم که خواننده ایم
    چاره ما کن که پناهنده ایم

    ای شرف نام نظامی به تو
    خواجگی اوست غلامی به تو

    نزل تحیت به زبانش رسان
    معرفت خویش به جانش رسان

    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  8. #8
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    مخزن الاسرار – بخش۳ – (مناجات دوم) در بخشایش و عفو یزدان





    ای به ازل بوده و نابوده ما
    وی به ابد زنده و فرسوده ما

    دور جنیبت کش فرمان تست
    سفت فلک غاشیه گردان تست


    حلقه زن خانه به دوش توایم
    چون در تو حلقه به گوش توایم

    داغ تو داریم و سگ داغدار
    می*نپذیرند شهان در شکار


    هم تو پذیری که زباغ توایم
    قمری طوق و سگ داغ توایم

    بی*طمعیم از همه سازنده*ای
    جز تو نداریم نوازنده*ای


    از پی تست اینهمه امید و بیم
    هم تو ببخشای و ببخش ای کریم

    چاره ما ساز که بی داوریم
    گر تو برانی به که روی آوریم


    این چه زبان وین چه زبان را نیست
    گفته و ناگفته پشیمانیست

    دل ز کجا وین پر و بال از کجا
    من که و تعظیم جلال از کجا


    جان به چه دل راه درین بحر کرد
    دل به چه گستاخی ازین چشمه خورد

    در صفتت گنگ فرو مانده*ایم
    من عرف الله فرو خوانده*ایم

    چون خجلیم از سخن خام خویش
    هم تو بیامرز به انعام خویش

    پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
    هم به امید تو خدای آمدیم

    یارشو ای مونس غمخوارگان
    چاره کن ای چاره بیچاره*گان

    قافله شد واپسی ما ببین
    ای کس ما بیکسی ما ببین


    بر که پناهیم توئی بی*نظیر
    در که گریزیم توئی دستگیر

    جز در تو قبله نخواهیم ساخت
    گر ننوازی تو که خواهد نواخت


    دست چنین پیش که دارد که ما
    زاری ازین بیش که دارد که ما

    درگذر از جرم که خواننده*ایم
    چاره ما کن که پناهنده*ایم


    ای شرف نام نظامی به تو
    خواجگی اوست غلامی به تو

    نزل تحیت به زبانش رسان
    معرفت خویش به جانش رسان






    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  9. #9
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    تکراری شد که بهار جانم !!!


    خمسه ی نظامی }} مخزن الاسرار
    بخش۴
    در نعت رسول اکرم



    تخته اول که الف نقش بست
    بر در محجوبه احمد نشست

    حلقه حی را کالف اقلیم داد
    طوق ز دال و کمر از میم داد

    لاجرم او یافت از آن میم و دال
    دایره دولت و خط کمال

    بود درین گنبد فیروزه خشت
    تازه ترنجی زسرای بهشت

    رسم ترنجست که در روزگار
    پیش دهد میوه پس آرد بهار

    کنت نبیا چو علم پیش برد
    ختم نبوت به محمد سپرد

    مه که نگین دان زبرجد شدست
    خاتم او مهر محمد شدست

    گوش جهان حلقه کش میم اوست
    خود دو جهان حلقه تسلیم اوست

    خواجه مساح و مسیحش غلام
    آنت بشیر اینت مبشر به نام

    امی گویا به زبان فصیح
    از الف آدم و میم مسیح

    همچو الف راست به عهد و وفا
    اول و آخر شده بر انبیا

    نقطه روشن تر پرگار کن
    نکته پرگارترین سخن

    از سخن او ادب آوازه ای
    وز کمر او فلک اندازه ای

    کبر جهان گرچه بسر بر نکرد
    سر به جهان هم به جهان در نکرد

    عصمتیان در حرمش پردگی
    عصمت از او یافته پروردگی

    تربتش از دیده جنایت ستان
    غربتش از مکه جبایت ستان

    خامشی او سخن دلفروز
    دوستی او هنر عیب سوز

    فتنه فرو کشتن ازو دلپذیر
    فتنه شدن نیز برو ناگزیر

    بر همه سر خیل و سر خیر بود
    قطب گرانسنگ سبک سیر بود

    شمع الهی ز دل افروخته
    درس ازل تا ابد آموخته

    چشمه خورشید که محتاج اوست
    نیم هلال از شب معراج اوست

    تخت نشین شب معراج بود
    تخت نشان کمر و تاج بود

    داده فراخی نفس تنگ را
    نعل زده خنگ شب آهنگ را

    از پی باز آمدنش پای بست
    موکبیان سخن ابلق بدست

    چون تک ابلق بتمامی رسید
    غاشیه داری به نظامی رسید
    ویرایش توسط love-kh : 2011.08.17 در ساعت 16:03
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  10. #10
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض



    شرمندم پري عزيز
    اصلا حواسم نبود


    خمسه نظامي -
    مخزن الاسرار – بخش۵ – در معراج



    نیم شبی کان ملک نیمروز
    کرد روان مشعل گیتی فروز

    نه فلک از دیده عماریش کرد
    زهره و مه مشعله داریش کرد

    کرد رها در حرم کاینات
    هفت خط و چار حد و شش جهات


    روز شده با قدمش در وداع
    زامدنش آمده شب در سماع

    دیده اغیار گران خواب گشت
    کو سبک از خواب عنان تاب گشت

    با قفس قالب ازین دامگاه
    مرغ دلش رفته به آرامگاه

    مرغ پر انداخته یعنی ملک
    خرقه در انداخته یعنی فلک


    مرغ الهیش قفس پر شده
    قالبش از قلب سبکتر شده

    گام به گام او چو تحرک نمود
    میل به میلش به تبرک ربود


    چون دو جهان دیده بر او داشتند
    سر ز پی سجده فرو داشتند

    پایش ازان پایه که سر پیش داشت
    مرحله بر مرحله صد بیش داشت

    رخش بلند آخورش افکند پست
    غاشیه را بر کتف هر که هست


    بحر زمین کان شد و او گوهرش
    برد سپهر از پی تاج سرش

    گوهر شب را به شب عنبرین
    گاو فلک برد ز گاو زمین


    او ستده پیشکش آن سفر
    از سرطان تاج و زجوزا کمر

    خوشه کزو سنبل*تر ساخته
    سنبله را بر اسد انداخته


    تا شب او را چه قدر قدر هست
    زهره شب سنج ترازو به دست

    سنگ ورا کرده ترازو سجود
    زانکه به مقدار ترازو نبود


    ریخته نوش از دم سیسنبری
    بر دم این عقرب نیلوفری

    چون ز کمان تیر شکر زخمه ریخت
    زهر ز بزغاله خوانش گریخت


    یوسف دلوی شده چون آفتاب
    یونس حوتی شده چون دلو آب

    تا به حمل تخت ثریا زده
    لشگر گل خیمه به صحرا زده


    از گل آن روضه باغ رفیع
    ربع زمین یافته رنگ ربیع

    عشر ادب خوانده ز سبع سما
    عذر قدم خواسته از انبیا


    ستر کواکب قدمش میدرید
    سفت ملایک علمش میکشید

    ناف شب آکنده ز مشک لبش
    نعل مه افکنده سم مرکبش


    در شب تاریک بدان اتفاق
    برق شده پویه پای براق

    کبک وش آن باز کبوتر نمای
    فاخته*رو گشت بفر همای


    سدره شده صد ره پیراهنش
    عرش گریبان زده در دامنش

    شب شده روز اینت نهاری شگرف
    گل شده سرو اینت بهاری شگرف


    زان گل و زان نرگس کانباغ داشت
    نرگس او سرمه مازاغ داشت

    چون گل ازین پایه فیروزه فرش
    دست به دست آمد تا ساق عرش


    همسفرانش سپر انداختند
    بال شکستند و پر انداختند

    او بتحیر چو غریبان راه
    حلقه زنان بر در آن بارگاه


    پرده نشینان که درش داشتند
    هودج او یکتنه بگذاشتند

    رفت بدان راه که همره نبود
    این قدمش زانقدم آگه نبود

    هر که جز او بر در آن راز ماند
    او هم از آمیزش خود باز ماند

    بر سر هستی قدمش تاج بود
    عرش بدان مائده محتاج بود

    چون به همه حرق قلم در کشید
    ز آستی عرش علم برکشید

    تا تن هستی دم جان می*شمرد
    خواجه جان راه به تن می*سپرد


    چون بنه عرش به پایان رسید
    کار دل و جان به دل و جان رسید

    تن به گهر خانه اصلی شتافت
    دیده چنان شد که خیالش نیافت


    دیده که نور ازلی بایدش
    سر به خیالات فرو نایدش

    راه قدم پیش قدم در گرفت
    پرده خلقت زمیان برگرفت


    کرد چو ره رفت زغایت فزون
    سر ز گریبان طبیعت برون

    همتش از غایت روشن دلی
    آمده در منزل بی منزلی


    غیرت ازین پرده میانش گرفت
    حیرت ازان گوشه عنانش گرفت

    پرده در انداخته دست وصال
    از در تعظیم سرای جلال


    پای شد آمد بسر انداخته
    جان به تماشا نظر انداخته

    رفت ولی زحمت پائی نداشت
    جست ولی رخصت جائی نداشت


    چون سخن از خود به در آمد تمام
    تا سخنش یافت قبول سلام

    آیت نوری که زوالش نبود
    دید به چشمی که خیالش نبود


    دیدن او بی عرض و جوهرست
    کز عرض و جوهر از آنسو ترست

    مطلق از آنجا که پسندیدنیست
    دید خدا را و خدا دیدنیست


    دیدنش از دیده نباید نهفت
    کوری آنکس که بدیده نگفت

    دید پیمبر نه به چشمی دگر
    بلکه بدین چشم سر این چشم سر


    دیدن آن پرده مکانی نبود
    رفتن آن راه زمانی نبود

    هر که در آن پرده نظرگاه یافت
    از جهت بی جهتی راه یافت


    هست ولیکن نه مقرر بجای
    هر که چنین نیست نباشد خدای

    کفر بود نفی ثباتش مکن
    جهل بود وقف جهاتش مکن


    خورد شرابی که حق آمیخته
    جرعه آن در گل ما ریخته

    لطف ازل با نفسش همنشین
    رحمت حق نازکش او نازنین


    لب به شکر خنده بیاراسته
    امت خود را به دعا خواسته

    همتش از گنج توانگر شده
    جمله مقصود میسر شده


    پشت قوی گشته از آن بارگاه
    روی درآورد بدین کارگاه

    زان سفر عشق نیاز آمده
    در نفسی رفته و باز آمده


    ای سخنت مهر زبانهای ما
    بوی تو جانداروی جانهای ما








    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  11. #11
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    دشمنت شرمنده بهارجان.

    "خمسه ی نظامی -مخزن الاسرار"
    (( بخش۶ ))
    نعت اول


    شمسه نه مسند هفت اختران
    ختم رسل خاتم پیغمبران

    احمد مرسل که خرد خاک اوست
    هر دو جهان بسته فتراک اوست

    تازه ترین سنبل صحرای ناز
    خاصه*ترین گوهر دریای راز

    سنبل او سنبله روز تاب
    گوهر او لعل گر آفتاب

    خنده خوش زان نزدی شکرش
    تا نبرد آب صدف گوهرش

    گوهر او چون دل سنگی نخست
    سنگ چرا گوهر او را شکست

    کرد جدا سنگ ملامت گرش
    گوهری از رهگذر گوهرش

    یافت فراخی گهر از درج تنگ
    نیست عجب زادن گوهر ز سنگ

    آری از آنجا که دل سنگ بود
    خشکی سوداش در آهنگ بود

    کی شدی این سنگ مفرح گزای
    گر نشدی درشکن و لعل سای

    سیم دیت بود مگر سنگ را
    کامد و خست آن دهن تنگ را

    هر گهری کز دهن سنگ خاست
    با لبش از جمله دندان بهاست

    گوهر سنگین که زمین کان اوست
    کی دیت گوهر دندان اوست

    فتح بدندان دیتش جان کنان
    از بن دندان شده دندان کنان

    چون دهن از سنگ بخونابه شست
    نام کرم کرد بخود بر درست

    از بن دندان سر دندان گرفت
    داد بشکرانه کم آن گرفت

    زارزوی داشته دندان گذاشت

    کز دو جهان هیچ بدندان نداشت

    در صف ناورد گه لشکرش
    دست علم بود و زبان خنجرش

    خنجر او ساخته دندان نثار
    خوش نبود خنجر دندانه*دار

    اینهمه چه؟ تا کرمش بنگرند
    خار نهند از گل او برخورند

    باغ پر از گل سخن خار چیست
    رشته پر از مهره دم مار چیست

    با دم طاوس کم زاغ گیر
    با دم بلبل طرف باغ گیر

    طبع نظامی که بدو چونگلست
    بر گل او نغز نوا بلبلست
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  12. #12
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    خمسه نظامي - مخزن الاسرار – بخش۷ – نعت دوم



    ای تن تو پاک تر از جان پاک
    روح تو پرورده روحی فداک

    نقطه گه خانه رحمت توئی
    خانه بر نقطه زحمت توئی

    راهروان عربی را تو ماه
    یاوگیان عجمی را تو راه

    ره به تو یابند و تو ره ده نه ای
    مهتر ده خود تو و در ده نه ای

    چون تو کریمان که تماشا کنند
    رستی تنها نه به تنها کنند

    از سر خوانی که رطب خورده ای
    از پی ما زله چه آورده ای

    لب بگشا تا همه شکر خورند
    ز آب دهانت رطب تر خورند

    ای شب گیسوی تو روز نجات
    آتش سودای تو آب حیات

    عقل شده شیفته روی تو
    سلسله شیفتگان موی تو

    چرخ ز طوق کمرت بنده ای
    صبح ز خورشید رخت خنده ای

    عالم تردامن خشک از تو یافت
    ناف زمین نافه مشک از تو یافت

    از اثر خاک تو مشگین غبار
    پیکر آن بوم شده مشک بار

    خاک تو از باد سلیمان بهست
    روضه چگویم که ز رضوان بهست

    کعبه که سجاده تکبیر تست
    تشنه جلاب تباشیر تست

    تاج تو و تخت تو دارد جهان
    تخت زمین آمد و تاج آسمان

    سایه نداری تو که نور مهی
    رو تو که خود سایه نور اللهی

    چار علم رکن مسلمانیت
    پنج دعا نوبت سلطانیت

    خاک ذلیلان شده گلشن به تو
    چشم غریبان شده روشن به تو

    تا قدمت در شب گیسو فشان
    بر سر گردون شده دامن کشان

    پر زر و در گشته ز تو دامنش
    خشتک زر سوزه پیراهنش

    در صدف صبح به دست صفا
    غالیه بوی تو ساید صبا

    لاجرم آنجا که صبا تاخته
    لشگر عنبر علم انداخته

    بوی کز آن عنبر لرزان دهی
    گر به دو عالم دهی ارزان دهی

    سدره ز آرایش صدرت زهیست
    عرش در ایوان تو کرسی نهیست

    روزن حاجت چو بود صبح تاب
    ذره بود عرش در آن آفتاب

    گرنه ز صبح آینه بیرون فتاد
    نور تو بر خاک زمین چون فتاد

    ای دو جهان زیر زمین از چه ای
    گنج نه ای خاک نشین از چه ای

    تا تو به خاک اندری ای گنج پاک
    شرط بود گنج سپردن به خاک

    گنج ترا فقر تو ویرانه بس
    شمع ترا ظل تو پروانه بس

    چرخ مقوس هدف آه تست
    چنبر دلوش رسن چاه تست

    ایندو طرف گرد سپید و سیاه
    راه تو را پیک ز پیکان راه

    عقل شفا جوی و طبیبش توئی
    ماه سفرساز و غریبش توئی

    خیز و شب منتظران روز کن
    طبع نظامی طرب افروز کن








    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  13. #13
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض



    با تشکر از مهسای عزیز که با ایجاد این تاپیک ، فرصتی رو در اختیار ما قرار داد که از اشعار نظامی گنجوی استفاده ببریم

    دوستان عزیز برای سهولت کار در ارسال اشعار ، از فهرست زیر کمک می گیریم
    .



    آثار نظامی گنجوی
    :

    مخزن الاسرار
    (درحال ارسال)
    لیلی و مجنون

    خسرو و شیرین

    هفت پیکر

    اسکندرنامه

    شرف نامه

    خرد نامه




    ابتدا از کتاب وزین "مخزن الاسرار"آغاز می کنیم
    :

    مخزن الاسرار – بخش۱ – آغاز سخن ***
    مخزن الاسرار – بخش۲ – (مناجات اول) در سیاست و قهر یزدان***
    مخزن الاسرار – بخش۳ – (مناجات دوم) در بخشایش و عفو یزدان***
    مخزن الاسرار – بخش۴ – در نعت رسول اکرم***
    مخزن الاسرار – بخش۵ – در معراج***
    مخزن الاسرار – بخش۶ – نعت اول***
    مخزن الاسرار – بخش۷ – نعت دوم***

    مخزن الاسرار – بخش۸ – نعت سوم
    مخزن الاسرار – بخش۹ – نعت چهارم
    مخزن الاسرار – بخش۱۰ – در مدح ملک فخرالدین بهرامشاه بن داود
    مخزن الاسرار – بخش۱۱ – خطاب زمین بوس
    مخزن الاسرار – بخش۱۲ – در مقام و مرتبت این نامه
    مخزن الاسرار – بخش۱۳ – گفتار در فضیلت سخن
    مخزن الاسرار – بخش۱۴ – برتری سخن منظوم از منثور
    مخزن الاسرار – بخش۱۵ – در توصیف شب و شناختن دل
    مخزن الاسرار – بخش۱۶ – خلوت اول در پرورش دل
    مخزن الاسرار – بخش۱۷ – ثمره خلوت اول
    مخزن الاسرار – بخش۱۸ – خلوت دوم در عشرت شبانه
    مخزن الاسرار – بخش۱۹ – ثمره خلوت دوم
    مخزن الاسرار – بخش۲۰ – مقالت اول در آفرینش آدم
    مخزن الاسرار – بخش۲۱ – داستان پادشاه نومید و آمرزش یافتن او
    مخزن الاسرار – بخش۲۲ – مقالت دوم در عدل و نگهداری انصاف
    مخزن الاسرار – بخش۲۳ – حکایت نوشیروان با وزیر خود
    مخزن الاسرار – بخش۲۴ – مقالت سوم در حوادث عالم
    مخزن الاسرار – بخش۲۵ – حکایت سلیمان با دهقان
    مخزن الاسرار – بخش۲۶ – مقالت چهارم در رعایت از رعیت
    مخزن الاسرار – بخش۲۷ – داستان پیر زن با سلطان سنجر
    مخزن الاسرار – بخش۲۸ – مقالت پنجم در وصف پیری
    مخزن الاسرار – بخش۲۹ – داستان پیر خشت*زن
    مخزن الاسرار – بخش۳۰ – مقالت ششم در اعتبار موجودات
    مخزن الاسرار – بخش۳۱ – داستان سگ و صیاد و روباه
    مخزن الاسرار – بخش۳۲ – مقالت هفتم در فضیلت آدمی بر حیوانات
    مخزن الاسرار – بخش۳۳ – داستان فریدون با آهو
    مخزن الاسرار – بخش۳۴ – مقالت هشتم در بیاین آفرینش
    مخزن الاسرار – بخش۳۵ – داستان میوه فروش و روباه
    مخزن الاسرار – بخش۳۶ – مقالت نهم در تک مونات دنیوی
    مخزن الاسرار – بخش۳۷ – داستان زاهد توبه شکن
    مخزن الاسرار – بخش۳۸ – مقالت دهم در نمودار آخرالزمان
    مخزن الاسرار – بخش۳۹ – داستان عیسی
    مخزن الاسرار – بخش۴۰ – مقالت یازدهم در بیوفائی دنیا
    مخزن الاسرار – بخش۴۱ – داستان مبد صاحب نظر
    مخزن الاسرار – بخش۴۲ – مقالت دوازدهم در وداع منزل خاک
    مخزن الاسرار – بخش۴۳ – داستان دو حکیم متنازع
    مخزن الاسرار – بخش۴۴ – مقالت سیزدهم در نکوهش جهان
    مخزن الاسرار – بخش۴۵ – داستان حاجی و صوفی
    مخزن الاسرار – بخش۴۶ – مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت
    مخزن الاسرار – بخش۴۷ – داستان پادشاه ظالم با مرد راستگوی
    مخزن الاسرار – بخش۴۸ – مقالت پانزدهم در نکوهش رشگبران
    مخزن الاسرار – بخش۴۹ – داستان ملکزاده جوان با دشمنان پیر
    مخزن الاسرار – بخش۵۰ – مقالت شانزدهم در چابک روی
    مخزن الاسرار – بخش۵۱ – داستان کودک مجروح
    مخزن الاسرار – بخش۵۲ – مقالت هفدهم در پرستش و تجرید
    مخزن الاسرار – بخش۵۳ – داستان پیر و مرید
    مخزن الاسرار – بخش۵۴ – مقالت هیجدهم در نکوهش دورویان
    مخزن الاسرار – بخش۵۵ – داستان جمشید با خاصگی محرم
    مخزن الاسرار – بخش۵۶ – مقالت نوزدهم در استقبال آخرت
    مخزن الاسرار – بخش۵۷ – داستان هارون*الرشید با موی تراش
    مخزن الاسرار – بخش۵۸ – مقالت بیستم در وقاحت ابنای عصر
    مخزن الاسرار – بخش۵۹ – داستان بلبل با باز
    مخزن الاسرار – بخش۶۰ – انجام کتاب



    جهت همکاری در ارسال اشعار ، می توانید از این منبع کمک بگیرید.
    قوانین همیشگی و روتین بخش اشعار را در این تاپیک نیز رعایت کنید.
    پیشاپیش از همکاری عزیزان ممنونم.



    ویرایش توسط love-kh : 2011.08.19 در ساعت 10:06
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  14. #14
    neginalmas
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    November 2010
    محل سکونت
    زير چتررنگين كمون خدا
    نوشته ها
    4,257
    1,726
    2,055

    پیش فرض




    ای مدنی برقع و مکی نقاب

    سایه نشین چند بود آفتاب


    گر مهی از مهر تو موئی بیار
    ور گلی از باغ تو بوئی بیار


    منتظرانرا به لب آمد نفس
    ای ز تو فریاد به فریادرس


    سوی عجم ران منشین در عرب
    زرده روز اینک و شبدیز شب


    ملک برآرای و جهان تازه کن
    هردو جهانرا پر از آوازه کن


    سکه تو زن تا امرا کم زنند
    خطبه تو کن تا خطبا دم زنند


    خاک تو بوئی به ولایت سپرد
    باد نفاق آمد و آن بوی برد


    باز کش این مسند از آسودگان
    غسل ده این منبر از آلودگان


    خانه غولند بپردازشان

    در غله دان عدم اندازشان


    کم کن اجری که زیادت خورند
    خاص کن اقطاع که غارتگرند


    ما همه جسمیم بیا جان تو باش
    ما همه موریم سلیمان تو باش


    از طرفی رخنه دین میکنند
    وز دگر اطراف کمین میکنند


    شحنه توئی قافله تنها چراست
    قلب تو داری علم آنجا چراست


    یا علیی در صف میدان فرست
    یا عمری در ره شیطان فرست


    شب به سر ماه یمانی درآر
    سر چو مه از برد یمانی برآر


    با دو سه در بند کمربند باش
    کم زن این کم زده چند باش


    پانصد و هفتاد بس ایام خواب
    روز بلندست به مجلس شتاب


    خیز و بفرمای سرافیل را
    باد دمیدن دو سه قندیل را


    خلوتی پرده اسرار شو
    ما همه خفتیم تو بیدار شو


    ز آفت این خانه آفت پذیر
    دست برآور همه را دست گیر


    هر چه رضای تو بجز راست نیست
    با تو کسی را سر وا خواست نیست


    گر نظر از راه عنایت کنی
    جمله مهمات کفایت کنی


    دایره بنمای به انگشت دست
    تا به تو بخشیده شود هر چه هست


    با تو تصرف که کند وقت کار
    از پی آمرزش مشتی غبار


    از تو یکی پرده برانداختن
    وز دو جهان خرقه درانداختن


    مغز نظامی که خبر جوی تست
    زنده دل از غالیه بوی تست


    از نفسش بوی وفائی ببخش
    ملک فریدون به گدائی ببخش
    ویرایش توسط neginalmas : 2011.08.19 در ساعت 13:35
    سپيـــده كه سر بــزند
    دراين بيشه زارخـــــزان زده
    شايد گلــي بــرويـد
    شبيــه گلي كه دربهــــار رويـيــده
    پس بـه نــام زندگــي
    هرگز مگو هرگــــــز....!
  15. #15
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    خمسه نظامي - مخزن الاسرار – بخش۹ – نعت چهارم






    ای گهر تاج فرستادگان
    تاج ده گوهر آزادگان


    هر چه زبیگانه وخیل تواند
    جمله در این خانه طفیل تواند

    اول بیت ار چه به نام تو بست
    نام تو چون قافیه آخر نشست

    این ده ویران چو اشارت رسید
    از تو و آدم به عمارت رسید

    آنچه بدو خانه نوآیین بود
    خشت پسین دای نخستین بود

    آدم و نوحی نه به از هر دوی
    مرسله یک گره از هر دوی

    آدم از آن دانه که شد هیضه دار
    توبه شدش گلشکر خوشگوار

    توبه دل در چمنش بوی تست
    گلشکرش خاک سر کوی تست

    دل ز تو چون گلشکر توبه خورد
    گلشکر از گلشکری توبه کرد

    گوی قبولی ز ازل ساختند
    در صف میدان دل انداختند

    آدم نو زخمه درآمد به پیش
    تا برد آنگوی به چوگان خویش

    بارگیش چون عقب خوشه رفت
    گوی فرو ماند و فرا گوشه رفت

    نوح که لب تشنه به حیوان رسید
    چشمه غلط کرد و به طوفان رسید

    مهد براهیم چو رای اوفتاد
    نیم ره آمد دو سه جای اوفتاد

    چون دل داود نفس تنگ داشت
    در خور این زیر، بم آهنگ داشت

    داشت سلیمان ادب خود نگاه
    مملکت آلوده نجست آین کلاه

    یوسف از آن چاه عیانی ندید
    جز رسن و دلو نشانی ندید



    خضر عنان زین سفر خشک تافت
    دامن خود تر شدهٔ چشمه یافت

    موسی از این جام تهی دید دست
    شیشه به کهپایه «ارنی» شکست

    عزم مسیحا نه به این دانه بود
    کو ز درون تهمتی خانه بود

    هم تو «فلک طرح» درانداختی
    سایه بر این کار برانداختی

    مهر شد این نامه به عنوان تو
    ختم شد این خطبه به دوران تو

    خیز و به از چرخ مداری بکن
    او نکند کار تو کاری بکن

    خط فلک خطه میدان تست
    گوی زمین در خم چوگان تست

    تا زعدم گرد فنا برنخاست
    می تک و می تاز که میدان تراست

    کیست فنا کاب ز جامت برد
    یا عدم سفله که نامت برد

    پای عدم در عدم آواره کن
    دست فنا را به فنا پاره کن

    ای نفست نطق زبان بستگان
    مرهم سودای جگر خستگان

    عقل به شرع تو ز دریای خون
    کشتی جان برد به ساحل درون

    قبله نه چرخ به کویت دراست
    عبهر شش روزه به مویت دراست

    ملک چو مویت همه درهم شود
    گر سر موئی زسرت کم شود

    بی قلم از پوست برون خوان توئی
    بی سخن از مغز درون دان توئی

    زان بزد انگشت تو بر حرف پای
    تا نشود حرف تو انگشت سای

    حرف همه خلق شد انگشت رس
    حرف تویی زحمت انگش کس

    پست شکر گشت غبار درت
    پسته و عناب شده شکرت

    یک کف پست تو به صحرای عشق
    برگ چهل روزه تماشای عشق

    تازه ترین صبح نجاتی مرا
    خاک توام کاب حیاتی مرا

    خاک تو خود روضه جان منست
    روضه تو جان و جهان منست

    خاک تو در چشم نظامی کشم
    غاشیه بر دوش غلامی کشم

    بر سر آنروضه چون جان پاک
    خیزم چون باد و نشینم چو خاک

    تا چو سران غالیهٔ تر کنند
    خاک مرا غالیهٔ سر کنند









    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


صفحه 1 از 14 12345611 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 201

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •