ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 41 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 605
  1. #1
    kamal_n13
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    تهران ..
    نوشته ها
    1,463
    3,898
    809

    Flower 32 32 ۞₪اشــعـآر قـاآنـی₪۞* قطعات*



    مثنوی

    الا ای نیوشندهٔ هوشیار
    یکی نغز گفت آرمت گوش دار
    به گیتی بسی رفت گفت و شنید
    که تا آفرینش چسان شد پدید
    به اندازهٔ وهم خود هر کسی
    سخن*های بیهوده راند بسی
    چو مرد از خرد ره نداند برون
    خرد را شمارد همی رهنمون
    گرش از خرد راه بیرون بدی
    شناساییش لختی افزون بدی
    نبینی مگرکودک شیرخوار
    که بادام و جوزش نهی در کنار
    ابا پوست بگذاردش در دهان
    نداندکه مغزش بود در میان
    همی خاید آن جوز و بادام را
    به ناکام رنجه کندکام را
    ولیکن پس از یک دو سال دگر
    که لختی شود دانشش بیشتر
    چو بادام و جوزش نهی در کنار
    شود مغز را زان میان خواستار
    بیندازد آن پوست را از برون
    که تا مغز پیدا شود از درون
    تو آن طفلی و وهم تو کام تو
    زمین و زمان جوز و بادام تو
    نبینی در آن بودنی*های نغز
    همی پوست خایی ابر جای مغز
    مگر فیض عشقت شود رهنمون
    که تا مغز از پوست آری برون
    کس این مغز را باز داند ز پوست
    که با خویش دشمن شود بهر دوست
    کسی پا گذارد درین دایره
    کش از عشق در جان فتد نایره
    کسی راز این پرده داند درست
    که بی*پرده جان برفشاند نخست
    تنی گردد آگه ز سرّ خدای
    که از جان و دل سر نماید فدای
    نیندیشد از تیغ و تیر و کمان
    نپرهیزد از زخم گرز و سنان
    ننالد گر از زخم تیر درشت
    شود تنش بر گونهٔ خارپشت
    نپرسد گرش تیر و خنجر زنند
    نترسد گرش پتک بر سر زنند
    و گر خیمه سوزندش و بارگاه
    نگردد ز سوز درون دادخواه
    پسر را اگرکشته بیند به پیش
    غم دل نهان دارد از جان خویش
    وگر خسته بیند برادر به تیغ
    ببندد زبان از فسوس و دریغ
    و گر دختران بسته بیند به بند
    و یا خواهران را سر اندر کمند
    نگوید به جز شکر پروردگار
    نموید بر آن بستگان زار زار
    و گر تیر بارند بر پیکرش
    همان شور یزدان بود بر سرش
    و گر اسب تازند بر پیکرش
    بجنبد ز شادی دل اندر برش
    چنین درد در خورد هر مرد نیست
    کسی حز حسین اهل این درد نیست
    ندیدی که در عرصهٔ کربلا
    چسان بود صابر به چندین بلا
    لب تشنه جان داد نزد فرات
    چو اسکندر از شوق آب حیات
    ز یکسو تنش گشته آماج تیر
    ز یکسو زن و خواهرانش اسیر
    زنان سیه*پوش از خیمه گاه
    سیه کرده آفاق از دود آه
    ز یکسو بهشتی رخان دستگیر
    درون دوزخ و آهشان زمهریر
    سکینه به زنجیر و زینب به بند
    رقیه بُغلّ عابدین در کمند
    چو برک گل از غم خراشیده روی
    چو اوراق سنبل پریشیده موی
    رخ از خون چو تاج خروسان شده
    نگارین چو کفّ عروسان شده
    یکی را رخ از زخم سیلی فکار
    یکی را کف از خون دل پرنگار
    یکی را دو رخ نیلی از ضرب مشت
    یکی را سر نیزه بالای پشت
    یکی ژاله پاشید بر لاله برگ
    یکی خسته عناب را از تگرگ
    یکی بر رخ از زلف بگشوده تاب
    چو دود پراکنده بر آفتاب
    ولی این همه زجر بی*اجر نیست
    که زخمی که جانان زند زجر نیست
    مگر دیده باشی به عشق مجاز
    که معشوق با عاشق آید به راز
    بخندد همی عاشق از زخم یار
    کزین زخم زخمی قوی*تر بیار
    وگر جز به عاشق نماید ستم
    دو چشمش شود خیره و دل دژم
    به معشوق زیبا درشتی کند
    بدان خوبرو ساز زشتی کند
    پس ایدون ز آیین عشق مجاز
    ز عشق حقیقی توان جست راز
    که مشتاق یزدان بلاجو بود
    خوشست از بلا چون بلازو بود
    بلا هست تخم و ولا هست بر
    به اندازهٔ تخم خیزد ثمر
    هر آنکس که افزون بلاکش بود
    فزون*تر دلش در بلا خوش بود
    بلاکش زرست و بلا آتشست
    زر پاک بی*غش در آتش خوشست
    حیات روان در هلاک تنست
    از آن رو که جان را بدن دشمنست
    نفرساید ار دانه در زیر خاک
    نیارد در آخر ثمرهای پاک
    همان روشنست این سخن نزد جمع
    که از سوز دل سرفرازست شمع
    همان آهنست آنکه انجام کار
    به چنگال حیدر شود ذوالفقار
    ولیکن از آن پس که آهنگران
    زنندش*ا به سر بتکهای گران
    اگر خون نگردد غذا در جگر
    ز ادراک در مغز نبود اثر
    نه آن نطفه است آدمی را نخست
    که باید ز رجس تن خویش شست
    کز اول شود خون به زهدان مام
    از آن پس بنه ماه ماهی تمام
    نه سنگست کاخر به چندین گداز
    شود روشن آیینهٔ دلنواز
    ولی نیست او را بلا سودمند
    که طینت بود زشت و نادلپسند
    نه هر دانه*ای میوهٔ تر دهد
    نه هر نی به بنگاله شکّر دهد
    نه هر قطره*ای در صدف دُر شود
    نه هرگز ریاحی بود حر شود
    نه هر زن بود در سعادت بتول
    نه هر مردی اندر شرافت رسول
    نه هر کس که شد کشته در کربلا
    بود در قیامت ز اهل ولا
    بسی بد حسین نام در کوفیان
    که شد کشته و شد به دوزخ روان
    نه هرکس که او را بود نام نیک
    بود در قیامت سرانجام نیک
    بانوی شه قبلهٔ اهل حرم
    گلبن رضوان گل باغ ارم
    مهرفلک شیفتهٔ چهر او
    زهره و مه مشتری مهر او
    زلفش گردون و رخش آفتا*ب
    موی همه چین و به چین مشک ناب
    راهزن زهره دو هاروت او
    لعل جگر خون ز دو یاقوت او
    آینهٔ حسن عروسان بکر
    پرده*نشین*تر ز عروسان فکر
    پردگیان فلکی برده*اش*
    پرده*نشینان همه پرورده*اش
    لعلش در پرده ره جان زده
    پردهٔ یاقوت به مرجان زده
    در طرب قدش در بوستان
    پردهٔ قمری زده سرو روان
    خواجهٔ خاتون ختنی روی او
    ترک فلک خال دو هندوی او
    تابستان چون به شمیران چمید
    درکنف خسرو ایران خزید
    روزی از بس که هواگم شد
    روهینا موم صفت نرم شد
    خاطرش* از گرما بیتاب گشت
    زآتش خورشید گلش آب گشت
    از پی راحت سوی سرداب شد
    آهوی چشمش به شکر خواب شد
    مطبخی از بهر طعام سِرِه
    داشت قضا را بره*ای نادره
    آهوی چین شیفتهٔ چشم او
    نرم*تر از موی بتان پشم او
    دنبهٔ او چون کفل گور نر
    بلکه به نسبت قدری چرب*تر
    تالی مشک ختنی پشک او
    مغز جهان عطسه زن از مشک او
    بی*خبر از مطبخی آن شیر مست
    رسته شد از بند و به سرداب جست
    بره به خلوتگه خورشید شد
    ثور به سر منزل ناهید شد
    خورشید آرد به سوی بره*رو*ی
    لیک ندیدم بره خورشید جوی
    لاجرم آن برّهٔ آهو خرام
    کرد چو در بنگه آهو مقام
    چون بره کز گرگ فتد در گریز
    هر طرفی آمد در جست و خیز
    آهوی بزم ملک شیرگیر
    آنکه کند شیران ز آهو اسیر
    کرد بدو رو که دلیرت که کرد
    راست بگو ای بره شیرت که کرد
    تا که ترا گفت که شیدا شوی
    در برگی گرگ زلیخا شوی
    عادت گرگان بهل ای شیر مست
    تا نرسد بر تو ز شیران شکست
    غفلت خرگوشیت از سر بهل
    همچو پلنگان چه شوی شیر دل
    شیر نیی بگذر ازین فکر خام
    کاهوی وامانده در آری به دام
    شیر شود صید دو آهوی من
    روبهکا خیره میا سوی من
    شیر زنم ای برهٔ شیر مست
    شیرزنان را که کند زیر دست
    آن برهٔ نازک نغز سره
    مات شد از آن سخنان یکسره
    بار دگر از دو لب نوشخند
    خواست که سازد بره را گرگ بند
    گفت که ای انسی وحشی خرام
    چشم تو آورده ددان را به دام
    چند در این خانه چرا می*کنی
    جلوه درین طرفه سرا می*کنی
    بهر من این خانه خریدست شاه
    تا نبرد کس سوی این خانه راه
    فارغ از اندوه شد آمد شوم
    روز و شب آسوده درا و بغنوم
    خانه گر از تست من اینجا که*ام
    خفته به سرداب ز بهر چه*ام
    ور ز من این خانه تو پس کیستی
    جلوه*کنان هر طرف از چیستی
    بره کش از هوش تهی بود مغز
    گوش فرا ده بدان گفت نغز
    آن سخنان را چو ز خاتون شنود
    یک* دو سه عسطه زد و برجست زود
    همچو کسی کز پی تقلید کس
    بجهد و خنبک زند از پیش و پس
    جُست ز هر سوی و همی زد عطاس
    مهره در افکند تو گفتی به طاس*
    بانوی شه آهوک سیمبر
    خیره شدش چشم پلنگی به سر
    گفتش کای برّه ز بس ریمنی
    مانا کز تخمهٔ اهریمنی
    روبهکا بس کن ازین مکر و بند
    شیر ژیان را چه کنی ریشخند
    خرس نیی خرسک بازی چرا
    خصم نیی دوست گدازی چرا
    این همه تقلید چو عنتر چه بود
    عطسه*ئی مغز مکرّر چه بود
    تا که ترا گفت که موذی نیی
    بره نیی لاشک بوزینه*ای
    عطسه*زنان چند ز جا می*جهی
    گه به زمین گه به هوا می*جهی
    بس کن ازین گرگ دلی* ای بره
    چند به خورشید کنی مسخره
    تا کی چون موش نمایی دغل
    گربهٔ حیلت بفکن از بغل
    بار خدایی که ترا برّه کرد
    گرگ صفت از چه ترا غرّه کرد
    الغرض از شومی*ات ای شوم بخت
    من کشم این لحظه ازین خانه رخت
    این تو و این خانه و این جایگاه
    این من و از کید تو جستن پناه
    سگ بسرایی چو نماید قرار
    نیست در آن خانه ملک را گذار
    طوطی همدم نشود با غراب
    شب چو درآید برود آفتاب
    گیرم این خانه بهشتی بود
    چون تو کنی جای کنشتی بود
    گر تو درین خانه نمایی مقر
    گرچه بهشتست نماید سقر
    جنت از آن گشته مهذّب بسی
    زانکه در او نیست معذّب کسی
    هرکه به مردم برساند گزند
    گرگش* دان گرچه بود گوسفند
    ای دل از معنی هر قصه*ای
    کوش که باری ببری حصه*ای
    قصدم ازین قصه نبد یکسره
    صحبت بانو و سرا و بره
    بانو روحست و سرا روزگار
    بره همان سیرت ناسازگار
    جا چو کند سیرت بد در بدن
    روح گریزد به ضرورت ز تن
    کوش که از سیرت بد وارهی
    تا به سرای ابدی پا نهی
    هرکه به جان سیرت بد ترک کرد
    صحبت نیکان جهان درک کرد

    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.04 در ساعت 14:52
    گفته بودی گنج در ویرانه هاست
    راست گفت چون وجودت در دل ویران ماست.
  2. #2
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    " به نام اوکه یادش در دلم ترنم زیباترین ترانه ها و نغمه های عاشقانه است "



    دوستان عزیز ، در این تاپیک قرار است مجموعه ی اشعار قاآنی ، شاعر توانای کشور را قرار دهیم.
    با تشکر از کمال عزیز جهت ایجاد تاپیک ، از طرف مدیر عزیز بخش اشعار (MELINA) ، قوانین و فهرستی که
    باید به ترتیب آن ادامه بدهیم را ذکر می کنم.

    پیشاپیش از همکاری همگی سپاسگزارم. لطفا جهت ارسال اشعار به قوانین زیر دقت کنید.


    1-اشعار را فقط و فقط بر اساس فهرست زیر ، به ترتیب از بالا ارسال کنید.اشعار تکراری را دوباره ارسال نکنید.
    (اشعاری که رنگ آنها متفاوت هست ، قبلا ارسال شده اند)
    2-پست هارا با رنگبندی و تزیینات جانبی همراه کنید.
    3-هر کاربر بیشتر از سه یا چهار ارسال در روز ، در هر تاپیک (به جز مشاعره ها و بازی با اشعار ) نداشته باشد.
    4-شماره ی هر قطعه شعر و نام آن را در صورت موجود بودن ، ذکر کنید و یا مصرع اول را در ابتدای پستتون بنویسید.
    6-جهت سهولت در انجام کار ، از این منبع استفاده کنید.



    آثار قاآنی

    غزلیات
    قصاید
    مسمطات
    ترکیب بندها
    ترجیع بند
    مثنوی(ارسال شده)
    قطعات
    رباعیات



    غزلیات قاآنی

    غزل شمارهٔ ۱: صدشکر گو یم هر زمان هم چنگ را هم جام را(ارسال شده)
    غزل شمارهٔ ۲: زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا
    (ارسال شده)
    غزل شمارهٔ ۳: کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان را (ارسال شده)

    غزل شمارهٔ ۴: ضحاک وار کشته بسی بی گناه را
    غزل شمارهٔ ۵: حیران کند جمال تو ماه دو هفته را
    غزل شمارهٔ ۶: چه شیرین گفت خسرو این عبارت
    غزل شمارهٔ ۷: ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت
    غزل شمارهٔ ۸: دامن وصل تو گر افتد به دست
    غزل شمارهٔ ۹: که بود آن ترک خون آشام سرمست
    غزل شمارهٔ ۱۰: دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست
    غزل شمارهٔ ۱۱: قوت من باده قوتم یارست
    غزل شمارهٔ ۱۲: دل هرجایی من آفت جانست و تنست
    غزل شمارهٔ ۱۳: چه غم ز بی کلهی کآ سمان کلاه منست
    غزل شمارهٔ ۱۴: اگر از خوردن می لعل لبت رنگینست
    غزل شمارهٔ ۱۵: آن نه رویست که یک باغ گل و نسرینست
    غزل شمارهٔ ۱۶: زندهٔ جاوید کیست کشتهٔ شمشیر دوست
    غزل شمارهٔ ۱۷: به چشم من همه آفاق پر کاهی نیست
    غزل شمارهٔ ۱۸: یارکی مراست رند و بذله گو
    غزل شمارهٔ ۱۹: دوش رندی خلوتی خوش خالی از اغیار داشت
    غزل شمارهٔ ۲۰: سخن از بوسهٔ آن لعل لب نوش افتاد
    غزل شمارهٔ ۲۱: دل شکسته من آهش ار اثر دارد
    غزل شمارهٔ ۲۲: مرا شوخیست شیرین لب که رنگ نیشکر دارد
    غزل شمارهٔ ۲۳: غم عشق تو آ زادم ز غم های جهان دارد
    غزل شمارهٔ ۲۴: دل تو خاره و جسمت حریر را ماند
    غزل شمارهٔ ۲۵: رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند
    غزل شمارهٔ ۲۶: نگار سرو قد من چو عزم باغ کند
    غزل شمارهٔ ۲۷: لحن اسماعیل آشوبی که در دستان کند
    غزل شمارهٔ ۲۸: ای رفیقان امشب اسماعیل غوغا می کند
    غزل شمارهٔ ۲۹: طالع مسعود چیست طلعت محمود
    غزل شمارهٔ ۳۰: شب دوشین که مرا لب به لب نوشین بود
    غزل شمارهٔ ۳۱: هر جا حکایت از صنمی دلربا رود
    غزل شمارهٔ ۳۲: خلق را قصهٔ حسن پری از یاد رود
    غزل شمارهٔ ۳۳: مست و بیخود سروناز من به صحرا می رود
    غزل شمارهٔ ۳۴: دولت آنست که از در صنمی تازه درآید
    غزل شمارهٔ ۳۵: ماه من از زلف چون گره بگشاید
    غزل شمارهٔ ۳۶: چونست که اسماعیل هرگه به خروش آید
    غزل شمارهٔ ۳۷: ای شیخ چه دل نهی به دستار
    غزل شمارهٔ ۳۸: دلدار بود دین و دل و طاقت و قرار
    غزل شمارهٔ ۳۹: واقفی ای پیک چون ز حال دل زار
    غزل شمارهٔ ۴۰: هرکس به هوای جان گرفتار
    غزل شمارهٔ ۴۱: ای حسن تو چون فتنهٔ چشم تو جهانگیر
    غزل شمارهٔ ۴۲: ای زلف تو چون خاطر عشاق مشوش
    غزل شمارهٔ ۴۳: پیر مغان جام میم داد دوش
    غزل شمارهٔ ۴۴: لحن اسماعیل و رویش آفت چشمست و گوش
    غزل شمارهٔ ۴۵: تا به شکار رفته ای گشته دلم شکار غم
    غزل شمارهٔ ۴۶: نه تو دست عهد دادی که ز مهر سر نتابم
    غزل شمارهٔ ۴۷: به جرم عشق تو گر می زنند بر دارم
    غزل شمارهٔ ۴۸: دست در حلقهٔ آن طرهٔ پرچین دارم
    غزل شمارهٔ ۴۹: بکش ار کشی به تیغم، بزن ار زنی به تبرم
    غزل شمارهٔ ۵۰: ز بس که هجر تو لاغر میان بکاست تنم
    غزل شمارهٔ ۵۱: دی من و محمود در وثاق نشستیم
    غزل شمارهٔ ۵۲: بس رنج در آماجگه عشق تو بردیم
    غزل شمارهٔ ۵۳: واجب نبود دل به بتی بیهده بستن
    غزل شمارهٔ ۵۴: نکو نبود به یکبار ترک ما گفتن
    غزل شمارهٔ ۵۵: آن سنگدل که شیشهٔ جانهاست جای او
    غزل شمارهٔ ۵۶: ای آفتاب بندهٔ تابنده رای تو
    غزل شمارهٔ ۵۷: قاصدی کو تا فرستم سوی تو
    غزل شمارهٔ ۵۸: یارکی هست مرا به لطافت ملکوتی
    غزل شمارهٔ ۵۹: دلم به زلف تو عهدی که بسته بود شکستی
    غزل شمارهٔ ۶۰: ای تیره زلف درهم ای نافهٔ تتاری
    غزل شمارهٔ ۶۱: بتا ز دست ببردی دلم به طراری
    غزل شمارهٔ ۶۲: مگر دریچهٔ نوری تو یا نتیجهٔ حوری
    غزل شمارهٔ ۶۳: گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی
    غزل شمارهٔ ۶۴: به رنگ و بوی جهانی نه بلکه بهتر از آنی
    غزل شمارهٔ ۶۵: دلا بیا بشنو از حکیم قاآنی
    غزل شمارهٔ ۶۶: گرم ز لطف بخوانی ورم به قهر برانی
    غزل شمارهٔ ۶۷: دوست دارم که مرا در بر خود بنشانی
    غزل شمارهٔ ۶۸: ای شوخ نازپرور آشوب عقل و دینی
    غزل شمارهٔ ۶۹: ای روی تو فرخنده ترین صنع الهی
    غزل شمارهٔ ۷۰: دلبران اخترند و تو ماهی
    غزل شمارهٔ ۷۱: به هر چه وصف نمایم ترا به زیبایی
    غزل شمارهٔ ۷۲: تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتایی
    غزل شمارهٔ ۷۳: تو را رسمست اول دلربایی
    غزل شمارهٔ ۷۴: نامدی دوش و دلم تنگ شد از تنهایی
    غزل شمارهٔ ۷۵: این چه حالست که از سرکله انداخته ای
    غزل شمارهٔ ۷۶: دارم نگار سنگدل سیم سینه ای


    برای آشنایی بیشتر با قاآنی ، به تاپیک زندگینامه ی شعرای پارسی - قاآنی مراجعه کنید.

    ویرایش توسط MELINA : 2011.09.12 در ساعت 13:29
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  3. #3
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    غزل شماره ی۱َ
    " صدشکر گو یم هر زمان هم چنگ را هم جام را "

    صدشکر گو یم هر زمان هم چنگ را هم جام را
    کاین هر دو بردند از میان هم ننگ را هم نام را

    دلتنگم از فرزانگی دارم سر دیوانگی
    کز خود دهم بیگانگی هم خاص را هم عام را

    خواهم جنونی صف شکن آشوب جان مرد و زن
    آرد به شورش تن به تن هم پخته را هم خام را

    چون مرغ پرد از قفس دیگر نیندیشد ز کس
    بیند مدام از پیش و پس هم دانه را هم دام را

    قاآنی ار همت کنی دل از دو عالم برکنی
    یکباره درهم بشکنی هم شیشه را هم جام را
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  4. #4
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    غزل شماره ی ۲
    " زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا "

    زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا
    ساقی به خم می بنشان تا گلو مرا

    لخت جگر کباب کنم خون دل شراب
    کاین بد غرض ز امر کلوا و اشربوا مرا

    من هر چه باده نوش کنم نور جان شود
    نهی است بهر تجربه لاتسرفوا مرا

    یا می مده مرا ز سبو یا اگر دهی
    راهی ز خم می بگشا در سبو مرا

    خمی بساز از گل صلصال و آب فیض
    وانگوروار سر ببر اول در او مرا

    چندی بپوش آن سر خم را که بگسلد
    یکباره از حلاوت تن آرزو مرا

    چون رفت آن حلاوت و تلخی شد آشکار
    آن تلخیی که هست حلاوت از و مرا

    لتها زند به چوب بلا عشق بر سرم
    تا خیزد از درون نفس مشکبو مرا

    جان از هزار ساله ره آید نموده کف
    شادی کنان که آن تن ناپاک کو مرا

    تا خون او به چشم ببینم که کرده کف
    ناید به لب کف از طرب های و هو مرا

    عشق غیور کف کند از خشم و گویدش
    من خود همان تنم که تو خواندی عدو مرا

    کشتم برای مصلحتی خویش را که عقل
    نشناسدم ز بس نگرد تو به تو مرا

    اکنون تو را کشم که نگویی به هیچ کس
    این سر به مهر حکمت راز مگو مرا

    مستت کنم ز باده و می را کنم حرام
    تا بوی باده پرده کشد پیش رو مرا

    هشتاد تازیانه زنم بر تو وقت هوش
    در مستی ار به عقل شوی رازگو مرا

    کاین عقل جزوی از پی نظم معاش هست
    محتاط شحنه ای به سر چارسو مرا

    ساقی کنون که قدر من و می شناختی
    حوضی ز می بساز و در او کن فرو مرا

    تلخ آیدم به کام به جز باده هر چه هست
    کز عهد مهد دایه به می داده خو مرا

    آلایش دو کونم اگر هست باک نیست
    می آب رحمتست و دهد سشت و شو مرا

    در عمر یک نماز شهادت مرا بس است
    آن دم که چون علی بود از خون وضو مرا

    چون موی شیر زرد و نزارم مبین که هست
    صد شیر شرزه بسته به هر تار مو مرا

    از بیم عشق لالم و ترسم که برجهد
    دل بر سر زبان به دل گفتگو مرا

    آسوده هست جانم و آلوده پیکرم
    تا زشت زشت بیند و نیکو نکو مرا

    سر بسته جوی آبم در زیر پای تو
    هرگز نجوییم چو بینی بجو مرا

    گر عکس من در آینهٔ وهم تست زشت
    با وهم خود قیاس مکن ای عمو مرا

    ناژوی راست قامت در آب جویبار
    عکسش نماید از چه نگون هین بگو مرا

    نشنیدی آن کنیز به خاتون خود چه گغت
    کشتت فلان خر چو ندیدی کدو مرا

    پنهان چو جام خنده زنم گر چه آشکار
    چون شیشه خون دل دود اندر گلو مرا

    تا گم شدم ز خود همه عضوم شدست روح
    گم شو ز خویش ای که کنی جستجو مرا

    از قول دوست وصف خود ار می کنم مرنج
    کاین شور و های و هو بود از های هو مرا

    عشق از زبان من صفت خویش می کند
    وصف از وی و ملامت بیهوده گو مرا

    طبال پشت پرده و من یک قواره پوست
    او در خروش و دمدمهٔ روبرو مرا

    تعویذ روح و حرز تنم مهر مصطفاست
    تا چاکهای دل شود از وی رفو مرا

    او رحمه الله است و همی روز و شب نهان
    خواند به گوش آیت لاتقنطوا مرا

    و آن اشک های بی خبر از چشم و دل مگر
    قا آنیا شود سبب آبرو مرا
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  5. #5
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,358

    پیش فرض


    غزل شماره ی
    ۳


    " کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان را
    "







    کنون که برگ و نوا نیست باغ و بستان را
    بساز برگ و نوای دی و زمستان را

    گلوی بلبله و راح ارغوانی گیر
    بدل گل سحر و بلبل خوش الحان را

    چو آفتاب می و صبح روی ساقی هست
    چراغ و شمع چه حاجت بود شبستان را

    از آن فروخته گوهر که سوی نور جمال
    دلیل شد به شب تیره پور عمران را

    قرین شکر و عود و شراب و شمع کنید
    طیور بابزن و برّه های بریان را

    چو جمع* شد همه اسباب عیش موی به موی
    به حلقه آر سر و زلفکی پریشان را

    شو آستین بتی درکش و ز زلف و رخش
    پر از بنفشه و گل کن کنار و دامان را

    عبیر و عود بر آتش منه بگیر و بده
    به باد طرهٔ مشکین عنبرافشان را

    به ار نماند درختان و بوستان را بر
    درخت قامت گیر و به زنخدان را

    گهی به گاز فراگیر سیب غبغب را
    گهی به مشت بیفشار نار پستان را

    مفتحی نه از آن زلف عنبرین دل را
    مفرحی ده ازین لعل شکرین جان را

    بگیر زلفش و از روی لعل یکسو کن
    به دست دیو منه خاتم سلیمان را

    به پیچ جعدش و از روی خوب یک جانه
    به روی گنج ممان اژدهای پیچان را

    ازین دو گوهر جانی نکوتر ار خواهی
    به رشته کش گهر مدحت جهانبان را
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  6. #6
    sarina1111
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    February 2010
    محل سکونت
    تــــویــــ قــــلبـــشــــ !!!
    نوشته ها
    13,528
    5,880
    5,691

    پیش فرض


    غزل شمارهٔ ۴


    "ضحاک *وار کشته بسی بی گناه را"






    ضحاک *وار کشته بسی بی گناه را
    بر دوش تا فکنده دو مار سیاه را
    قصد ذقن نمودمش از زلف عنبرین
    چشمم ندید در شب تاریک چاه را
    هوش از سرم به چابکی آن شوخ کج*کلاه
    برد آنچنان که دزد شب از سر کلاه را
    حیران زاهدم که بر آن روی چون بهشت
    از ابلهی گناه شمارد نگاه را
    می خوردنم به مجلس جانان گناه نیست
    آسوده در بهشت چه داند گناه را
    صوفی نشد ریاضت چل ساله سودمند
    یک دم بیا و میکده کن خانقاه را
    کو بادهٔ دو ساله و ماه دو هفته*ای
    تا شب به عیش روز کنم سال و ماه را
    هر روز و شب به یاد جمال جمیل تو
    نظاره می*کنم رخ خورشید و ماه را
    در گیسوی سیاه تو دلها چو شبروان
    گم کرده*اند در شب تاریک راه را
    دارم دلی گرفته و مشکل که شاه عشق
    در این فضای تنگ زند بارگاه را
    وقتست کز تطاول آن چشم فتنه*جوی
    آگه کنیم لشکر عباس شاه را

    شاهی که خاک درگه گردون اساس او


    تاج زر است تارک خورشید و ماه را



    تقصیر از ما نیست…
    بعضیا خودشون دلشون میخواد "یادگاری" باشن پشت در مستراح عمومی!!!

  7. #7
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۵
    حیران کند جمال تو ماه دو هفته را



    حیران کند جمال تو ماه دو هفته را
    خجلت دهد رخ تو گل نو شکفته را

    دارم چو ماه یکشبه آغوش از آن تهی
    تا در بغل کشم چو تو ماهی دو هفته را

    باید کنون گریست که دل پاک شد ز غیر
    رسمی نکوست آب زدن راه رفته را

    بینم به خواب روی تو آری به غیر آب
    ناید به خواب تشنهٔ ناکام خفته را

    هیچ افتدت که آیی و بازآوری به خلق
    از روی و زلف خویش شب و روز رفته را

    خاکم به سر که آب دو چشمم بسان باد
    گرمی فزود آتش عشق نهفته را

    طوفان به چشم من نگر از آن و این مپرس
    با دیده اعتبار نباشد شنفته را

    سوز دلم ز گریه فزون شد عبث مگوی
    کآبست چاره خانهٔ آتش گرفته را

    بنگر بدان دو زاغ که چون بلبلان باغ
    در زیر پرگرفته گل نوشکفته را

    وان طبله طبله عود که چون حلقه حلقه دود
    بر سر کشیده چتر سیه نار تفته را

    قاآنیا شه از سخن آبدار خویش
    بر خاک ریخت آب سخن های گفته را

    دیریست تا ز غیرت الماس فکر شاه
    سوراخ گشته است جگر در سفته را
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  8. #8
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض



    غزل شمارهٔ ۶





    چه شیرین گفت خسرو این عبارت
    که نبود وصل شیرین بی مرارت

    سرم را در ره وصل تو دادم
    که بی سرمایه صعب افتد تجارت

    سزد گر زندهٔ جاوید مانم
    که مرگ آمد ندیدم از حقارت

    مرا تهدید کشتن چون کند دوست
    به عمر جاودان بخشد بشارت

    برون نه از دل سوزان من پای
    که می ترسم بسوزی از حرارت

    که دارد فرصت خونخواری تو
    که صدتن می کشی از یک اشارت

    به زلف و خال و خط بردی دلم را
    سپه را حکم فرمودی به غارت

    مجو در گریه قاآنی صبوری
    که نتوان کرد در دریا عمارت



  9. #9
    kamal_n13
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    تهران ..
    نوشته ها
    1,463
    3,898
    809

    پیش فرض


    غزل شمارهٔ ۷




    ز ما صد جان وز آن لب یک عبارت
    ز ما صد دل وز آن مه یک اشارت



    دلا از چشم خونخوارش حذر کن
    که بی رحمند ترکان وقت غارت


    به خون دل بسازم از غم دوست
    ناعت کرد باید در تجارت


    چو سنگ سختم آتش در درونست
    تنم را زان نمی سوزد حرارت


    از آن رو بی تو چشمم کس نبیند
    که نبود بی تو در چشمم بصارت


    به شادی بگذرانم بعد از این عمر
    که غم جانم نبیند از حقارت


    پس از قتل پدر شیرویه دانست
    که شیرین دست ندهد بی مرارت


    اگر از قاب قو سینت بپرسند
    بفرما زان دو ابرو یک اشارت


    تبه شد حال دل قاآنی از اشک
    ز جوش سیل ویران شد عمارت


    گفته بودی گنج در ویرانه هاست
    راست گفت چون وجودت در دل ویران ماست.
  10. #10
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    :... غزل شماره ی ۸ ...:
    .: دامن وصل تو گر افتد به دست :.


    دامن وصل تو گر افتد به دست
    پای به دامن کشم از هرچه هست

    عشق توام چشم درایت بدوخت
    مه ر توام دست کفایت ببست

    شوق رخت پردهٔ عقلم درید
    سنگ غمت شیشهٔ صبرم شکست

    رنگ رخت آب برونم ببرد
    مشک خطت ریش درونم بخست

    ای دلم از یاد دهان تو تنگ
    ای سرم از ساغر شوق تو مست

    چون تو گلی را دل و جان باغبان
    چون تو بتی را دو جهان بت پرست


    مهر تو در تن عوض جان خرید
    عشق تو در بر به دل دل نشست

    باز نگردیم ز حرف نخست
    دست نداریم ز عهد الست


    یار پریر و چو کمان کرد پشت
    ناوک تدبیر برون شد ز شست

    پای مرا بست و خود آزاد زیست
    کرد مرا صید و خود از قید جست


    جور ز صیاد جفاجو بود
    ماهی بیچاره چه نالی ز شست

    دام تو شد نام تو قاآنیا
    باید ازین نام و ازین دام جست


    وز مدد دادگر ملک جم
    ساغر می داد نباید ز دست
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  11. #11
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ 9

    که بود آن ترک خون آشام سرمست





    که بود آن ترک خون آشام سرمست
    که جانم برد و خونم خورد و دل خست

    درآمد سرخوش و افتادم از پای
    برون شد مست و بیرون رفتم از دست

    سپر بر پشت و تیغ کیه در مشت
    کمان در دست و تیر فتنه در شست

    فغان جای نفس از سینه برخاست
    جنون جای خرد در مغز بنشست

    نه تیرش هست تیری کش توان جست
    نه زخمش هست زخمی کش توان بست

    نه چشم از نیش تیرش میتوان دوخت
    نه هیچ از پیش تیرش میتوان جست

    وفا و مهر در جان و دلش نیست
    جفا و جور در آب وگلش هست

    به کام دشمنان از دوست ببرید
    به رغم یار با اغیار پیوست

    هلاک آن تن که بی یاد رخش زیست
    اسیر آن دل که از دام غمش رست

    عزیز آن جان که از عشقش شود خوار
    بلند آن سرکه در راهش شود پست

    ندیدم تا ندیدم چشم مستش ا
    که وقتی آدمی بی می شود مست

    بهل تا سر نهم بر خاک تسلیم
    که چون ماهی اسیرم کرده در شست

    برون نه یک قدم قاآنی از خویش
    که از قید دو عالم می توان رست

    بهار و عهد صاحب اختیارست
    بباید باده خورد و توبه بشکست

  12. #12
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    غزل شماره ی ۱۰
    دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست



    دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست
    کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست


    چکند طالب چشمت که ز جان دست نشوید
    بوی خون آید از آن مست که شمشیر به دست است

    به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی
    چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است


    من و وصل تو خیالیست که صورت نپذیرد
    که ترا پایه بلندست و مرا طالع پستست

    گفتم از دست تو روزی بنهم سر به بیابان
    دست در زلف زد و گفت کیت پای ببستست


    حاش لله که رهایی دلم از زلف تو بیند
    که دلم ماهی بسمل بود و زلف تو شستست

    گرد آن دانهٔ خال تو سیه موی تو دامست
    دل شناسد که تنی هرگز ازین دام نجستست

    دل قاآنی ازینسان که به زلف تو گریزد
    چون برآشفته یکی رومی هندوی پرستست
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  13. #13
    amirjonam
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    August 2011
    محل سکونت
    چالوس
    نوشته ها
    1,351
    405
    235

    پیش فرض


    ای خاک درت سرمه*ی ارباب بصارت



    ای خاک درت سرمه*ی ارباب بصارت در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت
    گرد قدم زائرت، از غایت رفعت بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت
    در روضه*ی تو خیل ملایک، ز مهابت گویند به هم مطلب خود را به اشارت
    هر صبح که روح القدس آید به طوافت در چشمه*ی خورشید کند غسل زیارت
    در حشر، به فریاد بهائی برس از لطف کز عمر، نشد حاصل او غیر خسارت

  14. #14
    kamal_n13
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    تهران ..
    نوشته ها
    1,463
    3,898
    809

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۱۱




    قوت من باده قوتم یارست

    وآدمی را همین دو درکارست

    عیش آدم بود به قوت و قوت

    قوت و قوت نیست مردارست

    هر ولایت که خوبرویی هست

    هرکه جز اوست نقش دیوارست

    ای که گفتی مبین به صورت خوب

    صورت خوب بهر دیدارست

    گوش اگر نشنود حکایت یار

    بر بناگوش مردمان بارست

    چشم اگر ننگرد به صورت خوب

    پیشه بر روی آدمی عارست

    دل به مستی ربود نرگس دوست

    به خدا مست نیست هشیارست

    چشم یار ار چه هست خواب*آلود

    اندرو هرچه فتنه بیدارست

    دستم ای همسفر ز دست بدار

    که مرا پای دل گرفتارست

    خودکشم رنج و خودکنم شکوه

    درد عشق ای رفیق بسیارست

    بر من مست چند طعنه زنی

    آخر ای زاهد این چه آزارست

    گر عبادت به مردم آزاریست

    زان عبادت خدای بیزارست

    من ز دریا روم تو از خشکی

    به سوی کعبه راه بسیارست

    نفس بیدار گفت دارم شیخ

    نه چنانست نقش پندارست

    موشکافست طبع قاآنی

    از چنین طبع جای زنهارست

    ویرایش توسط kamal_n13 : 2011.09.17 در ساعت 15:10
    گفته بودی گنج در ویرانه هاست
    راست گفت چون وجودت در دل ویران ماست.
  15. #15
    zhoana
    مدير بخش عكس

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    زیرآسمون سه راه سرگردون!!!!!!!!!!!!!!!
    نوشته ها
    23,566
    11,330
    7,954

    پیش فرض

    غزل شمارهٔ ۱۲

    دل هرجایی من آفت جانست و تنست
    آتش عمر خود و برق تن و جان منست

    از سر زلف بتانش نتوان کردن فرق
    در تن تیره*اش از بس که شکنج و شکنست

    حاصل وقتم از آن نیست به جز رنج و بلا
    نه دلست این به حقیقت که بلا و فتنست

    دیده آ*زادی خود را به گرفتاری خویش
    زین سبب عشق نکویانش شعارست و فنست

    در ره غمزهٔ مهرویان از تیر نگاه
    راست مانندهٔ مرغیست که بر بابزن*ست

    گاه با اژدر زلفست چو بهمنش مدار
    بیژن*آسا گهی افتاده به چاه ذقنست

    هرکجا صارم ابرویی آنجا سپرست
    هرکجا ناوک مژگانی آنجا مجنست

    گاه چون قمری بر سرو قدی نغمه* سراست
    گاه دهقان و به پیرایش باغ سمنست

    گه چو بیند صنمی گلرخ و سیمین اندام
    عندلیب*آسا بر شاخ گلش نغمه زنست

    هرکجا روی بتی بیند در سجدهٔ او
    قد دو تا کرده چو در سجدهٔ بت برهمنست

    در پرستیدن بت*رویان از بس مولع
    راست پنداری آن *یک صنم این یک شمنست

    سال و مه عشق بتان و زرد و رنجه نشود
    عیش او مانا از رنج وگداز و محنست

    در ره دانش و دین کاهل و خیره است و زبون
    لیک در کار هوس چیره*تر از اهرمنست

    روز اگر شام کند بی*رخ یوسف چهری
    خلوت سینه بر او ساحت بیت*الحزنست

    هرچه گویمش دلا توبه کن و عشق مورز
    که سر*انجام هوس سخرهٔ مردم شدنست

    غیر ناکامی و بدنامی ازین عشق نزاد
    ابله آنکش سر فانی شدن خویشتنست

    فهم گردآر و خرد پبشه کن و دانش*جوی
    کانکه عقل و خردش نی به سفه مفتتنست

    دل به* خشم آید و بخروشد و راند به جواب
    حبذا رای حکیمی که بدینسان حسنست

    باد بر حکمت نفرین اگر اینست حکیم
    که حکیمان را آماده به هجو سننست

    حاصل هستی ما هستی عشق آمد و او
    منعم از عشق فراگوید کاین نزفطنست

    ای حکیم خرد اندوز سبک تاز که من
    عشق می*بازم و این قاعده رسمی کهنست

    حکما متفقستند که خلق از پی عشق
    خلق گشتند و درین کس را کی لاولنست

    عشق اگر می نبود نفس مهذب نشود
    عشق زی بام کمالات روانرا رسنست

    ز آتش عشق بنگدازد تا هیکل جسم
    کی بر افلاک شود جان که ترا در بدنست

    بی*ریاضت نشود جان تو با فر و بها
    شمع را فر و بها جمله ز گردن زدنست

    متفاوت بود این عشق به ذرات وجود
    ور نه پیدا ز کجا فرق لجین از لجنست

    متفاوت شد از آن روی مقامات کمال
    که به مقدار نظر هرکه خبیر از سخنست

    پرتو عشق بود یکسره از تابش مهر
    هان و هان بشمر تا شمع که اندر لگنست

    فهم این نکته نیارد همه کس کرد مگر
    خواجهٔ عصر که در عشق دلش ممتحنست



    نسل ما اینگونه بود
    نسل ما نسلی بود که هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد

    نسلی که یواشکی بوسید یواشکی نوشید

    یواشکی خندید یواشکی حرف زد

    یواشکی فکر کرد یواشکی اعتراض کرد

    یواشکی گریه کرد یواشکی آرزو کرد

    یواشکی دعا کرد یواشکی درد و دل کرد

    یواشکی انتخاب کرد یواشکی عاشق شد

    و یواشکی.........

    شکست خورد


    +++++

    ★ قوانین جدید بخش عکس و آموزش ★

صفحه 1 از 41 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 605

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •