ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 21 12345611 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 302
  1. #1
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,952
    10,734
    19,259

    New22 ❤(◕‿◕) طــرفـداران علــیرضـــآ آذر (◕‿◕)❤


    بیوگرافی علیرضا آذر






    من متولد اواخر دهه پنجاه و زاییده ء تهران دراندشت
    و شاعر کشم
    همانجا عاشقی کردم و عاشقانه نوشته ام
    هر چقدر شهر بزرگ تر شد برای من و خانواده ام جای کمتری داشت و حال حاشیه نشینم ...
    ولی در تهران زندگی میکنم هنوز .
    نفس هایم همانجا فرو میروند حتی اگر جای دیگری زیست کنم



    سلــــام به دوستان گلم

    این تاپیک مختص اشعار و دکلمه های علیرضـــآ آذر هست

    قــوـآنین:

    1)پست ها تون رو وسط قرار بدید.

    2) نام آهنگ رو حتما ذکر کنید.

    3) پست هاتون رو با رنگ و فونت ارسال کنید و اندازه بالای 4 هم نزنید.

    4) پسـتها تکــراری نبـاشه

    5) فقط روزی یک پست ارسال کنید



    پست خلاف قوانین کـلی فروم کـوچـولو حذف میشـود.





    ویرایش توسط mahta007 : 2014.11.24 در ساعت 19:00

    بـه دنبالِ مـن خواهـی گَشـت ..
    در آدم هـای
    بعـدی

    :)
  2. 11
  3. #2
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,952
    10,734
    19,259

    پیش فرض

    مجله ایران من : مصاحبه اختصاصی مجله ایران من با علیرضا آذر ( شاعر و ترانه سرا )

    بیوگرافی کوتاه

    من متولد اواخر دهه پنجاه و زاییده ء تهران دراندشت و شاعر کشم همانجا عاشقی کردم و عاشقانه نوشته ام هر چقدر شهر بزرگ تر شد برای من و خانواده ام جای کمتری داشت و حال حاشیه نشینم .. ولی در تهران زندگی میکنم هنوز . نفس هایم همانجا فرو میروند حتی اگر جای دیگری زیست کنم

    از چه زمانی شروع کردید به سرودن شعر و چه کسانی مشوق شما بودند ؟

    یادم می آید بچه تر که بودم – که هنوز هم کودکم – و دل رنجور و بچه ننه ای دارم .. کتاب هایم که اغلب کتب درسی بودند همیشه با حاشیه هایی مداد خورده دست پدری بود که با پاک کن به جانشان می افتاد .. حاشیه ها را من سیاه کرده بودم این موضوع به دوران ابتدایی بر میگردد .. چیز هایی مینوشتم که بعد ها فهمیدم میتوان نامشان را دلنوشته گذاشت و آهنگی که در ضمیرشان بود بعد ها فهمیدم که عروض است .. به هر حال نوشتنم بر میگردد به زمان داینا یخی ها … مشوق ؟ داشتم .. مادرم و همان پدری که شعر را دوست نداشت و چند تن از معلم هایم .. اما این تعداد پیش دوستانی که همیشه به مسخره میگرفتندم به چشم نمی آمد و نمی آید ..

    به کدام یک از شاعران ایرانی علاقه مندید و الگوی شما در ضمینه سرودن شعر چه کسی و یا چه کسانی هستند ؟


    اکثر کسانی که نام شاعر را یدک میکشند علاقه مندم .. ولی خب نمیشود همه هفتاد و پنج میلیون را دوست داشت ! حافظ سعدی حسین منزوی ( حافظ معاصر ) .. صا ئب .. فروغ فرخزاد … سید حسن حسینی .. قیصر .. سلمان هراتی را دوست تر میدارم …آدم در ابتدای دوران شاعری ادای همه را در می آورد.. اما من بیشتر با شعر های بچه های کرج در آمیخته ام نمیتوانم بگویم الگویم کیست .. چون من تحت تاثیر طیف دهه هفتاد کرج هستم ..

    چه سبک هایی از شعر رو کار کردید و با کدام سبک راحت ترید و توانستید پیامتان را بهتر به مخاطب منتقل کنید ؟

    ببینید سبک به معنی طرز بیان خاصی از نظم و نثر است که مجاور وا ژه استایل قرار میگیرد که تعداد فراوانی سبک موجود است اگر از این منظر قرار بر نگاه باشد من خراسانی و هندی را میپسندم اما اگر منظور شما شکل شعر است که شکل های شعری همه را تجربه کرده ام .. ولی به گوش کسی نرسانده ام بیشتر لج ولج بازی با خودم بود که ببینم آیا میشود یا نه ؟ اکثرا شد .. و نوشتم ولی جایی عمومی نکردمشان اما به ترتیب مثنوی , چار پاره , غزل و سپید را دوست تر میدارم …

    به عنوان یک هنرمند چه مسئولیتی را برای خودتان در قبال آرمان ها و عقایدتون قائلید ؟

    هنر مند اینه تمام نمای دوران خویش است .. من هم سعی دارم از این عبارت جا نمانم .. اما چه کنم .. این آینه را حمله ء زنگار گرفته است .. من عقاید به خصوصی ندارم .. همین که خدایی دارم .. اعتقاد محکمی به مقدسات شخصی خود دارم برایم کافی است از جنگ متنفرم و اینها در شعرم نمود دارند .. به هر حال پای داشته های اندکم می ایستم ..



    آیا به دکلمه علاقه خاصی دارید ؟ و اینکه اشعارتان را به صورت دکلمه به مخاطبین ارائه می دهید چه هدفی رو دنبال میکنید ؟

    چیزی مرا می آزارد این است که در خانه هامان کتاب خانه ای مملو از کتاب هایی در گیر با خاک و خل داریم اما هیچ نمی خوانیمشان .. شعر مثل هر متن دیگری محتاج شنیده شدن است وقتی مخاطب تنبل نمیخواند باید بشنود از همین رو شعر ها را دکلمه کردم .. علاقه ء به خصوصی به دکلمه ندارم اما شعر را خوب میخوانم همین باعث شد تا مخاطب را زوری در گیر شنیدن کنم .. از این اتفاق راضی ام .. به اعتقاد من هر چیزی که با عث شود مخاطب حرف ها را بشنود راهی کارا در جهت مطالعه است

    فرق دکلمه کردن یک شعر با خواندن آن در میزان درک درست شنونده از مفاهیم آن شعر چیست ؟

    گاهی اوقات شاعر در آن سرایش با لحنی خاص سراغ کلمه میرود که اگر آن لحن شنیده شود مخاطب را محکوم به داشتن درکی درست از کلام خواهد کرد آن لحن فقط در خدمت شاعر آن اثر است لذا گاهی پیش می آید که شعر در لحن شاعر هدفی دیگر را دنبال میکند ولی متن دیداری چیز دیگری را میرساند این ضعف تالیف نیست .. حتی ضعف تاویل نیز نیست .. این تنها برش های مختلفی با چاقو های مختلف است .. اما وقتی دلم میخواهد مخاطب آن من را درک کند .. خودم برایش میخوانم و حتی زیر بار هزینه هایش هم میروم

    آیا نهاد ها و سازمان های مشخصی برای حمایت از یک هنرمند مستعد در جهت پیشرفت وی در زمینه ی هنری مورد علاقه اش وجود دارد ؟ و اگر چنین نیست اشکال کار را در کجا می بینید ؟

    خیر ! هیچ نهادی نیست .. اشکال کار را من نمیتوانم توضیح دهم .. چون در بطن جریان نیسم .. من تقریبا شاعری خانه نشینم

    چقدر به محافل هنری مثل شب های شعر در جهت رشد و پیشرفت یک هنرمند و تاثیر مثبت بر کیفیت آثار هنری ارائه شده از طرف او ، اعتقاد دارید ؟

    ببینید فضا برای یک شاعر از لحظه ء علاقه مندی او به شعر تا زمانی که به زبانی خاص میرسد متفاوت است .. شاعر روز های اول احتیاج دارد ادای کسی را در آورد در تقلید به سر میبرد .. بعد تحت تاثیر جمع قرار میگیرد یعنی یک طیف به خصوص روی او اثر میگذارد و در نهایت به زبانی خاص خواهد رسید .. انجمن های ادبی در وادی تاثیر موثرند اما وجود اتمسفری پلی فونیک در کنار دنیای مالتی مدیا باعث سر در گمی شاعر میشود .. او نمیفهمد باید سراغ کدام صدا برود ..



    اختیارات شاعری در چه حد ؟ و با عروض چگونه کنار می آیید ؟ آیا درگیر وزن و قوائدی از این دست شدن شما را در ارائه مفهوم مورد نظرتان دچار مشکل نمیکند ؟

    ببینید شعر کلاسیک .. یا قالب های کلاسیک وزن عروضی را با خود دارند شما نمیتوانید قند را بدون طعم شیرینش تصور کنید .. شاعر اگر شاعر است وقتی در قالبی کلاسیک مینویسد باید از پس این کباده کشی معنا و مضمون و قالب بر آید .. اگر نمیتواند کار دیگری کند .. آزاد بنویسد .. نثر بنویسد اصلا برود منتقد شود .( البت منظورم منتقدین نا بلدی است که از انتقاد اخم و تخم را بلدند و از موتور سواری فقط بوق زدن را یاد گرفته اند و سپید سرایانی که خدای ناکرده از روی اجبار ندانستن به سراغ خط خطی هایی سپید میروند ور نه ما در سرزمینمان هم سپید سرایانی قدر داریم هم منتقدینی درشت )

    آیا تا به حال قواعد را فدای معنی کرده اید؟ یا اصلا این کار را جایز نمی دانید؟

    متاسفانه در یکی دو مورد این خطا را کرده ام .. اما خیلی کم رنگ مثال هم نمی آورم که شما هم پیدایشان نکنید .. ولی این کار جایز نمیدانم

    آیا تا به حال در وادی ترانه و یا شعر نو و یا انواع دیگر شعر گامی برداشته اید؟

    همان گونه که عرض کردم در بیشتر شکل های شعر فعالیت کرده ام اما از سال ۸۹ ترانه را هم جدی گرفته ام که منجر به چند تراک شده است که شنیده هم شدند مثل ستایش .. ( تیتراژ پایانی سریال )

    چه جایگاهی را برای خود در عرصه های ادبی و شعر ایران زمین متصور هستید ؟

    سقف هیچ انجمنی سقف ادبیات نیست و اینکار تا لحظه ء مرگ جای پیشرفت دارد .. هنوز به جایی نرسیده ام که بتوانم جایگاهی خاص را برای ادبیاتم متصور باشم .. شاگردی تا ابد ادامه دارد ..

    آیا این صحت دارد که شعرا با نان و پنیر روزگار می گذارنند ؟ شما چطور ؟

    در ایران این مساله واضح است که به دلایلی مختلف نوشتن نانی را به همراه ندارد .. چون خواننده ء حرفه ای وجو ندارد .. مطالعه ها پرا کنده اند و هیچ کس به جرات میگویم هیچ کس برای بالا بردن سطح علم یا فرهنگ در صدد خواندن بیشتر نیست .. حتی در کشور های دیگر نویسنده یا شاعر علاقه مندان پیگیر خاص خودشان را دارند فرض کنید اگر من شاعر باشم .. همیشه باید خوانندگانی هوا دار و مترصد میداشتم که چشم به راه چاپ کتابم میبودند .. در این صورت نه شاعر نه نویسنده نه انتشاراتی نه خواننده ضرر نمیکردند ولی حیف این ها در سرزمین من رویاست .. و این به سطح فرهنگ ما بر میگردد .. بله با نان و پنیر زندگی میکنند .. ولی من خب شاغل هستم ..و زن و فرزندم تقریبا گرسنه نیستند .. تقریبا

    مجموعه دکلمه های شما به نام تومور طرفداران بسیاری دارد ، شما در این در اثر به دنبال چه هستید

    ببینید شعر از نام شعر شروع میشود یعنی باید قابلیت کشف و شهود از نام شروع شود من اگر توضیح جامعی در مورد کار های تومور داشته باشم لذت کشف را از بین میبرم .. ولی همین قدر را بدانید که من دغدغه هایم را سرودم و با دغدغه های خودم خواندم .. عده ای با دغدغه هایم هم ذات پنداری و هم زاد پنداری کردند .. این بود که برایشان جالب مینمود من در این آثار به دنبال هیچ چیز غیر از علیرضا آذر نبودم .

    چه پیشنهادی برای شاعران مستعد جوان کشور دارید تا بتوانند آثاری بهتر و ماندگار ارائه کنند ؟

    مطالعه تنها خواندن نیست … ببینید اضافه کردن اطلاعات به مغز به هر نحوی مطالعه است .. دیدن فیلم .. خواندن روزنامه .. جوک شنیدن .. موسیقی و حتی تماشای یک دعوای خیابانی .. مطالعه است .. من فقط میگویم چشم ها را باز تر کنند .. این دنیا به چشم های باز احتیاج دارد

    آیا کسانی مانند فردوسی ، حافظ ، سعدی و یا مولانا در روزگار ما و یا در آینده خواهند آمد ؟ اگر نه ، علت آن را در چه می بینید ؟ در متفاوت بودن ظرفیت های روزگار ما با روزگار آن شاعران بزرگ است یا دلیل چیز دیگریست ؟

    ایران سرزمین شاعر خیزی است .. همیشه باید منتظر ظهور شاعر ی نام آور بود و نشست .. اما در روزگار پیش به دلیل آنکه مردم شاعرین را از طبقه دیگری میدیدند جرات نزدیک شدن و همراه بودن نداشتند و فقط کلامشان را مثل معجزه دنبال میکردند .. اما در این صد سال گذشته مردم جرات شاعری و نویسندگی را در خود پیدا کردند . بگذارید مثالی بزنم .. پله .. فوتبالیست نام آور دنیا در زمانی که فوتبالیست ها آنقدر به شخصیت نرسیده بودند برای خود پله بود .. بدون شک امروز اگر پله میبود در سایه فوتبالیست های هر روز زیاد شونده و مطرح شونده کم رنگ تر میبود .. ما شاعر زیاد داریم ولی زیر سایه ء بزرگان ایستاده اند .. مطمئنم ایران به زودی یا به دیری شاعر قدرتمند دیگری خواهد یافت

    برنامه های آینده شما ؟

    شعر خواهم گفت و عاشقی خواهم کرد

    بـه دنبالِ مـن خواهـی گَشـت ..
    در آدم هـای
    بعـدی

    :)
  4. 2
  5. #3
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,952
    10,734
    19,259

    پیش فرض

    تـــومــور 0

    خوب من اضطراب کافی نیست


    جسدم را برایت آوردم

    هی بریدی سکوت باریدم
    بخیه کردی و طاقت آوردم
    در تنم زخم و نخ فراوان است
    سر هر نخ برای پرواز است
    تا برقصاندم برقصم من
    او خداوند خیمه شب باز است
    از تبار خروش و طغیان بود
    رشته آتشفشان بر موهاش
    چشمهایش عصاره خورشید
    زیر رنگین کمان ِ ابروهاش
    با صدایش ترانه هایم را
    یک به یک روبراه می کردم
    مرده دست پاچه ای بودم
    تا به چشمش نگاه می کردم
    بدنش را چگونه باید گفت
    ساده نیست آنچه درسرم دارم
    من که در وصف یک سرانگشتش
    یک لغت نامه واژه کم دارم
    زندگی اتفاق خوبی بود،
    آخرش با نگاه بهتر شد
    چشمهایت همیشه یادم هست
    هر نگاهی به مرگ منجر شد
    چشمهایت عقیق ِ اصل یمن
    گونه ها قاچ سیب لبنانی
    تو بخندی شکسته خواهدشد،
    قیمت پسته های کرمانی
    نرم ِ رویاست جنس حلقومت
    حافظ ازوصف خسته خواهدشد
    وا کن از دکمه دکمه ها بدنت
    چشم شیراز بسته خواهدشد
    سرو خوش قامت تراشیده
    شاخه هایت کجاست پربزنم؟
    حیف ازآن ساقه پا که با بوسه
    زخم ِ محکم تر از تبر بزنم
    ازکدامین جهان سفرکردی؟
    نسبت ازکجای منظومه است؟
    که به هردانه دانه سلولت
    جای یک جای دوووووور معلوم است
    مردم از دین خروج می کردند
    تا تو سمت گنــاه می رفتی
    شهر بی آبرو به هم می ریخت
    در خیابان که راه می رفتی
    زندگی کردمت بهانه ی من
    غیرتو هرچه زنده را کشتم
    چندسال است روزگار منی
    مثل سیگار لای انگشتم
    دور تا دورم ابرمشکوکی است
    جبهه های هوای تنهایی
    فصل فصلم هجوم آبان هاست
    تف به جغرافیای تنهایی
    مثل دوران خاله بازی بود
    مثل یک مرد ِ مرده خوانده شدم
    ای خدای تمام شیطان ها
    از بهشتی بزرگ رانده شدم
    تو در ابعاد من جوانه زدی
    عکس من، قاب بودنت بودم
    تو به فکر خیانتت بودی
    من به فکرسرودنت بودم
    چشم خودرا به دست خود بستم
    تا عذاب سبک تری باشی
    تا در اندوه رفتنت باشم
    تو در آغوش دیگری باشی
    دختر کوچه های تابستان
    طعم شیرین و داغ خردادی
    من خداوندِ بیستون بودم
    تو به فکر کدام فرهادی؟
    چشم هایت کجای تقویمند ؟
    از چه فصلی شروع خواهی کرد؟
    واژه واژه غروب زاییدم
    ازچه صبحی طلوع خواهی کرد ؟
    تو نباشی تمام این دنیا
    مملو از مردهای بیمار است
    تو نبودی اذیتم کردند
    زندگی سخت کودک آزار است
    خانه ام را مچاله ات کردم
    جای خالیت روی تختم ماند
    حسرت سیب های ممنوعه
    روی هرشاخه درختم ماند
    هر دو از کاروان ِ آواریم
    هردو تا از تبار شک، یا نه؟
    ما به فریاد هم قسم خوردیم
    هردو تا درد مشترک ،یا نه؟
    گیرم از چنگ جان به در ببری...
    گیرم از تن فرار خواهی کرد...
    عقل من هم فدای چشمهایت
    با جنــــــونم چکار خواهی کرد؟
    سی و یک روز درد در به دری
    سی و یک هفته خودکشی کردن
    سی و یک ماه خسته ام کردی ….
    سی و یک سال طاقت آوردن
    در تکاپــــوی بودنت بودم
    زخم های همیشه ام بودی
    بت سنگین ـ سنگ در هر دست
    دشمن سخت شیشه ام بودی
    می روی نم نم و جهانم را
    ساکت و سوت و کورخواهی کرد
    لهجه کفش هات ملتهبند
    بی شک از من عبورخواهی کرد
    در همین روزهای بارانی
    یک نفرخیره خیره میمیرد
    تو بدی کردی و کسی با عشق
    ازخودش انتقام میگیرد
    خبرم را تو ناشنیده بگیر
    بدنت را به زنده ها بسپار
    کودکت هم مرید چشمت شد
    نام من را بروی او بگذار
    بعدمرگم ،سری به خانه بزن
    زندگی تر کنی حضورم را
    تا بیایی شماره خواهم کرد
    ردپاهای دور گورم را
    آخرم را شنیده ای اما …
    در دلت هیچ التهابی نیست

    باتو مرگ و بدون تو مرگ است
    عشق را هیچ انتخابـی نیست

    علیرضا آذر

    بـه دنبالِ مـن خواهـی گَشـت ..
    در آدم هـای
    بعـدی

    :)
  6. 2
  7. #4
    ғαrɴoѕн
    مدیر سرگرمی و ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2014
    محل سکونت
    TEH
    نوشته ها
    2,186
    723
    1,181

    پیش فرض

    نقـش یک مردِ مرده در فالتــ

    توی فنجان ِ مانده بر میزمــ

    خط بکش دور مرد ِ دیگر را

    قهوه ات را دوباره میـریزم

    ...


    دکلمه اتـاق
  8. 3
  9. #5
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,741
    10,493
    20,402

    پیش فرض

    تــومــور 1

    زهر ترین زاویـــه ی شوکران


    مرگ ترین حقه ی جادوگران
    داغ ترین شهوت آتش زدن

    تهمت شاعر به سیاوش زدن
    هر که تو را دید زمین گیر شد
    سخت به جوش آمدو تبخیر شد
    درد بزرگ سرطانی من
    کهنه ترین زخم جوانی من
    با تو ام ای شعر به من گوش کن
    نقشه نکش حرف نزن گوش کن
    شعر تو را با خفه خون ساختند
    از تو هیولای جنون ساختند
    ریشه به خونابه و خون میرسد
    میوه که شد بمب جنون میرسد
    محض خودت بمب منم ، دور تر !
    می ترکم چند قدم دور تر !
    از همه ی کودکی ام درد ماند
    نیم وجب بچه ولگرد ماند
    حال مرا از من بیمار پرس
    از شب و خاکستر سیگار پرس
    از سر شب تا به سحر سوختن
    حادثه را از دو سه سر سوختن
    خانه خرابی من از دست توست
    آخر هر راه به بن بست توست
    *
    چک چک خون را به دلم ریختم
    شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
    گاه شقایق تر از انسان شدی
    روح ترک خورده ی کاشان شدی
    شعر تو بودی که پس از فصل سرد
    هیچ کسی شک به زمستان نکرد
    زلزله ها کار فروغ است و بس ؟
    هر چه که بستند دروغ است و بس
    تیغه ی زنجان بخزد بر تنت
    خون دل منزویان گردنت
    شاعر اگر رب غزل خوانی است
    عاقبتش نصرت رحمانی است
    حضرت تنهای به هم ریخته
    خون و عطش را به هم آمیخته
    کهنه قماری است غزل ساختن
    یک شبه ده قافیه را باختن
    دست خراب است چرا سر کنم ؟
    آس نشانم بده باور کنم
    دست کسی نیست زمین گیری ام
    عاشق این آدم زنجیری ام
    شعله بکش بر شب تکراری ام
    مرده ی این گونه خود آزاری ام
    من قلم از خوب و بدم خواستم
    جرم کسی نیست ، خودم خواستم
    شیشه ای ام سنگ ترت را بزن
    تهمت پر رنگ ترت را بزن
    سارق شبهای طلاکوب من
    میشکنم میشکنم خوب من
    *
    منتظر یک شب طوفانی ام
    در به در ساعت ویرانی ام
    پای خودم داغ پشیمانی ام
    مثل خودت درد خیابانی ام
    "با همه ی بی سر و سامانی ام
    باز به دنبال پریشانی ام"
    مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟
    تا که مرا دید به حالم گریست
    ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟
    مردن تدریجی اگر زندگی ست
    "طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
    در پی ویران شدنی آنی ام"
    من که منم جای کسی نیستم
    میوه ی طوبای کسی نیستم
    گیج تماشای کسی نیستم
    مزه ی لبهای کسی نیستم
    "دلخوش گرمای کسی نیستم
    آمده ام تا تو بسوزانی ام"
    خسته از اندازه ی جنجال ها
    از گذر سوق به گودال ها
    از شب چسبیده به چنگال ها
    با گذر تیر که از بال ها
    "آمده ام با عطش سال ها
    تا تو کمی عشق بنوشانی ام"
    شعر اگر خرده هیولا شدم
    آخر ابَر آدم تنها شدم
    گاه پریشان تر از این ها شدم
    از همه جا رانده ی دنیا شدم
    "ماهی برگشته ز دریا شدم
    تا تو بگیری و بمیرانی ام"
    وای اگر پیچش من با خمت
    درد شود تا که به دست آرمت
    نوش خودم زهر سراپا غمت
    بیشترش کن که کمم با کمت
    "خوب ترین حادثه میدانمت
    خوب ترین حادثه میدانی ام ؟"
    غسل کن و نیت اعجاز کن
    باز مرا با خودم آغاز کن
    یک وجب از پنجره پرواز کن
    گوش مرا معرکه ی راز کن
    "حرف بزن ابر ِ مرا باز کن
    دیر زمانی است که بارانی ام"
    قحطی حرف است و سخن سالهاست
    قفل زمان را بشکن سال هاست
    پر شدم از درد شدن سال هاست
    ظرفیت سینه ی من سال هاست
    "حرف بزن حرف بزن سال هاست
    تشنه ی یک صحبت طولانی ام"
    *
    روز و شبم را به هم آمیختم
    شعر چه کردی که به هم ریختم ؟
    یک قدم از تو همه ی جاده من
    خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من
    شعر تو را داغ به جانت زدند
    مهر خیانت به دهانت زدند
    هر که قلم داشت هنرمند نیست
    ناسره را با سره پیوند نیست
    لغلغه ها در دهن آویختند
    خوب و بدی را به هم آمیختند
    ملعبه ی قافیه بازی شدی
    هرزه ی هر دست درازی شدی
    کنج همین معرکه دارت زدند
    دست به هر دار و ندارت زدند
    سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟
    لب بگشایید اگر دیده اید
    تا که به هر وا ژه ستم میشود
    دست ، طبیعی است قلم میشود
    وا ژه ی در حنجره را تیغ کن
    زیر قدم ها تله تبلیغ کن
    شعر اگر زخم زبان تیز تر
    شهر من از قونیه تبریز تر
    زنده بمان قاتل دلخواه من
    محو نشو ماه ترین ماه من
    مُردی و انگار به هوش آمدند
    هی ! چقدر دست برایت زدند !

    از آن چیزهایی که «آدم را از تنهایی نجات میدهد بدون اینکه همنشینِ جمع کند.»


  10. 2
  11. #6
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,266
    10,687
    26,352

    پیش فرض


    متن آهنگ اتاق




    نقش یک مرد
    مرده در فالت
    توی فنجان
    مانده بر میزم


    خط بکش دور
    مرد دیگر را
    قهوه ات را دوباره می ریزم
    زندگی از دروغ تا سوگند
    خسته از زیر و روی رو در رو
    زیر صورت هزارها صورت
    خسته از چهره های تو در تو
    چشم بستی به تخت طاووسم
    در اتاقی که شاه من بودم
    مرد تاوان اشتباهت باش
    آخرین اشتباه من بودم…

    چشم واکردم از تو بنویسم
    لای در باز و باد می آمد
    از مسیری که رفته بودی داشت موجی از انجماد می آمد
    مفت هم بوسه ام نمی ارزد
    وای از این عشق های دوزاری
    هی فرار از تو سوی خود رفتن
    آخ از این مردهای اجباری
    مثل ماهی معلق از قلاب
    زیر بار الاغ ها مردن
    بر چلیپای تخت ها مصلوب
    با خودت در اتاق ها مردن
    زندگی از دروغ تا سوگند خسته از زیر و روی رو در رو
    زیر صورت هزارها صورت
    خسته از چهره های تو در تو
    بی گناه از شکنجه ها زخمی
    پشت هم اتهام ها خوردن
    هق هق از درد و الکن از گفتن
    انتهای کلام را خوردن
    غرقه در موج های پیش آمد
    گوشه ی گوش های دور از من
    پشت سکان خدا نشست اما
    باز هم ناخدا پرستیدن
    دل به دریای هر چه باداباد قایقم را به بادها دادم
    ناگزیز ار گریز از ماندن
    توی شیب مسیر افتادن
    بادبان پاره عرشه بی سکان
    قایقم رفت و قبل ساحل مرد
    پیکرش داشت وقت جان کندن
    روی گِل ها تلو تلو می خورد
    دستم از هرچه هست کوتاه است
    از جهان قایقی به گِل دارم
    بشنو ای شاه گوش ماهی ها
    دل اگر نیست درد و دل دارم..

    چشم واکردم از تو بنویسم
    لای در باز و باد می آمد
    از مسیری که رفته بودی داشت
    موجی از انجماد می آمد
    با زبان ،با نگاه ،با رفتن، زخم جز زخم های کاری نیست

    پای اگر بود پای رفتن بود
    دست اگر هست دست یاری نیست
    از کمرگاه چله ها رفتند
    از پی تیرها نباید گشت
    چشم بردار علیرضا بس کن
    از کمان رفته بر نخواهد گشت
    آسمان هیچ ِ سربلندی بود
    از صعودی که نیست افتادم
    لااقل با تو بال واکردم
    زندگی را اگر هدر دادم
    استخوان وفا به دندانم
    زوزه از سوز مثل سگ مردن
    زندگی چوب لای چرخم کرد
    پشت پا پشت استخوان خوردن
    لاشه ی باد کرده ای بودم
    آمد از روبرو ولی نشناخت
    صورتی را که دوستش میداشت
    چهره چرخاند و تُف زمین انداخت
    این منم مرد تا همین دیروز
    مرد پابند آرزوهایت
    مرد یک عمر کودکی کردن
    لا به لای بلند موهایت
    خاطرت هست روزگارم را
    جایگاه مقدسی بودم
    وزن یک عشق روی دوشم بود
    من برای خودم کسی بودم
    من برای خودم کسی هستم
    دور و برخورده عشق هم کم نیست
    آن که دل از تو برد هر کس هست
    بند انگشت کوچکم هم نیست
    می شد از وردهای کولی ها
    با دعا و قسم طلسمت کرد
    می شد آن سیب سرخ جادو را
    از تو پنهان و با تو قسمت کرد
    می شد از خود بگیرمت اما
    زور بازو به دست هایم نیست
    می شد از رفتنت گذشت اما
    جان در اندازه های پایم نیست
    زندگی سرد بود اما خب
    خانه و سقف و سایه ای هم بود
    گهگداری نوشته ای چیزی از قلم دستمایه ای هم بود
    زندگی سرد بود اما عشق می توانست کارگر باشد
    میتوان قطب را جهنم کرد
    پای دل در میان اگر باشد
    خواب دیدم که شعر و شاعر را
    هر دو را در عذاب میخواهی
    از تعابیر خواب ها پیداست
    خانه ام را خراب میخواهی
    خانه ام را خراب میخواهی؟
    دست در دست دیگری برگرد
    دست در دست دیگری برگرد
    خانه ام را خراب خواهی کرد
    دیگر ای داغ دل چه میخواهی
    از چنین مرد زیر آواری
    رد شو از این درخت افتاده
    میتوانی که دست برداری
    لحن آن بوسه های ناکرده است
    بیت ها را جدا جدا کرده است
    گفته بودی همیشه خواهی ماند
    سنگ بارید شیشه خواهی ماند
    گفته بودی ترک نخواهی خورد
    دین و دل از کسی نخواهی برد
    گفته بودی عروس فردایی
    با جهانم کنار می آیی
    گفته بودی دچار باید بود
    مرد این روزگار باید بود
    گفته بودی بهار در راه است
    ماه باران سوار در راه است
    گفته بودی ولی نشد انگار
    دست از این کودکانه ها بردار
    گفته بودم نفاق می افتد
    اتفاق ، اتفاق می افتد
    گفته بودم شکست خواهم خورد
    از تو هم ضربه شست خواهم خورد
    گفته بودم در اوج ویرانی
    از من و خانه رو بگردانی
    هر چه بود و نبود خواهد مرد
    مرد این قصه زود خواهد مرد
    ماجرا زخم و داستان ها درد
    نازنین ، پیچ قصه را برگرد
    نازنین قصه ها خطر دارند
    نقش ها نقش زیر سر دارند
    نازنین راه و چاه را گفتم
    آخر ِ اشتباه را گفتم
    گفتم اما عقب عقب رفتی
    شب شنیدی و نیمه شب رفتی
    دیدی آخر نفاق هم افتاد
    اتفاق از اتاق هم افتاد
    از اتاقی که باز تنها ماند
    پَر کشیدی و لای در واماند
    چشم وا کردم از تو بنویسم
    لای در باز و باد می آمد
    از مسیری که رفته بودی داشت
    موجی از انجماد می آمد

    با دعاهای پشت در پشتم
    باید این درد مختصر میشد
    حرف ها را به کوه می گفتم
    قلبش از موم نرم تر میشد
    بین این ماه های هرجایی
    ماه من در محاق می افتد
    قصه در خانه پیش می آید
    اتفاق از اتاق می افتد
    در اتاقی که پیش از این ها
    در سرت فکر و ذکر رفتن داشت
    در اتاقی که روی کاشی هاش
    پشت پاهات آرزو می کاشت
    لای دیوارها چروکیدن
    در نمایی که تنگ تر میشد
    هر چه این دوربین جلو می رفت
    مرگ من هم قشنگ تر میشد
    خارج از قسمتی که من باشم
    در اتاقی که ضرب در مردم
    نان از این سفره دور خواهد شد
    ده طرف داس و یک طرف گندم
    نقش یک مرد مُرده در فالت
    توی فنجان مانده بر میزم
    خط بکش دور مرد دیگر را
    قهوه ات را دوباره می ریزم
    چشم بستی به تخت طاووسم
    در اتاقی که شاه من بودم
    مرد تاوان اشتباهت باش
    آخرین اشتباه من بودم
    دردسرهای ما تفاوت داشت
    من سرم گرم پای بستن بود
    نقشه ها می کشید چشمانت
    چشم ها چشم دل شکستن بود
    در نگاهت اتاق زندان است
    این طرف سفره های اجباری
    آن طرف تر بساط خود خوردن
    هر طرف حُکم دیگر آزاری
    غوطه ور در سیاه شب بودن
    صبح فردای آنچه را دیدن
    در خیالم نرفته برمیگشت
    هم تورا هم مرا
    نبخشیدم
    جای پاهای خیس از حمام
    تا اتاقی که رفتنت را رفت
    یک قدم مانده بود تا برگرد
    یک قدم مانده تا تنت را
    رفت
    چشم وا کردم از تو بنویسم
    لای در بازو باد می آمد
    از مسیری که رفتی بودی داشت
    موجی از انجماد می آمد
    رفته ای کوله پشتی ات هم نیست
    رفتی اما اتاق پابرجاست
    گیرم از یاد هردومان هم رفت
    خاطرات چراغ پابرجاست
    شاهدان حرف های پنهان اند
    آن چراغی که تا سحر می سوخت
    گوش خود را به حرف ما میداد
    چشم خود را به چشم ما میدوخت
    لای در باز و سوز می آمد
    قلبم آتش فشانی از غم بود
    عقده ها حس و حال طغیان داشت
    کُنج پا گرد یک تبر هم بود
    زیر پلکم تگرگ باران بود
    در اتاقم هوا که ابری شد
    رو به آینه حرص ها خوردم
    کینه ام سینه ی ستبری شد
    رو به برفی سپید می رفتم
    رد پاهات رو به خون میرفت
    مثل گُرگی که بوی آهو را
    عطر موهات تا جنون می رفت
    با نگاهی دقیق میگشتم
    هی به دنبال جای پا بودم
    ذهن هرآنچه بود را خواندم
    لای جرز نشانه ها بودم
    تا نگاهی به پشت سر کردم
    پشت هر جای پا درختی بود
    این درختان هویتم بودن
    من ،تبر، انتخاب سختی بود
    ترسم از مرگ بیشتر میشد
    تا تبر روی دوش چرخاندم
    هر درختی که ضربه ای میخورد
    زیر آوار درد می ماندم
    توی هر برگ هم تو ، هم من بود
    ساقه ها ، ساقه پای ما بودند
    آن تبر حکم قتل مارا داشت
    این درختان به جای ما بودند
    ویرایش توسط mahta007 : 2014.11.25 در ساعت 18:46


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  12. 2
  13. #7
    *MONA*
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2013
    محل سکونت
    تـ ه ـرآن
    نوشته ها
    4,056
    1,322
    2,482

    پیش فرض

    تـومـور 2

    +

    زندگی یک چمدان است که می آوریش
    بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
    خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
    دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
    گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
    به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
    گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
    قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
    چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
    این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
    قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
    هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
    قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
    طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
    مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
    شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش
    مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
    هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
    مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
    مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
    من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش
    نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش
    آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم
    آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم
    توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی
    کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی
    چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
    جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
    تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
    ... بازی منتهی العافیه را می بازم
    سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
    رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم
    ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور
    قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور
    مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
    و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
    ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
    نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
    خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم
    بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم
    مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود
    و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
    قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
    شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
    هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
    یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
    من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
    و از آن روز که در بندِ توام آزادم
    چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
    نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
    سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
    سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
    دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
    شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
    به خودم آمدم انگار تویی در من بود
    این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
    پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
    پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
    ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
    ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
    آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
    کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
    چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
    آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم
    و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
    و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
    تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
    از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
    تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
    زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
    تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
    شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
    هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
    من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت
    همه شهر مهیاست مبادا که تو را
    آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
    این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
    پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
    دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
    مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
    پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
    نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را
    تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
    پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
    دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
    برف و کولاک زده راه خراب است نرو
    بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
    با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم
    بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
    این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
    بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
    گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
    بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
    و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
    پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
    بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
    می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
    ... خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

    +


    مـرسـی تـاپیـک
    دَر دِلَـم ،
    هِـزار حَـرف ،
    هِـزار پـاییـز ،
    هـزار خـاطِـرِهـ گَـص ..
  14. 2
  15. #8
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,952
    10,734
    19,259

    پیش فرض

    تومور 3:


    این روزها
    اینگونه ام:
    فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است
    آغاز انهدام چنین است
    اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
    یاران
    وقتی صدای حادثه خوابید
    بر سنگ گور من بنویسید:
    - یک جنگجو که نجنگید
    اما …، شکست خورد

    می روم تا درو کنم خود را
    از زنانی که خیس پاییزند
    از زنانی که وقت بوسیدن
    غرق آغوشت اشک میریزند
    میروم طرح غصه ای باشم
    مثل اندوه خالکوبی هاش
    میروم تا که دست بردارم
    از جهان مخوف خوبی هاش !
    مثل تنهایی ِ خودم ساکت
    مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
    مثل تنهایی ِ خودم وحشی
    مثل تنهایی ِخودم بد بخت !
    هر دوتا کشته مرده ی مردن
    هر دوتا مثل مرد آزرده
    هر دوتا مثل زن پر از گفتن
    هر دوتا پای پشت پا خورده
    ما جهانی شبیه هم بودیم
    آسمان و زمینمان با هم
    فرقمان هم فقط در اینجا بود
    او خودش بود و من خودم بودم
    در نگاهش نگاه میکردم
    در نگاهش دو گرگ پنهان بود
    نیش تیز کنار ابروهاش
    او هم از توله های آبان بود
    با تو ام قاب عکس نارنجی
    با تو ام زر قبای پاییزی
    در نگاهت حضور مولانا است
    پا رکاب دو شمس تبریزی!
    توی چشمت دوباره ماهی ها
    توی چشمت عمیق اقیانوس
    توی چشمت همیشه دعوا بود
    بین هر هشت دست اختاپوس
    توی چشمت چقدر آدم ها
    داس ها را به باغ من زده اند
    سیب بکری برای خوردن نیست
    تا ته باغ را دهن زده اند
    در سرت دزد های دریایی
    نقشه ام را دوباره دزدیدند
    اجتماعی که سارقت بودند
    از تو غیر از بدن نمیدیدند
    از تو غیر از بدن نمیخواهند
    کرم هایی که موریانه شدند
    عده ای هم که مثل من بودند
    ساکنان مریض خانه شدند
    ساکنان مریض خانه شدیم
    حال ما را اگر نمیدانی
    عقربی را دچار آتش کن
    اینچنین است مرد آبانی !
    ماده جغد سفید من برگرد !
    بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟
    من هدایت شدم..خدا شاهد !
    بار کج هم به منزلش گاهی ….
    بار کج هم به منزلش برسد
    آه من هم نمیرسد به تنت
    قاصدک های نامه بر گفتند
    شایعه است احتمال آمدنت
    عشق من در جنون خلاصه شده
    دست من نیست ، دست من ، عشقم !
    دست من ناگهان به حلقومت !
    مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !
    من مریضم که صورتم سرخ است
    شاعری که چقدر تب دارم
    اندکی دوست رو به رو با من
    یک جهان دشته از عقب دارم
    در سرم درد های مرموزی است
    مغزم از شعر مرده پر شده است
    خط و خوط نوار مغزی گفت
    شاعر این شعر هم تومور شده است
    من سه تا نطفه در سرم دارم
    جان من را سه شعر میگیرد ؟
    خط و خوط نوار مغزی گفت :
    فیل هم با سه غده میمیرد !
    بیت هایی که آفریدمشان
    در پی روز قتل عام منند
    هر مزاری علیرضا دارد
    کل این قبر ها به نام منند
    مرگ مغزی است طعم ابیاتم
    مزه ی گنگ و میخوشی دارم
    باورم کن که بعد مردن هم
    حس خوبی به خود کشی دارم !
    کار اهدای عضو هایم را
    به همین دوستان اندکم بدهید
    چشم و گوشم برای هر کس خواست
    مغز من را به کودکم بدهید
    در سرم رنج های فر هاد است
    یک نفر بعد من جنون باید!
    تیشه ام را به دست او بدهید
    بعد من کاخ بیستون باید ..
    وای از این مرد زرد پاییزی
    وای از این فصل خشک پا خوردن
    وای از این قرصهای اعصابی
    وقت هر وعده بیست تا خوردن
    مرد آبانی ام بفهم احمق!
    لحظه ای ناگهان که من باشم
    هر چه ضد و نقیض در یک آن
    کوچک بی کران که من باشم
    مرد آبانی ام که قنداقی
    وسط سردی کفن بودم
    بعد سی سال تازه فهمیدم
    جسدی لای پیرهن بودم !
    جسد شاعری که افتاده
    از نفس از دوپا از هر چیز
    سال تحویلتان بهار اما
    سال من از اواسط پاییز
    زردی ام از نژاد فصلم بود
    سرخی ام از تبار برگی که
    روز میلادم از درخت افتاد
    زیر رگباری از تگرگی که
    از تبار جنون پاییزی
    کاشف لحظه های ویرانی
    عقربی در قمر تمرکیدیم
    وای از این اجتماع آبانی

    من تو ام من خود تو ام شاید
    شعر دنبال هردومان باشد
    نیمه ای از غمم برای تو تا
    خودکشی مال هر دومان باشد

    بـه دنبالِ مـن خواهـی گَشـت ..
    در آدم هـای
    بعـدی

    :)
  16. 1
  17. #9
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,741
    10,493
    20,402

    پیش فرض

    دکلمـــه دو در یکـــ
    احسـان افشــاری و علیرضا آذر




    من ریزه کاری*های بارانم
    در سرنوشتی خیس می*مانم


    دیگر درونم یخ نمی*بندی
    بهمن*ترین ماه زمستانم

    رفتی که من یخچال قطبی را
    در آتش دوزخ برقصانم

    رفتی که جای شال در سرما
    چشم از گناهانت بپوشانم

    ای چشم*های قهوه قاجاری
    بیرون بزن از قعر فنجانم

    از آستینم نفت می*ریزد
    کبریت روشن کن بسوزانم

    از کوچه*های چرک می*آیم
    در باز کن سر در گریبانم

    در باز کن شاید که بشناسی
    نت*های دولا چنگ هزیانم

    یک بی*کجا درمانده از هر جا
    سیلی خور ژن*های خودکامه

    صندوق پُست پَست بی نامه
    یک واقعا در جهل علامه

    یک واقعا تر شکل بی شکلی
    دندانه*های سینِ احسانم

    دندانه*ام در قفل جا مانده
    هر جور می*خواهی بچرخانم

    سنگم که در پای تو افتادم
    هر جا که میخواهی بغلتانم

    پشت سرت تابوت قایق*هاست
    سر بر نگردان روح عریانم

    خودکار جوهر مرده*ام یا نه
    چون صندلی از چهار پایانم

    می*خواهی آدم باش یا حوّا
    کاری ندارم من که حیوانم

    یک مژه بر پلکم فرود آمد
    یک میله از زندان من کم شد

    تا کـــش بیاید ساعت رفتن
    پل زیر پای رفتنم خم شد

    بعد از تو هر آیینه*ای دیدم
    دیوار در ذهنم مجسم شد

    از دودمان سدر و کافوری
    با خنده از من دست می*شوریی

    من سهمی از دنیا نمی*خواهم
    میخواستم حالا نمی*خواهم

    این لاله*ی بدبخت را بردار
    بر سنگ قبر دیگری بگذار

    تنهایی*ام را شیـر خواهم داد
    اوضاع را تغییر خواهم داد

    اندامی از اندوه می*سازم
    با قوز پشتم کوه می*سازم

    باید که جلاد خودم باشم
    تفریق عداد خودم باشم

    آن روزها پیراهنم بودی
    یک روز کامل بر تنم بودی

    از کوچه*ام هرگاه می*رفتی
    با سایه*ی من راه می*رفتی

    ای کاش در پایت نمی*افتاد
    این بغض*های لخت مادر زاد

    ای کاش باران سیر می*بارید
    از دامنت انجیر می*بارید

    در امتداد این شب نفتی
    سقط جنونم کردی و رفتی

    در واژه*های زرد میمیرم
    در بعدازظهری سرد میمیرم

    باید کماکان مرد اما زیست
    جز زندگی در مرگ راهی نیست

    باید کماکان زیست اما مُـرد
    با نیش*خندی بغض خود را خورد

    انسان فقط فوّاره*ای تنهاست
    فوّاره*ها تُف*های سر بالاست

    من روزنی در جلد دیوارم
    دیوار حتما رو به آوارم

    آواره یعنی دوستت دارم…
    آوار کن بر من نبودت را
    با “روت” نه ، با فوت ویرانم

    از لای آجر*ها نگاهم کن
    پروانه*ای در مشت طوفانم

    طوفان درختان را نخواهد برد
    از ابر باران زا نترسانم

    بو می*کشم ، تنهایی خود را
    در باجه*ی زرد خیابانم

    هر عابری را کوزه می*بینم
    زیر لبم ، خیّام می*خوانم

    این شهر بعد از تو چه خواهد کرد ؟
    با پرسه*های دور میدانم

    یک لحظه بنشین برف لاکردار
    دارم برایت شعر می*خوانم

    ——————————-
    خوب است و عمری خوب می*ماند
    مردی که روی از عشق می*گیرد

    دنیا اگر بود بود و بد تا کرد
    یک مردِ عاشق ، خوب میمیرد !

    از بس بدی دیدم به خود گفتم
    باید کمی بد را بلد باشم …

    من شیرِ پاک از مادرم خوردم
    دنیا مجابم کرد بد باشم !

    دنیا مجابم کرد بد باشم !
    من بهترین گاوِ زمین بودم !

    الان اگر مخلوقِ ملعونم
    محبوبِ رب العالمین بودم ..

    سگ مستِ دندان تیز چشمانش
    از لانه بیرون زد ، شکارم کرد

    گرگی نخواهد کرد با آهو
    کاری که زن با روزگارم کرد !..

    هرکار می*کردم سرانجامش
    من وصله*ی ناجورتر بودم

    یک لکه*ی ننگ دائمی اما
    فرزندِ عشقِ بی پدر بودم..

    دریای آدم زیر سر داری
    دنیای تنها را نمیبینی

    بر عرشه با امواج سرگرمی
    پارو زدن**ها را نمیبینی

    ای استوایی زن ، تنت آتش
    سرمای دنیا را نمیفهمی

    برف از نگاهت پولکی خیس است
    درماندگی ها را نمیفهمی

    درماندگی یعنی تو اینجایی
    من هم همینجایم ولی دورم

    تو اختیار زندگی داری
    من زندگی را سخت مجبورم

    درماندگی یعنی که فهمیدم
    وقتی کنارم روسری داری

    یک تار مو از گیسوانت را
    در رخت خواب دیگری داری …

    آخر چرا با عشق سر کردی ؟
    محدوده را محدودتر کردی

    از جانِ لاجانت چه می*خواهی ؟
    از خط پایانت چه می*خواهی ؟

    این درد انسان بودنت بس نیست ؟
    سر در گریبان بودنت بس نیست ؟

    از عشق و دریایش چه خواهی داشت
    این آب تنها کوسه ماهی داشت …

    گیرم تورا بر تن سری باشد
    یا عرضه*ی نان آوری باشد

    گیرم تورا بر سر کلاهی هست
    این ناله را سودای آهی هست

    تا چرخ سرگردان بچرخانی
    با قدِ خم دکان بچرخانی …

    پیری اگر روی جوان داری
    زخمی عمیق و ناگهان داری

    نانت نبود ، بامت نبود ای مرد ؟
    با زخم با ناسورت چه خواهی کرد ؟

    پیرم دلم هم سنِ رویم نیست
    یک عمر در فرسودگی ، کم نیست !

    تندی نکن ای عشق کافر کیش
    خیزابِ غم ، گردابه*ی تشویش

    من آیه*های دفترت بودم
    عمری خدا پیغمبرت بودم

    حالا مرا ناچیز میبینی ؟
    دیوانگان را ریز میبینی ؟

    عشق آن اگر باشد که می*گویند
    دل*های صاف و ساده می*خواهد

    عشق آن اگر باشد که من دیدم
    انسان فوق العاده می*خواهد !

    سنی ندارد عاشقی کردن
    فرقی ندارد کودکی ، پیری

    هروقت زانو را بغل کردی
    یعنی تو هم با عشق درگیری

    حوّای من ، آدم شدم وقتی
    باغ تنت را بر زمین دیدم

    هی مشت مشت از گندمت خوردم
    هی سیب سیب از پیکرت چیدم

    سرما اگر سخت است ، قلبی را
    آتش بزن درگیر داغش باش

    ول کن جهان را ! قهوه*ات یخ کرد ..
    سرگرم نان و قلب و آتش باش !

    این مُرده*ای را که پی*اش بودی
    شاید همین دور و ورت باشد

    این تکه قلب شعله بر گردن
    شاید علی آذرت باشد

    او رفت و با خود برد شهرم را
    تهران پس از او توده*ای خالی*ست

    آن شهر رویاهای دور از دست
    حالا فقط یک مشت بقالی*ست !

    او رفت و با خود برد یادم را
    من مانده*ام با بی کسی هایم

    خوب دستِ کم گلدان عطری هست
    قربان دست عطلسی هایم

    او رفت و با خود برد خوابم را
    دنیا پس از او قرص و بیداری*ست

    دکتر بفهمد یا نفهمد باز
    عشق التهاب خویش آزاری*ست..

    جدی بگیرید آسمانم را
    من ابتدای کند بارانم

    لنگر بیاندازید کشتی*ها
    آرامشی ماقبل طوفانم

    من ماجرای برف و بارانم
    شاید که پایی را بلغزانم

    آبی مپندارید جانم را
    جدی بگیرید آسمانم را

    آتش به کول از کوره می*آیم
    باور کنید آتشفشانم را ..

    می*خواستم از عاشقی چیزی
    با دست خود بستند دهانم را

    من مرد شب*هایت نخواهم شد
    از بسترت کم کن جهانم را

    رفتن بنوشم اشکِ خود را باز
    مردم شکستند استکانم را

    تا دفترم از اشک میمیرد
    کبرای من تصمیم میگیرد

    تصمیم میگیرد که برخیزد
    پائین و بالا را به هم ریزد

    دارا بیافتد پای سارا ها
    سارا به هم ریزد الفبارا

    سین را ، الف را ، را و سارا را !
    درهم بپیچانند دارا را !

    دارا نداری را نمیفهمد
    ساعت شماری را نمیفهمد

    دارا نمیفهمد که نان از عشق
    سارا نمیفهمد ، امان از عشق

    سارای سالِ اولی ، مرد است
    دستانِ زبر و تاولی ، مرد است

    این پاچه سارا مالِ یک زن نیست
    سارا که مالِ مرد بودن نیست

    شال سپیدِ روی دوشت کو ؟
    گیلاس*های پشتِ گوشت کو ؟

    با چشم و ابرویت چها کردی ؟
    با خرمن مویت چها کردی ؟

    دارا چه شد سارایمان گم شد ؟
    سارا و سیبش حرف مردم شد ؟

    تنها سپاس از عشق ” خودکار ” است
    دنیا به شاعرها بدهکار است …

    دستان عشق از مثنوی کوتاه
    چیزی نمی*خواهد پلنگ از ماه

    با جبر اگر در مثنوی باشی
    لطفی ندارد مولوی باشی !

    استادِ مولانا که خورشید است
    هفت آسمان را هیچ می*دیدست

    ما هم دهان را هیچ می*گیریم
    زخم زبان را هیچ می*گیریم

    دارم جهان را دور می*ریزم
    من قوم و خویش شمس تبریزم

    نانت نبود ؟ آبت نبود ای مرد ؟
    ول کن جهان را ! قهوه*ات یخ کرد ..

    از آن چیزهایی که «آدم را از تنهایی نجات میدهد بدون اینکه همنشینِ جمع کند.»


  18. 2
  19. #10
    ғαrɴoѕн
    مدیر سرگرمی و ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2014
    محل سکونت
    TEH
    نوشته ها
    2,186
    723
    1,181

    پیش فرض


    اتاق..


    از تعابیر ِ خواب ها پیداست ،
    خانه ام را خراب میخواهی ...

    خانه ام را خراب میخواهی ؟!
    دست در دست ِ دیگری برگرد،
    دست در دست ِ دیگری برگرد
    خانه ام را خراب خواهی کرد ...

    ویرایش توسط mahta007 : 2014.11.28 در ساعت 02:32 دلیل: اسم شعر نوشته شه!!!
  20. 5
  21. #11
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,952
    10,734
    19,259

    پیش فرض

    عـــــشق

    لهجه ات را غلاف کن ای عشق


    زخمــی ام از زبان نـوک تیزت

    شمس مولای بی کسی ها باش
    بی خیــــال شکــوه تبریزت

    مثنوی ، زخم های تدریجی است
    مرگ آرام در تحمل بستر
    مثل ققنوسِ شمس برگشتن
    در مسیحایِ سردِ خاکستر
    دست هایم به کار کشتنم اند
    این جنایت به پاس بودن هاست
    شهرِ بی شعر نوش جان شما
    شاعر اینجا جنازه ای تنهاست
    دوست دارم به آسمان بزنم
    تا نگاهم به ماه برگردد
    می فروشم خدای نورم را
    روزگار ِ سیاه برگردد
    بیت، من را گرفته از خویشم
    اولم شعر بوده، عشق آخر
    شعر یعنی تمام آدم ها
    عشق یعنی علیرضا آذر
    عشق اما نهایتی مجهول
    بی حضورش اگر چه شب عالی است
    در تن فکرهای هر شبه ام
    باز هم جای خالی اش خالی است
    پشت ذهنم دهان سوراخی
    به خیال کلید وا مانده
    یا کلیدی به فکر سوراخی
    توی جیب جلیقه جا مانده
    آنور قفل های تکراری
    می پذیرم عمیق چاهم را
    دوزخت از بهشت آبی بهتر
    می کشم وزنه ی گناهم را
    چشم هایت کنار ماشین ها
    زیر پاهای شهر جان بدهند
    عابرین شلوغ بی سر و ته
    رد شوند و سری تکان بدهند
    جفت گیری گاو - آدم ها
    پای تابوت کرکسی مُرده
    ماهیانی که دیر فهمیدند
    کوسه از رنج بی کسی مُرده
    *
    باز روزی شریک جرمت را
    توی تار عنکبوت می بینی
    دست و پای ظریف جفتت را
    روی میز نهار می چینی
    توی بشقاب مهمان ها
    تکه های غرور خون بارت
    زیر چشمی تعارفی بزنی
    به لب و لوچه ی پرستارت
    مفصل و ساق استخوانت را
    به سگ هرزه ای نشان بدهی
    استخوان را به نیش خود بکشی
    رو به خود هم دمی تکان بدهی
    بعداز عمری خر خودت باشی
    یک نفر گردن کلفتت را
    مفت دریا به تخم ماهی ها
    یک نفر در طویله جفتت را...!!!
    از دهان تو خسته تر باشم
    زیر فحش تو جان به جان بدهم
    زیر فحش تو خوار مادر را
    به درک!! روی خوش نشان بدهم
    عشق یعنی علاج واقعه ای
    قبل از افتاد و بعد از افتادن
    عشق یعنی که نامه ای خوش خط
    به زن هیتلر فرستادن
    و بگویی که عاشقش هستی
    بچه ها هم تفنگ می گیرند
    عشق یعنی به تخم ماهی ها
    که هزاران نهنگ می میرند
    غرق در انتهای یک باور
    در تمنای صید مروارید
    زیر آبی و غافل از اینکه
    بچه میگو به هیکلت میرید!
    بی نفس از فشار یک پوچی
    در سراشیب تن پس از سیگار
    زیر لب آرزو کنی هر شب
    دست از این مَردِ بی پدر بردار
    مثل کبریتِ بی خطر باشی
    هیزمی از تو گـُر نگیرد یا...
    مثل آتشفشان سردی که
    برف را ساده می پذیرد بعد...
    عشق یعنی بغل کنم زن را
    فکر زن جای دیگری باشد
    عشق یعنی زنی بغل کُندم
    فکر من جای دیگری باشد
    *
    جان این ایستگاه متروکه
    زنده کن لاشه ی قطارم را
    هیچ عشقی به مقصدم نرسید
    پس بده مهره های مارم را
    ضامنم را بکش که منتظرند
    بمب هایی که در مدار منند
    رو به صفری که می رسد بشمار
    لحظه در لحظه انتظارم را
    تشنه ی قطره های خون آبم
    در تکاپوی مرگ ِ من بودی
    نوش جان کن مرا حلال توام
    سر بکش موج انفجارم را
    تیک تاک تمام ساعت ها
    تاک تیک دقیق مرگ من است
    رو به صفر زمان تماشا کن
    حرکت ثانیه شمارم را
    نه به تقویم اعتقادی نیست
    فصل فصلم به زرد معتقد است
    مثل پتیاره ای که در بستر
    می فروشم تن بهارم را
    *
    حیف از تو که آسمانِ تو هم
    سوت و کور از خسوف ماهی که
    حیف از من غلط کنم که دگر...
    باز تکرار اشتباهی که...
    عشق یعنی به تخم ماهی ها
    آبی از آب تکان نخواهد خورد
    با به بوق بلند آدم ها!!!!
    یک نفر توی آب دارد... مُرد!
    مثل جغرافیای نامحدود
    هر زبانی شکنجه ای بلد است
    مجمع الدردهای در نوسان
    مثل نبضی که خط ممتد بست
    کوچه راهم قدم قدم باشم
    هیکلت توی چشم های من است
    در من ابری به جوش می آید
    از بهاری که پشت پیرهن است
    من مسلمانم و نمازم را
    در کلیسای داغ اندامت
    مسخ ناقوس های آویزان
    گوژپشتم که در نوتردامت
    پوزخندی تمسخری لطفاً
    یک بغل حبه قند کم دارم
    باغ من از گیاه تکمیل است
    لاله ای از هلند کم دارم
    کوه و دریای نور یک عمر است
    پشت یک سینه بند بیدارند
    صف به صف نطفه های بودایی
    زیر پوتین چرم افشارند
    حرف های نگفته ای دارد
    این مهاراجه اسب ابلیس است
    پیرمردی که با شب ادراری
    تخت طاووس هر شبش خیس است
    حرف های نگفته ای دارم
    مثل هر آدمی که در شهر است
    مردمانی عبوس در بن بست
    اجتماعی که با خودش قهر است
    حرف های نگفته ای دارم
    گوش هایی که سوت از سیلی...
    منگولانی که شعر می فهمید!!
    چرخه ی ازدواج فامیلی!!!
    حرف های نگفته ای دارم
    گوش خود را به چشم من بدهید!
    اوج تنها و یار مردان نیست
    اندکی هم به جنس زن بدهید
    من کجای جهان من بودم
    که سر و کله ی تو پیدا شد؟
    عرشه را آنقدر دعا کردم
    تا خدا نا خدای دریا شد
    من زبان مزخرفی دارم
    واژه ها در سرم الک شده اند
    شکل هایی عجیب و بی معنا
    بر تنم با کلنگ حک شده اند!
    *
    عشق یعنی تو را کسی از دور
    به خیابان بی کسی بکشد
    مثل دستی که حجم مُردن را
    شکل یک بوته اطلسی بکشد!!
    *
    عشق من را دوباره بازی داد
    سینه ام در محاق زندان است
    توی چشمم شیار ناخن هاست
    بر تنم جای زخم و دندان است
    در سرم رد پای اقیانوس
    مرغ های سفید ماهی گیر
    سینه ام داغ کهنه ای اما
    قلبم اندازه ی بیابان است
    نا امید از تمام داروها
    ناامید از دعای هر ساعت
    چشمم اما خلاف پاهایم
    رو به دروازه ی خراسان است
    حس یک ماه مُرده را دارم
    توی تابوت خیس دریاچه
    چهره ی تکه های مواجم
    زیر انگشت های باران است
    آه سرها که در گریبانید
    آسمان سرخ و برف می بارد
    اسکلت-باغ ها بلور آجین
    های بگشای در، زمستان است!
    *
    گور خرها دوباره زندانی
    کره خرها دوباره زندان بان
    لهجه ات را غلاف کن ای عشق
    هرزه است این جهان بی تنبان

    بـه دنبالِ مـن خواهـی گَشـت ..
    در آدم هـای
    بعـدی

    :)
  22. 2
  23. #12
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,952
    10,734
    19,259

    پیش فرض

    تومور صفر
    تومور یک
    تومور دو
    تومور سه
    اتاق
    دو در یک
    عشق


    + دکلمه های ارسالی این تاپیک تا کنون


    بـه دنبالِ مـن خواهـی گَشـت ..
    در آدم هـای
    بعـدی

    :)
  24. 1
  25. #13
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,952
    10,734
    19,259

    پیش فرض

    هـــم مرگــــــــــ

    لیلی بنشین خاطره ها را رو کن


    لب وا کن و با واژه بزن جادو کن
    لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست

    بعد از من و جان کندن من نوبت توست
    لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم
    لیلی مپسند این همه نابود شوم
    لیلی بنشین، سینه و سر آوردم
    مجنونم و خونابِ جگر آوردم
    مجنونم و خون در دهنم می رقصد
    دستان جنون در دهنم می رقصد
    مجنون تو هستم که فقط گوش کنی
    بگذاری ام و باز فراموش کنی
    دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست
    یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست
    تا اخم کنی دست به خنجر بزند
    پلکی بزنی به سیم آخر یزند
    تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود
    تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود
    ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو
    دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو
    آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست
    این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست
    ابیاتِ روانی شده را دور بریز
    این دردِ جهانی شده را دور بریز
    من را بگذار عشق زمین گیر کند
    این زخم سراسیمه مرا پیر کند
    این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید
    مردم خبری نیست،رهایم بکنید
    من را بگذارید که پامال شود
    بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود
    من را بگذارید به پایان برسد
    شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
    من را بگذارید بمیرد،به درَک
    اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک
    من شاهدِ نابودی دنیای منم
    باید بروم دست به کاری بزنم
    حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
    با این همه بن بست چه باید بکنم
    لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
    مردم چه بلاها به سَرم آوردند
    من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند
    در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند
    این دغدغه را تاب نمی آوردند
    گاهی همگی مسخره ام می کردند
    بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
    مردم به سراپای دلم خندیدند
    در وادیِ من چشم چرانی کردند
    در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند
    در خانه ی من عشق خدایی می کرد
    بانوی هنر، هنرنمایی می کرد
    من زیستنم قصه ی مردم شده است
    یک تو، وسط زندگیم گم شده است
    اوضاع خراب است،مراعات کنید
    ته مانده ی آب است،مراعات کنید
    از خاطره ها شکر گذارم، بروید
    مالِ خودتان دار و ندارم، بروید
    لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
    مردم چه بلاها به سرم آوردند
    من از به جهان آمدنم دلگیرم
    آماده کنید جوخه را، می میرم
    در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
    مرد است که از پا ننشسته ست هنوز
    یک مرد که از چشم تو افتاد شکست
    مرد است ولی خانه ات آباد، شکست
    در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود
    لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود
    بر مسندِ آوار اگر جغد منم
    باید که در این فاجعه پرپر بزنم
    اما اگر این جغد به جایی برسد
    دیوانه اگر به کدخدایی برسد
    ته مانده ی یک مرد اگر برگردد
    صادق،سگ ولگرد اگر برگردد
    معشوق اگر زهر مهیا بکند
    داوود نباشد که دری وا بکند
    این خاطره ی پیر به هم می ریزد
    آرامش تصویر به هم می ریزد
    ای روح مرا تا به کجا می بری ام
    دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام
    می سوزم و می میرم و جان می گیرم
    با این همه هر بار زبان می گیرم
    در خانه ی من پنجره ها می میرند
    بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند
    این پنجره تصویر خیالی دارد
    در خانه ی من مرگ توالی دارد
    در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست
    آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست
    بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام
    آتش به دهانِ خانه انداخته ام
    بعد از تو خدا خانه نشینم نکند
    دستانِ دعا بدتر از اینم نکند
    من پای بدی های خودم می مانم
    من پای بدی های تو هم می مانم
    لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
    مردم چه بلاها به سرم آوردند
    آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام
    بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام
    هر بار مرا می نگری می میرم
    از کوچه ی ما می گذری، می میرم
    سوسو بزنی، شهر چراغان شده است
    چرخی بزنی،آینه بندان شده است
    لب باز کنی،آتشی افروخته ای
    حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای
    بد نیست شبی سر به جنونم بزنی
    گاهی سَرکی به آسمانم بزنی
    من را به گناهِ بی گناهی کشتی
    بانوی شکار، اشتباهی کشتی
    بانوی شکار،دست کم می گیری
    من جان دهم آهسته تو هم می میری
    از مرگِ تو جز درد مگر می ماند
    جز واژه ی برگرد مگر می ماند
    این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز
    این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز
    دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم
    با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم
    ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن
    ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن
    یادش همه جا هست،خودش نوش ِ شما
    ای ننگ بر و مرگ بر آغوش شما
    شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
    لعنت به تنی که در کنار تنش است
    دست از شب و روز گریه بردار گلم
    با پای خودم می روم این بار گلم

    بـه دنبالِ مـن خواهـی گَشـت ..
    در آدم هـای
    بعـدی

    :)
  26. 2
  27. #14
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,952
    10,734
    19,259

    پیش فرض

    مـــــــــآدیــان

    چشم هایش شروع واقعه بود


    آسمانــــی درون آنهــــــا، من
    در صدایش پرنده می رقصید

    بر تنش عطر خـــوب آویشن
    باز گوشواره هـــــای گیلاســـی
    پشتِ گوشش شلوغ می کردند
    دست هــــای کمندِ نیلوفر
    سینه ریزی ظریف بر گردن
    احتمـــــالا غریبــــــه مـی آمد
    از خیابان به شرم رد می شد
    دختـــــر پا بـــه راهِ دیروزی
    هیکلِ رو به راهِ حالا... زن
    در قطاری که صبـــح آمده بود
    دشت هایی وسیع جا ماندند
    شهر از این زاویه قفس می شد
    زیــــر پاهــــای گــــرمِ در رفتن
    پشت سر لاشه های پل بر پل
    پیشِ رو کـــــــوره راهِ سردرگم
    مثل یک مادیــــــانِ ناآرام
    در خیابان سایه و روشن
    در خیـــالش قطار مردی بود
    بی حیا،بی لباس،بی هر چیز
    در خیالش عروس خواهد شد
    تـــــوی هر کوپه کوپــه آبستن
    سارقانی که دست می بردند
    سیب سرخ از حصــــار بردارند
    دکمه هایی که حیف می مردند
    روی دنیــــای زیــــــر ِ پیــــراهن
    مردمانـــی کـــه توی پنجره ها
    در پیِ هرچه لخت می گشتند
    پیش چشمانِ گردشان اینک
    فرصتــی داغ بود و طعمِ بدن
    آسمان با گُـروم گرومب خودش
    عکس هایی فجیع می انداخت
    چکه های غلیظِ خون افتاد
    از کجــــا روی صورتِ دامن
    او مسافر نبود اما باز
    منتظر تا قطار برگردد
    مثل حالا که داشت برمی گشت
    تـــــن تَ تَــــــن تـــــن تَ تــــــن...
    سوتِ کمرنگِ سرد می آمد
    تیـــر غیبی تَلَق تلق در راه
    خاطراتی که داشت قِل می خورد
    روی تصویـــــــر ریـــل ِ راه آهـــــن
    توی چشمِ فلان فلان شده اش
    آسمانــــــی برای ماندن نیست
    زندگی بود و آخرین شِهه
    مادیـــــانِ در انتظار ِ تِــرن

    بـه دنبالِ مـن خواهـی گَشـت ..
    در آدم هـای
    بعـدی

    :)
  28. 2
  29. #15
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,266
    10,687
    26,352

    پیش فرض


    آدم رو به مرگ را دیدی ؟
    باغ بعد از تگرگ را دیدی ؟

    آدم رو به مرگ مــــــــن بودم
    باغ بعد از تگرگ مـــن بودم ...


    از "" الست "" علیرضا آذر





    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  30. 3
صفحه 1 از 21 12345611 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 302

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •