ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 5 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 72
  1. #1
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    14,997

    Icon16 دفتــر خاطــرات کــوچـولوها ✿ ایـن هفته با ( هانیه بانو ) عزیز ✿






    سـلـآم :)

    هـدف از ایجاد این تاپـیک اینـه که هـر هفـته یکی از کـاربرهـا به انتخاب شما عزیزان انتخاب میشه

    و بقیه ی کـاربرهای عزیز برای اون کاربر یه مـتن یادگاری میذارن !

    این متن میتونه یکی از خاطرات شما با کاربر باشه !

    یا یه متن و یه جمله چه عاشقانه چه ادبی و عکس و آهنگ و ... باشه

    همچنین میتونید از جوک و لطیفه هم استفاده کـنین !

    منو آزاد اسـت !!

    خـلـآصـه هر چی برای یادگـاری به درد میخوررو بذارین کنارتون و تو این تاپیک

    شرکت کنین



    این هفته با :

    FARNAZ

    فرناز عزیز مدیر بخش سرگرمی

    مهلت شرکت :

    تا ۱۴ ام شهریور


    قوانین تاپیک:



    1. پست پشت سر هم اکیداً ممنوع است.

    2. پست اسپم و چت در این تاپیک ممنوع است.

    3. پست ارسالی شما تابع قوانين كلی سايت كوچولو باشد

    4. سوژه مورد نظر میتونه به پست هایی که بچه ها براش میذارن نظر بده !


    پست خلاف قوانین حذف خواهد شد



    ویرایش توسط samira BanOo : 2015.10.09 در ساعت 08:13
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  2. 7
  3. #2
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    14,997

    پیش فرض

    افـراد شـرکت کننده به همــراه صفحـات یادگـاری :
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  4. 3
  5. #3
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    14,997

    پیش فرض

    این هفته با فرناز عزیز آغاز میکنیم :)

    موفق باشید
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  6. 4
  7. #4
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,428
    16,474
    24,266

    پیش فرض

    ممــنون از همــه دوستــانی که بهم رای دادن

    و از همــه ی کوچولوهـای عـزیز دعــوت میکــنم که در این دفــتر خــاطره شرکت کنن و یــادگـاریاشون و برام به اشتراک بزارن

    خوشحــال میشم از دوستــانم حداقل یادگاری مجازی برام باقی بمونه ...


    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  8. 3
  9. #5
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,855
    10,581
    20,642

    پیش فرض

    بگذارید از تمام دنیا یک "میم" اش مال ما باشد.

    همان "میمِ" مالکیتی که ته اسم طرف میچسبانیم و همینکه از تمام دنیا سند همین یک دونه طرف مال ماست بس باشد.کافی باشد.

    بیشتر میخواهیم چه کار و از سرمان هم زیاد است مان هم به راه باشد.

    اصلا هیچی نداریم و هیچی هم نشدیم ها مثل یک مسلسل ، مثل یک آتش بار بزند داغانمان کند، بپوکوندمان ،اصلا تهش یک گوله خالی کند تو ملاجمان بپاشاندش به دیوار !

    چه غم !

    یک "میمِ" مالکیتِ ته اسم طرف که مال ماست.بگذار ته جیبمان یک قِران هم نباشد ، اصلا بگذار شپش هم تویش ملق بزند!

    بگذار پولمان به خریدن یک آب هویج بستنی هم نرسد ،

    بگذار چشممان دنبال آن کت کتان مشکی که فکر میکنیم خیلی هم بهمان می آید بماند. چه باک !

    یک "میمِ" مالکیتِ ته اسم طرف که مال خوده خودمان است.

    بماند که "میمِ" مالکیتِ ته اسم طرف به قول بابا نه نون می شود نه آب !

    بماند که کک طرف هم نمی گزد "میمِ" مالکیتِ ته اسمش را با یک دنیا عوض نمی کنیم.

    این چیزی از زیبایی های داشتن آن "میمِ" مالکیت ته اسم طرف کم نمیکند.

    بگذار حواسش به اینکه اصلا بهم می آمدیم یا نه ، آن هم بعد از این همه سال باشد.

    بگذار حواسش به قیمت کیف توی دستم باشد یا گوشه ی شکافته ی پلیور آجریِ دست بافِ تنم .

    بگذار حواسش به این باشد که "فکر میکنه معلوم نیست گل رزی که آورده از دخترک های گل فروش سر چهار راه خریده؟!! "

    بماند که حواسش به همه چیز هست الّا آن "میم" مالکیتی که تازه گی ها ته اسمش می چسبانم و غلیظ ادا می کنم.

    بماند که تمام کت های کتان مشکی و آب هویج بستنی های دنیا را بدهند "میم" مالکیتی که ته اسمش میچسابانم را نمیدهم.

    مهم این است که چه باشد ، چه نباشد ، فقط اسم یک نفر تو گوشیِ ام با پسوند "میم" مالکیتی که خودم ته اسمش چسپاندم ذخیره شده خواهد ماند.

    بماند که تمام این هایی که گفتم پشیزی برای جنابشان ارزش نداشته باشد.

    راستی یادم بماند که پشیز واحد پولِ بالا شهریتان نیست !

    بماند که پشیزهای ما پیف است، اَخ است.

    بماند که به جنابتان برمیخورد حوالیِ جیب های شیک و مجلسی تان پشیزهای ما دیده شود.

    پس "میم" مالکیتی که ته اسمتان میچسبانیم دو معنی دارد.

    معنایش برای من یک دنیا باشد برای شما پشیز !

    مهم این است که تا دنیا دنیاست یادتان می ماند که آن "میمِ" مالکیتِ ته اسم تان را فقط من بلد بودم که بچسبانم که اصلا اولین بار آن " میمِ " مالکیت را ته اسمتان من بودم که چسباندم...


    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  10. 6
  11. #6
    13581369
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2013
    محل سکونت
    طهرآن
    نوشته ها
    4,638
    12,745
    1,701

    پیش فرض






    یــــقــــیـــــــن دارم کـــه در وصــــف شِــــــکَــــــر خــــنــــدت فـــرو مـــانـــــد

    ســـخــــن ها بـــــر لـــب <ســــعـــدی> قـــلـــم ها در کــــف <مـــــانـــــــی>

    چای
    چه بهانه عاشقانه
    خوبیست...
    برای
    کمی با تو نشستن...


  12. 5
  13. #7
    moonlight74
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2013
    نوشته ها
    5,126
    1,663
    3,179

    پیش فرض

    من مانده ام در بهت این روزها
    این روزهای ملول
    این روزها که میگذرد...
    این روزها که می گذرد
    طنین صدای باغچه هیاهوی هر روزه اش را باخته
    آب توی حوض هوس شنای ماهی قرمزش را بی شوق می نگرد بی شوق
    حوصله ی پنجره از باور تصویر های گنگ گیج گیج گیج
    ساعت روی دیوار زنگ نمی زند دنگ ددنگ دنگ
    باز باران ... چک چک چک
    به روی کدام ناودان ؟
    کدام دل؟
    کدام دل عاشق ببارد؟
    وقتی که باغچه در ساعت بی حوصلگی آب می خورد
    آب می خورد
    من مانده ام این روزهای ملول و...



    من دوستدارعجایبم!
    با من باش بگذار دنیایم جور دیگری باشد
    عجیب، ذوق انگیز، دوست داشتنی
    با تمامِ تو!
    چیز زیادی که نمیخواهم..


  14. 5
  15. #8
    you+me=love
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,058
    7,056
    14,893

    پیش فرض

    بيــدار مـى شـوى

    به خـودت صبـح بخيـر مى گـويـى
    بـراى خـودت چـاى ميـريـزى
    تكيـه مى دهى به خـودت
    و فكـر ميكنـى

    دلـت بـراى چـه كسـى بايـد تنـگ مى شـده است ؟
    و فكـر ميكنـى
    چـرا هيـچكس انقـدرها كه بايـد خـوب نبـود
    كه بـى او
    ايـن صبـح شهــريور از گلـويـت پاييـن نــرود ..


    تصاوير پيوست شده تصاوير پيوست شده
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  16. 6
  17. #9
    Nikagoli
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,475
    6,732
    4,902

    پیش فرض

    سلام علکم :دی
    عاقا من در جریان نبودم تاپیک چگونه ست و همین که فرناز گفت دفتر خاطرات سوژه شدم ، کلی خاطره ردیف شدن تو مغزم که بیام تعریف کنم
    ولی خو الان با وجود این متن و عکس های خوشگل موشگل عایا من روم میشه با ادبیات داغون واستون خاطره تعریف کنم؟؟
    عایا این درسته؟؟ منصفانه ست اصنننن؟؟ ولی خب بازم ترجیح میدم از خاطراتمون بگم


    پارسال بهمن ماه آخراش ، رفتیم مشهد
    قرار بود بریم پارک آبی ایرانیان شبش که ما اصن نخوابیدیم شاید 2.3 ساعت .. یعنی داشتیم میرفتیم خواب ِ خواب بودیمااا
    راهشم دووووووور .. آخ آخ چقدر آژانس های مشهد خوب بود : )) یادته فرناز؟ :دی همش آهنگ های خوووب و جدید می ذاشتن کلی حال می داد
    هوا هم خیلی سرد بود راستی
    هی می خوام تعریف کنم هی به نکات ِ غیر قابل تعریف برخورد می کنم : ))
    فقط چند تا نکته کلیدی می گم که واسه خود ِ فرناز یادآوری شه

    1) استخر موج بود ، چی بود اونکه هی آب میومد سمتمون؟ قر تو کمرت فراوون بود : ))
    2) تو جکوزی .. آهنگ سون باند :دی و باز هم قر تو کمرتون فراوون بود
    3) تاکسی ِ که باهاش برگشتیم هتل

    می دونم خیلی واضح صحبت کردم و خیلی زیبا بود شیوه ی ِ بیان و تایپ م : ))

    هــَــو عه گود سامر


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  18. 6
  19. #10
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,592
    11,322
    19,655

    پیش فرض

    یک حرف هایی هستند که نمی توانی بگویی، مثل مایع از چشمت می زنند بیرون... انفجارِ آرام یک زن با صدای بوووووم یا نه ... فین ... فففففففففف

    یک حرف هایی هستند که فیلم می شوند. می روی سینما. لُخت می نشینی روبروی پرده. شکمت می سوزد از بس که آدمای های توی فیلم تواند ... خودت اند...

    یک حرف هایی هستند که نمیتوانی بگویی. مثلا اینکه چقدر دوس داشتی روی ویلچر می نشستی تا از پیاده روی کردن معافت کنند اطرافیان. و دلشان بسوزد و اینطرف و آنطرف ببرندت.

    نمی توانی بگویی چقدر سخت و گریه دار است وقتی شارژ لپتاپت دارد تمام می شود و تو دستت به شارژر نمی رسد. چقدر گریه دار است...

    این دست نرسیدن ما را میخورد. از بین می برد. دستمان به هرچیزی که نرسد، یا خرابش می کنیم یا می پرستیمش. نمی شود بلند شویم و برویم برداریمش.

    یک حرف هایی هستند که نمی توانی بگویی. وقتی با پتو گرمت می شود و بی پتو سردت... چقدر گریه دار است...


    + اميدوارم هميشه مانا و پايدار باشي فرناز عزيزم

    هميشه دوست داشتني خواهي ماند


    از طرف من،ثمين: دخترك ژوليده

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  20. 4
  21. #11
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    14,997

    پیش فرض

    راســتش خاطـره ی نتــی و واقعــی خاصـی ندارمـ که قابــل تعریف باشــه !

    مــن زیباهمـ پیـدا نکـردم برای نوشتن :)

    پــس یه آهنگــ قشنگ به عنــوان یادگــاری تقــدیمت میکــنم امیدوارمـ هــر وقـت گوشش کـردی یادمــا نیز بیفتی :))

    آهـنگ حـس خوبیـه از شـادمهـر عقیـلی

    روی عکـس زیر یـه کلیک :)





    مــرسی که هسـتی فرناز عزیز

    ویرایش توسط samira BanOo : 2015.10.03 در ساعت 21:32
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  22. 4
  23. #12
    ғαrɴoѕн
    مدیر سرگرمی و ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2014
    محل سکونت
    TEH
    نوشته ها
    2,198
    733
    1,196

    Halloween Eye 32

    ما خواهرهای خوبی هستیم
    خواهرهای روزهای سخت ِ هم
    ما خواهر های خوبی هستیم وقتی مادر خانه نیست .

    ما خواهر های خوبی هستیم
    یکی گاز را دستمال می کشد .
    یکی آشپزخانه را جارو می زند .
    یکی اتاقمان را تمیز می کند و یکی میز آرایش را تمیز می کند .

    در روزهای بی ناهاری یکی ماکارونی های رنگ پریده با ته دیگ سیب زمینی درست می کند
    یکی سفره می اندازد
    و یکی ظرف ها را می شورد و از الکی غر می زند که چه غذای بی مزه ای درست کردی .

    ما خواهرهای خوبی هستیم
    بچگی گلاویز هم می شدیم
    توی سینه ی خواهرم را چنگ می انداختم
    زنجیر گردنش را پاره می کردم

    قهر می کنیم فت و فراوان !
    از آن قهرهایی که تویش پر است از «چرا دست توی کمد من کردی؟» و «کدام بی شعوری دست به اسپری من زده»
    چرا از رژ لب من استفاده کردی و حق نداری دیگر انگشترهای بند انگشتی من را دستت بیندازی !
    ما خواهرهای خوبی هستیم بابت همه ی قهرهایی که به آشتی های زود ختم می شوند
    و وقتی که در حین قهر با هم حرف می زنیم و یادمان می رود که قهر بودیم و یکهو به خودمان می آییم و رویمان را از یکدیگر برمی گردانیم و همزمان می گوییم حواسم نبود باهات قهرم :|

    ما خواهرهای خوبی هستیم
    دوتا کمد نزدیک به هم داریم
    سرمان را از در کمد می آوردیم بیرون و باهم آهنگ می خوانیم .
    هرکس آهنگ های مورد علاقه خودش را می خواند
    و تا وقتی که دهان هایمان خسته بشود می خوانیم
    بعضی آهنگ های من را خواهرم می پرستد
    و برای بعضی از آهنگ های خواهرم من می میرم .

    وقتی سر کمدمان هستیم مثل همسایه های دیوار به دیوار از هر دری حرف می زنیم .
    دنیا می ایستد آن لحظات و ما انگار بزرگ نشده ایم و هنوز توی همان دنیای بچگی مانده ایم

    ما خواهرهای خوبی هستیم
    وقتی پسرخاله ام را نخواست من رفتم و حرف هایش را توی گوش پسرخاله ام داد زدم .
    وقتی پسرخاله ام داماد شد من خودش و گریه هایش را بغل کردم
    وقتی حمامش طول کشید من دلم شور مردنش را زد !

    وقتی قهر هستیم برایش کادوی تولد انتخاب می کنم و وقت هایی که من را دوست ندارد یا دارد
    اما به روی خودش نمی آورد دوستش دارم .

    ما خواهرهای خوبی هستیم و باید خواهرهای خوبی باقی بمانیم .

    ما خواهرهای خوبی هستیم به خاطر همه ی تمبر هندی ها و بستنی های کیلویی و پفکها و چیپس های شریکی
    ما خواهرهای خوبی هستیم برای روزهای بلند تابستان که با هم تا لنگ ظهر بخوابیم :|
    بابت گریه های یواشکی شب هایمان

    بابت اسباب کشی ها و روزهای سخت که هرکس از زیر کار در می رود :|
    بابت بیرون رفتن های پر از غر زدن هایمان و دعواهایمان

    ما خواهرهای خوبی هستیم بابت اشتباه گرفتن صداهامان باهمدگیر ،
    و روزهایی که من دبستان بودم و او راهنمایی و روی پله های مدرسه شان خوابم می برد تا تعطیل شود و باهم برگردیم خانه !


    ما خواهرهای خوبی هستیم و باید خواهرهای خوبی باقی بمانیم .





    +


    تو معـکوس واژه های تلخ و کال ،
    معکوس هر شکـست ،
    معکـوس غصه ای .
    معکوس روزهای ِ بی بهانه ای .
    تو معکوس هر بدی ،
    معکوس غصه های ماسـیده توی قلب من .
    معکوس باور " هیچکس نبود تا بفهمد" ...
    روزی هزار بار باید نگاه کنـم به تو .
    روزی هزار بار باید دعا کـنم که خدا ، یک صف فرشته را مسئوول شاد کردن تو و دلت کند .
    روزی هزاربار باید برای وصـف مهربانی ات محتاج کاغذ و قلم شوم .
    روزی هزار بار بایـد برای شمردن دوست داشـتنت درگیر هزارها قلم شـوم .. . !


  24. 6
  25. #13
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    14,997

    پیش فرض

    ایـــن هفته با :

    دختــرک ژولیده


    ثمــین عزیز



    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  26. 1
  27. #14
    Sin-Sin 137179
    مدير بخش طرفداران

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2013
    نوشته ها
    12,855
    10,581
    20,642

    پیش فرض

    از وقتي كه يادم مي اومد بهت مي گفتم "خواهر جون" .. اين لفظ رو خيلي دوست داشتم .. خيلي زياد! ساده بود .. خالصانه و پاك .. و مهمتر از همه .. از ته دل ..

    هميشه دوستت داشتم حتي وقتي كه باهم دعوا مي كرديم و جيغ مي زدم كه "ازت بدم مياد" ..

    هميشه دوستت داشتم حتي وقتي كه از قصد كاري مي كردم تا مامان به حسابت برسه و يكم دلم خنك شه!

    اوايل دركت نمي كردم .. نمي فهميدمت .. اگه تو خودت بودي .. برام مهم بود ولي هيچوقت دليلشو نمي فهميدم ..

    وقتي مي خنديدي، خوشحال ميشدم و هميشه ترو نفر اول توي تيكه انداختن و مسخره بازي در آوردن مي دونستم و هروقت كه حرفي ميزدم .. اگه همه مي خنديدن، مهم نبود! ولي وقتي تو مي خنديدي حس مي كردم دختر فوق العاده اي هستم !

    هميشه سليقه اتو قبول داشتم .. وقتايي كه به زور از زير زبونت مي كشيدم كه كدوم شال قشنگتره و نهايتا مي فهميدم تو هم دقيقا از همون خوشت اومده و واسه خودت مي خوايش و دعوا شروع ميشد!

    پررو بودم .. بچه بودم .. ولي طاقت اخمتو نداشتم .. دوستت داشتم حتي وقتي كه با بيحرمي تمام دستمو چنگ ميزدي :| و صداي جيغم ميرفت هوا :|

    هيچوقت دوست نداشتم به چشم بقيه بد بياي .. واسه همين بعضي مواقع ساكت ميشدم و وقتي ك ازم عذرخواهي مي كردي اوج خركيفي بود .. كم چيزي نبود .. ثمين معذرت خواهي كرده!!!

    هميشه دركم مي كردي و سعي مي كردي كمكم كني و وقتي حرفهاتو قبول نميكردم با گفتن "گه مي خوري اينكارو نكني" قضيه رو فيصله مي دادي و باقيش به خودم بستگي داشت :|

    وقتايي كه مي گفتي برات آب بيارم و حس مي كردم بايد يخ حوض بشكنم ..

    "گور باباش" گفتن به آدمهاي عوضي كه دلمونو خنك مي كرد به ظاهر!

    وقتايي كه دو تا بالش ميزاشتيم كنار هم و جلوي تلويزيون دراز مي كشيديم و وقتي ميديدي غلت زدم ونزديكت شدم مي گفتي "نچسب بمن :| " ..

    وقتايي كه فاصله تو تا پريز برق، كمتر از نيم متر و منو از اون اتاق صدا مي كردي كه بيام و برقو خاموش كنم ..

    خنديدن هاي يواشكيمون به اسگل بازي ملت ..

    فحش دادن هامون به بقيه و مسخره كردنشون ..

    كتاب خوندن و آباد كردن جد و آباد پسره داستان كه چقدر بيشعوره :|

    و فحش هاي پاستوريزه اي كه در حد +18 دلمون خنك ميشد موقع گفتنش :|

    و يادم نميره ك هميشه سهم بيشتر چيپس و پفك ماله تو بود :|

    و اولين باري كه كشف كردم چال لپ داري حدود چندماه پيش بود :| .. چقدر ذوقتو كردم :|

    گريه هاي نصفه شبيمون .. دلداري دادن هامون ..

    اينكه خاطر خواهر بزرگتر بودن چقدر سختي كشيدي ..

    دعواهات با مامان و ماست مالي هاي من ..

    هماهنگ كردن هامون با همديگه كه من سوتي ندم با عمه كوچيكه و دوستات رفتي دَدر :))

    خنگ بازي هامون و با لهجه حرف زدنمون واسه مسخره بازي

    فحش دادن براي دلخوش كردن خودمون به آقاي جناب و چشم پوشي از چشمهاي سرخت ..

    آروم كردنت وقتي كه ميگي همش تقصير خودت بوده و اشك ميريزي ..

    چِل بازي در آوردن وقتايي كه احتمال ميدم "الانه ك گريه كنه" ..

    نوشتن متن هاي مختلف واسه آروم كردنت و بودن كنارت توي هر شرايطي ..

    دعواهامون و منت كشي هاي نامحسوس من ..

    وقتي منو توي جمع ضايع مي كردي و دوست داشتم بكشمت :|

    وقتي زيرآب منو پيش مامان ميزدي و دلم نميومد زيرآبتو بزنم و از طرفي كارهامو ماست مالي مي كردم :))

    فيلم ديديدن هامون و خنديدن موقع وقتي كه براي سومين بار فرار از زندان رو نگاه مي كرديم و باز يادت نبود چي ميشه :))

    زيرلب آهنگ زمزمه كردن هامون و گفن "خفه شو دارم مي خونم" هاي تو و بلندتر خوندن هاي من !

    وقتي از زير ظرف شستن در ميرفتي و وقتي اعتراض مي كردم با گفتن "تو چه غلطي مي كني تو خونه؟" ساكتم مي كردي ..

    وقتي اولين دست نوشته امو خوندي و با تحسين نگاهم كردي ..

    وقتي اولين رمانمو خوندي و كلي خنديدي به خُل بازياي شخصيت اصلي كه خودم بودم ..

    وقتي پا به پاي آهنگها اشك ريختيم و نصفه شب كه داشتم آهنگ گوش ميدادم عين اجل معلق بالاي سرم حاضر ميشدي ك "گوشيتو بده ميخوام آهنگ گوش كنم" و بي توجه به اعتراض هاي من، هندزفري رو از تو گوشم در مياوردي و خودت گوش مي دادي :|

    شبهايي كه روي تخت من مي خوابيدي و من سره جاي تو تا به شارژر نزديكتر باشي :|

    وقتايي ك سره تموم شدن شارژ نت داعوامون ميشد ..

    وقتي كه بي اجازه خودكارمو از تو جامداديم بر مي داشتي و صبح سره جلسه امتحن خودكار نداشتم :|

    خيابون رفتن هامون و خنديدن هايي كه با يه "خخ" گفتن شروع ميشد و با صلوات بقيه .. تموم :))

    "خرخون" گفتنهات به من :))

    وقتي دستبندهاتو كِش مي رفتم و ميگفتي "لاشخور" :|

    وقتي روز مرد .. جلوي بابا قناد، شيريني به دست، از نگار خداحافظي كرديم و دست داديد و همزان با هم گفتيد : روز مرد مبارك كه خودمون از همه مرد تريم .. و نگاه هاي خندونِ من ..

    "كثافت چه خوش تيپ شده" گفتن هات به من :))

    صورت بي آرايش و بامزه ات اول صبح :)

    موهاي فِر و خيست بعد حموم :)

    چال لپي كه ب طرز غيرقابل باوري بهش افتخار مي كني :|

    و اينكه خيلي طرفدار داري و خيليا رو وابسته مي كني ..

    همه ويژگي هاتو دوست دارم .. حتي اخلاق گندت رو وقتي كه عصباني هستي .. مهربوني هاتو وقتي كه نمي خواي بروز بدي .. نوشته هاي از ته دلتو .. ضايع كردن هاتو وقتي كسي اذيتت مي كنه .. زبون تندت رو كه هيچكس نميتونه بفهمه حس واقعيت چيه .. سرد بودنت .. لجباز بودنت .. قوي بودنت .. تكيه گاه بودنت ..

    چون خواهرمي و قبل از اون ..

    دوستمي :)

    ویرایش توسط Sin-Sin 137179 : 2015.09.05 در ساعت 15:58

    نمی دانم
    شاید یک روزی.
    شاید هیچوقت.


    ...

  28. 5
  29. #15
    13581369
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2013
    محل سکونت
    طهرآن
    نوشته ها
    4,638
    12,745
    1,701

    پیش فرض






    گـآهـی بـآیَـد وآنِـمُـود کُنـی

    دَردِ کُهنـه ات یـک #بیگـآنـه اسـت!

    بیگـآنـه ای کـه او رآ بِـجـآ نمـی آوری ...

    چای
    چه بهانه عاشقانه
    خوبیست...
    برای
    کمی با تو نشستن...


  30. 4
صفحه 1 از 5 12345 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 72

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •