ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 4 1234 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 60
  1. #1
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض حکایات بهلول

    [center:badc860871]بهلول کیست؟[/center:badc860871]
    [center:badc860871] [/center:badc860871]
    [center:badc860871]هارون الرشید- خلیفه عباسی، به علت حرص و طمع در مملکت داری خویش، سعی داشت مخالفان خود را به هر وسیله و بهانه ای از سر راه خود بردارد برای همین یا آنها را می کشت و یا به زندان می فرستاد. زندانی که رهایی از آن امکان نداشت. [/center:badc860871][center:badc860871]امام موسی کاظم (علیه السلام) دوره ی امامت خود را در زمان این ظالم می گذراندند ایشان مورد احترام و محبوب دل مومنان بودند و به طبع مخالف ظلم. [/center:badc860871][center:badc860871]هارون الرشید، امام را یک خطر خیلی جدی برای خود می دانست. او سعی و کوشش داشت تا علمای برجسته ی اسلامی را ترغیب کند که فتوا دهند امام موسی کاظم از دین خارج شده است. بدین ترتیب زمینه ی اقدام علیه آن بزرگوار آماده گردد. [/center:badc860871][center:badc860871]یکی از علمای آن روزگار بهلول بود و هارون الرشید از او خواست که فرمان قتل امام موسی کاظم(علیه السلام) را امضا کند. [/center:badc860871][center:badc860871]بهلول ماجرا را به اطلاع امام رساند و چاره طلبید. [/center:badc860871][center:badc860871]امام موسی کاظم (علیه السلام) که در زندان هارون الرشید به سر می بردند فرمودند:[/center:badc860871][center:badc860871]خود را به دیوانگان شبیه ساز تا از این خطر رهایی یابی. [/center:badc860871][center:badc860871]بهلول، خود را به دیوانگی زده و به شمشیر طنز و طعنه و مسخرگی، بر حکومت ظالم، حمله آورد. [/center:badc860871][center:badc860871]نام اصلی این مرد بزرگ ((وهب بن عمرو)) می باشد. و چون گشاده رو و خندان و زیبا چهره بود، بهلول نام می گیرد که به معنی همه ی این صفات است. [/center:badc860871][center:badc860871]بهلول از دو ویژگی خاص برخوردار بود: [/center:badc860871][center:badc860871]یکی دارا بودن موفقیت علمی و اجتماعی و دینی در میان مردم و خویشاوندی نزدیک با هارون الرشید. [/center:badc860871][center:badc860871]به سبب همین دو ویژگی، او می توانست آزادانه و بی هراس به سر وقت هارون الرشید و کارگزاران او رفته و هرچه را که می خواهد، به زبان طنز بر آنان وارد سازد. او از همین روش استفاده می کرد تا هارون الرشید را متوجه اشتباهاتش کند.[/center:badc860871][center:badc860871]آرامگاه بهلول در بغداد قرار دارد روی سنگ قبر وی، تاریخ ۵۰۱ قمری دیده می شود.[/center:badc860871][center:badc860871]واژهٔ بهلول در عربی به معنای «شاد و شنگول» است.[/center:badc860871]
  2. #2
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض

    داستان لباسشوئي بهلول
    ازبهلول پرسيدند لباسهايت چرك شده چرا نمي شوئي؟
    بهلول جواب داد : بازچرك خواهد شد !
    گفتند : مرتبه دوم بشوي .
    بهلول گفت : باز هم چرك خواهد شد !
    گفتند دوباره بشوي !
    بهلول گفت :معلوم مي شود كه من براي لباس شستن دنيا آمدم .

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  3. #3
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض

    بهلول در سر سفره
    روزي بهلول با خليفه سر يك سفره با همديگر غذا مي خوردند .
    ناگهان خليفه در لقمه بهلول موئيديد و گفت : آن مو را ازلقمه خود برگير.
    در جواب گفت : سر سفره كسي كه بدست مهمان نگاه مي كند نشستن ندارد و ازمجلس خارج شد .

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  4. #4
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض

    بهلول و سركه
    مريضي از بهلول براي دفع مرضش سركۀ هفت ساله خواست.
    بهلول گفت : سركه هفت ساله دارم ولي به كسي نمي دهم .
    مريض پرسيد چرا نمي دهي ؟
    بهلول در جواب گفت: اگر مي خواستم بدهم هفت سال نمي ماند .


    شوخي با بهلول
    قاضي شهر خواست با بهلول شوخي كند از او پرسيد مي خواهم مسئله اي از تو بپرسم آيا حاضري جواب بدهي ؟
    بهلول گفت : آنچه را مي دانم جواب مي دهم و هر چه را ندانم از شما خواهم پرسيد .
    قاضي پرسيد : اگر سگي از بامي به بام ديگر جست و بادي از او رها شد آن باد متعلق به كدام يك از صاحبان بامهاست .
    بهلول گفت : به هر بامي كه نزديكتر است متعلق به اوست .
    قاضي گفت : اگر فاصله هر دو بام برابر باشد چطور ؟
    بهلول گفت : نصف باد به صاحب اولي بام و نصف ديگر به دومي تعلق مي گيرد .
    قاقي گفت : چنانچه صاحبان خانه غايب باشند تكليف چيست ؟
    بهلول گفت : در اين صورت جزو بيت المال است و به قاضي تعلق مي گيرد


    بهلول و سر تراشي
    روزي بهلول سر شخصي را مشغول به تراشيدن شد.
    در حين كار دستش لرزيد و سر آن شخص زخم برداشت .
    آن مرد شروع به داد و فرياد كردن كه سر مرا بريدي .
    بهلول گفت : خفه شو ! سربريده كه حرف نمي زند .


    حمام رفتن بهلول
    روزي بهلول به حمام رفت ولي خدمه حمام به او بي اعتنائي كرده و آن طور كه دلخواه بهلول بود او را كيسه نكشيد .
    با اين حال وقت خروج از حمام بهلول ده ديناركه همراه داشت همگي را به استاد حمامي داد و
    گارگران حمام چون اين بذل و بخشش را ديدند همگي پشيمان شدند كه چرا نسبت به او بي اعتنائي كردند .
    بهلول هفته ديگر به حمام رفت اين مرتبه تمام كارگران با كمال احترام او را شستشو كرده و
    مواظبت بسيار نمودند ولي با اين همه سعي و كوشش كارگران بهلول فقط يك دينار به آنها داد
    كارگران پرسيدند : بخشش بي جهت هفته قبل و رفتار امروزت با ما چيست ؟
    بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل كه حمام آمدم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز مي
    پردازم . تا شما ادب و رعايت مشتري هاي خود را بنمائيد .

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  5. #5
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض

    [center:ea034af358]حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد
    آورده*اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او....
    شيخ احوال بهلول را پرسيد.
    گفتند او مردي ديوانه است.
    گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.
    شيخ پيش او رفت و سلام كرد.
    بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.
    فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي*كني؟ عرض كرد آري..
    بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟
    عرض كرد اول «بسم*الله» مي*گويم و از پيش خود مي*خورم و لقمه كوچك برمي*دارم، به طرف راست دهان مي*گذارم و آهسته مي*جوم و به ديگران نظر نمي*كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي*شوم و هر لقمه كه مي*خورم «بسم*الله» مي*گويم و در اول و آخر دست مي*شويم..
    بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي*خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي*داني و به راه خود رفت.
    [/center:ea034af358]
    [center:ea034af358]
    مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.
    بهلول پرسيد چه كسي هستی؟
    جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي*داند.
    بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را مي*داني؟
    عرض كرد آري...
    سخن به قدر مي*گويم و بي*حساب نمي*گويم و به قدر فهم مستمعان مي*گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي*كنم و چندان سخن نمي*گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي*كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
    بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي*داني..
    پس برخاست و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي*دانيد.
    باز به دنبال او رفت تا به او رسيد
    بهلول گفت از من چه مي*خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي*داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي*داني؟
    عرض كرد آري... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه* خواب مي*شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه*السلام) رسيده بود بيان كرد.
    بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي*داني.
    خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي*دانم، تو قربه*الي*الله مرا بياموز.
    بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.
    بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و
    اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.
    جنيد گفت: جزاك الله خيراً! و
    ادامه داد:
    در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.
    و در خواب كردن اين*ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

    [/center:ea034af358]
    [center:ea034af358][/center:ea034af358]

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  6. #6
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض

    [center:f84d963fb8]حکایت بهلول و اب انگور
    روزی یکی از دوستان بهلول گفت:
    ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت:
    نه! پرسید:
    اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت:
    نه! پرسید:
    پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
    بهلول گفت:
    نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت:
    نه! بهلول گفت:
    حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت:
    نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت:
    سرم شکست! بهلول با تعجب گفت:
    چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!

    [/center:f84d963fb8]

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  7. #7
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض

    یکی از حکایات بهلول
    می گویندروزی مردی گندم بارالاغ خودکردوبه درخانۀ بهلول که رسید،پای الاغ لنگیدوالاغ زمین خوردوباربرزمین ماند.
    مرددرخانۀ بهلول رازدوازاوخواست که الاغش رابه امانت به او واگذاردتاباربرزمین نماند.
    بهلول باخودعهدکرده بودکه الاغ خودرا به کسی به امانت ندهد.
    چون پیش ترخیانت دیده بوددرامانت،یابرفرض ازالاغش بارزیاد کشیده بودند.گفت:
    الاغ ندارم ودرهمان لحظه صدای عرعر الاغش ازطویله آمد.مردگفت:
    صدای عرعرالاغت رامگرنمی شنوی که چندین دروغ می گوئی؟بهلول گفت:
    رفیق!ماپنجاه سال است که همدیگر رامی شناسیم .توبه حرف من گوش نمیدهی .
    به صدای عرعرالاغم گوش میدهی احمق!

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  8. #8
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض

    بهلول و شیاد:
    آورده اند كه بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي نمود. شيادي چون شنيده بود كه بهلول ديوانه است جلو آمد و گفت: اگر اين سكه را به من بدهي در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي دهم!بهلول چون سكه هاي او را ديد دانست كه سكه هاي او از مس است و ارزشي ندارد به آن مرد گفت به يك شرط قبول مي نمايم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني . شياد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با اين خريت فهميدي سكه در دست من است از طلاست. من نمي فهمم كه سكه هاي تو از مس است. آن مرد شياد چون كلام بهلول را شنيد از نزد او فرار نمود.

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  9. #9
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض

    [center:7a395e9262]- بهلول و سوداگر:
    روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و
    پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود
    فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟
    بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه. سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد
    و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر
    فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن
    بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين
    رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا
    شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول
    ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب
    را درك نمود.

    [/center:7a395e9262]

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


  10. #10
    rapfarsii
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2010
    نوشته ها
    251
    0
    4

    پیش فرض

    بالا رفتن از کوه


    شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد
    :

    مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟
    بهلول جواب داد:
    نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است
    .

    هرکس بد ما به خلق گوید * ما چهره ز غم نمی خراشیم
    ما خوبی او به خلق گوییم * تا هر دو دروغ گفته باشیم
  11. #11
    rapfarsii
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2010
    نوشته ها
    251
    0
    4

    پیش فرض

    بالا رفتن از کوه


    شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد

    مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟
    بهلول جواب داد:
    نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است


    هرکس بد ما به خلق گوید * ما چهره ز غم نمی خراشیم
    ما خوبی او به خلق گوییم * تا هر دو دروغ گفته باشیم
  12. #12
    rapfarsii
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2010
    نوشته ها
    251
    0
    4

    پیش فرض

    بهلول و داروغه


    داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند .
    بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت :
    گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد .
    داروغه گفت :
    چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني .
    بهلول گفت :
    افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم .
    داروغه گفت :
    حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟
    بهلول گفت :
    بلي .
    همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم .
    بهلول رفت و ديگر بازنگشت .
    داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گفت :
    اولين دفعه است كه اين ديوانه مرا اين قسم گول زد و و چندين ساعت بيجهت من را معطل كرد و از كار انداخت .
    هرکس بد ما به خلق گوید * ما چهره ز غم نمی خراشیم
    ما خوبی او به خلق گوییم * تا هر دو دروغ گفته باشیم
  13. #13
    rapfarsii
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2010
    نوشته ها
    251
    0
    4

    پیش فرض

    عاقبت ثروتمندان و فقیران از نظر بهلول

    روزی بهلول در قبرستان بغداد كله های
    مرده ها را تكان می داد ، گاهی پر از خاك
    می كرد و سپس خالی می نمود.
    شخصی از او پرسی:
    بهلول ! با این " سر های مردگان " چه می كنی؟
    گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و
    حاكمان را از زیر دستان جدا كنم، لكن می بینم
    همه یكسان هستند.

    به گورستان گذر كردم صباحی
    شنیدم ناله و افغان و آهی

    شنیدم كله ای با خاك می گفت
    كه این دنیا، نمی ارزد به كاهی

    به قبرستان گذر كردم كم و بیش
    بدیدم قبر دولتمند و درویش

    نه درویش بی كفن در خاك خفته
    نه دولتمند ، برد از یك كفن بیش
    هرکس بد ما به خلق گوید * ما چهره ز غم نمی خراشیم
    ما خوبی او به خلق گوییم * تا هر دو دروغ گفته باشیم
  14. #14
    rapfarsii
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    August 2010
    نوشته ها
    251
    0
    4

    پیش فرض بهشت فروختن بهلول

    روزی بهلول نزدیک رودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچه

    کوچک ساخته بود . در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود . چون به نزدیک

    بهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟

    بهلول جواب د اد بهشت می سازم . زن هارون گفت : از این بهشت ها که ساخته ای می فروشی ؟ بهلول

    گفت : می فروشم . زبیده گفت : چند دینار ؟ بهلول جواب داد صد دینار .

    زن هارون می خواست از این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوری به خادم گفت : صد دینار به بهلول

    بده خادم پول را به به لول رد نمود . بهلول گفت قباله نمی خواهد ؟ زبیده گفت : بنویس و بیاور . این را

    بگفت و به راه خود رفت . از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن در

    بیداری ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزی بسیار اعلا زینت یافته و

    جوی های آب روان با گل و ریحان و درخت های بسیار قشنگ و با خدمه و کنیز های ماه روو همه

    آماده به خدمت به او عرض نمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشت

    است که از بهلول خریدی . زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خواب خود ر ا به هارون

    گفت .

    فردای آن روز هارون عقب بهلول فرستاد . چون بهلول آمد به او گفت از تو می خواهم این صد دینار را

    از من بگیری و یکی از همان بهشت ها که به زبیده فروختی به من هم بفروشی ؟ بهلول قهقهه ای سر داد

    و گفت : زبیده نادیده خرید و تو شنیده می خواهی بخری ولی افسوس که به تو نخواهم فروخت .
  15. #15
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,125
    23,831
    30,051

    پیش فرض

    فرمانروای حیوانات
    روزی هارون الرشید به بهلول گفت:تو را امیر و حاکم بر سگ و خرس و خوک نموده ام.
    بهلول جواب داد:پس از این ساعت قدم از فرمان من منه که رعیت منی!!!


    آورده اند که:
    مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سئوال نمود:
    که خیلی میل دارم شیطان را ببینم.بهلول گفت:
    اگر آئینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن حتما شیطان را خواهی دید!!!

    أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ


صفحه 1 از 4 1234 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 60

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •