ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 187 123456112151101 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 2794
  1. #1
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,826
    16,492
    20,482

    Gadid 【ツ】 داستـان های خـیلی کوچـولو 【ツ】

    در اين بخش داستان هاي كوتاه و جالب بگذاريد:


    کارن به اتاق خواب رفت و پيتر را که روي تخت دراز کشيده بود در آغوش کشيد و آرام در گوشش گفت: "دوستت دارم" اما پيتر جواب نداد. اصلا هيچ عکس العملي نشان نداد. کارن شانه هاي پيتر را تکان داد و با نااميدي پرسید: "پيتر منو دوست داري؟" اما پيتر باز هم جواب نداد و فقط به کارن خيره شده بود...
    کارن که ميدانست جوابي نخواهد شنيد بلند شد و خرس کوچکش، پيتر، را کنار بقيه عروسکها در طاقچه گذاشت و خوابيد



    -----------

    صدای جیغ شدیدی میامد ...تمام کوچه تاریک بود زمستان سردی بود و اخرین برگ هم افتاد و دوباره شروع شد او امد تمام محل را ترس فرا گرفت در تمام کوچه ها صدای جیغ مرگباری به گوش میرسید
    کسی بیرون نمیامد و فقط یک چراغ در کوچه ی مرحوم سنگدل روشن بود وتمام کوچه ها خاموش بودند من عرق میریختم و میدویدم ناگهان صدای جیغ قطع شد .... بله مش مرتضی بقال سکته کرد و مرد و اسیه خانم راحت شد...
  2. #2
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,826
    16,492
    20,482

    پیش فرض

    لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي*بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي*كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل*هاي آرمانيش را پيدا كند.
    روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره*اش اتودها و طرح*هايي برداشت.
    سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي*آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
    نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده*پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
    گدا را كه درست نمي*فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه*اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي*تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
    وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم*هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه*اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده*ام!»
    داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»
    - سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي*خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»
  3. #3
    baharan

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    12
    0
    4

    پیش فرض

    روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن اين پول آن هم بدون هيچ زحمتي خيلي ذوق زده شد.
    اين تجربه باعث شد كه بقيه روزهاهم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد(به دنبال گنج).او در مدت زندگيش 296 سكه 1سنتي 48 سكه 5 سنتي 19 سكه 10 سنتي 16 سكه 25 سنتي 2 سكه نيم دلاري ويك اسكناس مچاله شده 1دلاري پيدا كرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت.
    در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و26 سنت او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد درخشش157رنگين كمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد .
    او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند نديد. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئي از خاطرات او نشد.
  4. #4
    baharan

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    12
    0
    4

    پیش فرض

    پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد پشت ميزي نشست.
    پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد يك بستني ميوه اي چند است؟
    پيشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جيبش كرد وشروع به شمردن كرد
    بعد پرسيد يك بستني ساده چند است؟
    در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند.
    پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سكه هايش را شمرد وگفت لطف كنيد يك
    بستني ساده پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت.
    وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد حيرت كرد.آنجا در كنار ظرف خالي بستني 2سكه 5 سنتي
    و 5 سكه يك سنتي گذاشته شده بود براي انعام پيشخدمت.
  5. #5
    baharan

    کوچولو در حال راه افتادن

    تاریخ عضویت
    July 2007
    نوشته ها
    12
    0
    4

    پیش فرض

    دو فرشته ي مسافر براي گزراندن شب در خانه ي يك خانواده ي ثروت مند فرود آمدند اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ي مجللشان راه ندادند بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيارآنها گذاشتند.فرشته پير درديوار زيرزمين شكافي ديد آن را تعمير كرد.وقتي فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده اوپاسخ داد همه ي امور به آن گونه كه مينمايند نيستند.
    شب بعد اين دو فرشته ه منزل يك خانواده فقير ولي بسيار ميهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذاي مختصر زن و مرد فقير رختخواب خود را در ختيار دو رشته گذاشتند.
    صبح رز بعد فرشتگان زن و مرد فقير را گريان ديدند.گاو آنها كه يرش تنها وسيله گرندن زندگيشان بود در مزرعه مرده بود.
    فرشته جوان عصباني شد واز رشته پير پرسيد چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيافتد؟خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي اما اين خانواده دارايي اندكي دارند وتوگذاشتي گاوشان هم بميرد.
    فرشته پير پاسخ داد وقتي در زيرزمين آن خانواده ثروتمند بوديم ديدم كه در شكافه ديوار كيسه اي طلا وجود دارد از آنجا كه آنان بسيار حريص و بددل بودند شكاف را بستم وطلاها را از ديدشان مخفي كردم.
    ديشب وقتي در رختخواب زن ومرد فقير خوابيده بوديم فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد ومن به جايش آن گاو را به او دادم.همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند وما گاهي اوقات خيلي دير به آن موضوع پي مي بريم.
  6. 1
  7. #6
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,826
    16,492
    20,482

    پیش فرض

    مرسي بهاران جان...

    ......
    مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
    پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،* بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
    ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
  8. #7
    Viper

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    طهران - سه راه سیروس
    نوشته ها
    772
    11
    151

    پیش فرض

    این دخترک جلف! فکر می*کند، از همه زیباتر است. یوهو، موهایش بعد از فر شش*ماهه، دوباره رشد کرده است. بعد هم این چکمه*های کوتاهی که پوشیده است، خیلی احمقانه هستند. به*علاوه هیچ*چیز نمی*داند. او در مورد هیچ*چیز، اطلاعات ندارد.

    همیشه وقتی پسر را می*بیند، مثل هنرپیشه*ها موهای خود را به عقب می*اندازد.

    حتی یک آدم کور هم متوجه می*شود که چه فیلمی می*آید. بسیار خوب، قبول. او خیلی خوب می*رقصد. بهتر از من. اعتراف می*کنم. صدایی بسیار خوب و چشم*های زیبا دارد، اما دیگر این قیل*و*قال دائمی چیست؟ بعد از پنج دقیقه، اعصاب آدم را خرد می*کند.

    و مرد با او... ساعـت*ها حرف می*زند. مخصوصاً به آن*ها نگاه نمی*کند. نه، حالا دستش را دور گردن زن می*اندازد. می*خواهم از این*جا دور شوم! اما حتماً زن دوست دارد که من همین کار را انجام دهم. در این صورت پیروز شده است.

    در دستشویی به آینه نگاه می*کنم و چشم*های خود را زشت و مهوع می*یابم. در هر صورت حالت تهوع دارم. دقیقاً حالا باید بیهوش شوم. به این ترتیب مرد متأسف خواهد شد که ساعت*ها با او گفت*وگو کرده است.

    حتی وقتی از دستشویی برمی*گردم، مرد آن*جا ایستاده است: «برویم؟»

    سعی می*کنم وقتی به او جواب می*دهم: «اگر تو میل داری...» حتی*المقدور بی*تفاوت جلوه کنم. در حالی که اصلاً نمی*توانم بگویم که چقدر خوشحالم. به در که می*رسیم از او می*پرسم، مشکل کریستن چیست.

    «آه خدایا. چه آدم اعصاب*خرد کنی! وای...!»

    زیر لب می*گویم: «به*نظر من که خیلی مهربان است.»


    داستان ترجمه / حسادت
    تانیا سیمرمان / برگردان: مهشید میرمعزی
    نحوه کار در فروم و سایت کوچولو

    ای تو بهانه واسه بودن.....
  9. #8
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,826
    16,492
    20,482

    پیش فرض

    لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

    قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

    لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

    -حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

    پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»
  10. #9
    Viper

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    طهران - سه راه سیروس
    نوشته ها
    772
    11
    151

    پیش فرض

    نحوه کار در فروم و سایت کوچولو

    ای تو بهانه واسه بودن.....
  11. #10
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,826
    16,492
    20,482

    پیش فرض

    کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد

    -----------

    جوجه تيغي خيلي مهربان بود و دوستان زيادي داشت؛ اما هيچ وقت نميتوانست دوستانش را بغل کند. هروقت يکي از دوستانش را بغل ميکرد، دوستش جيغ ميکشيد و فرار ميکرد. اين جوري شد که بالاخره جوجه تيغي همه دوستانش را از دست داد. خيلي ناراحت شد. از جنگل بيرون آمد و رفت يک جاي دور؛ به يک بيابان. همانطور که ميرفت، وسط بيابان، چشمش به يک کاکتوس افتاد. خوشحال شد. رفت که او را بغل کند. کاکتوس تا فهميد فرياد زد: "من را بغل نکن؛ وگرنه..." اما ديگر دير شده بود. جوجه تيغي کاکتوس را بغل کرده بود.
    حالا آن دو حسابي با يکديگر دوست هستند!
  12. #11
    Viper

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    طهران - سه راه سیروس
    نوشته ها
    772
    11
    151

    پیش فرض

    معنای دوم عشق


    روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

    جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

    شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
    عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

    اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

    روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست .
    نحوه کار در فروم و سایت کوچولو

    ای تو بهانه واسه بودن.....
  13. #12
    Viper

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    طهران - سه راه سیروس
    نوشته ها
    772
    11
    151

    پیش فرض

    زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
    انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
    زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
    مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.

    روز بعد روزنامه ها نوشتند:
    برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.


    مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
    از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
    نحوه کار در فروم و سایت کوچولو

    ای تو بهانه واسه بودن.....
  14. #13
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,826
    16,492
    20,482

    پیش فرض

    شير نري دلباخته‏ي آهوي ماده شد. شير نگران معشوق بود و مي‏ترسيد بوسيله‏ي حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود... پس چشم از آهو برنداشت تا يك بار كه از دور او را مي نگريست، شيري را ديد كه به آهو حمله كرد. فوري از جا پريد و جلو آمد ديد ماده شيري است. چقدر زيبا بود، گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد. و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد...
  15. #14
    ana
    ana
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2007
    نوشته ها
    469
    0
    73

    پیش فرض

    « زنجیر عشق »

    يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."
  16. #15
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,826
    16,492
    20,482

    پیش فرض

    بیست سال قبل بود.استکان چای رو گذاشتم جلوش.نمی دونستم چطوری بهش بگم.سه سال بود ازدواج کرده بودیم.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزدم ترش میکرد.دل تو دلم نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواستم بعد از شام بهش بگم اما بیرون رفت.فکر کردم زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد.به هیچ کس چیزی نگفتم.می گفتم برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرمونه و اون هنوز برنگشته.
صفحه 1 از 187 123456112151101 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 2794

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •