ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 3 123 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 39
  1. #1
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض خاطرات تلخ و شیرین دوران دانشجویی

    .یادمان باشد اگر دور شدیم . . .این صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم.


    دوران دانشجوئی برای خیلی از دانشجوها (اگه با اطمینان نخوایم بگیم همه) دوران شیرین و پر خاطره ایه.

    دوستان عزیز،دانشجوهای قدیمی و جدید میتونین خاطرات شیرین و تلخ خودتون و تجربه هایی که از این دوران کسب کردین رو اینجا بنویسین تا باقی هم مستفیض بشن.

    دیگه قوانین رو اعلام نمیکنم چون میدونم همه اونقدری با فهم و کمالات و ادب هستید که احتیاجی به تعیین و تکلیفتون نیست.

    اولین پست رو خودم شروع میکنم.
    ویرایش توسط نسترن : 2011.10.12 در ساعت 12:27
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  2. #2
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    آقا پسر فکر نمی کرد تو دانشگاه هم ازش درس بپرسن . ترم یک و جلسات اول بود، و استاد یکی از دروس - ضمن حل تمرین - به معنای یک کلمه گیر داده بود، هر معنی می گفت، استاد می پرسید از کدام لغت نامه آوردی! بالاخره اسم یک فرهنگ را بهش رسوندن و اون هم گفت . غافل از این که سر استاد کلاه نمیره . با آوردن اسم اون لغت نامه، ناگهان استاد با چهره ای عصبانی دانشجو رو به پای میز خوند! بیچاره باترس و لرز از جا بلند شد . ما هم تعجب کرده بودیم: نکنه ... ! این چند قدم برای اون و همه ما چندین کیلومتر طول کشید . فکر همه چیزو می کردیم، جز این که استاد دلسوز و دقیق ما، کلید اتاق و کتابخانه شخصی خودش در اختیار اون همکلاسی ما بذاره، تا او بره و اون فرهنگ لغت مورد بحث را به کلاس بیاره، و بعد باکمک هم، معنای صحیح اون لغت را به دست بیاوریم!
    (تنبیه علمی)
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  3. #3
    saeid m
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته ها
    1,568
    177
    147

    پیش فرض

    سلام

    خاطرات دانشجویی من پر از خشونته!!!!!!!!! اعصاب خوردی و خنده!!!!!!!!!!!!

    اگه درخواست زیاد باشه منم میام تعریف میکنم
    ﺧﺎﻃـــﺮﻩ ﺍﻟﻜـﻞ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﭙـــــﺮﻩ
    ﺧﺎﻃـــﺮﻩ
    ﺧﺎﻃـــــــﺮﻩ ﺍﺳﺖ
    ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﻭ دمـار از روزگـارت در مـــــیاره
  4. #4
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    ترم پیش با یه اکیپ 13 نفری از بچه ها تو رشته های مختلف دانشگاه قرار گذاشتیم که بریم یکی از سالمندان شهر ساری و اونجا جشن و بزن و بکوب کوچولویی راه بندازیم که تو این جمع 2 تا از پسرا در حد تیم ملی دف میزدن و یکیشونم فلوت که خلاصه برنامه ریزی کردیم و یه روز از صبح تا ساعت 3،4 بعد از ظهر تو یکی از سالمندان این کارو کردیم و آقایون دلقک کلاسمون هر جوری که شما فکر بکنید میرقصیدن و ادا بازی درمیاوردن البته بعضی وقتها اون پیر زنها هم میرقصیدن ماهم دست میزدیم هر هر کر کر از خنده ریسه میرفتیم خلاصه اتاق به اتاق رفتیم داخل و اون سه نفر سازاشونو میزدن و چند نفر هم میرقصیدنو سر به سر اون افراد سالمند وپیر میذاشتن چه سرو صدایی و بگو بخندی راه انداختیم
    پیرزنای پیر و کوچولو دوست داشتنی و تمیز بعضی هاشون از شدت خوشحالی گریه میکردن بعضی هاشون ناراحتی اعصاب داشتن و با دمپاییشون مارو از اتاقاشون مینداختن بیرون باورتون نمیشه یکی از پسرا همچنان که دف میزد گریه هم میکرد جو خیلی دردناک و سنگینی بود یه خانومی بود 40 ساله که شعر میگفت و خیلی شخصیت مظلوم و شکست خورده ای داشت خیلی دلم براش سوخت اصلا باورم نمیشد که جاش تو یه همچین جایی باشه یه چند دقیقه ای بغلش کردم و گریه کردیم و با هم حرفیدیم یه اتاقی بود افرادی رو میذاشتن اونجا که دیگه دم مرگ بودن همشون دراز کشیده بدون و ناله و ناله میکردن و خیلی هم بوی متعفنی میداد که تو اون اتاق فقط من بودم و با دوتا از پسرای ژیگول میگول اکیپمون من یهو متوجه شدم که یکی از اون زنای بد احوال نه میشنوه نه میبینه نه میتونه بحرفه صورت کوچولو چروک و مهربونی داشت وقتی نشستم دستشو گرفتم انقده خوشحال شد که با ایما و اشاره دنبال من میگشت که فکر میکرد دخترشمو اومدم ببینمش وای خدا یه لحظه دیدم زیر چشمش قرمز شد و آروم گریه کرد با همون پسرا بودیم یکی از اون پسرا هم دستشو گرفت و بوسید سه تایی باهم گریه کردیم دست کشیدم رو موهاشو نازش کردم و خیلی لحظه های شاد و دلگیر دیدم...
    و ما چند بار رفتیم اونجا و این کارو کردیم که مدیریت اونجا قسم میخورد که بعد از اینکه ما این شادی رو براشون فراهم میکنیم اونا تا یه هفته سر حالن و با هم دعوا نمیکنن و حرف گوش میکن و روحیشون شاد میشه.....


    مامان بزرگ بابا بزرگاتون تنها نذارین

    دوستان گلم هر خاطره ای داری تو این تاپیک بذارید جالب میشه
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  5. #5
    amirjonam
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    August 2011
    محل سکونت
    چالوس
    نوشته ها
    1,351
    405
    235

    پیش فرض

    تلخ ترین حادثه ام این بود روز ی که می خواستم مدرک لیسانسم را بگیرم ودر جشنی که برای ما تدارک دیدن برم پدر ومادرم را در حادثه رانندگی از دست دادم
    بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی
  6. #6
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    ترم دویی بودم تازه خونه خریده بودم که تو یه ساختمان 20 واحدی بود و( الانم هستم اما الان تنهام) و خلاصه اینکه 4 تا هم خونه ای داشتم یه شب نشسته بودیم حدودای ساعت 11 اینا بود من داشتم دست دوستمو پانسمانشو عوض میکردم تصادف کرده بود و پانسمان جراحتشو من و دوستام عوض میکردیم خلاصه این آشپزخونه خونمون پنجره داشت و روبه حیاط خلوتی بود ما هم که از خدا بیخبر نگو واحد بالالییمونم 5 تا پسرن تو دانشگاه خودمونن میزنه به سر این پسرها که مارو اذیت کنن نشسته بودیم یهو دیدیم از بالای پنجره سمت بیرون یه کارتون بخاری نیک کالا با یه طناب آویزون شده و خونه تاریک شد ما هم که ترسو جیغ داد که این چیه آویزون شده با یه طناب بعد شنیدیم که صدای هر هر و خنده میاد فهمیدیم کسی داره اذیت میکنه کمی دیگه خیالمون راحت شد رفتیم جلوتر یعنی سمت پنجره آشپزخونه و کارتونو گرفتم دیدم بلهههههههههههههه کلی توش شماره آی دی آدرس های مختلف شکلکهای بامزه و خنده دار کشیدن شعر و جوک اینا وای خدا تا صبح فقط خندیدیم و اما فردا صبحش رفتیم به مدیر ساختمون گفتیم و اعتراض کردیم و مثل اینکه مدیر هم حالشونو گرفته بود ..........
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  7. #7
    mamali70
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تو این دنیا
    نوشته ها
    7,369
    360
    1,113

    پیش فرض

    بسم رب الشهدا
    منم اومدم یه جوی بدم به اینجا حال کنیم دیه ولی قبل از تعریف کردنم میخواستم یه چیزایی بگم که بدونین بهتره.
    درسته من اینجا زیاد شیطنت میکنم ولی در کل ادم خیلی ارومی هستم با اینکه شیطنتم میکنم خیلی زیاد .من زیاد شیطنت اونچنانی نمیکنم مگر اینکه با کسی که هستم و حرف میزنم خیلی جور باشم و احساس خوبی بهش داشته باشم .
    ترم اول بودیم کلاس ریاضی پیش منو رفیق شیشم که همیشه باهم هستیم الانم کم کم میاد دنبالم .اولین جلسه بود و کلاس مختلط دخترایی تو کلاس بودن که خیلی بقول خودمون هیز بودن و اذیت کردن رو دوست داشتن ,یه دختره بود قد تقریبا بلند تیپ ش بد نبود چون کلاس شلوغ بود بغل دست من مینشست منم به درسم گوش میدادم یه چند باری همینطور پیشم نشست و بعدش دفعات بعد سلام میکرد منم عادتم به زن یا دختری بخوام سلام کنم بهش نگاه نمیکنم که سلام کنم .جواب سلام میدم فقط .بعد یه ذره که حرف زد سرکلاس بودیم و کنارم نشسته بود گفت چرا تو گرم نمیگیری باهام!رفیقم نیش خندی زد و من به دختره گفتم آخه بخاریم خرابه گرم نمیکنه اینو گفتم رفیقم زد زیر خنده خوده دختره هم خندش گرفت .بعد دختره گفت بی شوخی میگم نکنه خجالت میکشی ! اینو که گفت رفیقم بغل دستم بود ترکید از خنده خودم هم خندم گرفت ولی نگه داشتم خودمو بعد رفیقم گفت محمد و خجالت هنوز نشناختیش بذار بقول خودت باهات گرم بشه بهت میگم اونموقع کی خجالت میکشه .خب خداییش خجالت هم یه ذره میکشیدم اخه ما کلاسهامون همه پسرا هستن مختلط مثل حسابداری و نرم افزار و معماری و رشته های دیگه نیست ,خلاصه این حرفو که زد رفیقم گفت اهان پس کم کم گرم میشی گفم اره یهویی گرم شم میسوزم .رفیقم گفت محمد ما ترم اولی هستیم مسخره بازی در نیار .بعد این دختره که فهمید من یه ذره خجالتی هستم از جلسه بعد شروع کرد به تیکه انداختن و گفتن از این چرت و پرتا که میگن آخ چه بچه مظلومی و مثبتی دیدم زیادی پررو شده و داره مسخرم میکنه رفیقم گفت دیدی رو بهش دادی ببین داره ابروریزی میکنه پیش تمام بچه های معماری , منم لج کردم یه جلسه که جلو من نشسته بود و تو یه ردیف صندلی که بهم چسبیده بونتنها بود دیدم شروع کرده باز داره منو دست میندازه صداشم تو کل کلاس پیچیده گفتم فلانی میشه بس کنی ؟ برگشت گفت نه نمیشه ! گفتم خواهشا گفت نه منم که دیگه هیچی دم گوش دوستم گفتم اون ور صندلی رو هول بده منم اینور رو که کله کنه کل صندلی ها منم با پا هول دادم رفیقم هم با پا دختره با صندلی کله شد روی زمین ولو شد کل کلاس ترکید از خنده اوهههههههههه شلوغ شده بود واسه خودش اونجا همه میخندیدن و حرف میزدن دختره هم ولو شده بود رو زمین استاد اومد دید دختره از رو زمین داره خودش جمع و جور میکنه اونم خندش گرفت دختره لجش گرفت گفت درستت میکنم گفتم خوب مسخرم نکن یه جا نشستی رفت دوست پسر رو اورد بچه تهران ودوست های پسره بچه های ورامین ورامینی ها که اشنا در اومدن با بچه تهرانیه دعوام گرفت رفیقم گفت بذارش واسه من هیکلش دو برابر منه رفیقای دیگم هم اومدن ماشالله پسره فحش میداد هی بچه ها بردنش تو دستشویی کردنش در رو بستن روش یه افتابه اب هم روش ریختن خیس خالی شده بود روش نمیشد بیاد بیرون ما هم میخندیدم .اخرش با یه تعهد که یکی از بچه ها داد تموم شد
    ببخشید اگه زیاد باحال نبود .خاطره زیاد دارم بازم میگم براتون

    كتاب سرنوشت براي هركسي چيزي نوشت
    نوبت به ما كه رسيد قلم افتاد...
    ديگه هيچي ننوشت!
    خط تيره گذاشت و گفت:
    تو باش اسير سرنوشت...
  8. #8
    Arezou-66
    کوچولو در حال فعال شدن

    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    بجنورد
    نوشته ها
    115
    2,563
    194

    پیش فرض

    بدتیرین خاطره ام که هیچ وقت از یادم نمیره اینه
    ترم اخر کارشناسی بودم که دوست صمیمیم خود کشی کرد .
    خیلی شُکه شده بود .
    چون روز قبلش با هم حرف زده بودیم .
  9. #9
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    یکی از خاطرات بیمزه من برمیگرده به شب یلدای سال پیش
    با 3 تا از دوستام نشسته بودیم انار دون میکردیم آجیل میخوردیم خودمونم شیک و پیک دور هم نشسته بودیم 3 تایی دست میزدیم یلدا دوست داریم یلدا دوست داریم امشب شب یلداست امشب شب یلداست شمع روشن میکردیم شعر حافظ میخوندیم عود روشن کردیم و خیلی چرت و پرتهای دیگه وحشتناک اسکل شده بودیم
    شب بیمزه ای بود اما الان که یادم میوفته خندم میگیره
    چه کاری بود آخه!
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  10. #10
    tarannom2
    كوچولو رسمي

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    باغچه
    نوشته ها
    2,620
    107
    212

    پیش فرض

    اولين روز دانشگاه امسال سوار سرويس دانشگاه شديم.خيلي شلوغ بود.داشتيم له ميشديم.راننده سرويسم سرعتش خيلي بالا بود.يهو يه پليسه جلومونو گرفت گفت بزن كنار
    راننده نگه داشت.پليسه گفت همه پياده شن بقيه راهو بايد پياده برين!!!!
    يه 2-3 كيلومتري ميشد
    خلاصه ما گفتيم عمرا پياده شيم/جريمه كن بريم/گفت بايد منتقلش كنيم پاركينگ!!!
    بعد كلي خواهش و التماس راننده پليسه قبول نكرد!(جو گير شده بود جلو اون همه آدم)
    آخر پسراي با غيرت پياده شدن جمع شدن دور ماشين پليس با دعوا و خواهش و التماس (خلاصه هر جوري كه شده بود!)راضيش كردن ولمون كرد
    خدا را دوست بدارید حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او برسید
  11. #11
    Degno
    تاریخ عضویت
    September 2011
    نوشته ها
    454
    3
    20

    پیش فرض

    مگه سرویس دختر و پسراتون با هم بود؟
  12. #12
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    ترم پیش بود رفته بودم دانشگاه ساری(دولتی) با یکی از استادا کار داشتم بعد

    با سرویس خود دانشگاه رفتم از آنجایی که داخل سرویس پر بود از دختر و پسر

    که سرویس هم از همین خط واحدها بود خلاصه اتوبوس رسید سر ایستگاه و

    اما طول کشید در بازکنه بلند گفتم آقا درو بزن آقا درو بزن منظورم این بود که

    در باز کن که یهو یکی از پسرا برگشت با دستش زد به در و بعد گفت: بیا زدم

    آقا همه زدن زیر خنده و من ضایع شدم

    پسرها خیلی بدن
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  13. #13
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    احوال دختر و پسرهای دانشجو؟

    بابا بی خاطره نیستید بیایید پست بدید ببینیم چی براتون گذشته و میگذره ...

    به قول یه بنده خدایی اینجا همه چی درهمه تلخ و شیرین بیمزه و بامزه جنگ و دعوا دوستی و قهر و سوتی و ...

    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  14. #14
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    اول يه توضيح بدم بعد خاطره مو تعريف ميکنم. دانشگاه ما قانون گذاشته که سر کلاس بايد موبايلامون خاموش باشه ولي ما نه تنها موبایلامون خاموش نيست که گاهي اوقات که کسل ميشيم هندزفري هم ميذاريم و با اين و اون يواشکي صحبت مي کنيم. بعضي موقع ها هم که يادمون ميره silentش کنيم گوشيمون زنگ ميخوره و لو ميريم. به خاطر همين استادا شرط کردن گوشي هر کي زنگ خورد بايد کل کلاس رو شيريني بده.
    يه روز سر کلاس ادبيات بوديم و استادمون جو گير شده بود و گُر و گُر شعر ميخوند.ما هم کسل شده بوديم که دوستم گفت بيا ببينيم گوشي استاد روشنه يا نه؟ گوشي استادمون رو ميز تريبون بود و دوستم يه تک زنگ زد و سريع قطع کرد و گوشي استادمون يه زنگ کوچيک خورد. بچه ها هم که منتظر عين گشنه ها پريدن به استاد و دم گرفتن: شيريني.........شيريني. استادمون هم که داشت شعر ميخوند گيج به بچه ها نگاه ميکرد و يه نگاه به گوشيش انداخت و دوزاريش افتاد و گفت نه، قبول نيست، گوشيم اصلا زنگ نخورده و...
    منم ديدم داره مي پيچونه سريع يه اس ام اس فرستادم براي استادمون که هنوز در حال چونه زدن بود و گوشيش تو دستش بود يهو زنگ اس ام اسش بلند شد و همه بچه ها زدن زير خنده ايندفعه بلندتر گفتن: حالا ديگه شيريني....!
    استادمونم خودش خنده اش گرفته بود و گفت: شما هم خوب بلدين از زير درس در برين و ما هم اينقدر سر به سرش گذاشتيم که آخر سر رفت به کارپردازمون گفت برامون بستني بخره و وقتي اومد سر کلاس گفت من ديگه عمرا گوشیمو سر کلاس شماها با خودم بيارم!

    چه حالی میده استادارو اذیت کنی
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  15. #15
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    یکی از بهترین خاطره هام از دوران دانشجوییم که بهش افتخار میکنم این بود که با دکتر یزدی ( فعال سیاسی ایرانی و دبیرکل نهضت آزادی ایران است و وزیر اسبق امور خارجه هم قبلا بوده )

    یه کوهنوردی داخل ایران داشتیم که از سمت کوههای الموت قزوین پیاده راه افتادیم تا رسیدیم سمت کوههای هزار شهسوار ( تنکابن ) 2 تا خانوم بودیم 5 تا هم آقا که یکیش هم دکتر یزدی بودن که الانم به شدت وضعیت جسمانیشون خرابه و براش آرزوی سلامتی میکنم
    حیف که اجازه ملاقات با ایشونو بعد انتخابات 88 نمیدن
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
صفحه 1 از 3 123 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 39

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •