ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 9 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 128
  1. #1
    yalda72
    كوچولوي بد - اخراج شده
    تاریخ عضویت
    February 2011
    نوشته ها
    4,774
    989
    3,550

    Icon1 ヅ اعتــرافاتــ بامــزه ❀


    سلام بر دوستان عزیز

    تو این تاپیک اعتراف میکنیم

    دیوونه بازی ها ، شیطنت ها ، بازیگوشی ها و سوتی هایی که تا امروز داشتیم ...

    بدون هیچ خجالتی ... چون همه ما تو زندگی بهرحال یه کارای جالبی کردیم

    قوانین هم که میدونید دیگه :

    پست پشت سر هم ممنوع

    سعی کنید نوشته هاتون رو زیبا کنین که دوستان با ذوق بخونن





    اول نمونه ای از اعترافات خودم رو مینویسم :


    6-7 سالم بود که مامانم برام ازین قیچی های بچگونه خرید

    قیچی تو دستم بود ...

    تو راه سوار اتوبوس شدیم و من طبق معمول طرف بیرون نشستم

    من هی تو صندلی جلو یچی میکشیدم بیرون قیچی میکردم...

    تا اینکه دیدم :

    جلوی من یه دختر مو بلند شاید (15-20ساله) نشسته بود...

    منم همه موهای اون و قیچی کردم و فکر میکردم اشغاله صندلیه

    بعد دیه دختره که بلند شد میرفت دیدم موهاش افتضاح شده بود...

    به کسی نگفتم .. مامانم هم نفهمید هیچ وقت ...

    ولی خوب مجبور نبود موهاش و بریزه بیرون روسری

  2. #2
    mahdiab_2000
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2008
    محل سکونت
    زیر آسمان خدا
    نوشته ها
    1,805
    2,487
    1,579

    پیش فرض

    یه بار مجبور شدم برم یه مجلس ختمی که مسجدش صندلی نداشت
    موقعی رسیدم که روضه خون داشت خودشو پاره پاره میکرد.
    همون موقع یه نفر از کنار دیوار بلند شد و من جاشو گرفتم
    و تکیه دادم یه لحظه دنیا دور سرم چرخید
    و سقف مسجد اومد جلوی نظرم و صدای خنده رفت هوا!
    دیوار نبود. برزنت بود تو زنونه فرود اومده بودم!


    -------------------------------
    نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست
    نفسم = تو
  3. #3
    mahdiab_2000
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2008
    محل سکونت
    زیر آسمان خدا
    نوشته ها
    1,805
    2,487
    1,579

    پیش فرض

    تو دوران دانشگاه با بعضی از بچه ها بد جور تیریپ مرام و معرفت داشتیم
    و هی تعارف به هم تیکه پاره میکردیم.مثلاً دوستم رد میشد میگفت غلامم……
    منم میگفتم خاک پاتم و این حرفا.این قضیه هی بالا گرفت و تیکه ها دیگه از حد خارج شده بود
    که من دیگه به انتها رسوندمش.از پنجره کلاس داشتم محوطه رو نگاه میکردم
    که رفیقم حسن بین همه دخترا و پسرا داد زد:
    داش ایمان…..نوکر خر پدرتم……
    منم هول شدم گفتم پدرم خودش خرته…..
    -------------------------------
    نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست
    نفسم = تو
  4. #4
    niusha1
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    در خلا کامل
    نوشته ها
    1,097
    3,071
    1,770

    پیش فرض

    دوستم اومده بود خونمون موقع رفتن بهم گفت زنگ بزنم
    براش اژانس بیاد منم گفتم خودش زنگ بزنه و از من اصرار و از اون انکار
    خلاصه زنگ زدم به اژانس کلی هم مواظب بودم که خراب کاری نکنم که
    یه دفعه یه اقایی باصدای کلفت مردونه در حد تیم ملی گفت بله
    منم که از شنیدن یه همچین صدای کلفتی شوکه شده بودم
    یه دفعه برگشتم گفتم سلام خانوم ببخشید....
    و یه دفعه فهمیدم چی گفتم و خودمو دوستمو اون اقا پشت تلفن از خنده ترکیدیم.
    و من اصلا دیگه نمی تونستم ادرس خونه مون رو بدم از خجالت و خنده
    کلی ضایع شدیم رفت دیگه
    بـی پنـاهـی یعنـی:

    زیـر آوار کسی بمـانی کـه قـرار بـود یه روزی تکیـه گـاهت باشــد…
  5. #5
    mahdiab_2000
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2008
    محل سکونت
    زیر آسمان خدا
    نوشته ها
    1,805
    2,487
    1,579

    پیش فرض

    اعتراف ميکنم بچه که بودم يه بار با آجر زدم تو سر يکي از بچه هاي اقوام , تا ببينم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها مي چرخه يا نه!!!!!
    تازه هي چند بارم پشت سر هم اين کار و کردم , چون هر چي مي زدم اتفاقي نمي افتاد!!!!


    -------------------------------
    نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست
    نفسم = تو
  6. #6
    Minx

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    تــهران
    نوشته ها
    5,468
    5,730
    14,307

    Icon16

    من کلاس چهارم بودم,آبله مرغون گرفته بودم هیشکی نمی دو نست حتی خودم چون خیلی کم بود فک می کردم پشه زده.می رفتم مدرسه و اینور اونور اول بغل دستیم آبله مرغون گرفت بعد کل مدرسه و داداشام(مامانم هی می گفت به داداشام زیاد نزدیک نشم منم که خبر داشتم چی شده گوش نمی دادم) تا جایی که اومدن واسه همه مدرسه واکسن آبله مرغون و سرخک و سرخجه زدن... که من سرخک گرفتم بخاطره واکسن.
    ولی مامانم اینا فک می کنن هنوز که 18 سالمه آبله مرغون نگرفتم... :
    04:


    مَن چـه با تـو بــودم چـه نبــودم

    تنــهاییــآمُ همیشـه تنــها بـودم...

    [خود نوشت]



  7. #7
    BAHAREABI
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    January 2012
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,205
    134
    397

    پیش فرض

    یه بار رفته بودم خیابون یه پیراهن مردونه تن یه مانکن دیدم خیلی
    خوشگل بود دست زدم ببینم جنسش چیه یه دفعه مانکنه تکون خورد
    منم حالا جیغ نزن کی جیغ بزن.مانکن نبود که یه پسره جلو مغازه وایساده بود!!!!!!!!!!!!

    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
  8. #8
    niusha1
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    در خلا کامل
    نوشته ها
    1,097
    3,071
    1,770

    پیش فرض

    اعتراف می کنم بچه که بودم یه موجود غیر قابل کنترل بودام .
    و برای دفعه اول مادر بزرگم مهمون داشت از اون مهمون های که باهاشون رو دربایسی داشت برنج رو سپرد دست منو خودش رفت حموم منم رفتم به موقع غذا رو خاموش کردام یه کم خوردام دیدام نمکش کمه رفتم در نمک رو باز کردام چون قدام نمی رسید یه دفعه
    همه ی نمک خالی شد تو برنج منم ترسیدام رفتم کلی شکر رو توش خالی کردام که مثلا درست بشه .
    مهمون ها که اومدن نشستن پای سفره هرکی اولین لقمه رو تودهنش می زاشت یک قیافه ای پیدا می کرد ولی از روی رو دربایسی هیچ کس هیچی نمی گفت فقط با هر یه نصف قاشق برنج دو لیوان اب می خورد.
    بابا بزرگ امم که دید اوضاع این طوریه اصلا به رو خودش نیاورد و مثل اونا وانمود کرد به خوردان .
    البته بعد از رفتن مهمونا من یه تنبیه اساسی شدام
    یادش بخیر عجب قیافه های پیدا می کردان وقتی غذا رو می خوردان خیلی باحال بود.
    بـی پنـاهـی یعنـی:

    زیـر آوار کسی بمـانی کـه قـرار بـود یه روزی تکیـه گـاهت باشــد…
  9. #9
    mahdiab_2000
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    October 2008
    محل سکونت
    زیر آسمان خدا
    نوشته ها
    1,805
    2,487
    1,579

    پیش فرض

    اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود
    همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم یه تخم مرغ خام آورده بودم

    که بزنم بخندیم! معلم اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن
    تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته !
    ترکید رو تخته، پاشید همه جا، رو لباس معلمم ریخت !
    سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه
    خلاصه از ته کلاس 4 - 5 نفر شلوغو آورد بیرون زدشون
    ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
    وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم

    آخرم سر کوچه گرفتنم تا میخوردم زدنم !


    -------------------------------
    نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست
    نفسم = تو
  10. #10
    R_mineh

    کوچولووو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    88
    15
    22

    پیش فرض

    اعتراف می کنم :
    دامادمون عاشق ماشینشه منم بستنی قیفی گذاشتم تو اگزوز ماشینش ولی شانسم خودم وایساده بودم پشت ماشین اونم نامردی نکرد گاز داد وقتی روشن کرد بستنیم با مخلفاتش پرید بیرون خورد به شلوار سفید من :-(
    همیشه خودت باش... دیگران به اندازه کافی هستند....
  11. #11
    mankan
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    تو باغچه
    نوشته ها
    262
    459
    83

    پیش فرض

    اعتراف میکنم
    وقتی بچه بودم خیلی جوجو دوست داشتم
    بعد میرفتم بیرون جوجومو میبردم بیرون
    وقتی میخواستم برگردم خونه قدم نمیزسید زنگو بزنم باید از لوله گاز بالا میرفتم
    خلاصه جوجوهم فشار داده میشد به لوله گاز
    میگفت جیییییییییییییییییک بعد میمرد
    بعد میرفتم خاکش میکردم
    سلامتی اونایی که ادعا میکردن همه جوره مارو میخوان ولی الان همه جوره واس یکی دیگن...
  12. #12
    دختر پائیزی
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    خونــــمونـــ
    نوشته ها
    1,362
    1,370
    477

    پیش فرض

    من بچه که بودم کلا خیلی اذیت میکردم

    یه حوض داشتیم که توش ماهی قرمز بود

    منم همیشه خودکار و برمیداشتم

    میرفتم باهاش ماهیا رو شکار میکردم

    خودکار رو فرو میکردم توو شکم ماهی بیچاره و میکشتمش
    تــوی زندگیــــت
    هیـــچ وقـــت
    با یــه
    خــــــــــــــــــــــــ ـر
    دردل نکــــن!
  13. #13
    nazanin_m

    کوچولو ثبات یافته

    تاریخ عضویت
    June 2011
    نوشته ها
    70
    15
    11

    پیش فرض

    داداشم خونمون بودن که واسه رفتنشون زنگ زدن آژانس بیاد

    داداشم ازم پرسید اشتراکتون چنده منم گفتم681 اونم به منشی آژانس گفت

    بعد دو دقیقه تلفن زنگید من برداشتم منشی آژانس یود که ی پسر جوونم بود گفت خانوم اشتراک شما 681 نیست

    منم ک محو صدا بودم گفتم پس چنده یهویی پسره گفت خانوم ماله شماس من چه میدونم

    اون یکی داداشم یادش اومد گفت اشتراکمون 684 منم که تازه فهمیده بودم چه ضایع بازی درآوردم هول هولکی بهش شماره اشتراک درستمونو گفم و قطع کردم که یهو خونه منفجر شد از خنده...
  14. #14
    niusha1
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    December 2011
    محل سکونت
    در خلا کامل
    نوشته ها
    1,097
    3,071
    1,770

    پیش فرض

    اعتراف می کنم پارسال توی چهارشنبه سوری
    پسر همسایه مون که کلی دخترا رو ترسونده بود و کلی هم ادعا داشت که نمی ترسه
    رفته بود ژست گرفته بود وایساده بود پیش مردا که مثلا الان بزرگ شده و حرف های فلسفی هم می زداند .
    منم یه سیگارت روشن کردام پرت کردام که بیوافته وسط جمع شون ولی نمی دونم چرا رفت افتاد
    توی کلاه این بنده خدا و یهو ترکید
    این بدبختم از ترس رنگش پریده بود و پریده بود بغل همسایه مون و عین بید می لرزید .
    همه بهش کلی خندیدان البته بعد از این که حالش خوب شد اونم تلافی کرد
    ولی من نترسیدام
    بـی پنـاهـی یعنـی:

    زیـر آوار کسی بمـانی کـه قـرار بـود یه روزی تکیـه گـاهت باشــد…
  15. #15
    yasin0751
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    استان فارس،شهرستان آباده
    نوشته ها
    3,488
    7,353
    3,350

    پیش فرض

    اعتراف میکنم دو سال قبل در حال رانندگی بودم یکی زنگ زد به گوشیم گفتم: بله.طرف گفت همراه آقای فلانی.گفتم نه خیر اشتباه گرفتی

    بعدش یه کم شک کردم به صدا. گفتم این احتمالآ دوستم آقای محمدی بود که میخواسته سر به سر من بذاره.

    چند دقیقه بعدش یکی دیگه تماس گرفت گفت آقای یزدانی ؟من هم که فکر میکردم دوستم باشه.گفتم:تا جونت در بیاد.

    بعد طرف گفت :ببخشید از بانک انصار مزاحمتون میشم.............................

    انقدر خجالت کشیدم کلی از اون بنده خدا عذر خواهی کردم
صفحه 1 از 9 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 128

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •