ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: فیلم های کدام صنعت فیلمسازی را می پسندید

رأی دهندگان
7. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • سینمای ایران

    1 14.29%
  • سنمای هند (بالیوود)

    0 0%
  • سنمای اروپا

    1 14.29%
  • سینمای آمریکا (هالیوود)

    5 71.43%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 27 از 27
  1. #16
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    New 2 نقد و بررسی فیلم Prometheus - پرومتئوس



    نام فیلم :پرومتئوس _ Prometheus

    کارگردان : Ridley Scott

    نویسنده : Jon Spaihts ، Damon Lindelof

    بازیگران :

    Noomi Rapace .
    Michael Fassbender . Charlize Theron . Idris Elba . Guy Pearce

    ژانر : اکشن - تخیلی

    درجه سنی : R

    زمان : 124 دقیقه


    مقدمه

    یکی از موضوعات مهمی که در هنگام اعلام ساخت فیلم « پرومتئوس / Prometheus » در محافل مختلف بر سر زبانها بود، این بود که آیا این فیلم دنباله ای برای سری1 فیلمهای موفق « بیگانه / Alien » که خودِ اسکات استارت آن را در سال 1979 زد خواهد بود یا خیر. ظاهراً در طرح اولیه هم قرار بود تا داستان فیلم مستقیماً به موجودات بیگانه که قبلاً دیده بودیم مرتبط شود اما با اضافه شدن دو فیلمنامه نویس به نامهای دیمون لایندلف و جان اسپیتس به پروژه ، مسیر فیلمنامه به طور کلی دستخوش تغییر شد و در آخر هم عنوان شد که : « داستان فیلم « پرومتئوس » یک عنوان مجزا از سری فیلمهای بیگانه هست اما اشاراتی هم به این موجودات خواهد داشت! ». پس از این اظهار نظر پوسترهای فیلم به مرور منتشر شد که در آن به راحتی می توانستیم رد موجودات بیگانه کلاسیک را در آن مشاهده کنیم. طولی نکشید که بار دیگر کمپانی اعلام کرد که داستان فیلم به قبل از اتفاقات سری فیلمهای بیگانه بر می گردد یعنی به نوعی یک مقدمه یا پیش درآمد برای سری فیلمهای « بیگانه » به حساب می آید! حال با گذشت چند ماه از این اظهار نظرهای گوناگون و تریلرهای رنگارنگی که از فیلم منتشر می شده، نوبت به اکران فیلم رسیده تا ببینیم ریدلی اسکات اینبار چه شاهکاری تحویلمان خواهد داد!

    خلاصه ای از فیلم

    داستان « پرومتئوس » درباره یک زوج باستان شناس به نام الیزابت شاو ( نائومی راپیس ) و چارلی هالووی ( لوگان مارشال –گرین ) هست که در سال 2089 به هنگام تحقیق در یک غار متوجه می شوند که نقش و نگارهای عجیبی در این مکان نقش بسته که در یک جمع بندی ساده می توان گفت که این پیغام را به نسل بشر رسانده اند که ما می دانیم شما چجوری بوجود آمده اید یا بهتر بگوییم خودمان در این کار دست داشته ایم! همین موضوع سبب می شود تا یک میلیاردر به نام پیتر ویلند ( گای پیرس ) علاقه مند شود تا یک سفینه فضایی را به مقصدی مشخص بفرستد تا سر از کار این موجودات ناشناخته در آورند و راز خلقت بشر را هم کشف کنند. اعضای دانشمند تیم اعزام شونده به سیاره مورد نظر شامل الیزابت و چارلی به عنوان باستان شناس ، یک ربات بی احساس و کاملا مرموز به نام دیوید ( مایکل فاسبندر ) ، مدیر اجرایی پروژه که2 با هیچکس هم شوخی ندارد به نام مریدیث ویکرس ( شارلیز ترون ) و کاپیتان سفینه فضایی به نام جنک ( ادریس اِلبا ) هستند. این گروه بعد از طی مسافتی زیاد ، به مقصد مورد نظر می رسند اما هیچکدام از آنها انتظار رویارویی با چیزی را که می بینند ندارند...

    نقد و بررسی فیلم

    طرح اولیه داستان می تواند بهانه خوبی برای یک بلاک باستر بزرگ باشد. در تریلرهای فیلم هم به شدت بر روی این نکته تاکید می شد که « ما انسانها تصور اشتباهی در مورد خلفت و گذشته خودمان داشتیم » اما متاسفانه باید بگویم که روایت فیلمنامه در « پرومتئوس » بسیار آشفته و بی نظم هست و تمامی موضوعات مورد اشاره در فیلم بی آنکه توضیح قابل قبولی درباره آنها داده شود ، به حال خود رها می شوند.
    « پرومتئوس » تا پیش از آنکه سفینه فضایی به سیاره مورد نظر برسد، به معرفی شخصیت های داستان و ارائه اطلاعات مورد نیاز به منظور درک بهتر شرایط ، به مخاطب خودش می پردازد و اینکار را هم به بهترین شکل ممکن انجام می دهد. اما به محض اینکه سفینه مورد نظر به مقصد رسید ، رفتار شخصیت های داستان از حالت منطقی خارج می شود و آنها فستیوالی از رفتارهای خارج از ضوابط را پیش می گیرند که همگی آنها بی آنکه منطقی در اجرا داشته باشند، منجر به ایجاد صحنه های اکشن شده اند! به عنوان مثال اسکات در اوایل به ما شخصیت های مستعد و نترسی را معرفی می کند که همگی آنها کاملا آموزش دیده و آماده برای یک مامویت اکتشافی ( یا حتی با تغییر کاربری، نظامی! ) هستند اما زمانی که سفینه بر مقصد فرود می آید ( فرود آمدن سفینه هم خود جای بحث دارد به دلیل اینکه هیچکدام از خدمه نگران مسئله فرود نیستند؛ گویا می دانند که فرودشان بدون دردسر خواهد بود! ) تمامی دانشمندان هوس بازگشت به سفینه و زمین و ... می کنند و ناگهان یاد مذهب و اعتقادات و ایمانشان می افتند!
    به مشکلات فیلمنامه باید عدم بررسی مناسب شخصیت ها را هم اضافه کنم که این کمبود در اواسط فیلم به وضوح به چشم می آید. اسکات پیش از این در ساخته های مشهورش ( از « بیگانه » گرفته تا « گلادیاتور/ Gladiator » ) موفق شده بود تا شخصیت هایی را از دل فیلم بیرون بکشد که می شد آنها را باور کرد و به عنوان یک شخصیت مستقل از آن یاد کرد، اما در « پرومتئوس » ما به هیچوجه شخصیت پردازی مشخصی را برای کاراکترهای فیلم نمی بینیم و به راحتی می توانم بگویم که امکان ندارد بعدها هیچکدام از آنها را بخاطر بیاورید!


    در فیلم شخصیتی به نام دیوید وجود دارد که یک روبات اندرویدی می باشد و مطابق معمول کاملا مرموز است و معلوم نیست که چه زمان به حرف می آید! ما قبلا نمونه این شخصیت را به شکلی دیگر در سری فیلمهای « بیگانه » هم شاهد بودیم که بخش های زیادی از ابهامات فیلمنامه را برطرف می کرد اما در « پرومتئوس » این شخصیت به قدری دیر زبان می گشاید که دیگر دانستن حقیقت هم توفیق چندانی برای تماشاگر ندارد! در ادامه هم شخصیت ها به ترتیب طعمه موجودات همیشه عصبانی سیاره ناشناخته می شوند اما فرق مهمی که این فیلم با سری « بیگانه » در این مسئله دارد این هست که در اینجا برعکس « بیگانه » ، چندان به مرگ این افراد اهمیت نمی دهیم! در کل در یک جمع بندی باید بگویم که « پرومتئوس » از لحاظ شخصیت پردازی و فیلمنامه مشکلات بسیاری دارد که اصلاً شایسته کارگردانی مثل ریدلی اسکات نیست.
    اما بازی بازیگران فیلم در « پرومتئوس » خوب و قابل قبول است. بهترین بازیگر فیلم نائومی رپیس هست که قبلاً بازی تحسین شده او را در فیلم « دختری با خالکوبی اژدها » ( البته نسخه سوئدی ) شاهد بودیم. او در « پرومتئوس » هم از پس صحنه های اکشن برآمده و هم از پس بخش درام فیلم ( البته درام فیلم فراگیر نیست ) و باید بگم که زبان انگلیسی اش هم خیلی خوب هست! شارلیز ترون که اینروزها بسیار پر کار هست و دو فیلم را همزمان بر پرده سینماها دارد، در نقش مردیث بازی قابل پیش بینی ارائه داده اما می توان این بازی کنترل شده وی را به سبب درخواست ریدلی اسکات از وی تعبیر کرد. مایکل فاسبندر هم در نقش یک اندرویدی قابل قبول هست. چهره سرد او که باید پلک نزدن را هم به آن اضافه کرد، باعث شده تا بهترین انتخاب برای یک ربات بودن باشد و بهترین عملکرد را هم در این نقش داشته است.
    همچنین « پرومتئوس »از لحاظ پرداخت صحنه های اکشن بی نظیر است. ریدلی اسکات با سالها تجربه در ساخت فیلمهای اکشن، به خوبی موفق شده تا با استفاده از صحنه های عظیم درگیری، نفس تماشاگر را در سینه حبس کند. صحنه های اکشن « پرومتئوس » مخصوصاً در اواخر فیلم در ابعاد عظیم رخ می دهد و زیبایی کار طراحان جلوه های ویژه در آن به خوبی نمایان است. ریدلی اسکات در یک مصاحبه عنوان کرده بود که بودجه فیلم حدود 124 میلیون دلار بوده که در مقایسه با آثار پر هزینه امروز هالیوود ( به عنوان مثال فیلم شکست خورده « جان کارتر » ) ، رقم به مراتب کمتری به حساب می آید اما با اینحال طراوت و تازگی در ساخت CG وجود دارد. در انتهای فیلم هم یک صحنه فرار وجود دارد که توصیه می کنم حتماً آن را ببینید تا به عظمت کار تیم سازنده جلوه های ویژه پی ببرید؛ فکر می کنم به یاد ماندنی ترین لحظه فیلم همین فرار باشد!

    حرف آخر
    در مجموع باید بگویم که « پرومتئوس » آن شاهکاری که از ریدلی اسکات انتظار داشتم نبود و مشکلات زیادی در بخش فیلمنامه دارد که باعث می شود نتوانم آن را شاهکار بخوانم. شاید اگر کارگردان گمنامی این فیلم را کارگردانی می کرد می شد آن را یک اثر عالی و یک شروع محکم برای او قلمداد کرد اما ریدلی اسکات پیش از این نشان داده که پتانسیل بالایی برای تبدیل یک فیلم ساده به یک شاهکار سینمایی دارد. او در کارنامه فیلمسازی اش در هر ژانری موفق شده تا یک شاهکار خلق کند اما « پروموتئوس » در مقایسه با آثار پیشین اش یک فیلم معمولی به حساب می آید که تنها می توان آن را یک اکشن سرگرم کننده خواند که تماشایش لذت فراوانی دارد و به همه توصیه می کنم که آن را ببینند.

    منبع:Moviemag.ir

    ویرایش شده توسط: Kocholo.org
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  2. #17
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    Gadid نقد و بررسی فیلم Your Sister's Sister - خواهر خواهر شما



    نام فیلم : خواهرِ خواهر شما Your Sister's Sister

    کارگردان : Lynn Shelton

    نویسنده : Lynn Shelton

    بازیگران :
    Emily Blunt .
    Mark Duplass . Rosemarie DeWitt . Mike Birbiglia .

    ژانر : کمدی - درام

    درجه سنی : R ( مناسب برای افراد بالای 17 سال )

    زمان : 90 دقیقه


    مقدمه
    فیلمهایی با بودجه پائین و به اصطلاح مستقل، همیشه یکی از بهترین انتخابها برای کسانی است که علاقه دارند تا داستانهای غیرقراردادی را تجربه کنند. این فیلمها به دلیل آنکه از طرف استودیوهای بزرگ حمایت نمی شوند و متعاقباً فشاری هم بر روی آنها نیست، معمولاً بسیار تماشایی و جذاب از آب در می آیند! خانم لین شلتون یکی از کارگردانان فیلمهای مستقل هالیوود است که در چند سال اخیر فیلمهای مستقل زیادی را کارگردانی کرده که اغلب آنها درام و یا کمدی بوده اند. با اینحال اگرچه نمی توان آثار شلتون را فاخر و بی نظیر خواند اما نکته ای که اغلب در آثار او به چشم می خورد، صمیمیت در روابط کاراکترهای فیلمهایش می باشد که امتیاز مثبتی برای او به حساب می آید. « خواهرِ خواهر شما / Your Sister's Sister » ( البته اگه برگردان فارسی خوبی کرده باشم! ) یکی دیگر از آثار مستقل این خانم کارگردان است که به تازگی بعد از نمایش در جشنواره های سینمای مختلفی نظیر " جشنواره فیلم تورنتو " و « جشنواره فیلم ساندس » ، به اکران عمومی درآمده است و مطمئن هم هستم که گیشه های سینما هزینه ساخت فیلم را باز می گردانند چراکه هزینه ساخت این نوع فیلمها کمتر از آن هست که حتی بتوانید فکرش را بکنید!

    خلاصه فیلم

    جک ( مارک داپلس ) مرد جوانی است که به دلیل مرگ برادرش از یک سال پیش تاکنون در افسردگی شدید به سر می برد. جک حال و روز خوشی ندارد، خانه او بهم ریخته است، دوستانش دیگر رغبتی برای با او بودن ندارند و در یک کلام می توان گفت که جک در حال نابود کردن زندگی شخصی خودش است. در این اوضاع، آیریس ( امیلی بلانت ) دوست صمیمی جک و نامزد سابق برادرش ، از او درخواست می کند تا برای بهبود شرایط زندگی اش مدتی به کلبه دور افتاده و خالی از سکنه متعلق به پدرش برود تا در آنجا بتواند زندگی خود را بازیابد. جک پیشنهاد آیریس را می پذیرد و عازم کلبه مذکور می شود اما به محض رسیدن به کلبه متوجه می شود که خواهرِ آیریس به نام هانا ( رزماری دویت ) هم به تازگی به این کلبه نقل مکان کرده است. جک بعد از آشنایی با هانا متوجه می شود که او هم به تازگی یک رابطه طولانی را بهم زده و وضعیت خوبی ندارد. این دو که تقریباً شرایط روحی یکسانی دارند، با یکدیگر صمیمی می شوند اما با ورود آیریس و مشاهده وضعیتی که این دو بوجود آورده اند، اتفاقات عجیبی رقم می خورد.
    از نکات مثبت فیلم« خواهرِ خواهر شما » می توان به شخصیت پردازی قوی کرکترهای فیلم اشاره کرد که در آثار پیشین لین شلتون هم به چشم می خورد. در واقع می توان گفت شلتون در ساخت فیلمهایش همواره بر این نکته تاکید می کند که می بایستی شخصیت های داستانش روح و هویت مستقل داشته باشند تا تماشاگر بتواند با آنها ارتباط برقرار کند و در این فیلم هم این نکته به راحتی به چشم می خورد. در « خواهرِ خوار شما » اگرچه شخصیت اصلی جک می باشد اما این آبریس و هانا هستند که در اغلب صحنه های فیلم حضور مستمری دارند و داستان فیلم را به جلو هدایت می کنند.
    البته نمی توانم با قاطعیت بگویم که در این فیلم داستان مشخصی را خواهید شنید چراکه هسته فیلمنامه « خواهرِ خواهر شما » بر پایه دیالوگهای روانشناسی بنا شده است و هر آنچه که شما در 90 دقیقه تماشای این فیلم خواهید دید، بگو مگوهای جذاب بین دو خواهر و همچنین هانا با جک می باشد. شلتون به خوبی موفق شده تا این پیام را به تماشاگر منتقل کند که شما هرچقدر هم شکست خورده باشید و از لحاظ روحی خراب، می توانید به واسطه پیدا کردن یک هم صحبت خوب از این شرایط خارج شوید. این پیام اخلاقی فیلم اگرچه شاید برای بسیاری از تماشاگران بی حوصله امروز هالیوود تکراری و ملالت آور باشد اما شیوه ارائه این پیام در « خواهرِ خواهر شما » به حدی حساب شده و هوشمندانه می باشد که به هیچوجه این احساس را نخواهید داشت که کارگردان در حال فریب شما با استفاده از یک داستان ساده است!

    به داستان خوب و پرداخت مناسب شخصیت ها باید فیلمبرداری فوق العاده فیلم را هم اضافه کنم که در جشنواره های مختلف هم مورد3 تقدیر قرار گرفته بود. بنجامین کاسولکه فیلمبردار این فیلم با گرفتن نماهای طولانی و کلوزآپ های متعدد، باعث شده تا مخاطب در بطن داستان فیلم قرار گیرد و به خود اجازه ندهد تا حتی یک نما را هم از دست دهد! همچنین کلوزآپ هایی که کاسولکه از بازیگران گرفته ،سبب شده تا بازی خوب بازیگران اصلی این فیلم نیز به خوبی به چشم بیاید. معدود نماهای باز فیلم هم بسیار زیبا و هنرمندانه به تصویر کشیده شده است و شما غرق در زیبایی طبیعت اطراف کلبته خواهید شد.
    البته تماشای « خواهرِ خواهر شما » اگرچه مزایای بسیاری دارد اما مشکلات خاص خودش را هم دارد نظیر اینکه محیط داستان بسیار یکنواخت است و شاید این واقعیت باعث سر رفتن حوصله تماشاگر شود. البته فیلمنامه فیلم تقاضا می کند که یک محیط بسته ، بستر رخداد داستان باشد اما با اینحال شنیدن دیالوگ های متعدد در یک کلبه که در انتهای فیلم کاملاً به تمام زوایای آن مسلط خواهید شد!، شاید مسئله ای باشد که هر مخاطبی نتواند با آن ارتباط خوبی برقرار کند. این را هم باید اضافه کنم که داستان افت و خیزهای بسیار کمی دارد که به معنای ثابت ماندن آدرنالین خون شماست! پس هنگام تماشای « خواهرِ خواهر شما » انتظار به وقوع پیوستن اتفاق هیجان انگیزی را نداشته باشید چراکه فیلم شما را سورپرایز نمی کند.
    3 بازیگر اصلی در « خواهرِ خواهر شما » بهترین عملکرد ممکن را از خود به نمایش گذاشته اند. لین شلتون به خوبی موفق شده تا از این بازیگران خوب هالیوود که البته چندان مورد پسند گیشه ها نیستند، در یک محیط بسته بازی های خوبی بگیرد. شناخته شده ترین بازیگر فیلم امیلی بلانت است که مطابق معمول عملکرد عالی از خود نشان داده. بلانت با چهره سرد و مصمم اش هم در بخش درام و هم در بخش کمدی توانسته بدرخشد و باید بگویم که او ستاره فیلم است. رزماری دویت که در این فیلم نقش خواهر بلانت را ایفا می کند، دیگر بازیگر موفق فیلم است که به خوبی توانسته حس شکست خوردگی و احیاء مجدد زندگی اش را به تصویر بکشد. برای کسانی که احتمالاً با رزمای دویت آشنایی ندارند باید بگویم که او همان بازیگری است که در فیلم « ریچل ازدواج می کند / Rachel Getting Married » بازی خیره کننده ای در نقش ریچل از خود ارائه کرده بود. مارک دامپلس هم که در فیلم قبلی خانم شلتون به نام « Humpday » ( شاید جالب باشد بدانید که فیلم « Humpday » با بودجه نزدیک به 500 هزار دلار ساخته شده بود! ) حضور داشت ، در این فیلم نیز بازی بسیار تاثیرگذاری در نقش مردی افسرده از خود به نمایش گذاشته است.

    حرف آخر
    در نهایت پیشنهاد شخصی من این هست که « خواهرِ خواهر شما » را تماشا کنید چراکه نکات جذاب بسیاری دارد که به تماشایش می ارزد. در فیلم دیالوگ های جالب زیادی درباره زندگی و روابط عاطفی از زبان شخصیت های داستان شنیده می شود که حداقل برای من جذاب هست! اما اکیداً به کسانی که علاقه ای به فیلمهای ساکن و جمع و جور ندارند توصیه می کنم که سراغ این فیلم نروند چراکه به راحتی حوصله آنها را سر خواهد برد!

    منبع:moviemag
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  3. #18
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,917
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    مثل همیشه به بررسی چند فیلم روز دنیا که ارزش دیدن را دارند پرداخته ایم! یک مستند و یک اثر نسبتا نمایشی و سه فیلم نسبتا جذاب و عامه پسند را برای شما انتخاب کرده ایم.

    یل کانینگهام نیویورک Bill Cunningham New York


    كارگردان: ریچارد پرس. محصول ۲۰۱۰ آمریکا و فرانسه. مستند ـ زندگینامه*ای. ۸۴ دقیقه.

    مروری بر زندگی بیل کانینگهام، عکاس مُد، که بیش*تر به عکاس خیابانی شهره است و شیوه*ی زندگی منحصربه*فردی که دارد. او را بیش*تر برای صفحه*ی «در خیابان»*اش که در روزنامه*ی «نیویورک تایمز» چاپ می*شود و سوژه*اش لباس*های مردم کوچه* و* خیابان نیویورک است به* یاد می*آورند و حضور مستمرش در طول بیش از پنجاه سال فعالیت عکاسی.



    غذا خوردن با چشم*ها

    او بیل کانینگهام است. با آن کُت آبی*رنگ که به *تنش زار می*زند و خودش می*گوید در اصل روزگاری لباس فُرم رفتگران نیویورک بوده، کنار خیابان ایستاده. هشتاد را رد کرده. چشمانش* مملو از برق است. با نگاهش آدم*ها را دنبال می*کند و هر از چندی مشتاقانه از لباسی که به *تن دارند عکس می*گیرد. بعضی*ها تهدیدش می*کنند، بعضی*ها برایش ژست می*گیرند، ولی برای او فرقی نمی*کند. بیش*تر از پنجاه سال است که او این کار را هر روز* و هر شب انجام می*دهد. بیل کانینگهام حالا برای خودش حافظه*ی بصریِ زندگی و تغییرِ سبک زندگی از سال*های دهه*ی پنجاه و شصت تا ۲۰۱۰ است. مستند گرم و دوست*داشتنیِ بیل کانینگهام نیویورک سَرک *کشیدندرزندگی عجیب*وغریب عکاس مُدی است که معتقد است: «بهترین نمایش مُد همیشه در خیابان*ها بوده و خواهد بود.»

    کار کانینگهام به*ظاهر عکاسی است اما شکل پیگیرانه*ی او در کارش از او یک تاریخ*نگار ساخته است. مردی که زندگی*اش را صرف نزدیک شدن به* آدم*های جامعه کرده است. این*که مردم در واقع، و نه آن* طور که مطبوعات و فیلم*ها و شبکه*های تلویزیونی به* خورد چشمان ما می*دهند، چه*گونه می*زیند و از پس رفتار ظاهری*شان در صدد بیان چه افکاری هستند. توجه به* مردم از این منظر، توجه به* سبک زندگی*ست. پس همین* طور که ریچارد پرس بعد از نام کانینگهام، نیویورک را نیز به *نام فیلمش می*افزاید، گویی از پس آشنا شدن با زندگی بیل در حال مرور تاریخ نیویورک نیز هستیم.

    اغلب سوژه*های کانینگهام کسانی هستند که با اشتیاق خودشان را طوری زینت داده*اند که به* چشم بیایند. مردم می*خواهند بخشی از فرایند دیده *شدن، ثبت *شدن و جاودانگی دنیای پس از خود باشند. آن*ها جلوه*های درونی خود را بروز می*دهند تا بخشی از زیبایی دنیا را بستایند. آن*ها مُدل نیستند. خوشگل و خوش*هیکل نیستند. اما به* معنای واقعی کلمه زیبایند. جلوه*های انسانی خود را با شیوه*ی لباس پوشیدن و آراستن خویش بروز می*دهند و حتی اگر کسی مثل کانینگهام هم نباشد تا آن*ها را چنان که می*خواهند ببیند، باز هم چیزی را از دست نمی*دهند. در مقابل کانینگهام هم با لذت تعریف می*کند كه برای کارش پولی نمی*گیرد و برای همین هر کاری دلش خواسته، می*توانسته بکند. چه هم*زیستی متمدنانه*ای! مالکیت بر زندگی فردی و آن*چه شکل معنوی و خانوادگی به *خود می*گیرد، پول را بی*ارزش می*کند و در مقابل آزادی و اختیار مهم*ترین چیزها می*شوند و ارزشمند. پس کم*کاری هم در کار نخواهد بود چون با جلوه*هایی از عشق به *رفتاری که بروز می*کند، به *کاری که صورت می*گیرد، به *تبدیل شدن زندگی به *کار و برعکس*اش مواجهیم.



    کانینگهام زندگی شخصی نامفهومی *دارد: به *غذا اهمیت نمی*دهد. برای شنیدن موسیقی به *کلیسا می*رود. هیچ*وقت ازدواج نکرده و به *فکرش هم نبوده. در ته قلبش آدمی مذهبی*ست اما بروز نمی*دهد و با این*که می*تواند زندگی مرفهی داشته باشد، در مکانی دخمه*مانند و بدون آشپزخانه و دست*شویی زندگی می*کند. آن*چه همراه با دیدن فیلم با ما همراه می*شود، ناباوری ماست از آن*چه اتفاق می*افتد؛ این*که ما همین *طور که کانینگهام را تعقیب می*کنیم و در زندگی*اش سَرک می*کشیم و از خلقیاتش سر درمی*آوریم، از تضاد رفتار و سکنات او با آن*چه ثبت می*کند شوکه می*شویم. با کمی* سخت*گیری باید بگوییم: بیل ژنده*پوش است. مهم*ترین فلسفه*ی او در زندگی این است که: «من با چشم*هایم غذا می*خورم.» درس بزرگی که می*شود از یک هنرمند بزرگ گرفت: برای ثبت آن*چه دیگران هستند نیاز به *شبیه شدن به* آن*ها نیست. نباید بخشی از سوژه شد. باید سوژه را به *بهترین نحوه تصویر کرد. تقابل زیبایی*ست: بیل کانینگهام آدمی اجتماعی نیست ولی تصویرگر اجتماع است.

    در وصف کانینگهام می*گویند می*شود سلیقه*اش را با بالا* و* پایین آوردن دوربین به* سمت چشمش فهمید. نکته*ی جالبی که در پایان فیلم به *شکل یک سایه*ی عظیم خودش را بر پیکره*ی لطافت این پیرمردِ شیرین* می*اندازد، توجه فیلم به *نگاه مستبدانه*ی بیل به* سوژه*هایش است. به *زبان ساده، استبداد در انتخاب آن*چه خوب است؛ و جا انداختن این مهم که آن*چه از چشم یک هنرمند می*بینیم استبدادی است که او در انتخاب دنیای اطراف به* خرج داده. هر هنرمندی در حال ساختن نگاه مستبدانه*ی خود به *دنیاست و نباید او را برای چنین کاری مستحق بازخواست دانست. حتی خود کانینگهام می*گوید که خوب می*داند کاری که او می*کند عکاسی نیست. تقلب است و دزدی سوژه. و با سرعت تأکید می*کند: «خوب که چی؟ من اون چیزی را که می*بینم و می*خواهم ثبت می*کنم.» (درست همان لحظه*ای که این حرف*ها را می*زند با دوچرخه*اش تصادف می*کند!) کانینگهام هم*چنین توضیح می*دهد که یک عکاس مُد باید در جای درست بایستد تا عکس درست را بگیرد و ممکن است وقتی همان عکس درست را هم می*گیرد، زاویه و حالت درست عکس دیگری را از دست بدهد. پس به* جای نگاه مستقیم باید از گوشه و کنار*ها عکاسی کرد. موضوع حالا دیگر بر سر احاطه است. بر آن*چه اتفاق می*افتد نه آن*چه در ظاهر در گذر است. مثل این است که به *عکاسی مُد به *شکل یک سلاح بنگریم که با تمام توانش می*کوشد زیبایی را زنده نگاه دارد: «مُد سلاح زنده نگاه داشتن واقعیت زندگی همه است. بدون آن نمی*توان سَر کرد. مثل کنار گذاشتن تمدن است.»

    در میانه*های بیل کانینگهام نیویورک تصویری ضبط*شده هست از ادیتا، یکی از همکاران بیل، که در اثر شوقی وصف*ناپذیر و به *شکلی پُر*جذبه *و در زمانی طولانی باله می*رقصد. با این*که به *نظر می*رسد این ماجرا ربطی به *زندگی بیل ندارد، فیلم مکث موجهی بر این موضوع دارد و اگر خوب به *شیوه*ی گذران زندگی بیل توجه کنید دست*تان می*آید كه گویی بیل تمام زندگی*اش را در چنین حالت وصف*ناپذیر و پُر*جذبه*ای سپری کرده. تنها چنین آدمی *می*تواند با خیال راحت حُکم کند: «اگر به *دنبال زیبایی هستی، پیدایش می*کنی».





    سزار باید بمیرد Cesare deve morire / Caesar Must Die

    نویسنده و کارگردان: پائولو و ویتوریو تاویانی. بازیگران: کوسیمو رگا (کاسیوس)، سالواتوره استریانو (بروتوس)، جووانی آرکوری (سزار)، آنتونیو فراسكا (مارك آنتونی)، وینچنتزو گالو (لوچو)، فابیو كاوالی (مدیر تئاتر). محصول ۲۰۱۲ ایتالیا، ۷۶ دقیقه.

    فابیو کاوالی، کارگردان تئاتر، گروهی از زندانیان زندان فوق*امنیتی «ربیبیا»ی رُم را برای اجرای نمایشی بر اساس جولیوس سزار شکسپیر انتخاب می*کند. تمرین*ها در زندان انجام می*شود. روز اجرا همه چیز به*خوبی پیش می*رود و تماشاگران هیجان*زده گروه را تشویق می*کنند و این تجربه به تجربه*ای بسیار عمیق و تأثیرگذار در زندگی زندانیان تبدیل می*شود.

    جذابیت روی كاغذ

    جذابیت*ها و نكته*های مثبت سزار باید بمیرد از روی كاغذ فراتر نمی*رود. ایدة اجرای نمایش جولیوس سزار در یك زندان فوق امنیتی و با استفاده از زندانیان واقعی بسیار جذاب است اما مسألة مهم این*جاست كه از خلال این اجرا چه چیزی قرار است عاید مخاطب فیلم شود؟ تركیب موضوع*های مربوط به نمایش*نامه و زندگی واقعی زندانیان به شكلی پراكنده، نامنسجم و بی*ظرافت انجام شده و از آن بدتر، فیلم*ساز پیام*هایش را به شكلی گل*درشت در فیلم فریاد می*زند. برای مثال در صحنه*هایی كه هنوز نمایش به اجرا نرسیده فیلم سیاه*وسفید است و زمان اجرای نمایش*نامه رنگی. البته در خلال سیاه*وسفیدی، وقتی چشم یك زندانی به پوستری از طبیعت می*افتد، برای لحظه*ای فیلم رنگی می*شود تا به روترین شكل پیامش را منتقل كند. اما تیر خلاص جمله*ای است كه یكی از زندانیان در پایان فیلم رو به دوربین می*گوید تا اگر احیاناً تماشاگری متوجه حرف اصلی فیلم نشده كاملاً شیرفهم شود. نمایش*نامة بی*همتای شكسپیر آن قدر جذابیت دارد كه حتی روخوانی*اش هم باعث جلب توجه می*شود، اما برادران تاویانی برای فیلم كردن قصه*شان نتواسته*اند چیزی بر جذابیت ذاتی متن شكسپیر بیفزایند و به همین دلیل سزار باید بمیرد به فیلمی كسالت*بار و ملال*آور تبدیل شده است.




    تن صدای كامل Pitch Perfect


    كارگردان: جیسن مور. فیلم*نامه: كِی كانُن. بازیگران: آنا كندریك (بكا)، بریتنی اسنو (كلویی)، آنا كَمپ (آبری)، اسكایلر آستین (جسی). محصول ۲۰۱۲، ۱۱۲ دقیقه.

    بكا كه به*تازگی در دانشگاه قبول شده در آرزوی دی*جی شدن است. او همان ابتدا با گروهی از سال*بالایی*ها آشنا می*شود كه یك گروه موسیقی عجیب دارند؛ آن*ها بدون هر گونه ساز و فقط با دهان، آهنگ*های مشهور را بازخوانی می*كنند و در مسابقات حرفه*ای، این نوع موسیقی را اجرا می*كنند.

    قلب*های تپلی

    اگر بخواهیم برای هالیوود فقط و فقط یك دلیل برای بقای طولانی*مدتش در میان هجوم همه*جانبة انواع و اقسام رسانه و مولتی*مدیا قائل باشیم، توانایی بی*نظیر رؤیاسازی*اش است. هالیوود است كه می*تواند از دم*دستی*ترین و پیش*پاافتاده*ترین موضوع*ها و اتفاق*ها رؤیا بسازد و بفروشد و حال مخاطبانش را خوب كند. تن صدای كامل فیلمی است كه دقیقاً در همین مسیر قرار می*گیرد. موضوعی به*ظاهر سطحی و كم*اهمیت هم*چون تلاش گروهی دانش*آموز دبیرستانی برای بردن جایزة اصلی در مسابقات كنسرت*های بدون ساز، دست*مایة فیلمی شده پر از انرژی، موسیقی، هیجان و احساس. درست است كه فیلم از اول تا به آخر در مسیر كلیشه*های تكراری پیش می*رود و گره*های دراماتیكش به*سادگی شكل می*گیرند و گشوده می*شوند، اما تن صدای كامل فیلمی است كه در آن مسیر مهم است نه مقصد.

    در این مسیر دل*پذیر است كه فیلم*ساز داستانش را با روانی و شیرینی تعریف می*كند، فیلمش را از موسیقی*های شنیدنی پر می*كند و شوخی*های ریزودرشتی (مثل شوخی عالی رفتار دخترك سیاه*پوست پشت میز قمار كه از سطح فیلم فراتر است) رو می*كند. شاید اگر جاد آپاتو و گروه كمدی فوق*العاده*اش كه سبك نوینی را در تلویزیون و سینما ارائه كردند نبودند، هرگز چنین فیلمی ساخته نمی*شد. از این لحاظ، تن صدای كامل بیش از همه وام*دار ساق*دوش*ها (پل فیگ، *۲۰۱۱) است كه شوخی*های مردانه، صریح و بی*پردة آپاتویی را به دنیای خانم*ها منتقل كرده بود. در نهایت، تن صدای كامل با همة پیش*بینی*پذیری*اش چنان بی*تكلف و خودمانی است و كه به*سختی می*شود دوستش نداشت. فیلمْ به قول آن آواز*خوان چاق (كه خطاب به بقیه می*گوید) در عین این*كه خیلی لاغر است، قلب تپلی دارد.






    زنگار و استخوان De Rouille et d'os/ Rust and Bone

    كارگردان: ژاك اودیار. فیلم*نامه: ژاك اودیار، توماس بیدگَن،* بازیگران: ماریون كوتیار (استفانی)، ماتیاس شونَرتس (آلن)، آرمان وِردور (سام). محصول ۲۰۱۲، ۱۲۰ دقیقه.

    آلن كه سرپرستی پسرش را هم به عهده دارد، برای زندگی با خواهرش و شوهرخواهرش بلژیك را ترك می*كند تا خانواد*ه*ی جدیدی تشكیل بدهد. او با استفانی كه شغلش آموزش دادن به وال*هاست پیوندی عاطفی برقرار می*كند كه رفته*رفته عمیق*تر می*شود...

    فقدان انگیزه

    به رغم ظاهر پرجلوه*ی فیلم که بیش از همه گویی قرار است با شمایلی غیرمنتظره از ماریون کوتیار مخاطب را تحت تأثیر قرار دهد، و بر خلاف سابقه*ی کارگردان که در کارنامه*اش چندین اثر ارزشمند به چشم می*خورد، زنگار و استخوان فیلمی متشتت و فاقد انسجام بیانی است. برای دو شخصیت اصلی فیلم که روایت بر مبنای روابط بین*شان فرازونشیب پیدا می*کند، اصلی*ترین بعد شخصیت*پردازی که عبارت از همان انگیزه*سازی است، تدارک کافی دیده نشده و از همین رو اغلب کنش*ها و تنش*هایی که بین این دو شکل می*گیرد، متقاعدکننده به نظر نمی*آید. بدتر از همه، فرجام داستان است که با یک انحراف اساسی از موتیف روایی اثر رقم می*خورد و حادثه*ای که برای پسربچه پیش می*آید، به رغم اجرای تکان*دهنده*ی اودیار، ارتباط دراماتیک با موقعیت*های پیشین برقرار نمی*سازد و صرفاً قرینه*ای سطحی برای حادثه*ای است که در اوایل ماجرا برای زن داستان رخ داده است. (امتیاز: ۲ از ۱۰)





    پایان نگهبانی End of Watch

    نویسنده و كارگردان: دیوید آیر، بازیگران: جیك جیلنهال (برایان تیلور)، مایكل پنا (مایك زاوالا)، آنا كندریك (جانِت)، ناتالی مارتینِز (گَبی). محصول ۲۰۱۲، ۱۰۹ دقیقه.

    یك روز از فعالیت*های دو پلیس لس*آنجلسی كه دوست و همكار هستند. شروع اتفاق*های فیلم از جایی است كه این دو با نیروهای تبهكاری روبه*رو می*شوند كه قدرتمندتر از نیروهای پلیس هستند...

    پلیس خوب

    بر خلاف الگوها و کلیشه*های رایج در بسیاری از فیلم*هایی که داستان*شان درباره*ی گروهی از افسران پلیس است، این*جا دیگر خبری از پلیس فاسد نیست و برعکس، صحبت از این است که پلیس*ها (یعنی دو شخصیت اصلی داستان) تا چه اندازه وظیفه*شناس و فداکار هستند. چنین رهیافتی پتانسیل فراوان دارد برای این*که فیلم تا حد یک اثر شعاری سقوط کند، اما در مورد پایان نگهبانی چنین اتفاقی نمی*افتد. اگرچه در چند فصل پایانی تا حدی مایه*های سانتی*مانتالیستی از سطح کار بیرون می*زند، اما فیلم در کلیت خود، واجد لحن و ساختاری است که مخاطب را با اثر درگیر می*سازد؛ مانند استفادة فیلم*ساز از عنصر دوربین متحرک و روی دست که به دلیل ارجاع درون*متنی*اش، در بافت ماجرا جا افتاده و تبدیل به شاخصی فرمی در طول روایت می*شود.
    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  4. #19
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,917
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    نقد فیلم غیر قابل کنترل

    به همان میزان که قرار گرفتن امضای استیون سودربرگ در پای یک فیلم اکشن عجیب به نظر می رسد، ساخت فیلمی ضعیف توسط او بعید تصور می شود و به همین دلیل وقتی «غیر قابل کنترل / Haywire» با کارگردانی این آمریکایی ساخته شد، همگان منتظر تماشای اثری بودند که حرف های بیشتری نسبت به آثار پیشینش در این ژانر داشته باشد و حداقل یک اثر تکراری شبیه یازده یار اوشن نباشد و سودربرگ نیز خواسته ها را برآورده کرد، هرچند گیشه به آن در حد انتظار استقبال نشان نداده است.

    کارگردان جریان موسوم سینمای مستقل آمریکا، تاکنون آثار پیچیده ای ساخته که برخی از آنها به شدت جریان ساز بوده اند و نکته جالب اینکه برخی از این آثار با بودجه ای بیش از یک میلیون دلار ساخته شده که در سینمای آمریکا عدد کوچکی برای یک فیلم بلند سینمایی است.



    با این حال «غیر قابل کنترل / Haywire» با بودجه 23 میلیون دلاری بدون بهره برداری از جلوه های تصویری پرهزینه و صحنه های شلوغ را نمی توان آنچنان مستقل تصور کرد و طبیعتاً انتظار می رفت این اثر که نسبت به اثری چون یازده یار اوشن از حداقل ستاره برخوردار است، فروش بالایی داشته باشد اما حتی امتیاز 6 تا 8.8 منتقدان به این فیلم نیز باعث فروش مورد انتظار نشد.


    سودبرگ برخلاف دیگر آثارش در این فیلم سراغ نماهای طولانی نرفته و به ریتم تند به عنوان قواعد فیلم های اکشن مبتنی بر قواعد جاسوسی و ترور پایبند بوده است. داستان ساده و سرراست فیلم توان برقراری ارتباط با مخاطب عام را دارد اما سادگی و عدم پرداختن به جلوه های ویژه منجر به عدم اقبال اندک مخاطبان و فروش 33 میلیون دلاری منجر شد و در واقع این اثر به لحاظ تجاری شکست خورد.

    با این حال از این تریلر می توان درس های بزرگی گرفت و مهم ترین آنها فراگیری شیوه ساخت چنین سبک آثاری بدون هدر دادن حتی یک دقیقه از فیلم است و حقیقتاً سکانس به سکانس این فیلم بر اساس یک داستان حساب شده و نفس گیری پیش می رود.


    اگر در پی یک فیلم اکشن یک دست با تعدادی فراوانی از صحنه های تعقیب و گریز و درگیری رزمی هستید و از فیلم های پردیالوگ نظیر «لینکلن» خسته شده اید، سودبرگ قطعاً معجون قابل هضمی پیش رویتان قرار داده است؛ معجونی که تا انتهایش را نخورید، نمی توانید نتیجه اش را حدس بزنید و داستان علی رغم سادگی به طور کامل لو نمی رود و شاید تجربه ای شبیه هویت بورن را بتوانید با این فیلم تکرار کنید، هرچند امیدی به ساخت قسمت دوم و سوم این فیلم نیست.



    باید این نکته را نیز متذکر شد که شاید نقش آفرینی جینا کارانو تا حدودی طبیعی به نظر نرسد. این مشتزن که نقش اول این فیلم را بازی می کند، علی رغم آنکه یک رزمی کار حرفه ای است، در درگیری های زنانه ظاهر می شود و مخاطب نمی تواند بپذیرد که این کاراکتر از سابقه حضور رزمی در نیروی دریایی برخوردار است و اصولاً بازیها در سطح متوسطی قرار دارد و حتی مایکل داگلاس هم که در این فیلم نقشی فرعی و حاشیه ای دارد، حضور تاثیرگذاری مقابل دیدگان تماشاچی ندارد.

    داستان این فیلم پیرامون زن مزدور به نام مالوری کین با بازی «جینا کارانو» که مستقیماً برای سازمان جاسوسی آمریکا/CIA یا سازمان جاسوسی انگلیس/MI6 کار نمی کند اما از طریق شرکت های عامل پروژه های ترور و جاسوسی که برای این سازمان ها از طریق استخدام مزدور، پروژه های تروریستی انجام می دهد، فعالیت های اینچنینی را به عنوان شغل پی میگیرد و می بایست شغلش را به گونه بدون ردگذاری پی بگیرد که ماموران امنیتی آمریکا نظیر کوبلنز با بازی «مایکل داگلاس» بتوانند بی اطلاعی اش و عدم دخالت دولت شان را در این عملیات ها باور پذیر جلوه دهند.



    بعد از به انجام رساندن مأموریتی در بارسلونا، مافوقِ مالوری به نام کنت با بازی «ایوان مک گرگور» که در واقع رئیس کمپانی خصوصی طرف قرارداد MI6 و CIA است، او را به دوبلینِ ایرلند می فرستد تا آنجا با همکاری پاول با بازی «مایکل فاسبندر»، مأموریت جدیدی را تکمیل کنند اما کل ماجرا توطئه و ظاهرسازی است.



    مالوری در سناریویی مشخص، سوژه CIA و MI6 را می دزد و چنین صحنه سازی می شود که او شوریده است تا هم شرکت طرف قرارداد با این سازمان درگیر نشود و هم با سر به نیست کردن این زن جاسوس، داستان مختومه به نظر آید اما مامور MI6 که مسئول کشتن این زن شده، خود کشته می شود و ماجرا به گونه ای دیگری پیش می رود.
    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  5. #20
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,917
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    بهترین فیلم*های سال 2013



    آخرین اثر سینمایی کوئنتین تارانتینو با نام "جانگوی آزاد شده" با بازی جیمی فاکس، لئوناردو دی کاپریو و ساموئل ال جکسن در سال 2012 اکران شد.
    کوئنتین تارانتینو نویسنده و کارگردان آمریکایی در وبسایت رسمی*اش 10 فیلم برتر سال 2013 را از نگاه خود معرفی کرده است.

    کوئنتین تارانتینو نویسنده، کارگردان، بازیگر و تهیه*کننده 50 ساله آمریکایی و خالق فیلم*هایی همچون "بیل را بکش" و "داستان*های عامه*پسند" در وبسایت شخصی خود 10 فیلم مورد علاقه خود در سال 2013 را معرفی کرده است.

    در این فهرست نام فیلم "جاذبه" که همین هفته اکران آن آغاز و با استقبال تماشاچیان مواجه شده و فیلم سینمایی "پیش از نیمه شب" قسمت سوم از مجموعه فیلم*های "پیش از غروب" و "پیش از طلوع" نیز به چشم می*خورد.

    در فهرست فیلم*های مورد علاقه تارانتینو آثاری چون

    "خوشی بعد از ظهر" به کارگردانی جیل سولووی

    "پیش از نیمه شب" به کارگردانی ریچارد لینکلیتر

    "یاسمن آبی" به کارگردانی وودی آلن

    "احضار روح" به کارگردانی جیمز وان

    "فرانسیس ها" به کارگردانی نوا بامباخ

    "جاذبه" به کارگردانی آلفونسو کوارون

    "تکاور تنها" به کارگردانی گور وربینسکی

    "این پایان است" به کارگردانی مشترک ست روگن و ایوان گولدبرگ

    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  6. #21
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,917
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    معرفی و تحلیل یک سریال شاهکار ؛ دکستر !!!




    سریال دکستر راجع به دکستر مورگان است.یک متخصص خون که در اداره ی پلیس میامی کار می کند ، یک مرد کاملن عادی ، یک شهروند نرمال و یک همکار خوب با شم پلیسی بسیار بالا در مورد پرونده های قتل ... این وسط البته یک راز کوچک نیز وجود دارد ، دکستر مورگان یک قاتل زنجیره ای است... .
    دکستر سریالی است که همانند کاراکتر اصلی اش خیلی آرام و پرطمانینه شروع می کند و به خاطر همین شروع آرام اش احتمالن تعداد زیادی از تماشاگران اش را از دست می دهد ولی بهترین چیز ها همیشه از آن کسانی است که صبر می کنند پس از دو قسمت آغازین بینندگان این سریال نیز رفته رفته با ریتم خاص و منحصر به فرد این سریال هماهنگ می شوند و تازه در می یابند که با جذاب ترین قاتل زنجیره ای تاریخ سینما و تلویزیون طرف هستند روان نژندی کاریزماتیک که از تمام همتایانش جالب تر و منحصر به فرد تر است. شاید در ابتدا ارتباط برقرار کردن با کاراکتر اصلی سریال با توجه به این که یک قاتل زنجیره ای است مقادیری سخت به نظر برسد ولی کم کم از او خوش مان می آید دقیقن به همان دلیلی که از ژوکر در شوالیه ی تاریکی و یا "مارو" در شهر گناه خوش مان آمده بود کاراکتر هایی از این دست دقیقن دست روی حساس ترین بخش وجودمان می گذارند.آن ها بخش تاریک وجود ما را قلقلک می دهند و یک جور هایی ما را شریک جنایت های خود می کنند و این گونه است که ما هم تبدیل به وجودی یگانه با آن ها می شویم و دکستر مورگان یکی از غریب ترین بد من هایی است که تا به حال با آن موجه شده ایم.او شاید برای لذت بردن از فرآیند قتل مرتکب جنایت شود ولی برای خود اصول و قواعد اخلاقی سفت و سختی دارد .اصولی که هری مورگان ، ناپدری اش به او یاد داده و کدی که بر طبق آن قربانینانش را انتخاب می کند.هیچ کدام از قربانینان دکستر آدم های بیگناهی نیستند و همه شان افرادی هستند که دست شان به خون آلوده شده و مرتکب قتل شده اند و توانسته اند به نحوی از تیغ عدالت فرار کنند و این جاست که دکستر وارد می شود و عدالت را به شیوه ی خودش در مورد آن ها اجرا می کند او با لذت تمام ان ها را می کشد و سپس تکه تکه شان می کند و بعد تکه های بدن شان را یک جایی سر به نیست می کند.




    دکستر سریال فوق العاده ای است که پخش آن از اکتبر 2006 شروع شده و به تازگی ششمین فصل آن آغاز شده است. در ابتدا به نظر می رسد که این سریالی است که تمرکز اصلی اش در به تصویر کشیدن تمام و کمال یک قاتل زنجیره ای و دنیای ذهنی خاص او و چالش های پیش روی اوست ولی کم کم دکستر از حالت یک سریال جنایی-روان شناختی صرف خارج می شود و ضمن حفظ جنبه های خشن و خون بارش تبدیل به نوعی سریال عاشقانه ی بسیار قوی و خوش ساخت می شود. این جا ما با قاتلی زنجیره ای طرف هستیم که هیچ احساسی به هیچ چیزی ندارد و هم خودش و هم ما این خصیصه ی جالبش را دوست داریم ولی کم کم (به خصوص در فصل چهارم) دکستر یاد می گیرد که دوست داشته باشد،یاد می گیرد که عشق بورزد و یاد می گیرد که عاشقانه خانواده اش را دوست داشته باشد ما نیز همگام با دکستر ارزش های خانواده را می فهمیم و در می یابیم که " با هم بودن " آن قدر ها هم چیز بدی نیست نکته ی جالبش این جاست که سازندگان این سریال توانسته اند اهمیت و ارزش موضوعی همچون خانواده را در چنین سریال خشن و خون باری آن هم توسط دکستر مورگان ، یک قاتل زنجیره ای و کاراکتری که عنوان قصاب بی هاربر را به دوش می کشد به تصویر بکشند.




    مایکل سی هال بازیگر نقش اصلی سریال کار فوق العاده ای به عنوان بازیگر در این سریال انجام داده و توانسته تعادل بسیار ظریف و شکننده ای را در بازی اش ایجاد کند و یک دکستر مورگان واقعی خلق کند ، یک کاراکتر قوی و جاندار که نمی شود حتی برای لحظه ای از او چشم برداشت کسی که با لذتی بسیار قربانیانش را می کشد و بعد آن ها را تکه تکه می کند و در پاکت های زباله ی تیره گذاشته و سر به نیست شان می کند و در عین حال یک دوست خوب برای بیشتر همکارانش و همسری مهربان و پدری نمونه ای است و ما این وجوه متفاوت شخصیتی دکستر مورگان را به لطف بازی درخشان مایکل سی هال و فیمنامه ی درخشان سریال به راحتی می پذیریم. نقطه ی قوت سریال دکستر کاراکتر محور بودن آن است.این سریالی است که روی تک تک شخصیت هایش به خصوص دکستر مورگان حسابی کار شده و در هر فصل علاوه بر کاراکترهای اصلی سریال شخصیت های جدیدی نیز به سریال اضافه می شوند که که باعث جذاب تر شدن داستان می شوند از لایلا ، معشوقه ی باهوش و دردسر ساز دکستر گرفته تا میگوئل پرادا دستیار دادستانی میامی ، مردی قرتمند از لحاظ سیاسی و اجتماعی که به خاطر " لطفی " که دکستر در حقش کرده خود را مدیون او می داند و به خصوص فرانک لندی ،مامور ویژه ی اف.بی.آی و شکارچی سرشناس قاتلین زنجیره ای ، البته این ها فقط قسمت روشن ماجراست در قسمت تاریک ماجرا قاتلین زنجیره ای هر فصل را نیز داریم که تک تک شان فوق العاده اند و جالب ترین شان البته ترینیتی است ، قاتلی زنجیره ای که مدت های طولانی ای است که دارد در سیکل های سه تایی آدم می کشد و تا به حال هیچ کس نتوانسته گیرش بیاندازد این شخصیت بابازی عالی جان لیتگو تبدیل به یکی از خبیث ترین بدمن هایی شده که تا به حال به تصویر کشیده شده است و تقابل این آدم سادیست و روان نژند و رویارویی نهایی اش با دکستر مورگان در یک کلام نفس گیر و دیوانه کننده است.



    دیالوگ های نمونه ای :

    -"من توی کثافت رو می کشم!"
    _"نه آقای جیمینز! امشب من می خوام تو رو بکشم"
    دیالوگ جالبی که بین دکستر و یکی از قربانیانش که به تخت بسته شده رد و بدل می شود.

    دبرا مورگان رو به کویین:"احتمالن مجوز تفتیش خونه ی کول هارمن تا به حال اومده بیا برینیم توی اتاق پذیرایی خونه ی اون!"

    هری و دوریس مورگان (والدین من ) همین که منو بزرگ کردن کار فوق العاده ای انجام دادن ولی الان هر دوشون مرده ان.من اون ها رو نکشتم...صادقانه می گم."

    “Jordan Chase told me to figure out what I want most. The answer surprised me: to be a good dad. But now that Astor’s safe, what I want most is Jordan on my table. For Lumen.” –Dexter

    " من عاشق هالووینم یک بار در سال ، وقتی که همه یک ماسک به صورت شون می زنن ، نه فقط من ، مردم فکر می کنن که این خیلی با مزه ست که وانمود کنن که یه هیولان در حالی که من تمام زندگیم رو صرف این کردم که وانمود کنم که یه هیولا نیستم! "

    پی نوشت : دکستر برایم عزیز تر از این است که بخواهم با نوشتن این یادداشت بی خیالش شوم ، به زودی مفصل تر از این هم در مورد دکستر مورگان و جنازه هایی که پشت سرش باقی می گذارد خواهم نوشت ... .


    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  7. #22
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,917
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    نقد فیلم سینمایی her

    "او"(Her) به کارگردانی اسپایک جونز، از فیلم های مهم و بحث برانگیز سال گذشته بود، درامی رمانتیک که داستان آن در آینده ای نه چندان دور می گذرد. فیلمی که برنده جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اریجینال سال ۲۰۱۴ میلادی شد.

    اسپایک جونز، فیلمنامه نویس و کارگردان آمریکایی، فیلمساز غیرمتعارفی است و در ساختن دنیاهای پیچیده و غیر ملموس استاد است و از این نظر شباهت های زیادی به چارلی کافمن و تری گیلیام دارد. او قبلا نیز این تمایل را در "جان مالکوویچ بودن" و "اقتباس" نشان داده بود. فیلم هایی که هر دوی آنها را چارلی کافمن، فیلمنامه نویس سرشناس آمریکایی نوشته بود.



    پس از جدا شدن جونز از کافمن فیلم "او" در واقع دومین تجربه فیلمنامه*نویسی اسپایک جونز است. اسپایک جونز، علاوه بر سینما، در زمینه ساختن کلیپ های موسیقی و آگهی*های تبلیغاتی نیز فعال است. تجربه های او در ساختن ویدئوکلیپ های موسیقی و آگهی های تجاری، دید تصویری خارق العاده ای به او داده که نشانه های آن را در فیلم "او" هم می توان دید.

    ایده های اولیه


    فیلم "او" ترکیبی از ژانر رمانتیک و ژانر علمی- تخیلی است. اسپایک جونز، پنج ماه صرف نوشتن فیلمنامه اولیه "او" کرد. او در سال ۲۰۱۰ فیلم کوتاهی هم با عنوان با عنوان "من اینجا هستم" درباره این موضوع ساخته بود. جونز گفته است که ایده اولیه این فیلم را ده سال قبل از مقاله ای درباره ارتباط با هوش مصنوعی گرفته بود. به گفته جونز، او از رویکرد چارلی کافمن در فیلم "نیویورک، جزء به کل" برای نوشتن فیلمنامه "او" الهام گرفته است. او همچنین مطالعات بسیاری در زمینه تکامل هوش مصنوعی و طراحی مغز انسان انجام داد اما این دقت علمی باعث نشد که فیلمش در نهایت تبدیل یک اثر خشک علمی تخیلی شود بلکه او آینده و روابط انسانی آن را به شکل شاعرانه ای تصویر کرد.



    فیلم "او" نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه ارژینال و بهترین آهنگ در اسکار ۲۰۱۴ بود اما تنها فیلمنامه آن موفق شد برنده جایزه اسکار شود. فیلمنامه "او" همچنین جوایز مهم دیگری مثل جایزه گلدن گلوب و جایزه اتحادیه نویسندگان آمریکا را نیز به دست آورد.



    تصویر آینده نگرانه لس آنجلس

    فیلم "او" را می توان به خاطر ویژگی های آینده نگرانه اش، در ژانر علمی تخیلی هم قرار داد چون ماجرای فیلم در آینده ای نه چندان دور در شهر لس آنجلس روی می دهد و وجود ماشین هوشمند، برای قراردادن آن در این ژانر کافیست. همه مردم سمعک به گوش دارند و با پارتنر مجازی خود در ارتباط اند و فانتزی های جنسی آدم ها به مدد کامپیوتر و تکنولوژی دیجیتال و سه بعدی به واقعیت تبدیل می شود. طبیعی است که در چنین دنیایی، رابطه سنتی یک زن و مرد با فرزندانش برای قهرمان فیلم (تئودور) مسخره به نظر برسد.

    اسپایک جونز در مورد تصویر آینده نگرانه شهر لس*آنجلس در این فیلم می گوید که از بین شهرهای آمریکا، لس*آنجلس، به آینده ای که آنها می خواستند بسازند، نزدیک تر بود و شهری است که در آن تنهایی شخصیت های فیلم را بیشتر حس می شود.



    تکنولوژی و روابط انسانی


    به گفته اسپایک جونز، فیلم "او"، فیلمی درباره رابطه*ها، درباره* عشق و نیاز ما به برقراری رابطه و شیوه *ما در برقراری این ارتباط است. به اعتقاد جونز، "بدیهی است که تکنولوژی به بخش مهم و جدایی*ناپذیر زندگی مردم تبدیل شده اما احساسات ما درباره تکنولوژی و روابط انسانی متناقض اند."

    فیلم "او" نشان می دهد که سیستم های هوشمند کامپیوتری نه تنها می توانند برای زنان و مردان مجرد و پرمشغله، همه امور زندگی را برنامه ریزی کنند، بلکه حتی می توانند نقش معشوق و همدم آنها را نیز همزمان بازی کنند یعنی برایشان جوک تعریف کنند و به آنها مهر بورزند و آنها را عاشق خود کنند. از طرفی "او" نشان می دهد که فضای مجازی چقدر اصالت دارد و تا چه حد می تواند واقعی باشد و عواطف ما را درگیر کند.



    عشق مجازی


    تئودور(شخصیت اصلی فیلم) برای یک شرکت عریضه نویسی مدرن کار می کند که عده ای نویسنده حرفه ای در اختیار دارد که برای مردم نامه های عاطفی و شخصی می نویسند. او نامه را برای کامپیوتر دیکته کرده و به صورت دست نویس از آن تحویل می گیرد. از طرفی او که با همسرش متارکه کرده و تنهاست به دنبال راهی برای پر کردن خلاء عاطفی و جنسی خود است و برای این کار به یک سیستم کامپیوتری هوشمند که دارای هویتی زنانه است و نامش سامانتا است، پناه می برد.

    دختری که می گوید همیشه در دسترس است، به خواسته های او عمل می کند، متوقع و طلبکار نیست، نیازهای او را درک کرده و به موقع به آنها پاسخ می دهد اما مشکل اینجاست که سامانتا با این ویژگی تنها در خدمت تئودور نیست بلکه همزمان با ۸۰۰۰ نفر دیگر در ارتباط دوستانه است و به ۶۰۰ نفر دیگر نیز عشق می ورزد.

    اما سامانتا ادعا می کند که این مساله باعث نمی شود که از علاقه او به تئودور کاسته شود. این حرف او نشان می دهد که رابطه های انسانی در دنیای آینده که تحت تسلط ماشین و کامپیوتر درمی آید تا چه حد می تواند تغییر کند.

    رابطه تئودور و سامانتا، می تواند جنبه ای نمادین هم داشته باشد و به مثابه نمادی از عشق در روزگار ما باشد. اینکه آیا اصلا در عصر سایبر، می توان به عشق کسی باور داشت و به آن اعتماد کرد؟

    رابطه بین تئودور و سامانتا با اینکه در جهانی دورتر از جهان ما اتفاق می افتد اما به رفتارهای اجتماعی آدم های امروز در عصر اینترنت و فیس بوک بی شباهت نیست. رابطه ای که امروز ناهنجار و غیرمتعارف به نظر می رسد اما ممکن است دیر یا زود، مثل بسیاری از روابط ناهنجار قدیمی، به شکل رابطه ای هنجار و متعارف دربیاید.

    بار اصلی فیلم بیشتر بر دوش خواکین فینیکس است که در اغلب صحنه ها تنها بازی می کند و با معشوق مجازی اش دیالوگ دارد. از این نظر، ساختن این فیلم، ریسک بزرگی بود چرا که می توانست خیلی راحت به فیلمی کسالت آور و خسته کننده تبدیل شود اما شیوه روایت و سبک بصری اسپایک جونز، مانع از این کار شده است.

    به گفته اسپایک جونز، بزرگ*ترین چالش او در این فیلم عاشقانه این بود که یکی از دو طرف عاشق، در صحنه ها حضور ندارد. به گفته او، بزرگ*ترین مانع برای او در ساختن این فیلم، باورپذیر کردن احساس واقعی بین این دو شخصیت(فینیکس و جوهانسن) بود.

    اسکارلت جوهانسن نیز با استفاده از تکنیک های بیانی اش، شخصیت سامانتا (زنی که هرگز در فیلم دیده نمی شود) را زنده و باورپذیر کرده است.

    واکنش های منتقدان

    برخورد منتقدان با فیلم عمدتا مثبت بود و اغلب آنها کارگردانی، فیلمنامه، طراحی صحنه و موسیقی و بازی های خواکین فونیکس، ایمی آدامز و اسکارلت جوهانسن را به خاطر ساختن یک شخصیت با صدا، ستودند.

    طبق ارزیابی سایت راتن توماتوز از میان ۱۸۲ نقدی که بر آن نوشته شد، ۹۴ درصد نظرها نسبت به فیلم مثبت بود.

    جیمز براردینلی، منتقد آمریکایی نیز درباره آن می نویسد: "فیلم های اسپایک جونز تقریبا همیشه خوب از کار درمی آیند، چون از فرصت ها به درستی استفاده می کنند و به هوش مخاطب احترام می گذارند. "او" هم چنین فیلمی است... احساسات حقیقی را برمی انگیزد و از مخاطبان انتظار دارد که با شخصیت اصلی فیلم همدردی کنند
    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  8. #23
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,917
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    سینما در سال 2014 میزبان فیلم*های سینمایی متعددی است که از میان مخاطبان و علاقه*مندان نباید تماشای 13 فیلم سینمایی را از دست بدهند.

    فیلم سینمایی «هتل بزرگ بوداپست» از جمله آثاری است که تماشای آن به مخاطبان سینما در سال جاری پیشنهاد می*شود.



    رالف فاینس از جمله بازیگران «هتل بزرگ بوداپست» است.

    «فقط عاشق*ها زنده می*مانند» فیلم دیگری است که در ژانر وحشت تولید و ساخته شده و قرار است در سال 2014 اکران شود.



    جیم جارموش کارگردان مطرح سینمای جهان ساخت این فیلم را بر عهده داشته است.

    علاقه*مندان به فیلم*های کمدی - اکشن می*توانند در سال جاری فیلم «خیابان جامپ 22» را تماشا کنند.



    جونا هیل و چنینگ تیتوم بازیگران «خیابان جامپ 22» هستند.

    فیلم سینمایی «بچه*گی» از جمله آثاری است که در سال 2014 تماشای آن به مخاطبان سینما پیشنهاد می*شود.



    اتان هاوک از جمله بازیگران «بچه*گی» است.

    سینمای جهان در سال جاری میزبان جدیدترین فیلم دیوید فنچر کارگردان شناخته شده سینما با عنوان «دختر از دست رفته» هم هست.



    بن افلک از جمله چهره*هایی است که در جدیدترین فیلم فینچر به ایفای نقش می*پردازد.

    «بین ستاره*ای» عنوان جدیدترین تجربه کریستوفر نولان کارگردان بابغه سینمای جهان است که تماشای آن برای مخاطبان و علاقه*مندان به سینما خالی از لطف نیست.



    آن هاتاوی، جسیکا چستین و متیو مک*کاناهی از جمله چهره*های بازیگری فیلم «بین سیتاره*ای» نولان هستند.

    تیم برتون از جمله کارگردان*های شناخته شده و مطرح سینمای جهان در سال جاری فیلم «چشمان بزرگ» را بر پرده سینماهای جهان نمایش می*دهد.



    امی آدامز از جمله بازیگران این فیلم است.

    «مرد پرنده» یکی دیگر از فیلم*هایی است که تماشای آن به مخاطبان پیشنهاد می*شود. این فیلم به عنوان جدیدترین تجربه کارگردانی آلخاندرو اینتاریتو اکران می*شود.



    مایکل کیتون در «مرد پرنده» به ایفای نقش می*پردازد.

    «گناه ذاتی» پل توماس اندرسون جدیدترین تجربه این کارگردان سینماست که در سال جاری روی پرده سینماهای جهان نمایش داده می*شود.



    شون پن در «گناه ذاتی» به ایفای نقش می*پردازد.

    یکی دیگر از فیلم*هایی که تماشای آن به مخاطبان سینما پیشنهاد شده، «تنها کسی که عاشقش هستم» است.



    الیزابت موس و مارک دوپلاس بازیگران این فیلم سینمایی هستند.

    «ساختار دوقلوها» اثر دیگری است که سینماهای جهان در سال جاری میزبان اکران آن می*شوند.



    کریستن ویگ و بیل هادر بازیگران این فیلم هستند.

    فیلم «سفر به ایتالیا» اثری در ژانر کمدی است که مخاطبان سینما می*توانند در سال جاری آن را تماشا کنند.


    «سفر به ایتالیا» محصول مشترک کشورهای انگلستان و ایتالیا است.

    فیلم «2 روز، یک شب» به کارگردانی برادران داردن نیز از جمله آثاری است که در سال 2014 باید به تماشای آن نشست.



    ماریون کوتیار از جمله بازیگرانی است که در این فیلم به ایفای نقش می*پردازد.
    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  9. #24
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,917
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    نقد فیلم شیطان صفت

    شاید بهترین جمله ای که برای توصیف «شیطان صفت/Maleficent» میتوان گفت این است که این فیلم تصویری دوباره از جهانی جایگزین در داستان «زیبای خفته/Sleeping Beauty» است. فیلمنامه ی «لیندا وولورتون» با نگاهی به نمایش «Wicked» (نمایشی که داستان «جادوگر شهر آز» را از نقطه نظر جادوگران تصویر می کند) نسخه*ای معکوس شده از داستان را به نمایش می گذارد که در آن شخصیت بد به عنوان شخصیت اصلی در نظر گرفته شده است.

    تغییرات اعمال شده بر «زیبای خفته» در این زمینه ی جدید به خوبی جواب می دهند و بیشتر به دلیل نقش آفرینی پر قدرت و با ظرافت «آنجلینا جولی» است که شخصیت اصلی دچار آن تک بعدی بودن که او را در انیمیشن دیزنی محصول سال ۱۹۵۹ گرفتار خود کرده بود، نمی شود. در این فیلم او شخصیتی به شدت اندوه بار و دچار مشکلات روحی است که به دنبال تسلی خاطر می گردد و رستگاری و آرامش خود را در غیر معمول ترین روش ها پیدا می کند.



    کارگردان فیلم «رابرت استرومبرگ»، بعد از جمع آوری کارنامه ای تأثیر گذار به عنوان مسئول جلوه های ویژه و طراح صحنه و تولید، اقدام به ساخت این فیلم کرده است. او با اسکورسیزی، اسپیلبرگ و کمرون همکاری کرده و برای فیلم های «آلیس در سرزمین عجایب/Alice in Wonderland» و «آواتار/Avatar» برنده ی جایزه اسکار شده است. استرومبرگ قلمروی متفاوت و غنی از جادو و تنوع خلق می کند که وقتی نیروهای شر خود را نشان می دهند خشن و شوم می شود.

    بیشتر قسمت های «شیطان صفت» به وسیله ی کامپیوتر تولید شده اما انیمیشن سازی آن با چنان دقتی انجام شده است که هیچ چیز غیر عادی یا تصنعی به نظر نمی رسد. تجربه ی استرومبرگ در دنیای جلوه های ویژه او را به گزینه ای مناسب برای ساخت این فیلم مبدل می سازد، فیلمی که نیاز به خلق یک دنیای تخیلی دارد.

    نقش آفرینی «آنجلینا جولی» به نوعی است که وزن احساسی کافی برای موازنه با زیبایی بصری او به وجود می آورد. تکنیک ۳ بعدی در فیلم قوی کار شده است اما به هیچ وجه الزامی نیست و فیلم به صورت ۲ بعدی هم به هدف خود می رسد، ضمن اینکه تصاویر روشن تری هم دارد.



    «شیطان صفت» نشان می دهد که چطور اتفاقات گوناگون باعث شدند شخصیت اصلی از یک پری خوشحال و مثبت اندیش به یکی از مشهور ترین شخصیت های منفی والت دیزنی تبدیل شود. شیطان صفت وقتی دختربچه است (ایزابل مولوی) با یک انسان جوان به اسم استفان (مایکل هیگینز) ملاقات می کند و با او دوست می شود. آن دو تا سالها رابطه ی نزدیکی با هم دارند و همینطور که زمان می گذرد این ارتباط به یک رابطه عاشقانه تبدیل می شود. اما استفان به واسطه ی جاه طلبی اغوا و فاسد می شود. او برای مدت زیادی در قلمرو جنگلی شیطان صفت که جنگل مورز نام دارد حاضر نمی شود. زمانی که برمی گردد (نقش او را «شارلتو کاپلی» بازیگر فیلم «ناحیه ۹» بازی می کند) وانمود می کند که می خواهد مجدداً با عشق گمشده اش رابطه برقرار کند. اما واقعیت این است که او می خواهد شیطان صفت را به وسیله ی دارو خواب کند و بالهایش را ببرد و از آنها استفاده کند تا بتواند ثابت کند که جرأت لازم را دارد تا پادشاه بعدی انسان ها شود. وقتی این اقدام به انجام می رسد او به شهر برمی گردد و منتظر مراسم تاج گذاری اش می ماند. شیطان صفت (که حالا «آنجلینا جولی» نقش او را بازی می کند) نقشه ی انتقام خود را می کشد، نقشه ای که زمانی که شاه استفان دارای دختری می شود، آن را اجرا می کند. ساحران اعلام می کنند که نفرینی دامن آئورورای کوچک را گرفته است: او در روز تولد ۱۶ سالگی اش به خوابی به عمیقی مرگ فرو می رود. تنها چیزی که می تواند شاهزاده را از این خواب بیدار کند "بوسه ی عاشق حقیقی" است.



    «شیطان صفت» در داستان «زیبای خفته» دو تغییر مهم ایجاد می کند. اول اینکه اعمال جادوگر را توضیح پذیر می سازد. کارهای او ناشی از بدجنسی و شرارت ذاتی نیستند، دلیلی برای آنها وجود دارد. هیچ چیز به اندازه ی خشم یک زن ترسناک و مهیب نیست و بلایی که استفان سر شیطان صفت می آورد او را به حالتی بسیار فراتر از خشم دچار می کند. علاوه بر این فیلم یک رابطه ی مادرخوانده ای افسانه ای بین شیطان صفت و آئورورا (که «الا فنینگ» نقش نوجوانی او را بازی می کند) به وجود می آورد. در طول زمانی که شاهزاده همراه با سه پری مهربان در کلبه ی چوبی زندگی می کند، شیطان صفت مرتباً به او سر می زند و آن دو به هم نزدیک می شوند، آن قدر نزدیک که شیطان صفت از نفرینی که کرده پشیمان می شود و سعی می کند آن را خنثی کند اما موفق نمی شود.



    «شیطان صفت» بازگویی بزرگسالانه تری از افسانه ی «زیبای خفته» است و به صورت یک داستان ماجراجویی فانتزی تعریف می شود نه اینکه که یک داستان پریان معمولی باشد. از این لحاظ فیلم تا حدی به همان روشی عمل می کند که فیلم «سفید برفی و شکارچی/Snow White and the Huntsman» در راستای گسترش طرح ساده انگارانه ی انیمیشن کلاسیک «سفید برفی و هفت کوتوله» در پیش گرفت. نویسنده ی فیلمنامه «لیندا وولورتون» که بین معروفترین آثارش میتوان به «دیو و دلبر/Beauty and the Beast » و «شیر شاه/The Lion King» اشاره کرد، درک می کند برای پیش بردن یک فیلمنامه به سمتی که هم به ذائقه ی بزرگسالان و هم بچه هایشان خوش بیاید چه هنری لازم است. گرچه «شیطان صفت» برای تماشای خانوادگی هم مناسب است، گروه مخاطب هدف آن تماشاگران بزرگسال تر، به خصوص دختران نوجوان و زنانی در اوایل دوره ی بیست سالگی هستند. بعضی صحنه ها شاید برای کودکان ترسناک باشد و یک صحنه ی نبرد در طول پرده ی سوم فیلم که اژدهایی را نشان می دهد که از دهانش آتش می بارد، آنقدر پر تنش است که بتواند فیلم را در مرز گذر از رده بندی PG به سمت رده های مناسب سنین بالاتر قرار دهد.



    اینکه مانند برخی «شیطان صفت» را یک "کلاسیک امروزی" بنامیم اغراق و زیاده گویی است. فیلم جذاب و زیبا است اما تنها گذر زمان مشخص می کند که آیا مانند پیشینیان انیمیشنی خود موفق می شود در یادها ماندگار بشود یا خیر. مانند بسیاری از آثار شاخص فصل تابستان، جذابیت اصلی فیلم از لحاظ بصری است. این دنیای عجیب و خارق العاده منبع حیرت و شگفتی مداوم است. برای تکمیل معادله ی سینمایی، تصویری که «آنجلینا جولی» از شخصیت اصلی ارائه می دهد - تصویری که شخصیت نسخه ی انیمیشینی را به زنی کاملاً قابل درک تبدیل می کند - عمق و وسعت عاطفی مناسب را ایجاد می کند. پیوند میان توانایی های بازیگر زن فیلم و تجربیات کارگردان آن باعث شده اند فیلمی رضایت بخش و موفقیت آمیز خلق شود.






    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  10. #25
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,917
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    پرفروشترين فيلمهاي كُمدي


    فيلمهاي درجه R، آثاري هستند كه از سال 1968 به بعد وارد سينما شده و براساس آن افراد زير 17 سال بايد به همراه والدين خود به تماشاي اين فيلم ها بنشينند. كمدي هايي كه در اين درجه ساخته شده اند در گروه پرفروشترين فيلمهاي كمدي جهان قرار دارند.

    گروه بين الملل؛ سينماخبر- در كنار فيلمهاي اكشن و خانوادگي،* فيلمهاي كمدي نيز يكي از تجارتهاي بزرگ هاليوود محسوب مي شوند. مخصوصا اگر اين كمدي ها در درجه R ساخته شوند*، همانند يك فيلم خوش ساخت اكشن،* در گيشه فروش خواهند داشت.

    فيلمهاي درجه R، آثاري هستند كه از سال 1968 به بعد وارد سينما شده و براساس آن افراد زير 17 سال بايد به همراه والدين خود به تماشاي اين فيلم ها بنشينند. كمدي هايي كه در اين درجه ساخته شده اند در گروه پرفروشترين فيلمهاي كمدي جهان قرار دارند.

    «پليس بيورلي هيلز» ؛ 700 ميليون دلار

    اين كمدي با بازي «ادي مورفي» در سال 1984 اكران شد و موفق شد به مجموع فروش 534 ميليون دلار دست يابد. با احتساب تورم امروزي فروش اين فيلم به 700 ميليون دلار مي رسد و در راس فهرست پرفروشترين فيلمهاي كمدي بالاي 17 سال قرار مي گيرد.



    «خماري2»؛ 586 ميليون دلار

    سه قسمت از فيلم «خماري» ساخته شد ولي پرفروشترين آن در سال 2009 با 586 ميليون دلار رقم خورد.



    «تد»؛ *549 ميليون دلار

    «تد» ماجراهاي خنده دار يك خرس است كه ست مك فارلن كمدين معروف به جاي آن صداپيشگي كرده است. اين كمدي در سال 2011 بيش از 549 ميليون دلار فروش كرد.



    «يه چيزي درباره مري»؛ 524 ميليون دلار

    درسال 1998 اين كمدي با بودجه 23 ميليون دلاري و با بازي « كامرون دياز» روي پرده سينماها رفت و به فروش موفق 369 ميليون دلاري دست يافت. با احتساب تورم امروزي فروش اين فيلم 524 ميليون دلار است.



    «خماري يك»؛ 500 ميليون دلار

    در سال 2008 قسمت اول خماري با بازي بازيگران ناشناخته روي پرده رفت و در اولين هفته اكران با 44 ميليون دلار عنوان پرفروشترين فيلم هفته را بدست آورد. 69 درصد فروش اين فيلم در بازارهاي خارجي بود. خماري 467 ميليون دلار را فروش كرد كه با احتساب تورم 500 ميليون دلار است.



    «خانه حيوانات»؛ 476ميليون دلار

    اين كمدي با بازي «كوين بيكن» و «جان بلوشي» در سال 1978 اكران شد و دراولين هفته اكران فقط در 12 سينما اكران شد و 276 هزاردلار فروش كرد. مجموع فروش اين فيلم 141 ميليون دلار است كه با احتساب تورم 476 ميليون دلار مي*شود.



    «فيلم ترسناك»؛ 371 ميليون دلار

    در تابستان 2000 فيلم ترسناك با 42 ميليون دلار فروش در اولين هفته اكران در فهرست يكي از فيلمهاي كمدي موفق قرار گرفت. اين فيلم 278 ميليون دلار فروش كرد كه با احتساب تورم 371 ميليون دلار مي شود.



    «مزاحمان عروسي»؛ 336 ميليون دلار

    «اون ويلسون» و «ونيس واگن» در سال 2005 اين فيلم را روي پرده بردند. مجموع فروش اين فيلم با احتساب تورم 336 ميليون دلار شد.



    «كيك آمريكايي2»؛* 378 ميليون دلار

    «كيك آمريكايي2» در سال 2001 اكران شد و مجموع فروش اين فيلم با احتساب تورم به 378 ميليون دلار مي رسد.

    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  11. #26
    sharareh
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    29,917
    7,131
    16,816

    پیش فرض

    پرفروشترين فيلمهاي اين هفته سينماهاي جهان+جدول


    «طلوع ستاره ميمون ها»، «هركول» و «ترانسفورمرها» در فهرست پرفروشترين فيلمهاي اين هفته سينماهاي جهان قرار گرفتند.

    اكشن تخيلي «طلوع ستاره ميمون ها» همچنان به فروش موفق خود در گيشه سينماهاي جهان ادامه مي دهد. اين فيلم در هفته سوم اكران فروش خود را به بيش از 70 ميليون دلار رساند و در راس پرفروش ترين فيلم هاي گيشه بين الملل قرار گرفت.

    «هركول» با بازي «دوآين جانسون» نيز علاوه بر فروش خوب در سينماهاي آمريكاي شمالي با 58 ميليون دلار در جايگاه دوم پرفروش ترينها قرار گرفت.

    «ترانسفورمرها»،* «گودزيلا» و «لوسي» به ترتيب در رتبه هاي پايين تر قرار دارند .

    به جدول پرفروشترين هاي اين هفته سينماهاي جهان توجه كنيد.براي بزرگنمايي روي جدول كليك كنيد.



    ناشنوا باش وقتی همه از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...
  12. #27
    vahid32

    کوچولو تازه به دنیا آمده

    تاریخ عضویت
    March 2018
    نوشته ها
    2
    0
    0

    پیش فرض نقد فیلم Murder on the Orient Express - قتل در قطار سریع*السیر شرق

    فیلم Murder on the Orient Express «قتل در قطار سریع*السیر شرق» را باید یکی از آن فیلم*هایی خطاب کرد که نه برای جذب طیف گسترده*ای از مخاطبان که برای سرگرم کردن طرفداران قصه*گویی*هایی به خصوص، خلق و ساخته می*شوند. فیلم*هایی که برای پذیرفتن دقایق*شان و حتی لذت بردن از آن*ها، شناخت قوانین جنسی از فیلم*نامه*های سینمایی ضرورت دارد و بیننده*ی ناآشنا با سبکی به خصوص از روایت، ممکن است نتواند از تماشای ثانیه*های*شان، هیچ لذتی ببرد. Murder on the Orient Express، همان*گونه که گفتم، یکی از همین فیلم*ها است. اثری که برای طرفداران قصه*های جنایی-رازآلود که تحقیقات یک کارآگاه، اصلی*ترین نقش در داستان*سرایی آن*ها را دارد، ساخته*ی جذابی به نظر می*رسد اما کافی است طنزها، درام*ها، موقعیت*های احساسی و جنس روایت*های حاضر در این فیلم*ها را نشناسید، تا برای*تان تبدیل به مجموعه*ی حوصله*سربری از حضور ستارگانی بزرگ، در برابر دوربین*های کنت برانا شود و حتی برخی از لحظات مهم آن، در نگاه*تان خسته*کننده یا حتی مضحک، جلوه کنند.




    مقدمه*ی داستانی اثر، شاید برخلاف پر زرق و برق بودن انکارناپذیرش، بدترین قسمت فیلم نیز به حساب بیاید. مجموعه*ای تقریبا چهل دقیقه*ای از داستان*گویی*های بعضا طنز و غالبا کلیشه*ای دیده*شده در این*گونه ساخته*های سینمایی، که هدفی جز معرفی کاراکترها ندارند و می*خواهند توانایی*های ذهنی کارآگاه اصلی قصه*شان و در این*جا، هرکول پوآرو را در ماجراهایی ساده و بی*ربط به پیرنگ اصلی قصه*گویی فیلم، نشان تماشاگران دهند. اما دلیل آن که می*گویم این بخش از فیلم، شاید بدترین قسمت ساخته*ی جدید کنت برانا هم باشد، چیزی نیست جز آن که به طرزی دیوانه*وار، اضافی و نالازم به نظر می*رسد. چون در این دقایق نه*چندان کوتاه از اثر، بیننده، نه تنها چیزی بیشتر از ظاهر شخصیت*ها را نمی*شناسد و هرکول پوآرو برایش تبدیل به نسخه*ی دیگری از همان کارآگاه*های خفنی که تا به امروز صدها بار مثل و مانندشان را در سینما، تلویزیون و دنیای ادبیات دیده نمی*شود، بلکه در جریان هیچ چیزی درباره*ی خط اصلی داستان فیلم نیز قرار نمی*گیرد. این*جا، فقط جایی برای مقدمه*سرایی فیلم*ساز و طولانی کردن دقایق اثر به میزان لازم، با سوءاستفاده از تجربه*هایی است که مخاطبِ دوست*دار ژانر گارآگاهی، به خوبی آن*ها را می*شناسد. سکانس*هایی که شاید تنها خاصیت آن*ها، منصرف کردن مخاطبان عام و ناآشنا با این سبک آثار سینمایی از نگاه کردن به Murder on the Orient Express باشد و به بهترین شکل ممکن، ثابت کنند این اثر قرار نیست تبدیل به چیزی بالاتر از یک اثر رازآلود، متوسط و تقلیدشده، در سینمای کاراگاهی بشود. از طرف دیگر، شخصیت*پردازی*های ناقص و سطحی انجام*شده برای تمام کاراکترهای فیلم هم با این که در تمامی شات*های «قتل در قطار سریع*السیر شرق» آزاردهنده به نظر می*رسند، در این چهل دقیقه*ی ابتدایی فیلم، بیش از همیشه به چشم مخاطبان می*آیند و توی ذوق*مان می*زنند. چون شاید حداقل در ادامه*ی قصه، پوآرو مردی با توانایی*های عجیب که سعی به حل پرونده*ای پیچیده دارد باشد اما این*جا، وی صرفا در جلوه*ی انسانی با ضریب هوشی بالا و فردی که به سایز برابر تخم مرغ*ها اهمیت می*دهد، ظاهر شده است.


    این قهرمانان عجیب و خاصِ فاصله*دار با مخاطب و این سبک از داستان*گویی*های کلیشه*شده و قدیمی، در سینمای امروز معنا و ارزشی ندارند
    با این حال، یکی از بزرگ*ترین نقاط قوت فیلم، توانایی قابل قبولی است که اثر در روایت کردن داستانی کارآگاه*محور دارد. داستانی که بهترین شات*هایش را نه با کمک گرفتن از اکشن*های هالیوودی، که با نشاندن یک مظنون در برابر پوآرو و رد و بدل کردن دیالوگ*هایی گوناگون مابین آن*ها شکل می*دهد. دقایقی که اگر این جنس از سینما را دوست داشته باشید، شما را به حدس زدن و تلاش برای نتیجه*گیری درباره*ی رخدادهایی که در حقیقت اتفاق افتاده*اند دعوت می*کنند و به تک تک تماشاگران، اجازه*ی فکر کردن می*دهند. هر چند که اگر حقیقتش را بخواهید، کارگردان در این بخش هم فوق*العاده ظاهر نشده و نتوانسته مابین داده*های تحویل داده*شده به مخاطب و حقیقتی که در پایان قصد افشا کردن آن را دارد، توازن خوبی برقرار کند و در راه هیجان*زده کردن تماشاگرش با برملا کردن راز اصلی در انتهای فیلم، به شکل کودکانه*ای از دادن اطلاعات کافی به او پرهیز می*کند. نتیجه هم آن است که در Murder on the Orient Express، ما به جای این که قدرتمندانه احساس نزدیکی به پوآرو کنیم و دقیقا به مانند او، شانس فهمیدن همه*چیز را داشته باشیم، مدام توسط نویسنده و کارگردان، در نقطه*ای عقب*تر و به عنوان بیننده*ای قرار می*گیریم که ذهن*مان به اندازه*ی این مرد قدرتمند نیست و تنها، باید تحسین*کننده*ی توانایی*هایش باشیم.

    این در حالی است که اگر فیلم*ساز به واقع می*توانست سرنخ*هایی درست و حسابی*تر اما با فاصله*ای بسیار کم تا داده*هایی قابل حل برای بینندگان را نشان*مان دهد، در آخر کار ما با لذتی چندبرابر از این که چه*قدر حقیقت در برابر چشمان*مان به وضوح قرار داشته اما متوجهش نشده*ایم و حالا آن را فهمیده*ایم، تماشای فیلم را به پایان می*رساندیم. ولی اتفاقی که در این روایت اتفاده، نه تنها انقدر شگفت*انگیز نیست بلکه شاید مثل صدها داستان کارآگاهی دیگر، منطقی نداشته باشد و به جز هیجانی زودگذر و جالب در انتهای کار، چیز بیشتری به دست مخاطبان نرساند. چرا که اگر راستش را بخواهید، ما در طول فیلم، فقط به کمک پوآرو و توضیحات زیاد او، متوجه سرنخ*ها و اطلاعات عجیبی که رسیدن این کارآگاه به آن*ها هم در حد و اندازه*ی دیوانه*واری غیرمنطقی به نظر می*رسد شده*ایم. سرنخ*ها و اطلاعاتی که انگار یک*جورهایی به هم ربط دارند اما نه به گونه*ای که حتی ما بتوانیم به درستی، تصویر آن*ها به عنوان تکه*های مختلف یک پازل را ببینیم. این یعنی سازندگان اثر، به خاطر عدم توانایی*شان در خلق پازلی که حتی بعد از معرفی تکه*هایش، مخاطب نتواند تا قبل از به پایان رسیدن قصه آن را کامل کند، چندتا از تکه*های پازل نه*چندان ارزشمندشان را تحویل پوآرو داده*اند و به کلی ما را از دیدن*شان محروم می*کنند، تا مبادا افشای راز اصلی قصه که تمام هویت اثر به شکل غلطی بر پایه*ی آن بنا شده، با شکست مواجه شود! بعد هم که ناگهان به پایان فیلم می*رسیم و می*بینیم پوآرو همه*چیز را داخل ذهنش کنار هم گذاشته و با کمک گرفتن از مغز قدرتمندش، سناریوی کامل قتل را درآورده است. می*دانم، این همان روایت کلاسیکی است که همه*ی داستان*های کارآگاهی در گذشته، به کمک آن قصه*گویی می*کردند اما اگر از من می*پرسید، این قهرمانان عجیب و خاصِ فاصله*دار با مخاطب و این سبک از داستان*گویی*های کلیشه*شده و قدیمی، در سینمای امروز معنا و ارزشی ندارند. البته از این هم نباید گذشت که طبق گفته*ی تعداد زیادی از خوانندگان کتاب مرجع، حجم بسیار بالایی از این مشکلات به ضعف اقتباسی سینمایی اثر برمی*گردد و نوشته*ی آگاتا کریستی (نویسنده*ی کتاب قتل در قطار سریع*السیر شرق)، اصلا و ابدا با چنین مشکلات سطح پایینی، سر و کار ندارد.


    اما اگر از همه*ی این*ها بگذریم، باید پذیرفت که «قتل در قطار سریع*السیر شرق»، از منظر بصری و کارگردانی، فیلم قابل و خوش*جلوه*ای به حساب می*آید. اثری که از نورپردازی*هایش گرفته تا دکوپاژها، شات*های گوناگون و جلوه*های جذابی از یک قطار که نشان مخاطبان می*دهد و سبب نزدیک شدن بینندگان به آن محیط، بدون خسته شدن از تماشای نقاط گوناگونش می*شوند، لیاقت ستایش شدن را دارند. در این میان، از موارد پررنگی مثل طراحی*های عالی لباس، گریم*ها و جزئیات فوق*العاده*ای که برای آفرینش همه*ی اجزا و صد البته اشخاص حاضر در محیط از نظر ظاهری توسط کارگردان به کار گرفته شده*اند نیز، نمی*توان گذشت. چرا که فضاسازی تصویری در Murder on the Orient Express، قطعا و یقینا حکم یکی از مهم*ترین عناصر ممکن را دارد و در کنار ستارگان حاضر در دقایق اثر، بارها و بارها جلوی جدا شدن بیننده از فیلم را می*گیرد.
    Murder on the Orient Express، دریایی از ستارگان سینمایی را در اختیار دارد؛ از جوان*ترهایی همچون دیزی ریدلی گرفته تا افرادی مانند جانی دپ دوست*داشتنی
    حالا، بگذارید به صحبت درباره*ی یکی از بزرگ*ترین نکات حاضر در این اثر که حتی نمی*دانم آن را نقطه*ی ضعف یا قوت خطاب کنم، بپردازم. نکته*ای که مربوط به بازیگران ساخته*ی کنت برانا می*شود و چگونگی تاثیر آن*ها در این فیلم را زیر ذره*بین می*برد. چون همان*طور که احتمالا خودتان می*دانید، Murder on the Orient Express، دریایی از ستارگان سینمایی را در اختیار دارد. از جوان*ترهایی همچون دیزی ریدلی گرفته تا افرادی مانند جانی دپ دوست*داشتنی، که خیلی*ها (از جمله نویسنده*ی نقد) فقط به خاطر او هم که شده، حاضرند یک اثر را تماشا کنند. یک جلوه*ی این ماجرا*، چیزی نیست جز آن که حتی ساده*ترین نقش*های حاضر در فیلم هم که بدون شک می*شود آن*ها را در یک پاراگراف خلاصه کرد، به خاطر این بازیگران عالی، به بهترین شکل ممکن اجرا می*شوند. جلوه*ای دیگر از این ماجرا هم آن است که اصولا تماشای فیلم*هایی با این تعداد ستاره، لذت مخصوص به خودشان را دارد. دو نکته*ی مثبت که قطعا به نفع کنت برانا که البته اجرای خودش در نقش هرکول پوآرو عالی و برخلاف مابقی بازیگران اثر، جایگزین*ناپذیر به نظر می*رسد تمام شده اما باعث آن نمی*شوند که ما مخاطبان سوال ناراحت*کننده*ی اصلی را فراموش کنند؛ این که آیا باید نام این کار را سوءاستفاده و هدر دادن توانایی*های چندین و چند ستاره گذاشت یا نه، جذاب کردن یک فیلم با استفاده از بازیگرانی بزرگ، هیچ اشکالی ندارد؟ دانلود زیرنویس فارسی این فیلم ، سوالی که اگر از من بپرسید، با جواب دومش موافق هستم. چرا که بالاخره بازیگر نیز همیشه به مانند تمام اجزای یک پروژه*ی سینمایی، نقش به سزایی در حس مخاطب نسبت به اثر دارد و این حرف صحیحی نیست که بگوییم اگر یک ساخته*ی سینمایی، فیلم*نامه*ی عجیب و قدرتمندی را یدک نمی*کشد، پس نباید بازیگران جذابی هم داشته باشد.


    جمع*بندی همه*ی این گفته*ها را می*شود با بیان شرایطی که در صورت داشتن*شان می*توانید از تماشای «قتل در قطار سریع*السیر شرق» لذت ببرید، بیان کرد. اولین نکته، آن است که برای دیدن فیلم، باید یکی از دوست*داران سینمای کارآگاهی باشید و عناصر حتی شدیدا کلیشه*ای حاضر در این قصه*گویی*ها را بتوانید بدون اذیت شدن خاصی بپذیرید. افزون بر آن، لازم است که انتظارتان از اثر به هیچ عنوان بالاتر از یک «بلاک*باستر سرگرم*کننده*ی یک بار مصرف» نباشد و طنزهایی ساده، درام*هایی ساده، قصه*هایی به ظاهر پیچیده و پایان*بندی*هایی هیجان*انگیز و حتی احساسی، برای*تان معنی*دار باشند و چنین چیزهایی را بی*ارزش خطاب نکنید. نکته*ی آخر هم آن است که لطفا، حداقل یکی از ستارگان حاضر در اثر را دوست داشته باشید. پس اگر این سه شرط را دارید، خیال*تان را راحت کنم که با دیدن Murder on the Orient Express، قرار نیست زمان ارزشمندتان را دور بریزید.
صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 27 از 27

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •