ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: فیلم های کدام صنعت فیلمسازی را می پسندید

رأی دهندگان
7. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • سینمای ایران

    1 14.29%
  • سنمای هند (بالیوود)

    0 0%
  • سنمای اروپا

    1 14.29%
  • سینمای آمریکا (هالیوود)

    5 71.43%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 26
  1. #1
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    Icon17 معرفی و نقد فیلمهای روز

    به نام خدا

    سلام برهمه دوستان


    با اجازه و تشکر از مدیر محنرم فزوم

    شراره جان عزیز

    در این تایپیک قصد دارم به معرفی فیلمهای جدید

    سینمای ایران و هالیود

    بپردازم

    امیدوارم با همکاری شما دوستان عزیز

    این تایپیک همیشه به روز نگه داریم

    با تشکر ازهمه شما دوستان به خصوص


    دوست خوبم شراره عزیز




    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  2. #2
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    معرفی فیلم بزرگسالان جوان ((Young Adult))



    «اگر می توانستیم خود را از چشم دیگران ببینیم, همان دم جان می سپردیم!» امیل سیوران

    کارگردان: جیسون ریتمن

    بازیگران: چارلیز ترون – پاتون اوسوالت – پاتریک ویلسون – الیزابت ریسر – کولت ولف

    مدت زمان: 94 دقیقه

    درجه نمایشی: R

    ژانر: کمدی / درام


    امتیاز: 7.5

    محصول سال 2011


    خلاصه داستان بهمراه نقد فیلم

    چارلیز ترون در فیلم بزرگسال جوان در قالب ماویس گری ظاهر می شود. ماویس سی و چهار پنج ساله است. او در این سن و سال, تازه برای اولین بار دارد محدوده ها و مرزهای زندگی اش را احساس می کند اما ماویس با این حال هنوز رمانس های دوران نوجوانی اش را به یاد دارد. ماویس در دوران تحصیل در دبیرستان جذاب ترین دختر مدرسه بود. او به رغم گذشت نزدیکِ بیست سال از آن دوران همچنان در همان حس و حال دوران نوجوانی به سر می برد; منتها به شکلی بیمارگون و نامتعادل. ماویس از حیث حرفه ای زن موفقی است. او نویسنده ی مجموعه رمان های جوان پسند است و برای سریال های تلویزیونی هم کار می کند. اما مشکل اینجاست که ماویس زیادی به الکل وابسته شده و گیجی حاصل از شرب خمر باعث خشک شدن چشمه ی خلاقیت او شده است.

    در ادامه ی ماجرا, یک روز ماویس از طریق یک ایمیل که برایش فوروارد شده پی می برد که بادی اسلید (پاتریک ویلسون) و همسرش بت (الیزابت ریسر) اعلام کرده اند که به زودی صاحب فرزندی خواهند شد. ماویس این زن و شوهر را خوب می شناسد. بادی همکلاسی ماویس بود و این دو در دوران تحصیل در مدرسه رابطه ی نزدیکی با هم داشتند. بت هم یکی از همکلاسی های سابق ماویس است. ماویس که مطلقه است با خواندن ایمیل ناگهان احساس می کند که بادی حق او بوده و نه بت. ماویس با این تصور که تنها شانس او برای خوشبخت شدن ازدواج با بادی است راهی شهر کوچک زادگاه اش, مرکوری (در ایالت مینه سوتا در غرب میانه ی آمریکا) می شود. ماویس تصمیم گرفته که در این شهر به سراغ بادی برود و او را از چنگ خانواده اش بیرون بیاورد و با او ازدواج بکند.
    ماویس در شهر مرکوری با یکی دیگر از هم کلاسی های سابق خود که مت فریهات (پاتون اوسوالت) نام دارد ارتباط برقرار می کند. مت بر اثر دو حادثه ی تلخی که در دوران دبیرستان برایش پیش آمده, آسیب های بدنی جدی ای دیده و به نوعی دچار معلولیت است. ماویس که برای باده پیمایی هایش به یک پا و همدم نیاز دارد روی خوش به مت نشان می دهد و رابطه ی خاصی را با او برقرار می کند; رابطه ای که نمی توان آن را دقیقا رمانتیک نامید. مت برخلاف ماویس چهره ی جذابی ندارد. او می لنگد و کوتاه تر از ماویس است و خودش هم می داند که در ارتباط با این زن هیچ شانسی برای تعمیق رابطه شان ندارد. همین خود آگاهی به مت دل و جرات می بخشد تا هرچه را که در مورد ماویس فکر می کند به زبان بیاورد. مت به عینع شاهد خودفریبی و توهم شدگی ماویس است و خوب می داند که بادی و همسرش زندگی زناشویی شاد و موفقی دارند و تلاش ماویس برای جدا کردن بادی از خانواده اش بی فایده است. مت همه ی این واقعیت ها را به ماویس می گوید اما ماویس کماکان غرق در توهمات خویش است و ...

    در واقع محور اصلی جذابیت فیلم بزرگسال جوان همین رابطه ای است که تدریجا بین مت و ماویس شکل می گیرد و این رابطه به قدری خوب و طبیعی پیش می رود که تماشاگر آرزو می کند که ای کاش فیلم کمی بیشتر به طول می کشید. یک وجه جذابیت دیگر فیلم, نگاهی است که فیلم – و ماویس – به زندگی یکنواخت و محافظه کارانه در شهرهای کوچک آمریکایی و آدم های ساکن در این شهرها دارد. در واقع, این تعامل و تضارب دو کاراکتر مت و ماویس در شهر کوچک است که فیلم را می سازد. رابطه ی میان این دو آدمی که یکی شان خواهان احیای خاطرات خوش دوران دبیرستان است و آن دیگری خواهان فراموشی خاطرات تلخ دوران دبیرستان, عامل اصلی جذابیت فیلم به شمار می رود. سازندگان فیلم مجموعه ای از حوادث جالب و بامزه و بسیاری لحظات کوچک تر دیگر را که به طرز ظریفی بهت انگیز است طراحی و خلق کرده اند; حوادث و لحظاتی که به آرامی به زیر پوست شما می خزد و موجب ناآرامی تان می شود; البته به شیوه ای خوب و ماهرانه. مابین خنده ها, فیلم بر روی مصیبت و بدبختی ماویس متمرکز است, و هرگز لحن تند و نیش دار خود را از دست نمی دهد. فیلم هایی از این نوع که ما را به عمق پیچیدگی های روابط آدم ها و کاراکترها می برند, ندرتا در هالیوود ساخته می شود. این فیلمی است که نباید فرست دیدن اش را از دست داد./
    چارلیز ترون با خلق کاراکتر مغرور و با این حال «متنفر از خودِ» ماویس گری, شُمای تماشاگر را ترغیب می کند که دوست اش بدارید. فیلم کم بودجه ی بزرگسال جوان پس از هیولا دربردارنده ی بهترین نقش آفرینی چارلیز ترون است. او در این فیلم طیف تازه ای از مهارت های بازیگری خود را به رخ می کشد. جیسون ریتمنِ کارگردان هم با فیلم بزرگسال جوان ثابت می کند که موفقیت هایش در فیلم جونو اتفاقی نبوده است. اما بزرگسال جوان برای دیبالو کُدیِ فیلمنامه نویس هم یک دستاورد چشمگیر به شمار می رود; دستاوردی که رایحه ی اسکار از آن استشمام می شود. کُدی که فیلمنامه ی فیلم موفق جونو را در کارنامه ی حرفه ای خود دارد, حالا در فیلم تازه اش کاراکتری را خلق کرده که صددرصد آنتی- جونو به شمار می رود و باید گفت او از این چالش نیز موفق بیرون آمده است.


    منبع: دنیای سینما
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  3. #3
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم خانه امن ((Safe House))




    نام فیلم :خانه امن Safe House

    کارگردان : Daniel Espinosa

    نویسنده : David Guggenheim

    بازیگران :

    Denzel Washington...Tobin Frost

    Ryan Reynolds...Matt Weston

    Vera Farmiga...Catherine Linklater

    Robert Patrick...Daniel Kiefer

    و...............

    ژانر : اکشن

    درجه سنی : R( مناسب برای افراد بالای 17 سال )

    زمان : 115 دقیقه


    نقد وبررسی فیلم
    ماه فوریه ماهِ اکران فیلمهای ترسناک و اکشن هست و شما می توانید انواع مختلفی از آثار ضعیف هالیوود را در این ماه بر روی پرده سینماها ببینیداما خوشبختانه « خانه امن » نشانی از اکشن های تنبل ماه فوریه ندارد. در این فیلم « دنزل واشینگتن » برخلاف قالب همیشگی اش یعنی حضور در نقش یک قهرمان، در نقش جاسوسی چند جانبه ایفای نقش کرده است.

    رایان رینلودز در « خانه امن » نقش مامور جوان سازمان جاسوسی آمریکا ( CIA ) به نام مت وستون را ایفا می کند که در کپ تاونِ آفریقای جنوبی مشغول انجام وظیفه می باشد. زندگی در آفریقای جنوبی برای مت چندان خوشایند نیست چراکه او دوست دختر زیبایی ( نورا آنرزدر ) دارد که در فرانسه زندگی می کند و مت بی صبرانه منتظر است تا به آنجا منتقل شود تا هم جاسوسی اش را بکند و هم اینکه در کنار دوست دخترش باشد! اما با پیدا شدن سر و کله یک مامور کارکشته سابق سازمان جاسوسی آمریکا به نام توبین فروست ( دنزل واشینگتن ) ، تمام معادلات و پیش بینی های مت بهم می ریزد. توبین سابقاً یکی از بهترین مامورهای سازمان جاسوسی آمریکا بوده که بنا به شرایطی تبدیل به یک جاسوس چند جانبه شده که حضورش برای تمام گروه های چپ و راست سیاسی می تواند مضر باشد. بعد از اینکه تیمِ مت توبین را دستگیر می کنند، او را به خانه امن سازمان جاسوسی آمریکا ( جایی که هیچکس به جز خودِ ماموران دولت از آن خبر ندارند و معمولاً برای حبس خانگی و یا شکنجه مورد استفاده قرار می گیرد ) منتقل می کنند تا در آنجا مورد بازجویی قرار بگیرد. اما در حین بازجویی سر و کله عده ای از تروریست های منطقه2 پیدا می شود که با خشونت تمام محل نگهداری توبین را زیر و رو می کنند تا او را بیابند اما مت و توبین موفق می شوند تا از مهلکه بگریزند و حالا مت می بایستی در یک شرایط بسیار سخت توبین را به مقامات تحویل دهد اما...

    « خانه امن » براساس فرمول های رایج فیلمهای جاسوسی دو نفره ساخته شده و به خوبی هم توانسته این کار را در حد نام یک فیلم اکشن انجام دهد. خوشبختانه در « خانه امن » تماشاگر با معضلی به نام تعدد شخصیت ها روبرو نیست و تنها 2 شخصیت محوری دارد که باید حواسش را معطوف به آنها کند و شخصیت های مکمل فیلم را چندان جدی نگیرد! اولی مت وستون است که ماموری تازه کار است و هنوز نتوانسته به پیچ و خم های شغلش احاطه کامل داشته باشد چراکه هنوز احساسات را در کارش دخیل می کند و البته با دوست دخترش هم ارتباط نزدیکی دارد! ( کلیشه ای که از دیرباز دلیل ضعف جاسوس در دنیای سینما عنوان شده است یعنی ارتباط با یک خانم که قرار هست برایش گران تمام شود! )، در طرف دیگر فیلم شخصیت توبین را داریم که اگرچه همه علیه او هستند اما در ادامه متوجه می شویم که چندان هم آدم بدی نیست و می تواند خوبی های خودش را داشته باشد! این شخصیت پردازی ساده و بی آلایش سبب شده تا مخاطب به راحتی بتواند رفتارهای مت و توبین را پیش بینی کند اما این ضعف سبب نشده تا تماشاگر از این دو بیزار باشد، دو کرکتر اصلی فیلم اگرچه رفتارهای مشخص یک جاسوس کارکشته را در خود ندارند اما به اندازه کافی در اجرای اکشن موفق هستند تا تماشاگر ضعف شخصیت پردازی آنها را تا به انتهای فیلم فراموش کند و در واقع فرصتی برای فکر کردن به مشکلات آنها نداشته باشد! این ویژگی امتیاز بزرگی برای فیلمهای اکشنی که مشکل پرداخت شخصیت دارند به حساب می آید که « خانه امن » خوشبختانه از آن برخوردار است. البته « اسپیسونا » در لحظاتی تمرکز خود را از دست داده و بیش از حد معمول به شخصیت های داستانش روح دمیده! این مشکل از آنجا آغاز می شود که دو شخصیت اصلی داستان در حالی که هر لحظه امکان دارد یکی از راه برسد و دخل آنها را بیاورد، ناگهان شروع به4 صحبت های فلسفی با یکدیگر می کنند و تلاش دارند با نصیحت و کنایه و استعاره، در درون دیگری تحول ایجاد کنند! شاید بهتر می بود تا « اسپیسونا » به اکشن دیوانه وار فیلم متعهد می ماند و کمی کمتر مونولوگ های فیلسوفانه در دل شخصیت های داستانش قرار می داد!

    از منظر اکشن« خانه امن » بطور مستقیم تحت تاثیر سه گانه « بورن » قرار دارد و کوشیده تا با استفاده از تدوین شلاقی و ضرباهنگ تندش، خود را تا حدود زیادی به آن نزدیک کند. در « خانه امن » هرآنچه که از یک اکشن بی وقفه می خواهید نصیبتان خواهد شد؛ کلی تعقیب و گریز هیجان انگیز، انفجار ،خودروهایی که به هوا فرستاده می شوند و یک دختری که همیشه پایش در میان است! مشاهده می کنید که تمام کلیشه های اکشن در « خانه امن » پیدا می شوند اما هوشمندی « دنیل اسپیسونا » در زمانبندی مناسب اجرا سبب شده تا تمام این کلیشه ها در حالت کنترل شده به تماشاگر ارائه می شود تا مخاطب دچار بی حوصلگی نشود. صحنه های تعقیب و گریز های در « خانه امن » بسیار سریع اتفاق می افتند و تکان های شدید دوربین شاید برای بار اول موجب فراهم کردن اسباب سردرد شما شود اما اگر حواستان را شش دانگ به فیلم جلب کنید و مهمتر اینکه فاصله لازم را با صفحه نمایش رعایت کنید، تضمین می کنم که دچار هیچ مشکلی نشوید!

    بازی ها در « خانه امن » تما3شایی و سرحال است. « دنزل واشینگتن » در نقش توبین فروست مطمئنا شما را به یاد فیلم « روز تمرین » خواهد انداخت اما باید خدمتتان عرض کنم که انتظارتان را به هیچ وجه در حد فیلم « روز تمرین » بالا نبرید چراکه « خانه امن » یک اکشن محض است که حرف خاصی به جز سرگرم کردن تماشاگر ندارد. « واشینگتن » به مانند همیشه در فرم یک ضد سیستم به خوبی درخشیده و تماشاگر هم به محض ورود او بر پرده نقره ای با او همراه می شود. اما ستاره فیلم برعکس چیزی که در پوستر فیلم به تماشاگر اعلام می شود، « رایان رینولدز » است که به نظر می رسد شرایط بسیار سختی را برای اتمام فیلمبرداری این فیلم پشت سر گذاشته. خوشخبتانه تیم دو نفره « رینولدز و واشینگتن » در فیلم به خوبی جواب داده و ما هم از این امر خوشحالیم!( اما باز هم تاکید می کنم که همه این تعاریف در حدِ یک فیلم اکشن دیوانه وار است! )

    خلاصه مطلب
    در مجموع باید عرض کنم که « خانه امن » علی رغم تکان های شدید دوربین که چندان خوشایند نیست

    و ضعف های فراوانی که در روابط بین مت و توبین وجود دارد ، اکشن خوبی هست که حداقل به یکبار

    دیدنش می ارزد. فیلم کلی انفجار و تعقیب و گریز هیجان انگیز دارد که از هیچ منطقی برخوردار

    نیستند،

    طرفداران چیزی غیر از این از « خانه امن » انتظار دارند؟!




    منبع:Moviemag.ir
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  4. #4
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم عروسکها ((The Muppets))



    نام فیلم:
    عروسکها-The Muppets

    کارگردان: جیمز بوبین

    بازیگران و صداپیشگان:

    جیسون سیگل – ایمی آدامز – کریس کوپر – رشیدا جونز – استیو وایتمایر – اریک یاکوبسن

    مدت زمان: 98 دقیقه

    درجه نمایشی: PG

    ژانر: کمدی / خانوادگی / موزیکال

    امتیاز: 7.5

    محصول سال 2011

    خلاصه داستان بهمراه نقد فیلم
    عروسک های سریال تلویزیونی خیابان سِسَمی بعد از سال ها غیبت بازگشته اند تا هم بچه های نسل امروز را واله و شیفته ی خود بکنند و هم پدر و مادرهای آنها را به یاد دورانِ خوش کودکی شان بیندازند. این عروسک های نمدی / پارچه ای, که محصول فکر و اندیشه ی جیم هنسون بودند, اولین بار در دهه ی هفتاد بر صفحه ی تلویزیون های آمریکا ظاهر شدند. موفقیت سریال های خیابان سسمی و نمایش عروسکی به حدی زیاد بود که در دو دهه ی بعد چندین فیلم سینمایی براساس کاراکترهای عروسکی این دو سریال ساخته و عرضه شد. به خصوص اولین فیلم سینمایی از این مجموعه که تحت عنوان فیلم سینمایی عروسکی در سال 1979 اکران عمومی شد از حیث تجاری بسیار موفق از کار درآمد. فیلم های بعدی هم کم و بیش پر فروش و موفق بودند.
    جیم هنسون خالق عروسک ها در سال 1990 درگذشت و آخرین فیلم از این مجموعه در سال 1999 اکران عمومی شد. استودیوی دیزنی در سال 2004 حقوق مربوط به ساخت فیلم و سریال از روی کاراکترهای عروسکی مخلوق جیم هنسون را از خانواده ی او خریداری کرد و حالا پس از یک غیبت دوازده ساله عروسک های مخلوق جیم هنسون دوباره به پرده ی سینماها بازگشته اند.
    عروسک ها در نوع خودش یک فیلم نادر خانوادگی است; فیلمی که احتمالا برای پدر و مادرها بیشتر جالب است تا برای بچه هایشان. این عروسک ها حتی برای ما ایرانی ها هم خاطره انگیز است چرا که سریال خیابان سسمی از تلویزیون ایران در سال های قبل از انقلاب پخش می شد و بی ن بچه های آن روز و روزگار طرفداران بسیاری داشت. عروسک ها در واقع با این هدف ساخته شده که حس نوستالژیک تماشاگران بزرگسال امروزی را تشدید کند; هرچند که سازندگان فیلم نیم نگاهی هم به کودکان امروزی داشته اند و با این امید فیلم شان را ساخته اند که بچه های نسل فعلی هم همان لذتی را از کرمیت قورباغه و میس پیگی ببرند که پدر و مادرهایشان برده بودند.

    خط داستانی در عروسک ها, مثل تقریبا تمامی همتایان تلویزیونی و سینمای اش, صرفا بهانه ای است برای آواز خواندن و رقصیدن و گفتگوهای طنز آمیز. عروسک ها, مثل سریال تلویزیونی خیابان سسمی, بیشتر شبیه یک نمایش واریته ای است تا یک روایت سنتی. فیلم با عشق و علاقه ی بسیار به مخلوق های نمدی و پارچه ای اش طراحی و ساخته شده است. به رغم سپری شدن چندین دهه, عروسک ها هیچ تغییر قابل توجهی نکرده اند. پیشرفت در تکنولوژی باعث نشده تا آنها دستخوش هیچ تغییری بشوند. خوشبختانه هیچ استفاده ای از CGI و کار کامپیوتری در فیلم نشده است. شاید تنها تغییر, فقدان صداهای به یاد ماندنیِ فرانک آز و جیم هنسون باشد که در سریال های تلویزیونی به جای کاراکترهای عروسکی حرف می زدند. عروسک ها اثبات این واقعیت است که بعضی وقت ها بهترین کاری که می شود کرد دست نزدن به فرمول موفق قدیمی است.
    خط داستانی کم رمق عروسک ها حول والتر (با صدای پیتر لینتز) می چرخد. والتر یک «پسرِ» شبه عروسکی است که آرزوی بزرگ اش رفتن به کالیفرنیا و دیدار از «ماپت استودیو» است, که زمانی سریال های محبوب عروسکی در آنجا ساخته می شد. زمانی که گری (جیسون سیگل), برادر بزرگتر والتر, تصمیم می گیرد به همراه نامزدش مری (ایمی آدامز) برای تعطیلات به هالیوود (در کالیفرنیا) برود, از والتر دعوت می کند که همراه آنها سفر کند. والتر این دعوت را می پذیرد و همراه گری و مری به هالیوود می رود. در ادامه ی داستان, والتر هنگام گردش در هالیوود سری به «ماپت استودیو» می زند و از آنچه می بیند دلگیر می شود. استودیو حالت متروکه ای پیدا کرده و رو به ویرانی است و از قرار معلوم یک آدم میلیاردر بدذات به اسم تکس ریچمن (کریس کوپر) درصدد خرید استودیو و خراب کردن آن است.
    تکس می داند که استودیو بر روی زمینی واقع شده که در زیر آن کلی نفت وجود دارد. هدف او استخراج و فروش این منابع نفتی است و برای این کار اول از همه باید استودیو را خریداری کند. والتر تلاش می کند تا تنها کسی را که می تواند جلوی تکس ریچمن را بگیرد پیدا بکند. و این فرد کسی نیست جز کرمیت قورباغه (با صدای استیو وایتمار). اما کرمیت قادر نیست همه ی مشکل را حل کند زیرا برای متوقف کردن تکس نیاز به ده میلیون دلار پول نقد هست. کرمیت تنها کار ممکن را انجام می دهد و آن جمع آوری همه ی عروسک ها و برپایی یک نمایش تلویزیونی با هدف جمع آوری کمک های مالی از مردم است...
    بازیگران غیر عروسکی فیلم کار چندان زیادی برای انجام دادن ندارند. جیسون سیگل (که در نوشتن و تهیه کنندگی فیلم نیز مشارکت داشته) و ایمی آدامز جز لبخند زدن و اظهار شادمانی کردن کار دیگری در فیلم ندارند. کریس کوپر و جک بلک هم عملا تحت الشعاع عروسک ها قرار گرفته اند. عروسک ها مجموعا شش ترانه ی تازه و سه ترانه ی قدیمی یا کلاسیک را اجرا می کنند که هدف از اجرای این سه ترانه ی قدیمی تشدید هرچه بیشتر حسِ نوستالژی تماشاگران است. دیالوگ ها طنزآمیز و گهگاه شکننده ی «دیوار چهارم» است; دو ویژگی ای که به اصطلاح علامت تجاری سریال های تلویزیونی هم بود.

    خلاصه مطلب
    مثل سریال های تلویزیونی خیابان سسمی و نمایش عروسکی, فیلم پر از نقش های کوتاهی است که توسط نامدارانی مثل میکی رونی و ووپی گلدبرگ و آلن آرکین ایفا شده است. با این حال نباید فراموش کرد که عروسک ها هر چیز دیگری را, و از جمله ستاره های انسانی دور و برشان را, تحت الشعاع خود قرار می دهند. فیلم عروسک ها فیلم شاد و مفرحی است که مثل اسلاف تلویزیونی اش این پیام مهم را به تماشاگران کم سن و سال خود می دهد که قدر خانواده های خود را بدانند و یادشان باشد که «خانواده» از هر چیز دیگری مهم تر است.

    منبع:دنیای سینما
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  5. #5
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم سه تفنگدار ((The Three Musketeers))



    نام فیلم :سه تفنگدار - The Three Musketeers

    کارگردان : Paul W.S. Anderson

    نویسنده : Alex Litvak ، Andrew Davies

    بازیگران :
    Logan Lerman...D'Artagnan
    Milla Jovovich...Milady de Winter
    Orlando Bloom... Duke of Buckingham
    Christoph Waltz ...Richelieu


    ژانر : اکشن

    درجه سنی : PG-13

    زمان : 110 دقیقه


    خلاصه داستان بهمراه نقد فیلم

    " همه برای یکی ، یکی برای همه " شعاری بود که به واسطه انتشار کتاب « سه تفنگدار » به نویسندگی آلکساندر دوما بر سر زبانها افتاد و تا به امروز هم کاربرد خود را حفظ کرده است.
    داستان « سه تفنگدار » در کشور خودمان هم پیشینه ایی تاریخی دارد. این کتاب اولین بار در زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار توسط محمد طاهر میرزا قاجار به فارسی ترجمه شد و بصورت چاپ سنگی انتشار یافت. اما در ادامه به دلیل گذشت زمان و اشکلاتی که در ترجمه وجود داشت ، این نیاز احساس شد که می بایستی این کتاب زیبا دوباره ترجمه شود و به شکلی جدید در اختیار مردم قرار گیرد که این اتفاق به واسطه مترجم توانای کشورمان، مرحوم ذبیح الله منصوری به وقوع پیوست. پیشنهاد می کنم که اگر به رفاقت و دوستی اهمیت می دهید، رمان « سه تفنگدار » را با ترجمه مرحوم منصوری تهیه کنید و از آن لذت ببرید. فیلم « سه تفنگدار » نیز اقتباسی از همین رمان جذاب و خواندنی است.

    خلاصه از فیلم
    اوایل قرن هفدهم میلادی است. گردنبند محبوب ملکه فرانسه ( جونو تمپل ) به تازگی به سرقت رفته و به نظر می رسد که این سرقت عواقب بدی به همراه داشته باشد. در این بین یک کاردینال به نام ریشیلیو ( کریستوف والتز ) به پادشاه فرانسه اعلام می کند که به احتمال فراوان، گردنبند گم شده در انگلستان و در نزد دوک باکینگهام ( اورلاندوم بلوم ) خواهد بود!. منظور ریشیلیو از طرح چنین مسئله ایی این است که ملکه فرانسه به احتمال فراوان درگیر یک رابطه عاطفی با دوک باکینگهام است و این گردبند را هم به نشانه عشق برای او فرستاده است. این مسله موجب می شود تا روابط بین دو کشور به سیاهی کشیده شود و حتی احتمال بروز جنگ در این میان بوجود آید. این از داستان اول.
    اما در داستان دوم ما با جوانی به نام دارتانان ( لوگان لرمن ) آشنا می شویم که عاشق این است تا بتواند به نیروی سلطنتی و البته رسته تفنگداران بپیوندد تا بتواند از کشورش در مقابل هجوم بیگانگان محافظت کند. او با این آرزوها به سمت پاریس رهسپار می شود و در این میان با 3 تفنگدار معروف آشنا می شود. این3 تفنگدار که آرامیس ( لوک اوانز ) ، پارتوس ( ری استیونسون ) و آتوس ( متیو مکفادن ) نام دارند، در حال حاضر چندان دارای اعتباری نزد دربار نیستند اما با مشخص شدن سرقت گردنبند ملکه فرانسه، این تفنگداران بار دیگر ماموریت می یابند تا هرطور که شده گردنبند را پیدا کرده تا از وقوع جنگ بین دو کشور و حتی اروپا جلوگیری کنند و البته نام و رسمشان را بازپس گیرند...

    نقد وبررسی
    « سه تفنگدار » بر خلاف انتظارم ارتباط چندانی به 3 تفنگدار اصلی داستان ندارد و بیشتر حول محور دارتانان می چرخد. این اتفاق غیرمنتظره شاید اصلی ترین شوکی باشد که طرفداران رمان با آن مواجه خواهند شد. به نظرم داستان 3 جنگجوی اصلی داستان به اندازه کافی فاکتورهای جذابی داشت تا بتوان براساس آنها فیلمنامه را به جلو هدایت کرد، اما ظاهراً نویسندگان فیلم که مطمئناً رمان « سه تفنگدار » را مطالعه کرده اند، به این نتیجه رسیده اند که شخصیت دارتانان به مراتب جذاب تر از 3 تفنگدار محبوب داستان هست و به همین جهت بیشتر به او پر و بال داده اند!. من شخصاً سعی زیادی کردم تا بتوانم به این تغییر در جریان فیلم عادت کنم اما در نهایت باید بگویم که این تغییر و تحول در روایت داستان چیزی نیست که به مزاق طرفداران خوش بیاید.
    البته با توجه به حضور کارگردانی نظیر « پاول اندرسون » در پشت دوربین، می شد پیش بینی کرد که با روایتی متفاوت از منبع اصلی روبرو خواهیم بود. « اندرسون » کارگردانی است که به واسطه ساخت سری فیلمهای « رزیدنت اویل » به شهرت دست یافته است. وی در قسمت اول « رزیدنت اویل » سعی کرد تا به شدت به منبع اصلی ( که یک بازی کامپیوتری بود ) وفادار باشد اما بعد از کمی سبک سنگین کردن متوجه شد که مخاطبان سینما با گیمرها تفاوت زیادی دارند، بنابراین فیلم را به سمت اکشن سوق داد که علیرغم ناراضی بودن طرفداران بازی، به خوبی توانست مخاطبان سینمایی اش را راضی از سالن های سینما خارج کند. حالا هم او با روشی مشابه سعی کرده تا « سه تفنگدار » را با تمام اصالت و ریشه ادبی اش، به سمت یک اکشن از جنس " ماتریکسی! " سوق دهد. مطمئنم کسانی که « سه تفنگدار » را خوانده باشند، با تماشای شیرجه زدن ها و حرکات "جیمزباندی" شخصیت های داستان متحیر خواهند شد.
    به نظر می رسد « اندرسون » صرفاً داستان « سه تفنگدار » را برای طرفداران جوان و بعضاً بی حوصله سینما ساخته است. در فیلم شما می توانید تمام فاکتورهای جذابی را که در یک فیلم امروزی یافت می شود، بیابید. به عنوان مثال شکل و شمایل شخصیت میلادی ( میلا جوویچ ) بیش از آنکه به قرن هفدهم شباهت داشته باشد، به دختران کلوب های شبانه امروزی شبیه است!. عدم توجه به جزییات نیز در فیلم احساس می شود. به عنوان مثال در فیلم هرگز مشخص نمی شود که چگونه فرانسوی ها توانستند در عرض یک هفته یک کشتی هوایی بسازند! یا اینکه مشخص نیست که چرا زمانی که میلادی از ارتفاعی نزدیک به 120 متر به پائین سقوط می کند، از همه شخصیت های داستان سالم تر است!. از این دست مشکلات در « سه تفنگدار » به وضوح یافت می شود و این اصلاً خوشایند نیست.
    اما برخلاف فیلمنامه نه چندان جالب « سه تفنگدار » بخش اکشن فیلم به خوبی خودنمایی می کند.
    « سه تفنگدار » پر است از زد و خوردهای شمشیری که مطمئنم طرفداران اکشن را راضی نگه خواهد داشت. علاوه بر این شما در این فیلم می توانید با یکی از اختراعات عجیب و غریب لئوناردو داوینچی به نام " کشتی هوایی " آشنا شوید که بسیار هیجان انگیز است!. البته ایرادی هم می توان بر اکشن فیلم گرفت و آن هم الهام گیری از چند فیلم مختلف است که باعث شده تا اکشن فیلم حال و هوایی غیر ارجینال به خود بگیرد. یکی از این منابع الهام گیری ، فیلم « دزدان دریایی کارائیب » است که صحنه های مربوط به شمشیر بازی به شکل ناخوشایندی از آن الهام گرفته شده است. بعلاوه باید چند صحنه جا خالی دادن به سبک سری فیلمهای " ماتریکس " هم به فیلم اضافه کنید که روی هم رفته شکل کلاسیک « سه تفنگدار » را تحت شعاع قرار داده است. نکته حائز اهمیت دیگر درباره « سه تفنگدار » این است که تماشایش به شکل 3 بعدی بسیار هیجان انگیز است. پیشنهاد می کنم اگر به فناوری 3 بعدی دسترسی دارید این فیلم را بصورت 3 بعدی ببینید چراکه صحنه های مبارزه بسیار ملموس تر هستند. طراحی صحنه و لباس نیز در « سه تفنگدار » بسیار عالی است و از این لحاظ نمی توان ایرادی بر آن گرفت.
    بازی های بازیگران در « سه تفنگدار » طیف وسیعی را شامل می شود. بدون شک تلف شده ترین بازیگر فیلم « کریستوف والتز » است!.« والتز » با توجه به نقشی منفی که در اختیار داشت می توانست به راحتی در فیلم بدرخشد اما « اندرسون » اجازه خودنمایی به بازیگرانش را نداده و آنها را تنها تا حدی نگه داشته که بتوانند داستان را پیش ببرند. حضور « میلا جوویچ » در نقش میلادی هم چندان معقول به نظر نمی رسد. « جوویچ » بازیگر بسیار خوبی است اما کاراکتر میلادی که وی آن را ایفا می کند، بسیار کوچکتر از آن است که کسی مثل او بخواهد در آن بازی کند. در این موارد همیشه روال به این شکل است که چنین نقش هایی که جاذبه جنسی دارند ، بر عهده بازیگران کمتر شناخته شده قرار می گیرد تا تماشاگر هم او را راحت تر باور کند. اما وقتی که ما « جوویچ » را در
    « سه تفنگدار » می بینیم که هیچ کار خاصی برای انجام دادن ندارد، فقط می توانیم بگویم که حضور او در این فیلم غیر ضروری به نظر می رسد؛ البته این نکته را فراموش نکنید که « جوویچ » همسرِ کارگردان هم هست!. در این بین لوگان لرمن در نقش دارتانان، علی رغم حضور بسیار موثری که در صحنه های اکشن داشته ، در بخش درامِ فیلم آنطور که انتظار داشتم نبود، اما لرمن روی هم رفته توانسته گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. اورلاندو بلوم هم در نقش دوک باکینگهام راحت به نظر می رسد. باقی بازیگران فیلم هم همگی در حد متوسط ظاهر شده اند.

    خلاصه مطلب
    در آخر باید بگویم که « سه تفنگدار » برای کسانی که با رمان آلکساندر دوما بزرگ شده اند ، نکته ی تازه ایی ندارد. البته طرفداران کتاب با تماشای فیلم می توانند به مدت نزدیک به 2 ساعت با خاطرات کتاب تجدید خاطره کنند، البته در مجموع از فیلم « اندرسون » راضی نخواهند بود. امابرای کسانی که فکر می کنند این فیلم یک اقتباس ادبی یا چیزی در این مایه هاست، باید عرض کنم فیلم یک اکشن هیجان انگیز است که کمتر نشانی از اقتباسی بودن دارد. هرچی نباشد بالاخره
    « پاول دابلیو اس اندسون » روی صندلی کارگردانی این فیلم نشسته!

    اینطور نیست؟

    منبع:باران مووی
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  6. #6
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم پرستار بچه ((The Sitter))



    نام فیلم: پرستار بچه - The Sitter

    کارگردان: دیوید گوردون گرین

    بازیگران: جونا هیل – اسلیتر – آری گرینور – سام راکول – لاندری بندر – کوین هرناندز

    مدت زمان: 81 دقیقه

    درجه نمایشی: R

    ژانر: کمدی

    امتیاز: 5.5

    محصول
    سال 2011
    خلاصه داستان بهمراه نقد فیلم
    کمدی های نوع R همیشه با استقبال خوبی از طرف تماشاگران روبرو می شوند و پرستار بچه هم به عنوان یک کمدیِ R روانه ی بازار شده است. اما فیلم نه به اندازه ی کافی خنده دار است و نه به اندازه ی کافی هوشمندانه. تماشای پرستار بچه چیزی جز اتلاف وقت نیست. فیلم در ازای هر خنده ای که از تماشاگر می گیرد پنج دقیقه صحنه های خسته کننده به خوردش می دهد.
    چارچوب اصلی فیلم شبیه بسیاری از کمدی های دهه ی هشتاد و دهه ی نود است; کمدی هایی که حالا پاک فراموش شده اند. همانطور که این یکی فراموش خواهد شد. پرستار بچه شبیه فیلم ماجراهای پرستاری از بچه است که در سال 1987 با بازیگری الیزابت شو در نقش اصلی ساخته و عرضه شد. تنها تفاوت, اضافه شدن بدزبانی ها و چند صحنه ی وقیحانه به فیلم است و باید گفت که این اضافات هم بدجوری به چشم می آید چون پرستار بچه ذاتا و اساسا یک فیلم PG-13 است.

    خلاصه
    جونا هیل در فیلم پرستار بچه نقش جوان بیست ساله ای را بازی می کند که از کالج اخراج شده و در زندگی اش هیچ هدف مشخصی ندارد. نوح با دختری به اسم ماریسا (آری گرینور) رابطه ای دوستانه دارد. نوح دوست دارد که ماریسا نامزدش بشود اما ماریسا فقط به فکر سوءاستفاده کردن از نوح است. واپس زنی های مداوم ماریسا باعث می شود نوح بیشتر اوقات خود را در خانه به بطالت جلوی تلویزیون بگذراند. نوح نهایتا برای کمک به وضعیت مالی مادرش تصمیم می گیرد به عنوان پرستار بچه برای خانم همسایه ی بغلی کار کند. او باید از سه بچه ی قد و نیم قد این خانواده مراقبت کند; بلایت (دختربچه ای که می خواهد در آینده پرنسس شود), رودریگو (بچه ی تازه آداپت شده ی خانواده است که به آتش بازی در فضای بسته علاقه ی زیادی دارد) و اسلیتر ( که پسربچه ی تنها و تک رو اما پر احساسی است). همه چیز خوب به نظر می رسد تا اینکه ماریسا به نوح زنگ می زند و به او می گوید که اگر همین حالا بیرون برود و برای او کوکائین تهیه کند, او رابطه ی صمیمانه تری را با او برقرار خواهد کرد. نوح فورا این پیشنهاد را می پذیرد. او باید نزد کارل (سام راکول), دوست قاچاقچی ماریسا, برود و از او کوکائین بخرد و سپس کوکائین را به دست ماریسا که در یک مهمانی مشغول خوشگذرانی است برساند. نوح چاره ای ندارد جز اینکه سه بچه ی تحت پرستاری اش را نیز همراه خود ببرد و این آغاز شبی پرماجراست.
    نقد وبررسی فیلم
    فیلم یکی دو صحنه ی جالب دارد. مثلا تمام صحنه های مربوط به کارل بامزه است. اما متاسفانه تعداد این صحنه ها اندک است. بیشتر صحنه های فیلم بازیافتی و کلیشه ای است. جونا هیل بازیگر ضعیفی نیست. این بازیگر در فیلم های مثل مانیبال و سایروس توانایی های بازیگری خود را ثابت کرده و نشان داده است. هیل به ویژه در فیلم سایروس قدرت و مهارت خود را در خلق یک کاراکتر خنده دار و بامزه به رخ کشید اما مشکل اصلی او در فیلم پرستار بچه فیلمنامه ی ضعیفی است که اولین کار نویسندگان اش نیز به شمار می رود. در فیلم هایی مثل پرستار بچه شیمی بین پرستار و بچه ها باید گرم و کارآمد باشد تا فیلم به اصطلاح راه بیفتد اما چنین شیمی ای در فیلم پرستار بچه وجود ندارد و نتیجه اش این می شود که جونا هیل برای خنداند تماشاگر مجبور به تاکید بر روی ویژگی های بدنی اش می شود: من چاق هستم و بنابراین بامزه ام و شما باید بخندید!
    خلاصه مطلب
    دیوید گوردون گرین, کارگردان پرستار بچه, با دو فیلم مستقل جورج واشینگتن و همه ی دختران واقعی شروع بسیار خوب و خیره کننده ای داشت. گرین با این دو فیلم موفق کم بودجه به عنوان کارت ویزیت اش قدم به دنیای سینمای حرفه ای گذاشت و اولین تلاش او در این عرصه, فیلم خوب و موفق آناناس اکسپرس بود اما دو فیلم اخیری که گرین برای استودیوهای بزرگ فیلمسازی آمریکا ساخته, اعلیحضرت و پرستار بچه, اصلا راضی کننده نیست. گرین توانایی های خاص خودش را دارد و باید در زمینه ای فیلم بسازد که توان و قریحه ی آن را دارد. گرین در پرستار بچه سعی کرده که ژانر کمدی شوک آور را با ژانر بررسی کاراکتر ترکیب کند اما فیلم اش نه کمدی شوک آور است و نه بررسی شخصیت!


    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  7. #7
    دختر شاه پریون
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فعال همیشگی

    تاریخ عضویت
    November 2011
    محل سکونت
    یه جای خوب
    نوشته ها
    7,460
    6,481
    6,505

    Accept نقد کارتون گیسو کمند:

    با اجازه داداش منم یه سلامی بکنم...!


    این کارتون یکی از قشنگ ترین کارتون هاییه که من تو عمرم دیدم....!!




    نام انیمیشن : Tangled ، گیسو کمند ساخت شرکت : Walt Disney

    محصول کشور آمریکا

    سال تولید : 2010

    کارگردانان : ناتان گرنو، بایرون هاوارد

    توضیحات : نامزد 2 جایزه ی اسکار 2010 و پر فروش ترین انیمیشن سال 2010



    خلاصه داستان :راپونزل دختری است زیبا با مو هایی بلند و سحر آمیز که اکسیر جوانی دارد .همین موضوع باعث شده است راپونزل در کودکی توسط جادوگر دزدیده شود ، او در کنار جادوگر در جایی بدون هیچ ارتباطی با محیط بیرون زندگی می کند و در جستجوی آزادی خود و رسیدن به حقیقت وجودی اش است ؛ در حین داستان با پسری آشنا میشود که نمی داند دزد است و به وسیله ی او به حقیقت دست پیدا میکند و در آخر با او ازدواج می کند ؛ از دست جادوگر نجات پیدا می کند و به دامن پدر و مادر حقیقی خود باز می گردد.

    نقد بر این انیمیشن از جایی شروع می شود که راپونزل به پسری اعتماد می کند که نمی داند کیست ؛ و از کجا آمده . منشا این اعتماد ؛ خفقانی است که توسط جادوگر گاتل بر راپونزل اعمال شده است ، به طوری که به هیچ وجه اجازه ی بیرون رفتن از خانه را به او نمی دهد ، حتی به او اجازه نمی دهد پرده های خانه را کنار بزند .

    دلیل این کار جادوگر، داشتن مو های بسیار زیبا و سحرآمیز راپونزل است ؛ که این موی سحر آمیز موجب جوان ماندن نامادری اش گاتل میشود. گاتل همیشه خود را در پوششی سیاه رنگ پنهان می کند . برای منافع شخصی اش ؛ راپونزل را مجبور به ماندن در خانه کرده و به او اجازه ی ارتباط بر قرار کردن نمی دهد . این جادوگر دختر را از واقعیت وجودی اش که دختر پادشاه است بی خبر گذاشته و اینکه چه مقامی دارد .

    حال منشا اعتماد را دریافتیم .

    با اینکه راپونزل پسر جوان را نمی شناسد به او اعتماد می کند . پسر دزد است و تاج ملکه را دزدیده و دختر از این موضوع خبر ندارد . این پسر دختر را به حقیقت وجودی اش که فانوس ها در شب هستند نزدیک می کند . بدون آن که بر او آسیب مالی و جانی وارد کند ؛ فانوس ها به مناسبت روز تولد راپونزل گمشده روشن می شوند به امید بازگشت او؛ در جامعه ای که آزادی هست ...

    در آخر نیز پسر که قهرمان داستان است از خواسته اش به خاطر راپونزل میگذرد . وبا راپونزل ازدواج میکند . به یاد داشته باشیم نتیجه ی اعتماد به شخصی که نمیداند کیست و چه شخصیتی دارد چیست ...



    حال چند سوال که پاسخش با شماست ...

    1. در انیمیشنی که مبینید خانه ای که پرده هایش کشیده شده و تاریک است تا مبادا کسی دختر را ببیند و دختر نباید از آن بیرون بیاید؛ شما را یاد کدام جامعه می اندازد ؟ جامعه ی شرقی یا جامعه ی غربی ؟
    2. . در انیمیشنی که مبینید جادوگر یا مادر گاتل نماد مادر در کدام جامعه است ؟3. وقتی دختر جامعه کنونی ما این انیمیشن را می بیند احساسش در رابطه با حجاب چیست ؟ آزادی در ارتباط را بیش تر دوست می دارد یا محدودیت در ارتباط ؟ نتیجه ی ارتباطش را چه میبیند ؟
    4.واقعیت دین ما با هدف این دختر و هدف این جادوگر و محیط آن خانه بلند چه تفاوتی دارد ؟

    5. آیا دین اسلام با احساسات یک دختر نو جوان و جوان این گونه برخورد میکند ؟

    یادمان باشد هیچ وقت میلیارد ها دلار پول تنها صرف یک تفریح 90 دقیقه ای نمی شود ! حتما بازده آن تریلیارد ها دلار پول و تربیت میلیارد ها انسان با تفکری است که می توان در جهت اهدافی که نمیدانند از آن استفاده کرد .

    پول که چرک کف دست است ؛ فکر انسان چه قدر می ارزد ؟ دل آدم به حال بهترین مخلوق خداوند می سوزد ....


    ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ
    هرچند این نقد این کارتون بود اما به نظرمن دیگه خیلی شلوغش کرده بود نباید با دین اسلام مقایسه میشد....


    همچنین قسمت دوم اون اگه اشتباه نکنم در سال 2012 به بازار می آد...!

    من که همه ی دیالوگ هاش رو حفظ کردم آسونه بدون زیرنویس فهمیدنش هیچ کاری نداره...
    ویرایش توسط دختر شاه پریون : 2012.03.02 در ساعت 14:13
    .
    .
    .

    عاقل تر از آنیم
    که
    دیوانه نباشیم !

  8. #8
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم ایرانی اینجا بدون من ((Here Without Me))



    نام فیلم :
    اینجا بدون من - Here Without Me

    کارگردان: بهرام توکلی

    بازیگران: فاطمه معتمد آریا - صابر ابر - نگار جواهریان و پارسا پیروزفر

    مدت زمان: 100 دقیقه

    ژانر: درام / خانوادگی

    امتیاز: 8.5

    محصول سال 1390

    خلاصه داستان بهمراه نقد فیلم

    بهرام توکلی از آن جمله کارگردانانی است که توانسته در این سال ها به کیفیتی ثابت و قابل توجه در فیلمسازی دست پیدا کرده و سیر صعودی را طی کند. او در سه اثر خود نشان داده به خوبی با قواعد سینما آشناست و می داند چگونه از ابزار و امکاناتش کمک بگیرد تا بتواند دنیای درونی آدم ها را به تصویر بکشد. او که تجارب موفق پابرهنه در بهشت و پرسه در مه را در کارنامه دارد توانسته در سومین اثرش با اقتباس از متنی قوی و آشنا که نوشته تنسی ویلیامز امریکایی است دوباره به درون شخصیت هایش نفوذ کند و بیننده را با ذهنیات آن ها درگیر نماید.
    کارگردان با کمال مهارت و هوشمندی با داستانی ساده و ایده ای یک خطی، روایتی مرثیه وار از مشکلات و درد نهان انسان های امروز را ارائه می دهد. رویاهایی که آدم ها مدام با آن ها گلاویزند و تبدیل به دردی شده آمیخته از خواستن ها و نتوانستن ها. به عبارتی این همان دغدغهٔ تغییر در انسان مدرن است برای بهتر شدن. این نوع نگاه به خوبی در سه اثر توکلی یافت می*شود. در پابرهنه در بهشت، یحیی در شمایل طلبه ای جوان برای فرار از فضای معمول و مرسوم در حوزه علمیه و یافتن خود به آسایشگاه و قرنطینه بیماران ایدزی می*رود و در پرسه در مه، امین برای تغییر و رهایی از بحران روحی اش انگشت خود را قطع می*کند.

    خلاصه ای از فیلم
    در اینجا بدون من، شاهد مادر و دو فرزندش هستیم که در تلاش اند وضعیت بحرانی و دشوار گذشته را جبران کرده و با آینده ای بهتر وضعیت نابسامان خود را التیام بخشند، از همین رو است که مادر (فاطمه معتمدآریا) از احسان (صابر ابر) می خواهد برای یلدا (نگار جواهریان) خواستگار بیاورد.

    نقد فیلم
    این بار هم، همانند آثار قبلی کارگردان فیلم با مونولوگ های شخصیت اصلی داستان و از زاویه نگاه اول شخص شروع می شود. کم کم با شخصیت های فیلمنامه و محیط زندگی*شان آشنا شده و به درکی درست از آن*ها می رسیم. درست در زمانه*ای که به ندرت شاهد شخصیت*پردازی در سینمای ایران هستیم و عمدتاً با کاراکترهایی بی*جان روبه*رو می*شویم. احسان را در انبار لوازم یدکی، مادر را در کارخانه مواد غذایی و یلدا را داخل دستشویی در حین تمیز کردن حیوانات شیشه*ای می*بینیم. پلان*هایی ثابت از تخت*خواب، کتری آب بر روی بخاری، چرخ خیاطی، تختی کهنه بر روی ایوان، کاناپهٔ ساده و تاقچه ای که عکس پدر بر روی آن قرار گرفته و ما هیچ وقت او را در فیلم نمی*بینیم.
    یک بار دیگر توکلی در فضایی سرد و یکدست روایتگر تعلیق و دودلی شخصیت*هایش است و گاه با شکست زمان و مونولوگ*های احسان بیننده را همراه او راهی سفر ذهن می*کند تا بین تخیل و واقعیت مردد بماند. گاهی هم با صدای رعد و برق دلهرهٔ توهمی سرشار از بی*سرانجامی*ها را به دلش می*اندازد و به یکباره احساس می*کند همهٔ شخصیت*های فیلم در خوابی ابدی فرو رفته*اند. بر خلاف تجربه*های قبل این بار داستان و نوع روایت، به مراتب ساده و روان*تر است و کارگردان توانسته خانواده*ای از طبقه متوسط جامعه را بسیار واقعی و باورپذیر به تصویر بکشد. طوری که بیننده به راحتی با داستان و شخصیت*ها همراه شده و استیصال مادر، نگرانی احسان و پریشانی یلدا را درک می*کند و قطره*های اشکش جاری می*شود.

    آماندای نمایشنامه باغ شیشه*ای در «اینجا بدون من» مادری است رنجور که برای رسیدن به تعادلی نسبی و شرایطی بهتر سخت کار می*کند و علاوه بر شغل دوشیفته*اش در کارخانه، لوازم آرایشی هم می*فروشد. اگر چه گذشتهٔ او لبریز از سرخوردگی*ها است اما تلاش می*کند دختر معلولش را سرپا نگه دارد تا روزی سرانجام ازدواج و زندگی خوش او را ببیند. زندگی او سرشار از ظاهرسازی است از خاطرات سر میز غذا بگیرید تا پخش موسیقی قدیمی (تصنیف شب انتظار داریوش رفیعی)، تغییر کاناپه، کفش*های پاشنه بلند یلدا و غلوهای بی حد و اندازه درباره او برای خواستگاری (پارسا پیروزفر) که هنوز نمی*داند یلدا را پسندیده یا نه. اما انگار خودش فهمیده این*ها نتیجه*ای ندارد تا آنجا که از احسان سیگار طلبیده و با او از پیشنهادش دربارهٔ خودکشی سخن می*گوید.
    احسان هم از این وضعیت خسته است و از آنجا که سودایش نویسندگی در سینما است، می*خواهد سفر کند یا بهتر بگویم از شرایط موجود فرار کند تا هم به علاقه*اش برسد و شاهد فشار زندگی بر مادر و خواهرش نباشد. شاید راهی که سالیانی قبل پدرش رفته است. اینجاست که با ورود دوستش رضا به قصه شرایط برای خانواده احسان تغییر می*کند و با دیدن سکانسی صمیمی از شام خوردن آن*ها سر میز منتظریم تا ازدواج یلدا و رضا را جشن بگیریم که یکباره آب سردی وجودمان را به لرزه درمی*آورد و می*فهمیم رضا نامزد دارد و فضایی غمبار بر فیلم حاکم می*شود.
    »اینجا بدون من» روایتی است ایرانی از نمایشنامه باغ وحش شیشه*ای که به همراه اتوبوسی به نام هوس از بهترین نوشته*های تنسی ویلیامز به حساب می*آیند. ویژگی قابل توجه فیلم اقتباس خوب توکلی و دقت او در انتقال متن از واژه به تصویر است. متأسفانه با وجود منابع عظیم و متون ادبی فاخر فیلمنامه*های اقتباسی در سینمای ما انگشت شمارند. اینجا بدون من از آن جهت مهم و قابل احترام است که نویسنده توانسته با رعایت فراز و فرودهای متن اصلی شخصیت*ها، موقعیت*ها و دیالوگ*ها را به شکلی ایرانی طراحی کند و با اجتناب از حاشیه*روی*های بی مورد قصه را کنترل کند تا یک پلان اضافی هم مخاطب را آزار ندهد. البته شاید آمدن دوباره رضا به خانه احسان برای خواستگاری یلدا، بهبودی حال یلدا و موافقت مادر و احسان با ازدواج یلدا کمی غیرمنطقی به نظر می*رسد که با عنایت به فضای کلی فیلم و تخیلات احسان قابل توجیه است.

    در این بین لحاظ برخی ریزه*کاری*ها در فیلم جالب توجه است مانند ته*دیگ*های غذا، پاک کردن آرایش یلدا، جمله عزیزجون، غذا درست کردن مادر و سکانس گفت*و*گوی مادر و یلدا در رخت*خواب. همچنین تکرار برخی مولفه*ها که در آثار قبلی کارگردان دیده*ایم مانند بوق ممتد تلفن زمانی که احسان تلاش می*کند به یلدا غذا بدهد شبیه همان بوق پرسه در مه است، صدای غرش رعد و برق*ها که در دو اثر قبلی او هم بود، چراغ نفتی که در پابرهنه در بهشت دیدیم و یا پن*های حرکتی نرم برای تغییر لوکیشن. همه این*ها اینجا بدون من را به اثری دیدنی و قابل توجه تبدیل کرده است.


    منبع:وبلاگ سیاسفید
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  9. #9
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم غیرممکن پروتکل شبح ((Mission Impossible- Ghost Protocol))



    نام فیلم:ماموریت غیرممکن4(پروتکل شبح) -Mission Impossible- Ghost Protocol

    کارگردان: براد بیرد

    بازیگران:
    تام کروز – جرمی رنر – سایمن پگ – پائولا پاتون – مایکل نیکوئیست – ولادیمیر ماشکف – آنیل کاپور

    مدت زمان: 133 دقیقه

    درجه نمایشی: PG-13

    ژانر: اکشن ماجرایی هیجان انگیز

    امتیاز: 7.5

    محصول سال 2011

    خلاصه داستان بهمراه نقد فیلم
    شرکت فیلمسازی پارامونت از سال 1996 تاکنون هر پنج سال یکبار فیلمی از مجموعه فیلم های ماموریت: غیرممکن را روانه ی اکران عمومی سینماهای آمریکا و جهان کرده است. سه فیلم اول این مجموعه تاکنون یک میلیارد و چهارصد میلیون دلار فروش داشته است و پیش بینی می شود که ساخت این مجموعه فیلم ها کماکان ادامه خواهد یافت و از همین حالا صحبت ها درباره ی انتخاب بازیگر مناسب جهت پر کردن جای خالی تام کروز برای بازی در قسمت های بعدی مجموعه آغاز شده است.

    ماموریت: غیرممکن-پروتکل شبح (یا ماموریت غیرممکن 4) توسط براد بیرد کارگردانی شده است. بیرد یکی از بهترین کارگردانان سینمای آمریکا در عرصه ی تولید کارتون های بلند داستانی است که مخصوصا با دو فیلم انیمیشن موفقِ شگفت انگیزها و غول آهنی شناخته می شود. پروتکل شبح اولین فیلم غیر انیمیشنی یا حرکت زنده ی بیرد به عنوان کارگردان است. پروتکل شبح مثل دیگر همتاهای جیمز باندی اش, دارای لوکیشن های جذاب جهانی, صحنه های پی در پی اکشن, انفجارهای عظیم, تعقیب و گریز های نفس گیر, و کار خیره کننده ی بدل هاست. و این فیلم مثل هر فیلم اکشن مردم پسندی یک داستان تقریبا ساده و سرراست را در محور خود دارد:
    اتان هانت (تام کروز) مامور کهنه کارِ «نیروهای ویژه» به همراه گروه تحت رهبری اش در تعقیب هندریکس (مایکل نیکویست), تروریست بین المللی سوئدی تبار است. هندریکس با ضریب هوشی 190 (از 200) آدم دیوانه ای است که در پی به دست آوردن چند بمب اتمی است. هندریکس اعتقاد دارد که بهترین راه رسیدن به صلح دائمی, نابود کردن کره ی زمین با سلاح اتمی است. اتان هانت و تیم تحت فرمان اش ماموریت دارند که جلوی هندریکس را بگیرند و اجازه ندهند که او به بمب های اتمی مورد نظرش دست پیدا بکند. هندریکس دستیار خطرناکی به اسم ویستورم (سامولی ادلمن) دارد که بی کوچک ترین عذاب وجدانی آماده است تا به فرمان رئیس اش جان میلیون ها نفر را بگیرد. گروه تحت فرمان هانت شامل سه نفر دیگر نیز می شود: بنجی (سایمن پگ) مُخ فنی و کامپیوتری گروه; براندت (جرمی رنر) آنالیست گروه و خبره در عملیات میدانی; و جین (پائولا پاتون) تنها عضو مونث گروه. در ادامه ی داستان هندریکس کاخ کرملین را در مسکو منفجر می کند. هدف هندریکس از این کار مقصر جلوه دادن گروه تحت فرمان اتان هانت است. تحت چنین شرایطی هانت و گروه اش باید برای تبرئه کردن خویش و خنثی کردن اقدامات هندریکس تلاش بکنند و این درحالی است که اعضای این گروه چهار نفره از هیچ کمک و حمایت بیرونی ای برخوردار نیستند و باید صرفا روی داشته های خودشان حساب بکنند.
    پروتکل شبح برای مدت 90 دقیقه ی آغازین خود در قد و قواره ی یک فیلم اکشن بسیار موفق و کارآمد ظاهر می شود اما در 45 دقیقه ی پایانی اش افت محسوسی می کند. فیلم پس از به نمایش درآوردن آن صحنه های جذاب پرتعلیق در مسکو و دوبی حرف چندانی برای گفتن در صحنه های بمبئی ندارد. به هر حال باید توجه داشت که عرضه ی 133 دقیقه اکشن و تعلیق مداوم کار عملا غیر ممکنی است هرچند که تماشاگران به رغم آغاز خستگی از دقیقه ی نود به بعد, فیلم را تا به آخر تماشا می کنند.
    عظمت و شکوه واقعی فیلم پروتکل شبح را باید در فرمت پرده ی بزرگِ ایمکس مشاهده کرد. سینما دوستانی جهانی این فرصت گرانبها را داشته اند که صحنه های اکشن فیلم را قبل از آغاز اکران عمومی اش برای مدت یک هفته در سینماهای ایماکس ببینند.

    فیلمبرداری پروتکل شبح با اجتناب از تکان های غیر ضروری و سرگیجه آور مُد روز این اجازه را به تماشاگر می دهد که اکشن فیلم را به طور کامل ببیند و از آن لذت ببرد. در فیلم پروتکل شبح شاهد یکی از بهترین بهره گیری ها از جلوه های ویژه ی کامپیوتری هستیم. در فصل معروف «برج خلیفه» تشخیص واقعیت از مجازِ کامپیوتری کار دشواری است, هرچند که تهیه کنندگان فیلم اعلام کرده اند که این صحنه ها بدون دخالت کامپیوتر ساخته شده و به اصطلاح اصلِ اصل است. و به همه ی این ها اضافه کنید موسیقی متن مایکل جیاچینو که تمِ موسیقیایی قدیمیِ سریال بالاتر از خطر – کار لالو شیفر – را با ماتریال های تازه درهم آمیخته است.
    پروتکل شبح با ترکیب کردن سکانس های اکشن سبک قدیمی با تکنولوژی سوپرمدرن, موفق به خلق بیشترین تعلیق و هیجان ممکن می شود. تمرکز فیلم بر روی صحنه های اکشن به قدری زیاد است که پیگیری خط داستانی عملا اهمیت خودش را از دست می دهد. در حین سکانس فراموش نشدنی اش که هانت مثل مرد عنکبوتی مشغول بالا رفتن از بلندترین برج دنیاست هیچ تماشاگری به این فکر نمی کند که او چرا دارد این کار را می کند. چنین پرسشی در چنین مواقعی فاقد هرگونه اهمیت و موضوعیتی است. آنچه در اینجا اهمیت دارد, لذت بردن از تماشای این صحنه ی خارق العاده است; لذتی که تنها سینما قادر به خلق آن است!


    منبع: دنیای سینما
    ویرایش توسط alone_man : 2012.03.09 در ساعت 23:16
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  10. #10
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم Ghost Rider: Spirit of Vengeance ( روح سوار : روح انتقامجو)



    نام فیلم :
    Ghost Rider: Spirit of Vengeance - روح سوار : روح انتقامجو

    کارگردان : Mark Neveldine ، Brian Taylor

    نویسنده : Scott M. Gimple ، Seth Hoffman

    بازیگران :

    Nicolas Cage...Johnny Blaze / Ghost Rider

    Violante Placido ...Nadya

    Ciarán Hinds...Roarke

    Idris Elba...Moreau

    ژانر : اکشن

    درجه سنی : PG-13

    زمان : 95 دقیقه

    محصول :2012



    خلاصه داستان بهمراه نقد فیلم

    یکی از بزرگترین اشتباهاتی که مارول در سالهای گذشته مرتکب شد این بوده که مجموعه ای از قهرمان های بی شناسنامه را به سینماها کشاند تا شاید بتواند از طریق آنها پول خوبی به جیب بزند. این طمع مارول از آنجا آغاز شد که اَبرقهرمان های محبوب دنیای کمیک نظیر مرد عنکبوتی توانستند به فروش خیره کننده ای در سینماها دست پیدا کنند و در ادامه هم قهرمان های جدید و کمتر شناخته شده ای نظیر چهار شگفت انگیزها روانه سینماها شدند که با وجود ضعف های فراوان، در نهایت توانستند در گیشه به موفقیت خوبی برسند. اما یکی از این قهرمان های بی ریشه که در سال 2007 سر و کله اش در سینماها پیدا شد و کلی نقد منفی را به جان خرید، شخصیتی به نام روح سوار بود. از همان زمان که نام این شخصیت بر زبانها افتاد مشخص بود که با یک قهرمان کاغذی مواجه خواهیم بود که با آن موتور و جمجمه احمقانه اش که همیشه در حال سوختن می باشد، فقط قرار هست نوجوانان را به سینماها بکشاند و پولشان را روانه جیب مبارک تهیه کننده فیلم کند. روح سوار اکران شد و همانطور که انتظار داشتیم یکی از بدترین فیلمهای اَبرقهرمانی سال 2007 را رقم زد ! حالا بعد از 5 سال دوباره سر و کله این قهرمان بی اعصاب پیدا شده اما با شرایطی به مراتب وخیم تر از گذشته!

    خلاصه داستان
    سالها از زمانی که جانی بلیز نیکلاس کیج به منظور نجات جان پدر در حال مرگش، روح خود را به شیطان فروخت می گذرد. حالا جانی در منطقه اروپای شرقی حضور دارد و سعی دارد تا هرطور که شده کنترل روح و قدرت شیطانی اش را تحت کنترل داشته باشد و به زبان ساده تر آن را مدیریت کند تا ایجاد مشکل نکند! اما متاسفانه ماجراجویی ها در اینجا هم دست از سر جانی بر نمی دارند، او پی می برد که اگر بتواند پسر بچه ای را از دست روارک خبیث سایرن هایندس نجات دهد ، می تواند برای همیشه از دست نفرین شیطانی که سبب روح سوار شدنش شده رهایی پیدا کند اما جانی باید در این راه با دشمنان رنگارنگی مبارزه کند و...!

    روح انتقامجو داستانی مشابه ترمیناتور 2 دارد؛ نوجوانی که می بایست به همراه مادر خود از دست شخصیت خبیث داستان فرار کند چراکه یک شیطان صفت قصد دارد تا با استفاده از او قدرت خود را احیاء کند! اما مشکل روح انتقامجو اینجاست که هیچ اتفاق منطقی در جریان فیلم رخ نمی دهد که تماشاگر بتواند از داستان سر راست فیلم لذت ببرد. داستان اصلی و فرعی این فیلم، مجموعه ای از حقه های ساده فیلمنامه نویسی را شامل می شوند که تا سکانس پایانی فیلم هم ادامه پیدا می کند. فیلم بجای اینکه شخصیت های داستانش را برای تماشاگر واکاوی کند و به آنها روح و جان بدهد، دائماً آنها را گرفتار اکشن می کند تا از این طریق پی به ضعف های شخصیت پردازی آنها نبریم. شما به دفعات می توانید در فیلم مشاهده کنید که شخصیت های داستان دستگیر شده و جانی آنها را آزاد می کند و آنها باز هم دوباره به دام می افتند و جانی هم دوباره آنها را آزاد می کند! این روش یکی از منسوخ ترین روشها برای لاپوشانی کردن ضعف های فیلمنامه می باشد که متاسفانه در روح انتقامجو به صورت کامل مورد استفاده قرار گرفته است. این مشکل باعث شده تا تماشاگر هیچ احساسی نسبت به سرنوشت شخصیت های فیلم نداشته باشد چراکه می داند اگر هر بار به بدترین شکل ممکن هم گرفتار شوند، توسط جانی به راحت ترین شکل ممکن آزاد می شوند!
    مشکل دیگر روح انتقامجو که بدجوری تماشاگر را آزار می دهد، فیلمبرداری لرزشی است. این فیلمبرداری اعصاب خرد کن مستقیماً با نظرِ کارگردانان این فیلم برایان تیلور و مارک نولدین انجام گرفته، باعث شده تا روایت داستان بی سر و ته روح انتقامجو بسیار وخیم تر برای تماشاگر روایت شود. « تیلور و نولدین پیش از این در سری فیلمهای کرانک تصویربرداری مشابه ای را انجام داده بودند که نتیجه اش سردرد شدید تماشاگر بود! البته این دو در روح انتقامجو آنچه را که در کرانک انجام دادند، عرضه نکرده اند اما با اینحال هنوز می توان به وضوح ردپای تکانهای دوربین که احتمالاً از روش های مورد علاقه آنهاست را در فیلم مشاهده کرد. متاسفانه این لرزشهای مداوم با اشتباهات قاب بندی دوربین کار را خراب تر هم کرده بطوریکه بعضاً مشاهده می شود که دوربین در صحنه های اکشن در پشت سر جانی حضور دارد و تماشاگر قادر به دیدن قهرمانش در صحنه های اکشن نیست!

    این موارد را اضافه کنید به مشکل شخصیت های داستان که هیچکدام از آنها پرداخت درستی ندارند. جانی بلز یا همان روح سوار که قهرمان اصلی داستان به حساب می آید، در این قسمت رفتارهای به مراتب عجیب تری از خود به نمایش می گذارد که گویای حال و روز ناخوش اوست! او در این قسمت با یک مادر و پسر همراه هست که حداقل انتظار می رود بتواند در تقابل با این دو، کمی جنبه انسانی تر و پخته تری از شخصیت اش ارائه دهد اما ما چیزی به جز چند دیالوگ احمقانه درباره لزوم مخفی شدن مادر و پسر از او نمی شنویم! شخصیت او یادآوری تی -800 هست؛ البته تی-800 به مراتب جذاب تر از جانی بلیز بود! به پرداخت ضعیف شخصیت اصلی داستان باید بازی بد نیکلاس کیج را هم اضافه کرد.فکر می کنم قسمت اول روح سوار جزو اولین فیلمهایی بود که کیج با حضور در آن ، ورودش را به دنیای فیلمهای سطح پائین جشن گرفت و حالا با حضور در قسمت دوم همان فیلم ، به گودال بسیار بزرگتری افتاده است. کیج در جریان فیلمبرداری قسمت اول روح سوار عنوان کرده بود که عاشق کمیک استریپ ها شده و این عشق نافرجام بود که سبب شد « کیج » با روزهای خوبش فاصله بسیاری بگیرد. جانی بلز که کیج آن را ایفا می کند، بی روح ، بی منطق، با روحیه ای نامتعادل می باشد که نشانی از قهرمان های مارول ندارد ( البته من نسخه کمیک استریپی را نخوانده ام اما فکر هم نمی کنم شخصیت قهرمانش تا بدین حد بی حوصله باشد ) دیگر شخصیت های فیلم هم حال و روز بهتری از « کیج » ندارند، ادریس اِلبا در نقش راهب دائم الخمر ، چیزی به داشته های فیلم اضافه نمی کند. او در بیشتر مدت زمان فیلم در کنار نیکلاس کیج حضور دارد و شوخی های کم تعداد فیلم را ایجاد کرده است. مادر و پسر را هم که همان بهتر اصلاً بهش نپردازیم!

    خلاصه مطلب
    متاسفانه روح انتقامجو حتی در مبحث جلوه های ویژه هم به توفیق چندانی دست پیدا نکرده و رنگ و لعاب آن بیش از اندازه مصنوعی است. در روح انتقامجو به قدری از دود استفاده شده که بعد از مدتی احساس خواهید کرد که همه چیز دودی است! جمجمه آتشین و موتور جانی که در همه شرایطی در حال سوختن می باشد، بعد از گذشت 5 سال کیفیت به مراتب بهتری پیدا کرده اما به دلیل ضعف صحنه های اکشن فیلم به باد رفته است. صحنه های اکشن روح انتقامجو وام گرفته شده از فیلمهای مختلفی از جمله ماتریکس می باشند ( سکانس تعقیب و گریز خیابانی به وضوح از « ماتریکس » الهام گرفته شده و یکی از شخصیت های منفی داستان هم شباهت عجیبی و برادران دوقولوی حاضر در قسمت دوم فیلم « ماتریکس » دارد! ) اما در ساخت آنها کاملاً شتاب زده عمل شده. حرف زدن آن جمجمه آتشین با تماشاگر ( منظورم همان متلک هایی است که به دشمنانش می پراند ) هم بدجوری کمدی از آب درآمده.
    روح سوار 2 : روح انتقامجو اکشن بدی هست. در بحث سینمای اکشن معمولاً توقع ها را از سطح فیلمنامه پائین می آورند و بیشتر به جنبه اکشن فیلم می پردازند چراکه اینگونه فیلمها ادعایی در فیلمنامه ندارند اما روح انتقام جو حتی در بحث اکشن هم ناتوان در جلب نظر مخاطب هست. تماشای صحنه های اکشن فیلم با آن تکانهای شدید دوربین که آدم را یاد کرانک می اندازد، بدجوری اعصاب تماشاگر را بهم می ریزد.

    منبع:movimag.ir

    ویرایش:kocholo.org
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  11. #11
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم Sherlock Holmes: A Game Of Shadows( شرلوک هولمز: بازی سایه ها)



    نام فیلم:
    Sherlock Holmes: A Game Of Shadows-شرلوک هولمز: بازی سایه ها

    کارگردان: گای ریچی

    بازیگران: رابرت داونی جونیور – جود لاو – ریچل مک آدامز – جارد هریس – استیون فرای – کلی ریلی

    مدت زمان: 129 دقیقه

    درجه نمایشی: PG-13

    ژانر: اکشن / ماجرایی / جنایی / معمایی / هیجانی

    امتیاز: 7.5

    محصول سال: 2011
    آمریکا

    مقدمهشرلوک هولمز مشهورترین کارآگاهی است که تاکنون در دنیای ادبیات خلق شده است. با اینکه 120 سال از خلق اولین داستان از مجموعه داستان های شصت گانه ی سرآرتور کونان دویل درباره ی این مشهورترین کارآگاه جهان می گذرد, این داستان ها هنوز خوانندگان بسیاری دارند. جذابیت بی بدیل داستان های شرلوک هولمز, در نمایشِ فرآیندهای کارِ ذهنیِ مبتنی بر مشاهدات تجربی و از این طریق کشف معماهای جنایی و دستخوشِ هیجان بی وقفه و مداوم شدن است.
    کونان دویل با هر داستان خود ضمن گشودن راز یک معمای جنایی, بر وجوه معماگونه و پیچیده ی قهرمان اصلی خود اضافه می کرد و به این ترتیب کار شخصیت پردازی هولمز را عمیق تر و پیچیده تر می کرد. مقدر چنین بود که این قهرمان قرن نوزدهمی نه در قرن بیستم که در قرن بیست و یکم به یک ستاره ی بلاک باستری تبدیل شود.
    سال 2009 که فیلم شرلوک هولمز به کارگردانی گای ریچی برای اولین بار به روی پرده ی سینماها رفت هیچکس مطمئن نبود که تماشاگران چه واکنشی به برداشت مدرن و بلاک باستریِ گای ریچی از کاراکتر مشهور شرلوک هولمز نشان خواهند داد. ریچی به جای اینکه شرلوک هولمز دوره ی ویکتوریایی را بر پرده ی سینما از نو زنده کند ترجیح داده بود که هولمز را به یک قهرمان شبه جیمز باندی مدرن تبدیل کرده و سپس او را به دوره ی ویکتوریایی ببرد. به همین دلیل نمی شد از قبل پیش بینی کرد که تماشاگران چه واکنشی به فیلم شرلوک هولمز نشان خواهند داد. اما به محض آغاز اکران عمومی فیلم معلوم شد که تماشاگران این شرلوک هولمز مدرن را که تفاوت های زیادی با همتای قرن نوزدهمی اش دارد می پسندند. موفقیت شرلوک هولمز به حدی بود که حالا شاهد دنباله ی این فیلم هستیم; دنباله ای که به مراتب از قسمت اول بهتر و قوی تر است.

    گای ریچی فیلم شرلوک هولمز: بازی سایه ها را با اعتماد به نفس بیشتری ساخته است. دیگر هیچ خبری از بازی های بصری انحرافی و حرکات بی جای دوربین نیست. فیلمساز حالا در قسمت دوم اجازه داده که داستان به اصلی ترین منبع محرکه ی فیلم بدل شود. فیلم فاقد ضعف های قسمت اول است و با دستی قوی تر و محکم تر ساخته شده است. یکی از جذابیت های انکارناپذیر فیلم, عرضه ی یکی از قوی ترین آدم بدهای سینمایی است. این شخصیت منفی قدرتمند دکتر موریاتی نام دارد. موریاتی تنها در یکی از داستان های شصت گانه ی سِر آرتور کونان دویل سر و کله اش پیدا شد; در داستانی تحت عنوان مسئله نهایی. گای ریچی ترجیح داده این شخصیت نسبتا مهجور را که از حیث هوش و زیرکی و توانایی های فیزیکی همتا و همپای شرلوک هولمز است به قطب منفی فیلم بازی سایه ها تبدیل کند. البته بازی سایه ها ربط چندانی به داستان مسئله نهایی ندارد و فقط کاراکتر موریاتی و فصل پایانی فیلم را مرهون داستان مذکور است.

    خلاصه فیلم
    فیلم بازی سایه ها در حالی شروع می شود که شرلوک هولمز با بازی رابرت داونی جونیور و موریاتی با بازی جارد هریس پیشاپیش با یکدیگر درگیر شده اند; هرچند به صورت غیر مستقیم. اما این رویارویی تدریجا حالتی مستقیم تر پیدا می کند. موریاتی درصدد است که با استفاده از عناصر آنارشیست و تروریست کاری کند که دو کشور آلمان و فرانسه درگیر جنگ با یکدیگر شوند. موریاتی منافع خود را در این می بیند که یک جنگ جهانی رخ بدهد و او برنامه های دقیقی را تدارک دیده که از این طریق بر جهان تسلط پیدا بکند. هولمز گرچه هنوز از نقشه های موریاتی بی اطلاع است اما خطر را احساس می کند. موریاتی از ایرنه آدلر بابازی ریچل مک آدامز, که زن آرمانی هولمز به شمار می رود, به عنوان یک قاصد استفاده می کند اما زمانی که آدلر در ماموریت خود شکست می خورد, هولمز در قضیه دخالت می کند و همین باعث ناخرسندی موریاتی می شود. همزمان دکتر واتسون بابازی جود لاو, دستیار و رفیق هولمز, در آستانه ی ازدواج با زن محبوب خود, مری با بازی کلی رایلی است. هولمز گرچه شدیدا با این ازدواج مخالف است اما برای دوست اش آخرین مهمانی مجردی را برگزار می کند و در همین زمان است که موریاتی اقدامات خرابکارانه ی خود را آغاز می کند و ....

    نقد و بررسی
    بازی سایه ها چند تا سکانس اکشن عالی دارد که از جمله ی آنها می توان به رویارویی هولمز با اراذل و اوباش,*تعقیب و گریز در مهمانی مجردی واتسون, و آتش بازی در قطار اشاره کرد. فیلم چندتا صحنه ی انفجار خوش ساخت هم دارد. این ها تماما ویژگی هایی است که فیلم بازی سایه ها را از هر فیلم شرلوک هولمز دیگری متمایز می کند. ریچی از تمهید نماهای حرکت آهسته برای به تصویر کشیدن فعل و افعالات ذهنی هولمز استفاده می کند; تمهیدی که خیلی خوب از آن استفاده شده و به اصطلاح در فیلم نشسته است. اوج بهره گیری از این تمهید را در صحنه های رویارویی هولمز و موریاتی می بینیم که نبرد ذهنی آنها مقدم بر نبرد فیزیکی آنهاست و این همه به خوبی به تصویر کشیده شده است.
    هولمزی که گای ریچی آفریده هیچ شباهتی به آن کارآگاه موقرِ کلاه به سر و پیپ به دهانِ معروف ندارد. این هولمز تازه گرچه گهگاه پیپ می کشد اما موجود به شدت خطرناکی است; هم از حیث ذهنی و هم از لحاظ فیزیکی; خطرناک اما بامزه به طوری که در هر فرصتی, حتی در تاریک ترین لحظات, لطیفه یا گوشه و کنایه ای برای گفتن دارد.
    رابرت داونی جونیور حسابی در نقش شرلوک هولمز جا افتاده است. داونی جونیور ده سال پیش تا مرز نابودی, یا بهتر بگویم تا مرز خودنابودگری, پیش رفت اما نهایتا توانست خود را از سقوط در این ورطه نجات بدهد به طوری که در این چند سال گذشته توانسته در دو فیلم دنباله ای ایفای نقش کند; یکی در مرد آهنی یک و دو در نقش تونی استارک و دیگری در شرلوک هولمز یک و دو در نقش شرلوک هولمز.

    کلام آخر
    بازی سایه ها فیلمنامه و داستان محکم و جذابی دارد. پایان بندی فیلم روشن و هوشمندانه است و راه را برای ساخته شدن قسمت های بعدی مجموعه بازگذاشته است. در واقع, حضور یک کاراکتر منفی قدرتمند و شیوه ی جذابی که به واسطه ی آن از این کاراکتر سود برده شده, دو دلیل اصلی برای رجحان قسمت دوم بر قسمت اول است


    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  12. #12
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم John Carter (جان کارتر)



    نام فیلم: John Carter -جان کارتر

    ژانر : اکشن، ماجرایی، فانتزی

    کارگردان :Andrew Stanton

    بازیگران:
    Taylor Kitsch,Lynn Collins ,Willem Dafoe

    زمان فیلم : 132 دقیقه

    زبان : انگلیسی

    درجه سنی : PG-13
    امتیاز: 7.0
    تاریخ اکران : مارس 2012
    مقدمهJohn Carter فیلمی است که عناصرش از ساخته های بسیاری وام گرفته شده است. حماسی است و داستانی سرراست و حادثه ای دارد. فیلم بازگشتی است به آثار قهرمان محوری که یک نفر یک تنه جلو همه غولها و آدمهای بد میایستد. جلوه های ویژه اش هم درجه یک است اما متاسفانه این چیزهای برای ساخت یک فیلم خوب کافی نیست. داستان فیلم اقتباسی ایست ضعیف از قصه های Edgar Rice Burroughs که از فیلتر فیلمهایی نظیر جنگ ستارگان و آواتار که البته هر دو اینها نیز از قصه های Burroughs تاثیر گرفته اند نیز عبور کرده و از هر کدام چیزی برداشته است. داستانی که از پیچیدگی روایت و گره گشایی بی موقع رنج میبرد اما به هر صورت آنقدر جذابیت دارد که در گیشه بفروشد.
    زمانی که نوجوان بودم، کتابهای مصور را جمع میکردم. صبحهای تابستان روی تخت دراز میکشیدم و ماجراهای کانن بربر را میخواندم.اما باید بگویم John Carter فیلمی است که در طول دیدن آن اصلاً حس و حال ماجرای کتاب مصورش را نداشتم. اما با وجود اینکه نمیتوان آن را یک فیلم خوب بحساب آورد ولی توانسته ماجراهایی را که در ابتدای داستان شروع میکند را به سرانجام برساند. همانند نسخه مصورش که امسال 100 امین سالگرد انتشار آن است، John Carter فیلمی است در مورد جوانی خوشتیپ، زنی زیبا، موجوداتی عجیب و کارهای غیرممکنی که تنها از پس یک قهرمان برمیاید. فیلمی که هدف آن غلبه از شیطان است و با وجود اینکه به شکلی ساخته شده تا بتوان سریهای بعدی اش را نیز در سالهای بعد اکران کرد، ولی داستان مستقلی محسوب میشود. در واقع برای فروش در گیشه تماشاگر را گروگان نمیگیرد.

    خلاصه فیلم
    John Carter قصه ای است اورژینال که قهرمانش، کاپیتانی است اهل ویرجینیا از دوره بعد از جنگ شهری که به سیاره مریخ (یا به زبان موجودات محلی بارسوم) منتقل شده است. تقاوت در نیروی جاذبه به Carter در بر روی سیاره ای که خود درگیر جنگی داخلی است توانایی و چابکی ای ویژه ای میدهد. برخورد اولیه Carter با موجودات محلی ای چهار دست، سبز پوست، شاخدار و مسلح ای است که توسط تار تارکاس با بازی William Dafoe رهبری میشوند و در ادامه منجر به نجات شاهزاده دیا توریس که قرار بوده برای حفظ صلح میان موجودان آبی و قرمز، توسط پدرش تاردوس مورس به عقد سرداری جنگی بنام ساب تان دربیاید، میگردد. دیا توریس از Carter میخواهد تا در مبارزه با نیروی های ساب تان به ملت او بپیوندد تا در عوض به او بگوید که چگونه به زمین باز گردد. اما این چیزها به همین سادگی هم نیست. تان توسط موجوداتی ابدی و نامیرا که سرگرمیشان به وجود آوردن و نابود کردن امپراطوریها در سراسر عالم است کنترل میشود. برای نجات دادن مریخ، Carter باید جبهه ای متحد بسازد تا بتوانند نقشه های ماتای شانگ را نقش برآب کنند!

    نقد وبرسی فیلم
    فیلم اولین تجربه اکشن کارگردانش Andrew Stanton است که در جستجوی نمو و وال-ای را نیز از کمپانی پیکسار در کارنامه اش دارد. فیلم به شدت وابسته به عناصر کامپیوتری است و انگار داستان های قبل از ماجراهای جنگ ستارگان را روایت میکند. اثر گرافیک کامپیوتری در همه جای فیلم چه پیش زمنیه و چه پس زمینه دیده میشود. آنقدری که میتوان ادعا کرد فرق چندانی با وال-ای ندارد. تنها چند انسان به جهانی که پر از انیمیشن و موجوات کامپیوتری است اضافه شده.
    سطح بازیگری برای چنین فیلمی مطلوب و کافی است. با بازیگرانی که بخاطر توانایی بازی در درام انتخاب نشده اند. نمونه بارز آن خود Taylor Kitsch در نقش Carter است که بدون لباس جذابتر بنظر میرسد و انگار دارد دیالوگهایش از رو میخواند. وی که آنقدر هم بدن عضلانی ندارد توانسته هیبت یک قهرمان به خوبی به تصویر بکشد.Lynn Collins برای نقش دیا توریس بسیار زیبا و جذاب است و با Kitsch زوج خوبی را تشکیل میدهند. اما نقشهای مکمل با بازیگرانی بهتری بازی میشود. Mark Strong و Dominic West موجودات بد داستان هستند. Ciaran Hinds نقش پدر و رهبر شهر هلیوم را بازی میکند و William Dafoe، Hayden Church و Samantha Morton نیز صداپیشگان سه "تارک" اصلی فیلم هستند.

    با وجود این که صحنه پردازی و مراحل تولید خوب انجام شده ولی متاسفانه، ارائه و نمایش فیلم بسیار ضعیف است. تبدیل به نسخه سه بعدی واقعاً افتضاح است. شاید بتوان آن را جزو پنج نمونه ضعیفی دانست که توانایی بالقوه به باد دادن زحمات تمامی عوامل تولید را دارند و بیچاره کسانی که این نسخه را برای تماشا انتخاب میکنند. تصاویر محو، صحنه های تاریک دیدن فیلم را واقعاً سخت میکند. البته بنظر من لازم هم نبود آن را تبدیل به سه بعدی کنند.
    تصمیم دیزنی برای جلوانداختن تاریخ نمایش از ماه های شلوغ تابستان به ماهی آرامتر مانند مارس، شاید به فروش آن در گیشه کمک کند. هرچند باز هم بعید است که بتواند سود زیادی را نصیب کمپانی کند و انگیزه ای باشد برای ساخت دنباله های آن. بعد از آنهمه اشتباه در تبدیل به نسخه سه بعدی واقعاً عجیب است که فیلم چگونه توانست خود را به اکران برساند. معروفترین اثر Rice Burrough یعنی تارزان الهامبخش فیلمهای بسیاری شد. اما این John Carter ای که من دیدم با اینکه اثر سرگرم کننده ایست ولی قدرت آن را ندارد تا آغاز گر دنباله سازیهای آینده باشد و بتوان از لحاظ تجاری روی آن حساب کرد.

    منبع: نقد فارسی

    ویرایش:kocholo.org
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  13. #13
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    پیش فرض

    نقد وبررسی فیلم The Woman in Black( بانوی سیاهپوش)



    نام فیلم : بانوی سیاهپوش -The Woman in Black

    کارگردان : James Watkins

    نویسنده : Susan Hill ، Jane Goldman

    بازیگران :

    aniel Radcliffe.Arthur Kipps -
    Misha Handley -Joseph Kipps - Ciarán Hinds.Daily

    ژانر : ترسناک

    درجه سنی : PG-13

    زمان : 95 دقیقه

    مقدمه
    بانوی سیاهپوش براساس رمانی به همین نام و به نویسندگی سوزان هیل ساخته شده است. پیش از این هم فیلمی تلویزیونی براساس این داستان ساخته شده بود که در سال 1989 به نمایش عمومی درآمد و استقبال خوبی هم از آن بعمل آمده بود. اما نسخه جدید که جیمز واتکینز آن را کارگردانی کرده فیلمی به مراتب بهتر از نسخه کلاسیک هست و به راحتی می تواند تماشاگر را بدون هیچ زحمتی بترساند!

    خلاصه فیلم
    آرتور کیپس با بازی دنیل ردکلیف وکیل جوانی است که همسرش را چندین سال قبل در جریان زایمان، از دست داده ولی هنوز هم نتوانسته غم از دست دادن او را فراموش کند. اما با اینحال آرتور می بایستی زندگی اش را بچرخاند به همین جهت برای انجام کاری به منطقه ایی دور افتاده در انگلستان سفر می کند، اما به محض وارد شدن به این شهر عجیب و غریب متوجه می شود که بچه های این شهر بطور اسرار آمیزی در حال مرگ هستند! آرتور پس از آگاهی از ماجرا سعی می کند تا با پرس و جو از اهالی محل به دلیل مشخصی برای این اتفاق دست پیدا کند اما مردم شهر علاقه ایی ندارند تا این وکیل جوان از راز آنها مطلع شود! اما نهایتاً آرتور با پیگیری هایی که انجام می دهد ، متوجه می شود خانه ایی که متعلق به موکلش بوده، تحت تسخیر یک روح زن قرار دارد. این روح که اصلاً هم با کسی شوخی ندارد، به دنبال چیزی گمشده می گیرد که هیچکس از آن اطلاعی ندارد. تنها نکته ایی که اهالی درباره این روح می دانند این هست که جان هرکسی که سر راهش باشد را می گیرد، به ویژه کودکان خردسال...

    نقد وبرسی فیلم
    بانوی سیاهپوش با تکیه بر فرمول های کلاسیک ژانر ترسناک ساخته شده و خوشختانه هیچ خبری از خشونت و خونریزی و رابطه فیزیکی در آن نیست. بانوی سیاهپوش در آغاز ما را آگاه می کند که بچه ها به دلائل ناشناخته ای در حال مرگ هستند، سپس ما با آرتور آشنا می شویم که همسرش را از دست داده و تنها یک پسر دارد. فصل آغازین فیلم و معرفی شخصیت ها به تماشاگر، به بهترین نحو احسن انجام گرفته و سپس نوبت به طرح موضوع اصلی داستان می رسد که « بانوی سیاهپوش » به خوبی از عهده این یکی هم برآمده. این فیلم برخلاف رویه معمول فیلمهای ترسناک که در آن شخصیت های داستان در همان فصل ابتدایی به مخاطب معرفی می شوند و سپس به نوبت به دیار باقی می شتابند، شخصیت های داستانش را به آهستگی وارد فیلم می کند تا تماشاگر کمتر بتواند ادامه داستان را پیش بینی کند. « بانوی سیاهپوش » به خصوص در فصل پایانی که پازل هایش را در کنار یکدیگر می چیند، یک غافلگیری کامل را برای تماشاگر رقم می زند که این فاکتور مثبت در کمتر فیلم ترسن3اکی دیده شده است. خوشبختانه پایان بندی قابل قبول « بانوی سیاهپوش » باعث می شود تا تماشاگر با چهره ای راضی از صندلی خود برخیزد و از ته دل کارگردان را تحسین کند چراکه مانند اغلب ساخته های ترسناک هالیوود، به شعورش توهین نکرده است!
    اما مهمترین هدف « بانوی سیاهپوش » ترساندن تماشاگرش هست. باید بگویم که « بانوی سیاهپوش » به خوبی از عهده این کار برآمده و به راحتی توانسته با کمترین امکانات ممکن، مخاطبینش را به وحشت بیندازد. در این فیلم همانطور که گفتم خبری از خونریزی و خشونت نیست و مانند بسیاری از ساخته های ترسناک هالیوود ، خبری از تجاوزهای وحشیانه هم نیست!


    در « بانوی سیاهپوش »، روح به شکل نگران کننده ایی در سرتاسر فیلم وجود دارد و حتی زمانی که شما احساس می کنید برای مدتی به خواب رفته، ناگهان سر و کله اش پیدا می شود و حسابی شما را عصبی می کند! خوشبختانه استفاده از کلیشه های عروسک بی جان که ناگهان جاندار می شوند! و یا دمیدن روح در اشیاء ،به خوبی استفاده شده و جیمز واتکینز در این مورد به هیچوجه زیاده روی نکرده است. روحِ سیاهپوش فیلم هم اگرچه احتمالاً در ابتدا شما را به خنده می اندازد اما در ادامه چنان حالتان را منقلب می کند که از رفت و آمد او کلافه می شوید!
    برخلاف انتظارم، دنیل ردکلیف هم در فیلم بازی قابل قبولی ارائه داده است. مشخصاً هیچکس نیست که در اولین برخورد با شخصیت آرتور ، به یاد هری پاتر و آن چوب کذایی اش نیفتد اما به شما قول می دهم که در 20 دقیقه اول، آن جادوگر از ذهنتان خارج شود و شما بتوانید به راحتی « ردکلیف » را در قالب یک وکیل جوان که پسری 4 ساله هم دارد باور کنید4. « ردکلیف» در « بانوی سیاهپوش » بسیار پخته تر از گذشته به نظر می رسد و می توانم بگویم که بازی خوب او، یکی از عوامل موفقیت فیلم به شمار می رود؛ البته کماکان معتقدم که سالها طول می کشد تا دیگر کسی او را با القابی نظیر « هری » یا « نیم وجبی جادوگر! » صدا نکند. سایرن هایندس هم تا جایی که پرداخت شخصیت اش اجازه داده تاثیرگذار بوده است. نقش دیلی که او ایفاگر آن است، از همان نقش های کلیشه ایی هست که به روح اعتقاد ندارند اما آخرش حسابی شیرفهم می شوند! در مجموع می توان گفت که تیم بازیگران فیلم « بانوی سیاهپوش » موفق ظاهر شده اند. یک نکته جالب هم درباره پسربجه 4 ساله فیلم باید بگویم و آن اینکه این پسربچه در واقع پسرخوانده واقعی « دنیل ردکلیف » هم به حساب می آید! ظاهراً « ردکلیف » به عوامل فیلم گفته بوده که حضور این پسربچه باعث می شود او راحت تر نقش را بازی کند!

    سخن آخر
    در آخر به طرفداران سینمای وحشت توصیه می کنم که بانوی سیاهپوش را تماشا کنند. البته به آن دسته از تماشاگرانی هم که علاقه وافری به خشونت در فیلمهای ترسناک دارند، توصیه می کنم که به هیچوجه به سراغ این فیلم نروند چراکه مطمئنا نا امید خواهند شد! « بانوی سیاهپوش » برای تماشاگرانی ساخته شده که ترجیح می دهند بترسند تا اینکه خون و خونریزی را نظاره گر باشند!


    منبع: moviemag

    ویرایش:
    kocholo.org
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  14. #14
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    Icon14 معرفی و نقد فیلم Chronicle -وقایع شمار



    نام فیلم: Chronicle -
    وقایع شمار

    کارگردان: جاش ترانک

    بازیگران: دین دوهان – آلکسی راسل – مایکل بی.جوردن – مایکل کلی – بو پترسون – اشلی هینشاو

    مدت زمان: 83 دقیقه


    درجه نمایشی: PG-13

    ژانر: ماجرایی / درام / سوپرقهرمانی

    امتیاز: 8

    محصول سال 2012


    خلاصه داستان بهمره نقد

    مقدمه
    وقایع شمار برآمده از اندیشه و تلاش تعدادی جوان گمنام در پشت و جلوی دوربین است. این فیلم به ما ثابت می کند که ژانر سوپرقهرمانی الزاما به بودجه ی گزاف و ستارگان نامدار نیازی ندارد و حتی در قالب چنین ژانری می توان یک داستان خوب و کامل را بیان کرد.

    وقایع شمار فیلم سرگرم کننده و غافلگیر کننده ای است که عناصر یک داستان اوریژینال سوپرقهرمانی, عناصر یک فیلم فانتزی علمی تخیلی, و عناصر یک درام خوب درباره ی نوجوانِ درگیر در مسئله ی بلوغ را در خود دارد. ما این فیلم خوب را مرهون مُشتی جوان با استعداد هستیم: جاش ترانک کارگردان 26 ساله ی فیلم است و وقایع شمار اولین تجربه ی کارگردانی او به شمار می رود. ماکس لندیس فیلمنامه نویس وقایع شمار, فرزند 26 ساله ی جان لندیس فیلمساز سرشناس آمریکایی است. دین دوهان, مایکل بی.جوردن و آلکس راسل, بازیگران فیلم, نیز همگی در اوان دهه ی سوم زندگی شان هستند. و باید اذعان کرد که این جوان ها کار خود را به نحو احسن انجام داده اند.

    خلاصه داستان
    سه شخصیت اصلی فیلم مشغول گذراندن آخرین سال تحصیلات دبیرستانی شان هستند. اندرو (دین دوهان) نوجوان غیرمعاشرتی و کم رویی است که علاقه ی زیادی به تصویربرداری ویدئویی دارد. او ترجیح می دهد که دنیای اطراف اش را از پشت عدسی دوربین ببیند. اندرو در مدرسه مورد آزار و اذیت هم مدرسه ای های زورگو و قلدرش قرار دارد. او در خانه هم با مشکلات زیادی روبرو است. مادر اندرو (بو پترسون) به شدت بیمار است و فاصله ی چندانی با مُردن ندارد. پدر اندرو (مایکل کلی) هم یک آدم الکلی است که از کتک زدن فرزندش هیچ ابایی ندارد. مت (آلکس راسل) که از اقوام نزدیک اندرو است تنها دوست اندرو به شمار می رود. مت آدم مردم داری است و رفتارهای بعضا خشن و پیش بینی ناپذیر اندرو را نمی پسندد. مت دوستی دارد به اسم استیو (مایکل بی.جوردن), که «پسر طلایی» مدرسه لقب گرفته است. استیو محبوب ترین شاگرد مدرسه است و او همه ی آن خصوصیاتی را که اندرو ندارد, دارد. در ادامه ی داستان, این سه نوجوان در داخل یک غار زیرزمینی شئی ای را کشف می کنند که ظاهرا متعلق به بیگانگان فضایی است. برخورد اندرو, مت و استیو با این شئی باعث می شود که آنها از قدرت های خارق العاده ای برخوردار شوند. آنها می توانند با قدرت ذهن خود اشیاء را جابه جا کنند. ظاهرا اندرو از مت و استیو قوی تر است که دلیل اش قدرت تمرکز بیشتر اوست. آنها در ابتدا از قدرت خود برای انجام شوخی های کوچولو استفاده می کنند. اما آنها هرچه بیشتر از قدرت هایشان استفاده می کنند قدرت هایشان بیشتر می شود. اندرو و دو دوست اش حالا حتی می توانند در آسمان به پرواز درآیند و به دیگران صدمه بزنند. آنها پیمان نامه ای را امضا می کنند که براساس آن نباید از قدرت هایشان علیه مردم استفاده بکنند. اما اندرو بعدا به این فکر می کند که موجودات قوی تر باید موجودات ضعیف تر را نابود کنند...

    نقد فیلم
    وقایع شمار از تمهیدِ «مستندنمایی» یا Found Footage که در فیلم های ژانرِ ترسناک معمول و رایج است استفاده می کند. اندرو عاشق تصویربرداری است و از هر چیزی فیلم می گیرد. همین تمهید به فیلمساز اجازه داده که از سبک روایت اول شخص در فیلم خود استفاده کند. جاش ترانک, کارگردان فیلم, برای اینکه بتواند شخصیت پشت دوربین – در اینجا, اندرو – را هم به تصویر بکشد, شخصیت دیگری را به فیلم اضافه کرده – کیسی (اشلی هینشاو), دوست مت – که از هر روز زندگی اش فیلم می گیرد و در وبلاگ اش می گذارد. به این ترتیب فیلمساز توانسته اندرو را هم به تصویر بکشد. همه ی این ها نوعی حالت موثق بودن به فیلم داده و ضریب واقع نمایی آن را بیشتر کرده است.

    وقایع شمار تحول تازه ای در فیلم های ژانر سوپرقهرمانی است; ژانری که به شدت نیازمند تحول و تنوع است. ما در همین یکی دو سال گذشته شاهد نمایش انبوهی از فیلم های پرهزینه ی سوپر قهرمانی بودیم که با شکست مطلق روبرو شدند. ظاهرا حالا وظیفه ی تعمیر و اصلاح این ژانر به عهده ی فیلم های کوچک تر و بی ادعای ژانر گذاشته شده; فیلم هایی مثل اردنگی (2010) و وقایع شمار. این فیلم های نادر گرچه در رده ی فیلم های سوپر قهرمانی ای مثل بتمن و سوپرمن و مرد عنکبوتی رده بندی می شوند اما در واقع شباهت چندانی به این فیلم ها ندارند.
    وقایع شمار از حیث داستان اوریژینال اش فیلم نامعمول و چه بسا منحصر به فردی است. ما در قصه ی این فیلم سه نوجوان معمولی را داریم که در یک مدرسه ی معمولی با مسایل و مشکلات معمولی دست و پنجه نرم می کنند. در اینجا هیچ خبری از عمو بن یا آلفرد یا پروفسور ایکس نیست. چالش پروتوگانیست ها, افزایش دادن قدرت هایشان به منظور نجات کره ی زمین از نابودی نیست. آنها, به جای این کار, فقط درصدد این هستند که به طریقی هویت های اصلی خود را حفظ بکنند و اجازه ندهند که تفاوت شان با دیگران سبب اختلال در زندگی عادی آنها شود. فیلم در عین حال, به ما یادآور می شود که استفاده ی غیرمسئولانه از «قدرت» می تواند چه عواقب بد و سهمگینی به همراه بیاورد.
    بازیگران فیلم تقریبا همگی ناشناخته و غیرمعروف هستند. این گمنامی به فیلمساز کمک کرده که بازیگران به راحتی در نقش هایشان پذیرفته شوند. فیلم هایی که مثل وقایع شمار از سبک اول شخص استفاده می کنند متکی بر نابود کردن موانعی هستند که میان کاراکترها و تماشاگران وجود دارد و در این نوع فیلم ها هیچ مانعی بدتر و دشوارتر از حضور یک بازیگر سرشناس بر روی پرده نیست.
    دیگر ویژگی ارزشمند وقایع شمار داستان آن است; داستانی که خوشبختانه به تمام و کمال روایت می شود. چون قرار نبوده که دنباله ای بر فیلم ساخته شود, پایان بندی کاملا در خدمت داستان و روایت فیلم است. ما خیلی ساده یک آغاز, و یک میانه و یک پایان داریم. فیلم معجونی از کمدی و تراژدی و طنز و غم است. و فیلم بیشتر از آنکه یک داستان سوپرقهرمانی باشد داستان یک بلوغ است.

    حرف آخر
    وقایع شمار این امید را برانگیخته که آینده ی درخشانی در انتظار کارگردان جوان اش است. تماشای فیلم را از دست ندهید.

    منبع: دنیای سینما

    ویرایش شده: kocholo.org

    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
  15. #15
    alone_man
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2010
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    8,279
    2,664
    5,010

    New 1 نقد و بررسی فیلم Mirror Mirror - آینه آینه



    کارگردان : Tarsem Singh
    نویسنده : Jacob Grimm
    بازیگران: Lily Collins, Julia Roberts ,Armie Hammer
    امتیاز:5.7 از 10

    خلاصه داستان :
    جولیا رابرتز در نقش ملکه ظالمی ظاهر می شود که سفید برفی را سالهاست در اسارت نگه داشته. او برای ادامه بقای خود قصد دارد با شاهزاده الکوت ازدواج کند اما وقتی شاهزاده، سفیدبرفی را می بیند اوضاع تغییر می کند ..

    نقد و بررسی فیلم

    فیلم « آینه! اِی آینه /Mirror Mirror»چشمان شما را به مجلس مجلل و باشکوه خیال میهمان می کند و یک بازی هم برای ذهنتان ترتیب دیده تا همینطور که عناصر داستان به هم بر می خورند و سر راه هم قرار می گیرند، آنها را در جای مناسب قرار دهید. این فیلم بازگویی وفادارانه ای از نسخه های برادران گریم یا والت دیزنی به شمار نمی رود، اما با اینحال نمیتوان آن را هجویه ای بر داستان اصلی یا داستانی مستقل دانست. در کل دیدن فیلم لذت بخش است. از تفاوت های اصلی داستان در این نسخه، نقش مهم و برجسته تری است که برای هفت کوتوله در نظر گرفته شده است، آنها در این فیلم گروه سرخوشی هستند که انگار به دنبال رابین هود می گردند. چیز دیگری هم که یادم نمی آید در نسخه های قبلی دیده باشم، مبارزه با یک شیر دال/ griffinغول پیکر است.
    فیلم همه ی ویژگی های ظاهری خود را به کارگردان اثر، تارسم سینگ/ Tarsem Singhمدیون است. سینگ که متولد هندوستان است، کار خود را با ساخت تبلیغات تجاری برای تلویزیون آغاز کرد و با ساخت دو فیلم «سلول/ The Cell» محصول 2000 و «سقوط/ The Fall» محصول 2006 به شهرت رسید. این دو فیلم از نظر جلوه های بصری جزو بهترین فیلم هایی بوده اند که در عمرم دیده ام. او عاشق مناظر خاص و بناهای عجیب و غریب و چشم نواز است و در تک تک کارهایش (که شامل فیلم تاحدی ناامید کننده ی «فنا ناپذیران/ The Immortals» محصول 2011 هم می شود)، لباس های طراحی شده توسط طراح لباس ژاپنی آثارش ایکو یوشیکا/Eiko Ishioka، آنچنان جلوه گر هستند که تک تک شخصیت ها و صحنه ها را تحت تأثیر قرار می دهند.

    این لباس ها واقعاً برازنده ی اندام جولیا رابرتز/Julia Roberts هستند. در اولین صحنه ای که او را می بینیم پیراهن نارنجی رنگ فوق العاده ای به تن دارد و روی یک تخت صدف شکل نشسته که مانند پس زمینه ای برای قاب گرفتن لباس عمل می کند. در ابتدای فیلم رابرتز سرزمینی را به ما معرفی می کند که خودش ملکه ی آن است. ملکه با کمک مجسمه ها و عروسک های کوچک ما را در جریان وقایع سالهای پیشین زندگی اش قرار می دهد و تعریف می کند که به همسری پادشاهی (با بازی شون بن/ Sean Bean) درآمده است که پس از مراسم ازدواج بی درنگ راهی جنگل شده و دیگر کسی او را ندیده است. در نتیجه ی این گریز، ملکه در جایگاه حاکمی مستبد که خراج های سنگین اش کمر رعایا را شکسته، بر سراسر قلمرو پادشاهی حکمرانی می کند. علاوه بر این او عنوان نامادری «سفید برفی» ( با بازی لیلی کالینز/Lily Collins) را هم به خود اختصاص می دهد و سفید برفی کوچک به دستور او تا 18 سالگی در قصر زندانی است.

    حکومت دچار بحران اقتصادی می شود. دستیار و خزانه دار ملکه، برایتون (با بازی نیتن لین/Nathan Lane) به او خبر ورشکستگی اش را می دهد. این اتفاق در بدترین زمان ممکن پیش آمده، زیرا درست در همین موقع شاهزاده الکوت (با بازی آرمی همر/Armie Hammer) وارد قلمرو پادشاهی شده است. ملکه خوب می داند اگر با شاهزاده ازدواج کند، او می تواند مشکلات اقتصادی اش را حل کند. مشکل اینجاست که ملکه در حال حاضر حتی از پس مخارج برگزاری مجلس رقص سلطنتی بر نمی آید و نقشه اش هم این بوده که در همین مجلس رقص مقدمات برقراری رابطه ی عاشقانه ای با شاهزاده را فراهم کند.
    تا او به خودش بجنبد، شاهزاده و سفید برفی همدیگر را دیده اند. هر دو در جنگل گشت می زدند که به گروهی راهزن سرخوش و خوش قلب، یعنی هفت کوتوله برخوردند.

    در این نسخه به جای شاهزاده، این سفید برفی است که با بوسه ی خود زندگی می بخشد. شباهت لیلی کالینز (دختر فیل کالینز/ Phil Collins) به آدری هپبرون/ Audrey Hepburn در بعضی از صنحه های این فیلم شگفت انگیز و زیرکانه است.
    لیلی کالینز دختر شیرین و معصومی ست، اما جولیا رابرتز با این ملکه ی مستبد و متکبری که تصویر کرده توجه بیننده را بیشتر به خود جلب می کند. اوی به تصویر خودش در آینه نگاه می کند و با آن مشورت می کند. تنها کارگردانی مانند تارسم سینگ آینه را در چنین موقعیت خاص و جالبی - روی یک بنای عجیب و غریب میان یک دریاچه - قرار می دهد. ملکه هرگز از تصویر خود نمی پرسد حق با چه کسی است و به همین خاطر هم از شنیدن پاسخ اجتناب ناپذیر این سؤال معاف می شود، اما غرور و وحشت ملکه از پیر شدن و بالا رفتن سن اش صحنه هایی برای درخشیدن بازی رابرتز فراهم می کند. مثلاً آن صحنه ی پیش از مجلس رقص را در نظر بگیرید که شبیه به کارهایی ست که زن ها در سالن های زیبایی و چشمه های آب گرم برای تغییر ظاهر خود انجام می دهند. لب هایش به کمک نیش زنبور واقعی برجسته سازی می شوند، موجودات کرم مانند حال بهم زنی پوست های گوشه ی ناخن هایش را می جوند و دست هایش را مانیکور می کنند و فضولات پرندگان مانند ماسک پاکسازی و تقویت کننده ی پوست روی صورتش می نشینند. درست است، فضولات پرندگان! جالب اینجاست که صحنه ی تولید این محصول زیبایی هم به وضوح نمایش داده می شود!

    حرف آخر

    همه ی این عناصر به خوبی در موقعیت مناسب قرار گرفته اند و جلوه های بصری فیلم فوق العاده است، اما گفتگو ها تقریباً بی روح از کار در آمده، فیلم از نظر کلی خسته کننده است و در دو موقعیت مشخص که به نیروی جذب و دافعه ی شدید نیاز است، جان مایه ی چندانی در کار نیست. منظورم نیروی دافعه و دشمنی میان ملکه و سفید برفی، و شور و شوق و علاقه ای ست که باید میان سفید برفی و شاهزاده وجود داشته باشد. داستان فیلم افسانه ای بی اهمیت است که با شکوه و تجمل در میان جزئیات صحنه ها می خرامد و به پایان می رسد. راستش را بخواهید تنها شخصیت هایی که به نظر می رسد واقعاً برای یکدیگر ارزش و اهمیت قائل باشند، همان هفت کوتوله ی مشهور داستان هستند.

    منتقد: راجرایبرت
    منبع:نقد فارسی
    حرفهای زیادی بلد نیستم من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفایم را دزدید

    ازعشق چیزی نمیدانم اما دوستت دارم کودکانه تر از انچه فکر کنی
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 26

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •