ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 19 از 19
  1. #1
    هانيه
    مدیر طنز و فال و سرگرمی

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    26,144
    17,537
    17,285

    Gadid ♥دلـــنوشـــ ـتـه هـاي ِعـلــی سلـــطــانــی ♥

    ♥دلـــنوشـــ ـتـه هـاي ِعـلــی سلـــطــانــی ♥



    +

    یه چند وقتی هست میشناسمش
    آدمِ محترمیه
    پرسید فلانی این دورور تاناکورا میشناسی؟
    گفتم واسه چی میخوای؟
    گفت یه کاپشنی، کُتی چیزی بگیرم، کلاهم داشته باشه...خیلی سرده، گوش آدم یخ میزنه... .
    پرسیدم چقد میخوای هزینه کنی؟
    نمیدونم به چی، اما یکم فکر کرد... یه دودوتا چهارتا کرد
    گفت زیر پنجاه تومن...مثلا سی چهل تومن... .
    .
    .
    .
    به فیش هایِ حقوقیِ چند صد میلیونی فکر میکنم
    به عدالت
    به خودم ، به تو... .
    .
    ای که دستت میرسد، کاری میکنی؟؟



    #علی سلطانی

    " در کـوشش گـریختن از دسـت خـویشتن
    چـون برگ بی مـزارم و چـون بـاد بی وطـن
    "

    +

  2. 2
  3. #16
    evin$
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    June 2019
    نوشته ها
    3,315
    533
    534

    پیش فرض

    من درسم را خوب خوانده بودم!!!
    آماده برای کنکوری موفق!
    همه چیز داشت خوب پیش می*رفت!
    از روی برنامه ی قبلی با تست ادبیات شروع کردم ...
    که ای کاش این کار را نمی*کردم!
    سوال اول آرایه ادبی بود
    شعری از هوشنگ ابتهاج....
    "بسترم ...صدف خالی یک تنهاییست
    و تو چون مروارید
    گردن آویز کسان دگری...."
    و نتیجه این شعر ....کنکوری با رتبه افتضاح بود...!
    راستش من
    سر جلسه کنکور
    تمام داستان های خفته در این شعر را به چشم دیدم!
    دیدم که اینگونه پریشان شدم!
    همه سرگرم تست زدن
    و پسرکی سرگردان در خیابان ....!
    نمیدانم هوشنگ ابتهاج را نبخشم یا مشاور را که گفت با ادبیات شروع کن ...حتما 100 میزنی!
    هیچ کدام فکر*ِ این جا را نکرده بودیم که قرار است طراح سوال....
    با یک شعر نیم خطی
    گذشته را گره بزند به آینده!
    .
    .
    فدای سرت ....
    دانشگاه آزاد زیاد هم بد نیست!
  4. 1
  5. #17
    evin$
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    June 2019
    نوشته ها
    3,315
    533
    534

    پیش فرض

    همه چیز از همان شب های کشدار تابستان شروع شد
    وقتی همسایه جدید طبقه ی بالایی بیخوابی به سرش می*زد و نیمه شب می*ایستاد در بالکن اتاق اش و یک موسیقی را مدام گوش می*داد و نگاه از ستاره ها برنمی*داشت...
    آن روزها زندگی برایم جز حالِ یکنواختی چیزی نداشت.
    اما به آن ساعت از شب که می*رسید تکیه می*دادم به نرده های بالکن و بدون اینکه خبر داشته باشد همراهش موسیقی گوش می*داد.
    بدون اینکه بفهمد شریک لحظه هایش شده بودم
    حتی سیگارم را وقتی روشن می*کردم که به اتاقش برگشته بود تا بوی بیتابی ام به مشامش نرسد.
    بعد از مدت ها ذوقِ کور شده ی نوشتن ام تازه شده بود اما جرات آشتی با قلم و کاغذ را نداشتم و تا خیالم از نبودن اش راحت می*شد در گیجیِ ناشی از بی*خوابی شروع می*کردم به بداهه گفتن هایی که از حرف هایش با ستاره ها نشات می*گرفت و همانجا در بالکن خوابم می*برد.
    چند باری در آسانسور دیده بودم اش،
    دختری با سرو وضعی نامرتب و موهای فرخورده ای که با شانه غریبه بودند و چشمانی که از آینه به لــ*ب هایم زل میزد تا شاید بگویم آن حرفی را که دهانم را خشک کرده بود.
    اما من به تنهایی عادت کرده بودم و ترس به اعترافِ دوست داشتن تمام جانم را فرا میگرفت و رضایت میدادم به همان موسیقی و نیمه شب های پرالتهابی که مخفیانه همراهی اش میکردم و به خیال بوییدن آغوشش به خواب میرفتم.
    او در گذشته جا مانده بود و خاطرات تلخ اش تنها نقطه ی اشتراک شب هایش با من بود و من همانند سینمایی متروک بودم که مدام در حال اکران یک فیلم بی سروته بود
    یک فیلم بی سر و ته که تمام بلیت هایش را از قبل به آتش کشیده بودند تا هیچ کس روی صندلی هایش به تماشا ننشیند.
    شب های زیادی به همین ترتیب می*گذشت و تا نزدیک صبح بی خبر از حالِ هم، همراه هم بودیم تا اینکه سه شبِ متوالی سر قرارش با آسمان نیامد!
    صبح روز چهارم جلوی درب خانه اش رفتم اما هر چه در زدم باز نکرد و فهمیدم سه روز است از خانه بیرون نیامده...درب را شکستم و داخل شدم و یکراست به سمت اتاق خوابش رفتم
    بی خوابی هایش تمام شده بود و برای همیشه چشم هایش را بسته بود.
    با قاب عکسی در آغـ*وش
    و شیشه ی قرصی خالی روی میز کنار تخت خوابش.
    دیوار اتاق پر بود از شعرهایی که به خیالم هیچوقت نفهمید برایش میخواندم.
    گرچه فهمیده بود اما هیچوقت نگفت...
    نگفت
    چون گاهی آدم به جایی می*رسد که توان شروعی دوباره را ندارد
    به جایی می*رسد که هیچ آینده ای را با گذشته اش طاق نمی*زند
    اینجا نقطه ی پایان است
    پایانی که انگار هیچ وقت هیچ نقطه ی آغازی نداشت!
  6. #18
    evin$
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    June 2019
    نوشته ها
    3,315
    533
    534

    پیش فرض

    امروز را در همین امروز زندگی کن
    هیچ معلوم نیست
    فردایی که بخاطرش
    لحظاتت را در نطفه خفه میکنی
    همانی باشد که دلت میخواسته!
    آدمیزاد هیچ گاه مقصدی ثابت نداشته
    مدام در تلاش برای رسیدن است
    اما قبل از اینکه برسد
    مقصدش را تغییر میدهد!
    و در این میان انقدر عجله دارد
    که زیبایی های مسیر را نمیبیند...
  7. #19
    evin$
    كوچولو رسمي
    کوچولوووو خیلی فعال

    تاریخ عضویت
    June 2019
    نوشته ها
    3,315
    533
    534

    پیش فرض

    موتا جان می گفت همه ی آدم ها یک منِ دیگر توی وجو*دشان هست که هیچ شباهتی به منِ حاضرشان ندارد.
    آدم های ترسو یک شجاع درونشان زندگی می کند
    آدم های خجالتی یک منِ بی آبرو دارند و آدم های صبور یک منِ طغیانگر و آدم های پرچنب و جوش یک فرد افسرده
    درون شان خواب است و فقط کافی است طی یک فرایند یا توی یک موقعیت به خصوص آن منِ خفته ی درون شان که همیشه از آن فرار کرده اند بیدار شود
    و البته معتقد بود که تمام کارهای بزرگ دنیا در خلال بیدار شدن آن منِ خفته داده است.
صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از 16 به 19 از 19

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •