ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 11 از 11
  1. #1
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    15,592
    9,112
    8,886

    Gadid ♥دلـــنوشـــ ـتـه هـاي ِعـلــی سلـــطــانــی ♥

    ♥دلـــنوشـــ ـتـه هـاي ِعـلــی سلـــطــانــی ♥



    +

    یه چند وقتی هست میشناسمش
    آدمِ محترمیه
    پرسید فلانی این دورور تاناکورا میشناسی؟
    گفتم واسه چی میخوای؟
    گفت یه کاپشنی، کُتی چیزی بگیرم، کلاهم داشته باشه...خیلی سرده، گوش آدم یخ میزنه... .
    پرسیدم چقد میخوای هزینه کنی؟
    نمیدونم به چی، اما یکم فکر کرد... یه دودوتا چهارتا کرد
    گفت زیر پنجاه تومن...مثلا سی چهل تومن... .
    .
    .
    .
    به فیش هایِ حقوقیِ چند صد میلیونی فکر میکنم
    به عدالت
    به خودم ، به تو... .
    .
    ای که دستت میرسد، کاری میکنی؟؟



    #علی سلطانی

    [ بعضی هـا آرامــش مطلـق انـد
    لبخنـــدشـان
    تـلالـو بـرق چشـم هـایشـان
    بعضی هـا بـودنشـان
    همیـن
    ســاده بودنشـان
    همیـن نفـس کشیـدنشـان
    یک عـالمـه لبخنــد مینشـاند گـوشـه لبمــان
    ومن چقــدر دوســت دارم این
    بعضی هــارا ]




    .
  2. 2
  3. #2
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    15,592
    9,112
    8,886

    پیش فرض

    آن اخبار را خاموش کن عزیزم...
    این ها بازیِ سیاست است
    ترامپ یا کلینتون به ما چه ربطی دارد؟
    باور کن هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیافتد
    اخبار را خاموش کن
    صدای آن موسیقی را بالا ببر
    دو قهوه بریز
    بیا بنشین کنارم
    بیا بنشین کنارم
    و گیسویت را پخش کن روی شانه ات
    سرت را بگذار روی سینه ام... .
    حیف است این آرامش دونفره را بر هم بزنیم... .
    دنیایِ من اندکی فرق دارد
    دنیای من دست هیچ کدام از این سیاستمداران نیست
    دنیای من... .
    دستِ چشمانِ توست
    دست چشمانِ متعجب ات قبل از بوسه...!
    سیاست بازی را بگذار برای مردمی که دوست دارند بازیگر این سریالِ سراسر دروغ باشند... .
    تو شخصیتِ اصلیِ زندگی نامه ی من باش
    آن اخبار را خاموش کن
    بیا بنشین کنارم
    فرصت زیستن کم است
    زیستن در عطرِ آغوشِ هم
    .
    آسمان ابری شده
    نور را کم کن
    موسیقی را زیاد
    بیا بشین کنارم
    از لب هایت بوسه می بارد
    گلِ سَرَت چشمک میزند
    موهایت بافتن میخواهد...
    .
    #علی_سلطانی




    [ بعضی هـا آرامــش مطلـق انـد
    لبخنـــدشـان
    تـلالـو بـرق چشـم هـایشـان
    بعضی هـا بـودنشـان
    همیـن
    ســاده بودنشـان
    همیـن نفـس کشیـدنشـان
    یک عـالمـه لبخنــد مینشـاند گـوشـه لبمــان
    ومن چقــدر دوســت دارم این
    بعضی هــارا ]




    .
  4. #3
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    15,592
    9,112
    8,886

    پیش فرض

    آدم ها تاریخ مصرف دار شده اند!
    بعد از مدتی تلخ میشوند!
    هنگام انتخابشان خوب دقت کن...
    انقضای بعضی ها خیلی کم است و نباید سمتشان رفت.
    اما امان از آن هایی که تاریخشان تقلبی ست...!
    گولشان را نباید خورد که بد مسمومیَتی به دنبال دارد...!
    می آیند و حرف میزنند ....حرف میزنند و فقط حرف میزنند!
    خب آدم است دیگر
    برای حرف ها رویا می سازد...
    با حرف ها زندگی میکند
    یک دوستت دارم میشنود و هزار بار با خودش تکرار میکند
    چرا که باور کرده است
    اما پایِ عمل کردن به حرف که میرسد رنگ عوض میکنند... .
    بهانه گیری هایشان شروع میشود
    سکوت ها
    تلخ شدن ها
    حالا تو میمانی با آدمی که انگار نمی شناسی اش
    با آدمی که از تو فاصله میگیرد
    با عشقی که بلاتکلیف شده!
    حالَت از این تغییرِ رفتار به هم میخورد
    و دیگر توانِ تحمل کردنِ نبودن اش در حالی که هست را نداری... .
    قلب ات را میانِ دستانت میگیری
    رویاهایت را سَر میبری
    و ترجیح میدهی نباشد
    تا اینکه باشد و انگار نیست!
    .
    رفتنِ کسی که به بودن اش عادت کرده ای سخت است!
    سخت که چه عرض کنم....رفتن اش اصلا در مخیله ات نمیگنجد و همیشه با خودت فکر میکردی اگر نباشد میمیرم!
    اما خب دیگر نمیتوانی تغییر حالتش را
    تحمل کنی
    .
    او تو را به تَب گرفته است
    که به مرگ راضی شده ای!

    #علی_سلطانی




    [ بعضی هـا آرامــش مطلـق انـد
    لبخنـــدشـان
    تـلالـو بـرق چشـم هـایشـان
    بعضی هـا بـودنشـان
    همیـن
    ســاده بودنشـان
    همیـن نفـس کشیـدنشـان
    یک عـالمـه لبخنــد مینشـاند گـوشـه لبمــان
    ومن چقــدر دوســت دارم این
    بعضی هــارا ]




    .
  5. 1
  6. #4
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    15,592
    9,112
    8,886

    پیش فرض


    روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف دبستان بود!
    هر چه فکر میکنم
    باقی عمر،تکلیفمان بلاتکلیفی بود و بس..!
    در همان دوران دبستان هم وقتی با موضوع انشای علم بهتر است یا ثروت مواجه شدیم
    یک نگاهی به هم میزی مان انداختیم که پدرش کارمند بود...زیپ کیفش را با نخ و سوزن دوخته بودند و سرِ زانوهایش وصله داشت...یک نگاه هم انداختیم به آن پسرِ شکم گنده ی ته کلاس که مادرش با یک مدل ماشین میرساندش و پدرش با یک مدل ماشینِ دیگر می آمد دنبالش...خودش میگفت پدرم چهار کلاس سواد دارد،همیشه ی خدا هم دوستش را فلافل و سِون آپ مهمان میکرد!
    آن روزها اختلافات را میدیدیم وآخر نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت!؟هر چند آقای معلم اصرار داشت علم اما من چند باری وقتی ماشین قراضه اش روشن نمیشد لب خوانی کرده بودم که با خودش تکرار میکرد..ثروت ثروت!و اینگونه ما بلاتکلیف ماندیم کدام بهتر است و سمت کدام برویم!؟
    دبستان تمام شد و گفتند میروید راهنمایی تا راهنمایی تان کنند!
    گران تمام شد این راهنمایی!
    گران تمام شد وقتی معلمِ پرورشی آمد و روی تخته نوشت بچه چگونه بوجود می آید؟مسئله راباز کرد و هاج و واج مانده بودیم...بعدش هم تا مدتی پدرمان را بد نگاه میکردیم ونمیتوانستیم مادر را ببوسیم...تازه یک دوستی داشتم در آن دوران میگفت هر شب بین پدر و مادرم میخوابم و حواسم هست دست از پا خطا نکنند...خلاصه راهنماییمان نکردند که هیچ بدتر چشم و گوشمان باز شد و خوردیم به دوران بلوغ و جلو و عقب کشیدن فیلم های خارجکی تالحظه ی وصال...هیچ وقت هم وصال تمام و کمال صورت نمیگرفت و ما یک دست روی موسِ کامپیوتر ودست دیگر در جیب بلاتکلیف میماندیم!
    با اولین نگاهِ معنا دارِ جنس مخالف عاشق شدیم...!
    عاشق شدیم و کِی جرات داشتیم ابراز کنیم؟معشوقه رفت وبلاتکلیف ماندیم که چه شد،چه برسر دل ماآمد؟!
    کمی بزرگتر شدیم و بحث ترس از آینده آمد وسط...انتخابِ رشته و سرنوشت!
    هر کس در هر صنفی بود ما را به آن سمت میکشید!درهمین بلاتکلیفی رشته ای راانتخاب کردیم که ازهر زاویه ای نگاه میکردی هیچ ربطی به مانداشت..!
    بعد هم دانشجو شدیم که این نام،خودِ خودِ بلاتکلیفی ست!
    حتمن قراراست چند صباح دیگربه این دلیل که پدر مادر دوست دارند نوه شان را ببینند بالبخندی گشاد تن به ازدواج میدهیم و بعد هی سگ دو میزنیم که خانه بخریم که مدل ماشینمان را عوض کنیم که بچه بزرگ کنیم که از گرسنگی نمیریم!
    ما کی قرار است خودمان را پیداکنیم؟
    نفس راحت بکشیم..نفس راحت بدون ترس از آینده،بدون بلاتکلیفی!
    باور کن
    روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف و مشقِ شب دبستان بود!
    .
    #علی_سلطانی

    .

    [ بعضی هـا آرامــش مطلـق انـد
    لبخنـــدشـان
    تـلالـو بـرق چشـم هـایشـان
    بعضی هـا بـودنشـان
    همیـن
    ســاده بودنشـان
    همیـن نفـس کشیـدنشـان
    یک عـالمـه لبخنــد مینشـاند گـوشـه لبمــان
    ومن چقــدر دوســت دارم این
    بعضی هــارا ]




    .
  7. 2
  8. #5
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,258
    10,353
    18,806

    پیش فرض

    بعد از ظهرهای جمعه
    هول و هوش ساعت هفت
    منتظر تماسش بودم
    زنگ می زد و کلی شاکی بود!
    می گفت:
    نمی بینی هوا چقدر لعنتی شده؟!
    تو فکر نمی کنی شاید من دلم قهوه می خواهد؟!
    شاید من دلم می خواهد وسط خیابان کلافه ات کنم!
    اصلا دلم می خواهد بازویم را نیشگون بگیری!
    واقعا که چقدر بی فکری...
    آنقدر می گفت تا بگویم:
    یک ساعت دیگه دم در کافه ...
    عزیزم بعدازظهر جمعه است
    هوا هم که لعنتی شده،
    احیانا من نباید به تو زنگ بزنم؟!
    احیانا دلت دیوانه بازی نمی خواهد؟!
    هر چند مدت هاست نمی آیی
    اما من مثل هر هفته آماده شده ام
    یک ساعت دیگه دم در کافه ...


    | علی سلطانی |

    آدم که دلش بگیرد دردش را به کدام پنجره بگوید
    که دهانش پیشِ هر غریبه ای باز نشود
    ...
    ؟


  9. 1
  10. #6
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,258
    10,353
    18,806

    پیش فرض

    +هیچ فکر میکردی اینجا همدیگه رو ببینیم؟
    بعد از این همه مدت
    _هیچ فکر نمیکردم بتونم این همه مدت نبینمت..!
    +آخرین حرفت یادم نمیره... جروبحثمون که تموم شد گفتی تو میری اما من میمونم تو حس و حال این رابطه.... .
    موندی؟
    _هنوزم همونجوری میخندی
    +هنوزم همونجوری سیگار میکشی
    _ما چطور این همه مدت بدونِ هم زندگی کردیم؟
    +آدم به همه چی عادت میکنه
    _من به بودنِ تو عادت کرده بودم
    +پس موندی
    _میشنوی صدای آسمونو؟
    +آسمون که میگرفت...صدای رعد و برق که میومد جلو درمون منتظرم بودی... .
    لباس گرم نمیپوشیدم که وقتی بارون زد بغلم کنی خیس نشم...
    _اَبرایِ پاییز بغض دارن...
    +دستتو میگرفتم و با اولین قطره ی بارون چشمامو میبستم...هی حرف میزدی...هی حرف میزدی...انقدر راه میرفتیم که بارون بند بیاد... .
    وقتی خیسیِ صورتمو با آستینت خشک میکردی دلم میرفت واست... .
    _یه بار تو همون خیابون دیدمت...روی همون نیمکت...بارون نمیومد اما صورتت خیس شده بود
    +ابرای پاییز بغض دارن...
    _مثل امشب مثل دیشب...مثل تموم این مدت که نبودی و تقویم رو پاییزِ اون سال قفل کرد
    +میخواد بارون بگیره...من دارم میرم همون خیابون...میخوام قدم بزنم...با چشمای بسته...نمیای؟
    _تو خیلی وقته رفتی... .
    منم خیلی وقته موندم!
    +میخوام برگردم
    _آدمی که رفته میتونه برگرده اما آدمی که مونده راهی واسه برگشتن نداره... .
    برو همون خیابون
    زیر بارون قدم بزن
    با چشمای بسته
    فقط این دفعه لباس گرم بپوش
    چترم با خودت ببر که صورتت خیس نشه...


    | علی سلطانی |

    آدم که دلش بگیرد دردش را به کدام پنجره بگوید
    که دهانش پیشِ هر غریبه ای باز نشود
    ...
    ؟


  11. 1
  12. #7
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,258
    10,353
    18,806

    پیش فرض

    " نه "گفتن را یاد بگیر!
    این" نون و ه " در کنار هم کلمه ی مقدسی ساخته اند!
    در مقابل خواسته هایت که باعث حقارت تو میشوند بگو ...نه!
    یک نفر هر چقدر گستاخانه و بی شرمانه که می خواسته با تو رفتار کرده و حالا دلت میخواهد به او پیام بدهی....؟!
    به دلت بگو نه!
    "بعضی ها ارزش معاشرت ندارند"
    دوستت از تو کاری را میخواهد انجام بدهی که وجدانت قبول نمیکند... بگو نه!
    "قبول که دوست توست اما هیچ چیز ارزش وجدان درد را ندارد"
    از تو میخواهند به جایی بروی که آدم ها و رفتارهایشان عذابت میدهند...بگو نه!

    "با لحظات عمرت که رودربایستی نداری"

    پیرمردی در مترو سرپا ایستاده و تو نشسته ای!
    پایت هم درد میکند و احتمالن خسته ای...به پاهایت بگو نه!
    "میچسبد گاهی با خودت بجنگی، میچسبد و شیرین است"
    روزی با یک نفر رابطه داشته ای و او خیلی خودخواهانه تو را رها کرده و رفته و حالا دوباره برگشته و فیلش یاد هندوستان کرده است ....بگو نه!
    "تو حق نداری خودت را بازیچه ی هوس دیگران کنی که مثل کشو بیایند و بروند!"

    هرگاه یک جایی گیر کردی که احساست گفت" بلی "و عقلت گفت "خیر" به حرف (عقل) ات گوش کن تا زندگی ات از چهارچوب خارج نشود!

    میدانی چیست رفیق...؟

    یک جاهایی اگر نگویی نه!
    تمام رنج ها و استرس ها و حقارت ها
    به تو و زندگی ات "آری" میگویند.

    البته که مختاری
    فقط اگر نتوانستی "نه" بگویی.. .
    لطف کن و ناله هایت را پیش من نیاور!

    آدم که دلش بگیرد دردش را به کدام پنجره بگوید
    که دهانش پیشِ هر غریبه ای باز نشود
    ...
    ؟


  13. 1
  14. #8
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,258
    10,353
    18,806

    پیش فرض


    آدم ها تاریخ مصرف دار شده اند!
    بعد از مدتی تلخ میشوند!
    هنگام انتخابشان خوب دقت کن...
    انقضای بعضی ها خیلی کم است و نباید سمتشان رفت.
    اما امان از آن هایی که تاریخشان تقلبی ست...!
    گولشان را نباید خورد که بد مسمومیَتی به دنبال دارد...!
    می آیند و حرف میزنند ....حرف میزنند و فقط حرف میزنند!
    خب آدم است دیگر
    برای حرف ها رویا می سازد...
    با حرف ها زندگی میکند
    یک دوستت دارم میشنود و هزار بار با خودش تکرار میکند

    چرا که باور کرده است
    اما پایِ عمل کردن به حرف که میرسد ...
    اما پایِ عمل کردن به حرف که میرسد رنگ عوض میکنند... .
    بهانه گیری هایشان شروع میشود
    سکوت ها
    تلخ شدن ها
    حالا تو میمانی با آدمی که انگار نمی شناسی اش
    با آدمی که از تو فاصله میگیرد
    با عشقی که بلاتکلیف شده!
    حالَت از این تغییرِ رفتار به هم میخورد
    و دیگر توانِ تحمل کردنِ نبودن اش در حالی که هست را نداری... .
    قلب ات را میانِ دستانت میگیری
    رویاهایت را سَر میبُری
    و ترجیح میدهی نباشد
    تا اینکه باشد و انگار نیست!
    .
    رفتنِ کسی که به بودن اش عادت کرده ای سخت است!
    سخت که چه عرض کنم....رفتن اش اصلا در مخیله ات نمیگنجد و همیشه با خودت فکر میکردی اگر نباشد میمیرم!
    اما خب دیگر نمیتوانی تغییر حالتش را
    تحمل کنی
    .
    او تو را به تَب گرفته است
    که به مرگ راضی شده ای!

    آدم که دلش بگیرد دردش را به کدام پنجره بگوید
    که دهانش پیشِ هر غریبه ای باز نشود
    ...
    ؟


  15. 2
  16. #9
    هانيه
    مدیر طنز و فال و SMS

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    February 2012
    محل سکونت
    زير ســايـه خـُـ♥ــدا
    نوشته ها
    15,592
    9,112
    8,886

    پیش فرض

    مراقب باشید در رابطه هایتان هیچ کاری را تکرار نکنید!
    تکرار یک چیز تبدیل به عادت میشود
    و ترک عادت موجب مرض است!
    مرض یعنی سر ساعت و دقیقه ای بخصوص چشمت را بدوزی به گوشیِ تلفن اما هی زنگ نخورد..!
    یعنی در گپ زدن با کسی هستی و او وسط حرف هایش تکه کلامی را استفاده میکند...وسط حرف هایش خیره میشوی به نقطه ای و باقیِ حرف هایش را نمیشنوی...!
    یعنی همان میز و دوصندلی، کنج همان کافه ای که هر دفعه قسم میخوری دیگر پایم را اینجا نمیگذارم اما قدم هایت این مسیر را حفظ اند!
    یعنی همان خیابانی که جرات پا گذاشتن روی سنگ فرش هایش را نداری...
    همان آهنگی که جرات گوش دادنش را نداری...
    صندلی های همان سینمایی که آخر هر هفته رزرو میشود و خالی می ماند!
    یعنی آخر شب انتظار شعر و شب بخیر را کشیدن...!
    تکرار یک چیز تبدیل به عادت میشود و
    ترک عادت مرض است...!
    .
    #علی_سلطانی



    [ بعضی هـا آرامــش مطلـق انـد
    لبخنـــدشـان
    تـلالـو بـرق چشـم هـایشـان
    بعضی هـا بـودنشـان
    همیـن
    ســاده بودنشـان
    همیـن نفـس کشیـدنشـان
    یک عـالمـه لبخنــد مینشـاند گـوشـه لبمــان
    ومن چقــدر دوســت دارم این
    بعضی هــارا ]




    .
  17. 2
  18. #10
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    14,258
    10,353
    18,806

    پیش فرض

    امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!
    و بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.
    وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!
    دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.
    سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.
    "مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"
    به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.
    گفت چشمات خستس ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!
    گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم
    بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.
    چند دقیقه گذشت....
    ولی ساکت بود.
    دو هزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....
    فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرفاش ...بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم...بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم...بدون خیلی کارایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...
    واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن
    اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟
    کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!
    بذار یه چیزی بهت بگم رفیق
    به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.

    | علی سلطانی |

    آدم که دلش بگیرد دردش را به کدام پنجره بگوید
    که دهانش پیشِ هر غریبه ای باز نشود
    ...
    ؟


  19. 2
  20. #11
    moh@mad
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    December 2015
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    10,602
    2,303
    2,666

    پیش فرض

    گاهی دست خودت را بگیر و به خرید برو
    برای آخر هفته ات برنامه ی سینما و تاتر بچین
    خودت را به نوشیدن یک قهوه در کافه ای که دوست داری دعوت کن
    چشمانت را ببند و برای خودت یک موزیک آرام بگذار
    بیخیال ماشین و اتوبوس و مترو، مسیر تکراری هر روز را قدم بزن
    کتابی که دوست داری را به خودت هدیه کن
    برای گلدان اتاق خوابت گلهای خوشبو بگیر
    در دفترچه ی روزانه ات بنویس
    تو قرار است از لحظاتی که میگذرد لذت ببری...
    خلاصه که به خودت
    به علایقت احترام بگذار
    میدانی چیست رفیق؟
    عشق زیباست
    دوست باید باشد
    اما حال زندگی وقتی خوب میشود
    که هوای خودت را داشته باشی...




    امروز مرهمی جز عشق که ذات درد است
    برای زخم های زندگی نمی شناسم

    چه شگفت است عشق ، که هم زخم است و هم مرهم

  21. 1
نمایش نتایج: از 1 به 11 از 11

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •