ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 8 از 8 نخست ... 345678
نمایش نتایج: از 106 به 110 از 110
  1. #1
    ...helena...
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    July 2019
    محل سکونت
    تو دل یه کهکشان
    نوشته ها
    5,119
    4,120
    2,378

    New22 اشعار طاهره اباذری هریس

    سلام دوستای گلم





    تو این تاپیک هرچی از طاهره اباذری هریس باشه میزارم !عکسنوشته های شعراش و...


    بیوگرافی :

    تاریخ تولد :
    پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۷۳
    جنسیت : زن

    شغل : دانشجوی هوشبری علوم پزشکی تبریز

    محل سکونت : تبریز_ هریس











  2. 4
  3. #106
    ...helena...
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    July 2019
    محل سکونت
    تو دل یه کهکشان
    نوشته ها
    5,119
    4,120
    2,378

    پیش فرض






  4. 1
  5. #107
    ...helena...
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    July 2019
    محل سکونت
    تو دل یه کهکشان
    نوشته ها
    5,119
    4,120
    2,378

    پیش فرض

    بعد این همه سال دیدمش.
    از موهای سفید کنار شقیقه وچین و چروکای صورتامون و جاافتادگی و سن و سالمون که فاکتور میگرفتیم فرقی نکرده بودیم،همون آدمای سابق بودیم!!!
    میدونستم بالاخره یه روزی دوباره روبه رو میشیم باهم،با حقیقت!
    انگار میترسیدیم همدیگه رو نگاه کنیم یا حرفی بزنیم،پشت پا زده بودیم به اون همه ادعای عاشقی،کم چیزی نبود!
    سکوتو شکست:
    "نمیخواستم اذیت شی با دیدنم،اما دلم به حرفم نبود مثل همیشه،نمیتونستم این چندلحظه ی کوتاه کنارت بودنو ازش دریغ کنم!"
    نگاهش نکردم:
    "دلت خیلی سال قبل دیگه منو نخواست"
    صدای پوزخندشو شنیدم:
    "یادت نیس؟!خودت خواستی بری"
    بغضم گرفت:
    "تو نگفتی نرو،نگفتی بمون،نگفتی..."
    صداش خش دارتر شد:
    "فکر کردم اگه بری پیشرفت میکنی،خوشبخت تر میشی،اگه با من میموندی شاید..."
    بی اینکه نگاهش کنم،خیره به درخشش دست بند طلایی دستم گفتم:
    "اول ابتدایی بودم،یادمه بغل دستیم یه دختر فیس و افاده ای لوس بود که فخر میفروخت به همه به خاطر داشته هاش،من مثل اون نبودم،از دیوار راست بالا میرفتم،شیطون بودم،مثل اون دامنای رنگی و پف دار و جورابای توری نمی پوشیدم،مامان حریفم نمیشد واسه پوشیدن همچین چیزایی،بابا مرید بود و من مراد!دوست داشت قوی و محکم بار بیام،کشتی گیر بزرگی بود قبلنا،باهام میجنگید،کشتی میگرفت،یادم می داد با پسربچه های توو کوچه که دعوام شد نترسم و فرار نکنم و ضربه فنیشون کنم،میخواست مرد بارم بیاره،غافل ازینکه تهش همون دخترک شاعر شکننده م!
    اون سال دوچرخه های اسپورت مد شده بودن و حسابی دلمو برده بودنو من یکیشو میخواستم هرجوری که بود!مامانو واسطه کردم بگه به بابا که یکی برام بگیره،بابا هم گفت اگه شاگرد اول شم بهترینشو برام میگیره و چی بهتر از این!از همون روز کارم شد کله کردن توو کتابا و درس خوندن و با رویای دوچرخه خوابیدن و بیدار شدن و تماشا کردن اون دوچرخه ی خوشگل پشت ویترین مغازه ی نزدیک مدرسه.یه ماه مونده به آخر مدرسه ها اما همه چیز عوض شد،اون دخترک لوس با یه دست بند طلای پر زرق و برق و سرو صدا اومد سرکلاس که جیرینگ جیرینگشو موقع املا نوشتن افتضاحش، حسابی به رخم میکشید و میگفت مادربزرگش براش گرفته،من پدربزرگ و مادربزرگ پر مهر و محبتی نداشتم که همچین کاری برام کنن ولی عوضش بابام بود!به خودم قول دادم یکی بهتر از مال اونو بگیرم تا روشو کم کنم و رویای قبل از خواب قدیمی جاشو داد به فکر و ذکر انتقام و به ظاهر این عذاب لذتش بیشتر بود از شیرینی رویام! مامان با دست بند بیشتر موافق بود،هرچی نباشه دخترونه تر بود!
    گذشت تا کارنامه مو گرفتم و شاگرد اول که هیچ، دانش آموز ممتاز کل منطقه شدم،اینا مهم نبود،مهم انتقام بود!
    یادمه،کل روزو تا بابا بیاد نشستم توو حیاط و تا درو باز کرد پریدم بغلش و با ذوق کارنامه رو نشونش دادم،خندید و به عادت همیشه ش پیشونیمو بوسیدو گفت که فردا میریم و اون دوچرخه رو برام میگیره،با ذوق گفتم دیگه اونو نمیخوامش،بریم برام دست بند بخریم که جیرینگ جیرینگم صدا بده و برق بزنه،بابا فقط نگاه چشام کرد و انگار تا ته فکرمو خوند،روی موهامو بوسید و گفت هرچی من بخوام همونه!
    خوشحال بودم اما بابا تا شب دیگه کلمه ای باهام حرف نزد،شب بعد از اینکه همه خوابیدن اومد بالا سرمو آروم صدام زد،بیدار بودم،پریدم بغلش،اون شب بهم گفت که براش هیچ فرقی نداره که برام دوچرخه بگیره یا دست بند طلا،گفت درسته طلا قیمتش همیشه روشه،به ظاهر بهتره،با ارزشتره،موندگار تره،شاید دوچرخه دوروز دیگه از چشمم بیفته اما اگه الان نداشته باشمش شاید دیگه فرصتی نداشته باشم واسه یاد گرفتن دوچرخه سواری،دیگه نتونم بفهمم چه لذتی داره هی زمین بخوری و پاشی و آخرش بتونی بدون چرخ کمکی سوار دوچرخه*ت شی،نشه حس کنم چه کیفی داره وقتی با آخرین سرعت میری و فرمونو ول میکنی،چه عشقی داره توی مسابقه با بچه های محل اول شم،یا دیگه نشه اون حس رهایی موهای پریشون سیاهمو توو باد ترک دوچرخه تجربه کنم،گفت ده سال دیگه م میشه طلا خرید،اما بچگیاتو شوق پدال زدن با دوچرخه رو نه
    گفت بعضی وقتا بین خوب و خوب تر، باید محکم وایسی روی خوبه،گفت خوب تر همیشم بهترین انتخاب نیست،
    گفت یه وقتایی باید ریسک کرد،خطر کرد برای اون چیزی که میدونی بهترینارم داشته باشی جاشو نمیگیرن،باید کوتاه بیای از بهترینایی که میدونی داشته باشیم،باز اون متوسطه برات حسرت میشه.باتموم بچگیم با قلبم حس کردم فهمیدم حرفای قهرمانمو.
    فرداش رفتیم و اون دوچرخه رینگ اسپورت با فرمون پهنو گرفتیم،شبش موقع خواب بابا این دست بندی که دستمه رو بهم داد و گفت میدونه حرفاش همیشه یادم میمونه،اما کاش به سن و سالم اعتماد نمی کرد و اون روزی که گفتم تموم کردن این عشق بهتره میزد توو گوشم و حرفاشو یادم میاورد
    میدونی
    رفتن بهتر بود
    ولی تو اون خوبی بودی که هیچ خوبتری حسرت داشتنتو،جای خالیتو توو قلبم پر نکرد
    کاش یبار میگفتی بمون!

    #طاهره_اباذری_هریس


    ویرایش توسط ...helena... : 2019.11.04 در ساعت 21:08



  6. 2
  7. #108
    ...helena...
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    July 2019
    محل سکونت
    تو دل یه کهکشان
    نوشته ها
    5,119
    4,120
    2,378

    پیش فرض






  8. #109
    ...helena...
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    July 2019
    محل سکونت
    تو دل یه کهکشان
    نوشته ها
    5,119
    4,120
    2,378

    پیش فرض

    خندیدی و گفتی:
    "بازم آبی؟!"
    با لبخند گفتم:
    "تو که میدونی چرا میپرسی...!"
    با انگشت اشاره زدی روی بینیم و خیره در چشمانم گفتی:
    "بالاخره راز این علاقه ی اساطیری تو به این رنگو کشف میکنم خانومم"
    سعی کردم همچنان لبخند بزنم،نگاهم را دزدیدم:
    "دلیل خاصی نداره،از بچگی همینجوری بودم"
    انگار که قانع شده باشی،شروع کردی به حرف زدن اما من...
    حواسم پرت شده بود جایی در کوچه پسکوچه های کودکی،کنار یک خاطره ی دور!
    همان موقع که مملی دیوانه-پسر همسایه-هولم داده بود و زمین خورده بودم و سر زانویم زخم شده بود و من نشسته بودم به گریه و بچه های توی کوچه ایستاده بودند به خنده و او...ناگهان سررسیده بود و نمیدانم چرا اما بچه های دور و برم پاگذاشته بودند به فرار و بعد که من سر بلند کرده بودم که ناجیم را ببینم، هنوز هم خاطرم هست چگونه مات رنگ چشمانش شده بودم،مگر ممکن بود همچین چیزی؟!مامان رنگ چشم هایش مشکی بود،باباهم همینطور،تازه مال فاطمه،خواهر کوچولویم هم مشکی کمرنگ! بود،مامان میگفت به خاطر نی نی بودنش است،مال من پررنگ تر بود،از مال مامان و بابا هم پررنگ تر!!!چشم مملی دیوانه و همه ی بچه های دیگر هم مشکی بود،مال همه ی آدم هایی که تاحالا دیده بودم همه همان رنگی بود،فقط مال من پررنگ تر بود!
    به خودم که آمدم گریه ام بند آمده بود و هنوز داشتم از لای موهای بلندم که جلوی صورتم ریخته بود،خیره خیره نگاهش میکردم
    آب بینیم را بالا کشیدم و تخس و سرتق پرسیدم:
    "تو چرا چشمات این رنگیه؟!"
    به قهقهه خندید و جلوی پایم روی دوزانو نشست و من تازه توانستم آن واقعیت شفاف چشمانش را بهتر ببینم،کمی فکر کرد و گفت:
    "خب من توو چشمام یه تیکه از آسمون دارم،یه کمیم دریا"
    بعد نگاهی به دامن آبی گلدارم کرد که من ازش متنفر بودم و مامان به زور تنم کرده بود
    "یه کوچولو از دامن تورم خدا وصله زده بهش!"
    دامن من؟؟!نگاهش کردم،ناگهان چه قدر زیباتر شده بود این دامن اجباری!
    من هنوز مات آن آسمان و دریا بودم که دستمالی از توی جیبش درآورد و گذاشت روی زخم زانویم،دوباره به هق هق افتادم و پرسیدم:
    "حالا قرمزی خونم تموم میشه؟!میمیرم یعنی؟؟!"
    صدای خنده ی بلندش هنوز تووی گوشم هست،لمس سرانگشتانی که موهای بلندم را کنار زده بودند از صورتم،هنووز خاطرم هست و بعدها توی کوچه به انتظار یک آبی آشنا نشستن ها و عاشق رنگ آبی شدن ها و توی بعد از ظهرهای تابستان دنبال هم دویدن ها و بستنی های دوقلو خریدن ها و یخمک نصف کردن ها و دوچرخه سواری های دوتایی و بعدترها باهم قد کشیدن ها و عشق و غرور و تعصب های نوجوانی و کندن اسم هایمان روی بالاترین شاخه ی بید مجنون جلوی خانه مان و بعد...طوفان های ناگهانی را،همه را خاطرم هست!
    خبر مثل بمب توی کوچه صدا کرد،پیرزن همسایه میگفت پسرک چشم آبی مرض لاعلاج خون گرفته! و من گویا مرضی لاعلاج تر!!!
    مادرم زودتر از همه فهمید چه مرگم شده،آورده بودم بیمارستان که ببینمش،مادرها عاشق تر از همه اند انگار!
    وقت ملاقات نبود،همین که دیدمش مثل همان روز اول،افتادم به هق هق و گریه و او فقط با لبخند نگاهم میکرد!
    لبم را محکم گاز گرفتم که صدای زاریم بلند نشود و او سکوت کرده بود
    موهایش نبود،ابروهایش،مژه هایش،تنش آب رفته بود اما...
    آبی آسمان و دریای من سرجای خودش بود، درخشان تر از همیشه!
    بی حرف فقط نگاهم میکرد،به قول خودش سیاه پررنگ چشم هایم تماشا داشت!
    زیادی مرد بود،از همان اول که دیده بودمش!
    با صدای گرفته ام پرسیدم:
    "خوب میشی...مگه نه؟!"
    دست پر از سیم و لوله اش را رساند به لبم و خون رویش را با سرانگشت گرفت
    "خوبم،فقط...سرخی خونم کم کم داره تموم میشه که دیگه همه ی وجودم بشه آبی...تو که آبی دوست داشتی"
    هق زدم:
    "ولی تو گفتی همیشه میمونی،تو گفتی چشمات مال منه،آسمونش مال منه...آبیش برای منه"
    خندید،با زحمت:
    "آسمون که جاش رو زمین نیست،رو زمین که دووم نمیاره آسمون!"
    تصوری از مرگ نداشتم،همینطور از نبودنش،ولی هراسی مبهم چنگ می زد به دل تازه عاشقم
    التماس کردم:
    "تورو خدا نمیر،نرو...من...!"
    و بقیه اش را از آنجایی خاطرم هست که چشمانم را توی سفیدی اتاقی باز کردم که بوی الکل و آمپول میداد و مادرم دیگر نگذاشت سراغش را از کسی یا جایی بگیرم و لازم هم نبود اینکار!
    دیگر هیچوقت اسمش را نیاوردم،حرفی ازش نزدم و سر قبرش هم نرفتم و همه گمان کردند که از سرم افتاد آن عشق پرشور کودکی و نوجوانی!
    ولی من به احترام آبی چشمانش دیگر هرگز آسمان را نگاه نکردم و موهایی را که عاشقشان بود کوتاه نکردم و کل زندگیم را پر کردم با آبی های جورواجوری که هیچکدامشان به پای آبی بی آلایش نگاه او نرسید!
    صدایت رشته ی افکارم را پاره کرد،با خنده پرسیدی:
    "کجایی خانومی؟!"
    نگاهی به دور و برم کردم،جلوی خانه ی پدریم رسیده بودیم،کنار همان اولین نگاه،اولین حادثه!
    خندیدم و گفتم:
    "هیچی،همین دور و برا بودم!!!"

    #طاهره_اباذری_هریس



    بخونید خیلی قشنگههه



  9. #110
    ...helena...
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    July 2019
    محل سکونت
    تو دل یه کهکشان
    نوشته ها
    5,119
    4,120
    2,378

    پیش فرض




صفحه 8 از 8 نخست ... 345678
نمایش نتایج: از 106 به 110 از 110

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 22
    آخرين نوشته: 2019.08.14, 15:47
  2. پاسخ: 2981
    آخرين نوشته: 2019.06.29, 22:50
  3. پاسخ: 29
    آخرين نوشته: 2011.06.29, 00:25

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •