ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 18 نخست 123456712 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 266
  1. #1
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    Icon100 ♥دلـنـوشـ ـتـه هـاي ِنیـکی فـیـروز کـوهـی ♥

    دوستان عزیز در این تایپیک نوشته های نیکی ِ فیروز کوهی رو خواهیم گذاشت .

    ___

    انّا لله و انّا الیه ....
    به زبانم نمیآید
    من مرگ را دیده ام
    مرگِ آفتاب
    مرگِ پنجرههای رو به باغ
    مرگِ شرجیِ سرزمینهای شمال
    مرگِ دوست ... دوستی ... رفاقت
    مرگِ یک مرد کنارِ صداقت
    مرگِ دعا
    مرگِ دستهایِ رو به خدا
    مرگِ کودکانِ شجاع
    مرگِ نفس
    مرگِ غم انگیزِ زندانی در قفس
    مرگِ یک شب بی عشق ... بی هوس
    مرگِ آواز
    مرگِ یک زن پر از نیاز ... پر از نیا ا ا ا ا ز
    من مرگِ قلم در دستهایِ خودم
    مرگِ واژه در شعرهای خودم
    من عکس مرگ را به جای تصویر لبخند دیده ام
    به زبانم نمیآید
    به زبانم چیزی جز صبر نمیآید

    نیکی فیروزکوهی
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 01:46
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  2. 3
  3. #16
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض


    من این نیمه شبهایی که از خواب تو بیدار می شوم

    و

    خالی از رؤیای تو می شوم را دوست ندارم

    من از شبهای طولانی ، من از بی تو بودن بیزارم !



    نیکی فیروزکوهی
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  4. #17
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    تمامِ شب نفسهایت را شمرده ام

    و هنوز دوستـت دارم


    مردمکهای سیاه سیاهِ سیاهت دورِ کـآسه ی چشمهایت میچرخند


    " دیوانهها باید بـیشتر بخـوابند "


    جنون نیست لــآمصّب ...


    دوسـت داشتن جـنون نیست


    بیــداری ... دیوانــگی نیــست


    دی ... و ا ا ا ا ا ا ... نــه


    بـــه مـن نــگو و و و و و

    دی ... و ا ا ا ا ا ا ... نـه


    نیکی فیروزکوهی
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  5. #18
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض



    عشق
    زنیست که حواسش به هیچکس نیست
    گوشواره هایش را یکی یکی در می آورد
    سرش را به یک طرف خم میکند
    تا شانه هایش پر شود از سیاهی موهایش
    دستش را می برد تا دکمه های لباسش را باز کند

    عشق مردیست
    که آخرین پٔک محکمش را به سیگارش میزند
    و آرام ... خیلی آرام
    زن را در آغوش می کشد
    درست زمانی كه
    زن حواسش به هیچکس نیست







    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  6. #19
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    دیشب دوباره خواب دیدم ...

    همان خواب تکراری :

    باران می آمد ...

    تو آمدی .

    چتر نداشتی ...

    لباس گرم نداشتی ...

    حرفی برای گفتن نداشتی ...

    قصد ماندن نداشتی ...

    پای رفتن داشتی ...


    رفتی .

    باران هنوز می آمد .

    (نیکی فیروزکوهی)
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  7. #20
    نسترن
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    February 2011
    محل سکونت
    اینجا
    نوشته ها
    4,684
    7,709
    2,282

    پیش فرض

    گفت : از سالهایی که گذشت بگو .

    گفتم : بگذار از کسی بگویم که سالها گذشت و از تو نگذشت .

    (نیکی فیروزکوهی)
    ورود آقایان به زندگی من ممنوع
    لطفا
  8. #21
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض



    پا بپایِ عشق ، تا هر کجا ، میروم
    اما به پایِ حقارتِ خود نمی نشینم

    عاشق حقیر

    مثلِ پرنده ای ست

    که از روی هیچ بامی نمی پرد




    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  9. #22
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    قرار گرفته شده :


    انّا لله و انّا الیه .... به زبانم نمیآید ...

    مرد باشی تنها باشی دلتنگ باشی ...

    خیال کنیم همه گفتنیها را گفته ایم ...

    یک روزِ آفتابی را انتخاب کن...

    تمامِ فکر هایم را کرده ام بهترین راه همین است ...


    -خسته ام از خودم خسته ام از شماروزهای بی حوصلگی...

    به خیابان برو دستِ یکی از این آدمهای سیاه و سفید را بگیر...

    -هفته های خالی از لحظه های تو ...

    گاهی دلم می گیرد برای تمام جنین هایی که ...

    عجیب مرا یادِ داستانِ شازده کوچولو می اندازی ...

    آخر قـصه را بــردار و بـا خـودت ببر ...

    دلم یک آغوش بی غربت می خواهد ...

    نازنینم !عادت نیست از این فاصله برای تو نوشتن اجبار است ...

    بیا به محل قدیمی خودمان سری بزنیم کودکیمان را بدزدیم ...

    یـ ـک اتاق یک تخت یک بغل ...

    من این نیمه شبهایی که از خواب تو بیدار می شوم ...

    تمامِ شب نفسهایت را شمرده ام و هنوز دوستـت دارم ...

    عشق زنیست که حواسش به هیچکس نیست ...

    دیشب دوباره خواب دیدم همان خواب تکراری ...

    گفت : از سالهایی که گذشت بگو . ..

    پا بپایِ عشق ، تا هر کجا ، میروم ...
    ویرایش توسط MELINA : 2012.05.10 در ساعت 00:22
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  10. #23
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    حبابها را دوست دارم

    با تو صادق هستند

    میتوانی آن طرفشان را ببینی

    دلشان هم برای تو میترکد وقتی غصه داری

    ...

    حباب نباش

    ولی دل داشته باش !!


    نیکی فیروزکوهی
    ویرایش توسط MELINA : 2012.05.10 در ساعت 00:57
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  11. #24
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    شب بغض دارد

    قلم بغض دارد

    " من " ... بغض دارم

    رفیقِ من بغض دارد

    کودکم بغض دارد

    دستهایِ مردِ همسایه بغض دارد

    آشپز خانه ی مادرم بغض دارد

    پشتِ لبخندِ " تو " بغض کمین دارد

    جمعه ... هفته به هفته ... غروبش بغض دارد

    کفر نیست ... ولی انگار

    خودِ خودِ خودِ خدا هم بغض دارد

    آیندگان چه خواهند گفت ؟

    وقتی ببینند تمام شعرهایِ ما بغض دارند ؟


    نیکی فیروزکوهی
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  12. #25
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    نمی دونم مناسب ترین حرف ، مناسب ترین حرکت کی باید باشه

    ولی میدونم ، جلوی اتفاق رو نباید گرفت

    گاهی هم بهتره اتفاق رو جلو بیندازی

    مثلاً وقت رفتنت که می شه

    یکباره برگردی بگی دلم نمیخواد برم

    وقت رفتنش که می شه

    دستش رو بگیری بگی دلم نمیخواد بری

    وقتی یکی بهت میگه پیشم بمون

    درنگ نکن ... پیشش بمون

    وقتی دلت می خواد پیشش بمونی ... غرور نداشته باش

    دستهات رو حلقه کن دورش

    بگو ... دوستت دارم ... دلم می خواد پیشت بمونم

    ...

    بگذار اتفاقِ دوست داشتن هر چه زودتر بیفته ...

    شاید نسلِ ما وقتِ زیادی برای عشق ورزیدن نداشته باشه
    .
    .
    .
    .
    نیکی فیروزکوهی
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  13. #26
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    وقتی یکی باهاتون درد دل میکنه و از شکست عشقیاش میگه ،

    بدترین و اشتباهترین حرفهای ممکن اینه که مثلا ...

    بی خیال بابا مگه آدم قحطه ... اصلا حیف تو نبود ؟ ...

    یا بگی اینا همش یه تجربه است ... یا بگی دختر های امروزی ...

    پسرهای امروزه ... عشق هم عشقهای قدیم ...

    بابا اینا رو خودش هم میدونه ... این حرفها رو خودش هم به خودش زده ...

    پدر و مادر و نزدیکانش هم هزار بار توی سرش زدن

    به جای این حرف...ا ، بغلش کن ... بگو : شاید نفهمم چقدر ولی میبینم داری درد میکشی.

    حق داری ناراحت باشی ، از دست دادن یک نفر که دوستش داری ، چه خوب ، چه بد ، سخته.

    شکست در یک رابطه چه درست ، چه اشتباه دردناکه. من نمیتونم چیزی رو تغییر بدم

    ولی کنارت هستم. بیا حرفهات رو به من بزن.بیا گریههات رو روی شانههای من بکن.

    بیا به من تکیه کن. کنارت میمونم تا باز حالت خوب بشه .من رفیقت هستم.... رفیقت ...

    دستاشو بگیر ... سرش رو بگذار توی سینه ات ... بگذار خوب گریه کنه ...

    دوستت فقط احتیاج به یک دوست داره ... همین


    نیکی فیروزکوهی
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  14. #27
    Bahar

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    شهر من غربت ؛ دیار ِ بی کسی
    نوشته ها
    23,968
    2,106
    6,415

    پیش فرض



    می خواهم آرام ... بی هیچ سر و صدایی گم شوم
    ایمان من رو به غروب میرود
    صداقت شعرهایِ من رو به غروب میرود
    سیاه چشم ترین مردِ خاطرات من ، در شرقی نگاه من رو به غروب میرود
    من .... رو به غروب میروم
    باید آرزوهایِ رو به محالِ خاک گرفته را به پائیزی ترین بادِ در همین نزدیکی ها بسپارم
    باید عطرِ بابونه را در کهنه ترین حسِ زنانه ام رایج کنم
    باید عشق را به رویایِ گریستن برایِ لحظه هایِ نو وا دارم
    باید چند دقیقه قبل از رخ دادن خورشید ، بی صدا، گم شوم






    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که


    هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای.

    منظورم اینست که مثلا می فهمی که همه چیز بی معناست،

    بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد.

    چون تو می دانی بی معناست

    و همین آگاهی تو از بی معنا بودن،

    تقریبا معنایی به آن می دهد!

    می دانی منظورم چیست؟

    بدبینیِ خوش بینانه!


  15. #28
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    زیاده خواه نیستم

    جاده ی شمال

    یک کلبه ی جنگلی

    یک میز کوچک چوبی با دو تاصندلی

    کمی هیزم

    کمی آتش

    مهِ جنگلی

    کمی تاریکیِ محض

    کمی مستی

    کمی مهتاب

    برای حال بیشتر ... چند نخِ سیگار

    و بوی یار
    و بوی یار
    و بوی یار



    نیکی فیروزکوهی
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  16. #29
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض


    وابسته ام کن

    گاهی حتی نبودنت هم غنیمت میشود

    همیشه گفته ام

    دلتنگی


    سگش شرف دارد

    ...

    به دلگیری غروبهای جمعه

    نیکی فیروزکوهی
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  17. #30
    MELINA
    مدير بخش شعر

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,693
    4,507
    10,359

    پیش فرض

    شب بغض دارد

    قلم بغض دارد

    " من " ... بغض دارم

    رفیقِ من بغض دارد

    کودکم بغض دارد

    دستهایِ مردِ همسایه بغض دارد

    آشپز خانه ی مادرم بغض دارد

    پشتِ لبخندِ " تو " بغض کمین دارد

    جمعه ... هفته به هفته ... غروبش بغض دارد

    آیندگان چه خواهند گفت ؟

    وقتی ببینند تمام شعرهایِ ما بغض دارند ؟


    نیکی فیروزکوهی
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

صفحه 2 از 18 نخست 123456712 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 266

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •