ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 25 از 25 نخست ... 515202122232425
نمایش نتایج: از 361 به 374 از 374
  1. #1
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,363
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    Icon100 ♥دلـنـوشـتـه هـاي ♥ مــحـمـد مـرکــبـیـآن ♥





    شعر منم که راه می رود . .

    از وبلاگشون نوشته هایشون رو خواهیم گذاشت ...

    وبلاگ
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 00:46
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  2. #361
    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,056
    14,894
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    Posticon (2)

    دستگیره از مــــرگ ترسناک تر بود

    به خانه که برگشتــم

    زخـــم هایم را یکجا

    مثل پیراهنی که لختـــه ی سرخی را با خود حمـــل میکند

    به در آویختـــم

    قلبم را از کنار آینـــه برداشتم

    و مانند چـــاقویی کُند در سینه ام فرو کردم

    چشمانم نـــور گرفت

    و از آینـه

    آرام آرام
    تصویری از من

    پنجره را کدر می کـــرد !


    [ سیـــدمحـــمد مرکبیــــان ]
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  3. #362
    تاریخ عضویت
    July 2013
    نوشته ها
    2,600
    1,975
    كوچولو رسمي

    کوچولوووووو فعال

    پیش فرض

    یک سوی حیاط، میزهای گِردی چیده بودند. من دورِ آخرین میز، تقریبا گوشه حیاط، نشسته بودم. جشن تولدِ چهار سالگی آرمان،نوه ی خاله‎ ام. بچه ها می دَویدند، می رقصیدند، جیغ می کشیدند. پدر وُ مادرها هم یا از دور به بچه شان نگاه می کردند یا پُشت آنها راه می رفتند، گاهاً هم می دویدند وُ می رقصیدند.
    پسر بچه ای دَوید، از پیش رویم گذشت وَ مادرش پشت اش با قدم های کوچک وُ تند با صدایی که زنگِ خاصی داشت صداش زد " نَدو عزیزم، نَدو " . که البته پسر بچه افتاد وَ البته حرفِ این سطرها هیچ کدام از آنچه گفتم نبود وَ نیست. پیش از هرچیز، هیچ اعتقادی به این جمله که می گویند" به چشمِ خواهری،مادری، برادری وَ .. " ندارم. هیچ کس جای خواهر حقیقی آدم، جای مادر، جای برادر نمی شود. بگذریم، حرفم این هم نیست. به آن زن نگاه کردم. چقدر زیبا بود. قدم های تند وُ کوچک اش هم زیبا بود. صورتش را نگاه کردم، نه! حقیقتاً زیبا بود. باز هم نگاه کردم، نه به چشم خواهری، نه به چشم مادری. از چشمانِ من، به یک زیبایی مطلق. فقط نگاه به یک انسان که جزوی از زیبایی های همین جهان است. زیبا بود.
    رسید به پسرش، خم شد، دست اش را گرفت، بلندش کرد وَ آرام از پیش رویم گذشتند. همانطور که دست همدیگر را گرفته بودند، در دلم گفتم:
    افسوس، آنقدر کودکی که چیزی از زیبایی این روزهای مادرت در خاطرت نخواهد ماند.


    _ سیدمحمد مرکبیان؛ روزنوشت های تهران_

  4. #363
    تاریخ عضویت
    May 2010
    محل سکونت
    پـایـتـخـت ِ دود و گــوگــرد !
    نوشته ها
    5,472
    4,906
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    Posticon (2) از هــوش مــی ...

    خودم را زدم به نفهمی وَ در را باز کردم
    نخست آهویی که با من دویده بود پَرید
    سپس چشمانِ خواب*آلودم را پرتِ خیابان کردم
    حواسم رفت به جریانِ تندِ هوا
    نگاهم ماند، پایم رفت، دستم ماند، قلبم رفت
    ماشین جا ماند از من
    آهویی که دوستم داشت از فرطِ دویدن پَرنده شد
    چشمانم به نگاهم بود در آینه بغلِ ماشین که از مسیر خارج می*شد
    پَر گرفت آهویی بالای سرم
    موتوری از من رد شد
    وَ انفجاری در اتوبان
    نگاه را از چشمانم وَ خواب را از چشمِ پیرمردی که در خواب آهویی را می*دید
    گرفت.



    __سیدمحمد مرکبیان__
    مــهـــر 92


    [ با محبوبم در یک شهر زندگی می کنم
    بین ما
    چند خیابان
    چندین خانه
    یک پل هوایی
    و صدها هزار آدمند .. ]
  5. #364
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,655
    24,309
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    همین که "مهم فتح قله نیست، رفتن است" آدم را از پا در می آورد. وگرنه همین که بنشینیم بر قله*ای که پدرمان در آمده تا فتح*اش کرده*ایم، نفسی تازه کنیم وَ مثل انسان! بر آن زندگی کنیم کجا از پا در می*آییم. نهایت*اش یک شب می*میریم، آن هم نه در میان راه وُ در خستگی، در کمال آرامش وَ بر قله*ی خودمان.
    .
    .
    _ از روزنوشت*های تهران؛ سیدمحمد مرکبیان__

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  6. #365
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,776
    6,331
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    روی میز
    گزینه*ی دوست داشتن هم بود
    من دستانت را برداشتم.


    18مهر92
    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  7. #366
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,655
    24,309
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    فرقی نمیکند تو چقدر با من باشی

    من، همیشه تنهاست.



    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  8. #367
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,776
    6,331
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    حالم
    کودکی که هرشب
    سنجاقِ پیرهن اش در تن اش فرو میرود
    نمی توانم دردم را به زبان بیاورم.




    22مهر92
    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  9. #368
    تاریخ عضویت
    July 2013
    نوشته ها
    2,600
    1,975
    كوچولو رسمي

    کوچولوووووو فعال

    پیش فرض

    نامه هم نیست تا به دستخطت خیره بمانم
    نشانی نیست
    از دست دست کردنِ لبانت هنگامِ دوستت دارم گفتن
    چگونه می*شود تجسمِ اشکهایت را بر گونه*ات لمس کرد
    سرم، پُر از تصویرِ دستانت به وقتِ ترک کردن
    وَ مشکوکم به چشمانم، راویانِ بی*حواسِ شعرهایم


    کجا باید پیِ تو گشت؟
    میانِ کدامین سطر
    پنجره*ی خانه*ات رو به خیابانی که می*شناسم باز می*شود
    این دفتر نشانی از تو ندارد
    من نشانِ حضورِ ناپیدای توام
    باید بمیرم
    تا خاکم به گلی برسد
    وَ زنبوری خونِ شیرینم را بمَکد وُ سوی تو بی*آید
    باید به نگاه*ام فرصتی می*دادی
    آنقدر که حرف*هایم را بخاطر بیاورم.


    _سیدمحمد مرکبیان__
    ویرایش توسط galaxygirl : 2014.07.06 در ساعت 14:57
  10. #369
    تاریخ عضویت
    July 2012
    نوشته ها
    3,776
    6,331
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    مُشت به دیوار میکوبم
    وَ زیر اشک هایت
    استخوانِ گونه ی دوستت دارم
    خُرد میشود

    تمام شد.

    _سیدمحمد مرکبیان




    مینیمال*هایی برای زندگی
    میان " دوری " و " دوستــی " همیشه رابطه نیستـــ ...

    دو مرغ عـــشــق که بی هم شونـــد ، می میـــرنــــد ...
  11. #370
    تاریخ عضویت
    July 2011
    محل سکونت
    Stolen world
    نوشته ها
    14,056
    14,894
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    پانزده سال هر سال آمدم ایران وُ برگشتم، پانزده سال صدها نفر ازم پرسیدند چرا رفتی؟ جوابی نداشتم. حالا که برگشت وُ ماندن برام جدی تر از پیش شده به اندازه ی پانزده سال پرسشِ چرا رفتی، میپرسند چرا برگشتی؟
    هرکس به نگاه وُ دلِ خودش، برای من مُهرِ مهاجر بر پیشانی ام خوردن سخت است. برام سخت است وقتی با یک عرب،با یک کانادایی، با یک آمریکایی درباره ی چیزی که در کشورش مرا آزار ميدهد وَ به نظرم خوب نیست بحث ميکنم، ساده ميگوید خب چرا آمدی اینجا؟ برگرد کشورت، اینجا هرچی باشد از کشور تو بهتر است که تو هم آمدی.
    بارها این حرف را شنیده ام وَ تا خواسته*ام جواب بدهم که هی فلانی تو چه از زندگیِ من می*دانی وَ براش سفره*ی دلم را باز کنم، بیخیال از کنارش گذشته*ام، چه فرقی می*کند اگر این یک نفر هم قانع شود که چرا من از ایران آمدم بیرون، که چرا اینجام ، که چرا گلایه می*کنم، که چرا دلگیرم وُ برنمی*گردم. اصلا همه*ی کشورش را، همه*ی قاره*اش را قانع کنم، چه فرقی به حال من دارد. من از کلمه*ی "مهاجرت"، از این زبان که زبانِ من نیست. از این منظره که بنظرم خیلی هم زیبا نیست. از این آبشار که بزرگترین آبشار دنیاست. از این پل که طولانی*ترین پلِ جهان است. از این خیابان که به اعتقاد عده*ای زیباترین خیابان جهان است، حسِ خاصی نمی*گیرم.
    پانزده سال هر سال آمدم ایران، مثلِ امسال، مثلِ همین الان که برگشته*ام وَ این بار با این تصمیم که سعی کنم بمانم که شرایط را مهیا کنم، که چیزی بسازم، که از نو بسازم. می*خواهم سعی کنم خانه داشته باشم. کشور داشته باشم. می*خواهم از مهاجر که هیچ، از مسافر بودن هم انصراف بدهم. چند سال پیش در یاهو 360 درجه که بودیم، نوشته*های آرش خیرآبادی را زیاد می*خواندم، یک جمله*اش در ذهنم حک شد " .. مسافرا همیشه فرصتِ عاشقی را از دست می*دهند" . من دوست دارم فرصتِ عاشقی داشته باشم.
    در همین تهرانِ پُر دود، با همین گرانی*هاش که شاید نتوانم تا چند سال ماشینی که آنجا سوار می*شدم را بخرم. همان لباس*هایی که آنجا می*پوشیدم را بپوشم. در همین تهران که می*گویند آدم*هاش به علتِ آلودگیِ هوا وُ استرس*ها وُ گرانی*ها زودتر خسته می*شوند، زودتر می*میرند.
    می*خواهم در همین تهران، بجای شصت سال، پنجاه سال زندگی کنم اما آنگونه که دوست دارم.
    دوست دارم آخرش همین تهران جانم را بگیرد تا غربت وُ تنهایی. مثل همه*ی آدم*هایی که دوست*شان داشتم وَ آخر سر همینجا، همین تهران جانشان را گرفت وَ از همه شنیدم که لبخند می*زدنند.

    | روزنــوشت هـای تهــران _ سیـدمحمـد مرکبیــان |

    مهــر 92
    یـاد آن یــار سفـر کـرده به خیــر
    ..
  12. #371
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,354
    26,473
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض


    شعری که تو را جان میبخشد، شاعرش را یک بار کشته است.


    ..
    ادامه از :
    آبان ۹۲



    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  13. #372
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    18,825
    23,880

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    به آنها که مدت*هاست فقط نگاه می*کنند گیر ندهید!
    گاهی نه جنونِ دلت پیش می*راند نه ملایمتِ عقلت
    پا پس می*کشی تا یکی این میان، پا پیش بگذارد.



    _روزنوشت*های تهران؛ سیدمحمد مرکبیان_

    ادامه از :
    آبان ۹۲

    نه ز بویم
    نه ز رنگم
    نه ز نامم
    نه ز ننگم
    حذر از تیر خدنگم

    که خدایی است کمانم

    ...

  14. #373
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,354
    26,473
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    گفت: تووی این سطرهایی که برام خواندی کشفِ شاعرانه*ی تازه*ای نیست!


    گفتم: بدبختی* که کشف ندارد!


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  15. #374
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    18,825
    23,880

     

    پیشکسوت کوچولو
    كوچولو ماندگار(آخر کوچولو)

    پیش فرض

    بنظر می*یاد جز چند صفت یا مشخصه تمامِ ساختارهای جامعه شبیهِ هم هستند. چیزی که این وسط متفاوت است همان دکورِ آن*هاست. در زمینه*ی دوست یابی وُ جلبِ توجه کردن هم همین گونه است. مثلا آن*که وضعِ مالیِ خوبی دارد با ماشین*اش بوق می*زند، آن*که چهره*ی خوبی دارد با چشم وُ ابرو. آن*که موقعیت اجتماعی خوبی دارد با تعریف وُ تمجید*های بی سر وُ ته.
    کلاس ماشین*شان را می*آورند پایین برای مخ زدن، زیباییِ چهره*شان را خراب می*کنند برای جلبِ توجه، موقعیت کاری خودشان را می*برند زیر سوال برای بالا بردن خود. وَ حالا در این فضای مجازی راه افتاده*اند شعر می*نویسند - البته مثلا- وَ به جای بوقِ ماشینِ نداشته با شعرهاشان بوق می*زنند. ارزشِ شعر وَ کلمات را لِه می*کنند تا هر روز چندتا بوق زده باشند. بنظرم همه*ش مثلِ هم است. فقط دکورها فرق می*کند. آن*که در خیابان بوق می*زند تا طرف را سوار کند وَ آن*که با شعرش می*خواهد بوقی بزند که نشانگرِ مُوس را به هوای مسِج دادن تحریک کند.



    _ روزنوشت*های تهران؛ سیدمحمد مرکبیان __

    نه ز بویم
    نه ز رنگم
    نه ز نامم
    نه ز ننگم
    حذر از تیر خدنگم

    که خدایی است کمانم

    ...

صفحه 25 از 25 نخست ... 515202122232425
نمایش نتایج: از 361 به 374 از 374

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •