ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 25 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 374
  1. #1
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    Icon100 ♥دلـنـوشـتـه هـاي ♥ مــحـمـد مـرکــبـیـآن ♥





    شعر منم که راه می رود . .

    از وبلاگشون نوشته هایشون رو خواهیم گذاشت ...

    وبلاگ
    ویرایش توسط MELINA : 2012.11.15 در ساعت 01:46
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  2. #2
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    نمی دانم سایه اش بود

    یا او خود سایه ای بود

    که از خوابم جدا نمی شد

    نمی دانم

    با این همه

    سخت قلمم را می فشارم

    باید

    تا می توانم

    بنویسم

    معجزه ای می شود آخر !


    تیر ماه 87

    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  3. #3
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    پشت سوالهای بی جواب ِ من

    من بودم

    که هیچ بزرگی را

    بغل گرفته بودم !
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  4. #4
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    نمی دانم کجا بود و کی

    پی کدام حادثه و تصادف

    تنها می دانم در این سفر

    دلم لرزیددلم لرزید و تنگ شد

    تنگ آن کسانی که رفتند

    تنگ آن کسانی که تنها ماندند

    تنگ آن کسانی که به چیزی و آن کسی

    که می خواستند نرسیدند

    تنگ آن نگاهایی که پشت دیواره های

    نازک اشک پنهان شدند

    تنگ آن خنده هایی که

    پرده ای برای غم ها شدند



    این بار ؛ در این سفردلم لرزید ...

    دلم لرزید و تنگ شد

    تنگ شد و گرفت

    دلم از آدم های بی معرفت گرفت

    دلم از نگاهای غلط گرفت

    دلم از نوازش های پُر ترحم گرفت

    دلم از رفتن عزیزانم گرفت

    دلم از تنهایی آدم گرفت

    دلم از بی کسی گرفت



    در این سفر که شروعی بود و هست

    برای سفرها و رفتن ها و آمدن های آینده ام

    از خیلی چیزها و کس ها دلم لرزید ؛ لرزید و تنگ شد ؛ تنگ شد وگرفت



    خدایا

    نه من در دل دیگرانم

    نه دیگران در دل من

    نه غم دیگران می دانم

    نه دیگران غم من

    تنها قسم ات می دهم

    به نام محمد و علی ات

    که عزیزان ما را

    برای ما حفظ کن



    بگم آمین؟

    آمین
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  5. #5
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    دومین روز از روز فراق ! . . . ابرها هنوز در آسمان اند

    فرسنگها فاصله بین دو انسان

    شاید بین یک فرشته و شاید یک انسان

    گوش کن . . . صدای موسیقی متن نمایش سرنوشت ما را

    می شنوی ؟

    می شنوم

    می شنوی



    دلم آرام نمی گیرد

    کاش یقین داشتم که آسمان آنجا هم همین رنگ است

    اما همین رنگ نیست

    این را هزاران بار می دانم و احساس می کنم

    که این روزها . . . آسمان هیچ کجا یک رنگ نیست
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  6. #6
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    نیمه های شب بود
    ترانه های دلنشین جیرجیرک های باغ همسایه
    به صدای هیجان انگیز سگ های کوچه
    گره می خورد . . .

    اگر امروز را هم
    به روزهای غیبت ات
    اضافه کنم
    هزار و سیصد و هشتاد و هفت روز است که نیستی . . !

    در این روزهای سیاه و سفید ؛
    در نبودت ؛ با توام
    در نبودم ؛ با کی ای ؟ . . .

    از روی صندلی ام بلند می شوم
    پاکت های سیگار روز میز را
    دانه به دانه تکان می دهم
    تمامشان خالی اند !
    در دلم می گویم : " امان از بی سیگاری ! "

    سرم را می چرخانم
    به کنار پنجره می روم
    پشت دیوار شیشه ای پنجره می ایستم ؛
    رو در روی شاخه های درخت بلوط
    که ماه در پشت آنها
    با ابرها عشق بازی می کند !

    برای هزار وسیصد و هشتاد و هفتمین بار
    خاطرات گذشته را به یاد می آورم
    یک روز آمدی
    مرا با خود بردی
    و یک روز رهایم کردی ؛
    در جایی که من متعلق به آنجا نبود ..

    احساس می کنم در هیاهوی این شهر غریب گم شده ام
    در این صداهای بی مفهوم
    در این نگاهای خبیث
    در این دست های خونین
    در این سلام های بی عشق
    آری ؛ من گم شده ام ! ..

    کاش یکی پیدا شود
    از جنس انسان ؛
    از جنس ایمان ؛
    از جنس خاک وطنم
    و من را دریابد و مرا بگوید که کجا گمگشته ام !

    دیگر گذشت اما
    کاش می دانستی
    آن غم های آمده و رفته در قلب تو
    درد های همیشگی قلبم بودند و هستند
    و من آنها را بی بهانه یا شاید به بهانه ای
    سالهاست که در دالان متروکه ی قلبم حبس کرده ام . . .
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  7. #7
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,354
    26,473
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    در اتاق انتظار
    منتظر خبری
    یا کسی هستم
    تا خبر رهایی ام را بیاورد . . .
    و صبوری مرا
    میزها و صندلی های اتاق
    تحسین می کنند . . .
    از به انتظار نشستن بی زارم
    از به انتظار کسی ماندن
    به انتظار نامه ای نشستن
    به انتظار خنده ای مُردن
    به انتظار . . .
    ماندن ؛ ماندن ؛ بودن
    بودن ، مردن
    مُردن . . .
    گاهی فکر می کنم
    ما مردمان ساده ی این شهر غریب
    هیچگاه حقمان را نمی توانیم از زندگی ؛
    از سرنوشت ؛
    از حادثه ؛
    از مردان قوی تر
    از خودمان بگیریم نمی توانیم ؛
    نمی توانیم
    نمی توانیم . . .
    حقمان را
    حقمان . . .
    در وطن هرچه که بود
    همزبانی بود تا دست یاری
    به سویمان دراز کند
    اما
    در اینجا . . .
    اینجا . . .
    چرا حقمان را نمی توانیم بگیریم ؟
    حتی از کوچکترین ابلیسان بشری !





    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  8. #8
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    من پسری هستم از آبادی غربت

    و آمده از سرزمینی که اجدادم آن را به نام وطن می شناسند
    وطنی که دیگر بوی آرامش در آن جاری نیست
    و در آن دیگر دست یاری نیست

    کوله بارم چمدانی ست پر از نماز
    پر از دعا و نیاز
    پر از شعر و آواز
    پر ازبی بالی و پرواز
    این روزها به هرکجا که رسیدم ؛ دیر رسیدم
    جایم همیشه خالی بود و اما صدایم بود که نفس می کشید
    صدایم نفس می کشید
    در میان کوچه های کودکی و باد و طوفان
    در میان بنفشه های رنگین و شاعران بی دیوان

    دیروزها وقتی به اوج رسیدم
    من آدم بودم و جای حوّا خالی بود
    و تنها سیبی به جا مانده بود
    که هر ثانیه جای دندانهای حوّا بر روی آن تیره تیره تر می شد
    و من به عشق دیدن حوّا گازی به جای دندانهای او زدم
    و من هبوط کردم از آن اوج
    اگر بار دیگر او را ببینم به او می گویم :
    سالها من تورا بر روی دیواره ی سفید ابرهای بی پروا کشیدم و نگاهت کردم
    تو من را نکش؛ اما کاش گاهی ؛ هر از گاهی ؛ من را تنها نگاه می کردی .. تنها نگاه

    بگذار این گونه بگویم ات
    من پسری هستم
    آمده از زمینی که آسمان نام داشت
    همراه با کبوترانی که هدیه ی مادران بی فرزند بودند
    و همسفر با کودکانی که پیراهن پدران رفته شان را در دست داشتند

    روزگاری در دست راستم سیب سرخی بود
    و در دست چپم خنجر سرخی
    وقتی بی دلیل قد کشیدم و لباس کودکی برایم تنگ شد
    مادرم به خاطره ای تبدیل شده بود
    و پدرم به جانمازی خونین

    حال هر کجای این زمین بی کران هستی
    اگر صدای من را می شنوی
    به سراغم بیا
    به سراغم بیا پیش از آنکه
    باران دلم بر روی ایوان ذهنم
    بخشکد


    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  9. #9
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,354
    26,473
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    هیچ فرقی نمی کند
    چه زیر آبی آسمان
    چه زیر این سقف آهنین
    قلب من
    به سوی تو پر می زند
    و افکار من
    به سوی تاریکی می روند !

    این روزها خستگی را
    بهتر از گذشته هایم
    می شناسم

    سنگ فرشهای خیابان ذهنم
    دیگر بوی کفش هیچ آشنایی را تشخیص نمی دهند
    گویا که همه غریبه اند
    با این کوچه های تاریک و باریک !

    تو کجایی ؟
    تو کجایی تا
    بار دیگر باران ببارد ...


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  10. #10
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,354
    26,473
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    همه ی کوچه های قدیمی و خاکی دنیا
    من را یاد رفاقت های قدیمی و کهنه
    می اندازند ...
    .
    .
    بوی تو را گرفته ام
    ای رفیقی که همسایه ی تنهایی هایم بودی
    من تو را می بخشم
    و تو نیز
    من را ببخش !
    بگذار از یاد ببریم که رفیقیم
    و دیگر به هیچ چیز قدیمی فکر نکنیم !





    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  11. #11
    تاریخ عضویت
    July 2010
    محل سکونت
    زیــر این سقفــ کــبـ ـود
    نوشته ها
    10,069
    8,011
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    خمیازه ای در جواب خمیازه ای دیگر !
    اینجا شهر خمیازه هاست
    همه خمیازه می کشند !
    یکی آبی خمیازه می کشد
    یکی سیاه
    و
    تو
    سفید
    . . .
    گاهی فکر می کنم
    ولایت
    یعنی
    همیشه یک نفر منتظر است تا آن هایی که عقب افتاده اند برسند
    و آن هایی که جلوتر رفته اند برگردند ...


  12. #12
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  13. #13
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    باز هم از کنارت گذشتم ،
    دوستت دارم ؛
    افسوس
    " دوستت دارم هایت"
    جنس ِ شعرهایم را نمی خواهند ..
    ...
    می توانستی
    نُت شوی تا آهنگ ِ روزگارم باشی
    می توانستم
    آرامت باشم
    در شب های بی قراری

    من نمی مانم اینجا !
    امروز
    نخستین روز
    از ادامه ی روزهای عمر من است ،
    امروز
    روز ِ تولد ِ یک شعر تازه است
    من اینجا نمی مانم
    ---

    سیدمحمد مرکبیان


    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

  14. #14
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,354
    26,473
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    باز خو می کنم
    به شب
    که در آغوش ِ من سوز ِ بی خوابی ُ
    بر شانه هایم
    بار ِ سنگین ِ دوری ِ توست

    آنجا که باشی
    ستاره می روید
    بر آسمانش
    باش تا باشم
    تکیه بر نفس هایت
    هرکجا می روی
    هرکجا می بری
    من با تو باشم

    شب ، بی تو طولانی ست
    من ، بی تو بی طاقتم
    نشانی ِ پنجره ام را
    از ماه بگیر
    جاده ی بیداری ام را نشانه برو
    شاید پلک هایم
    توان ِ عبور ِدوباره ی انتظار را داشته باشند ..

    تو نیایی
    تو را نیابم
    ناگه
    یک شب
    به دوش می برم
    رنجم را

    خلوت ِ اجباری ِ امشب
    به هوای نگاهت نرسید..

    رویا
    هنوز خیابان ِ شهر دو دل است
    کسی می آید
    کسی می رود

    این نامه نیست
    بی خوابی های شبانه است
    که می بارد بر ابرهای سپید ِ دفترم ..
    نامه هم بخوانی اش
    نام ِ توست تا بی نهایت
    بر برگهایش

    نگاه !
    من درخت می شوم
    تو رویای پروازم

    می دانی
    ما به رفتن عادت کرده ایم
    چرا کسی را نمی یابم
    دستی را اهلی کند و بماند ..

    بگذریم
    بگذار باز ، بازگردیم به دل های خودمان
    در قلب ِ ذره ذره ی ایمانم
    هزاران هزار وعده ی دیدار ِ توست ..
    زمزمه کنان ؛
    او می آید ، می آید
    تا زمستان را دور بزند
    و دست هایت را
    بهاری دوباره ببخشد..

    تو می آیی ،
    می آیی
    تا دست هایم را
    بهاری دوباره ببخشی

    --
    بامهر همیشگی





    سیدمحمد مرکبیان





    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  15. #15
    تاریخ عضویت
    March 2009
    محل سکونت
    * تـِـهــرآن *
    نوشته ها
    16,692
    10,364
    مدیر بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو

    پیش فرض

    آه ! ..


    رویایت هنوز جان دارد


    وقتی


    آه می کشی ..



    --



    سیدمحمد مرکبیان


    هـر شـب کـه مـی خـواهـم بـخـوابـم

    مـی گـویـم :


    صـُــبـح کـه آمـدی بـا شـاخـه ای گـُـــل ســُـــرخ

    وانــمــود مــی کــنــم

    هــیــچ دلــتــنــگ نــبـــوده ام ...

    صـُــبـح کــه بــیــدار مــی شــوم

    مـی گـویـم :


    شـــب، بــا چــمــدانــی بـــُــزرگ مــی آیــد

    و دیــگــر نــمــی رود



    کیکاووس یاکیده

صفحه 1 از 25 1234561121 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 374

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •