ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 10 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 147
  1. #1
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض ₪.•:. دلنوشـته های مذهـبی .:•.₪

    ... كوله *پشتي*اش* را برداشت* و راه* افتاد.
    رفت* كه*‏‎ ‎دنبال* خدا بگردد؛

    و گفت: تا كوله*ام* از خدا پر نشود ‏برنخواهم* گشت.

    نهالي* رنجور و‏‎ ‎كوچك* كنار راه* ايستاده* بود.

    مسافر با خنده*اي* رو به* درخت* گفت:

    چه* تلخ* ‏است*‏‎ ‎كنار جاده* بودن* و نرفتن؛

    و درخت* زير لب* گفت:

    ولي* تلخ* تر آن* است* كه* بروي* و‏‎ ‎بي* ره آورد ‏برگردي.

    كاش* مي*دانستي* آن*چه* در جست*وجوي* آني، همين*جاست.

    مسافر‎ ‎رفت* و گفت:

    يك* درخت* از راه* ‏چه* مي*داند، پاهايش* در گِل* است،

    او هيچ*گاه* لذت*‏‎ ‎جست*وجو را نخواهد يافت.

    و نشنيد كه* درخت* گفت:

    ‏اما من* جست*وجو را از خود آغاز‎ ‎كرده*ام*

    و سفرم* را كسي* نخواهد ديد؛

    جز آن* كه* بايد.

    مسافر رفت* و ‏كوله*اش*‏‎ ‎سنگين* بود.

    هزار سال* گذشت،


    هزار سالِ* پر خم* و پيچ،
    هزار سالِ* بالا و پست‏‎.

    ‎مسافر بازگشت.

    ‏رنجور و نااميد.

    خدا را نيافته* بود،

    اما غرورش* را گم* كرده* بود‏‎ . ‎به* ابتداي* جاده* رسيد.

    جاده*اي* كه* روزي* از ‏آن* آغاز كرده* بود.

    درختي* هزار‏‎ ‎ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده* بود.

    زير سايه*اش* نشست* تا لختي* بياسايد.

    ‏مسافر‎ ‎درخت* را به* ياد نياورد.

    اما درخت* او را مي*شناخت.

    درخت* گفت:

    سلام* مسافر، در‏‎ ‎كوله*ات* چه* ‏داري، مرا هم* ميهمان* كن.

    مسافر گفت:

    بالا بلند تنومندم، شرمنده*ام،‎ ‎كوله*ام* خالي* است* و هيچ* چيز ندارم.

    ‏درخت* گفت:

    چه* خوب، وقتي* هيچ* چيز نداري،‏‎ ‎همه* چيز داري.

    اما آن* روز كه* مي*رفتي،

    در كوله*ات* همه* ‏چيز داشتي،

    غرور‎ ‎كمترينش* بود، جاده* آن* را از تو گرفت.

    حالا در كوله *ات* جا براي* خدا هست.

    و‎ ‎قدري* ‏از حقيقت* را در كوله* مسافر ريخت.

    دست*هاي* مسافر از اشراق* پر شد

    و‏‎ ‎چشم*هايش* از حيرت* درخشيد و ‏گفت:

    هزار سال* رفتم* و پيدا نكردم* و تو نرفته*اي،‎ ‎اين* همه* يافتي!

    درخت* گفت:

    زيرا تو در جاده* رفتي* و من* ‏در خودم.

    و پيمودن* خود،‏‎ ‎دشوارتر از پيمودن* جاده*هاست‎.‎
    ویرایش توسط Hanieh-94 : 2013.08.07 در ساعت 00:08
  2. 3
  3. #2
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    ....روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
    فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
    و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
    فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
    با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست
    سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
    خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
    گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
    .خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی .

    اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  4. #3
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای
    مورچه گفت: این منم که گم میشوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خرد . نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
    خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی است.
    مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت : من اما سرآغاز هیچم ، ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
    خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است میبیند. چشمهای من همیشه بیناست.
    مورچه این را می دانست. اما شوق گفتگو داشت.شوق ادامه گفتن.
    پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.
    خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
    مورچه خندید و دانه گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
    هیچکس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفتگو است
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  5. #4
    rangarang
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    November 2007
    نوشته ها
    227
    0
    24

    پیش فرض

    در بيكران زندگي دو چيز افسونم كرد:
    آبي آسمان و خدا
    آبي آسمان را مي بينم و مي دانم كه نيست
    خدا را نمي بينم و مي دانم كه هست.........
    چه دعایی بهتر از این
    خنده ات از ته دل
    گریه ات از سر شوق
    نبود هیچ غروبت غمناک
  6. #5
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    روی ماه و لای ستاره ها
    یک نفر دنبال خدا میگشت ، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد میکشد .پس هر شب از پله های آسمان بالا میرفت ، ابر ها را کنار میزد .پادر شب آسمان را میتکاند ، ماه را بو میکرد و ستاره ها را زیرو رو .
    او میگفت : ((خدا حتما یک جایی همین جاهاست . ))
    و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش ؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد . او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی .
    نه رد پایی روی ماه بود نه نشانه ای لای ستاره ها . از آسمان دست کشید ، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم .
    آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد . زمین پهناور بود و عمیق . پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند .
    زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فرو تر رفت و فرو تر .
    خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود .
    نه پایین و نه بالا ، نه زمین و نه آسمان .خدا را پیدا نکرد . اما هنوز کوه ها مانده بود . دریا ها و دشت ها هم . پس گشت و گشت و گشت . پشت کوه ها و قعر دریارا ، وجب به وجب دشت را . زیر تک تک همه ریگ ها را . لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را . اما خبری نبود ، از خدا خبری نبود.
    نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .
    آن وقت نسیمی وزیدن گرفت . شاید نسیم فرشته بود که میگفت خسته نباش که خستگی مرگ است . هنوز مانده است ، وسیع ترین و زیبا ترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است . سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست .
    نسیم دور او گشت و گفت : (( اینجا مانده است ، اینجا که نامش تویی . ))
    وتازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید . نسیم دریچه کوچکی را گشود ، راه ورود تنها همین بود . و او پا بر دلش گذاشت وارد شد . خدا آنجا بود . بر عرش تکیه زده بود . و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود. همین جاست .
    سالها بعد وقتی که او به چشم های خود بر گشت ، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمین . هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه ، هم لای ستاره ها و هم روی ماه .
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  7. #6
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    و
    من خواهم رفت ..
    اری من نیز روزی خواهم رفت .
    رها خواهم شد.
    در دستانِ پرهوس باد رها خواهم شدو
    باد روزی تن ِ خسته ام را با خود خواهد برد.
    شب را پرسیدم:این همه سیاهی را سبب چیست؟
    ستاره هایش را خندید و
    گفت:اندک شرری اگر باشد در همین تاریکی است
    که از دروازه چشمانت میگذرد
    روز را گفتم:روشناییت را باور کنم؟
    شعله های آفتابش را پنهان کرد و گفت:
    بدین باور مباش ..
    تو در سکوتی سرد خواهی مرد
    روز و شب را پرسیدم:این آمد و شد ِ مدام از پی هم ؟؟
    گفتند:از مردمانی میگریزیم
    که در تاریکی ِجهل خود چشمهایشان را بر روی عشق بسته اند
    ،سکوت را سرزنش میکنند و بیهوده تن میسایند
    در کوچه های منجمد ِبی احساسی ِخویش.

    پرنده را گفتم :این همه اوج در آسمان از چیست؟
    آسمانی که چتریست بر سر
    مردمانی که چون موران ،خاموش در کنار هم میلولند..
    گفت:آسمان بهانه است.
    پرواز رابه خاطر نسپار که پروازم در آسمان نه رفتن و عشق ِ
    رسیدن به اوج است ،که

    رفتن از زمینی است که خاکش پذیرای هر تنی به عبث شده است.

    آب را پرسیدم:روشناییت را به من بده ..
    آب گفت:آنان در بالا دست مرا گِل کردند.دیگر
    حتی سهراب نیز شعری نمیسراید..و رفت.
    آه ...آه..آه..

    سرهای بریده..

    کمرهای شکسته...

    چوبه های دار ..

    اعدامهای ممتد ..
    کودکان ِ یاءس..منجمد و خموش

    آری من خواهم رفت نه،من میروم .دیگر تمام شد..

    دیگر این من نیز از

    خود
    گریزان

    است

    ازمن پرسیدم:بااین لبهای خاموش

    ،تن ِحقیر،

    گردن شکسته

    وقلب پاره پاره

    توراکسی پذیرا
    هست؟

    من گفت:آسمان پذیرایم نیست،چون فراخ است و من حقیر
    آب مرا نمیشناسد چون روشن است و من تاریک
    روز از من میگریزد و شب رهایم میکند
    باد مرا با خود نمیبرد

    اما ،اما من از خاکم ،
    خاک تنم را هر چند حقیر است و خوار ،
    میپذیرد پس من به خاک
    بازمیگردم.
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  8. #7
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    طعمش*تلخ*بود.
    تلخي*اش*را دوست*نداشتيم.
    نمي*دانستيم*كه*دواست.
    دواي *تلخ*ترين*دردها. نمي*دانستيم*معجون*است.
    معجون انسان*شدن. گمش*كرديم.
    شيطان*از دستمان*دزديد. بي*طاقت*شديم*و ناآرام.
    دهانمان*بوي*شكايت*گرفت* و گلايه... *و
    تازه*فهميديم*نام*آن*اكس ير مقدس،
    نام*آنچه*از دستش*داديم، «صبر» بود !!
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  9. #8
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    چیزی پرسیدی؟
    آهان آدرس بهشت را می خواهی!!
    از تعجب خنده ام می گیرد.
    تو چطور آدرس خانه ات را نمیدانی؟ حتما دچار فراموشی شده ای !
    راستی خانه تو کجاست؟
    آنجا که در قصه های شیرین ما در، قصر پریان است و یا در داستان های پدر بر قله بلند سعادت جای دارد؟
    نه، آنجا خیلی دور است، خیلی دور، دور از دسترس !
    خانه تو اینجاست. در همین نزدیکی است، در کوچه پس کوچه های زندگی.
    خانه تو جایی است که در آن گل بر روی چمن می رقصد، ماهی حوضش را به گنجشکها می دهد و بال هایشان را قرض می گیرد. جایی که در آن چشم ها می شنود و گوش ها می بینند. جایی که در آن آیینه ها را از غبار می روبند.
    جایی که در آن هیچکس سایه ندارد. جایی که در آن شب و روز در پی هم نمی دوند. جایی که در آن سفره شاهانه ای برایت گسترده شده و تو با حرص و ولعی بسیار، آرامش را می نوشی و می بلعی. جایی که در آن با ترنم سحرانگیز سکوت می رقصی. جایی که در میان خاک حاصلخیزش درخت زیبا و تنومند زندگی ات در حال شکوفه دادن و به بار نشستن است و جایی که در آن او با تو سخن می گوید.
    خانه تو همین جاست در همین نزدیکی، آدرسش را خوب به خاطر بسپار
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  10. #9
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد
    رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود
    سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در
    آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش
    پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید
    به نیت نا امیدی
    خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،*فقط رفتن است. حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای ازهستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مراخدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  11. #10
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    ... با ما گفتي که اگر مي دانستيد که من چقدر به شما مشتاقم و منتظر، بند بند اعضايتان از هم مي گسست حتي در عمق تاريکي و ظلمت نفس ... گفتي که گناه نا اميدي از بخشش برايم بدتر از خود گناه است ...
    و گفتي که پشيمانيتان سخت برايم گرانقدر است تا آنجا که به بهايش مي ريزانم از درخت وجودتان برگهاي زرد شقاوت را ....
    و حال با تو مي گوييم در اين فصل پشيماني که هم آغوش شده با خزان و پاييز ، مي شود که پاييز گناهانمان نيز باشد تا مگر به یمن این روزها از درخت آدمیت ما برگ ریزان شود و ما روسفید چون زمستان به آستانت درآییم...؟؟
    ...و هر گاه فرود برگ را فهميديم ...
    پيش تواييم...
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  12. #11
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    زنی با لباس*های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی*تواند کار کند و شش بچه*شان بی*غذا مانده*اند.
    صاحب مغازه با بی*اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می*کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می*آورم. صاحب مغازه گفت: نسیه نمی*دم.
    مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را می*شنید به مغازه*دار گفت: ببین خانم چی می*خواد پولش با من. مغازه دار بهش برخورد و گفت: لازم نیست خودم می*دهم. لیست خریدت کو؟زن گفت: اینجاست. لیست*ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.
    زن با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه* ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آنقدر چیز گذاشت تا کفه*ها برابر شدند.
    در این وقت مغازه دار با تعجب و دل*خوری تکه کاغذ را برداشت تا بیبیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود:
    ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.
    مغازه*دار با بهت جنس*ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر ماند.زن خداحافظی کرد و رفت.
    مشتری 1 اسکناس 50 دلاری به مغازه*دار داد و گفت: تا آخرین پنی*اش حلالت. فقط اوست که می*داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است.......

    دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار برد
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  13. #12
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    زنی با لباس*های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی*تواند کار کند و شش بچه*شان بی*غذا مانده*اند.
    صاحب مغازه با بی*اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می*کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می*آورم. صاحب مغازه گفت: نسیه نمی*دم.
    مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را می*شنید به مغازه*دار گفت: ببین خانم چی می*خواد پولش با من. مغازه دار بهش برخورد و گفت: لازم نیست خودم می*دهم. لیست خریدت کو؟زن گفت: اینجاست. لیست*ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.
    زن با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه* ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آنقدر چیز گذاشت تا کفه*ها برابر شدند.
    در این وقت مغازه دار با تعجب و دل*خوری تکه کاغذ را برداشت تا بیبیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود:
    ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.
    مغازه*دار با بهت جنس*ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر ماند.زن خداحافظی کرد و رفت.
    مشتری 1 اسکناس 50 دلاری به مغازه*دار داد و گفت: تا آخرین پنی*اش حلالت. فقط اوست که می*داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است.......

    دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار برد
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  14. #13
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی
    گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
    هيچ کس پاسخ نداد
    گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا.
    با منگفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
    هيچ کس با او گفت و گو نکرد
    و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
    او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
    سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
    اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد
    از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
    از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
    و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد
    او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  15. #14
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    کسی نامم را می خواند!
    صاحب صدا کیست؟

    نمی دانم…!

    باید بروم…به کجااااااا؟! نمی دانم!

    در اوج حیرانی،اولین گام را بر می دارم تا صاحب صدا را بیابم…!

    می روم…
    وباز هم

    میروم…!
    ناگهان خود را در جاده ای می یابم.

    مسافری را می بینم…

    کوله بار به دوش در حرکت است.

    میگویم:ای رفیق! من کجا هستم؟!

    این جاده دیگر کجاست؟

    جواب میدهد:

    جاده،جاده زندگی است!! تابلو را ببین!! توقف،ممنوع….!

    و این چنین،در چشم بر هم زدنی،محو یک صدامسافر راه زندگی می شوم!

    هرچه بیشتر می روم،

    چشم اندازهای جاده،مرا متوقف می کند اما آن صدا،و

    حرف آن مرد که گفت،توقف ممنوع…مرا وادار به حرکت می کند!

    همان صدا که نامم را خوانده بود

    می گوید:مسافر راه زندگی…!

    می خواهی بدانی من کیستم؟!

    پس،عاشق شو ! و این گونه است که مسافر راه عشق می شوم…!

    عاشق آن صدایی که مراخوانده بود!

    پس می روم و می روم و می روم.

    هر چه بیشتر پیش میروم،با صدا یکی میشوم!


    این بار صدا در خودم است که فریاد میزند:


    ادعونی،استجب لکم…!


    بخوانید مرا،تا اجابت کنم شما را!!!


    مسافر راه زندگی شدم…عاشق شدم…


    معشوقم را خواندم…در خود یافتمش…


    پس،اجابتم کرد…!
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  16. #15
    laleh
    کوچولو در حال تلاش فعال شدن

    تاریخ عضویت
    June 2007
    محل سکونت
    پايتخت تاريخ وتمدن ايران
    نوشته ها
    273
    0
    19

    پیش فرض

    [/b]روز قسمت بود.
    خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد.
    سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.
    و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.
    يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.
    در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.
    نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا.
    تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.
    و خدا كمي نور به او داد.
    نام او كرم شب تاب شد.
    خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد.
    تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.
    و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست
    [b]
    خدایا
    من درکلبه فقیرانه خود چیزی دارم....
    که تودر عرش کبریایی خود نداری....
    من چون تویی دارم....
    وتو چون خود نداری.....
  17. 1
صفحه 1 از 10 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 147

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •