ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 782 123456112151101501 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 11724
  1. #1
    ana
    ana
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2007
    نوشته ها
    469
    0
    73

    پیش فرض ₪.•:. خـــداونـدا .:•.₪

    خواب ديدم كه با خدا مصاحبه می كردم ...
    خدا از من پرسيد: « دوست داری با من مصاحبه كنی ؟»
    پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد »
    لبخندی زد و پاسخ داد :
    « زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»
    من سؤا ل كردم: « چه چيزی درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟ »
    خدا جواب داد :
    « اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوی اين را دارند كه روزی بچه شوند »
    « اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند »
    « اينكه با نگرانی به آينده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آينده زندگی می كنند »
    « اينكه به گونه ای زندگی می كنند كه گويی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می ميرند كه گويی هرگز نزيسته اند »
    دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....
    سپس من سؤال كردم :
    « به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهايی در زندگی بياموزند ؟ »
    خدا پاسخ داد :
    « اينكه ياد بگيرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند »
    « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند »
    «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
    « اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
    « ياد بگيرند كه فرد غنی كسی نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسی است كه نيازمند كمترين ها است »
    « اينكه ياد بگيرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند »
    « اينكه ياد بگيرند دو نفر می توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند »
    « اينكه ياد بگيرند كافی نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند »
    باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
    « از وقتی كه به من داديد سپاسگذارم »
    و افزودم: « چيز ديگری هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند ؟ »
    خدا لبخندی زد و گفت :
    « فقط اينكه بدانند من اينجا هستم »
    « هميشه ... »




    1. پست ها دارای قالب بندی زیبا و رنگ و فونت مناسب (2 تا 4) بوده و وسط ارسال شود.
    2. لطفا عكسهاي بدون تبليغ گذاشته شود.
    3.پستها تا 3 صفحه تکراری نباشه حداقل .
    4.اسپم ممنوع
    5. خارج از موضوع تاپیک پست ندهید.
    6. پست شما مطابق با قوانین کلی سایت و فروم کوچولو باشد.


    پست خلاف قوانین سایت و تاپیک حذف می گردد.

    ویرایش توسط mahta007 : 2014.12.12 در ساعت 00:47
  2. 21
  3. #2
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    الو سلام

    منزل خداست؟

    این منم
    مزاحمی که آشناست

    هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

    ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

    شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

    به ما که می رسد، حساب بندهایتان جداست؟

    الو

    دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

    خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

    چرا صدایتان نمی رسد کمی بلندتر

    صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

    اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

    شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

    دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم

    پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

    الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم
    دوباره زنگ می زنم، دوباره، تا خدا خداست .
    تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی!
  4. #3
    ana
    ana
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2007
    نوشته ها
    469
    0
    73

    پیش فرض

    در روياهايم ديدم كه با خدا گفت و گو ميكنم
    خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني؟
    من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد
    خدا خنديد
    وقت من بي نهايت است
    در ذهنت چيست كه ميخواهي از من بپرسي؟
    پرسيدم:چه چيز بش شما را سخت متعجب مي سازد؟
    خدا پاسخ داد:كودكي شان
    اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند
    عجله دارند كه بزرگ شوند
    و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو ميكنند كه كودك باشند
    اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تاپول به دست آورند
    و بعد پولشان را ازدست ميدهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند
    اينكه با اضطراب به آينده مينگرند
    و حال را فراموش ميكنند
    و بنابراين نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده
    اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند
    وبه گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
    دست هاي خدا دستانم را گرفت
    براي مدتي سكوت كرديم
    ومن دوباره پرسيدم
    به عنوان يك پدر ميخواهي كدام درس هاي زندگي را
    فرزندانت بياموزند؟
    او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد
    همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه
    اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند
    بياموزند كه درست نيست خودشان را باديگران مقايسه كنند
    بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم
    ايجاد كنيم
    اما سال ها طول ميكشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم
    بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
    كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
    بياموزند كه آدم هايي هستند كه آنها را دوست دارند
    فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
    بياموزند كه دونفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند
    وآن را متفاوت ببينند
    بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند
    بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
    من با خضوع گفتم
    از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم
    آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
    خداوند لبخندي زد و گفت
    فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
  5. #4
    rezaaa
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2007
    نوشته ها
    6,334
    0
    88

    پیش فرض •``: "خدا" جونی! یه چیزی بگم؟! •``:

    "بنام سر سلسله دار حکومت پر نواده اشک پرور بی همدلی ،
    خالق جسور بی قراری ،
    فاتح بی غرور ملک پهناور تنهائی ،
    غایت ذجه های بی پایان بی پناهی "

    (((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))) ))))))))))

    آری ! سلام پر تپشم بر تو باد !
    نفسم به شماره افتاده "جان دلم" !
    لحظه هایم چیزی نمونده تا در فراق هماغوشی ما به زوال بگذارد !
    چرا اونجا که تموم میشم ، صدام میکنی ؟!
    چرا نمیذاری نفسمو تو آلودگی هوسهای بی تو بودن از بیخ سر ببرم ؟!
    چرا تو نیمه راهی که بین من و "خودم" ، اونو انتخاب میکنم ،
    چتر دستای بی توقعتو رو بی پناهی افکار آغشته به دنیام میکشی و
    با همه حضور بهم میگی :
    "میخوای بپری تو بغلم؟!!!"

    چرا اینهمه مهر رو سرم باروندی ؟

    ******
    -آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ خ که منو داغون کردی به "خودآ" !!!!!!!!!-
    این چه عذابی بود به "خود"م خوروندم ؟!
    میدونی دورت بگردم ! .. که دیوونگیت چقدر منو سر عقل آورده ؟!؟!
    میشناسم مرامتو ! ... میدونم داری به چی فکر میکنی !
    راستی !
    چرا فکر میکنی ؟؟؟؟؟؟
    مگه حکم ازلی تو ، برای کسانیکه با ابلیس هم پیاله شدن ،
    این نابودیِ تدریجیِ بی خدائی نیست ؟!!

    قربونت برم ! چرا اینقدر با اون ناز بنده نوازت منو شرمسارم میکنی ؟!!
    دیگه اینبار چه بهونه ای برای نیت "قربت الی الله" دل بی شرم و حیام بیارم ؟
    آره .....
    به "خودآ" پرروم کردی از بس "خدا"رو "خودآ" خوندم و حتی نگاه نکردم ببینم ؛
    از چشمهای آسمونی تو داره اشک میباره که ذوق "بنده نوازیت" خودت رو هم ناچار به ریختن "اشک شوق" کرده و
    من نالایق خیال میکنم ؛ دلم بارون خواسته !!
    ای یارترین یار دلاویز !
    خیلی دوست داشتم به رسم "قدردانی" از شکوهمندترین اتفاق
    هر روزه این گردون بی صفت پرمدعا ، غزلی شایان و درخور بیقراری هات بگم ،
    اما ...اما ؛ ........
    ******
    بذار ! .. آهان ! .. یادته ؟؟
    یه شب پائیز بود و دیروقت بود واسه اینکه ، شعر بهاریِ حضور بوسه ها رو ،
    واسه "بیچاره دلم" تقدیم کنم ؟
    درست یادم نیست چندتا ستاره ، دائم به جوونی و اشتیاقِ شب نشینی هام
    چشمک میزدن !!! ولی ؛ خوب یادمه که ، بند بندِ دلم از سرما میخواست بترکه !

    نمیدونم چرا ؟ ولی ؛ خیلی دوست داشتم "همرهان يكدل و باسخاوت ترانه ای" هم اونجا بودن و میدیدن که ، این الفاظ و كلمات و لغات ، که بی محابا بر روی صفحات سفید جاری شدن ؛ ناشکری و ناسپاسی ندیدمشون ، بلکه ؛ از سرِ شرمی که درست امشب شده "کراوات" بزم "درویشانه" دلهای بی توقع ؛ اون شب ، هم من و روح آسمونی منو خجالت زده کرد !!!
    (راستی "خودآ" جونم ! "هم ترانه ای" هامو بهت معرفی نکردم ، ولی تو هر حجله خودآگاهی این روزها "ساقدوش" باحوصله ای بودن که اگر درست تر ببینمشون مطمئن میشم تک تکشون دستهای درهم گره شده تو بودن برام!)
    بگم چی میگفتم ؟ بهم نخندینا ! ... قول بدین اول که منو محکوم به ناسپاسی نمیکنید ، تا منم بگم ...
    قول دادینا ! مرسی عزیزانم
    :
    (((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))) ))))))))))

    [ شبی ازتو آمدم ، راه نشانم دادی . بیخودی بیخود شدم ! و برنکرده راه افتادم. به بیراهه ها شتافتم و آنجا نیز استقبالم کردند.شهر ظلمت از دور زیبا جلوه کرد. کور شده بودم. غرق در زیبائی ظلمت این بی دلان ماندم.
    نجاتی برای این غریق نیافتم ، بیشتر چشم دوختم تا در یک قدمی نشانی از تو دیدم که دستش را دراز کرده بود و گفت که اعتمادش کنم و به او پاسخی جز خنده تلخی ندادم !(افسوس و صد افسوس که افسوس خوردن نیز مفری برایم نشد که نشد) چون دیر به آن اعتماد کردم و تا خودم را باز یافتم ، سرشار از وابستگیها شده بودم و با تلخی این دل ناخوشیها سرمست میشدم. باید کمی هوشیار شوم ؛ ولی بدمستی ای بر روحم محاط است.
    تو که در وسعت کرامتت حریمی نداری و معنا به این بودن رو به زوال میدهی ؛
    بار دیگر طناب نجات خود را برای این مغموم سر در گریبان بینداز تا ، در این اعماق تنگ و تاریک افکار بیخودم ، "خود"م را بازیابم ! یا طناب را چنگ میزنم و به سوی تو اوج خواهم گرفت یا اینکه حلقه ای از طناب بر گردنم میسازم و "خود"م را از دست خودم رها میسازم.
    اگر شبی باز تو را دیدم یا بهتر اینکه ؛ اگر شبی خوشبخت ترین انسان روی زمین شدم ،
    مستانه فریاد خواهم کرد که :
    " نفرین بر ... !!!" ]

    (((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))) ))))))))))

    خوب دوستانم ، ببخشید ، میون نظاره بی غرضتان یک کوله بار قند و شکر !
    - آره "خودآ" ! میگفتم :
    یادت اومد کور دلیِ من که حاصل باور نداشتنت بود ، چه رگباری از بی سخاوتی ، اونم تو اون شب تنها گرفت ؟
    آره فدات بشم ! معلومه که یادته ! منه بی لیاقت پرمدعا بودم که نفس حق دل آبدیده مو بریدم و پشت کردم به همه نیازهای سرشار با تو بودن ...
    ...ای دل غافل! ...
    اما هنوزم ...

    "خود"مو عشقه !!!

    فعلا ....

    می بینمت ..

    همیشه ..

    باور کن ..

    (((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))) ))))))))))

    يا حق
    رضا
    مرا اندکی دوست بدار ، ولی طولانی ...
  6. #5
    ana
    ana
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2007
    نوشته ها
    469
    0
    73

    پیش فرض

    سلام عمو رضاجان

    من متوجه نشدم در اين بخش قرار است از خودآ بگوييم كه به خدايي رسد
    يا فقط از خودآ

    يك توضيح اجمالي مي دهيد من مي خواستم مطلبي بگويم ترجيح دادم بپرسم تا اضافه گويي نكنم

    مرسي
    آنا
  7. #6
    rezaaa
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2007
    نوشته ها
    6,334
    0
    88

    پیش فرض

    سلام آناي مهربون !
    فقط اينو بگم كه:
    الآن فوق العاده ديرم شده و بايد برم زود عزيز (معذرت ، معذرت ..)
    آناي مهربون ! تو هرچي و هرجوري كه دوست داري ، فقط باهاش حرف بزن !
    بقيه اش مهم نيست ، ايشالا برگشتم مفصلا بابتش توضيح خواهم داد ،
    ذكر اين نكته كه تو سوالت هم پرسيدي ، ضروريه و اونم ؛
    من اينجوري صداش ميكنم "خودآ" و دليل هم دارم !
    اينجا حريم و محدوده رابطه با حضرتش به ميل و ارده و درك شخصي هركس
    مربوط ميشه ، تنها تبصره اي كه اونم گفتنش واجبه اينه كه ؛
    فقط به اين دقت كنيم كه نبايد حرمتش شكسته بشه و اينو پاي ميل شخصي
    بذاريم كه من در اون صورت ، نه بعنوان وكيل "خودآ" ، كه بعنوان مدير اين بخش اون نوشته رو حذف ميكنم .همين ..
    خوبه عجله داشتم !! :D
    خودش يه متن كامل شد !
    پس آناي عزيز ! فقط بنويس (لطفا)
    برميگردم ،
    ياحق
    رضا
    مرا اندکی دوست بدار ، ولی طولانی ...
  8. #7
    ana
    ana
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    March 2007
    نوشته ها
    469
    0
    73

    پیش فرض

    سلام خيلي خوشحالم كه چنين بخشي را درست كرديد
    بعد از اينهمه سرگرمي و شوخي و طنز و مشكلات برسيم به آنچه كه واقعا هست - وجود دارد و براش اومديم روي زمين.

    به نظر من هر انساني اول بايد بداند براي چي بوجود امده - من شخصا كاري ندارم كه هركسي با تعصب يا بي تعصب در مورد نماز - روزه - دين - خدا - عشق و ... چي مي گن ؟ به نظر من برمي گرده به آگاهي - تجربه و احساس من به انها.

    به نظر من وقتي دليل وجودت را روي اين كره خاكي دانستي اون وقت مي توني زندگي را خيلي راحت بگيري

    ما مي دانيم كه خدا توهم كرد تصور كرد و بوجود اورد يعني ما و همه اين دنيا از توهمات يا مايا هستيم .

    روحمان نيز قسمتي از روح خود را در وجودمان دميد تا مراحل اگاهي را طي كنيم و حضرت برسيم

    حالا چه جوري ؟ هركسي راهي را مي ره . من مراد داشتم - خيلي تجربه ها را گذراندم و اگر بخواهيم ريشه اي نگاه كنيم مي بينم همه و همه و همه مي رسه به خودم يعني شعاري كه ما هميشه در ورزشهاي رزمي هم بيان مي كنيم زيرا نياز به تمركز - ارامش و عشق دارد

    گر به خود آيي به خدايي رسي پس به خود آي

    اين شعار نيست در واقع شما اگر بتوانيم هرآنچه كه در وجودتان هست را ببينيد - بشناسيد و تجربه كنيد نتيجه ان به خدايي رسيدن است يعني جزعي از حق تعالي مي شويد

    البته اين نه ره نه به اين سادگي است كه هزاران سختي و ملامت در راه دارد ولي مي توان رسيد

    براي همين من گفتم در مورد خود بگوييم كه چگونه به خدا برسيم يا از خدا بگوييم

    هميشه ياد گرفتيم كه بايد از جز به كل رسيد جالبه براتون بگم در جمعي صحبت مي كرديم صحبت از معارف انسان و خداشناسي بود يه عالمه حرف داشتم كه بگويم اما دو كلمه كه گفتم احساس كردم اصلا نمي شود حرف زد سريع نسبت به اعتقاداتشان جبهه مي گيرن و تحمل شنيدن حرفي خلاف يا جديد در مورد ايده شان را ندارند
    چون فكر مي كنند به خطر مي افتند
    راستي چرا ما تعصب داريم ؟

    چرا نسبت به هرچيزي با تعصب نگاه مي كنيم و بعد به جون هم مي افتيم؟
    تعصب چيه ؟ آن موردها چيه ؟ واقعا دلم مي خواهد عمورضا و بقيه دوستان كه اين متن را مي خونند نظرشان را بگويند شايد يك بحث قشنگي را شروع كنيم كه نتيجه قشنگي هم بگيريم.

    اعتقاد داشتن با تعصب فرق مي كند؟

    اينجا قرار است از همديگر چيزي ياد بگيريم نه تنها وقت تلف كنيم.

    ببخشيد طولاني شد و خسته تان كردم

    حرف زياده - چون عشق زياده و در وجود مي جوشد

    ارادتمند آنا
  9. #8
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,494

    پیش فرض خدا

    مرسي آنا جان...

    با حرفات تا حد زيادي موافقم..
    ما بخشي از خدا هستيم...

    و بخشي از ما خدايي است...
    پس بايد بخش خدايي را شكوفا كنيم...

    -چگونه؟؟؟
    با شناخت خودمان كه شناخت خداست...

    در مورد تعصب...

    فقط اينو ميگم كه انگليسي ها سه چيز را براي نابوديه ايران در سالها پيش وارد ايران كردند:
    1. ......... { سانسور }
    2.خرافات
    3. تعصب كه خودش از همون خرافات سرچشمه گرفته...

    يكي دوستان خيلي قشنگ مي گفت...
    ميگقت: اسلام دين عقل و منطق است.
    هر چيزي كه ديدي عقل و وجدانت مي گه درسته...جزو دين است...

    پس هميشه بايد از رو منطق و عقلي كه مطابق با دينمان يهني اسلام است تصميم بگيريم و در اين راه فقط از ذات حق كمك بگيريم...

    تا نظر دوستان چي باشه... :wink: :?: :?:
  10. #9
    Guest

    پیش فرض

    اگه به من وفا کنی حاجتمو روا کنی بین تموم عاشقات نذر منو ادا کنی
    یک کاسه گندم میریزم تا کفترارو سیر کنم واست میمیرم اون قدر
    تا دلتو اسیر کنم به پات میشینم شب و روز تا با تو عمرو پیر کنم
    تا با تو عمرو پیر کنم
  11. #10
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض

    خيلي بخش جالبي بود مرسي عمو رضا .

    خيلي بخش جالبي خيلي خوشم اومد اونقدر ذوق زده شدم كه سلام يادم رفت .
    سلام به همه
    اميدوارم هر جا كه هستين خوش باشين .
    اضافه كردن يك بخش اين چنيني با هر اسمي براي سايت واقعا لازم بود دم همتون گرم و خداقوت .
    علي علي در پناه حق .
  12. #11
    elena
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    March 2007
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    363
    0
    192

    پیش فرض




    * يا حق *

    خوب اگردوستان اجازه بفرمايند من هم نظرم رو بگم .
    من فكر ميكنم اسم اين نوشته عمو رضا چله باشه كسي كه از چيزهايي دور بوده و بعدا دوباره برگشته و هر كاري رو انجام ميده تا بازگشت شيريني داشته باشه كه هيچ وقت به اون چله دوباره برنگرده . در اين ضمينه دوستان و خانواده بسيار موثر هستند . هر كسي كمكي از دستش بربياد بهتر براي اون شخص انجام بده حتما دور و اطرافمون از اين آدم ها هستند بهشون كمك كنيد تا بازگشت شيريني داشته باشن كه هيچ وقت دوباره برنگردن . البته اول اراده خودشون شرط و بعد چيزهاي ديگه .
    اولين راه براي رسين به خدا خودشناسي . مراقب دوستانتون باشين اونها اگه آينه هاي شما هستن باهاشون دوستي كنيد وگرنه ... .
    سه ديدگاه براي رسيدن به خدا وجود داره . ديدگاه فقها و فلاسفه و عرفا .
    ديدگاه فقها عمل به دستورات خداست بدون كم و كاستي . ديدگاه فلاسفه عقلايي و ديدگاه عرفا از راه شناخت و معرفت و قلب كه بدون يك پير و مرشد پيمودن اين راه امكان پذير نيست . رسيدن به خدا رياضت هايي مي خواد كه هر كسي از عهدش بر نمياد اگر كسي رو ديدين كه واقعا داره تلاش ميكنه كه به خدا برسه بدونين كه از خيلي چيزها گذشته از خيلي چيزها خلاصه اينكه هر چقدر بكاري همون قدر درو ميكني .
    راستي يه سئوالي داشتم تا حالا كسي خودش رو تو آينه دلش ديده ؟ فكر كردين اگر اون تصور و تصويري كه از خودتون تو ذهنتون دارين تو آسمون بيفته و همه ببينن چي ميشه ؟ خوشحال ميشين يا غمگين ؟

    * الهم صل علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم *
  13. #12
    admin
    "مدير كل سايت كوچولو"

     

    مدیر کل (سعید)
    تاریخ عضویت
    February 2007
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    23,828
    16,508
    20,494

    پیش فرض

    فريبا... جواب سوالت خيلي سخته...

    نميشه به اين اسوني ها جواب داد...
    من كه فعلا نمي دونم چي بايد جواب بدم...
    اول خودت جواب بده؟ :?:
  14. #13
    Ensan

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    111
    4
    1

    پیش فرض

    گفتگو با خدا


    در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
    خدا پرسید
    تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
    من در پاسخش گفتم:
    اگر وقت دارید!
    خدا خندید:
    وقت من بی نهایت است.
    پرسیدم :
    چه چیز بشر، شما را سخت متعجب می سازد؟

    خدا پاسخ داد :
    کودکی شان،
    اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،
    عجله دارند که بزرگ شوند،
    بعد دوباره بعد از مدت ها،آرزو می کنند که کودک شوند...
    اینکه سلامتیشان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،
    و بعد ثروتشان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.
    اینکه با اضطراب به آینده نگاه می کنند،
    و حال را فراموش می کنند
    نه در حال به سر می برند و نه در آینده
    به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند
    و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
    گرمی دستان خدا را در دستانم حس کردم.
    هر دو سکوت کردیم.
    من پرسیدم:
    دوست داری بندگانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟
    او گفت:
    بیاموزوند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،
    همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

    بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارند ایجاد کنند
    ولی زمانی زیاد می خواهد تا آن زخمها را التیام بخشیم.
    بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
    بلکه کسی است که به کمترین ها رضایت می دهد.
    بیاموزند آدمهایی هستند که دوستشان دارند،
    فقط نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.
    بیاموزند دو نفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند،
    ولی آن را متفاوت ببینند.
    بیاموزند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند،
    بلکه باید خود را نیز ببخشند.
    و با تمام اینها بدانند که من همیشه با آنها هستم،دوستشان دارم و از دور مراقبشان هستم...


    شعري از تاگور
    آمده بهار و من ... بی ترانه ام هنوز ...
    من برای تازگی ... بی بهانه ام هنوز ...

    من چه دیر باور و او چه ساده آمده
    ریشه ام به خواب و من بی جوانه ام هنوز

    گم شدم مرا ببین ... فصل کوچ من نشد ...
    من چرا نمی رسم ... بی نشانه ام هنوز ...
  15. #14
    rezaaa
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    June 2007
    نوشته ها
    6,334
    0
    88

    پیش فرض

    "به نام او كه هست ، تا هست ما بود شود ..."
    سلامي به بلنداي فريادترين سكوت تنهاپي يك عاشق ..
    به سرسبزي اين ترانه بارون و ضيافت دوستانه "كوچولو" !
    واقعا نميدونم با چه ابزاري بهتر از آرزوي خوش و دعاي خير ، اين خوشحاليمو از ابراز محبتهاي صادقانه تون ، بيان كنم ؟!
    اما سخنمو تو اين بخش كوتاه ميكنم و ازتون ميخوام اگر پيشنهادي دارين كه ميدونم از سر مهر و بي غرض نيز هست ، با خودم درميون بزارين تا بتونيم نتيجه لازم رو به لطف داپمي حضرت عشق ، بگيريم.
    من از حضور آپينه وار همگي عزيزانم ممنونم ولي تا همين جا از عنايت سعيد عزيز و آناي مهربون و باقي دوستان ، انقدر سرشار هيجان و انگيزه شدم كه باعث شد شايد بعد از يكماه و اندي ، مجددا ذوق نوشتن در من شعله ور بشه.اين رو ازين جهت ميگم كه ادامه هر بحث پيشنهادي رو در متنهاي بعدي اين حقير هم ممكن كنه . چون هيچكدوم از نوشته هاي من كمترين ، موضوعي جدا از موضوع اين متن فوق نميباشد و حيفه كه اين فرصت رو (نه بخاطر تاپيد نوشته هام كه بدليل سوق بيشتر به اين بحث ميگم) از خودمون نگيريم.
    در ضمن متن زيباپي كه دوستمون ؛انسان؛ كه اسم حقيقيشون رو نميدونم در بالا نوشته ، شعر شاعر بزرگ تاگور نيست و البته نام نويسنده ش الآن در ذهنم نيست ولي ميدونم كه از اعضاي انجمن "الكليهاي گمنام " امريكاست و اين متن حقيقتا در يكي از مديتيشن هاي ايشون بوقوع پيوسته كه بدلاپل غير روشن و واهي اين نام رو از امضاي ايشون حذف كردن و اين آخرين سوء استفاده از گمنامي ايشون و اين قبيل افراد نميباشد.
    ازين دوستمون هم تشكر ميكنم كه اين متن فوق العاده روحاني و بي نظير رو درين بخش قرار دادن.
    اميدوارم با اين كلمات نارسم خودآي ناكرده باعث آزردگي كسي نشده باشم.
    ياحق
    رضا
    مرا اندکی دوست بدار ، ولی طولانی ...
  16. #15
    Ensan

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    May 2007
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    111
    4
    1

    پیش فرض

    به نام خالق عشق و انديشه

    سلام و از اين همه لطفي كه نسبت به بنده حقير دارين ممنونم .

    رضا جون ! اي هم اسم من ! خيلي ممنون از اين كار قشنگ و روحاني اي كه شروع كردي اميدوارم كه موفق باشي . با اين كار زيبا باعث شدي كه ما به خداي مهربونمون . به خالق عشقمون به خالق انديشمون . نزديك و نزديك تر بشيم .

    بچه ها جونم اينو من نگفتم . مرواريد عرفان گفته !!!

    هنگامی که روزمان را آغاز میکنیم ٬در جست و جوی کسی باشیم که
    به نوازشی محبت آمیز ٬ کلامی تسلی بخش و پیامی تشویق کننده
    نیاز دارد !
    زندگی های پیرامون خود را با مرهم عشق و مهربانی مداوا
    کنیم !
    با درخشش یک لبخند مهر آمیز همچون خورشید قادر خواهیم
    بود ٬ روحی افسرده را دگرگون کنیم !
    هر آنچه که روی میدهد در دستان توانای خدای عشق و رحمت است
    که از ازل تا ابد جاودانه خواهد بود ٬ نور بخشش الهی در غم و شکست
    و هم شادی و پیروزی نهفته است ! بنابراین رنجها نباید مایه عذاب و
    پیروزی موجب غرور شوند !

    رویاروئی با دشواریها آینه قلب را جلا میدهد ٬ آری کسی که در برابر
    مشیت الهی تسلیم باشد ٬ کسی که عاشق خداوند و با عشق به او
    زنده باشد ٬ میداند که همه چیز برای او نیکوست و حتی بسیار فراتر
    از نیکوئی :

    بارها گفته ام و بار دگر میگویم
    که من دل شده این ره نه بخود می پویم
    آمده بهار و من ... بی ترانه ام هنوز ...
    من برای تازگی ... بی بهانه ام هنوز ...

    من چه دیر باور و او چه ساده آمده
    ریشه ام به خواب و من بی جوانه ام هنوز

    گم شدم مرا ببین ... فصل کوچ من نشد ...
    من چرا نمی رسم ... بی نشانه ام هنوز ...
صفحه 1 از 782 123456112151101501 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 11724

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •