ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 15 از 15
  1. #1
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    Icon16 ₪.•:. مـردان از سـرزمـین عشـق ( دلنوشته ای به شهدا ) .:•.₪

    • بســـم الله الـرحـمن الـرحـیم

    یه روز که به گلزار شهدا رفته بودم روی یکی از مزارها جعبه ای نظرم رو به خودش جلب کرد .

    که روش نوشته بود : دلنوشته ای به شهیدان .

    رفتم قسمت مزار شهدای گمنام ٬ یه گوشه ای نشستم و خیره شدم به یه گوشه و با خودم فکر کردم .

    که یعنی چی ؟

    دلنوشته ای به شهیدان !!

    مگه اونها خودشون نمی دونن ما چی می خوایم ازشون ؟!

    مگه نمی دونن برای چی بهشون پناه میبریم و میریم برای خوندن فاتحه کنارشون ؟!. خب دیگه چه نیازی هست که من براشون دلنوشته بنویسم .

    توی این فکرها بودم که یاد جمله ای از مادر بزرگم افتادم که

    خدا فرموده : من می دونم که بنده هام چی می خوان ٬ اما دوست دارم که اونها خواسته هاشون رو به زبون بیارن ٬ من دوست دارم صداشون رو بشنوم .

    خواستم شروع کنم به نوشتن اما بازم رفتم تو فکر ٬ حالا چی بنویسم ....

    حالا که قرار بود بنویسم هیچی به ذهنم نمی اومد .

    تا وقتی که قرار به گفتن بود همه چی داشتم خیلی حرفا بود بی خود نبود سر مزارشون اشکام جاری میشد و قسمشون میدادم تا مشکلمو حل کنن

    اما حالا که باید می نوشتم هیچی تو دهنم نبود.

    ذهنم کاملا خالی بود .

    اما بالاخره خواستم از یه جایی شروع کنم .

    شروع کردم و نوشتم ..


    سـلـام :)

    تاپیک مشخص هست پس نیازی به توضیح و وقت گیری بیشتر شما نداریم

    منتظر دست نوشته های زیبا و ماندگار هستیم

    ورود تمام عموم به این تاپیک مجازه

    اگه دست نوشته ها مخصوص خودتون بود حتما اسمتونو زیرش بنویسید!

    توهین به هیچ عنوان قابل قبول نیست و مطمعننا پست شما حذف میشه

    پست اسپم و خلاف قوانین بخش مذهبی و حتی فروم کوچولو حذف میشه

    در طول روز بیشتر از 5 پست مجاز نیست

    پست پشت سر هم قبول هستش

    یادتون باشه اگه دل نوشته ای از کسی میذارید

    اگه نویسندش مشخص بود حتما اسم اون شخص رو بنویسید

    موفق باشید
    ویرایش توسط samira BanOo : 2015.08.29 در ساعت 14:19
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  2. 5
  3. #2
    ℬαℋαℛ
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    November 2014
    محل سکونت
    زیر آسمون خُـבا
    نوشته ها
    5,314
    1,566
    3,306

    پیش فرض

    فرزندنش را با 1مترــُ اَندی قد و 60 کیلوــ ُ اَندی وزن به جبهه فرستاد

    20ســال بعد چند تکّه اُستخوان و یکــ پلاکــ به او دادند و گُفتند :

    پسرت برگشته است مـــادر !



    فاطمه.ج
    این روزها که می گُذرد
    بیهـــوده شادم . . .
  4. 4
  5. #3
    ♥مِثلِ پـَـر♥
    کوچولو در حال فعال شدن

    تاریخ عضویت
    September 2014
    محل سکونت
    کنج اتاق
    نوشته ها
    122
    91
    78

    پیش فرض




    " شهید گمــــــــنام "






    سنگر به سنگر


    به دنبالت گشتم


    کجا جا خوش کرده ای ؟


    میان کدامین بوته گل سرخ ؟


    که چنین در سکوت مانده دلت


    افتان و خیزان ؛


    سنگر به سنگر ؛


    به جستجویت بودم


    نشانه ای !؟


    آثاری !؟


    پلاکی ... ؟!


    یافتم ... !


    بالاخره یافتم


    پلاکت را می گویم


    خاک مقدس ِ روی پلاک را رُبودم


    طوطیای دیدگانم نمودم


    پلاکت نیز همنام ِ اسمت بود


    شهید گمــــــنام




    ندیدی...
    همان انگشت که مــــاه را نشان میداد مـاشــه راکشید...
  6. 2
  7. #4
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,165
    10,997
    19,387

    پیش فرض

    دیروز که پاهایت با هم مسابقه گذاشته بودند ،پای چپت جلو افتاد

    جلو افتاد وپرواز کرد ،

    ولی پای راستت جا ماند

    جا ماند وحسرت خورد ،

    جا ماند وبارش سنگین تر شد ،

    پای راستتت در مکاشفه ای

    از پای چپت شفاعت خواست ،

    پای چپت اما ، از پای راستت استقامت ،

    راستی نکند پای راستت ، پای چپت را فراموش کند

    که در بهشت منتظرش مانده ...؟!

    تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
    نظر کدام سروی؟
    نفس کدام بادی؟



  8. 2
  9. #5
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,165
    10,997
    19,387

    پیش فرض

    تو سهم شهر ما بودی

    برای تبرک

    وقتی جنازه ات را پیدا کردند،

    هیچ نام ونشانی نداشت

    ووقتی آن را در بهشت شهدا دفن کردند

    بر سنگ آن نوشتند :

    شهید گمنام

    آسمان گهگاهی مزارت را آبیاری می کند

    وهمه مادران شهر برایت فاتحه می خوانند

    اما مادرت !

    اما مادرت می دانم که هر جمعه

    به بهشت شهیدان شهرش می رود

    وبه یاد تو

    برای همه فاتحه می خواند

    وهر شب

    به دنبال قبر گمشده ی

    تو وبی بی فاطمه می گردد

    ومنتظر است

    تا آقا بیاید ... شاید ؟

    تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
    نظر کدام سروی؟
    نفس کدام بادی؟



  10. 2
  11. #6
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,165
    10,997
    19,387

    پیش فرض

    کمیل کجاست ؟

    توسل کو ؟

    باز صدایی می آید

    از کنار منزل یک شهید

    صدای جاز ، صدای آواز ، صدای ...

    دیگر کمیل وتوسل حال وهوای گذشته را ندارد

    دیگر اشکها هم انگار قلابی شده اند

    وتاثیر آن سالها را ندارند

    ازچفیه ام شرمنده ام

    دیگر اشکی ندارم که تقدیمش کنم

    خشک سالی اشک است

    باید چفیه را پنهان کنم

    فردا شاید

    دوباره بهار اشک امد

    یا اصلا ً

    کسی پیدا شد وچفیه ام را پیدا کرد

    ودر موزه آثار

    آدم های انقلاب

    آدم های سالهای شوق واشک

    آدمهای هنگامه ی جنگ

    به نمایش گذاشت

    و...

    تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
    نظر کدام سروی؟
    نفس کدام بادی؟



  12. 2
  13. #7
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض


    واقعا گمنام يعني چه؟؟؟

    واژه «گمنام» در فرهنگ معین و لغتنامه دهخدا به معنای «بی نام و نشان» و «خمول» بکار رفته و در مقابل شهرت و معروفیت قرار گرفته است.

    در زبان انگلیسی نیز از آن با anonym (شخص بی نام)، cenotaph (مقبره سرباز گمنام)، unknown (ناشناخته ، مجهول، گمنام، بی شهرت) یاد می شود.

    اما گمنام دلها معناي ديگري دارد !!

    ساعت نزديك 10 صبح روز پنج شنبه به سبب زيارت اهل قبور به قول خودمون ميثاق با امام و شهدا با نيتي خالص در جستجوي قطعه 44 بهشت زهرا بوديم.

    چون سه تايي تقريبا صفر كيلومتر بوده ( البته بيشتر منظور خودمم ) متوسل به برادران ديني خود شده و جهت كشف قطعه مورد نظر سوالاتي پرسيديم

    با اشاره به سمتي نامعلوم قطعه را معرفي ميكردند ولي هرچه ميرفتيم نميرسيديم

    قطعه46

    45


    وناگهان از پشت برگهاي درختان تابلوي زرد رنگ قطعه 44 چشمك زد ...

    هنوز هم دوستان نميدانستند در پي كدام شهيدم!!!

    نميدانستند دارم كجا ميبرمشون ...

    قطعه رو از درختچه هاي بين قبورش شناختم درست مثل عكس روي جلد كتاب بود (كتاب شهداي گمنام)

    لحظه ديدار فرا رسيد ؛و زمانيكه فقط واژه هاي شهيد گمنام روي قبوراحرام پوشيده خودنمايي ميكردند دلم شكست...


    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  14. 1
  15. #8
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض

    دفاع مقدس تمام شد و مردانی بسیار خوش درخشیدند و از جان و مال خود عاشقانه گذشتند تا ما بتوانیم در آرامش زندگی کنیم و بیگانگان ذره ای از خاک ما را تصاحب نکنند. و شما ای شهدای گمنام در بین اینان ستاره شدید. با آنکه در زمین نه نامی و نه تربتی برای خود انتخاب نکردید و هیچ نشانی از شما نداریم ولی قلوب ما را با دم مسیحایی خود تسخیر کردید. شهادت شما ای ستارگان بی نشان، در راه حمایت از حق و هدف والایتان که به آن ایمان داشتید، تنها بهایی بود که می توانستید بپردازید.

    ای لبیک گویان پیر جماران، برخیزید تا ببینید جوانان این کشور برای بازدید از سرزمین هایی که به آنها قداست بخشیدید سرو دست می شکنند. شما بودید که احساس کردید صحرای خطر به دنبال گام های شماست؛ سر دادید تا سر افکنده نباشیم، دست دادید تا دستانمان به سوی اجانب دراز نباشد و اما با اینکه سالها از دفاع جانانه شما می گذرد، هنوز گمنامی و راه گمنامان ادامه دارد؛ در واقع زیباترین و آسان ترین راه رسیدن به خدا گمنامی است؛ یعنی خود را فراموش کن تا خدا آشکار شود. و ای طلایه داران گمنامی، دوست داریم همچون شما گمنام شهید شویم.

    شما در جنگ سخت بودید و شهید شدید و ما اکنون در جنگ نرم حضور داریم و خواهان آنیم که در این راه گمنام شهید شویم تا در این دنیای فانی و بی ارزش اسیر غوغاهای پوچ آن نشویم. و ای شهید بر روی پیراهن خود حک می کنیم، می رویم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیریم.

    ســـرا پا وسعت دریـــا گرفتند
    همان مردان که در دل، جا گرفتند

    تمــام خاطرات سبزشـــان ماند
    بـــه بـــام آســـمان مـــأوی گرفتند

    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  16. 1
  17. #9
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض



    امشب پریشان خاطر و دلتنگ هستم
    دلتنگ بوی
    جبهه بوی جنگ هستم

    دلتنگ شور و حال شب های غریبی
    دلتنگ
    عطر خیس قرآن های جیبی

    کو لاله هایی که سراسر داغ بودند؟
    «حیثیت گل» «آبروی باغ» بودند

    آنان که دریا وامدار روحشان بود
    خورشید زخم سینه ی مجروحشان بود

    آنان که اخلاص عمل قدیسشان کرد
    آنان که باران شقایق خیسشان کرد

    رفتند آنان لیک تیغی سرخ مانده ست
    این تیغ را در دل دریغی سرخ مانده ست

    این تیغ طعم خون و باران را چشیده ست
    این تیغ سرد و گرم دوران را چشیده ست

    این تیغ فکر ننگ و نام خود نبوده ست
    این تیغ یک شب در نیام خود نبوده ست

    این تیغ آب از غیرت «عباس» خورده
    دست « حسین » فرزند زهرا را فشرده

    این تیغ پیموده ست آداب طریقت
    همچون
    «بروجردی» و «زین الدین» و «همت»

    این تیغ را باید دوباره آب دادن
    با برگ خونین شقایق تاب دادن

    این تیغ که آوازه خوان خشم رعد است
    در انتظار دست های نسل بعد است...

    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  18. 1
  19. #10
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض


    روزگاری جنگی در گرفت

    نمی دانم تو آن روز کجا بودی؟

    سر کلاس؟

    سر کار؟

    سر زمین کشاورزی؟

    جبهه؟

    یه ویلای امن دور از شهر؟

    نمی دانم

    اما می دانم که خودم کودکی بیش نبودم!

    روزگاری جنگی در گرفت .

    من و تو شاید آن روز به قدری کوچک بودیم که حتی نمی دانستیم جنگ یعنی چه!

    و اگر هم کشته می شدیم حتی نمی دانستیم به چه جرمی!

    روزگاری جنگی در گرفت و عده ای بهای آزادی من و تو را پرداختند

    و امروز تو ای دوست من:

    مواظب قدمهایت باش!

    پا گذاشتن روی این خون ها آسان نیست...





    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  20. 2
  21. #11
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض

    روزگاري شهر ما ويران نبود
    دين فروشي اينقدر ارزان نبود
    صحبت از موسيقي عرفان نبود
    هيچ صوتي بهتر از قرآن نبود
    دختران را بي حجابي ننگ بود
    رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود
    دختر حجب حيا، غرتي نبود
    خانه فرهنگ کنسرتي نبود
    مرجعيت مظهر تکريم بود
    حکم او عالمي را تسليم بود
    يک سخن بود و هزاران مشتري
    آن هم از لوث قرائت ها بري
    واي که در سالهاي سياه دو هزار
    کار فرهنگي شده پخش نوار
    ذهن صاف نوجوانان محل
    پر شد از فيلم هاي مبتذل
    پشت پا بر دين زدن آزادگيست
    حرف حق گفتن عقب افتادگيست
    آخر اي پرده نشين فاطمه
    تو برس بر داد دين فاطمه
    بي تو منکر ها همه معروف شد
    کينه توزي با ولي مکشوف شد
    در به روي رشوه گيران باز شد
    دشمني با نایبش آغاز شد
    بي تو دلهامان به جان آمد بيا
    کاردها بر استخوان آمد بيا
    گوش کن اينک نواي جنگ را
    قصه اي از شهر بعد از جنگ را
    قصه اي پرسوز و تاب و التهاب
    قصه اي تلخ و سراسر اضطراب
    قصه شهري که غرق درد بود
    آتش شهوت درونش سرد بود
    شهر ما شب هاي خيبر ياد داشت
    رمز يا زهرا و حيدر ياد داشت
    شهر ما همت درون سينه داشت
    با شهادت انس از ديرينه داشت
    شهر ما روح خدا در دست داشت
    صد هزاران عاشق سرمست داشت
    ناگهان اين شهر ما بي درد شد
    آتش غيرت درونش سرد شد
    حال رازها در شهر قصه چپ شده
    پوشش خاکي لباس رپ شده
    ديگر از جبهه درين جا رنگ نيست
    ديگر آن حال و هواي جنگ نيست
    يا خميني اي خليل بت شکن
    خيز و بنگر فتنه هاي شهر من
    جبهه و ياران من گم گشته اند
    غرق در نسيان مردم گشته اند
    پس چه شد ياد پرستوهاي جنگ؟
    ياد جبه ياد آن خونين تفنگ
    شهر من حجب و حيايت پس چه شد؟
    ناله مهدي بيايت پس چه شد؟
    اي بسيجي کو صفاي جبهه ها ؟
    کفر نگويم کو خداي جبهه ها ؟
    اي جماعت ناله ام را بشنويد
    درد چندين ساله ام را بشنويد
    اي شما آن سوي آتش رفتگان
    اي شما آغوش ليلا خفته گان
    بنگريد اين لکه هاي ننگ را
    فتنه هاي شهر بعد از جنگ را
    عده اي با نامتان نان مي خورند
    اي
    شهيدان خونتان را مي خورند
    جنگ رفت و شهر ما تاريک شد
    راه وصل عاشقان باريک شد
    تا شما رفتید مردم ريايي شدند
    و برخي دگر شيميايي شدند
    نه آن شيمايي که در جنگ بود
    نه آن گاز سمي که بي رنگ بود
    هماناني که رنگ ريا مي زنند
    و بر سينه سنگ خدا ميزنند
    هماناني که يادي ز دین مي کنند
    فضا را پر از ادکلن مي کنند
    به يک چک رشوه خور ميشوند
    به يک حکم مسئول کل ميشوند
    هماناني که در بي حجابي تکند
    سزاوار يک قبضه نارنجکند
    به سنگ تحاجم محک مي شوند
    و مثل عروسک بزک ميشوند
    از اينها بپرسید که مهران کجاست؟
    شلمچه حلبچه فاو و مريوان کجاست؟
    از اينها بپرسيد همت کيست؟
    از اين ها بپرسيد باکري که بود ؟
    از اين ها بپرسيد که بابايي که بود؟
    رجايي، حسنپور، اللهياري که بود؟
    کسي فکر گلهاي اين باغ نيست
    کسي مثل آن روزها داغ نيست
    همه ناگهان عافيت خو شدند
    و يک شب از اين رو به آن رو شدند
    کسي بر شهيدان سلامي نگفت
    رضاي خدا را کلامي نگفت
    بياييد که مردم بهتر شويم
    در اين آبشار خدا تر شويم
    بياييد تجديد پيمان کنيم
    نگاهي به قبر شهيدان کنيم

    : (


    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  22. 1
  23. #12
    محمّد
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    April 2016
    نوشته ها
    1,991
    3,108
    1,750

    پیش فرض

    نمیدانست وقتی دارد پشت سرت آب میریزد
    آخرین بار است
    نمیدانست وقتی برگشتی و نگاهش کردی آخرین بار بود
    اگر میدانست آنقدر به تماشایت مینشست که او را هم با خود بیری
    مادر نمیدانست سفارشاتت به ما برای چیست
    مادر نمیدانست نگاه نگرانت از گوشه چشمانت به ما برای چیست
    مادر نمیدانست چرا در حال رفتن برگشتی و نگاهش کردی
    مادر نمیدانست خداحافظی بی برگشت چیست
    مادر نمیدانست...
    اما حال خوب میداند
    خوب میداند تنهایی چیست
    خوب میداند دلتنگی چیست
    خوب میداند استخوان ندیده چیست
    خوب میداند تشیع بی جنازه چیست
    حال خوب از بر است پدر بودن را
    آن روزها فقط شنیده بود
    اما حال با تمام وجودش لمسش کرده
    کاش مادر میدانست
    آن کس که تو را شناخت ، جان را چه کند؟
    فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
    دیوانه کنی ، هر دو جهانش بخشی
    دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟
  24. 1
  25. #13
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض



    هوا باراني است.
    نمي*دانم چرا ياد تو افتادم.
    ياد اشك*هاي آخرين خداحافظي*ات كه در ميان پلك*ها پنهان شد.
    يادت هست اين مادرت بود كه رويت را بوسيد و
    تو را از زير نوراني*ترين*ها رد كرد؟
    يادت هست چند قدمي برداشتي و با يك نگاه ديگر به مادر از آن كوچه گذشتي؟
    مادر مي*دانست كه نبايد پشت سر مسافرش گريه كند؛
    اما اشك*ها اين را نمي*فهميدند و بعد از رفتن تو، باريدند.
    آخرين نامه*ات را كه نوشتي، يادت هست؟
    روبه*رويت برهوتي از عشق بود و در نگاه تو اين زمين و آسمان بودند كه در يك نقطه به هم متصل مي*شدند؛
    زمين خاكي و آسمان آبي.
    آيا براي تو هم وصلي خواهد بود؟
    روي آن تخته سنگ نشسته بودي و قلم را بي*پروا حركت مي*دادي.
    در كنار تو لاله روييده بود. براي مادر چند شاخه چيده بودي.
    آري! آخرين نوشته*ات هنوز با همان لاله*ها در كنار عكس تو روي طاقچه قديمي خانه*اند.
    مادر هر روز به آنها نگاه مي*كند و با اشك دل به لاله*هاي تو آب مي*دهد.
    مي*داني تا به امروز هنوز هيچ كس جرئت كنار زدن پرده دل مادر را نداشته است.
    تنها خاطره*اي كه در كنج ذهنش اميد ديدار تو را مي*دهد، آخرين لبخندت است
    وقتي كه از پيچ كوچه مي*گذشتي و دستي كه بالا بردي. مادر حالا مي*فهمد كه تو مي*خواستي
    بگويي
    «مسافر آسماني» اما فقط اشاره كرده بودي؛ بي**هيچ حرفي.
    ثانيه*هاي انتظار سال*ها بود كه مي*گذشت تا
    اينكه صداي دستي لرزان روي زنگ در، قلب مادر را فشرد.
    همسنگرت بود؛ يكي از آنها كه مانند تو مسافر آسمان بود، اما...
    نگاهي به مادر كرد و سرش را در گريبان فرو برد. شرم،
    اشك، لرز، همه چيز از درون او موج* مي*زد.
    دست به جيب برد و پلاك نيمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاكي كه با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبري داشت؟... هيچ...
    از آن به بعد، تنها سنگ*هايي كه روي آنها نوشته بودند
    «شهيد گمنام، فرزند روح*الله» همدم روزهاي تنهايي مادر شد.
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  26. 1
  27. #14
    محمّد
    کوچولو رسمی
    کوچولووو فعال
    تاریخ عضویت
    April 2016
    نوشته ها
    1,991
    3,108
    1,750

    پیش فرض

    هزار ماشاءالله، چنان هیکلی داشت که نگو و نپرس. قوی و سرپنجه و سرحال بود
    احساس می کردیم که به تنهایی صدتای دشمن راحریف است
    بچه ها به شوخی می گفتند اگر تیر مستقیم هم به او بخورد، توی بدنش کارگر نیست و کمانه می کند !

    می گفتیم اگر روی مین هم بروی و منفجر شود، حداکثر گوشه ی پوتینت را خراش می دهد.
    شب عملیات، خوردیم به یک کلافه سیم خاردار که دشمن سر راهمان گذاشته بود
    اگر می ماندیم کل عملیات شکست می خورد.

    معطل نکرد. رفت روی سیم خاردارها خوابیده و راه را باز کرد. تمام گردان عبور کرد و او ماند...


    آن کس که تو را شناخت ، جان را چه کند؟
    فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
    دیوانه کنی ، هر دو جهانش بخشی
    دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟
  28. 1
  29. #15
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض



    رفتند تا بمانیم!
    اینڪه استاد پناهیان گفتند شاید بزرگترین اثری ڪه #شهید برای ما دارد،این است ڪه ما را به #فڪر وا می دارند!
    فڪر...
    فڪر...
    فڪر...

    فکر اینڪه قربانی ڪردند #خودشان را!
    و خدا #قربانی ڪرد آن ها را...

    این ڪه شهیدی آلبوم عڪس های خود را از بین میبرد ڪه نڪند حالا بعد شهادت،اسمش بر سر زبان ها بیفتد و دیده شود...

    و یا شهیدی پلاڪش را پرت ڪند در ڪانال پرورش ماهی!ڪه در فڪرش تشییع با شڪوهی برای خودش متصور شد!
    #شهوت شهادت بخشڪاند...

    و فرماندهان شهیدی ڪه حاضر شدند!
    در جمع سربازان سینه خیز بروند...
    در پوتین بسیجی ها آب بخورند...
    و ...

    درس قربانی ڪردن #خود است!

    برای خدا شدن آسان نیست!
    چون نباید #هوای قدرت داشتن،داشت...
    نباید #هوای دیده شدن داشت...
    و برای ما سخت است قربانی ڪردن #هوای_نفس
    چون برای ما #لذت تقرب به خداوند،از لذت های #ڪم_ارزش دنیا #ڪمتر است...

    حالا ما چه ڪار ها ڪه نڪردیم
    برای دیده شدن...

    و شهدا از آن سو به ما بیچارگان میخندند!
    و شاید #اشڪ میریزند...
    ڪه در #خودمان ماندیم!
    و لباس #هوای_نفس را از تن در نیاوردیم...

    در #خود ماندیم...
    در #خود ماندیم...
    در #خود ماندیم...


    به قول حاج حسین یڪتا:
    و هنوز گیر یه قرون و دوزار #شهوت این دنیاییم.
    ڪه یڪی بیاد نگاهمون ڪنه...
    شهدا #شهوت_شهادت میخشڪوندند!
    ڪه یوسف زهرا نگاشون ڪرد...


    جان به هر حال قرار است
    ڪه #قــربان بشود...
    پس چه خوب است
    ڪه قربانـی #جانــان بشود...
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 15

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •