ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10
  1. #1
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    14,997

    Icon16 ₪.•:. لبـخندهـای پشـت خاکـریز (خــاطرات طنز جبـهه ) .:•.₪


    • بسم الله الرحمن الرحیم



    سلام خدمت کوچولوهای عزیز

    تو این تاپیک قصد بر این هست که سری بزنیم به خاطرات شهدا و از بین اونا

    لبخنــدهای پشت خاکریزشونو جدا کنیم و اینجا جمع آوری کنیم !

    لبخندهایی که شیرین و به دلنشین هستن

    لبخندهایی که حتی تو سخت ترین شرایط از دیده ها پنهان نبود




    امیدوارم شماهم خوشتون بیاد



    خــاطره شماره 1 :



    یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود.
    با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها.
    چه می کرد؟
    بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟»
    یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
    ترق!
    ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!
    دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
    چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد.
    فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت.
    اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین.
    یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟»
    جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
    ترق!
    جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

    برای شادی روحشـون صـلوات ..
    .



    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  2. 3
  3. #2
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    14,997

    پیش فرض

    خــاطره شماره 2 :

    بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود.
    کنار حاج محسن دین شعاری،
    مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم
    و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید
    و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟
    حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!
    بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ...
    حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.
    - می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟
    حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید.
    نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟
    - هیچی حاجی همینجوری !!!
    -همین جوری؟ که چی بشه؟
    - خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟
    - نه حرف بدی نزدی. ولی ... چیزه ...
    حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید.
    نگاهی به آن می انداخت.
    معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.
    جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟
    و همچنان می خندید.
    حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.
    یکی دو روزی گذشت.
    دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد.
    حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!
    حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده!
    یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده.
    هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام.
    پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه.
    خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.
    هر سه زدیم زیر خنده.
    دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟

    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  4. 3
  5. #3
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,821

    پیش فرض

    خاطره شماره 3 :



    نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.
    اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!
    - آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!
    - نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!
    - آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.
    آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»

    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  6. 4
  7. #4
    ℬαℋαℛ
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    November 2014
    محل سکونت
    زیر آسمون خُـבا
    نوشته ها
    5,314
    1,566
    3,306

    پیش فرض

    خــاطره شماره 4 :


    تعداد مجروحین بالا رفته بود . فرمانده از میان گرد و غبار انفجار ها دوید طرفم و گفت : " سریع بی سیم بزن عقب . بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد! " شستی گوشی بی سیم را فشار دادم . به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقیها از خواسته مان سر در نیاورند پشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم . گفتم :" حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید
    . بعد صدای کسی آمد : -رشید بگوشم .
    -رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید !
    -هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟
    -شما کی

    هستی ؟ پس رشید کجاست ؟
    -رشید چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم .
    -اخوی مگه برگه کد نداری؟
    -برگه کد

    دیگه چیه ؟ بگو ببینم چی می خوای ؟
    دیدم عجب گرفتاری شده ام . از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم . - رشید جان از همانها که چرخ دارند!
    -چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟
    -بابا از
    همانها که سفیده .
    -هه هه نکنه ترب می خوای.
    - بی مزه !
    بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.
    - د ِ لا مصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!


    کارد می زدند خونم در نمی آمد . هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم !
    این روزها که می گُذرد
    بیهـــوده شادم . . .
  8. 2
  9. #5
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    14,997

    پیش فرض

    خــاطره شماره 5 :

    حاجی مهیاری از آن پیرمردهای با صفا و سر زنده گردان حبیب بن مظاهر لشکر حضرت رسول بود.
    لهجه اصفهانی اش چاشنی حرفهای بامزه اش بود و لازم نبود بدانی اهل کجاست.
    کافی بود به پست ناواردی بخورد و طرف از او بپرسد: «حاجی بچه کجایی؟»
    آن وقت با حاظر جوابی و تندی بگوید: «بچه خودتی فسقلی، با پنجاه شصت سال سنم موگویی بچه؟»
    از عملیات برگشته بودیم و جای سالم در لباس هایمان نبود.
    یا ترکش آستینمان را جر داده بود یا موج انفجار لباسمان را پوکانده بود و یا بر اثر گیر کردن به سیم خاردار و موانع ایذایی دشمن جرواجر شده بود.
    سلیمانی فرمانده گردانمان از آن ناخن خشک های اسکاتلندی بود!
    هر چی بهش التماس کردیم تا به مسئول تدارکات بگوید تا لباس درست و حسابی بهمان بدهد، زیر بار نرفت.
    - لباس هاتون که چیزی نیست. با یک کوک و سه بار سوزن زدن راست و ریس می شود!
    آخر سر دست به دامان حاجی مهیاری شدیم که خودش هم وضعیتی مثل ما داشت.
    به سرکردگی او رفتیم سراغ فرمانده گردانمان.
    حاجی اول با شوخی و خنده حرفش را زد.
    اما وقتی به دل سلیمانی اثر نکرد عصبانی شد و گفت: «ببین، اگه تا پنج دقیقه دیگه به کل بچه ها شلوار، پیراهن ندی آبرو واسه ات نمی گذارم!»
    سلیمانی همچنان می خندید.
    حاجی سریع خودکار دست من داد و گفت: یالله پسر، آنی پشت پیراهن من بنویس: حاجی مهیاری از نیروهای گردان حبیب بن مظاهر به فرماندهی مختار سلیمانی.»
    من هم نوشتم.
    یک هو حاجی شلوار زانو جر خورده اش را از پا کند و با یک شورت مامان دوز که تا زانویش بود، ایستاد.
    همه جا خوردند و بعد زدیم زیر خنده.
    حاجی گفت: «الان میرم تو لشکر می چرخم و به همه می گویم که من نیروی تو هستم و با همین وضعیت می خواهی مرا بفرستی مرخصی تا پیش سر و
    همسر آبروم برود و سکه یه پول بشم!» بعد محکم و با اراده راه افتاد.
    سلیمانی که رنگش پریده بود، افتاد به دست و پا و دوید دست حاجی را گرفت و گفت: «نرو! باشد. می گویم تا به شما لباس بدهند!»
    حاجی گفت: «نشد. باید به کل گردان لباس نو بدهی. والله می روم. بروم؟»
    سلیمانی تسلیم شد و ساعتی بعد همه ما نو و نوار شدیم، از تصدق سر حاجی مهیاری!


    *حاج علی اکبر ژاله مهیاری در زمستان سال 80 به رحمت خدا رفت و در نزدیکی پسر شهیدش علیرضا در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
    او هفت سال در جبهه بود!*

    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  10. 1
  11. #6
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,683
    15,503
    14,997

    پیش فرض

    خــاطره شماره 6 :
    آقاي زورو (zorro)

    جثه ريزي داشت و مثل همه بسيجي ها خوش سيما بود و خوش مَشرَب .
    فقط يك كمي بيشتر از بقيه شوخي مي كرد.
    نه اينكه مايه تمسخر ديگران شود، كه اصلاً اين حرف ها توي جبهه معنا نداشت .
    سعي مي كرد دل مؤمنان خدا را شادكند.
    از روزي كه آمد، اتفاقات عجيبي در اردوگاه تخريب افتاد.
    لباس هاي نيروها كه خاكي بود و در كنار ساكهاي شان افتاده بود،
    شبانه شسته مي شد وصبح روي طناب وسط اردوگاه خشك شده بود.
    ظرف غذاي بچه ها هر دو، سه تا دسته ، نيمه هاي شب خود به خود شسته مي شد. هر پوتيني كه شب بيرون از چادر مي ماند، صبح واكس خورده و برّاق جلوي چادر قرار داشت ...
    او كه از همه كوچكتر و شوختر بود، وقتي اين اتفاقات جالب را مي ديد، مي خنديد و مي گفت :" بابا اين كيه كه شب ها زورو بازي در مي آره و لباس بچه ها و ظرف غذا را مي شوره*؟"
    و گاهي هم مي گفت : "آقاي زورو، لطف كنه و امشب لباس هاي منم بشوره وپوتين هام رو هم واكس بزنه ."
    بعد از عمليات ، وقتي "علي قزلباش " شهيد شد،
    يكي از بچه ها با گريه گفت
    :" بچه ها يادتونه چقدر قزلباش زوروي گردان رو مسخره مي كرد؟
    زورو خودش بود و به من قسم داده بود كه به كسي نگم*."




    ویرایش توسط samira BanOo : 2015.09.19 در ساعت 11:19
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  12. 2
  13. #7
    ℬαℋαℛ
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    November 2014
    محل سکونت
    زیر آسمون خُـבا
    نوشته ها
    5,314
    1,566
    3,306

    پیش فرض

    خــاطره شماره 7 :

    يكي ميگفت:
    پسرم اينقدر بي تابي كرد تا بالاخره براي 3 روز بردمش جبهه وروجك خيلي هم كنجكاو بود و هي سوال ميكرد:
    بابا چرا اين آقا يه پا نداره؟
    بابا اين آقاسلموني نميره اين قدر ريش داره ؟
    بابا اين تفنگ گندهه اسمش چيه ؟
    بابا چرااين تانكها چرخ ندارند؟
    تا اينكه يه روز برخورديم به يه بنده خدا كه مثل
    بلال حبشي سياه بود.به شب گفته بود در نيا من هستم .
    پسرم پرسيد بابا مگه تو نگفتي همه رزمنده ها نورانين؟
    گفتم چرا پسرم!
    پرسيد پس چرا اين آقا اين قدر سياهه ؟
    منم كم نياوردم و گفتم :
    باباجون اون از بس نوراني بوده صورتش سوخته،فهميدي؟
    این روزها که می گُذرد
    بیهـــوده شادم . . .
  14. 2
  15. #8
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,821

    پیش فرض

    الهي دستتان بشكند!


    يكبار در جبهه، آقاي فخر الدين حجازي آمده بود براي
    سخنراني و روحيه دادن به رزمندگان.

    وسطهاي حرفاش به يكباره با صداي بلند گفت:
    آي بسيجي*ها !

    همه گوشها تيز شد كه چي مي*خواهد بگويد.

    ادامه داد:
    الهي دستتان بشكند!...

    عصباني شديم.
    مي*دانستيم منظور ديگري دارد اما آخه چرا اين حرف رو زد؟

    يك ليوان آب خورد و گفت:
    گردن صدام رو !!!

    اينجا بود كه همه زدند زير خنده!


    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  16. #9
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,907
    11,590
    19,821

    پیش فرض


    آش صدام :



    روزهای اولی که خرمشهر آزاد شده بود،
    توی کوچه پس*کوچه*های شهر برای خودمان می*گشتیم
    و صفا می*کردیم.

    پشت دیوار خانه ی مخروبه*ای به عربی نوشته بود:
    «عاش الصدام.»

    یک*دفعه راننده زد روی ترمز و گفت:
    پس این مرتیکه آش فروشه!
    آن وقت به ما می*گویند جانی و خائن و متجاوزه!


    نیست در دیده ی ما منزلتی دنیا را
    ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
    ...

  17. #10
    elahe naz
    كوچولو رسمي
    كوچولو ماندگار

    تاریخ عضویت
    January 2013
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    8,825
    4,638
    6,350

    پیش فرض




    انسـان هــــــا
    فـقـط بـه فــریـاد هــم میــرســند
    نــه بــه سکــوت هـــم

نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •