ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 22
  1. #1
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    Icon16 ₪.•:. فـرشتـه هـای آسمـانی ( تقـدیم به فرزندان شهـید ) .:•.₪

    • بســـم الله الـرحـمن الـرحـیم

    هوا گرم و آفتابی بود اما در نخلستان نسیم خنکی می آمد. بچه ها مثل پروانه ها در سایه ی نخل ها دنبال هم می دویدند و بازی می کردند. مردم دسته دسته می آمدند. باربرها بعد از این که آخرین کوزه ها را آوردند کناری ایستادند.

    ناگهان یکی از بچه ها فریاد زد: «امیرالمومنین آمد،قنبر هم با اوست»
    بعد به همان سمتی که اشاره می کرد،دوید. بقیه هم پشت سر او به طرف حضرت علی دویدند. امیرالمومنین با لبخند شیرین خود همه را به آرامش و سکوت دعوت کرد. مردم در اطراف حضرت حلقه زدند. علی فرمود: «خوش آمدید این کوزه های عسل از بیت المال است، هرکس بیاید و سهم خودش را بگیرد». مردم در صفی طولانی منتظر ایستادند تا به نوبت عسل بگیرند. امیرالمومنین به قنبر فرمود: کوزه ای بیاور، قنبر اطاعت کرد. امام کوزه را برداشت و پیش بچه ها آمد. در دهان تک تک آن ها عسل گذاشت. با مهربانی صورتشان را بوسید. بچه ها امام را در میان گرفتند و شادی کردند. اطراف کوزه های عسل غلغله شده بود.
    هرکس سهم خودش را می گرفت و می رفت. کم کم عسل ها تمام شد. باربرها آمدند و کوزه های خالی را بردند .
    قنبر به امیرالمومنین نزدیک شد و آهسته پرسید : آقا چرا شما به این کودکان تا این اندازه محبت می کنید؟

    امام فرمود:آن ها فرزندان بهترین مردم هستند. فرزند مردانی که در راه خدا و برای پشتیبانی از دین رسول خدا شهــید شدند. دلم می خواهد برای آن ها پدری مهربان باشم.

    هنگام گفتن این کلمات چشمان امیرالمومنین پر از اشک شده بود و قنبر بچه ها را تماشا می کرد که با پای برهنه و لباس سفید بلند مثل پروانه ها دنبال هم می دویدند.
    او این پروانه ها را خیلی دوست داشت.

    سـلـام :)

    این تاپیک در رابطه با فرزندان شهیـد هست شما میتونید دست نوشته هایی که در رابطه با این موضوع

    هـستند رو اینجا قرار بدید

    ورود تمام عموم به این تاپیک مجازه

    اگه دست نوشته ها مخصوص خودتون بود حتما اسمتونو زیرش بنویسید!

    توهین به هیچ عنوان قابل قبول نیست و مطمعننا پست شما حذف میشه

    پست اسپم و خلاف قوانین بخش مذهبی و حتی فروم کوچولو حذف میشه

    در طول روز بیشتر از 5 پست مجاز نیست

    یادتون باشه اگه دل نوشته ای از کسی میذارید

    اگه نویسندش مشخص بود حتما اسم اون شخص رو بنویسید

    موفق باشید


    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  2. 3
  3. #2
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض




    کمتر کسی هست که امروز آرمیتـا را نشناسد و وقتی یادی از وی به میان نیاید آهی نکشــد ؛
    به یاد دارم که در ماه های نخسـت ترور شهـید رضـایی نژاد ، آرمیتــا به شدت سراغ پدر خود را میگرفت
    و بهانه آغوش بابـای خود را با بهـانه ها و گـریه هایش جستجـو میکرد…
    اما امروز آرمیتا دیگر بزرگ شده و او به مـدرسه میرود…
    آرام آرام نمـاز میخــواند و مادرش برای او چـادر و جانماز تهیه کرده….
    شاید از سال دیگر هم روزه بگیره…
    امروز آرمیتا برای خودش خانومی شده که همه او را دوست دارند ولی او…
    ولی او در حسرت آغوش پدرش می ماند…
    در حسرت آغوش گـرم و پرمهـر پدری که هـم بازی او بـوده…
    اما آیا آرمیتا میتواند آن لحظه ای که در جلوی چشمـانش ، چـندین تیـر به قلب نازنین پدرش اصابت کرد را فراموش کنـد؟
    کـاش او زنده بود و میدید که دختـرش برای خـودش خـانومی شده…

    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  4. 2
  5. #3
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض

    انشا م دوباره بیست، بابا ی گلم

    موضوع کسی که نیست، بابای گلم

    دیشب زن همسایه به من گفت یتیم

    معنیه یتیم چیست، بابای گلم . . .
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  6. 2
  7. #4
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض

    عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود
    ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
    گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت
    یعنی که از اجازه بابا خبر نبود
    هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
    آن فصل های سرد که بی درد سر نبود
    ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای
    رویای دخترانه او بیشتر نبود
    عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان
    آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود
    عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست
    یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
    او گفت با اجازه بابا ، بله بله
    مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  8. 2
  9. #5
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض

    به نام خدا ،

    "من می خواهم در آینده شهیــد بشوم. برای این که...."

    معلم که خنــــده اش گرفته بود ، پریـــد وسط حرف مهدی و گفت : "

    ببین مهدی جان ! موضوع انشا این بود که در آینده می خواهید چه کاره

    بشید. باید درمورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.

    مثلاَ ، پدر خودت چه کاره س......."

    آقا اجازه! شهیــد شده.....
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  10. 2
  11. #6
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض


    چه کسی میفهمه بی پدر بودن یعنی؟



    لبخند هیچ کس نمی تواند جای لبخند پر از معنی
    پدر را پر کند..
    آه...
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  12. 3
  13. #7
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض


    به گزارش سرویس وبلاگ صراط، نویسندگان وبلاگ
    شهید داریوش رضایی نژاد در آخرین به روز رسانی خود نوشتند:
    امشب آرمیتای نازنین را وزیر امور خارجه در آغوش کشید
    و به چشمان بانکی مون نشان داد! ببین !
    این آرمیتای ماست! نازنین دختر ایران زمین! می خواهد
    اسرائیل را نابود کند.../ بانکیمون آرمیتا را می بوسد
    و آرمیتا بانکیمون را! آرمیتا یعنی صلح...یعنی مهربانی...
    یعنی ای دنیای بی رحم مرا ببینید! من پری هستم...پری!
    دلم خواست دوباره برایش بنویسم.بی اراده...و نوشتم..
    .شاید هم خوب نشد ... اما کمی آرامم کرد:
    موهای من ! مال بابا!...مخصوص افسونگری بود
    بابا دلش مال من بود...من شیوه ام دلبری بود
    می گفت مامانم همیشه: دختر! تو بابایی هستی!
    اما حقیقت چنین است: بابای من ، دختری بود!
    یک روز آرامشم را طوفان دشمن به هم ریخت
    موهای من سرنوشتش شام پریشان تری بود
    بابای من شد کبوتر! من ماندم و آن زنی که ...
    انگیزه ی بودن او حالا فقط "مادری" بود
    هر شب در آغوش مادر، من بودم و خواب بابا
    با بوسه هایی که طعم اش گیلاس شیرین تری بود
    من دختر سرزمین آلاله های شهیدم
    من دختر عاشقی که...نام جدیدم "پری" بود
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  14. 2
  15. #8
    ℬαℋαℛ
    كوچولو رسمي
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    November 2014
    محل سکونت
    زیر آسمون خُـבا
    نوشته ها
    5,314
    1,566
    3,306

    پیش فرض

    بابای من قشنگ ترین بابایِ دنیاست

    دو بخش دارد : با .. با ؛ که می شود بابا

    همین که هست در آن قابِ عکس ، آن بالا

    همین که نیست که هم بازی ام شود گاهی

    اتاق با نفسش گُر بگیرد از گرما

    همین که نیست که کشتی بگیرد او با من

    و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا !

    همین که نیست که با هم به مدرسه برویم

    و یا به مسجد و هیئت ، خرید یا هرجا

    همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

    شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا(ع)

    همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !

    همین که نیست ، کُند کارنامه ای امضاء

    چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد

    چرا سراغ نمی گیری از من تنها

    نگاه کن همه یِ نمره های من عالی

    نگاه کن تو به این برگه ، حضرت والا !

    کشید چفیه به چشمان ابری و باران . . .

    گرفت خودکار از دست کوچکش بابا

    این روزها که می گُذرد
    بیهـــوده شادم . . .
  16. 2
  17. #9
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض

    🌹🌹🌹🌹🌹

    به دخترم دروغ نگویید!

    نگویید من به سفر رفته*ام

    نگویید از سفر باز خواهم گشت

    نگویید زیباترین هدیه را برایش به ارمغان خواهم آورد

    به دخترم واقعیت را بگویید،

    بگویید بخاطر آزادی تو

    هزاران خمپاره دشمن

    سینۀ پدرت را نشانه رفته*اند

    بگویید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش

    پریشان شده است

    بگویید موشک*های دشمن

    انگشتان پدرت را در سومار

    دست*های پدرت را در میمک

    پاهای پدرت را در موسیان

    سینه پدرت را در شلمچه

    چشمان پدرت را در هویزه

    حنجرۀ پدرت را در ارتفاعات الله اکبر

    خون پدرت را در رودخانۀ بهمنشیر

    و قلب پدرت را در خونین شهر پرپر کرده*اند

    اما ایمان پدرت در تمام جبهه*ها می*جنگد

    به دخترم واقعیت را بگویید!

    بگذارید قلب کوچک دخترم ترک بردارد و

    نفرت همیشگی از استعمار در آن بدواند

    بگذارید دخترم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کرده*اند

    چرا مادر دیگر نخواهد خندید

    چرا گونه*های مادر بزرگش همیشه خیس است

    چرا عموهایش، محبتی بیش از پیش به او دارند

    و چرا پدرش به خانه بر نمی*گردد

    بگذارید دخترم به*جای عروسک بازی

    نارنجک را بیاموزد

    به*جای ترانه، فریاد را بیاموزد

    و به*جای جغرافیای جهان،

    تاریخ جهان خواران را بیاموزد

    به دخترم دروغ نگویید

    نمی*خواهم آزادی دخترم، قربانی نیرنگ جهان*خواران باشد

    به دخترم واقعیت را بگویید

    می*خواهم دخترم دشمن را بشناسد

    امپریالیسم را بشناسد

    استعمار را بشناسد

    به دخترم بگویید من شهید شدم

    بگذارید دخترم تنها به دریای خون شهیدان هویزه بیندیشد

    سلام مرا به دخترم برسانید

    و این اشعار را که نوشتم

    برایش نگهدارید که بزرگتر شد

    خودش بخواند

    شهیدان زنده*اند الله اکبر

    بخون غلتیده*اند الله اکبر

    🍃🍃🍃🍃🍃


    نامه 🌹شهید غواص محمد شیخ شعاعی🌹

    خطاب به والدین و همسرش


    سلام و رحمت خداوند بر شهیدان

    🌸اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸


  18. #10
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,168
    11,003
    19,387

    پیش فرض

    سلام آقا! جوراب مردونه دارید؟

    بله خانم کوچولو! یه جفت میخوای؟

    نه! یه دونه برای پای راست

    تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
    نظر کدام سروی؟
    نفس کدام بادی؟



  19. 1
  20. #11
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,168
    11,003
    19,387

    پیش فرض

    چرا داداشو از زیر قرآن رد می کنی؟

    برای اینکه ایشالا به سلامتی برگرده.

    مامان!

    جانم؟

    بابا رو از زیر قرآن رد نکرده بودی؟

    تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
    نظر کدام سروی؟
    نفس کدام بادی؟



  21. 1
  22. #12
    دخترك ژولیده
    مسئول ارسال خبر

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    March 2014
    نوشته ها
    15,168
    11,003
    19,387

    پیش فرض

    پـــدر

    گاهی جنگــنده عــراقی می شود

    گاه ضــد هـــــوایی

    گاه تــــانک

    شـــب است ...

    همســـایه ها خــــوابند

    باید هر جوری شــــــده

    جلوی پیشـــــــروی پـــــدر را گرفت...

    تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
    نظر کدام سروی؟
    نفس کدام بادی؟



  23. 1
  24. #13
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض

    دلم بهانه ات را گرفته.

    به من گفتند که حرفهای ناگفته ام را در جمع شما بگویم اما از کجا شروع کنم؟؟

    بابای من حرف دلم را برایت مینویسم.

    ولی مگر می شود یک دنیا حرف را در یک کاغذ کوچک جای داد؟!

    حرف های ناگفته بسیار دارم که با تو بگویم.

    از دلتنگی هایم و از خاطرات فراموش نشدنی و از روزهای با تو بودن ازخودم و از بزرگ شدن برادرم واز گریه های پنهانی مادر واز عکس پر از خاطرات روی دیوار.

    بابای من خیالت راحت، همه هوایم را دارند. اما،دلم در هوای توست.

    آن روز که تو رفتی من سن و سالی نداشتم اما خیلی سال پیش با تو مردانه عهد بستم که چنان باشم که همه بگویند: «این یادگار شهید الهی است»

    و مایه افتخار تو باشم. سخت است ولی با تو می توانم .

    پدر جان آیا می شنوی چه می گویم؟ دوست داشتم در کنارم باشی تا سر بر زانویت بگذارم و درد دلهایم را برایت بگویم.

    ای کاش بودی تا من در کنار تو به خود ببالم. اما نه!!!

    حالا که فکر میکنم میبینم اکنون زمانیست که باید بیشتر به تو افتخار کنم چون تو شهیدی و شهید زیباترین تفسیر عشق و شجاعت و ایثار است.

    فقط با سوز دل و اشک چشمم میخواهم بگویم

    روزی که نوشتیم "بابا" سخت ترین روز زندگی من و برادرم بود که باید با دستان کوچکمان کلمه بابا را مشق می کردیم،

    آخر ما که در زندگی خود هرگز پدر را ندیده و کسی را بابا صدا نکرده بودیم و مفهوم جمله "بابا آب داد" بی معنی بود.

    شاید همه ی فرزندان شهدا سخت ترین روز زندگیشان همان روزی بود که بابا را مشق کردند.

    شاید در نگاه اولبه سایر دختران که سایه پدر بالای سرشان است و هر چه میخواهند برایشان مهیا میشود و

    کمبودی ندارند حسرت بخورم که چرا سایه پدر بالای سرم نیست. ولی عمیق که فکر میکنم می بینم آنچه که پدرم به من داده هیچ پدری به دخترش نداده،

    پدرم نعمت اصالت و ریشه نعمت معرفت و ایمان را در خونم تزریق نمود، نعمتهائی که هرگز فروشی نیست وحتی

    پدران میلیونر هم نمی توانند در هیچ معامله ای آن را خرید و فروش کنند.

    پارت (1)
    ویرایش توسط samira BanOo : 2016.02.24 در ساعت 16:02
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  25. #14
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض


    سلام...

    سلام بر پدری که سالهاست او را ندیدم و

    سلام بر پدری که سالهاست در رویاهایم با او نجوا می کنم.

    در کودکی با او حرف می زدم، می خندیدم، بازی می کردم . اما پدر!

    حالا من بزرگ شده ام، آنقدر بزرگ که چشمان من تجلی گاه اندیشه ات شده است.

    پدرم! دلم برای بودنت تنگ است، اما تنها قاب عکس توست که مرحم دل مجروح من است.

    می خواهم برایت از حسرت به زبان راندن کلمه بابا بگویم.

    راستی تا به حال راز یاد گرفتن کلمه بابا را نگفته ام.

    خوب امروز این راز را آشکارا فاش می کنم.

    می خواستم زمانی که بر سر مزارت می آیم صدایت بزنم،

    می خواهم از روزهائی برایت بگویم که می خواستم لبخند بزنم اما توان لبخند زدن بر لبانم نبود ،

    پدر جان سالهاست در حسرت شنیدن صدایت شبها را به صبح می رسانم و این در حالی است که بسیاری را می شناسم

    که از کنارم می گذرند و با کنایه حرف هائی را می زنند که آرزو می کنم کر بودم و هیچ گاه آن چیزها را نمی شنیدم.

    بعضی ها راهم میبینم که در چشمان من خیره میشوند و بدون اینکه مرا بشناسند به تو توهین میکنند.

    پدرم اگر چه زخم های سینه ات را هر شب چون کابوس می بینم، ولی با افتخار فریاد می زنم

    آری من فرزند اسطوره ی پروازم.

    پدرم! وقتی رفتی، دلم گرفت،.

    با تو دلم چه آرامش غریبی داشت!

    بگو برای دیدن تو باید از کدام کوچه گذشت؟!

    راستی پدر!

    برای زیارت تو به جبهه آمده ام، می دانی؟

    به چادر شهید باکری همانجایی که در دفتر خاطراتت نوشتی به اروند و فکه و شلمچه و طلائیه ..

    چشمه اشکم خشک شدنی نیست،

    آنجا صاحب خانه عشق است و دیگر حساب و کتاب قطره های اشکم را ندارم

    تا اشکهای من فرود می آید و قدم می زنم به جائی که شهدا قدم می زدند. آری!

    تو شهادت را بر ماندن ترجیح دادی، چراکه روح بلند و ملکوتی تو نمی توانست در این دنیای خاکی بماند.

    خوشا به حالت ای سردار که به خیل یاران حسین(ع) پیوستی و از علائق دنیا گذشتی .

    کربلایی شدی. خوشا به حالت که این دنیا نتوانست تو را در قفس تنگ خویش محبوس نماید، نگاهت نگاه عشق و فداکاری است.

    پدرم ! تو که در خلوت شب به سکوت پر از درد من گوش می دهی و

    در اعماق قلبم و در کوچه پس کوچه های وجودم قدم می گذاری و احساسم را درک می کنی ،

    امروز بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شده است هنوز در خلوت خشکیده خاطراتم و در دل زخم خورده نوشته هایم

    چیزی جز انعکاس آخرین دیدار کودکانه با تو نیست.


    آن روز که قصد سفر کردی تا عاشقانه و سبکبال در آسمان عرش پرواز کنی،تابستان سال 73درست روز تولد 25سالگیت بود ..

    پدر جان همان روز که دستان گرم و مهربانت را بر سرم کشیدی و با بوسه هایت به تمام وجودم طراوت بخشیدی،

    نمی دانستم که آخرین دیدار من و توست، آن روز بچه بودم و بودنت را احساس نکردم .

    اما با دور شدن از تو گویی تمامی دنیا در نظرم تیره و تار گشت

    بابای من تو رفتی تا دلهای غفلت زده روشن شود .

    پدر شهیدم با ذره ذره وجودمان راهت را ادامه خواهیم داد. فرزند دلنبدت

    انشام دوباره بیست بابای گلم!

    موضوع: (کسی که نیست) -بابای گلم-

    دیشب زن همسایه به من گفت: یتیم

    معنای یتیم چیست بابای گلم!

    من منتظرم عزیزم!حتما" برگرد

    از این سفر دراز لطفا" برگرد

    دعوت شده ای به مدرسه،باباجان!

    یک لحظه فقط بیا و فورا" برگرد

    -بابای گلم ..

    برای شادی روح تمام پدرهایی که الان دیگه پیش ما نیستن یک شاخه گل به زیبایی حمد وسوره بفرستیم ..

    تمام

    پارت (2)
    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
  26. #15
    samira BanOo
    مدير مذهبی و عمومی و مسابقات

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    November 2012
    محل سکونت
    ღ|. حـَوالـی روستـاهـایِ دور اُفتـاده♥.|ღ
    نوشته ها
    13,645
    15,437
    14,942

    پیش فرض


    زیباست .. گرچه سیاسیت .. !

    +

    سلام آقای تدبیر...آقای امید...آقای هورا....آقای شعار....سی دی ات مبارک

    چشمانمان روشن....تو امروز می خندی و من....این شاعر گریان

    شعر سپیدم را....سیاه می سرایم....تا اعلام عزای خصوصی کنم!

    و کامم را....به حلوای مرگ احمدی روشن....-که همین امروز کشته شد-

    تلخ کنم!....امروز همه خوشحالند....از اوباما و نتانیاهو گرفته

    تا همین حاجی شهرمان....که سجده شکر کرد...."خدا را شکر امروز

    بنز ارزان می شود"....و دلّالی که فریاد می زد:...."تا مرغ ازان هست

    زندگی باید کرد"....و شلیته ای خنده که...." ساپورت پوستی

    با نخ بیست درصد چند؟"....بخند!....به آرزویت رسیدی....

    دیگر سانتریفیوژها نمی چرخند....سانتریفیوژها از پشت تیر خورده اند

    و امروز آمانو دهان معصومشان را پلمپ کرد

    تا کیک زرد دهیم و اُوره(!) بسازیم هر دم!

    خیالتان تخت....سانتریفیوژها....آرام.... در تابوت مصلحت خفته اند!

    تا شما هر روز....به رقص ثانیه ها بچرخید....و برایشان

    فاتحه سعدآباد بخوانید!....خیالتان راحت....خِرخِرهء قُم

    در دست نیویورکی هاست....با آن لبخند های شیرین و

    ریش های پرفسوریشان!....نگران خزانه خالی نباش

    قرار است بابا کری....یک مشت دلار کثیف

    به قیمت تحفه نطنز....برایتان حواله کند قسطی

    تا خزانه چشم های ما....لبریز شود از درد!

    دیگر غم مخور....هل من ناصرت را شنیدند

    روزگار کشور سیاه نیست!....سیاه

    حال پدرم بود.....هم او که هشت سال خردل ساخت برلین را خورد

    هم او که امروز روی ویلچر....نوش داروی ساخت مرکل را تُف کرد

    و اندکی بعد

    با دیدن فردوی خاموش....تشنج کرد و لحظه ای جان داد!

    سیاه

    روزگار مادر بود....که گوشه روسری در دهان می برد

    تا دشمن....صدای دردش را نفهد آقا!

    سیاه

    حال مردم خان العسل است....که توله سگ های سعودی ز این پس

    بیشتر زهر خورشان خواهند داد

    سیاه

    حال زنان الزهرا است....که قرار است....پشت دروازه های سوخته شهر

    به دیوار تاریخ....میخکوبشان کنند!

    سیاه

    حال شعر سپید من است....که قصد انتحار....میان خفته ها کرده است!

    چه زمستان عجیبی....دست ها در جیب.... به ترس خروج

    دهان ها بسته ....ز سوز سکوت ....زبان ها مسلول

    ز بیم یک فریاد....و چشم ها افتان ....چو کور یک بی داد!

    چه زمستان عجیبی....با نه دی شور گیرد و....در سی دی

    مُهر بر دهانش کوبد!....چه زمستان عجیبی....تمام سروها یخ بسته و

    پسته های رفسنجان....شکوفه داده اند امروز!

    چه زمستان عجیبی

    قسمتی از نامه جودی ابوت به بابالنگ دراز ..
    خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

    | ارادتمند همیشگی،جودی |
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 22

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •