ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 9 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 129
  1. #1
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض oO نگاهی دیگر به زندگی Oo

    [SIZE=3:da4a13dee9]با سلام خدمتت تك تك دوستان و كوچولوهاي عزيز دوست داشتني

    دوستان تو اين تاپيكي كه زدم دوست دارم داستانهاي كوچولويي و قرار بديم كه خوندش باعث ميشه آدم تلنگري تو خودش حس كنه نگاه جديدي به زندگي براش بوجود بياد

    اما دوست ندارم داستانهاي توش انقدر جادويي باشه تا آدم به ياد مجموعه كليد اسرار بيافته داستانهايي بايد باشن كه واقعا آدم و به فكر كردن وا ميداره

    تو اينترنت و مجلات و كتابهاي مختلف از اين داستانها زياده پس بياييد با هم اين تاپيك و رونق بديم و داستاهاي كه خونديمو شنديم به اشتراك بزاريم تا همه با هم بتونيم نگاهي جديد به زندگيمون داشته باشيم

    به اميد آن روز :?:
    [/SIZE]



    داستانهاي اول خودمو شروع ميكنم
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  2. 1
  3. #2
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض

    [SIZE=3:95cea6937d]
    شام آخر

    لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي*بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي*كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل*هاي آرمانيش را پيدا كند.
    روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره*اش اتودها و طرح*هايي برداشت.
    سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي*آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
    نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده*پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
    گدا را كه درست نمي*فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه*اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي*تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
    وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم*هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه*اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده*ام!»
    داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»
    - سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي*خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

    برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو
    [/SIZE]
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  4. #3
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض

    [SIZE=3:a8b52696f2]
    قورباغه کر


    چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و باتمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
    اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
    به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ? اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .
    [/SIZE]


    اين دوتا داستان خيلي براي من قشنگ و پر معنا بودن اميدورام شما هم از خوندشون لذت برده باشد
    منتظر پستاي شما تو اين تاپيك زيبا هستيم :?: :!:
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  5. #4
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض

    [SIZE=3:15da669a94]
    داستان كوتاه زندگي مانند قهوه است





    چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند.

    آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.

    روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.

    دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.

    البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»
    [/SIZE]
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  6. #5
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض

    [SIZE=3:245d053feb]روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي*کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده*اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه*هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
    - خيلي خوب بود پدر.
    - پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي*کنند؟
    - بله پدر، ديدم...
    - بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
    - من ديدم که:
    ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه*هاي باغمان طول دارد و آنان برکه*اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده*ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي خانه*مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......
    ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي*کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي*شود. ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي*کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي*کنند. ما غذاي مصرفي*مان را خريداري مي*کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي*کنند. ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
    آن پسر همچنان سخن مي*گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود: متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!
    [/SIZE]
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  7. #6
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    [SIZE=3:1afd978453]اميدوارم اين بخش جالب و خواندني مورد توجه دوستان عزيز قرار بگيرد :)
    [/SIZE][SIZE=3:1afd978453]
    .::كاسه ي چوبي::.
    [/SIZE][SIZE=3:1afd978453]
    پيرمردي تصميم گرفت با پسر ، عروس و نوه ي چهار ساله اش زندگي كند.دستان پيرمرد ميلرزيد ، چشمايش تار شده بود و گام هايش مردد و لرزان بود.
    اعضاي خانواده هر شب براي خوردن شام دور هم جمع مي شدند ، اما دستان لرزان پيرمرد و ضعف چشمانش غذا خوردن را تقريبا برايش مشكل ميساخت.نخود فرنگي ها از
    توي قاشقش قل ميخوردند و روي زمين ميريختند ، يا وقتي ليوان را مي گرفت غالبا شير از داخل آن به روي روميزي ميريخت.پسر و عروسش از آن همه ريخت و پاش كلافه شده بودند.
    پسر گفت : (( بايد فكري به حال پدر كرد. به قدر كافي ريختن شير و غذاخوردن پر سروصدا و ريختن غذا بر روي زمين را تحمل كرده ام))
    پس زن و شوهر براي پيرمرد ، در گوشه اي از اتاق ميز كوچكي قرار دادند. در آنجا پيرمرد به تنهايي غذايش را ميخورد ، در حالي كه ساير اعضاي خانواده سر ميز از غذايشان
    لذت مي بردند و از آنجا كه پيرمرد يكي دو ظرف چيني را شكسته بود حالا در كاسه اي چوبي به او غدا ميدادند.
    گهگاه آنها چشمشان به پيرمرد مي افتاد و آن وقت متوجه مي شدند همچنان كه در تنهايي غذايش را ميخورد چشمانش پر از اشك است.
    اما تنها چيزي كه اين پسر و عروس به زبان مي آوردند تذكر هاي تند و گزنده اي بود كه موقع افتادن چنگال يا ريختن غدا به او ميدادند.
    كودك چهارساله در سكوت شاهد تمام آن رفتار ها بود.يك شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازي با تكه هاي چوبي ديد كه روي زمين ريخته بود.پس با مهرباني از او پرسيد
    ((پسرم ، داري چي مي سازي ؟))
    پسرك هم با ملايمت جواب داد (( يك كاسه ي چوبي كوچك ، تا وقتي بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم ))
    و بعد لبخندي زد و به كارش ادامه داد.اين سخن كودك آن چنان پدر و مادرش را تكان داد كه زبانشان بند آمد و اشك از چشمانشان جاري شد.اگر چه حرفي نزدند ولي با اين حال پي بردند كه
    چه بايد بكنند.آن شب مرد جوان دست پدرش را گرفت و با مهرباني اورا به سمت ميز شام برد.پيرمرد روز هاي باقي مانده ي عمرش را به همراه خانواده غذا خورد.
    اما زن و شوهر ديگر به افتادن چنگال يا ريختن غذا بر سر ميز اهميتي نمي دادند....

    [/SIZE]
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
  8. #7
    Ritaj
    كوچولو رسمي
    کوچولو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    October 2008
    محل سکونت
    شــــــهر سکوت
    نوشته ها
    4,445
    0
    121

    پیش فرض

    [SIZE=3:6c22d7095e]پاره آجر

    روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت
    ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد
    مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند
    پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند
    پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم
    براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم
    مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند ، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ...
    در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
    خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند
    اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم ، او مجبورمي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند . .
    [/SIZE]
    در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ، آسمان را دریاب ...
  9. #8
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض

    [SIZE=3:e0c7288dc4]سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
    « پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
    والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
    پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»
    والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.
    پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»
    والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
    در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به خودكشي مي باشد.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت[/SIZE]
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  10. #9
    sana
    مدير و معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    November 2007
    محل سکونت
    دیار یار
    نوشته ها
    11,699
    94
    733

    پیش فرض



    [SIZE=3:71043703df]
    روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.

    او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.

    این تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج).

    او در مدت زندگیش 296 سکه 1سنتی 48 سکه 5 سنتی 19 سکه 10 سنتی 16 سکه 25 سنتی

    2 سکه نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده 1دلاری پیدا کرد.

    در مجموع 13 دلار و26 سنت.

    در برابر به دست آوردن این 13 دلار و26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید

    درخشش157رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .

    او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید.

    پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خاطرات او نشد...
    [/SIZE]



    ♥ وتو چون مصرع شعری زیبا ♥
    ♥ سطر برجسته ای از زندگی من هستی ♥

  11. #10
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض

    [SIZE=3:88f04bdc92]در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم*اتاقيش روي تخت بخوابد.
    آنها ساعت*ها با يكديگر صحبت مي*كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي*زدند.
    هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي*نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي*ديد براي هم*اتاقيش توصيف مي*كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي*گرفت.
    اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي*ها و قوها در درياچه شنا مي*كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي*شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي*شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي*كرد ، هم*اتاقيش چشمانش را مي*بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي*كرد.
    روزها و هفته*ها سپري شد.
    يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي*جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
    مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي*توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
    در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
    مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم*اتاقيش را وادار مي*كرده چنين مناظر دل*انگيزي را براي او توصيف كند !
    پرستار پاسخ داد: شايد او مي*خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي*توانست ديوار را ببيند
    [/SIZE]
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  12. #11
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض

    [SIZE=3:ab2fe8946b]در تعطيلات کريسمس ٬ در يک بعد از ظهر سرد زمستانی ، پسر شش هفت ساله ای جلوی ويترين مغازه ای ايستاده بود . او کفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پاره بود .
    زن جوانی از آنجا می گذشت ، همين که چشمش به پسرک افتاد ، آرزو و اشتياق را در چشمهای آبی او خواند . دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برايش کفش و يک دست لباس گرمکن خريد .
    وقتی بيرون امدند زن جوان به پسرک گفت : «حالا به خانه ات برگرد ، اميدوارم تعطيلات شاد و خوبی داشته باشی.»
    پسرک سرش را بالا آورد نگاهی به او کرد و پرسيد : «خانم! شما خدا هستيد ؟ »
    زن جوان لبخندی زد و جواب داد : « نه پسرم ! من فقط يکی از بندگان او هستم.»
    پسرک گفت : « مطمئن بودم با او نسبتی داريد ! »
    [/SIZE]
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  13. #12
    setare_soheil
    مدير بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    October 2007
    محل سکونت
    India
    نوشته ها
    6,276
    2,330
    903

    پیش فرض


    [SIZE=3:e26a1551bf]آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.[/SIZE]
    برای بهتر زندگی کردن باید بهتر دید ...!!!


  14. #13
    trash
    معاون بازنشسته

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    April 2008
    محل سکونت
    021
    نوشته ها
    2,760
    2,368
    5,613

    پیش فرض

    توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک برای دیدنش می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه .
    یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ به مجسمه گفت: “این منصفانه نیست!چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست ما هر دومون توی یه معدن بودیم؟این عادلانه نیست!”
    مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:”یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟”
    سنگ پاسخ داد:”آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند.آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم.”
    و مجسمه با همون آرامش ادامه داد:”ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.به طور حتم من به یه شاهکار تبدیل میشم .به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.پس بهش گفتم :”هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!”و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم! و حالا تو نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن.”
    .
    .
    .
    شاید خیلی ازخندههایی که در گذشته از سر پیروزی کرده ایم
    آغازی از همین بد بیاری ها بوده اند
    ما بیچاره گی خود را جشن گرفته بوده ایم.

  15. #14
    Fereshte

     

    معاون کل کوچولو
    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    پایتخت
    نوشته ها
    14,883
    8,789
    7,607

    پیش فرض

    [SIZE=3:b4a6faa0f3]با اجازه :x [/SIZE]

    [SIZE=3:b4a6faa0f3]" ایمان "[/SIZE]

    [SIZE=3:b4a6faa0f3]مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که در مورد خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.
    شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.
    مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.
    ناگهان،سایه ی بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت.
    از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
    آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!
    [/SIZE]
    عاشقانه هایت را نشانم بده!
    مگر یک زن چقدر می تواند حسرت ِ لمس ِ دستانتْ ميان ِ موهايش را ، در رمان ها بخواند ....!؟
  16. #15
    love-kh

     

    پیشکسوت کوچولو
    کوچولووو فوق فعال

    تاریخ عضویت
    September 2008
    محل سکونت
    .B.C
    نوشته ها
    6,445
    1,787
    1,294

    پیش فرض

    [SIZE=3:632ff23ad4]



    پسر كوچكي با تعجب از پدربزگش پرسيد : پدربزرگ ! چه مينويسيد ؟
    پدربزرگ پاسخ داد : درباره ي تو مينويسم پسرم.اما مهم تر از آن ، مدادي است كه به وسيله ي آن مينويسم.
    پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چيز خاصي در آن نديد.پاسخ داد : اما اين هم مثل بقيه ي مداد هاست.
    پدربزرگ گفت : بستگي دارد چطور به آن نگاه كني ! در اين مداد پنج ويژگي است كه اگر بدستشان بياوري تا آخر عمر آسوده خواهي بود.
    ويژگي اول : ميتواني كار هاي بزرگي كني ، اما هرگز نبايد فراموش كني كه دستي وجود دارد و همه ي حركات تورا هدايت مي كند.
    اسم اين دست خداست ، او هميشه تورا در مسير اراده اش حركت مي دهد.
    ويژگي دوم : بايد گاهي از نوشتن دست بكشي و از مداد تراش استفاده كني.اين باعث مي شود مداد آزار ببيند اما آخر كار ، نوكش تيز مي شود
    و اثري كه از خود به جا ميگذارد ظريف تر و باريك تر است.پس بدان بايد رنج هايي را تحمل كني تا انسان بهتري شوي.
    ويژگي سوم : وقتي با مداد مي نويسي ، هميشه ميتواني براي پاك كردن يك اشتباه از مداد پاك كن استفاده كني
    بايد سعي كني تصحيح اشتباهاتت را در مسير درست نگه داري.
    ويژگي چهارم : چوب يا شكل ظاهري مداد مهم نيست.زغالي اهميت دارد كه داخل چوب است.هميشه مراقب باش درونت درست و زيبا باشد.
    و سرانجام پنجمين ويژگي : مداد هميشه اثري از خود به جا ميگذارد.پس سعي كن نسبت به هركاري كه ميكني هشيار باشي و بداني كه چه مي كني.
    [/SIZE]
    قرارمان فصل انگور
    شراب که شدم
    تو جام بیاور
    من جان...
    ________________________________
صفحه 1 از 9 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 15 از 129

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •