ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 2 از 7 نخست 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 99
  1. #1
    mahta007
    مدير بخشهای عاشقانه

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    January 2011
    محل سکونت
    تــبـریــز ♥
    نوشته ها
    25,269
    10,703
    26,362

    Add ♥||||| ♥ این شعر از کیه ..بقیه اش چیه؟♥||||| ♥

    روال كار اين تاپيك

    لطفا ابتدا قوانين و روال كار ، اين تاپيك را مطالعه كنيد ، و سپس پست ارسال كنيد

    روال کار تاپیک به صورت است كه اولین شخص یک بیت قرار میده و نفر بعد ادامه ی اون شعر و شاعرش رو مینویسه و یک بیت هم برای نفر بعدی میذاره . نفر بعد هم به همین ترتیب و تا آخر ادامه میدن...

    قوانین :

    1- شاعر شعري كه مي گزاريد، مشخص باشه. یعنی جزو شاعران گمنام نباشه.
    2- شعرش حتما ادامه دار باشه و ذاتا تک بیتی نباشه .
    2- پست ها حتما دارای غالب بندی(فونت، سایز، رنگ...) باشند.(از سايز بالاي 4 استفاده نكنيد)
    3- هیچکس جواب پست خود را ندهد و تا ارسال پست توسط شخصي ديگر، صبر كنيد.
    4- در صورت بروز اشتباه در ارسال پست، پست خود را ويرايش يا حذف كنيد.
    5-قوانين كلي بخش اشعار و سايت كوچولو را رعايت كنيد.
    نكته: اگر تا 2 روز کسی نتونه ادامه شعر رو بنویسه در آغاز روز سوم پستش ویرایش میشه و یک شعر دیگه جایگزینش میشه ( در پایان روز دوم خود ارسال کننده میتونه جواب رو بگه و یک بیت دیگه قرار بده)


    همــه اش تمــــام دقیقــ ه های بــی دغدغـــ ه ام

    با تــــــو گـذشـت . . .


    أَلا بِــذِكــــرِ اللَّهِ تَطْمَئِــنُّ القُـلُــــوبُ





  2. 1
  3. #16
    H_Tanha
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    October 2013
    نوشته ها
    441
    150
    148

    پیش فرض


    خلیل الله خلیلی شاعر افغانی

    سرمایه ی عیش، صحبت یاران است

    دشواری مرگ، دوری ایشان است

    چون در دل خاک نیز یاران جمعند

    پس زندگی و مرگ به ما یکسان است



    از مرگ نترسم که مددکار من است

    در روز پسین مونس و غمخوار من است

    اجداد مرا برده به سر منزل خاک

    این مرکب خوشخرام رهوار من است



    با خلق نکو بزی که زیور این است

    در آینه ی جمال، جوهر این است

    آن قطره ی اشکی که بریزد بر خاک

    بردار که گنج لعل و گوهر این است



    ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست

    وین ماه و ستاره و فلک چاکر توست

    ترسم که ترا چاکر خویش پندارند

    آن مورچگان که رزقشان پیکر توست



    تا بر لب من آه شرر باری هست

    بر ساز شکسته ی دلم تاری هست

    درهای امید را اگر بربستند

    تا مرگ بود رخنه ی دیواری هست


    مرگ من روزی فرا خواهد رسید
    آدم هزار متر زیر خط "فقر" باشه اما 1 میلیمتر زیر خط "فهم" نباشه ...!
  4. #17
    sepahrad
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    August 2013
    نوشته ها
    994
    608
    293

    پیش فرض

    در بهاری روشن از اموج نور
    در زمستان غبار آلود و دود
    یا خزانی خالی از فریاد و شور
    مرگ من روزی فرا خواهد رسید
    روزی از این تلخ و شیرین روزها
    روز پوچی همچو روزان دگر
    سایه ای ز امروزها ، دیروزها !
    دیدگانم همچو دالان های تار
    گونه هایم همچو مرمر های سرد
    ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
    من تهی خواهم شد از فریاد درد
    خاک می خواند مرا هر دم به خویش
    می رسند از راه تا در خاکم نهند
    آه شاید عاشقانم نیمه شب
    گل به روی گور غمناکم نهند
    می رهم از خویش و می مانم ز خویش
    هر چه بر جا مانده ویران می شود
    روح من چون بادبان قایقی
    در افق ها دور و پنهان می شود
    بعد ها نام مرا باران و باد
    نرم می شویند از رخسار سنگ
    گور من گمنام می ماند به راه
    فارغ از افسانه های نام و ننگ

    " فروغ "

    ای عشق!

    دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
    توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست
    پیاده و یا سواره بودن فرقی نمیکنه
    اما اگه همراهی باشه که تنهات نزاره
    بی انتها بودن جاده آرزوت میشه
  5. #18
    H_Tanha
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    October 2013
    نوشته ها
    441
    150
    148

    پیش فرض

    دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی

    بالی به هوای دانه ی ما نزدی

    دیری است دلم چشم به راهت دارد

    ای عشق!سری به خانه ی ما نزدی

    قیصر امین پور

    من ندانم با که گویم شرح درد
    آدم هزار متر زیر خط "فقر" باشه اما 1 میلیمتر زیر خط "فهم" نباشه ...!
  6. #19
    sepahrad
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    August 2013
    نوشته ها
    994
    608
    293

    پیش فرض


    من ندانم با که گویم شرح درد
    قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
    هر که بامن همره و پیمانه شد
    عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
    قصه ام عشاق را دلخون کند
    عاقبت ، خواننده را مجنون کند
    اولین بار است اینک کانجمن
    شمه ای می خواند از اندوه من
    شرح عشق و شرح ناکامی و درد
    قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
    خانه ی من ، جنگل من ، کو کجاست
    در پی اوهام یا افسانه ام
    زانکه بر ضد جهان گویم سخن
    یا جهان دیوانه باشد یا که من

    نیما


    تا نهان سازم از تو بار دگر
    توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست
    پیاده و یا سواره بودن فرقی نمیکنه
    اما اگه همراهی باشه که تنهات نزاره
    بی انتها بودن جاده آرزوت میشه
  7. #20
    H_Tanha
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    October 2013
    نوشته ها
    441
    150
    148

    پیش فرض


    [((اعتراف فروغ))

    تا نهان سازم از تو بار دگر
    راز این خاطر پریشان را
    میکشم بر نگاه ناز آلود
    نرم و سنگین حجاب مژگان را
    دل گرفتار خواهشی جانسوز
    از خدا راه چاره می جویم
    پارسا
    وار در برابر تو
    سخن از زهد و توبه می گویم
    آه ... هرگز گمان مبر که دلم
    با زبانم رفیق و همراهست
    هر چه گفتم دروغ بود دروغ
    کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
    تو برایم ترانه میخوانی
    سخنت جذبه ای نهان دارد
    گویا خوابم و ترانه تو
    از جهانی دگر نشان دارد
    شاید این
    را شنیده ای که زنان
    در دل ”آری و نه“ به لب دارند
    ضعف خود را عیان نمیسازند
    راز دار و خموش و مکارند
    آه من هم زنم ‚ زنی که دلش
    در هوای تو میزند پر و بال
    دوستت دارم ای خیال لطیف
    دوستت دارم ای امید محال

    باز كن از سر گيسويم بند
    آدم هزار متر زیر خط "فقر" باشه اما 1 میلیمتر زیر خط "فهم" نباشه ...!
  8. #21
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,478
    16,490
    24,277

    پیش فرض

    باز کن از سر گیسویم بند

    پند بس کن که نمیگیرم پند

    در امید عبثی دل بستن

    تو بگو تا به کی آخر تا چند

    از تنم جامه برآر و بنوش

    شهد سوزنده لبهایم را

    تا یکی

    در عطشی دردآلود

    بسر آرم همه شبهایم را

    خوب دانم که مرا برده زیاد

    من هم از دل بکنم بنیادش

    باده ای ‚ ای که ز من بی خبری

    باده ای تا ببرم از یادش

    شاید از روزنه چشمی شوخ

    برق عشقی به دلش تافته است

    من اگر تازه و زیبا بودم

    او ز من تازه تری یافته است

    شاید از کام زنی نوشیده است

    گرمی و عطر نفسهای مرا

    دل به او داده و برده است زیاد

    عشق عصیانی و زیبای مرا

    گر تو دانی و جز اینست بگو

    پس چه شد نامه چه شد پیغامش

    خوب دانم که مرا برده ز یاد

    زآنکه شیرین شده از من کامش

    منشین غافل و سنگین و خموش

    زنی امشب ز تو میجوید کام

    در تمنای تن و آغوشی است

    تا نهد پای هوس بر سر نام

    عشق طوفانی بگذشته او

    در دلش ناله کنان می میرد

    چون غریقی است که با دست نیاز

    دامن عشق ترا می گیرد

    دست پیش آر و در آغوش گیر

    این لبش این لب گرمش ای مرد

    این سر و سینه سوزنده او

    این تنش

    این تن نرمش ای مرد

    "فـروغ فرحزاد"

    +

    انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  9. #22
    H_Tanha
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    October 2013
    نوشته ها
    441
    150
    148

    پیش فرض

    انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
    زمین باران را صدا می زند.
    گردش ماهی آب را می شیارد.
    باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.
    ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.
    نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.
    سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.
    نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.
    کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .
    از من تا من ، تو گسترده ای.
    با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
    از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.
    و با این همه ای شفاف !
    مرا راهی از تو بدر نیست.
    زمین باران را صدا می زند ، من تو را.
    پیکرت زنجیری دستانم می سازم،
    تا زمان را زندانی کنم.
    باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .
    چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :
    لحظه من پر می شود.

    از سهراب سپهری



    ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
    آدم هزار متر زیر خط "فقر" باشه اما 1 میلیمتر زیر خط "فهم" نباشه ...!
  10. #23
    FARNAZ
    مدیر بخش سرگرمي

     

    کادر مدیریتی
    تاریخ عضویت
    April 2012
    محل سکونت
    T̶̶e̶̶h̶̶r̶̶a̶̶n̶̶
    نوشته ها
    31,478
    16,490
    24,277

    پیش فرض

    تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

    که نامی خوشتر از اینت ندانم

    وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

    به غیر از زهر شیرینت نخوانم

    تو زهری ؛ زهر گرم سینه سوزی

    تو شیرینی ؛ که شور هستی از توست

    شراب ِ جام خورشیدی که جان را

    نشاط از تو ؛ غم از تو ؛ مستی از توست

    بسی گفتند دل از عشق برگیر

    که نیرنگ است و افسون است و جادوست

    ولی ما دل به او بستیم و دیدیم :

    که او زهر است اما ... نوشداروست

    چه غم دارم که این زهر تب آلود

    تنم را در جدایی می گدازد

    از آن شادم که در هنگامه ی درد

    غمی شیرین دلم را می نوازد

    اگر مرگم به نامردی نگیرد

    مرا مهر تو در دل جاودانی ست

    وگر عمرم به ناکامی سر آید

    تو را دارم که مرگم زندگانی ست

    "شـجـریـان"

    +

    سپاس از خدا ایزد رهنمای

    که از کاف و نون کرد گیتی بپای

    دلـــت را بـِتــکان . . .
    اشـتبــاهــاتـت وقــتی ا؋ـتـاد روی زمیـن . . .
    بــُگـذار همـان جـا بمــانـد. . .

    ؋ـقـط از لـا بــه لـایِ اشتــباه هــایـت. . .
    یک تجــربـه را بیــرون بکـش . . . قـــاب کــن . . . بــزن بـه دیــوارِ دلــت !

    اشتبــاه کـردּن اشتــباه نیــسـت . . .
    در اشـتبـاه مـاندنּ اشتــباه اسـت !!
  11. #24
    sepahrad
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    August 2013
    نوشته ها
    994
    608
    293

    پیش فرض

    سپاس از خدا ایزد رهنمای
    که از کاف و نون کرد گیتی بپای
    یکی کش نه آز و نه انباز بود
    نه انجام باشد نه آغاز بود
    تن زنده را در جهان جای از وست
    خم چرخ گردنده بر پای از وست
    از آن پس کآمد گیتی پدید
    همه هرچه بد خواست و دانست و دید
    زگردون شتاب و زهامون درنگ
    ز دریا بخار و ز خورشید رنگ
    پدید آورد نیک و بد ، خوب و زشت
    روان داد و تن کرد و روزی نوشت

    اسدی طوسی


    کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را
    توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست
    پیاده و یا سواره بودن فرقی نمیکنه
    اما اگه همراهی باشه که تنهات نزاره
    بی انتها بودن جاده آرزوت میشه
  12. #25
    H_Tanha
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    October 2013
    نوشته ها
    441
    150
    148

    پیش فرض


    وحشی بافقی

    کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

    نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را

    توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم

    که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را

    من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می*بینم

    که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را

    به گنجشکان میالا دام خود، خواهم چنان باشی

    که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را

    اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری

    ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را

    نصیحت این همه در پرده ، با آن طور خودرایی

    مگر "وحشی" نمی*داند، زبان رمز و ایما را


    با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
    آدم هزار متر زیر خط "فقر" باشه اما 1 میلیمتر زیر خط "فهم" نباشه ...!
  13. #26
    beautiful wish
    کوچولو رسمی

    کوچولوووووو فعال

    تاریخ عضویت
    October 2011
    محل سکونت
    شهر آرزوها
    نوشته ها
    2,047
    4,392
    1,298

    پیش فرض

    رهی معیری

    با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام

    نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

    سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟

    تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

    جای در بستان سرای عشق می*باید مرا

    عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام

    پایمال مردمم از نارسایی های بخت

    سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام

    خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست

    اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

    تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟

    برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

    بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق

    تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

    لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر

    در فراق همنوایان از نوا افتاده ام



    ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت


    او از هنـــــر چیزی نمی فهمید اما ...
    من هاله ای نرم از غـــزل ها بر تنم بود




  14. #27
    H_Tanha
    کوچولو رسمی
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    October 2013
    نوشته ها
    441
    150
    148

    پیش فرض


    محمد حسین شهریار

    ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت
    وی جام بلورین که خورد باده*ی نابت
    خواهم همه شب خلق به نالیدن شبگیر
    از خواب برآرم که نبینند به خوابت
    ای شمع که با شعله*ی دل غرقه به اشگی
    یارب توچه آتش، که بشویند به آبت
    ای کاخ همایون که در اقلیم عقابی
    یارب نفتد ولوله*ی وای غرابت
    در پیچ و خم و تابم از آن زلف خدا را
    ای زلف که داد اینهمه پیچ و خم و تابت
    عکسی به خلایق فکن ای نقش حقایق
    تا چند بخوانیم به اوراق کتابت
    ای پیر خرابات چه افتاده که دیریست
    در کنج خرابات نبینند خرابت
    دیدی که چه غافل گذرد قافله عمر
    بگذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت
    آهسته که اشگی به وداعت بفشانیم
    ای عمر که سیلت ببرد چیست شتابت
    ای مطرب عشاق که در کون و مکان نیست
    شوری بجز از غلغله*ی چنگ و ربابت
    در دیر و حرم زخمه*ی سنتور عبادت
    حاجی به حجازت زد و راهب به رهابت
    ای آه پر افشان به سوی عرش الهی
    خواهم که به گردی نرسد تیر شهابت
    شهریست بهم یار و من یک تنه تنها
    ای دل به تو باکی نه که پاکست حسابت


    زندگی رسم خویشاوندی است
    آدم هزار متر زیر خط "فقر" باشه اما 1 میلیمتر زیر خط "فهم" نباشه ...!
  15. #28
    NiniAshegh

     

    پیشکسوت کوچولو
    تاریخ عضویت
    August 2010
    محل سکونت
    !رادیو زنـدگـی!
    نوشته ها
    22,461
    24,073
    30,369

    پیش فرض

    زندگی رسم خویشاوندی است

    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

    پرسشی دارد اندازه ی عشق

    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

    زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

    زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

    زندگی مجذور آیینه است

    زندگی گل به توان ابدیت

    زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

    زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

    سـهـراب سـپـهـری

    +

    درختانی را از خواب بیرون می آورم
    دلم برای تو تنگ است
    و این را نمی توانم بگویم
    مثل باد که از پشت
    پنجره ات می گذرد
    و یا درخت ها که
    خاموش اند
    سرنوشت عشق
    گاهی سکوت است
  16. #29
    sepahrad
    کوچولو رسمی
    کوچولو تازه فعال

    تاریخ عضویت
    August 2013
    نوشته ها
    994
    608
    293

    پیش فرض

    درختانی را از خواب بیرون می آورم
    درختانی را در آگاهی کامل از روز
    در چشمان تو گم می کنم
    تو که
    با همه ی فقر و سفره بی نان
    در کنارم
    نشسته ای
    لبخند برلب داری
    در چهر جهت اصلی
    چهار گل رازقی کاشته ای
    عطر رازقی ما را درخشان
    مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
    همه چیز را دیده ایم
    تجربه های سنگین ما
    ما را پاداش می دهد
    که آرام گریه کنیم

    احمد رضا احمدی


    تا ز آغوش وداعت داغ حیرت چیده است
    توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست
    پیاده و یا سواره بودن فرقی نمیکنه
    اما اگه همراهی باشه که تنهات نزاره
    بی انتها بودن جاده آرزوت میشه
  17. #30
    mahe_tanha
    کوچولو پرتلاش برای فعال شدن

    تاریخ عضویت
    October 2013
    محل سکونت
    shiraz
    نوشته ها
    315
    1,003
    339

    پیش فرض


    تاز آغوش وداعت داغ حيرت چيده است
    همچو شمع کشته در چشمم نگه خوابيده است
    با کمال الفت از صحراي وحشت ميرسم
    چون سواد چشم آهو سايه ام رم ديده است
    جيب و داماني ندارد کسوت عريانيم
    چون گهر اشکم همان در چشم خود غلطيده است
    ني خزان دانم درين گلشن نه نيرنگ بهار
    اينقدر دانم که اينجار رنگها گرديده است
    طبع آزاد از خراش جسم دارد انبساط
    زخمه تا بر تار مي آيد صدا باليده است
    وحشتم گل ميکند از جيب اشک بيقرار
    صبح در آئينه شبنم نفس دزديده است
    بررخ اخگر نقابي نيست جز خاکسترش
    ديده ما را غبار چشم ما پوشيده است
    کعبه مقصود بيرون نيست از آغوش عجز
    آستانش بود هر جا پاي ما لغزيده است
    عجز طاقت کرد آهم را چو شمع کشته داغ
    جاده ام از نارسائي نقش پا گرديده است
    غير وحشت باغ امکان را نمي باشد گلي
    چرخ هم اينجا زجيب صبح دامن چيده است
    ناله دارد در کمند غم سراپاي مرا
    بيستون در دم و بر من صدا پيچيده است
    سرگراني لازم هستي بود (بيدل) که صبح
    تا نفس باقيست صندل بر جبين ماليده است


    بیدل دهلوی

    دردم از یار است و درمان نیز هم

    کاش میشد نرفت...راهی را که باید برگشت
صفحه 2 از 7 نخست 123456 ... آخرین
نمایش نتایج: از 16 به 30 از 99

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •